2022 January 21 - جمعه 01 بهمن 1400
توهين "سني نيوز" به شيعيان اهل بيت
کد مطلب: ٤٧٠٠ تاریخ انتشار: ٢٧ ارديبهشت ١٣٨٧ تعداد بازدید: 153598
اخبار » عمومي
توهين "سني نيوز" به شيعيان اهل بيت

پايگاه اطلاع رساني "سني نيوز" كه گويا به اهل سنت ايران اختصاص دارد، طي گزارشي كه امروز (26 ارديبهشت) منتشر كرد، به طور مستقيم زيارت حرم مطهر ائمه(ع) را زير سوال برده و به شيعيان اهل بيت(ع) توهين كرده است.

در گزارش توهين آميز اين پايگاه اطلاع رساني آمده: امروز بسياري از قبرپرستان براي كساني كه نسبت به آنان گويا احترام قائل هستند، اوقات مشخص و «مناسبت هايي اختراع!» كرده اند كه در كنار قبرها يا مزارهاي آنان جمع مي شوند، و اعتكاف مي نشينند و عبادت مي كنند!!. كردار زشت اين بيچاره ها را همه مي دانند و مي بينند اينها واقعاً بدبخت و بيچاره هستند كه پرستش خداوندي كه آنها را آفريده و روزي ميدهد و مي ميراند و زنده ميكند، رها كرده و بندگاني را مي پرستند كه زير خاك دفن شده و قدرت و توانايي ندارند كه حتي منفعتي براي خود جلب كنند يا ضرري از خود دفع نمايند.

نام اين گزارش توهين آميز: "حل مشكل اختلاف بين علماء (وحدت عقيده)" است.

گفتني است متأسفانه اين پايگاه اطلاع رساني فعاليت خود را به طور رسمي در همان روزي آغاز كرد كه پايگاه خبري - تحليلي "شيعه نيوز" فيلتر شد.

منبع: شيعه آنلاين


Share
321 | دعوت به مناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا | | ١٦:٥١ - ٢٩ ارديبهشت ١٣٩٠ |
ميراث رسول خدا و ارث در قرآن ميراث رسول خدا يکي از موارد نزاع فاطمه ( س) با ابوبکر فدک بود . در کتب تاريخ و حديث نوشته اند که بعد از وفات پيغمبر ( ص) فاطمه نزد ابوبکر رفت و فدک را مطالبهنمود . ابوبکر حاضر نشد چيزي به عنوان ارث به آن حضرت بدهد . عذر آورد که پيمبران ارث نمي گذارند و اموالي که از آنان باقي بماند صدقه عمومي است . و در اين باره به حديثي استشهاد کرد که ناقلش خودش بود . گفت : از پدرت شنيدم که مي فرمود : ما پيمبران طلا و نقره و زمين و ملک و خانه به ارث نمي گذاريم بلکه ميراث ما ايمان و حکمت و دانش و شزيعت مي باشد . من در اين کار به دستور پيغمبر و به صلاح او کار مي کنم . ( 2 ) فاطمه زهرا (س) سخن ابوبکر را قبول نکرد و در رد او به آياتي از قرآن مجيد تمسک فرمود که بايد در اين قسمت ، بحث بيشتري انجام دهيم تا حق روشن گردد . ارث در قرآن قانون کلي ارث در قرآن کريم آمده است . خدا در قرآن مي فرمايد: خدا شما را درباره فرزندانتان سفارش مي کند ، پسر سهم دو دختر مي برد . ( 1) آيه مذکور و ساير آياتي که در اصل تو ارث سهام وارثان نازل شده کليت دارند و شامل همه مردم مي باشند . پيمبران نيز مشمول همين آيات مي باشند . آنان نيز بر طبق اين نصوص کليه ، هم بايد از ارث گذاران ارث ببرند و هم اموالشان به وارثانشان برسد . به مقتضاي همين نصوص ، بايد کليه اموال و ماترک رسول خدا (ص) به ورثه اش منتقل شود . البته در کليت قانون تو ارث نبايدشک کرد ليکن بايد ديد آيا دليل قاطعي بر اينکه پيمبران از اين قانون کلي استثنا شده اند داريم يانه ؟ حديث ابوبکر ابوبکر در مقابل حضرت زهرا مدعي بود که پيمبران از قانون توارث خارج شده اند و ارث نمي گذارند . براي اثبات مدعاي خويش به حديثي تمسک نمود که راوي آن خودش بود و باعبارات مختلف در کتب نقل شده است . ابوبکر به فاطمه گفت : من از رسول خدا شنيدم که مي فرمود : ما پيمبران طلا و نقره و زمينو خانه ارث نمي گذاريم .ارث ما ايمان و حکمت و دانش شريعت است . من به دستور رسول خدا عمل مي کنم و به صلاح او رفتار مي نمايم . مخالفت قرآن حديث ابوبکر با بعض آيات قرآن کريم که به الصراحه دلالت مي کنند که يمبران نيز مانند ساير مردم ارث مي گذارند مخالفت دارد . و بر طبق احاديث معصومين هر حديثي که مخالف قرآن باشد اعتبار ندارد و بايد به ديوار زده شود . گفته اند : ممکن است ميراث حضرت زکريا علم و دانش باشد نه مال و ثروت . و از خدا خواسته که فرزندي بهوي عطا کند تاوارث علومش باشد و در راه ترويج دين کوشش کند . ليکن بااندک دقتي معلوم مي شود که احتمال مذکور قابل قبول نيست . زيرا اولا" : کلمه « يرث » در آيه ظهور دارد در ارث مالي ، وتا قرينه خلاف نباشد بايد به همين معنا حمل شود . و ثانيا" : اگر ميراث ، مالي باشد ترس حضرت زکريا وجه داشتاما اگر ميراث علمي باشد معناي آيه به هيچ وجهدرست نمي شود . زيرا اگر مراد کتابهاي علمي باشد برگشت اين معنا به همان ميراث مالي مي شود زيرا کتاب نيز از اموال محسوب مي شود و اگر گفته شود که حضرت زکريا از اين آيه جهت وحشت داشته که علوم و معارف و قوانين شريعت در دست عمو زادگانش بيفتد و سوء استفاده کنند ، ترس آن جناب کار بجايي نبوده است ، زيراوظيفه پيمبري آن حضرت اقتضا داشت که احکام و قوانين شريعت را در اختيار عموم ملت قرار دهد ، عمو زادگانش نيز از اين حکم نبايد خارج باشند . تازه اگر فرزندي هم پيدا مي کرد باز هم ممکن بود عمو زادگانش نيز از دانستن قوانين شريعت سوء استفاده نمايند . و اگر از اين جهت وحشت داشت که علوم و اسرار مخصوص نبوت در اختيار عموزادگانش بيفتد و از آن سوء استفاده نمايند باز هم ترس آن جناب بي وجه بود ، زيراعلوم مزبور در اختيار خودش بود و مي توانست عمو زادگانش را بر آن اسرار واقف نسازد . و مي دانست که خداوند متعال هم علوم و اسرار نبوت را در اختيار افراد شرير و ناصالح قرار نخواهد داد . پس به هر حال ، ترس آن ناب وجهي نداشت . ممکن است کسي بگويد : حضرت زکريا از يان جهت بيم داشت که عمو زادگانش که شرور و دشمن دين و ديانت بودند بعد از او در صدد تخريب ديانت بر آيند و زحماتش را به هدر دهند . بدين جهت از خداخواست که فرزندي به وي عطا کند که به مقام نبوت برسد و در راه ترويج خدا پرستي کوشش کند . بنابريان ميراث در آيه حمل مي شود بر ميراث علم و حکمت و نه مال و ثروت . ليکن احتمال مذکور نيز از اشکال الي نيست ، زيرا حضرت زکريا مي دانست که خداوند حکيم هيچگاهزمين را از وجود پيغمبر ياامام خالي نمي گذارد . پس نمي توان گفت که حضرت زکريا از اين جهت مي ترسيد که خداوند متعال دين و شريعتش را بي حامي دين باشد و حامي دين باشد نبايد بگويد خدايا به من فرزندي بده که ميراثم را ببرد و او را شايسته و صالح قرار بده ، بلکه بايد بگويد : پروردگارا مي ترسم بعدد از من اساس ديانت متزلزل گردد تقاضا ي کنم بعد از من براي حمايت از دين پيغمبري را مبعوث کني ، دوست دارم از اولاد من باشد ، به من فرزندي عطا کن که پيغمبر شود . به علاوه اگر ميراث علم و نبوت مراد باشد جمله « رب واجعله رضيا » وجه ندارد . زيرا حضرت زکريا مي دانست که خداوند حکيم هرگز افراد ناصالح و بي اهليت را براي نبوت انتاب نخواهد کرد ، ديگر وجه نداشت که بگويد : خدا پيغمبر بعد از من را فرد پسنديده اي قرار بده . از سخنان گذشته روشن شد که ارث يحيي از حضرت زکريا ارث مالي بوده است . و آيه مذکور به خوبي دلالت مي کند که پيمبران نيز مانند سارمردم ارث مي برد وارث مي گذارند . بنابراين ، حديث ابوبکر راچون مخالف رآن است بايد رد کرد . زيرا بر طبق موازين حديث شناسي هر حديثي که بر خلاف نص قرآن باشد قابل قبئل نبوده بايد به ديوار زده شود . به همين جهت حضرت زهرا(س) حکم و قوانين شريعت و درس حديث شناسي و تفسير قرآن را از زبان پدر بزرگوارش رسول خدا و شوهرش علي مرتضي فرا گرفته بود . اشکال ديگر اگر حديث ابوبکر صحيح بود بايد نسبت به کلايه اموال رسول خدا عموميت داشته باشد . بنابر اين بايد وارثانش از کليه اموال حتي لباس و زرهو شمشير و حيوانات سواري و دوشيدني و اثاث خانه محروم شوند و همه آنها جزء بيت المال عمومي شود . در صورتي که به گاهي تاريخ ، رسولخدااز اينقبيل اموال داشته و به وارثانش رسيده است و در هيچ تاريخي ننوشته اند که ابوبکر لباس ها و شمشير و زره وفرش و ظوف رسول خدارا به عنوان اموال عمومي ضبط نموده باشد . بلکه چنانکه قبلا" ملاحظه فرموديد حجره هاي آن حضرت در تصرف همسرانش باقي ماند و اموال ديگرش در بين ورثهتقسيم شد . و خود اين موضوع نيز يکي از شواهد ضعف حديث ابوبکر به شمار مي ود . معلوم مي شود که خودش نيز بدان حدث عقيده نداشته است .اگر حديث درست بود تفکيک بين اموال وجهي نداشت. ابوبکر که مدعي بود رسولخدافرمود : من ارث نمي گذارم و اموالم صدقه است، و بدين بهانه دختر عزيز پيغمبر و بانوي نمونه اسلام را آزرده خاطر نمود ، پس چرا حجرات رسول خدا راازدستزنهايش نگرفت ؟ و چرا ساير اموال رامطالبه نکرد ؟ اشکال ديگر اگر اين مطلب درست بود که پيمبران ارث نمي گذارند ، جا داشت پيامبر اکرم اين مطلب را به حضرت زهرا و علي بن ابي طالب (ع) گوشزد مي کرد که اموال و ما ترک من جزء صدات عمومي است و به عنوان ارث به شما نمي رسد مبادا بعد از من مطالبه ارث کنيد و اسباب اختلاف و نزاعفراهم سازيد . آيا رسولخدا نمي دانست که وارثانش بر طبق قوانين کلي ارث و رفتار عموم مردم در صد تقسيم اموال بر مي آيند و بين آنان و خليفه وقت کشمکش و نزاع به وقوع خواهد پيوست ؟! يا مي دانست ليکن در تبليغ احکام کوتاهي کرد ؟ ! ما که نمي توانيم چنين موضوعي راباور کنيم . گفته اند : لازم نيست رسول خدااين مطلب زا به وارثانش تذکر داده باشد بلکه همين قدر کافي بود که حکم مسأله رادر اختيار ابوبکر که امتم مسلمانان بود قرار دهد ، خليفه است که بايد احکام خدا رااجراکند پيغمبر م مطلب رابه اوتذکر داده بود . ليکن اين مطلب درست نيست ، زيرا اولا" ابوبکر در زمان رسول خدا به عنوان خليفه تعيين نشده بود تا گفته شود پيغمبر دستورات لازم را به او داده بود . و ثانيا" موضوع ميراث در مرتبه اول به وارثان آن حضرت ارتباط داشت ، آنان بايد وظيفه خويش را بدانند تا بر خلاف حق مطالبه ارث نکنند و اساب جدايي و اختلاف را فراهم نسازند . آيا مي توانگفت : علي بن ابي طالب (ع) کهگنجينه علوم نبوت بود و فاطمه ( س) که تربيت شده خانه نبوتو ولايت بود از يک چنين مسأله مهمي که مربوط به خودشان بود بي اطلاع بودند ول ابوبکر که از مسائل عادي و ابتدايي اسلام اطلاع نداشت حکم آن را مي دانست ؟!. آيا مي توان گفت : فاطمه زهرا حکم مسأله را مي دانسته ليکن با آن مقام عصمت و طهارتي که داشت بر خلاف دستور پدر بزرگوارش از ابوبکر مطالبه ارث نمود ؟ . آيا مي توان درباره علي بن ابي طالب (ع) گفت : مسپدله را مي دانست ليکن با آن مقام زهد و تقوا و عصمت و طهارت و علاقه مفرطي که به اجراي قوانين الهي داشت به بانوي عزيزش اجازه دهد که بر خلاف نص پيغمبر اسلام مطالبه ارث کند و براي احقاق حق خودش آن خطبه مفصل رادر ملاء عام ايراد کند ؟! . گمان نمي کنم هيچ شخص باانصافي بتواند اينگونه مطالب را باور کند . اشکال ديگر ابوبکر به هنگام وفات وصيت کرد او رادر حجحره رسول خدا دفن کنند ، و در اين موضوع از دخترش عايشه اجازه گرفت . اگر به حديث عدم توريث انبياء عقيده داشت بايد حجره را مال عموم مسلمانان بداند و از آنان کسب اجازه کنند !! . يک تذکر اموالي که در تصرف رسول خدا بود دو نوع بود : نوع اول : اموالي که به عموم ملت تعلق داشت و از اموال عمومي و بيتالمال مسلمين محسوب مي شد . رسول خدابه اعتبار اينکه حاکم مسلمانان بود در اينگونه اموال تصرف مي نمود و در مصارف عامه صرف مي کرد . در جاي خود به اثبات رسيده که اينگونه اموال به مقام و منصب حکومت شرعي تعلق دارد و قانون توارث در آنها جاري نيست بلکه بعد از مرگ حاکم شرع به جانشينش منتقل خواهد شد . نوع دوم : اموال شخصي رسول خدا: پيغمبر اکرم به اعتبار اينکه فردي از افراد مدم بود حق مالکيت داشت . اموالي کهاز راه کسب و کار وهر طريق مشروع ديگر در دستش وافع مي شد ملک شخصي آن جناب مي شد و کليه احکام ملک حتي قانون توارث بر آن مرتب مي شد . رسول خدا بدون ترديد از اينگونه اموال داشته است . بعضي از آنها از راه سهمي که آن حضرت در غنائم داشت نصيبش مي شد . در اينگونه اموال حکم رسوولخدا با ساير مسلمين يکسان بود . و کليه احکام حتي قانون توارث بر آنها مرتب مي شد ، در اين قبيل اموال بود که حضرت زهرا (س) مطالبه ارث مي کرد . ابن ابي الحديد مي نويسد : فاطمه کسي را نزد ابوبکر فرستاد و پيغامداد : آيا تو وارث رسول خدا هستييا اهلش ؟ پاسخ داد : اهلش . فرمود : پس سهم رسول خدا چه شد ؟ . (1) در اين قبيل اموال ، رسول خدابا ابوبکر فرقي نداشت. ابوبکر با اينکه خودشدرا خليفه پيغمبر مي دانست در اموال شخصي خودش تصرف مي کرد و آنها را بعد ا خودش ملک وارثانش مي دانست . بايد اموال شخصي رسوب خدا را نيز ملک وارثانش بداند . به همين جهت حضرت فاطمه به ابوبکر مي فرمود : آيا دختران تو از تو ارث مي برند، ولي دختران رسول خدا نبايد از پدرشان ارث ببرند ؟ ابوبکر پاسخ داد : آري چنين است . (1) منبع مقاله:http://www2.irib.ir/amouzesh/sinless/fat_banouy_sharh.asp?key=31 http://www.iranmazhabi7.blogfa.com/ اللهم عجل لوليک الفرج ياحق
322 | دعوت به مناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا | | ١٧:١٠ - ٢٩ ارديبهشت ١٣٩٠ |
ماجراي « ليلة المبيت » و فداکاري امام علي عليه السٌلام : فداکاري بي نظير اعمال ورفتار هر فرد، زاييده طرز تفکر وعقيده او است. جانبازي وفداکاري از نشانه هاي افراد با ايمان است. اگر ايمان انسان به چيزي به حدي برسد که آن را بالاتر از جان ومال خود بداند، قطعا در راه آن سر از پا نمي شناسد وهستي وتمام شؤون خويش را فداي آن مي سازد. قرآن مجيد اين حقيقت را در آيه زير منعکس کرده است: انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم وانفسهم في سبيل الله اولئک هم الصادقون . (حجرات: 15) «مؤمنان کساني هست که به خدا وپيامبر او ايمان آوردند ودر آن هرگز ترديد نکردند وبا مال وجان خود در راه خدا کوشيدند; آنان به راستي در ايمان خود صادقند. در سالهاي آغاز بعثت، مسلمانان سخت ترين شکنجه ها وزجرها را در راه پيشبرد هدف تحمل مي کردند. آنچه که دشمنان را از گرايش به آيين توحيد باز مي داشت همان عقايد خرافي نياکان وحفظ مقام خدايان وتفاخر به امتيازات قومي وطبقاتي وکينه هاي موروثي قبيله اي بود. اين موانع تا روزي که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مکه را فتح کرد، بر سر راه پيشرفت اسلام در مکه واطراف آن وجود داشت وجز با قدرت نيرومند ارتش اسلام از ميان نرفت. فشار قريش بر مسلمانان سبب شد که گروهي از آنان به حبشه وگروه ديگري به يثرب مهاجرت کنند. با آنکه پيامبر وحضرت علي از حمايت خاندان بني هاشم وبالاخص ابوطالب برخوردار بودند، اما جعفر بن ابي طالب ناگزير شد به همراه تني چند از مسلمانان در سال پنجم بعثت مکه را به عزم حبشه ترک گويد وتا سال هفتم هجرت که سال فتح خيبر بود در آنجا اقامت گزيند. پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم در سال دهم بعثت حضرت ابوطالب، بزرگترين حامي ومدافع خويش را، در مکه از دست داد. بيش از چند روز از مرگ عموي بزرگوارش نگذشته بود که همسر مهربان او خديجه، که هيچ گاه از بذل جان ومال در پيشبرد هدف مقدس پيامبر دريغ نمي داشت، نيز چشم از جهان پوشيد. با در گذشت اين دو حامي بزرگ، ميزان خفقان وفشار بر مسلمين در مکه فزوني گرفت; تاآنجا که در سال سيزدهم بعثت، سران قريش در يک شوراي عمومي تصميم گرفتند که نداي توحيد را بازنداني کردن پيامبر يا با کشتن ويا تبعيد او خاموش سازند. قرآن مجيد اين سه نقشه آنان را ياد آور شده، مي فرمايد: واذ يمکر بک الذين کفروا ليثبتوک او يقتلوک او يخرجوک ويمکرون و يمکر الله و الله خير الماکرين (انفال: 30) به ياد آور هنگامي را که کافران بر ضد تو حيله کردند وبر آن شدند که تو را در زندان نگه دارند يا بکشند ويا تبعيد کنند. آنان از در مکر وارد مي شوند وخداوند مکر آنان را به خودشان باز مي گرداند; وخداوند از همه چاره جوتر است. سران قريش تصميم گرفتند که از هر قبيله فردي انتخاب شود وسپس افراد منتخب به هنگام نيمه شب يکباره بر خانه محمد صلي الله عليه و آله و سلم هجوم برده، او را قطعه قطعه کنند. بدين طريق، هم مشرکان از تبليغات او آسوده مي شدند وهم خون او در ميان قبايل عرب پخش مي شد ولذا خاندان هاشم نمي توانست با تمام قبايلي که در ريختن خون وي شرکت کرده بودند به خونخواهي ومبارزه برخيزند. فرشته وحي پيامبر را از نقشه شوم مشرکان آگاه ساخت ودستور الهي را به او ابلاغ کرد که بايد هرچه زودتر مکه را به عزم يثرب ترک کند. شب مقرر فرا رسيد. مکه ومحيط خانه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در تاريکي شب فرو رفته بود. ماموران مسلح قريش هر يک از سويي به جانب خانه رسول خدا روي آوردند. اکنون پيامبر بايد با استفاده از شيوه غافلگيري خانه را ترک کرده، در عين حال، چنين وانمود کند که در خانه است ودر بستر خود آرميده است. براي اجراي اين نقشه لازم بود که فرد جانبازي در بستر او بخوابد وروانداز سبز پيامبر را به خود بپيچد تا افرادي که نقشه قتل او را کشيده اند تصور کنند که او هنوز خانه را ترگ نگفته است ولذا توجه آنان فقط معطوف به خانه او شود واز راه عبور ومرور افراد در کوچه وبيرون مکه جلوگيري نکنند. اما کيست که از جان خود بگذرد ودر خوابگاه پيامبر بخوابد؟ اين فرد فداکار، لابد کسي است که پيش از همه به وي ايمان آورده است واز آغاز بعثت، پروانه وار، گرد شمع وجود او گرديده است. آري، اين شخص شايسته کسي جز حضرت علي - عليه السلام نيست واين افتخار بايد نصيب وي شود. از اين رو، پيامبر رو به حضرت علي کرد وگفت: مشرکان قريش نقشه قتل مرا کشيده اند وتصميم گرفته اند که به طور دسته جمعي به خانه من هجوم آورند ومرا در ميان بستر بکشند. از اين جهت از طرف خدا مامورم که مکه را ترک کنم. لذا لازم است امشب در خوابگاه من بخوابي وآن پارچه سبز را به خود بپيچي تا آنان تصور کنند که من هنوز در خانه ام ودر بسترم آرميده ام ومراتعقيب نکنند. وحضرت علي - عليه السلام در اطاعت امر رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم از آغاز شب در بستر آن حضرت آرميد. چهل نفر آدمکش اطراف خانه پيامبر رامحاصره کرده بودند واز شکاف در به داخل مي نگريستند ووضع خانه را عادي مي ديدند وگمان مي کردند که پيامبر در بستر خود آرميده است. همه سراپا مراقب بودند وآنچنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند که جنبش موري از نظر آنان مخفي نمي ماند. اکنون بايد ديد که پيامبر اکرم، با اين مراقبت شديد، چگونه خانه را ترک گفت. بسياري از سيره نويسان بر آنند که پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم در حالي که آياتي از سوره يس را قرائت مي کرد (14) صف محاصره کنندگان را شکافت وآنچنان ازميانشان عبور کرد که احدي متوجه نشد. امکان اين مطلب قابل انکار نيست; چه هرگاه مشيت الهي بر اين تعلق گيرد که پيامبر خود را از طريق اعجاز وبه طور غير عادي نجات دهد، هيچ چيز نمي تواند مانع از آن شود. ولي سخن اينجاست که قراين زيادي حکايت مي کند که خدا نمي خواست پيامبر خود را از طريق اعجاز نجات بخشد، زيرا در اين صورت لازم نبود که حضرت علي در بستر پيامبر بخوابد وخود پيامبر به غار «ثور» برود وسپس با زحمات زيادي راه مدينه را در پيش گيرد. برخي نيز مي گويند هنگامي که پيامبر از خانه خارج شد همه آنان را خواب ربوده بود وپيامبر از غفلت آنان استفاده کرد. ولي اين نظر دور از حقيقت است وهرگز شخص عاقل باور نمي کند که چهل آدمکش که خانه را براي اين محاصره کرده بودند که پيامبر از خانه بيرون نرود تا در وقت مناسب او را بکشند، ماموريت خود را آنچنان سرسري بگيرند که همگي با خيال آسوده بخوابند! ولي بعيد نيست، همان طور که برخي نوشته اند، پيامبر پيش از گرد آمدن تروريستها، خانه را ترک گفته بود. (15) يورش به خانه وحي ماموران قريش، در حالي که دستهايشان بر قبضه شمشير بود، منتظر لحظه اي بودند که همگي به خانه وحي يورش آورند وخون پيامبر را که در بسترش آرميده است بريزند. آنان از شکاف در به خوابگاه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مي نگريستند واز فرط فرح در پوست نمي گنجيدند وتصور مي کردند که به زودي به آخرين آرزوي خود خواهند رسيد. ولي علي - عليه السلام، با قلبي مطمئن وخاطري آرام، در خوابگاه پيامبر دراز کشيده بود، زيرا مي دانست که خداوند پيامبر عزيز خود رانجات داده است. دشمنان، نخست تصميم گرفته بودند که نيمه شب به خانه پيامبر هجوم آورند، ولي به عللي از اين تصميم منصرف شدند وسرانجام قرار گذاشتند در فروغ صبح وارد خانه شوند وماموريت خود را انجام دهند. پرده هاي تيره شب به کنار رفت وصبح صادق سينه افق را شکافت. ماموران با شمشيرهاي برهنه به طور دسته جمعي به خانه پيامبر هجوم آوردند واز اينکه در آستانه تحقق بزرگترين آرزوي خود بودند از شادي در پوست خود نمي گنجيدند، اما وقتي وارد خوابگاه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم شدند حضرت علي - عليه السلام را به جاي پيامبر يافتند. خشم وتعجب سراپاي وجود آنان را فرا گرفت. رو به حضرت علي کردند وپرسيدند محمد کجاست؟! فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد که از من مي خواهيد؟ در اين موقع، از فرط عصبانيت به سوي حضرت علي - عليه السلام حمله بردند واو را به سوي مسجد الحرام کشيدند، ولي پس از بازداشت مختصري ناگزير آزادش ساختند ودر حالي که خشم گلوي آنان را مي فشرد تصميم گرفتند که از پاي ننشينند تا جايگاه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را کشف کنند. (16) قرآن مجيد براي اينکه اين فداکاري بي نظير در تمام قرون واعصار جاودان بماند، در طي آيه اي جانبازي حضرت علي - عليه السلام را مي ستايد واو را از کساني مي داند که جان به کف در راه کسب رضاي خدا مي شتابند: ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوف بالعباد . (بقره: 207) برخي از مردم کساني هستند که جان خود را براي تحصيل رضاي خداوند از دست مي دهند; وخداوند به بندگان خود رؤوف ومهربان است. جنايتکار عصر بني اميه بسياري از مفسران شان نزول آيه اخير را حادثه «ليلة المبيت » مي دانندوبر آنند که آيه به همين مناسبت در باره حضرت علي - عليه السلام نازل شده است. (17) سمرة بن جندب، عنصر جنايتکار عصر اموي، با گرفتن چهار صد هزار درهم حاضر شد که نزول اين آيه را در باره حضرت علي - عليه السلام انکار کند ودر يک مجمع عمومي بگويد که آيه در باره عبد الرحمان بن ملجم نازل شده است! وي نه تنها نزول اين آيه را در باره علي - عليه السلام انکار کرد بلکه افزود که آيه ديگري(که در باره منافقان است) در باره علي - عليه السلام نازل شده است. (18) آيه مزبور اين است: ومن الناس من يعجبک قوله في الحياة الدنيا و يشهد الله علي ما في قلبه وهو الد الخصام . (بقره: 204) گفتار برخي از مردم تو را به تعجب وا مي دارد وخدا را بر آنچه که در دل دارد گواه مي گيرد. (تو فريب ظاهر گفتار او را مخور، زيرا) وي از سخت ترين دشمنان است. چنين تحريفي از حقيقت از چنان جنايتکاري بعيد نيست. وي در دوران استانداري «زياد» در عراق، فرماندار بصره بود وبه سبب عنادي که با خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم داشت هشت هزار نفر را به جرم ولايت ودوستي با حضرت علي - عليه السلام کشت. وقتي «زياد» از وي بازجويي کرد که چرا وبه چه جراتي اين همه افراد را کشته است وهيچ تصور نکرد که در ميان آنان بي گناهي وجود داشته باشد، وي در پاسخ با کمال وقاحت گفت: «لو قتلت مثلهم ما خشيت » يعني: من از کشتن دو برابر آنان نيز باکي نداشتم. (19) ذکر کارهاي ننگين سمره در اين صفحات نمي گنجد. او همان کسي است که دستور پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم را، که هر وقت براي سرکشي به نخل خود وارد منزل مردم مي شود، بايد اجازه بگيرد، رد کرد وحتي حاضر نشد نخل خود را به چند برابر قيمت آن به پيامبر بفروشدواصرار مي ورزيد که براي سرکشي به نخل خود هرگز اجازه نخواهد گرفت. پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم پس ازمشاهده اين جريان به صاحب خانه گفت: برو درخت اين مرد را بکن وبه دور بينداز. وبه سمره فرمود: «انک رجل مضار و لا ضرر و لاضرار». يعني: تو مرد زيان رساني هستي واسلام اجازه نمي دهد کسي به کسي ضرر بزند. باري، اين تحريف چند روزي بر ساده لوحان اثر جزئي نهاد، ولي مرور زمان پرده هاي تعصب را به کنار زد ومحققان تاريخ اسلام حقايق را از وراي اوهام بيرون کشيدند ومحدثان ومفسران نزول آيه را در شان حضرت علي - عليه السلام تصديق کردند. اين واقعه تاريخي حاکي است که مردم شام چنان تحت تاثير تبليغات دستگاه اموي قرار گرفته بودند که هرچه از دهان گويندگان آن دستگاه مي شنيدند همه را چون لوح محفوظ مي پنداشتند. از اينکه مردم شام گفتار امثال سمره راتصديق مي کردند مي توان فهميد که آنان کوچکترين اطلاعي از تاريخ اسلام نداشتند، زيرا هنگام نزول آيه عبد الرحمان چشم به جهان نگشوده بود ولااقل به محيط حجاز قدم نگذاشته وپيامبر را نديده بود تا آيه اي در باره او نازل شود. تعصبات ناروا فداکاري امير مؤمنان - عليه السلام در شبي که خانه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از طرف آدمکشان قريش محاصره شده بود امري نيست که بتوان آن را انکار کرد ويا کوچک شمرد. خداوند براي اينکه به اين رويداد تاريخي رنگ ابدي وجاوداني بخشد در قرآن مجيد (سوره بقره، آيه 207) از آن ياد کرده است و مفسران بزرگ نيز در تفسير آيه مربوط به اين واقعه به نزول آن در شان حضرت علي - عليه السلام اشاره کرده اند. ولي افرادي که بر ديده، پرده ودر دل، تعصب وبغض به حضرت علي - عليه السلام دارند به دست وپا افتاده اند تا اين فضيلت بزرگ تاريخي را چنان تفسير کنند که از عظمت فداکاري آن حضرت بکاهند. جاحظ، يکي از دانشمندان معروف اهل تسنن، چنين مي نويسد: هرگز نمي توان خوابيدن علي در بستر پيامبر را اطاعت وفضيلت بزرگ شمرد، زيرا پيامبر به او اطمينان داده بود که اگر در جايگاه او بخوابد آسيبي به او نخواهد رسيد. (20) پس از وي، ابن تيميه دمشقي (21) به اين مطلب افزوده است که: علي از طريق ديگر نيز مي دانست که کشته نمي شود، زيرا پيامبر به وي گفته بود که فردا در محل معيني از مکه اعلام کند که هرکس نزد محمد امانتي دارد بيايد وباز گيرد. علي از ماموريتي که پيامبر به وي داد به خوبي دريافت که اگر در بستر آن حضرت بخوابد آسيبي به وي نخواهد رسيد وجان به سلامت خواهد برد. پاسخ پيش از آنکه موضوع را بررسي کنيم از تذکر نکته اي ناگزيريم وآن اينکه جاحظ وابن تيميه وپيروان آن دو، که به بي مهري نسبت به خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم معروفند، براي انکار فضيلتي، ناخود آگاه، فضيلت برتري را براي حضرت علي - عليه السلام اثبات کرده اند! زيرا حضرت علي - عليه السلام که از طرف پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم ماموريت داشت که در خوابگاه او بخوابد از نظر ايمان از دو حال خارج نبود. يا ايمان او به راستگويي پيامبر در حد متعارف بود ويا به طور فوق العاده اي به صدق گفتار پيامبر ايمان داشت. در صورت نخست نمي توان گفت که حضرت علي - عليه السلام علم قطعي به سلامت وبقاي خود داشت، زيرا براي کساني که از نظر ايمان واعتقاد در مرتبه اي نازل قرار دارند هرگز از گفتار پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم جزم ويقين به صحت گفتار او حاصل نمي شود واگر هم در بستر وي بخوابند دچار نگراني وتشويش فراوان خواهند بود. ولي اگر حضرت علي - عليه السلام از نظر ايمان در درجه اي عالي قرار داشت وصحت گفتار پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در دل او چون نور خورشيد روشن بود، در اين صورت براي حضرت علي - عليه السلام فضيلت بالاتري اثبات کرده ايم. زيراهرگاه ايمان فردي به مرتبه اي برسد که آنچه را از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مي شنود چنان صحيح وصادق بينگارد که براي او با روز روشن فرق نکند واگر پيامبر به او بگويد که اگر در بستر وي بخوابد آسيبي به او نخواهد رسيد با قلبي چنان آرام در بستر او بيارمد که سر سوزني احتمال خطر ندهد، با چنين فضيلتي قطعا چيزي برابري نمي کند. اکنون صفحات تاريخ را ورق بزنيم. تاکنون بحث ما بر اين فرض بود که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به حضرت علي - عليه السلام گفته است که کشته نخواهد شد، ولي اگر به تاريخ رجوع کنيم خواهيم ديد که مطلب چنان نيست که پيروان حاجظ وابن تيميه گمان کرده اند وهمه مورخان حادثه را آنگونه که اين دو نوشته اند ضبط نکرده اند. مؤلف طبقات کبرا (22) واقعه هجرت را به طور مشروح نوشته است وهرگز از آن جمله اي که جاحظ آن را دستاويز خود قرار داده(که پيامبر به علي گفت: در خوابگاه من بخواب وآسيبي به تو نخواهد رسيد) يادي نکرده است. نه تنها او بلکه مقريزي، مورخ معروف قرن نهم (23) ، نيز در کتاب مشهور امتاع الاسماع حادثه را همچون کاتب واقدي نقل کرده است وهرگز نگفته که پيامبر به علي فرمود: «آسيبي به تو نخواهد رسيد». آري، در اين ميان ابن هشام در سيره(ج 1، ص 483) وطبري در تاريخ خود (ج 2، ص 99) از آن گفتار يادي کرده اند وکساني همچون ابن اثير در تاريخ کامل(ج 2، ص 372) وديگران نيز که آن را نقل کرده اند همگي از سيره ابن هشام ويا تاريخ طبري گرفته اند. بنابر اين مسلم نيست که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اين مطلب را گفته باشد واگر هم گفته باشد به هيچ وجه معلوم نيست که هر دو مطلب را (نرسيدن آسيب ورد امانتهاي مردم) در همان شب نخست گفته باشد; به گواه اينکه اين حادثه را علما ومورخان شيعه وبرخي از سيره نويسان اهل تسنن به صورت ديگري نقل کرده اند. اينک توضيح مطلب: دانشمند معروف شيعه، مرحوم شيخ طوسي، در امالي خود دنباله واقعه هجرت را که منتهي به نجات پيامبر شد چنين مي نويسد: شب هجرت سپري شد وعلي - عليه السلام از محل اختفاي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آگاه بود وبراي فراهم ساختن مقدمات سفر پيامبر لازم بود شبانه با او ملاقات کند. (24) پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم سه شب در غار ثور بسر برد. در يکي از شبها حضرت علي - عليه السلام وهند بن ابي هاله فرزند خديجه به غار رفتند وبه محضر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم رسيدند. پيامبر دستورهاي زير را به حضرت علي داد: 1) دو شتر براي من وهمسفرم آماده کن. (در اين موقع ابوبکرگفت: من قبلا دو شتر براي اين کار آماده کرده ام. پيامبر فرمود: در صورتي اين دو شتر را از تو مي پذيرم که پول هر دو را بپردازم. سپس به علي دستور داد که پول شتران را بپردازد». 2) من امين قريش هستم وهم اکنون امانتهاي مردم در خانه من است. فردا بايد در محل معيني از مکه بايستي وبا صداي رسا اعلام کني که هرکس امانتي نزد محمد دارد بيايد وآن را باز گيرد. 3) بعد از رد امانتها بايد خود را آماده مهاجرت کني. هروقت نامه من به تو رسيد، دخترم فاطمه ومادرت فاطمه وفاطمه دختر زبير بن عبد المطلب را همراه خود بياور. واگر کساني از بني هاشم خواستار مهاجرت شدند مقدمات هجرت آنان را نيز فراهم کن. (سپس فرمود: )«از اين پس هر خطري که در کمين تو بود از تو برطرف شده است وديگر آسيبي به تو نخواهد رسيد». (25) اين جمله مانند همان جمله اي است که ابن هشام در سيره وطبري در تاريخ خود آورده اند. بنابر اين اگر پيامبر به حضرت علي تامين داده است در شبهاي بعد بوده است ونه در شب هجرت، واگر به حضرت علي فرمان داده است که امانتهاي مردم را رد کند در شب دوم ويا سوم بوده است ونه در ليلة المبيت. اگر بعضي از مورخان اهل تسنن واقعه را طوري نقل کرده اند که مي رساند پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم در همان شب هجرت به حضرت علي تامين داده ودر همان شب نيز دستور رد امانتها را صادر کرده است قابل توجيه است، زيرا بعيد نيست که نظر آنان به نقل اصل حادثه بوده است وذکر زمان ومکان صدور اين اوامر ووصايا براي آنان حائز اهميت نبوده است. حلبي در سيره خود مي نويسد: در يکي از شبها که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در غار ثور بسر مي برد علي - عليه السلام شرفياب محضرش گرديد. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در آن شب به علي - عليه السلام دستور داد که امانتهاي مردم را بازگرداند وقرضهاي پيامبر را ادا کند. (26) واز مؤلف کتاب «الدرا لمنثور» نقل مي کند که علي - عليه السلام پس از شب هجرت با پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم ملاقات داشته است. (27) دو گواه روشن بر فداکاري امام عليه السلام دو مطلب تاريخي گواه مي دهد که عمل حضرت علي - عليه السلام در آن شب جز فداکاري نبوده، آن حضرت به راستي آماده قتل وشهادت در راه خدا بوده است. 1) اشعاري که امام - عليه السلام پيرامون اين حادثه تاريخي سروده وسيوطي همه آنها را در تفسير خود (28) نقل کرده است، گواه روشن بر جانبازي اوست: وقيت بنفسي خير من وطا الحصي محمد لما خاف ان يمکروا به وبت اراعيهم متي ينشرونني ومن طاف بالبيت العتيق و بالحجر فوقاه ربي ذو الجلال من المکر و قد وطنت نفسي علي القتل و الاسر من جان خود را براي بهترين فرد روي زمين ونيکوترين شخصي که خانه خدا وحجر اسماعيل را طواف کرده است سپر قرار دادم. آن شخص عاليقدر محمد بود. ومن هنگامي دست به اين کار زدم که کافران نقشه قتل او را کشيده بودند ولي خداي من او را از مکر دشمنان حفظ کرد. من در بستر وي بيتوته کردم ودر انتظار حمله دشمن بودم وخود را براي مرگ واسارت آماده کرده بودم. 2) دانشمندان سني وشيعه نقل کرده اند که خداوند در آن شب به دو فرشته بزرگ خود، جبرئيل وميکائيل، خطاب کرد که: اگر من براي يکي از شما مرگ وبراي ديگري حيات مقرر کنم کدام يک از شما حاضر است مرگ را بپذيرد وزندگي را به ديگري واگذار کند؟ در اين لحظه هيچ کدام نتوانست مرگ را بپذيرد ودر راه ديگري فداکاري کند. سپس خدا به آن دو فرشته خطاب کرد که: به زمين فرود آييد وببينيد که علي چگونه مرگ را خريده، خود را فداي پيامبر کرده است; سپس جان علي را از شر دشمن حفظ کنيد. (29) اگر از نظر بعضي مرور زمان بر اين فضيلت بزرگ پرده کشيده است، ولي در آغاز اسلام عمل حضرت علي - عليه السلام در نظر دوست ودشمن بزرگترين فداکاري به شمار مي رفت. در شوراي شش نفري که به فرمان عمر براي تعيين خليفه تشکيل شد علي - عليه السلام با ذکر اين فضيلت بزرگ بر اعضاي شورا احتجاج کرد وگفت: من شما اعضاي شوري را به خدا سوگند مي دهم که آيا جز من کسي بود که براي پيامبر در غار (حرا) غذا ببرد؟ آيا جز من کسي در جاي او خوابيد وخود را سپر بلاي او کرد؟ همگي گفتند: والله جز تو کسي نبوده است. (30) مرحوم سيد بن طاووس در باره فداکاري حضرت علي - عليه السلام تحليل جالبي دارد وآن را به فداکاري اسماعيل وتسليم او در برابر پدر قياس کرده، برتري ايثار حضرت علي - عليه السلام را اثبات کرده است. (31) پي نوشت ها: 14 - منظور آيات هشتم ونهم ازاين سوره است. 15 - سيره حلبي، ج 2، ص 32. 16 - تاريخ طبري، ج 2، ص 97. 17 - مدارک نزول آيه را در باره علي - عليه السلام سيد بحريني در تفسير برهان (ج 1، ص 206 - 207) ومرحوم بلاغي در تفسير آلاء الرحمان (ج 1، ص 184 - 185) نقل کرده اند. شارح معروف نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، مي گويد: مفسران نزول آيه را در حق علي نقل کرده اند. (ر. ک. ج 13، ص 262). 18 - شرح نهج البلاغه ابن ابي ا لحديد، ج 4، ص 73. 19 - تاريخ طبري، ج 2، حوادث سال پنجاهم هجري. 20 - العثمانية، ص 45. 21 - ابن تيميه به سبب مخالفتهايي که با علماي اسلام داشت وعقايد خاصي که در باره شفاعت وزيارت قبور و. . . ابراز مي کرد مطرود علماي وقت گرديد وسرانجام در سال 728 هجري در زندان شام درگذشت. 22 - محمد بن سعد معروف به کاتب واقدي که در سال 168 هجري ديده به جهان گشود ودر سال 230 ديده از جهان بربست. طبقات وي جامعترين ودر عين حال اصليترين کتابي است که در سيره پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم نوشته شده است. به ج 1، ص 227 - 228 مراجعه فرماييد. 23 - تقي الدين احمد بن علي مقريزي(متوفا به سال 845 هجري). 24 - اعيان الشيعة، ج 1، ص 237. 25 - متن عبارت پيامبر اين است: « انهم لن يصلوا اليک من الآن بشي ء تکرهه ». 26 - سيره حلبي، ج 2، ص 36 و37. 27 - سيره حلبي، ج 2، ص 36 و37. 28 - الدر المنثور، ج 3، ص 180. 29 - بحار الانوار، ج 19، ص 39، به نقل از احياء العلوم غزالي. 30 - خصال صدوق، ج 2، ص 123 ; احتجاج طبرسي، ص 74. 31 - ر. ک. اقبال، ص 593; بحار الانوار، ج 19، ص 98. http://www.iranmazhabi7.blogfa.com/ اللهم عجل لوليک الفرج ياحق
323 | omar | | ١٤:٤٣ - ٣١ ارديبهشت ١٣٩٠ |
مرگ بر دشمنان عمر باد
324 | Momen Abdullah | | ١٨:٢١ - ٣١ ارديبهشت ١٣٩٠ |
جناب فردين
لطفا به گوشه‌اي از كتب صحيح برادران ابوبكريست خود نظري بيافكن:
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=2075

اين بود مدح و ثناي 14 معصوم الهي (عليهم السلام)؟
و يا شايد فحاشي هاي آنها به پدر شريف حضرت اميرالمومنين علي (عليه السلام) حضرت ابوطالب (عليه السلام) مدح و ثناي آنها است؟
اصلا شايد تهمتهاي زشت و مشركانه آنها به ساحت آقا محمد مصطفي (صلي الله عليه و آله) در مجنون خواندن و قصد خودكشي و افسانه غرانيق و نظر كردن به زنان نامحرم و ... مدح و ثناي آنها است؟

جناب فردين
شما مي‌توانيد هركسي را برادر خود بگيريد: عمري، ابوبكريست، يهودي، بهايي، ....
ولي اين را بدانيد كه اگر شما و تمامي ديگر فرزندان عايشه دست به دست هم دهيد بازهم توانايي نابودي اسلام و گسترش ابوبكريسم را نخواهيد داشت:
«ان تظاهرا عليه فان الله هو مولاه وجبريل وصالح المومنين والملايكه بعد ذلك ظهير »

يا علي
325 | احمد | | ١٩:٢١ - ٣١ ارديبهشت ١٣٩٠ |
آقاي فردين شما شعيه تاريخ عوض کرده اي تاحتي کتاب هاي ما سني ها را يه چيزي علماي شنيده راسته در کتاب سني ها چنين چيزهاي شما مي گويد دوباره حضرت عمر حضرت ابوبکر حضرت عثمان نوشته شده به نقل کتاب سني ها دل خوش کردي علما ي شما دورغ مي نويسند يکي شما بکه خداي که مي فرستي قسم بخور تاحالا کدام يک شما واقعا کتاب سني مذهب مطالعه کرده کتابهاي پيش ما سني مذهب است نه کتاب ها که علما شما تهيه کردند قول زدن مردم نه حضرت عمر نه حضرت علي شفاعت کسي مي کنند نه کسي بهشت مي برند بلکه تنها عمل ايمان انسان بخت ها
326 | مسلمان | | ٠٩:٢٣ - ٠١ خرداد ١٣٩٠ |
مرگ عمرتوسط حضرت ابولولو حضرت ابولولو رحمةالله عليه (قاتل عمر) مدتي قبل از مضروب نمودن عمر ضمن نامه اي به عمر شکل سرپوشيده و بدون آنکه عمر غرض او را بفهمد حکم و سزاي کسي را که نسبت به مولا و آقاي خود جسارت و همسر او را مورد هتک و آزار و اذيت و فرزند او را به قتل برساند. سوال نمود و اقدام آينده خود را مستند به حکم خود او ساخت. به متن زير توجه نماييد: "ابولولو به عمر نامه نوشت که جزاي کسي که عصيان مولايش را نمايد و ملک مولايش را غصب کند و همسر مولايش را مورد اذيت و ضرب و شتم قرار دهد چيست؟ عمر نيز در پاسخ مکتوب داشت: بدرستي که قتل چنين کسي واجب است. فلذا هنگاميکه ابولولو خود را به عمر رسانيد تا او را به هلاکت برساند به مکتوبه او خطاب به او کرد و فرمود: چرا عصيان مولايت اميرالمومنين عليه السلام را نمودي؟ چرا همسر او فاطمه را مورد ظلم خويش قرار دادي و فرزندش را سقط نمودي؟ آنگاه در حاليکه او را لعن مي نمود ضربه هاي پي در پي بر او وارد ميکرد." ( 1) حضرت ابولولو رحمه الله هنر و حرفه آهنگري خود را به خدمت گرفت و خنجري دو سر که قبضه آن در وسط قرار داشت تهيه نمود. تا اينکه بنابر قول صحيح و مشهور در نزد شيعه در سحرگاه روز دوشنبه 9 ربيع الاول سال 23 هجري در حاليکه عمر بن خطاب تازيانه به دست در حال امر کردن نمازگزاران بود که صفوف خود را منظم نمايند. (2) (استووا استووا صفوفکم) خود را به وي رسانده (3) و با سه ضربه کاري شکم خليفه را تا خاصره (سه بنده) او شکافت و در حاليکه عده اي از نزديکان و اطرافيان عمر بن خطاب قصد دستگيري و حمله به او را داشتند با زخمي کردن 13 نفر ديگر از آنان از محل حادثه گريخت. (4) و عمر بعد از آنکه سه روز در بستر افتاده بود در سن 55 سالگي از دنيا رفت. پي نوشت: 1-طريق الارشاد ص 456 2-طبقات الکبري ج3ص341 - فتح الباري ج7ص49 -- کنزالعمال ج12ص679 3-در اين جا لازم است اين نکته را متذکر شويم که: اگر چه اهل تسنن سعي نموده اند اين مطلب را در کتابهاي خود ثابت کنند که عمر به هنگام مضروب گرديدن در مسجد بوده است و اقدام ابولولو را به خاطر قتل عمر در مسجد مورد تخطئه قرار دهند. اما بر فرض که اين قول صحيح باشد نکته اي که در رد قول آنها که ميگويند ابولولو کافر و يا مجوسي و يا نصراني بوده است از همين مطلب ميتوان ثابت کرد که به نقل علامه مجلسي رحمه الله اگر ابولولو رحمه الله کافر بوده در حاليکه از زمان حيات پيامبر اکرم ورود کفار به شهر مدينه ممنوع گرديده بود. ابولولو رحمه الله چگونه در شهر مدينه زندگي ميکرد. و اساسا اگر ابولولو رحمه الله کافر بوده در مسجد و آن هم در صف اول نماز جماعت چه کار مي کرد؟؟؟ که مطلب فوق مبني بر حضور ابولولو رحمه الله در مسجد آن هم در صف اول نماز جماعت و پشت سر خليفه را ميتوان در کتب معتبر در نزد خود آنان يافت از قبيل: مسند ابي يعلي ج5ص116- صحيح ابن حبان ج1ص332- تاريخ دمشق ج44ص410 - اسدالغابه ج4ص76 - مواردالظمآن ص537 - تاريخ المدينه ج3ص896 - طبقات الکبري ج3ص341 - نيل الاطار ج6ص160. 4-بحارالانوار ج29 ص 530
327 | مسلمان | | ٠٩:٢٥ - ٠١ خرداد ١٣٩٠ |
شهوترانى جناب عمر

جناب عمر راجع به ازدواج اعتراف جالبي دارند كه نشانه شهوت گرائى و قوت شهوانى ايشان است که به اعتراف خويش از قوه عاقله ايشان خارج است.

چنانچه محمد بن سيرين به اين مطلب اشاره ميکند و مى‏گويد:

عمر بن خطاب گفت:

«از كارهاى جاهليت هيچ چيز در من نمانده جز اين كه هيچ نمى‏انديشم با كه ازدواج مى‏كنم و كه به ازدواجم در مى‏آيد!»

ابن سعد در طبقات الكبرى 3/ 208 ثبت كرده و چنانكه در كنز العمال 8/ 297 آمده عبد الرزاق روايت نموده است

به علت همين شهوت گرائى بود كه عمر به گناهانى در غلتيد كه در تاريخ ثبت است.

مثلا اين كه براى همبسترى نزد كنيزش مى‏رود. كنيز مى‏گويد كه در عادت زنانه است! عمر بى‏توجه به تذكر كنيز با او در مى‏آويزد و متوجه مى‏شود در عادت زنانه است. به خدمت پيامبر (ص) مى‏رود و ماجرا را بيان مى‏كند. مى‏فرمايد: ابا حفص! خدا از گناهت در گذرد. نيم دينار صدقه بده!

المحلى، ابن حزم 2/ 188- سنن بيهقى 1/ 316- كنز العمال 8/ 305- بنقل از ابن ماجه، و عبارت از وى است.

اين نكته قابل توجه است :كسى كه نميتواند از يك شهوت يك شبه بگذرد چگونه ميتواند از شهوت رياست چشم پوشى كند.

موردي ديگر:

شب رمضان-قبل از اينكه همبسترى در ماه رمضان حلال باشد - عنان به خواهش شهوت سپرد و با همسرش همبسترى كرد. فردا به حضور پيامبر (ص) رسيده گفت: از خدا و از تو پوزش مى‏طلبم. چون هواى نفسم مرا بفريفت تا با همسرم همبسترى كردم. آيا راه خلاصى هست؟ فرمود: عمر! سزاوار نبود چنان كارى بكنى! و اين آيه فرود آمد كه «خدا دانا است كه شما به خودتان خيانت مى‏كرديد، پس‏

توبه‏تان را پذيرفت و از شما درگذشت. اكنون با زنانتان همبسترى كنيد ...»بقره/ 183-

تفسير طبرى 2/ 96- تفسير ابن كثير 1/ 220- تفسير قرطبى 2/ 294- و...

موردي ديگر:

ابن سعد در «طبقات الكبرى» از قول على بن زيد اين روايت را ثبت كرده است: «عاتكه دختر زيد همسر عبد اللّه بن ابى بكر بود. عبد اللّه پيش از همسرش در گذشت. قبلا با همسرش شرط كرده بود كه پس از مرگش به همسرى ديگرى در نيايد. عاتكه بنا به شرطى كه با همسر مرحومش كرده بود از ازدواج با ديگرى امتناع مى‏ورزيد و مردانى خواستگارش شدند و نپذيرفت. عمر به ولى آن زن گفت:

برايش اسم مرا ببر و خواستگاريش كن. حاضر به همسرى عمر هم نشد. عمر گفت: او را براى من عقد كن. او را برايش عقد كرد. عمر به خانه عاتكه رفت.

عاتكه امتناع كرد و با عمر گلاويز شد. عمر به زور با او همبستر شد. وقتى برخاست از آن زن اظهار انزجار كرد و از خانه‏اش بيرون رفت و ديگر باز نيامد. عاتكه خدمتكارش را نزد او فرستاد كه بيا خود را براى همبسترى تو آماده خواهم ساخت.»

طبقات ابن سعد- كنز العمال 7/ 100- منتخب كنز العمال در حاشيه مسند احمد حنبل 5/ 279.

پسرعمر هم شهوتي بود؟

پسر عمر به اين امر اعتراف کرده که:

«از پيامبر خدا (ص) گذشته هيچكس به اندازه من به نعمت همبسترى دست نيافته است»

نوادر الاصول، حكيم ترمذى 212.

از حرفش چنين بر مى‏آيد كه مردى شهوانى بوده و سر و كارى و اشتغال و تمايلى جز به شهوت نداشته است. و از سست رائى و نابخرديش اين كه پيامبر خدا (ص) را مثل خود پنداشته حتى شهوانى‏ترخويش را به اين دانسته که ازدواجهاي حضرت ختمي مرتبت نعوذ بالله تماما از روي شهوت بوده و مزاج خود را با مزاج ايشان که همه چيزش بر روي ميزان و تساوي برقرار بود مقايسه ميکند.

آن كه فقط به قوه شهوتش افتخار مى‏نمايد و ديگر ملكات را نديده يا نبوده مى‏انگارد. از سست رائى و ضعف عقل خويش پرده بر مى‏گيرد.

پدرش- عمر بن خطاب- با التفات به همين شهوت گرائى بود كه چون اجازه شركت در جهاد

خارجى خواست نپذيرفت و گفت:

«آى پسرم! من از اين نگرانم كه مرتكب زناشوى!»

سيرة عمر بن الخطاب، ابن جوزى 115، و در چاپى 138

ايا در سر همين شهوتراني بود که از احکام اوليه اسلامي هم بي بهره بود؟

در جهل و بى‏اطلاعي پسر عمر از دين و فقه همين بس كه بلد نبود زنش را طلاق بدهد،

و چنانكه در «صحيح» مسلم آمده ناتوانى و نادانى مى‏نمود

4/ 181.

و نمى‏دانست طلاق در هنگامى صورت مى‏گيرد كه زن از عادت ماهانه پاك گشته و همبسترى هم نكرده باشد.

صحيح بخارى 8/ 76+ صحيح مسلم 4/ 179- 183+ مسند احمد 2/ 51، 61، 64، 74، 80، 128، 145.

مسلم در «صحيح» مى‏نويسد: او زنش را در حاليكه در عادت ماهانه بود سه طلاقه كرد.

4/ 181.ت

و اين مسئله به قدري ننگ حساب ميشد که پدرش او را حتى وقتى بزرگ شده و به سالخوردگى رسيده بود شايسته و لايق خلافت نمى‏ديد، و وقتى كسى گفتش عبد اللّه بن عمر را جانشين خود ساز، گفت:

«خدا ترا بكشد!» بخدا در اين پيشنهادت خدا را در نظر نداشتى. كسى را خليفه گردانم كه بلد نيست زنش را طلاق بدهد،؟!

تاريخ طبرى 5/ 34- تاريخ الكامل ابن اثير 3/ 27- الصواعق المحرقه 62- فتح البارى 7/ 54، و آن را

« صحيح» شمرده است.

ظاهرا عمر پسرش را به هنگام وفات خويش در همان بى‏اطلاعى و جهالتى مى‏دانسته كه در جوانى و در دوره پيامبر (ص) و به هنگام طلاق همسرش بوده است‏.


اعتراف عمر
آورده‌اند در دوران خلافتِ عمر، زنى مراجعه کرد و از بُردهاى بيت‌المال خواست که نزد وى بود. همزمان، يکى از دختران عمر نيز وارد شد و از بُردهاى بيت‌المال خواست. عمر به درخواست آن زن جواب مثبت داد؛ ولى خواسته دختر خويش را رد کرد. اطرافيان عمر تعجّب و اعتراض کردند که دختر تو نيز در اين بيت المال داراى سهم است. چرا او را مأيوس کردى؟ عمر به اعتراض آنها چنين پاسخ داد: «إنَّ أبا هذِهِ ثَبَتَ يَوْمَ اُُحُد وأبا هذِهِ فَرَّ يَومَ اُحُد وَلَمْ يَثْبُتْ؛[1] [آن زن بر دختر من ترجيح و امتياز دارد؛] زيرا پدر او در جنگ اُحد فرار نکرد و استقامت ورزيد؛ ولى پدر دختر من فرار کرد و پايدار نماند.» پي نوشت:

[1]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج15، ص32.
328 | مسلمان | | ٠٩:٢٨ - ٠١ خرداد ١٣٩٠ |
ضربت خوردن علي(ع) و خليفه دوم
قياسي نا موزون:

در تاريخ آمده است :زماني که ابن ملجم مرادي ( لعنت الله عليه ) با شمشير بر فَرق مبارک امام علي عليه السلام زد ، ايشان فرمودند :" فزت و رب الکعبه(1) "(قسم به خداي کعبه که رستگار شدم)و اين در حالي است که وقتي جناب عمر بن خطاب ، بوسيله جناب ابولولوء مورد هجوم قرار گرفت و مضروب شد گفت :"ادرکوا الکلب ، فقد قتلني " يا " دونکم الکلب ، فقد قتلني(2) "(سگ را بگيريد ؛ مرا کشت !)

تفاوت را ببينيد :

"به خدا کعبه که رستگار شدم ! " امام علي عليه السلام

"سگ را بگيريد ، مرا کشت ! " عمر بن خطاب

پي نوشت:

(1)-الاستيعاب - ابن عبدالبر - ج 3 ص 1125

شرح نهج البلاغه - ابن ابي الحديد شافعي - ج 9 ص 207

تاريخ مدينه دمشق - ابن عساکر - ج 42 ص 561

(2)-نيل الاوطار - شوکاني - ج 6 ص 160

السنن الکبري - بيهقي - ج 3 ص 113

فتح الباري - ابن حجر عسقلاني - ج 7 ص 50



درد از نظر عمر براي پيامبر(ص) و ابوبکر


چرا هنگامي که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در بستر بيماري فرمودند : « دوات و قلم بياوريد تا چيزي برايتان بنويسم که هرگز گمراه نشويد »

عمر گفت :« درد بر او غلبه کرده و کتاب خدا ما را بس است »؛ ولي هنگامي که ابوبکر خواست وصيت بنويسد نگفت درد بر او غلبه کرده کتاب خدا ما را بس است ؟

پي نوشت: 1:- عمر گفت : ان النبي صلي الله عليه و آله و سلم غلبه الوجع و عندنا کتاب الله حسبنا ، صحيح البخاري ،کتاب العلم باب کتابه العلم ، ج 120/1
329 | مسلمان | | ٠٩:٣٠ - ٠١ خرداد ١٣٩٠ |
(( فتکون اول من يلحقني من اهل بيتي فتقدم علي محزونه مکروبه مغمومه مقتوله))فرائد السمطين ج 2 ص 34
مقدمه:
مظلوميت فاطمه زهرا و شهادت جانگداز او توسط قاتليني همچون ابوبکر و عمر و . . در عالم اسلام امري است که از نور خورشيد هم واضحتر است. با اين وصف از کسي که نمي خواهد خورشيد را نظاره کند و يا اصولا چشم ديدن خورشيد را ندارد نبايد انتظار داشت به چنين حقيقتي اعتراف کند. زيرا خداوند در قرآن درباره اينان فرموده است: ((لهم أعين لا يبصرون بها )) براي آنان چشم هست ولي نمي بينند.
آري پروردگار ما از قدرت بينايي اين افراد خبر داده است و ديگر نيازي نيست که ما اصرار بر ديدن و اعتراف اينها داشته باشيم. اما با گفتن حقيقت شايد بتوانيم دل سوخته مادرمان را شاد کنيم. و محبت خودمان را نسبت به او ثابت کنيم. پيشاپيش از در گاه مادر پهلو شکسته مان عذر خواهي مي کنم اگر بيش از اين نمي توانم در مسير او قدم بردارم. از او دفاع کنم و مرهمي بر زخم او بگذارم.
1) تهديد عمر به آتش زدن خانه حضرت فاطمه:
عده‌اي از بيعت سرپيچي كرده بودند و در نزد علي در خانه فاطمه‌جمع شده بودند. پس ابوبكر عمر را به دنبال آنها فرستاد. و اين هنگامي بود که حضرت علي و زبير براي مشورت در امر خلافت نزد حضرت زهرا رفت و آمد مي کردند عمربن خطاب با خبر شد و گفت:
(( اي دختر رسول خدا! به خدا در نزد ما کسي محبوبتر از پدرت نيست و پس از او محبوبترين تويي! و به خدا قسم اين امر مرا مانع نمي شود که اگر علي و زبير نزد تو جمع شوند دستور دهم که خانه را با آنها به آتش بکشند. ))
اسلم گفت: چون عمر از نزد فاطمه بيرون رفت حضرت علي و زبير به خانه برگشتند. پس فاطمه فرمود: (( مي دانيد که عمر نزد من آمد و به خدا قسم ياد کرده اگر شما ( بدون اينکه با ابوبکر بيعت کنيد ) به خانه برگرديد خانه را با شما آتش مي زند؟؟ و به خدا سوگند که او به سوگندش عمل خواهد کرد.
1-کتاب المصنف ابن ابي شيبه ج 7 ص 432 حديث 37045.
2-سيوطي مسند فاطمه ص 36.
3-ابن عبدالبر در کتاب الاستيعاب ج3 ص 975
4-تاريخ طبري ج 1 ص 1118.
5-الامامه و السيامه، ابن قتيبه، ج 1 ص 20-19
6-ازالة الخلفا، دهلوي هندي، ج 362/2
7-عقدالفريد، ابن عبدربة المالك، ج 2 فصل سقيفه
8- تاريخ ابن اثير، ج 2 ص 335.
9-شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 2 ص 56 چاپ بيروت از قول جوهري عالم قرن 4 و صاحب کتاب (( السقيفه و فدک ))
2) آمدن عمر با آتش به سوي خانه حضرت زهرا:
ابوبکر به علي پيام فرستاد تا با وي بيعت کند اما علي نپذيرفت. پس عمر با مشعلي آمد. فاطمه ناگاه عمر را با مشعلي در خانه اش يافت. پس فرمود:
(( يابن خطاب اتراک محرقا علي بابي؟! قال نعم. ))
ترجمه: (( يابن خطاب! آيا من نظاره گر باشم و حال آنکه تو در خانه ام را بر من به آتش مي کشي؟ عمر گفت: بلي . . . ))
1-تاريخ ابي الفداء ج 1 ص 156.
2-عقدالفريد، ابن عبدربه ج 3 ص 64 چاپ مصر.
3-کنز العمال ج 13 ص 140 که همين موضوع را تاييد مي کند.
4-انساب الاشراف ج 1 ص 586حديث 1184.
5-اسماعيل عماد الدين در کتاب (( المختصر في اخبار البشر )) ج 1 ص 156 چاپ مصر.
3) هجوم عمر و عده اي به در خانه حضرت زهرا:
اسامي تعدادي از افراد كه به خانه فاطمه الزهرا (س) هجوم آوردند.
(( عمربن خطاب، خالدبن وليد، عبدالرحمن بن عوف، ثابت ابن عميس شماس، زيدن بن لبيد، سلمة بن سالمة بن وقش، زيدبن ثابت، اسيربن حضير((
علماي اهل سنت نوشته اند:
(( همه افراد داخل خانه بيرون آمدند مگر علي كه گفت : من قسم خورده‌ام كه در خانه بمانم تا قرآن را جمع‌آوري كنم. عمر قبول نكرد ولي اعتراض فاطمه باعث شد تا عمر برگردد. او برگشت و ابوبكر را تحريك كرد تا پيگير مسئله باشد و او قنفذ غلام خود را چندين بار دنبال علي فرستاد ولي جواب منفي شنيد. بالاخره عمر با جمعي از مردم به خانه فاطمه رفتند. تا فاطمه صداي آنها را شنيد، ناله كرد. اي پدر، يا رسول الله، بعد از تو عمربن خطاب و ابوبكر بن ابي قحافه چگونه با ما رفتار مي‌كنند. ))
1-عقدالفريد، ج 28 ص 322 و ج 3 ص 163.
2-تاريخ ابن شحنه، ج7 ص 164.
3-الامامه و السياسة، ج 1 ص 13.
4-اعلام النساء، ج 3 ص 1207.
5-شرح نهج‌البلاغه ابن ابي الحديد، ج 1 ص 134 و ج 2 ص 19.
6-اثبات الوصيه مسعودي ص 123
7-الملل و النحل ج 1 ص 57 چاپ بيروت که عقيده نظام را در اين رابطه بيان کرده است.
4) تذکر به عمر! و بي اعتنايي او در آتش زدن خانه:
عمر به خانه علي و فاطمه رسيد و آنها را صدا زد اما آنها اعتنايي نكردند و از خانه خارج نشدند. عمر هيزم خواست و گفت : سوگند به خدايي كه جان عمر در دست اوست يا بيرون مي‌آييد و يا خانه را با اهلش به آتش مي‌كشم.
به عمر گفتند: يا اباحفص! فاطمه در اين خانه است، حتي اگر فاطمه داخل خانه باشد؟ عمر جواب داد. (( اگر چه فاطمه باشد ))
و نيزمقاتل ابن عطيه مي‌نويسد : (( هنگامي كه ابوبكر از مردم با تهديد و شمشير وزير بيعت گرفت، عمر، قنفذ و جماعتي را به سوي خانه علي و فاطمه فرستاد و عمر بر خانه فاطمه هيزم جمع كرد و در خانه را آتش زد. ))
1-اعلام النساء عمر رضا كحاله چاپ بيروت در قسمت حرف فاء ذيل نام فاطمه
2-الرياض النضره محب طبري ج 1 ص 167 و 341.
3- تاريخ الخميس ديار بكري ج 1 ص 178.
4-الامامه و السياسه ابن قتيبه ج 1 ص 12.
5- الامه و الخلافه مقاتل ابن عطيه ص 160
5) گريه فاطمه و به زور بيرون کشيدن حضرت علي از خانه و تهديد او به قتل:
در روايات اهل سنت آمده است که:
(( . . . تا آنکه ( عمر و اصحابش ) پشت درب خانه فاطمه جمع شدند و دق الباب کردند. پس چون مردم صداي فرياد و گريه فاطمه را شنيدند در حالي که گريه مي کردند متفرق شدند لکن عمر و اصحابش همانجا ماندند پس علي را با زور از خانه خارج کرده و او را به طرف ابوبکر کشاندند پس به او گفتند بيعت کن! علي گفت: اگر بيعت نکنم چه مي کنيد؟ گفتند: اگر بيعت نکني به خدايي که جز او خدايي نيست گردنت را خواهيم زد؟! ))
1-الامامه و السياسه، ابن قتيبه ج1 ص 13.
2-اعلام النساء، عمررضا كحاله ج 4 ص 115.
3-انساب الاشراف بلاذري ج 1 ص 587.
4-اثبات الوصيه مسعودي ص 142.
5-شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد معتزلي ج 6 ص 48.
6-السيره النبويه ابن کثير ج 4 ص 495.
7-السقيفه و الخلافه عبدالفتاح عبدالمقصود ص 15.
6)لگد عمر بر حضرت زهرا:
ابن ابي دارم که ذهبي وي را (( الامام الحافظ الفاضل . . کان موصوفا بالحفظ و المعرفه )) خوانده، نقل کرده است:
(( ان عمر رفس فاطمه حتي اسقطت بمحسن ))
ترجمه: (( عمر لگدي بر حضرت زهرا زد تا محسن سقط گرديد. ))
و او اين حديث را مورد تقرير و تاييد خود قرار داده است.
1-سير اعلام النبلاء ج 15 ص 578
2-اثبات الوصيه مسعودي ص 142 تحت عنوان حکايه السقيفه.
7) شهادت حضرت محسن:
عبارات و احاديث مختلفي از علماي اهل سنت در اين قسمت نقل شده که دو نمونه از آن ها را عينا نقل مي کنيم و براي بقيه آدرس کتاب موردنظر را مي نويسيم. قابل ذکر است که برخي از جاها (( علت شهادت حضرت محسن ضربه قتفذ و برخي از جاها ضربه عمر)) ذکر شده است:
ابن شهرآشوب سروي نقل مي کند:
(( فرزندان فاطمه عبارتند از حسن و حسين و زينب و ام کلثوم و همانا محسن که از ضربه قنفذ عدوي کشته شد. ))
مسعودي در اثبات الوصيه مي نويسد:
(( . . آنان در هجوم به خانه فاطمه سيده زنان را در پشت درب چنان فشار دادند که محسن را سقط کرد. ))
و نظام معتزلي معتقد است که بدون شک عمر در روز بيعت چنان فاطمه را زد که محسن را از شکم انداخت.
1- کتاب المناقب ج 3 ص 132 به نقل از کتاب (( المعارف )) ابن قتيبه دينوري
2-اثبات الوصيه مسعودي ص 142.
3-(( الملل و النحل )) شهرستاني ج 1 ص 57 چاپ بيروت.
4-ذهبي در کتاب الميزان الاعتدال ج 1 ص 139 رقم 552.
5-صفدي در الوافي بالوفيات ج 6 ص 17.
6-الاسفرائيني التميمي در الفرق بين الفرق ص 107.
7-الحمويي الجويني الشافعي در فرائد السمطين ج 2 ص 35.
8-ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه ج 14 ص 192 چاپ بيروت.
8) غضب حضرت زهرا بر ابوبکر:
علماي اهل سنت نقل کرده اند که حضرت زهرا فرمودند:
(( آنان ( ابوبکر و عمر ) جرمي مرتکب شدند که خدا خود بازخواستشان مي کند و آنان را به حساب مي کشد. ))
1-تاريخ خلفا ابن قطيبه ج 1 ص 19.
و از ديگر مطالبي که گواه خشم و غضب حضرت فاطمه بر ابوبکر و عمر و . . . مي باشد خطبه ايشان در مسجد است که فرمودند:
(( . . . اي پسر ابوقحافه ( ابوبکر ) آيا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم! عجب افتراي بزرگي و چه بدعتي است که در دين مي گذاريد؟ . . . به زودي خواهيد ديد که هر خبري را جايگاهي و هر مظلومي را پناهي خواهد بود. ))
1-بلاغات النساء ابوالفضل احمد ابن ابي طاهر متولد 204 ص 23 و 24 چاپ بيروت.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 4 ص 78.
3-المناقب احمد ابن موسي که سند آن منتهي به عايشه است.
4-السقيفه ابوبکر احمد بن عبدالعزيز جوهري که به سندهاي مختلف اين خطبه را نقل کرده است.
و نيز در کتب مختلف اهل سنت نقل شده است که:
(( . . . فوجدت فاطمه علي ابي بکر في ذلک فهجرته فلم تکلمه حتي توفيت . . . ))
ترجمه: (( فاطمه بر ابوبکر غضب نمود. پس با وي قهر کرد و با او سخني نگفت تا وفات کرد. ))
1-بخاري ج 5 ص 177 چاپ احياء التراث وج 3 ص 38 کتاب المغازي و نيز در ج 2 ص 504 کتاب الخمس مشابه همين عبارت آمده است.
2-سنن الکبري بيهقي ج 6 ص 300 چاپ بيروت.
3-و نيز در کتاب مسلم ج 4 ص 30 کتاب الجهاد و السير مشابه همين آمده است. و ج 1 ص 72 و ج 5 ص 153.
4-کفايه الطالب گنجي شافعي ص 225.
5-تيسير الوصول الي جامع الاصول شيباني ج 1 ص 209.
6-الکامل في التاريخ ابن اثير ج 2 ص 126.
7-تاريخ الرسل و الملوک ج 2 ص 448.
8-شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 1 ص 122.
9-مروج الذهب مسعودي ج 2 ص 144.
10-تنبيه و الاشراف ص 250.
11-الصواعق المحرقه ابن حجر الهيثمي ج 1 ص 12.
12- الاستيعاب ابن عبد البر ج 2 ص 144.
13-تاريخ الخميس الديار البکري ج 1 ص 193.
14الامامه و السياسه ابن قتيبه ج 1 ص 14.
15-البداء و التاريخ المقدسي ج 5 ص 66.
9)نفرين ابوبکر توسط حضرت زهرا:
ابن قتيبه در کتاب الامامه و السياسه ص 14 مي نويسد حضرت زهرا خطاب به ابوبکر فرمودند:
(( و الله لأدعون عليک في کل صلاه أصليها ))
ترجمه: (( به خدا سوگند در هر نمازي که بخوانم تو را نفرين مي کنم. ))
و نيز علماي اهل سنت در کتب خودشان نقل کرده اند که حضرت زهرا خطاب به آن دو نفر فرمودند:
(( إني أشهد الله و ملائکته أنکما أسخطتماني و ما أرضيتماني لئن لقيت النبي لأشکونکما ))
ترجمه: (( خداوند و ملائکه او را شاهد و گواه مي گيرم که شما دو نفر ( ابوبکر و عمر ) مرا به غضب آورديد و رضايت مرا فراهم نکرديد. اگر پيامبر را ملاقات کنم از شما شکايت خواهم کرد. ))
1-الامامه و السياسه ابن قتيبه ص 14.
2-کفايه الطالب گنجي شافعي باب 99.
10) غضب حضرت زهرا بر ابوبکر و عمر و اجازه ندادن به آن ها براي شرکت در تشييع جنازه و دفن شبانه او:
و باز علماي اهل سنت نقل کرده اند که:
(( فلما توفيت دفنها زوجها علي ليلا و لم يوذن بها ابابکر و صلي عليها ))
ترجمه: (( هنگامي که فاطمه وفات کرد همسرش او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را خبردار نکرد و به او اجازه خواندن نماز بر او را نداد. ))
و در کتابهاي ديگر که آدرس داده مي شود باز يا مشابه و يا عين همين مطلب نقل شده است.
1-کتاب بخاري ج 3 ص 36 و ج 5 ص 9 و ج 7 ص 87..
2-کتاب مسلم ج 3 ص 1380 چاپ مصر.
3-المصنف حافظ عبدالدين محمد بن ابي شيبه ج 4 ص 141.
4-شذرات الذهب ابي فلاح الحنبلي ج 1 ص 15 چاپ قاهره.
5-الثغور الباسمه سيوطي ص 15 چاپ بمبئي.
6-تاريخ ابي ذرعه عبدالرحمان بن عمرو الدمشقي ج 1 ص 290 چاپ دمشق.
7-شرح نهج البلاغه اين ابي الحديد ج 6 ص 50.
8-تاريخ يعقوبي ج 2 ص 115.
9-اکمال الرجال خطيب تبريزي ص 735 چاپ دمشق.
10-انسان العيون الشهيره بالسيره الجليه شيخ علي ابن برهان الدين شافعي ج 3 ص 361 چاپ قاهره.
11-سنن الکبري بيهقي ج 4 ص 29 چاپ حيدر آباد.
12-مقتل الحسين ابوالمويد موفق ابن احمد ص 83.
13-مجمع الزوائد الهيثمي ص 211.
14-طبقات الکبري ابن سعد ذهبي ج 2 ص 128 چاپ بيروت.
15-تهذيب الاسماء حافظ النوري ج 2 ص 353.
16-حليه الاولياء ابي نعيم اصفهاني ج 2 ص 42 چاپ مصر.
11) اعتراف ابوبکر به اين جنايت عظيم:
در اين قسمت به گفته هاي خود ابوبکر که به انجام اين جنايت اعتراف کرده مي پردازيم:
متقي هندي مي گويد ابوبکر گفت:
(( اي کاش به خانه فاطمه حمله ور نشده بودم و آنجا را به حال خود وا مي گذاشتم اگر چه عليه من پيمان جنگ مي بستند. ))
و در آدرس هايي که در پايين مي آوريم مشابه همين عبارات و يا عين عبارات ايوبکر ذکر شده است.
1-کنز العمال ج 5 ص 631.
2-تاريخ الامم و الملوک ابن جرير طبري ج 2 ص 619.
3- مروج الذهب مسعودي ج 2 ص 194.
4-المعجم الکبير طبراني ج 1 ص 62.
5-شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 2 ص 47.
6-ازاله الخلفاء دهلوي هندي ج 2 ص 29.
7-ميزان الاعتدال ذهبي ج 2 ص 215.
8-لسان الميزان ابن حجر عسقلاني ج 4 ص 219.
9-الامامه و السياسه ابن قتيبه دينوري ج 1 ص 18.
10-الاموال حافظ ابوعبيد ص 194.
330 | مسلمان | | ٠٩:٢٥ - ٠٢ خرداد ١٣٩٠ |
آقاي عادل سلام
من كه هر چي فرستادم با آدرس بود اونم از اهل تسنن, يعني شما علماي خودتونم قبول نداريد؟؟؟؟


ضمنا من نميگم همه صحابه رسول الله (ص) بد هستند ولي بعضي از اونها آدماي بدي بودند مثلاَ:


صحابه چشم چران
" حدثنا قتيبة حدثنا نوح بن قيس الحداني عن عمرو بن مالک عن أبي الجوزاء عن ابن عباس قال : کانت امرأة تصلي خلف رسول الله صلى الله عليه و سلم حسناء من أحسن النساء فکان بعض القوم يتقدم حتى يکون في الصف الأول لئلا يراها ويستأخر بعضهم حتى يکون في الصف المؤخر فإذا رکع نظر من تحت إبطيه فأنزل الله { ولقد علمنا المستقدمين منکم ولقد علمنا المستأخرين } " (1)
( ابن عباس مي گويد : زني زيبا از زيبارويان ، پشت پيامبر نماز مي خواند . برخي نماز گزاران ( از صحابه ) ، در صف اول نماز ايستادند تا مبادا او را ببينند و برخي ديگر نيز در صف آخر ايستادند تا وقتي رکوع مي روند از زير بغل به او نگاه نمايند . پس خداوند آيه { ولقد علمنا المستقدمين منکم ولقد علمنا المستأخرين } را نازل فرمود )
آلباني در مورد سند اين روايت در کتاب " السلسله الصحيحه " ج 5 ص 608 بعد از بيان مصادر اين روايت ، آن را تصحيح نموده است و تصحيح وي در ذيل اين روايت در حاشيه کتب سنن ترمذي و ابن ماجه موجود است .
حاکم حسکاني اين روايت را در " المستدرک علي الصحيحين " کتاب التفسير – تفسير سوره الحجر نيز آورده در ذيل آن مي گويد :
" هذا حديث صحيح الاسناد و لم يخرجاه "
( اسناد اين روايت صحيح است و شيخين آن را بيان نکرده اند )
ذهبي نيز در تلخيص خود بر مستدرک حاکم ، در مورد اين روايت مي گويد : صحيح .
صحابه اي که اين چنين خود را در مقابل يک زن زيبا ناتوان و زبون مي ديدند ، چگونه مي خواهند مصداق عدالت براي مسلمانان باشند ؟ چطور ميتوان به اجتهادات آنان عمل کرد؟
پي نوشت:
1)-ترمذي در سنن الترمذي – تفسير القرآن – سوره الحجر ج 5 ص 296 روايت شماره 3122 و ابن ماجه در سنن ابن ماجه – کتاب اقامه الصلاه و السنه فيها – باب الخشوع في الصلاه روايت شماره 1046 و احمد بن حنبل در مسند – مسند عبدالله بن العباس ج 5 ص 5 روايت شماره 2783
صحابه , اصحاب, اصحاب رسول, عدالت صحابه, اجتهاد صحابه, اهل سنت , چشم چراني, اصحاب چشم چران
اولين رشوه دهنده اسلام !
يکي از صحابه ي معروف كه جزء همکاران نزديک خلفاي اهل سنت نيز بوده " مغيرة بن شعبه " است .
وي شخصي فاجر و فاسق و از جمله پيروان اهل سقيفه بوده و در خلافت رسيدن ابي بکر بسيار تلاشها نمود . اين صحابي عادل اهل سنت يکي از کساني مي باشد که در قضيه هجوم به خانه وحي نقش بسزايي داشت و يکي از عمّال ابي بکر و عمر در اين واقعه تاريک تاريخي بوده است .
علماي اهل سنت بيان نموده اند که اين صحابي عادل ، اولين کسي بود که در اسلام " رشوه " داد .
سيوطي در " الوسائل الي معرفه الاوائل " ص 111 ، که تهذيب کتاب " الاوائل " تاليف عسکري مي باشد ، چنين بيان مي کند :
" اول من رشا في الاسلام المغيره بن شعبه . رشا يرفا حاجب عمر . ذکره ابونعيم "
( اولين کسي که در اسلام رشوه داد همانا مغيره به شعبه بوده است که به يرفا ، حاجب و دربان عمر ، رشوه داد. ابو نعيم بيان کرده است )
ابوعروبه حسين بن ابي مشعر حراني در " الاوائل " چنين مي گويد :
" لما أصيب عمر بن الخطاب كثر الناس عند بابه فلم يستطع أحد أن يدخل فقال المغيرة بن شعبة للبواب : أدخل فقل له ما أقول لك ولك خمسة دراهم . فقال : ما أقول ؟ قال : أدخل فقل له : إن الناس قد ازدحموا عند الباب فزحموا المغيرة فمنعته أن يدخل فزاحمه الناس من خلفه . قال : قلت له : أدخل فقل له : إن الناس من خلفه .وأنا أخاف عليه أراه مقتولاً . فلما دخل على عمر أخبره فقال : أدخله أدخله . قال : هي أول رشوة كانت في الإسلام "
( وقتي عمر بن خطاب ترور شد ، مردم زيادي در پشت در خانه او بودند و کسي نمي توانست وارد خانه شود . مغيره به شعبه به دربان گفت : داخل خانه برو و آنچه را که من مي گويم بگو تا به تو 5 درهم بدهم . دربان گفت : حرفت چيست ؟ مغيره گفت : داخل شو و بگو : مردم پشت در خانه ازدحام کرده اند و مغيره را هل مي دادند و من نگذاشتم مغيره وارد شود واي مردم از عقب ، او را هل مي دهند . مي گويد : گفتم داخل شو . پس به او بگو که مردم نيز در پشت سر وي هستند و مي ترسم که او ( بخاطر ازدحام زياد و هل دادن مردم ) کشته شود . وقتي حاجب به نزد عمر بن خطاب رفت و سخنان مغيره را بيان نمود ، عمر گفت : او را وارد کنيد .
اين اولين رشوه اي بود که در اسلام داده شد . )
كتاب الأوائل ، ص 169 ، اسم المؤلف: أبو عروبة الحسين بن أبي معشر محمد بن مودود الحراني ، دار النشر : دار ابن حزم - لبنان / بيروت - 1424هـ - 2003م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : مشعل بن باني الجبرين المطيري
در کتب اهل سنت همچنين آمده است که خود مغيره به شعبه نيز به اين کار خويش اعتراف نموده است .
ابن حجر عسقلاني در " الاصابه " در ذيل ترجمه " مغيره بن شعبه " چنين مي گويد :
" قال المغيرة أنا أول من رشا في الإسلام "
( مغيره مي گويد : من اولين کسي در اسلام هستم که رشوه دادم )
الإصابة في تمييز الصحابة ، ج 6 ص 199 ،اسم المؤلف: أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي الوفاة: 852 ، دار النشر : دار الجيل - بيروت - 1412 - 1992 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : علي محمد البجاوي
علماي ديگر اهل سنت نيز به اين عمل مغيره و سخن او اشاره نموده اند :
المعرفة والتاريخ ، ج 1 ص 93 و 244، اسم المؤلف: أبو يوسف يعقوب بن سفيان الفسوي الوفاة: 277هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1419هـ- 1999م ، تحقيق : خليل المنصور
معرفة الصحابة ، ج 5 ص 2583 ، اسم المؤلف: لأبي نعيم الأصبهاني الوفاة: 430 ، دار النشر : دار الوطن للنشر - الرياض - 1419 - 1998 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : عادل بن يوسف العزازي
الحاوي الكبير في فقه مذهب الإمام الشافعي وهو شرح مختصر المزني ، ج 16 ص 30 ، اسم المؤلف: علي بن محمد بن حبيب الماوردي البصري الشافعي الوفاة: 450 ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - لبنان - 1419 هـ -1999 م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : الشيخ علي محمد معوض - الشيخ عادل أحمد عبد الموجود
تلقيح فهوم أهل الأثر في عيون التاريخ والسير ، ص 340 ،اسم المؤلف: جمال الدين أبي الفرج عبد الرحمن ابن الجوزي الوفاة: 597هـ ، دار النشر : شركة دار الأرقم بن أبي الأرقم - بيروت - 1997 ، الطبعة : الأولى
عملکرد اين صحابي عادل اهل سنت را مي توان در کنار اين سخن پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وسلم گذاشت که مي فرمايند :
" لعن الله الراشي المرتشي "
(خداوند رشوه دهنده و رشوه گيرنده را لعنت نمايد)
آيا مي شود به وي اقتدا کرد چون صحابي است؟
مسلمانان بايد قول پيامبر را قبول کنند يا اين صحابه را؟؟
مطاعن صحابه, صحابه کرام, رشوه در اسلام, مغيره بن شعبه, اهل سنت, عدالت صحابه
نماز صبح چهار رکعت
شما مي گوييد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : « اصحابي کالنجوم بايّهم اقتديتم اهتيديتم » اصحاب من مانند ستارگان اند ، از هر کدام پيروي کنيد هدايت مي شويد .
و در صحيح بخاري نوشته وليد بن عقبه صحابي بود و شراب خورد ( نماز صبح را چهار رکعت خواند سپس به مردم گفت : آيا مي خواهيد بيشتر بخوانم .( (1)
عثمان دستور داد او را هشتاد تازيانه زدند . (2) . از شما مي پرسيم : آيا به نظر شما اگر کسي از او پيروي کند و شراب بخورد هدايت شده است ؟
پي نوشت: 1 – ارشاد الساري لشرح صحيح البخاري ، کتاب فضائل اصحاب النبي صلي الله عليه و آله و سلم ، مناقب عثمان ، شرح حديث 3696 ، 186/8
2 – صحيح البخاري ، کتاب کتاب فضائل اصحاب النبي صلي الله عليه و آله و سلم ، باب مناقب عثمان بن عفان 75/5 ، عثمان در اين زمينه مي گفت : اما ما ذکرتَ من شان الوليد فسناخذ فيه بالحق ان شاء الله ثم دعا عليا فامره ان يجلده فجلده ثمانين .
شراب, مشروب, نماز, مطاعن صحابه
ارتداد صحابه
افراد صالح و نيکوکار يا افراد فاسق و از دين برگشته؛ کداميک جهنّمي هستند؟!
امام بخاري در کتاب « صحيح بخاري » حديثي را از أبوهريره نقل مي کند که:« أبوهريرة مي گويد: رسول خدا- صلي الله عليه و آله- فرمودند: ...( در روز قيامت ) در حاليکه من ( در کنار حوض ) ايستاده ام گروهي که من آنها را مي شناسم مي آورند سپس مَلَکي از ملائکه الهي خطاب به آن گروه مي گويد؛ به طرف من بياييد! من ( پيامبر- صلي الله عليه و آله- ) به مَلَک مي گويم: آنها را کجا مي بري؟مي گويد: قسم به خدا آنها را بسوي آتش مي برم.مي پرسم: مگر آنها چه کرده اند؟مي گويد: آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دين برگشتند ) و به گذشته تاريک خود بازگشتند ( کنايه از اينکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهليّت بوده برگشتند )!!!سپس گروه ديگري را مي آورند که آنها را نيز مي شناسم و آنها را نيز بسوي آتش مي برند و زمانيکه از علت دوزخي شدن آنان مي پرسم آن مَلَک در جواب مي گويد:آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دين برگشتند ) و به گذشته تاريک خود بازگشتند ( کنايه از اينکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهليّت بوده برگشتند )!!!و من گمان نمي کنم که آنها از آتش نجات پيدا کنند مگر مقدار قليل و اندکي از آنها »!!![1]
حال با توجه به اين حديث، که در يکي از معتبرترين کتابهاي اهل سنت نقل شده آن هم از جناب أبي هريرة که اهل سنت براي آن عظمت خاصّي قائل هستند، سوال ما اين است که: براستي چرا اهل سنت تمامي صحابي پيامبر- صلي الله عليه و آله- را عادل مي دانند و اگر کسي به آنها کوچکترين بي احترامي بکند، حکم کفر او را صادر مي کنند و او را خارج از دين مي دانند و ...؟؟؟!!!
مگر نه اين است که بخاري در کتاب خود ( که به تعبير خود اهل سنت، صحيح ترين کتابها بعد از قرآن مي باشد )، آن هم از طريق راوي مثل أبي هريرة که يکي از بزرگترين رُواة اهل سنت است، اين حديث را نقل مي کند و صريحاً اعلام مي کند که عده اي از صحابه پيامبر- صلي الله عليه وآله- بعد از ايشان، از دين اسلام برگشتند و عاقبت هم به آتش دوزخ برده مي شوند و به تصريح خود پيامبر- صلي الله عليه وآله- عده ي اندکي از آنها نجات پيدا مي کنند و مابقي در آتش مي سوزند!!!
حال با توجه به اين حديث، چه جوابي داريد که بدهيد؟
آيا هنوز هم قائل به عدالت جميع صحابه هستيد و براي آنان احترام قائليد و اگر کسي به آنها بي احترامي کند و آنها را خارج از دين بداند، کافر مي دانيد و لو اينکه آن شخص، بخاري و أبوهريرة و ... باشند يا اينکه ...... ؟؟؟!!!
قابل به ذکر است که بخاري در صحيح خود، ( کتاب الرقاق، بابٌ في الحوض ) چندين حديث را در رابطه با ارتداد صحابه (از دين برگشتن صحابه) نقل مي کند و تنها به همين يک حديثي که ما ذکر کرديم اکتفا نکرده است ( علاقمندان مي توانند مراجعه کنند ).
پي نوشت:
[1] . صحيح البخاري(دارالقلم- بيروت1407ه.ق)- المجلد الرابع- الجزء الثامن- کتاب الرقاق- باب في الحوض- ص506- حديث1444 :
نرم افزار المکتبه الشامله- صحيح البخاري(مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصرية)- کتاب الرقاق- باب في الحوض- جزء21- ص493.
6587 - حَدَّثَنِى إِبْرَاهِيمُ بْنُ الْمُنْذِرِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُلَيْحٍ حَدَّثَنَا أَبِى قَالَ حَدَّثَنِى هِلاَلٌ عَنْ عَطَاءِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ أَبِى هُرَيْرَةَ عَنِ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - قَالَ « بَيْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِى وَبَيْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . فَقُلْتُ أَيْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ وَمَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِى وَبَيْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . قُلْتُ أَيْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ مَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . فَلاَ أُرَاهُ يَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلاَّ مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ » .
ارتداد صحابه, صحابه کافر, صحابه مشرک
صحابه احمق و شهوتران
ابن جوزى آورده كه :وقتي عبدالله از عمر اجازه جهاد خواست عمر نپذيرفت و گفت: «اى پسرم! من از اين نگرانم كه مرتكب زناشوى!»(1)
در جهل و بى‏اطلاعي پسر عمر از دين و فقه همين بس كه بلد نبود زنش را طلاق بدهد، و چنانكه در كتب معتبراهل سنت آمده ناتوانى و نادانى مى‏نمود و نمى‏دانست طلاق در هنگامى صورت مى‏گيرد كه زن از عادت ماهانه پاك گشته و همبسترى هم نكرده باشد.(2)
ومسلم در «صحيح» مى‏نويسد: او زنش را در حاليكه در عادت ماهانه بود سه طلاقه كرد.(3)
و اين مسئله به قدري ننگ حساب ميشد که پدرش او را حتى وقتى بزرگ شده و به سالخوردگى رسيده بود شايسته و لايق خلافت نمى‏ديد، و وقتى كسى گفتش عبد اللّه بن عمر را جانشين خود ساز، گفت: «خدا ترا بكشد!» بخدا در اين پيشنهادت خدا را در نظر نداشتى. كسى را خليفه گردانم كه بلد نيست زنش را طلاق بدهد،؟! (4)
پي نوشت: (1)سيرة عمر بن الخطاب، ابن جوزى 115، و در چاپى 138
(2)صحيح بخارى 8/ 76مسند احمد 2/ 51، 61، 64، 74، 80، 128، 145.
(3) صحيح مسلم 4/ 179- 183
(4)تاريخ طبرى 5/ 34- تاريخ الكامل ابن اثير 3/ 27- الصواعق المحرقه 62- فتح البارى 7/ 54، و آن را
« صحيح» شمرده است.
فرزندان عمر, عبدالله بن عمر, سه طلاقه
جنگ کننده با علي کافر است
طلحه و زبير و عايشه با تلاش فراوان جنگ عظيمي را عليه مولا علي عليه السلام به بهانه انتقام از خون عثمان! به راه انداختند. که به موجب آن بسياري از مسلمين، از صحابه و تابعين و غير آنها، کشته شدند. اين در حالي است که با توجه به روايتي که خود عايشه از رسول اکرم صلي الله عليه و اله نقل کرده است، هر کسي که با مولا اميرالمومنين به جنگ بپردازد کافر و در آتش مي باشد!
عايشه از پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله نقل کرده است که ايشان فرمودند: خداوند به من فرمود: هر که عليه مولا علي عليه السلام قيام کند، و با او جنگ نمايد کافر و در آتش است!(1) همچنين ابن مغازلي به سند متصل از ابوذر روايت کرده که پيامبر اکرم ص فرمودند: هرکه بعد از من با علي عليه السلام در خلافت منازعه کند کافر است.(2) و نيز فرمودند: اي علي اگر امت من انقدر روزه بگيرند که (همانند قوس و کمان) کمر خميده شوند و آن قدر نماز بخوانند تا چون زه کمان لاغر گردند و با تو دشمني نمايند خداوند آن ها را به رو در آتش افکند.(3)
پي نوشت:
(1) ينابيع القربي ج2مودة 15، ينابيع المودة ج2باب 56حديث 789ص275

(2) مناقب ابن مغازلي ص۴۵ح۶۸- ينابيع المودة ص۹۷ - کنزالعمال ج۱ص۲۰۹ ح۱۰۴۶ - مناقب ابن شهر آشوب ح۳ص۲۱۶.
(3) تاريخ دمشق ابن عساکر بخش امام اميرالمومنين ج۱ص۱۴۵ شماره ۱۷۹ به نقل از جابر بن عبدالله - مناقب ابن مغازلي ص۲۹۷ شماره ۳۴۰ - فرائد السمطين ج۱ص۵۱ شماره ۱۶ - کفاية الطالب ص۱۷۹و در چ ديگر ص۳۱۸
طلحه, مطاعن طلحه, ام المومنين عايشه, زبير, مطاعن زبير
مودت اهل بيت
قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ ... بگو: «من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست‌نمى‏کنم جز دوست‏داشتن نزديکانم ( اهل بيتم); و هر کس کار نيکى انجام‌دهد ، بر نيکى‏اش مى‏افزاييم; چرا که خداوند آمرزنده و سپاس‌گزار است.
مسلّم است که فرد داغدار را با مصيبت‌اش رهانمي‌کنند. علي‌الخصوص دوست‌داران ايشان چنين نمي‌کنند. پيامبر صلّي‌الله‌عليه‌وآله خدا از دنيا رحلت‌کرده و نزديکان‌اش در سوگ او مي‌سوزند.
آيا اين از دوستي و مودّت است که اهل‌بيت پيامبر صلّي‌الله‌عليه‌وآله و اقرباي او را در آن شرايط با آن مصيبت عظما تنهاگذارده، و هر ياري و امدادي را فروگذارکنند و به سوي سقيفه بشتابند؟!(١)
پي نوشت:
(١)تاريخ طبري،ج 2، ص 456
مودت اهل بيت, پاداش رسالت, سقيفه, موده القربي
ابوهريره دزد
آيا درست است آنچه مى گويند که ابوهريره، دزد بوده و از اموال بيت المال مبالغ کلانى را اختلاس کرده بود و عمربن الخطاب به او مى گفت: يا عدوالله وعدو کتابه سرقت مال الله.(1)قرآن. اموال خدا را به سرقت بردى.
پي نوشت:
(١)الطبقات الکبرى ۴: ۳۳۵ ـ سير اعلام النبلاء ۲: ۶۱۲. ۳۵ . تهذيب التهذيب ۳: ۴۰.

ابوهريره, جعل حديث, اختلاس ابوهريره,
طلحه ،خواستگار زن پيامبر
يکي از قوانين فقهي اسلام که خاص پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وسلم مي باشد ، اين است که بعد از رحلت ايشان هيچکس حق ندارد با يکي از زنان آن حضرت ازدواج نمايد . اين امري است که هم قرآن مجيد بر آن شهادت مي دهد و هم سنت نبوي گواه بر آن است . ولي با کمال تعجب مي بينيم که برخي از صحابه عدول (!) نزد اهل سنت ، تصميم به ازدواج با زنان پيامبر بعد از رحلت ايشان مي گيرند و اين کلام را به صراحت بيان مي کنند تا جايي که خداوند در ذم آن ها آيه اي از قرآن را نازل مي کند .

ابن ابي حاتم در در تفسيرش چنين مي گويد :

" عن ابن عباس في قوله تعالى : وما كان لكم ان تؤذوا رسول الله قال : نزلت في رجل هم ان يتزوج بعض نساء النبي صلي الله عليه وسلم ، قال رجل لسفيان : اهي عائشة ؟ قال : قد ذكروا ذاك "

( ابن عباس در مورد آيه " و ما کان لکم ان توذوا رسول الله " مي گويد : اين آيه در شان مردي نازل شد که مي خواست با برخي از زنان پيامبر ازدواج نمايد . مردي به سفيان گفت : آيا آن زن عايشه بوده است ؟ سفيان گفت : اين چنين ذکر کرده اند )

تفسير القرآن ، ج 10 ص 3150 ،اسم المؤلف: عبد الرحمن بن محمد بن إدريس الرازي الوفاة: 327 ، دار النشر : المكتبة العصرية - صيدا ، تحقيق : أسعد محمد الطيب

مشابه اين مطلب را بيهقي در سنن خويش از قول ابن عباس بيان مي کند و اضافه مي کند که آن مرد قصد ازدواج با عايشه و ام سلمه را داشته است .

سنن البيهقي الكبرى ، ج 7 ص 69 ،اسم المؤلف: أحمد بن الحسين بن علي بن موسى أبو بكر البيهقي الوفاة: 458 ، دار النشر : مكتبة دار الباز - مكة المكرمة - 1414 - 1994 ، تحقيق : محمد عبد القادر عطا

برخي از مفسرين و علماي اهل سنت نام اين صحابي را بيان کرده اند .

مقاتل بن سليمان در تفسيرش چنين مي گويد :

" فقال طلحة بن عبيد الله القرشي من بني تيم بن مرة : ينهانا محمد أن ندخل على بنات عمنا ، يعني عائشة ، رضي الله عنها ، وهما من بني تيم بن مرة ، ثم قال في نفسه : والله ، لئن مات محمد وأنا حي لأتزوجن عائشة ، فأنزل الله تعالى في قول طلحة بن عبيد الله ( وما كان لكم أن تؤذوا رسول الله ولا أن تنكحوا أزواجه من بعده أبدا إن ذلكم كان عند الله عظيما ) [ آية : 53 ] لأن الله جعل نساء النبي صلي الله عليه وسلم على المؤمنين في الحرمة كأمهاتهم "

( طلحه بن عبيدالله قرشي از بني تيم بن مره گفت : محمد ( صلي الله عليه و آله وسلم ) ما از وروو و ديدار دختر عموهايمان نهي مي کند . يعني عايشه . زيرا هر دو از بني تيم بن مره هستند . سپس طلحه با خودش گفته بود : اگر محمد بميرد و من زنده باشم ، با عايشه حتما ازدواج خواهم کرد . پس خداوند در ذم سخن طلحه بن عبيدالله آيه ( وما كان لكم أن تؤذوا رسول الله ولا أن تنكحوا أزواجه من بعده أبدا إن ذلكم كان عند الله عظيما ) را نازل کرد زيرا خداوند ، ( ازدواج با ) زنان پيامبر را بر مومنين همانند ( ازدواج با ) مادرانشان حرام نمود . )

تفسير مقاتل بن سليمان ، ج 3 ص 53 ،اسم المؤلف: أبو الحسن مقاتل بن سليمان بن بشير الأزدي بالولاء البلخي الوفاة: 150هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت - 1424هـ - 2003م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : أحمد فريد

جالب است که اين مفسر اهل سنت به صراحت به نام " طلحه بن عبيدالله " اشاره نموده و حتي بيان مي نمايد که او و عايشه ، هر دو از يک قبيله هستند.

نحاس در " معاني القرآن " شان نزول اين آيه را اين چنين بيان مي کند :

" قال قتادة قال رجل من أصحاب رسول الله صلي الله عليه وسلم إن مات رسول الله صلي الله عليه وسلم تزوجت فلانة . قال معمر قال هذا طلحة لعائشة "

( قتاده مي گويد : مردي از اصحاب رسول الله صلي الله عليه – و آله – وسلم گفت : اگر رسول الله بميرد ، با فلانه ( يکي از زنان پيامبر ) ازدواج خواهم کرد . معمر مي گويد : گوينده اين جمله همانا طلحه بوده است در مورد عايشه )

معاني القرآن الكريم ، ج 5 ص 373 ،اسم المؤلف: النحاس الوفاة: 338 ، دار النشر : جامعة أم القرى - مكة المرمة - 1409 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد علي الصابوني

ابوبکر جصاص نيز در " احکام القرآن " چنين مي گويد :

" قال أبو بكر ما ذكره قتادة هو أحد ما انتظمته الآية "

( سخني که قتاده گفته است يکي از مصاديقي است که آيه با آن راست و منتظم مي باشد )

أحكام القرآن ، ج 5 ص 242 ، اسم المؤلف: أحمد بن علي الرازي الجصاص أبو بكر الوفاة: 370 ، دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1405 ، تحقيق : محمد الصادق قمحاوي

ديگر علماي اهل سنت نيز بر اين مطلب اتفاق نظر دارند که گوينده اين کلام همان " طلحه بن عبيد الله " مي باشد.

گروهي از اين روايات را سيوطي در " الدر المنثور " بيان نموده است . رجوع كنيد به :

الدر المنثور ، ج 5 ص 214 ، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن الكمال جلال الدين السيوطي الوفاة: 911 ، دار النشر : دار المعرفة للطباعة والنشر - بيروت - لبنان

الدر المنثور ، ج 6 ص 643 – 644 ، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن الكمال جلال الدين السيوطي الوفاة: 911 ، دار النشر : دار الفكر - بيروت – 1993

سمعاني نيز کلام آخر را در مورد شان نزول اين آيه چنين بيان مي کند :

" والأكثرون على أن القائل لهذا طلحة بن عبيد الله ، وكان من رهط أبي بكر الصديق "

( اکثر مفسران بر اين نظر هستند که گوينده اين کلام همانا طلحه بن عبيدالله بوده و او از قبيله ابي بکر بوده است )

تفسير القرآن ،ج 4 ص 301 ، اسم المؤلف: أبو المظفر منصور بن محمد بن عبد الجبار السمعاني الوفاة: 489هـ ، دار النشر : دار الوطن - الرياض - السعودية - 1418هـ- 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : ياسر بن إبراهيم و غنيم بن عباس بن غنيم

البته برخي همانند ابن اثير و ابن حجر بر اين عقيده اند که اين " طلحه بن عبيدالله " آن کسي نيست که در عشره مبشره به وي بشارت بهشت داده شده است بلکه يکي ديگر از صحابي مي باشد . برخي ديگر مانند ابن زمينين و مقريزي و ديگران نيز معتقدند که گوينده اين کلام يکي از منافقين بوده است .

با تمام اين اقوال ، حد متيقن و قطعي اين است که گوينده اين کلام همانا از اصحاب بوده است . حال چگونه است که چنين صحابي اي که باعث اذيت رسول خدا شده و در ذمّ وي آيه اي از قرآن نازل شده است ، همچنان در نظر اهل سنت و وهابيت ، عادل مي باشد ؟!!!!

ارتداد صحابه
افراد صالح و نيکوکار يا افراد فاسق و از دين برگشته؛ کداميک جهنّمي هستند؟!

امام بخاري در کتاب « صحيح بخاري » حديثي را از أبوهريره نقل مي کند که:« أبوهريرة مي گويد: رسول خدا- صلي الله عليه و آله- فرمودند: ...( در روز قيامت ) در حاليکه من ( در کنار حوض ) ايستاده ام گروهي که من آنها را مي شناسم مي آورند سپس مَلَکي از ملائکه الهي خطاب به آن گروه مي گويد؛ به طرف من بياييد! من ( پيامبر- صلي الله عليه و آله- ) به مَلَک مي گويم: آنها را کجا مي بري؟مي گويد: قسم به خدا آنها را بسوي آتش مي برم.مي پرسم: مگر آنها چه کرده اند؟مي گويد: آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دين برگشتند ) و به گذشته تاريک خود بازگشتند ( کنايه از اينکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهليّت بوده برگشتند )!!!سپس گروه ديگري را مي آورند که آنها را نيز مي شناسم و آنها را نيز بسوي آتش مي برند و زمانيکه از علت دوزخي شدن آنان مي پرسم آن مَلَک در جواب مي گويد:آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دين برگشتند ) و به گذشته تاريک خود بازگشتند ( کنايه از اينکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهليّت بوده برگشتند )!!!و من گمان نمي کنم که آنها از آتش نجات پيدا کنند مگر مقدار قليل و اندکي از آنها »!!![1]

حال با توجه به اين حديث، که در يکي از معتبرترين کتابهاي اهل سنت نقل شده آن هم از جناب أبي هريرة که اهل سنت براي آن عظمت خاصّي قائل هستند، سوال ما اين است که: براستي چرا اهل سنت تمامي صحابي پيامبر- صلي الله عليه و آله- را عادل مي دانند و اگر کسي به آنها کوچکترين بي احترامي بکند، حکم کفر او را صادر مي کنند و او را خارج از دين مي دانند و ...؟؟؟!!!

مگر نه اين است که بخاري در کتاب خود ( که به تعبير خود اهل سنت، صحيح ترين کتابها بعد از قرآن مي باشد )، آن هم از طريق راوي مثل أبي هريرة که يکي از بزرگترين رُواة اهل سنت است، اين حديث را نقل مي کند و صريحاً اعلام مي کند که عده اي از صحابه پيامبر- صلي الله عليه وآله- بعد از ايشان، از دين اسلام برگشتند و عاقبت هم به آتش دوزخ برده مي شوند و به تصريح خود پيامبر- صلي الله عليه وآله- عده ي اندکي از آنها نجات پيدا مي کنند و مابقي در آتش مي سوزند!!!

حال با توجه به اين حديث، چه جوابي داريد که بدهيد؟

آيا هنوز هم قائل به عدالت جميع صحابه هستيد و براي آنان احترام قائليد و اگر کسي به آنها بي احترامي کند و آنها را خارج از دين بداند، کافر مي دانيد و لو اينکه آن شخص، بخاري و أبوهريرة و ... باشند يا اينکه ...... ؟؟؟!!!

قابل به ذکر است که بخاري در صحيح خود، ( کتاب الرقاق، بابٌ في الحوض ) چندين حديث را در رابطه با ارتداد صحابه (از دين برگشتن صحابه) نقل مي کند و تنها به همين يک حديثي که ما ذکر کرديم اکتفا نکرده است ( علاقمندان مي توانند مراجعه کنند ).

پي نوشت:

[1] . صحيح البخاري(دارالقلم- بيروت1407ه.ق)- المجلد الرابع- الجزء الثامن- کتاب الرقاق- باب في الحوض- ص506- حديث1444 :

نرم افزار المکتبه الشامله- صحيح البخاري(مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصرية)- کتاب الرقاق- باب في الحوض- جزء21- ص493.

6587 - حَدَّثَنِى إِبْرَاهِيمُ بْنُ الْمُنْذِرِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُلَيْحٍ حَدَّثَنَا أَبِى قَالَ حَدَّثَنِى هِلاَلٌ عَنْ عَطَاءِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ أَبِى هُرَيْرَةَ عَنِ النَّبِىِّ - صلى الله عليه وسلم - قَالَ « بَيْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِى وَبَيْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . فَقُلْتُ أَيْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ وَمَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِى وَبَيْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . قُلْتُ أَيْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ مَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . فَلاَ أُرَاهُ يَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلاَّ مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ » .

عمل ننگين خالد بن وليد
درباره مالك بن نويره آقاي ابن‌حجر عسقلاني در كتاب الإصابة، ج5، ص560، رقم7712 را كه ترجمه مي‌كند، مي‌گويد: مالك بن نويره شاعر و از شخصيتهاي برجسته و جنگجو بود و جزو نام‌آوران بني‌يرموع در جاهليت بود. وقتي كه ايشان مسلمان شد پيغمبر اكرم دستور داد كه او نماينده حضرت در قبيله خودش باشد و در زمان پيامبر اسلام او زكوات و صدقات و غيره را جمع مي‌كرد و به مدينه مي‌فرستاد. آقاي طبري در تاريخش، ج2، ص503(در حوادث سال11 هجري) درباره كشتن مالك بن نويره به طور مفصل مي‌آورد و اشاره مي‌كند كه آقاي ابوقتاده هم همراه خالد بود، طبري مي‌گويد:

لما غشوا القوم راعوهم تحت الليل فأخذ القوم السلاح قال فقلنا إنا المسلمون فقالوا ونحن المسلمون قلنا فما بال السلاح معكم قالوا لنا فما بال السلاح معكم قلنا فان كنتم كما تقولون فضعوا السلاح قال فوضعوها ثم صلينا وصلوا .

وقتي كه ما حمله كرديم بر قبيله مالك بن نويره، اينها در برابر ما سلاح كشيدند و ما گفتيم كه ما مسلمانيم، آنها هم گفتند: ما نيز مسلمانيم. گفتيم: اگر مسلمان هستيد پس اين سلاحها چيست؟ اسلحه‌ها را به زمين گذاشتند. ما نماز خوانديم و قبيله آقاي مالك هم با ما نماز خواندند.

تاريخ طبري، ج2، ص503 و تاريخ اسلام ذهبي، ج3، ص33

آقاي ابن‌أعثم نيز مفصل درباره قضيه خالد نقل مي‌كند و مي‌گويد: وقتي كه خالد بن وليد وارد منطقه بني‌تميم شد، با سپاهش از همه طرف آنان را محاصره كرد و در آن جا مسائلي پيش آورد تا آن جائي كه دستور داد كه پسرعموهاي مالك را گردن بزنند.

فقال القوم: إنّا مسلمون فعلي ماذا تأمر بقتلنا؟ قال شيخ منهم: أليس قدنهاكم ابوبكر عن ان تقتلوا من صلي للقبلة؟

ما همه مسلمان هستيم. چرا دستور به قتل ما مي‌دهي؟ پيرمردي از آنها گفت: آيا ابوبكر دستور نداده كه كسي را كه به سوي قبله نماز خواند، حق كشتنش را نداريد؟

خالد بن وليد گفت: شما اصلاً يك لحظه هم نماز نخوانده‌ايد. آقاي ابوقتاده كه از صحابه است، در مقابل خالد ايستاد و گفت:

أشهد أنّك لا سبيل لك عليهم

آقاي خالد تو اين حق را نداري كه دستور كشتن اينها را صادر كني.

خالد گفت: چطور؟ ابوقتاده گفت: من خود شاهد بودم كه اينها در پشت سر ما نماز خواندند. ولي خالد نپذيرفت و دستور داد كه اينها را يكي پس از ديگري گردن زدند. ابن‌أعثم در ادامه مي‌آورد كه: ابوقتاده با خداوند عهد كرد كه در هيچ سفري همراه خالد بن وليد نباشد. خالد دستور داد كه مالك را نيز گردن بزنند. مالك گفت:

أتقتلني و أنا مسلمٌ أصلي الي القبلة

آيا دستور قتل مرا صادر مي‌كني و حال آنكه من مسلمانم و به قبله نماز مي‌خوانم.

قال: لو كنتَ مسلماً لِما منعتَ الزكوة

خالد گفت: اگر چنانچه مسلمان هستي، چرا زكات نمي‌دهي؟

مالك گفت: پيغمبر اكرم دستور داده است كه زكات را به نائب و خليفه واقعي برسانيم و از اين گونه سخنان بين مالك و خالد ردّ و بدل شد تا اينكه خالد گفت: هيچ راهي ندارم جز اينكه تو را بكشم. مالك به همسرش نگاه كرد و گفت:

بهذه قتلتَني

به خاطر اين زنم مي‌خواهي مرا بكشي تا بعد از من او را تصاحب كني.

خالد گفت: نه، تو را من به خاطر رجوعت از اسلام مي‌كشم. جالب اين است كه آقاي ذهبي در تاريخ اسلام، ج3، ص33 صراحت دارد كه:

و قال لضرار بن الأزور: اضرب عنقه، فالتفت مالك الي زوجته ... وكانت في غاية الجمال.

خالد به ضرار بن ازور گفت: گردن او را بزن، مالك به همسرش نگاه مي‌كرد ... و همسرش در نهايت زيبائي بود.

فضرب عنقه و جعل رأسه أحد أثافي قدر طبخ فيها طعام ثمّ تزوج خالد بالمرأة

او را كشت و همان شب به همسر مالك بن نويره تجاوز كرد و سر بريده مالك بن نويره را كه از شرفاء قومش بود براي پختن طعام در زير ديگ قرار داد.

جالب اين است كه وقتي اين خبر به مدينه رسيد، ابوبكر سريعاً دستور داد كه خالد به مدينه بيايد و در عبارتي كه طبري در كتاب خود دارد، وقتي كه جناب عمر چشمش به خالد افتاد گفت:

قتلتَ امرءً مسلماً ثمّ نزوتَ علي امرأته، والله لأرجمنّك باحجارك

مسلمي را مي‌كشي و بر همسر او تجاوز مي‌كني. قسم به خداي عالم در حق تو حد جاري مي‌كنم و تو را سنگسار خواهم نمود.

خالد كه ديد اوضاع خيلي خوب نيست، نزد ابوبكر رفت و گفت: من اجتهادي كردم و در اين اجتهاد خود خطا نمودم. (مجتهد هم كه اگر خطا كند يك اجر دارد و اگر خطا نكند دو اجر خواهد داشت). ابوبكر به عمر گفت:

إنّ خالد تأوّل فأخطأ

خالد تأويل و اجتهادي كرده و خطا نموده است.

لذا از حد زدن به خالد بن وليد صرف نظر كردند. جالب اين است كه وقتي ابوبكر با خالد ملاقات كرد و از طرف ابوبكر خاطر جمع شد، به مسجد برگشت و به عمر يك طعنه خيلي تند و دور از ادب زد و گفت:هلمّ اليّ يا بن أمّ‌شملة، فعرف عمر أنّ أبابكر قد رضي عنه فلم‌يكلّمه و دخل بيته

اسم مادرش را آورد ــ كه بنده در ترجمه معذور هستم ــ و عبارت بسيار زشتي به كار برد.

اين قضيه از قضاياي خيلي دردآور در تاريخ است كه واقعاً انسان نمي‌تواند هيچ توجيه عقلاني براي اين كار داشته باشد.

حديث حوض و عدالت صحابه
از جمله احاديثى كه بناى عدالت همه صحابه را سست وفرو مى‌ريزد وبهشتى بودن آنان را زير سؤال مى‌برد حديث معروف حوض است كه در منابع معتبر روائى اهل سنت نقل شده است.

محمد بن اسماعيل بخارى مى‌نويسد:


حَدَّثَنِي إِبْرَاهِيمُ بْنُ الْمُنْذِرِ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُلَيْح، حَدَّثَنَا أَبِي قَالَ، حَدَّثَنِي هِلاَلٌ، عَنْ عَطَاءِ بْنِ يَسَار، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ " بَيْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِي وَبَيْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ. فَقُلْتُ أَيْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ.

قُلْتُ وَمَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى. ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِي وَبَيْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ. قُلْتُ أَيْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ. قُلْتُ مَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى. فَلاَ أُرَاهُ يَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلاَّ مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ ".(1)

پس از تو ( صحابه ) مرتد شدند و به عقب بر گشتند. پيغمبر فرمود: من نمى‏بينم كه از آنان كسى رهايى يابد مگر تعداد اندك و انگشت شمار.

ابن كثير دمشقى سلفى در البداية والنهاية به نقل از عائشه مى‌نويسد:

لما قبض رسول الله صلى الله عليه وسلم ارتدت العرب قاطبة واشرأبت النفاق.(2)

پيامبر كه از دنيا رفت همه اعراب مرتد شدند و نفاق همه جا را فرا گرفت.

طبق اين دو روايت، جز عده‌اى انگشت شمار از صحابه، بقيه مرتد شدند؛ چه آن‌ها كه جزء السابقون الأولون بوده‌اند و چه آن‌ها كه بعد‌ا اسلام آوردند.

شما چطور از عدالت اصحاب دفاع ميکنيد در حاليکه ارتداد انها را هم از منابع خودتان داريم؟

پي نوشت:

(1)-البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1017، ح 2615، كتاب الوصايا، ب 23، باب قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى ( إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ... و ج 7، ص 209، ح 6587، كتاب الرقاق، ب 53، باب فِي الْحَوْضِ، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987 .

(2)-القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج 6، ص 336، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

صحابه شهوتران

ابن جوزى آورده كه :وقتي عبدالله از عمر اجازه جهاد خواست عمر نپذيرفت و گفت: «اى پسرم! من از اين نگرانم كه مرتكب زناشوى!»(1)

در جهل و بى‏اطلاعي پسر عمر از دين و فقه همين بس كه بلد نبود زنش را طلاق بدهد، و چنانكه در كتب معتبراهل سنت آمده ناتوانى و نادانى مى‏نمود و نمى‏دانست طلاق در هنگامى صورت مى‏گيرد كه زن از عادت ماهانه پاك گشته و همبسترى هم نكرده باشد.(2)

ومسلم در «صحيح» مى‏نويسد: او زنش را در حاليكه در عادت ماهانه بود سه طلاقه كرد.(3)
و اين مسئله به قدري ننگ حساب ميشد که پدرش او را حتى وقتى بزرگ شده و به سالخوردگى رسيده بود شايسته و لايق خلافت نمى‏ديد، و وقتى كسى گفتش عبد اللّه بن عمر را جانشين خود ساز، گفت:

«خدا ترا بكشد!» بخدا در اين پيشنهادت خدا را در نظر نداشتى. كسى را خليفه گردانم كه بلد نيست زنش را طلاق بدهد،؟! (4)

پي نوشت:

(1)سيرة عمر بن الخطاب، ابن جوزى 115، و در چاپى 138

(2)صحيح بخارى 8/ 76مسند احمد 2/ 51، 61، 64، 74، 80، 128، 145.

(3) صحيح مسلم 4/ 179- 183

(4)تاريخ طبرى 5/ 34- تاريخ الكامل ابن اثير 3/ 27- الصواعق صحيح شمرده است المحرقه 62- فتح البارى 7/ 54، و آن را

طلحه ،خواستگار زن پيامبر

يکي از قوانين فقهي اسلام که خاص پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وسلم مي باشد ، اين است که بعد از رحلت ايشان هيچکس حق ندارد با يکي از زنان آن حضرت ازدواج نمايد . اين امري است که هم قرآن مجيد بر آن شهادت مي دهد و هم سنت نبوي گواه بر آن است . ولي با کمال تعجب مي بينيم که برخي از صحابه عدول (!) نزد اهل سنت ، تصميم به ازدواج با زنان پيامبر بعد از رحلت ايشان مي گيرند و اين کلام را به صراحت بيان مي کنند تا جايي که خداوند در ذم آن ها آيه اي از قرآن را نازل مي کند .
ابن ابي حاتم در در تفسيرش چنين مي گويد :
" عن ابن عباس في قوله تعالى : وما كان لكم ان تؤذوا رسول الله قال : نزلت في رجل هم ان يتزوج بعض نساء النبي صلي الله عليه وسلم ، قال رجل لسفيان : اهي عائشة ؟ قال : قد ذكروا ذاك "
( ابن عباس در مورد آيه " و ما کان لکم ان توذوا رسول الله " مي گويد : اين آيه در شان مردي نازل شد که مي خواست با برخي از زنان پيامبر ازدواج نمايد . مردي به سفيان گفت : آيا آن زن عايشه بوده است ؟ سفيان گفت : اين چنين ذکر کرده اند )

تفسير القرآن ، ج 10 ص 3150 ،اسم المؤلف: عبد الرحمن بن محمد بن إدريس الرازي الوفاة: 327 ، دار النشر : المكتبة العصرية - صيدا ، تحقيق : أسعد محمد الطيب
مشابه اين مطلب را بيهقي در سنن خويش از قول ابن عباس بيان مي کند و اضافه مي کند که آن مرد قصد ازدواج با عايشه و ام سلمه را داشته است .
سنن البيهقي الكبرى ، ج 7 ص 69 ،اسم المؤلف: أحمد بن الحسين بن علي بن موسى أبو بكر البيهقي الوفاة: 458 ، دار النشر : مكتبة دار الباز - مكة المكرمة - 1414 - 1994 ، تحقيق : محمد عبد القادر عطا
برخي از مفسرين و علماي اهل سنت نام اين صحابي را بيان کرده اند . مقاتل بن سليمان در تفسيرش چنين مي گويد :
" فقال طلحة بن عبيد الله القرشي من بني تيم بن مرة : ينهانا محمد أن ندخل على بنات عمنا ، يعني عائشة ، رضي الله عنها ، وهما من بني تيم بن مرة ، ثم قال في نفسه : والله ، لئن مات محمد وأنا حي لأتزوجن عائشة ، فأنزل الله تعالى في قول طلحة بن عبيد الله ( وما كان لكم أن تؤذوا رسول الله ولا أن تنكحوا أزواجه من بعده أبدا إن ذلكم كان عند الله عظيما ) [ آية : 53 ] لأن الله جعل نساء النبي صلي الله عليه وسلم على المؤمنين في الحرمة كأمهاتهم "
( طلحه بن عبيدالله قرشي از بني تيم بن مره گفت : محمد ( صلي الله عليه و آله وسلم ) ما از وروو و ديدار دختر عموهايمان نهي مي کند . يعني عايشه . زيرا هر دو از بني تيم بن مره هستند . سپس طلحه با خودش گفته بود : اگر محمد بميرد و من زنده باشم ، با عايشه حتما ازدواج خواهم کرد . پس خداوند در ذم سخن طلحه بن عبيدالله آيه ( وما كان لكم أن تؤذوا رسول الله ولا أن تنكحوا أزواجه من بعده أبدا إن ذلكم كان عند الله عظيما ) را نازل کرد زيرا خداوند ، ( ازدواج با ) زنان پيامبر را بر مومنين همانند ( ازدواج با ) مادرانشان حرام نمود )
تفسير مقاتل بن سليمان ، ج 3 ص 53 ،اسم المؤلف: أبو الحسن مقاتل بن سليمان بن بشير الأزدي بالولاء البلخي الوفاة: 150هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت - 1424هـ - 2003م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : أحمد فريد
جالب است که اين مفسر اهل سنت به صراحت به نام " طلحه بن عبيدالله " اشاره نموده و حتي بيان مي نمايد که او و عايشه ، هر دو از يک قبيله هستند.
نحاس در " معاني القرآن " شان نزول اين آيه را اين چنين بيان مي کند :
" قال قتادة قال رجل من أصحاب رسول الله صلي الله عليه وسلم إن مات رسول الله صلي الله عليه وسلم تزوجت فلانة . قال معمر قال هذا طلحة لعائشة "
( قتاده مي گويد : مردي از اصحاب رسول الله صلي الله عليه – و آله – وسلم گفت : اگر رسول الله بميرد ، با فلانه ( يکي از زنان پيامبر ) ازدواج خواهم کرد . معمر مي گويد : گوينده اين جمله همانا طلحه بوده است در مورد عايشه )
معاني القرآن الكريم ، ج 5 ص 373 ،اسم المؤلف: النحاس الوفاة: 338 ، دار النشر : جامعة أم القرى - مكة المرمة - 1409 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد علي الصابوني
ابوبکر جصاص نيز در " احکام القرآن " چنين مي گويد :
" قال أبو بكر ما ذكره قتادة هو أحد ما انتظمته الآية "
( سخني که قتاده گفته است يکي از مصاديقي است که آيه با آن راست و منتظم مي باشد )
أحكام القرآن ، ج 5 ص 242 ، اسم المؤلف: أحمد بن علي الرازي الجصاص أبو بكر الوفاة: 370 ، دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1405 ، تحقيق : محمد الصادق قمحاوي

ديگر علماي اهل سنت نيز بر اين مطلب اتفاق نظر دارند که گوينده اين کلام همان " طلحه بن عبيد الله " مي باشد.

گروهي از اين روايات را سيوطي در " الدر المنثور " بيان نموده است . رجوع كنيد به :
الدر المنثور ، ج 5 ص 214 ، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن الكمال جلال الدين السيوطي الوفاة: 911 ، دار النشر : دار المعرفة للطباعة والنشر - بيروت - لبنان
الدر المنثور ، ج 6 ص 643 – 644 ، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن الكمال جلال الدين السيوطي الوفاة: 911 ، دار النشر : دار الفكر - بيروت – 1993
سمعاني نيز کلام آخر را در مورد شان نزول اين آيه چنين بيان مي کند :
" والأكثرون على أن القائل لهذا طلحة بن عبيد الله ، وكان من رهط أبي بكر الصديق "
( اکثر مفسران بر اين نظر هستند که گوينده اين کلام همانا طلحه بن عبيدالله بوده و او از قبيله ابي بکر بوده است )
تفسير القرآن ،ج 4 ص 301 ، اسم المؤلف: أبو المظفر منصور بن محمد بن عبد الجبار السمعاني الوفاة: 489هـ ، دار النشر : دار الوطن - الرياض - السعودية - 1418هـ- 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : ياسر بن إبراهيم و غنيم بن عباس بن غنيم

البته برخي همانند ابن اثير و ابن حجر بر اين عقيده اند که اين " طلحه بن عبيدالله " آن کسي نيست که در عشره مبشره به وي بشارت بهشت داده شده است بلکه يکي ديگر از صحابي مي باشد . برخي ديگر مانند ابن زمينين و مقريزي و ديگران نيز معتقدند که گوينده اين کلام يکي از منافقين بوده است .
با تمام اين اقوال ، حد متيقن و قطعي اين است که گوينده اين کلام همانا از اصحاب بوده است . حال چگونه است که چنين صحابي اي که باعث اذيت رسول خدا شده و در ذمّ وي آيه اي از قرآن نازل شده است ، همچنان در نظر اهل سنت و وهابيت ، عادل مي باشد ؟!!!
صحابي ترسو
يکى از فراريانِ جنگ احد، «حسان بن ثابت»، شاعر مخصوص رسول خدا(ص) است که مورّخان درباره او، افزون بر اصل فرارش، نکته ظريفى نقل کرده‌اند و آن اينکه او هنگام فرار از جبهه که قصد مدينه را داشت، در ميانه راه به قلعه‌اى رسيد که فارع ناميده مى‌شد و متوجّه شد که گروهى از زنان مدينه نيز در اين قلعه گرد آمده‌اند و منتظر نتيجه جنگ هستند.
حسان وارد اين قلعه شد. در اين هنگام، مردى يهودى که از آنجا مى‌گذشت و اجتماع زنان مسلمان مدينه را ديد، در کنار دروازه قلعه ايستاد و با صداى بلند فرياد زد: «اَلْيَومَ بَطَلَ السِّحْر؛ امروز سحر محمد(ص) باطل شد.» اين را گفت و به قلعه هجوم برد. صفيه عمّه پيامبر(ص) خطاب به حسان گفت: «جواب اين يهودى را بده و از ورود وى جلوگيرى کن.» حسان گفت: «اي دختر عبدالمطلب! خدا تو را رحمت کند! اگر از من مبارزه ساخته بود، در کنار پيامبر(ص) مى‌ماندم و مى‌جنگيدم و به درون قلعه پناه نمى‌آوردم.»
صفيه با شنيدن اين سخن، خود شمشير برداشت و مرد يهودى را از پاى درآورد. آن‌گاه به حسان گفت: «لباس و سلاح او را بردار.» حسان گفت من نه نيازى به لباس او دارم و نه به سلاح او! و بنا به نقلى، رسول خدا(ص) در مقابل اين عمل صفيه، سهمى بر وى اختصاص داد.[1] سمهودى، اين جريان را از طبرانى نقل کرده، مى‌گويد طبرانى و ديگر مورّخان، اين حادثه را دليل اين مى‌دانند که حسان، آدم فوق‌العاده ترسويي بوده است.[2]

عجب صحابي شجاعي !بايد به چنين صحابي تبريک گفت .اقتدا به چنين صحابي ايا درست است؟کسي که از جنگ فرار کرده ... و نهايتا يک زن اين صحابي ترسو را نجات داده.. بايد اقتدا کنيم؟!
پي نوشت:
[1]. تاريخ يعقوبي، احمد بن واضح يعقوبي، مطبعة المرتضويه، نجف، بي تا، ج2، ص48.
[2]. وفاء الوفا، ج1، ص302.
سرزنش برخى اصحاب
البته احاديث فراوان ديگرى نيز در خصوص اصحاب پيامبر در دست است كه نشان مى دهد تعداد زيادى از اصحاب به پريشان حالى مبتلا مى شوند و پس از پيامبر به افكار دوران جاهلى باز مى گردند و با ارتداد از دين، در زمره كفرورزان و زيان كاران قرار مى گيرند.
براى مثال مى توان به اين حديث كه در صحيح بخارى آمده اشاره كرد.
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
أنا فرطكم على الحوض وليرفعنّ رجال منكم، ثمّ ليختلجنّ دوني، فأقول: يا ربّ! أصحابي.
فيقال: إنّك لا تدري ما أحدثوا بعدك؛
من پيشاپيش شما وارد حوض مى شوم، امّا برخى از شما كنار زده مى شويد و از من دور مى گرديد. من در اين هنگام مى گويم: پروردگارا!
331 | مسلمان | | ٠٩:٣٧ - ٠٤ خرداد ١٣٩٠ |
عايشه و توهين به پيامبر

احمد بن حنبل (رييس فرقه حنابله) در کتاب خويش نقل ميکند:
حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا عَفَّانُ قال ثنا محمد بن دِينَارٍ عن سَعْدِ بن أَوْسٍ عن مِصْدَعٍ أبي يحيى الأنصاري عن عَائِشَةَ ان رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم كان يُقَبِّلُهَا وهو صَائِمٌ وَيَمُصُّ لِسَانَهَا قلت سَمِعْتَهُ من سَعْدِ بن أَوْسٍ قال نعم.
از ابويحيى انصارى از عائشه نقل شده است كه رسول خدا (ص) او را در حالى كه روزه‌دار بود، مى‌بوسيد و زبانش را مى‌مكيد. عفان مى‌گويد: به محمد بن دينار گفتم كه اين روايت را از سعد بن أوس شنيده‌اي؟ گفت: آري.
منابع:مسند احمد حنبل،ج6 ص123 حديث24960
سنن ابي داوود، ج1 ص533 حديث2386
السنن الکبري(بيهقي) ج4 ص231
صحيح ابن خزيمه، ج3 ص246 حديث2003(همين حديث ولي با سند ديگر)

اعتراف عايشه به گناه:

يکي از رواياتي که با مضامين مشابه در بسياري از کتب سني ها نقل شده اين روايت است:
عن عطاء بن ابي رياح عن عايشه قالت علي بن ابيطالب اعلمکم بالسنة
عطاء بن ابي رياح نقل ميکند از عايشه که مي گفت : علي بن ابيطالب بيشتر از تمام شما به سنت نبوي آگاه است.
تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 171
ينابيع المودة،فصل سوم ص 343
الاستيعاب،ج 3،ص‏1104،روايت 1855(به همين مضمون)
تاريخ دمشق،ج 3،حديث 1079،ص 48
انساب الاشراف،ج 2،ص 124

عن عائشة رفعته:ان الله قد عهد إلي من خرج علي عليّ فهو کافر في النار،قيل:لم خرجت عليه؟!قالت:أنا نسيت هذا الحديث يوم الجمل حتي ذکرته بالبصرة و أنا استغفر الله.
عايشه با سند مرفوع روايت ميکند از رسول خدا که فرمودند:خداوند با من عهد کرد که هر کس بر علي عليه السلام خروج کند کافر بوده و در آتش جهنم خواهد بود. به او گفته شد: پس براي چه بر ضد او قيام کردي ؟ عايشه پاسخ داد:من اين حديث را فراموش کرده بودم تا اينکه در بصره به يادم آمد و من از اين عملم استغفار ميکنم.
ينابيع المودة، باب مودة الثالثة،ص.294

آرزوي مرگ کردن عايشه در اثر حسادت!!
حدثنا إسحاق بن إبراهيم الحنظلي. وحدثنا عبد بن حميد. كلاهما عن أبي نعيم. قال عبد: حدثنا أبو نعيم. حدثنا عبدالواحد بن أيمن. حدثني ابن أبي مليكة عن القاسم بن محمد، عن عائشة. قالت: كان رسول الله صلى الله عليه وسلم، إذا خرج، أقرع بين نسائه. فطارت القرعة على عائشة وحفصة. فخرجتا معه جميعا. وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم، إذا كان بالليل، سار مع عائشة، يتحدث معها. فقالت حفصة لعائشة: ألا تركبين الليلة بعيري وأركب بعيرك، فتنظرين وأنظر؟ قالت: بلى. فركبت عائشة على بعير حفصة. وركبت حفصة على بعير عائشة. فجاء رسول الله صلى الله عليه وسلم إلى جمل عائشة، وعليه حفصة، فسلم ثم سار معها. حتى نزلوا. فافتقدته عائشة فغارت. فلما نزلوا جعلت تجعل رجلها بين الإذخر وتقول: يا رب! سلط علي عقربا أو حية تلدغني. رسولك ولا أستطيع أن أقول له شيئا.
(ترجمه آزاد)عايشه نقل ميکند:رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هرگاه به سفرى مى‏رفت بين همسرانش با قرعه كسى را با خود همراه مى‏كرد. يكبار قرعه به نام عايشه و حفصه افتاد، حضرتش شبها همراه عايشه مى‏رفت و با او صحبت مى‏كرد. يكشب حفصه به عايشه پيشنهاد كرد كه امشب جاى خود را عوض كنيم ببينيم چه مى‏شود. عايشه قبول كرد. رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن شب همراه شتر عايشه - كه حفصه در آن بود - مى‏رفت تا آنكه در جائى فرود آمدند. عايشه پيامبر را گم كرد. حسادتش او را واداشت كه پاهايش را در ميان گياه اذخر (كه در آن حيوانات گزنده وجود دارد) قرار داده و گفت: خدايا! عقربى يا مارى را بر من مسلط كن كه مرا بگزد. چه كنم پيامبر تو است و نمى‏توانم چيزى بگويم.
صحيح بخاري، ج2 ،ص396، کتاب النکاح، باب 93، حديث شماره4913
صحيح مسلم، ج2، ص471، کتاب فضايل الصحابه، باب 13، حديث شماره2445

عايشه و حفصه=زن نوح و زن لوط
آيه 10 سوره تحريم مي فرمايد:
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَقيلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلينَ
خداوند براى كسانى كه كافر شده‏اند به همسر نوح و همسر لوط مثَل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت، و به آنها گفته شد: «وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مى‏شوند!
بسياري از علما و بزرگان اهل سنت به نازل شدن اين آيه شريفه در حق عايشه و حفصه اقرار کرده اند و حتي توضيحات تامل برانگيزي هم داده اند که جاي هر گونه شک و ترديد را از بين مي برد به تعدادي از اين نظرات دقت کنيد!
1-قرطبي عالم و مفسر بزرگ اهل سنت:
قوله «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا» مثل ضربه الله يحذر به عائشة وحفصة في المخالفة حين تظاهرتا على رسول الله.
اين سخن خداوند «ضرب الله...» مثلى است كه خداوند به منظور ترساندن عائشه و حفصه نازل كرده است ؛ در آن هنگام كه مخالفت كردند و عليه رسو ل خدا همپيمان شدند .
الجامع لأحكام القرآن، ج 18، ص 202 ، ناشر: دار الشعب – القاهرة.
2-ابن قيم الجوزيه بارزترين شاگرد ابن تيميه :
ثُمَّ في هذه الْأَمْثَالِ من الْأَسْرَارِ الْبَدِيعَةِ ما يُنَاسِبُ سِيَاقَ السُّورَةِ فَإِنَّهَا سِيقَتْ في ذِكْرِ أَزْوَاجِ النبي صلى اللَّهُ عليه وسلم وَالتَّحْذِيرِ من تَظَاهُرِهِنَّ عليه وَأَنَّهُنَّ إنْ لم يُطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُرِدْنَ الدَّارَ الْآخِرَةَ لم يَنْفَعْهُنَّ اتِّصَالُهُنَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى اللَّهُ عليه وسلم كما لم يَنْفَعْ امْرَأَة نُوحٍ وَلُوط اتِّصَالهمَا بِهِمَا وَلِهَذَا إنَّمَا ضَرْب في هذه السُّورَةِ مَثَلَ اتِّصَالَ النِّكَاحِ دُونَ الْقَرَابَةِ.قال يحيى بن سَلَّامٍ ضَرَبَ اللَّهُ الْمَثَلَ الْأَوَّلَ يُحَذِّرُ عَائِشَةَ وَحَفْصَةَ ثُمَّ ضَرَبَ لَهُمَا الْمَثَلَ الثَّانِيَ يُحَرِّضُهُمَا على التَّمَسُّكِ بِالطَّاعَةِ.
در اين مثال‌ها اسرار عالى نهفته است كه با سياق آيه تناسب دارد؛ زيرا در باره همسران پيامبر و بر حذر داشتن آنان از نافرمانى آن حضرت نازل شده است كه اگر از خدا و رسول اطاعت نكنند و در عين حال مشتاق سعادت اخروى باشند، پيوند با رسول خدا (ص‌) نفعى براى آنان نخواهد داشت؛ همانگونه كه ازدواج با نوح و لوط براى همسران آنان فايده‌اى نداشت و به همين جهت هم در اين سوره از رابطه سببى يعنى ازدواج مثال آورد نه نسبى مثل فرزند و غيره.
يحيى بن سلام گفته است: خداوند در مثال اول عائشه و حفصه را بر حذر داشته و در مثل دوم آن دو را به پيروى و اطاعت از رسول خدا (ص) ترغيب فرموده است.
إعلام الموقعين عن رب العالمين، ج 1، ص 189، تحقيق: طه عبد الرؤوف سعد، ناشر: دار الجيل - بيروت - 1973؛
الأمثال في القرآن الكريم، ج 1، ص 57، تحقيق: إبراهيم محمد، ناشر: مكتبة الصحابة - طنطا - مصر - 1406، الطبعة: الأولى.
3-علامه شوکاني از بزرگان اهل سنت:
وما أحسن من قال فإن ذكر امرأتي النبيين بعد ذكر قصتهما ومظاهرتهما على رسول الله صلى الله عليه وإله وسلم يرشد أقم إرشاد ويلوح أبلغ تلويح إلى ان المراد تخويفهما مع سائر أمهات المؤمنين وبيان أنهما وإن كانتا تحت عصمة خير خلق الله وخاتم رسله فإن ذلك لا يغني عنهما من الله شيئا... .
و چه نيكو سخنى گفته است آنكه گفت: ياد آورى داستان دو نفر (عائشه و حفصه) از همسران پيامبر و حركت آن دو بر ضد رسول خدا (ص)، محكمترين پيام و ارشاد را همراه دارد، كه به آن دو نفر و ديگر همسران رسول خدا (ص) اعلام مى‌دارد كه همسر خاتم پيامبران بودن سبب نجات آنان نخواهد بود.
فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، ج 5، ص 256، ناشر: دار الفكر – بيروت.
4-فيروز ابادي مفسر ،لغت شناس، و اديب مشهور اهل سنت:
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً ... .
ثم خوّف عائشة وحفصة لإيذائهما النبى صلى الله عليه وسلم بامرأة نوح وامرأة لوط فقال «ضَرَبَ اللَّهُ» بين الله «مثلا» صفة «لِلَّذينَ كَفَرُوا» بالمرأتين الكافرتين « امْرَأَةَ نُوحٍ» واهلة « وَامْرَأَةَ لُوطٍ» واعلة « كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ» مرسلين « فَخانَتاهُما»... .
سپس خداوند عائشه و حفصه به خاطر اذيت كردن رسول خدا مى‌ترساند و سرنوشت زن نوح و لوط را براى آن‌ها مثال مى‌زند و ... .
تنوير المقباس من تفسير ابن عباس، ج 1، ص 478 ، ناشر: دار الكتب العلمية – لبنان.
5-علامه فخر رازي مفسر بزرگ اهل سنت:
الحكاية الثانية:أن عثمان رضي الله عنه أخر عن عائشة رضي الله عنها بعض أرزاقها فغضبت ثم قالت يا عثمان أكلت أمانتك وضيعت الرعية وسلطت عليهم الأشرار من أهل بيتك والله لولا الصلوات الخمس لمشى إليك أقوام ذوو بصائر يذبحونك كما يذبح الجمل.فقال عثمان رضي الله عنه ضرب الله مثلا للذين كفروا امرأة نوح وامرأة لوط الآية فكانت عائشة رضي الله عنها تحرض عليه جهدها وطاقتها وتقول أيها الناس هذا قميص رسول الله صلى الله عليه وسلم لم يبل وقد بليت سنته اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا.
عثمان در ارسال بعضى از ما سهم بيت المال عائشه تاخير كرد ؛ به همين جهت عائشه ناراحت شد وبه عثمان گفت: آنچه نزد تو به امانت بود خوردي، امت را تحقير كردي، افراد بد خاندانت را بر آنان مسلط كردي، به خدا سوگند! اگر نمازهاى پنجگانه نبود گروه‌هايى از مردم آگاه بر تو هجوم مى‌آوردند و تو را همانند شتر ذبح مى‌كردند.
عثمان به آيه‌اى از قرآن كه در آن از دو تن از همسران پيامبران يعنى همسر نوح و لوط به بدى ياد شده است استشهاد مى‌كند: خدا براى افرادى كه كفر ورزيده اند، زن نوح وزن لوط را مثل آورده است.
به همين سبب بود كه عائشه با تمام توان وقدرتش مردم را عليه عثمان تحريك مى‌كرد و مى‌گفت: اى مردم اين پيراهن رسول خدا (ص) است كه هنوز كهنه نشده است؛ ولى سنت او را از بين بردند، بكشيد نعثل را (اسم مردى از يهوديان مصر كه ريش بلندى داشت وبه حماقت معروف بود)، خدا او را بكشد.
المحصول في علم الأصول ، ج 4، ص 492، تحقيق : طه جابر فياض العلواني ، ناشر : جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامية - الرياض ، الطبعة : الأولى ، 1400هـ.
6-ابن الجوزي الحنبلي
زاد المسير في علم التفسير، ج 8، ص 314، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1404هـ؛
7-مقاتل بن سليمان(متوفاي150هـ)
تفسير مقاتل بن سليمان، ج 3، ص 379 ، تحقيق : أحمد فريد ، ناشر : دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت ، الطبعة : الأولى ، 1424هـ - 2003م؛
8-ابن عادل الدمشقي الحنبلي
اللباب في علوم الكتاب، ج 19، ص 351 ، تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود والشيخ علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1419 هـ ـ 1998م؛
9-الثعالبي
الجواهر الحسان في تفسير القرآن ، ج 9، ص 351 ، ناشر : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت؛


شکار جوانان قريش:
ابن ابي شيبه در کتاب خويش المصنف مي گويد:
حدثنا أبو بكر قال حدثنا وكيع عن العلاء بن عبد الكريم اليامي عن عمار بن عمران رجل من زيد الله عن امرأة منهم عن عائشة أنها شوفت جارية وطافت بها وقالت لعلنا نصطاد بها شباب قريش.
از عائشه روايت شده است كه روزى كنيزى را آرايش كرده و او را چرخاند و گفت: شايد بتوانيم با اين كنيز، جوانان قريش را شكار كنيم!
الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج4، ص49، ح17664، و ج4، ص484، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد ـ الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ.
لسان العرب، ج9، ص185، ناشر: دار صادر ـ بيروت، الطبعة: الأولى
النهاية في غريب الحديث والأثر، ج2، ص509، تحقيق طاهر أحمد الزاوي ـ محمود محمد الطناحي، ناشر: المكتبة العلمية ـ بيروت ـ 1399هـ ـ 1979م.
تاج العروس من جواهر القاموس، ج23، ص534، تحقيق: مجموعة من المحققين، ناشر: دار الهداية.


حسادت عايشه نسبت به ماريه:
عن عائشة قالت ما غرت على امرأة إلا دون ما غرت على مارية وذلك أنها كانت جميلة من النساء ... وأعجب بها رسول الله صلى الله عليه وسلم وكان أنزلها أول ما قدم بها في بيت لحارثة بن النعمان فكانت جارتنا فكان رسول الله عامة النهار والليل عندها حتى فرغنا لها فجزعت فحولها إلى العالية فكان يختلف إليها هناك فكان ذلك أشد علينا ثم رزق الله منها الولد وحرمنا منه.
از عائشه نقل شده است كه من بر هيچ زني حسادت نكردم؛ مگر اين كه كمتر از حسادت من نسبت به ماريه بود؛ زيرا او زن زيبائي بود( اهل سنت در اينجا خصوصيات ظاهري آن حضرت را نيز نقل كرده‌اند ، اما ما به خاطر حفظ حرمت رسول خدا از ذكر اين مطالب ، خودداري مي‌كنيم) و رسول خدا (ص) از او خوشش مي‌آمد. نخستين بار كه به نزد او رفت ، در خانه حارثة بن نعمان بود و به همين سبب همسايه ما شد ؛ رسول خدا روز و شب در كنار او بود تا اينكه ما تمام تلاش خود را بر ضد او به كار برديم ! به همين سبب او دچار اندوه شد ؛ رسول خدا (ص) او را به عاليه بردند ؛ و شب و روز به نزد او مي‌رفتند ؛ اين مطلب براي ما سخت‌تر از قبل شد ! سپس خداوند از او فرزندي به رسول خدا (ص) داد و ما از اين فرزند محروم مانديم !
الطبقات الكبرى، ج 8 ص 212ـ213، ناشر: دار صادر – بيروت؛
المنتخب من كتاب أزواج النبي صلى الله عليه وسلم ، ج 1 ص 57، تحقيق : سكينة الشهابي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : الأولى ، 1403هـ .


حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا علي بن إِسْحَاقَ انا عبد اللَّهِ قال انا مُجَالِدٌ عَنِ الشعبي عن مَسْرُوقٍ عن عَائِشَةَ قالت كان النبي صلى الله عليه وسلم إذا ذَكَرَ خَدِيجَةَ أَثْنَى عليها فَأَحْسَنَ الثَّنَاءَ قالت فَغِرْتُ يَوْماً فقلت ما أَكْثَرَ ما تَذْكُرُهَا حَمْرَاءَ الشِّدْقِ قد أَبْدَلَكَ الله عز وجل بها خَيْراً منها قال ما أبدلني الله عز وجل خَيْراً منها قد آمَنَتْ بي إِذْ كَفَرَ بي الناس وصدقتني إِذْ كذبني الناس وواستني بما لها إذا حرمني الناس ورزقني الله عز وجل وَلَدَهَا إِذْ حرمني أَوْلاَدَ النِّسَاءِ.
يعني:عايشه مى‏گويد: رسول خدا هرگاه به ياد خديجه مي‌افتاد از او به نيكي ياد مي‌كرد. روزي حسادت بر من چيره شد و گفتم: چه زياد از آن پير زن بي‌دندان ياد مى‏كنيد؟ همانا خداوند بهتر از او نصيب شما فرموده است. رسول خدا فرمود: خداوند بهتر از او نصيب من نفرموده است، زيرا هنگامى كه همه مردم مرا تكذيب مى‏كردند، او مرا تصديق مى‏كرد و هنگامى كه مردم مرا محروم مى‏داشتند او با اموال خود من را ياري مى‏كرد و خداوند فرزندان مرا ، از او به من عنايت فرمود و حال آنكه از غير او فرزندى به من عنايت نفرمود.
ر.ک مسند أحمد بن حنبل، ج 6 ص 117، ح24908، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.


فرياد زدن عايشه بر سر پيامبر:
حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ حَدَّثَنَا يُونُسُ حَدَّثَنَا الْعِيزَارُ بْنُ حُرَيْثٍ قَالَ قَالَ النُّعْمَانُ بْنُ بَشِيرٍ قَالَ اسْتَأْذَنَ أَبُو بَكْرٍ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَسَمِعَ صَوْتَ عَائِشَةَ عَالِيًا وَهِيَ تَقُولُ وَاللَّهِ لَقَدْ عَرَفْتُ أَنَّ عَلِيًّا أَحَبُّ إِلَيْكَ مِنْ أَبِي وَمِنِّي مَرَّتَيْنِ أَوْ ثَلَاثًا فَاسْتَأْذَنَ أَبُو بَكْرٍ فَدَخَلَ فَأَهْوَى إِلَيْهَا فَقَالَ يَا بِنْتَ فُلَانَةَ أَلَا أَسْمَعُكِ تَرْفَعِينَ صَوْتَكِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ.
نعمان بن بشير نقل كرده است كه در يكى از روزها، «ابو بكر» براى تشرّف به حضور رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله اجازه مى‏خواست كه همزمان صداى «عايشه» را شنيد كه فرياد مى‏زند! به خدا سوگند! اينك متوجه شدم كه على (عليه السّلام) از پدر من و از خود من در نزد تو محبوبتر است- و اين جمله را دو بار يا سه بار تكرار كرد-.
ابو بكر، پس از اذن ورود داخل منزل شد و به «عايشه» حمله برده و گفت: اى دختر فلانه! مبادا بشنوم كه صدايت را با فرياد بلند كرده و بر سر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله داد مى‏زنى!
ر.ک به مسند أحمد بن حنبل، ج4، ص275، ح18444، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر.
شرح مشكل الآثار، ج13، ص334، تحقيق شعيب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1408هـ - 1987م؛
معجم الصحابة، ج3، ص144، تحقيق: صلاح بن سالم المصراتي، ناشر: مكتبة الغرباء الأثرية - المدينة المنورة، الطبعة: الأولى، 1418هـ؛
المعتصر من المختصر من مشكل الآثار، ج2، ص355، ناشر: عالم الكتب / مكتبة المتنبي / مكتبة سعد الدين - بيروت / القاهرة / دمشق؛
فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج1، ص168، ناشر: المكتبة التجارية الكبري - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ.
خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج1، ص126، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا - الكويت الطبعة: الأولى، 1406 هـ. البته روايت نسايي يک اضافه هم دارد اينکه ابوبکر به طرف عايشه امد تا به صورت او سيلي بزند به خاطر اين کارش...


امتناع عايشه از بردن نام پيامبر:
وقالت له مرة في كلام غضبت عنده: أنت الذي تزعم أنك نبي؟ فتبسم رسول اللّه صلى الله عليه وسلم حلماً وكرماً، وكان رسول اللّه صلى الله عليه وسلم يقول لعائشة رضي اللّه عنها: إني لأعرف غضبك من رضاك قالت: وكيف تعرف ذلك؟ قال:إنْ رضيت قلت: لا وإله محمد وإذا غضبت قلت: لا وإله إبراهيم قالت: صدقت إنما أهجر اسمك.
يكبار عائشه كه خشمگين شده بود خطاب به رسول خدا گفت: تو كسى هستى كه خيال مى‌كنى پيامبر خدا هستي؟ رسول خدا به خاطر بردبارى و كرمى كه داشت در جواب او تبسمّ كرد. رسول خدا به عائشه مى‌گفت: من ناراحتى تو را از رضايتت تشخيص مى‌دهم، عائشه گفت: چگونه؟ رسول خدا فرمود: وقتى راضى هستى مى‌گويي: نه قسم به خداى محمد؛اما وقتى خشمگين هستى مى‌گويي: نه قسم به خداى ابراهيم، عائشه گفت: راست گفتي، اين است و جز اين نيست كه من از بردن نام تو دورى مى‌كنم.
قوت القلوب في معاملة المحبوب ووصف طريق المريد إلى مقام التوحيد، ج2، ص418، تحقيق: د.عاصم إبراهيم الكيالي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت/لبنان، الطبعة: الثانية، 1426هـ -2005 م.
صحيح مسلم، ج2 ،ص 468، کتاب فضايل الصحابه، باب 13، حديث شماره2439.


ترديد عايشه در نبوت پيامبر:
حدثنا الحسن بن عمر بن شقيق بن أسماء الجرمي البصري حدثنا سلمة بن الفضل عن محمد بن إسحاق عن يحيى بن عباد بن عبد الله بن الزبير عن أبيه عن عائشة أنها قالت: وكان متاعي فيه خف وكان على جمل ناج وكان متاع صفية فيه ثقل وكان على جمل ثقال بطيء يتبطأ بالركب. فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: حولوا متاع عائشة على جمل صفية وحولوا متاع صفية على جمل عائشة حتى يمضي الركب. قالت عائشة: فلما رأيت ذلك قلت يا لعباد الله غلبتنا هذه اليهودية على رسول الله. قالت: فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: يا أم عبد الله إن متاعك كان فيه خف وكان متاع صفية فيه ثقل فأبطأ بالركب فحولنا متاعها على بعيرك وحولنا متاعك على بعيرها.
قالت: فقلت: ألست تزعم أنك رسول الله؟ قالت: فتبسم قال: أو في شك أنت يا أم عبد الله؟ قالت: قلت: ألست تزعم أنك رسول الله؟ أفهلا عدلت؟ وسمعني أبو بكر وكان فيه غرب أي حدة فأقبل علي فلطم وجهي. فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: مهلا يا أبا بكر. فقال: يا رسول الله أما سمعت ما قالت؟ فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: إن الغيرى لا تبصر أسفل الوادي من أعلاه.
عبد الله بن زبير از عائشه نقل مى‌كند كه گفت: (در سفر حجة‌الوداع) توشه من سبكتر و شترم نيز تندرو بود؛ ولى توشه صفيه سنگين‌تر و شترش نيز كندروتر بود و سبب شده بود كه كاروان آرام حركت كند، رسول خدا (ص) فرمود: توشه عائشه را بر شتر صفيه و توشه صفيه را بر شتر عائشه بار كنيد، تا كاروان تندتر حركت كند. عائشه مى‌گويد: وقتى اين چنين ديدم گفتم: اى واى اين زن يهودى پيش پيامبر از ما عزيزتر شد؟ رسول خدا فرمود: اى ام عبد الله (كنيه عائشه) توشه تو سبك و توشه صفيه سنگين است، اين سبب شده است كه كاروان به آرامى حركت كند و ما توشه او را بر شتر تو و توشه تو را بر شتر او بار كرديم.
عائشه مى‌گويد كه من گفتم: آيا تو نيستى كه خيال مى‌كنى كه پيامبر خدا هستي؟ رسول خدا تبسم كرد و فرمود: آيا در اين مسأله ترديد داري؟ عائشه مى‌گويد: دو باره گفتم: آيا تو نيستى كه خيال مى‌كنى رسول خدا هستي! پس چرا عدالت را رعايت نمى‌كنى؟ ابوبكر كه بسيار تندخو بود، جلو آمد و به صورتم سيلى زد، رسول خدا فرمود: صبر كن اى ابوبكر!. ابوبكر گفت: اى پيامبر خدا مگر نشنيدى كه او چه گفت؟ رسول خدا فرمود: زنان وقتى غيرتشان به جوش مى‌آيد، ته دره را از بالاى آن تشخيص نمى‌دهند.
پي نوشت:به نظر شما آيا امکان دارد که يک مومن با پيامبر خودش که ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي است اينگونه صحبت کند و شک در رعايت کردن عدالت او بکند؟؟؟

رجوع کنيد به :
مسند أبي يعلي، ج8، ص129، ح4670، تحقيق: حسين سليم أسد، ناشر: دار المأمون للتراث - دمشق، الطبعة: الأولى، 1404 هـ – 1984م.
المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج8، ص188، ح1599، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث، الطبعة: الأولى، السعودية - 1419هـ؛
السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون، ج3، ص313، ناشر: دار المعرفة - بيروت – 1400؛
إحياء علوم الدين، ج2، ص418، ناشر: دار االمعرفة – بيروت.


نظر عايشه نسبت به کسي که رسول خدا را به خشم بياورد چيست؟

فَغَضِبَ ثُمَّ انْطَلَقَ حتى دخل على عَائِشَةَ غَضْبَانَ فَرَأَتِ الْغَضَبَ في وَجْهِهِ فقالت من أَغْضَبَكَ أَغْضَبَهُ الله.
رسول خدا ناراحت شد، سپس از آن جا خارج و بر عائشه وارد شد، وقتي عائشه خشم و غضب را در چهره رسول خدا مشاهده كرد، گفت: چه كسي تو را خشمگين كرده است، خدا بر او غضب كند.
ر.ک: مسند أحمد بن حنبل، ج 4 ص 286، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر. و هيثمي نيز اين روايت را نقل ميکند و ميگويد اين روايت صحيح است و تمام راويان آن راويان صحيح بخاري هستند. ببينيد در مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ج3 ص233 ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

در قضيه تمرد صحابه از دستور رسول خدا در حجة الوداع، عائشه مي‌گويد:
فَدَخَلَ عَلَيَّ وهو غَضْبَانُ فقلت من أَغْضَبَكَ يا رَسُولَ اللَّهِ أَدْخَلَهُ الله النَّارَ .
رسول خدا (ص) بر من وارد شد؛ در حالي كه غضبناك بود، گفتم: چه كسي تو را خشمگين كرده است، خدا او را داخل آتش كند.
صحيح مسلم، ج 2 ص 879، ح1211، كِتَاب الْحَجِّ ، بَاب بَيَانِ وُجُوهِ الْإِحْرَامِ ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

خشم پيامبر بر عايشه و وساطت مادر او:
يونس عن عبد الواحد بن أيمن المخزومي قال نا أبو نجيح أبو عبد الله بن أبي نجيح قال أهدى لرسول الله صلى الله عليه وسلم جزور أو لحم فأخذ عظما منها فتناوله الرسول بيده فقال له اذهب به إلى فلانة فقالت له عائشة لم غمرت يدك فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم ان خديجة أوصتني بها فغارت عائشة وقالت لكأنه ليس في الأرض امرأة الا خديجة؟
فقام رسول الله صلى الله عليه وسلم مغضبا فلبث ما شاء الله ثم رجع فاذا أم رومان فقالت يا رسول الله ما لك ولعائشة انها حدث وأنت أحق من تجاوز عنها فأخذ بشدق عائشة وقال ألست القائلة كأنما ليس على الأرض امرأة الا خديجة والله لقد آمنت بي اذ كفر قومك ورزقت مني الولد وحرمتموه.
أبونجيح مي‌گويد: براي رسول خدا (ص) گوسفندي براي ذبح و يا گوشتي هديه آوردند، آن حضرت قسمتي از آن را گرفت و با دستش تكه تكه كرد و فرمد: آن را براي فلاني ببر، عائشه گفت: چرا اين قدر احسان مي‌كني؟ رسول خدا فرمود: خديجه سفارش او را كرده بود. عائشه حسادتش برانگيخته شد و گفت: انگار كه در زمين زني غير از خديجه نيست ، رسول خدا (ص) با حالت خشم از جا برخواست، مدتي صبر كرد و سپس برگشت. ام رومان (مادر عائشه) به رسول خدا فرمود: چه كار داري به عائشه، او كوچك است و تو سزاوارتر هستي كه از گناه او بگذري، رسول خدا دهان عائشه را گرفت و فرمود: آيا تو نبودي كه گفتي انگار زني در زمين غير از خديجه نيست؟ سوگند به خدا كه او به ايمان آورد در آن هنگام كه قوم تو كافر بودند، خداوند از او به من فرزند داد؛ در حالي كه شما مرا محروم كرديد.
رجوع کنيد به :
سيرة ابن إسحاق (المبتدأ والمبعث والمغازي) ،ج 5 ص 228، ح332، تحقيق : محمد حميد الله ، ناشر : معهد الدراسات والأبحاث للتعريف ؛
السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون، ج 3 ص 401، ناشر: دار المعرفة - بيروت – 1400.


خشم شديد پيامبر بر عايشه:
عن مسروق عن عائشة قالت كان رسول الله (ص) لا يكاد يخرج من البيت حتى يذكر خديجة فيحسن الثناء عليها فذكرها يوما من الأيام فأدركتني الغيرة فقلت هل كانت إلا عجوزا فقد أبدلك الله خيرا منها فغضب حتى اهتز مقدم شعره من الغضب ثم قال لا والله ما أبدلني الله خيرا منها آمنت بي إذ كفر الناس وصدقتني إذ كذبني الناس وواستني في مالها إذ حرمني الناس ورزقني الله منها أولادا إذ حرمني أولاد النساء قالت عائشة فقلت في نفسي لا أذكرها بسيئة أبدا.
مسروق از عائشه نقل كرده است كه گفت: رسول خدا (ص) هيچگاه از خانه خارج نمي‌شد، مگر اين كه يادي از خديجه (س) نموده و او را ستايش مي‌كرد؛ روزي از او روزها كه از او ياد كرد، حسادت من برانگيخته شد و گفتم: آيا او جز پيرزني بود، خداوند بهتر از او را نصيب تو كرده است. رسول خدا از شنيدن اين سخن آن قدر خشمگين شد كه موهاي جلوي سر آن حضرت مي‌لرزيد، سپس گفت: نه قسم به خدا، خداوند بهتر از او را به من نداده است، او به من ايمان آورد ، زماني كه مردم كافر بودند، مرا تصديق كرد، زماني كه مردم مرا تكذيب مي‌كردند، مالش را به من ايثار كرد در آن زمان كه همه مرا محروم كرده بودند، خداوند از او فرزنداني نصيبم كرد كه از ديگر زنانم نداد. عائشه گفت: با خودم گفتم كه ديگر هيچگاه از او به بدي ياد نخواهم كرد.
رجوع کنيد به :
الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج 4 ص1823ـ1824، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ؛
المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج 3 ص 18 ، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358؛
صفة الصفوة، ج 2 ص 8، تحقيق: محمود فاخوري - د.محمد رواس قلعه جي، ناشر: دار المعرفة - بيروت، الطبعة: الثانية، 1399هـ – 1979م؛
أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج 7 ص 95، تحقيق عادل أحمد الرفاعي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996م؛
نهاية الأرب في فنون الأدب،ج 18 ص 113، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م؛
الوافي بالوفيات، ج 13 ص 182، تحقيق أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفى، ناشر: دار إحياء التراث - بيروت - 1420هـ- 2000م.

حدثنا محمد بن الْفَضْلِ السَّقَطِيُّ ثنا سَعِيدُ بن سُلَيْمَانَ ثنا مُبَارَكُ بن فَضَالَةَ عن هِشَامِ بن عُرْوَةَ عن أبيه عن عَائِشَةَ أَنّ رَسُولَ اللَّهِ صلى اللَّهُ عليه وسلم كان يُكْثِرُ ذِكْرَ خَدِيجَةَ فقلت ما أَكْثَرَ ما تُكْثِرُ ذِكْرَ خَدِيجَةَ وقد أَخْلَفَ اللَّهُ لك من خَدِيجَةَ عَجُوزٌ حَمْرَاءُ الشِّدْقَيْنِ قد هَلَكَتْ في دَهْرٍ فَغَضِبَ رسول اللَّهِ صلى اللَّهُ عليه وسلم غَضَبًا ما رَأَيْتُهُ غَضِبَ مثله قَطُّ وقال إِنَّ اللَّهَ رَزَقَهَا مِنِّي ما لم يَرْزُقْ أَحَدًا مِنْكُنَّ قلت يا رَسُولَ اللَّهِ أعف عَنِّي عَفَا اللَّهُ عَنْكَ وَاللَّهِ لا تَسْمَعُنِي أَذْكُرُ خَدِيجَةَ بَعْدَ هذا الْيَوْمِ بِشَيْءٍ تَكْرَهُهُ .
از عائشه نقل شده است كه رسول خدا زياد از خديجه ياد مي‌كرد، من گفتم: چه قد زياد از خديجه ياد مي‌كني؛ خداوند به جاي خديجه كه پيرزن بي‌دندان بود و در زمان‌هاي گذشته هلاك شده (بهتر از او) را به تو داده است؛ پس رسول خدا خشمگين شد ؛ به طوري كه تا كنون او را هرگز اين چنين خشمگين نديده بودم و فرمود: خداوند از او چيزي نصيب من كرده است كه از هيچ يك از شما نكرده است . من گفتم: اي پيامبر خدا مرا ببخش، خداوند شما را ببخشد، سوگند به خدا كه ديگر درباره خديجه از من سخني نخواهي شنيد كه تو را ناراحت كند.
ر.ک المعجم الكبير طبراني ج 23 ص11، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م.
و هيثمي نيز در کتاب مجمع الزوائد و منبع الفوائد ج9 ص224 اين روايت را نقل ميکند وميگويد طبراني ان را نقل کرده وسندهاي آن صحيح است.

حدثنا سُوَيْدُ بن سَعِيدٍ حدثنا عَلِيُّ بن مُسْهِرٍ عن هِشَامٍ عن أبيه عن عَائِشَةَ قالت اسْتَأْذَنَتْ هَالَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ أُخْتُ خَدِيجَةَ على رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم فَعَرَفَ اسْتِئْذَانَ خَدِيجَةَ فَارْتَاحَ لِذَلِكَ فقال اللهم هَالَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ فَغِرْتُ فقلت وما تَذْكُرُ من عَجُوزٍ من عَجَائِزِ قُرَيْشٍ حَمْرَاءِ الشِّدْقَيْنِ هَلَكَتْ في الدَّهْرِ فَأَبْدَلَكَ الله خَيْرًا منها.
از عائشه نقل شده است كه روزي هاله دختر خويلد خواهر خديجه اجازه ورود بر رسول خدا (ص) را خواستار شد، رسول خدا به ياد اجازه گرفتن خديجه افتاد و خوشحال شد و فرمود: «خدايا هاله دختر خويلد». عائشه مي‌گويد: من حسادتم برانگيخته شد و گفتم: چرا اين قدر اين پيرزن از پيرزن‌هاي قريش را كه از شدت پيري (دندان‌هايش ريخته و) لثه‌هايش نمايان شده بود، ياد مي‌كني؟ او خيلي وقت پيش هلاك شد و خدا بهتر از او را به تو داده است.
ر.ک صحيح مسلم ج4 ص 1889 ح2437 کتاب فضائل الصحابه باب فضايل ام المومنين خديجه


ما غِرْتُ على امْرَأَةٍ ما غِرْتُ على خَدِيجَةَ من كَثْرَةِ ذِكْرِ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم إِيَّاهَا قالت وَتَزَوَّجَنِي بَعْدَهَا بِثَلَاثِ سِنِينَ وَأَمَرَهُ رَبُّهُ عز وجل أو جِبْرِيلُ عليه السَّلَام أَنْ يُبَشِّرَهَا بِبَيْتٍ في الْجَنَّةِ من قَصَبٍ.
يعني:
بر هيچ يك از زنان به اندازه خديجه حسادت نكردم؛ چرا كه رسول خدا صلي الله عليه وآله او را زياد ياد مي‌كرد، سه سال بعد از وفات او ، با من ازدواج كرد و خداوند به پيامبر و يا جبرئيل دستور داد كه خديجه را به خانه‌اي در بهشت كه از درّ و مرواريد ساخته شده است، بشارت دهد.
ر. ک به :
صحيح بخاري ج3 ص1389 ح3606 کتاب فضايل الصحابه باب تزويج النبي خديجه
صحيح بخاري ج3 ص1389 ح3605 کتاب فضايل الصحابه باب تزويج النبي خديجه
صحيح مسلم ج 4 ص1888 ح2435 کتاب فضايل الصحابه باب تزويج خديجه ام المومنين


عن قيس ابي حازم قال قالت عائشه و کانت تحدث نفسها ان تدفن في بيتها مع رسول الله صلي الله عليه و اله و ابي بکر فقالت :اني احدثت بعد رسول الله صلي الله عليه و اله حدثا ادفنوني مع ازواجه فدفنت بالبقيع....
قيس ابو حازم مي گويد عايشه با خود زمزمه اي داشت و مي گفت که در خانه اش همراه رسول خدا دفن شود سپس گفت : من بعد از پيامبر حوادثي را افريدم مرا با ديگر زنان پيامبر در بقيع دفن کنيد و او را در بقيع دفن کردند!!!!!!!!!!!!!
ر.ک المستدرک علي الصحيحين ج4 ص6

روزى پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله زنى را از قوم كلب خواستگارى كرده بود، از اين رو عايشه را براى كسب اطلاعاتى نزد خانواده او فرستاد. پيامبرصلى اللّه عليه وآله به عايشه فرمود: او را چگونه ديدى؟
پاسخ داد: چيز قابل ذكرى نديدم!
پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود: تو چيز قابل ذكرى ديدى! تو خالى روى گونه او ديدى كه تك تك موهاى تو بر تنت راست شد.
عايشه گفت: اى رسول خدا! هيچ رازى از شما پنهان نيست.
ر.ک :کنزالعمال ج12 ص188 کتاب فضايل فضايل پيامبر ح 35455

ابن عبدربه در عقدالفريد بازگو مي کند: پس از جنگ جمل روزي ام اوفي عبديه که از قبيله عبدالقيس بود. و از قبيله وي صدها مرد با شهرت, مانند حکيم بن جبله را لشکر عائشه کشته بودند. به نزد عايشه رفت, و گفت: اي مادر مومنان, درباره مادري که فرزند خردسال خويش را به قتل برساند, چه مي گويي؟

عايشه گفت: آتش دوزخ بر او لازم است !

پرسيد: درباره مادري که از فرزندان بزرگسال خود, بيست هزار نفر را به خاک و خون بکشاند, چه مي گويي ؟!

عايشه فرياد برآورد: اين دشمن خدا را بيرون کنيد! (العقدالفريد 2/455)

وقتي در نظر عايشه مادري که فرزند خردسالش را به قتل برساند جايگاه او آتش دوزخ است, به طريق اولي مادري که بيست هزار نفر از فرزندان خود را بکشد جايگاه ابدي او آتش سوزان جهنم مي باشد !


عمر بن خطاب گويد:
وقتي رسول خدا از زنانش دوري جسته بود من وارد مسجد شدم ديدم مردم با سنگريزه
بازي مي کنند و مي گويند رسول خدا زنانش را طلاق داده است و اين قبل از آمدن حکم
حجاب بود عمر گويد من به آنها گفتم امروز از جريان با خبر خواهم شد .
پس بر عايشه وارد شدم و گفتم: اي دختر ابوبکر آيا کار تو به جايي رسيده است که
رسول خدا را اذيت مي کني ؟ عايشه گفت مرا با تو چه کار اي فرزند خطاب تو مواظب
خودت باش . پس بر حفصه داخل شدم وبه او گفتم : آيا کار تو به جايي رسده که رسول
خدا را مورد اذيت قرار ميدهيبه خدا قسم تو به خوبي ميفهمي که رسول خدا تو را دوست
ندارد و اگر به خاطر من نبود قطعا پيامبر تو را طلاق مي داد پس او بسيار گريست .(۲)
رهبري جنگ جمل
ابوبکره نقل ميکند رسول خدا با کلمه اي در روز جمل مرا فايده بخشيد که خط مشيم را
تعيين کنم هنگامي که به رسول خدا خبر دادند که ايرانيان دختر کسري را پادشاهي خود
قرار دادند فرمود : هرگز رستگار نشوند قومي که امر خود را به يک زن بسپارد . (۳)
خبر دادن رسول خدا از فتنه عايشه
عبد الله نقل ميکند که رسول خدا خطبه مي خواند پس به عايشه اشاره کرد و سه بار فرمود :
اين جايگاه فتنه است و از اينجا شاخ شيطان بيرون مي آيد . (۴)
ابن عمر نقل ميکند که : رسول خدا از خانه عايشه بيرون آمد و فرمود : سر کفر در اينجاست ٬
در اينجا است که شاخ شيطان آشکار ميشود . (۵)
از خود اجتهاد کردن
زهري از عروه و عروه از عايشه نقل ميکند که :
نخستين باري که نماز واجب شد فقط دو رکعت بود پس به عنوان نماز مسافر حساب شد
و اما نماز کسي که در وطنش است تمام ميباشد زهري گويد از عروه پرسيدم پس چرا عايشه
نمازش
را تمام مي خواند ؟ گفت عايشه مانند عثمان اجتهاد کرده است. (۶)
(۱)
(۲)صحيح مسلم ج4 ص 188
(۳)صحيح بخاري ج 8 ص 473
(۴)صحيح بخاري ج 4 ص 46
(۵)صحيح مسلم ج 8 ص 181
(۶) بخاري ج 2 ص 55 – مسلم ج2 ص 142


دانشمندان مسلمان در باره اين كه پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم چگونه از دنيا رفت، ديدگاه‌هاى گوناگونى دارند؛ بسيارى از علماى شيعه و سنى معتقدند كه آن حضرت را مسموم كردند و همين سم در بدن آن حضرت اثر كرده و او را به شهادت رسانده است.حاكم نيشابورى عالم معروف اهل سنت در كتاب معتبر المستدرك على الصحيحين مى‌نويسد:

ثنا داود بن يزيد الأودي قال سمعت الشعبي يقول والله لقد سم رسول الله صلى الله عليه وسلم وسم أبو بكر الصديق وقتل عمر بن الخطاب صبرا وقتل عثمان بن عفان صبرا وقتل علي بن أبي طالب صبرا وسم الحسن بن علي وقتل الحسين بن علي صبرا رضي الله عنهم فما نرجو بعدهم.(1)

داود بن يزيد گويد كه از شعبى شنيدم كه مى‌گفت: به خدا قسم رسول خدا و ابوبکر با سمّ کشته شدند و عمر و عثمان و على بن ابيطالب با شمشير کشته شدند و حسن بن على با سم و حسين بن على با شمشير کشته شد.

و باز در روايت ديگر نقل مى‌كند:ثنا السري بن إسماعيل عن الشعبي أنه قال ماذا يتوقع من هذه الدنيا الدنية وقد سم رسول الله صلى الله عليه وسلم وسم أبو بكر الصديق وقتل عمر بن الخطاب حتف أنفه وكذلك قتل عثمان وعلي وسم الحسن وقتل الحسين حتف أنفه.(2)

سرى بن اسماعيل از شعبى نقل كرده است كه او گفت: از اين دنياى پست چه توقعى داريد؛ در حالى كه رسول خدا (ص) و ابوبكر مسموم شدند، عمر بن الخطاب، عثمان، و على (ع) كشته شدند، حسن (ع) مسموم شد و حسين (ع) ناگهانى كشته شد.

همچنين بسيارى از بزرگان اهل سنت همين مطلب را از عبد الله بن مسعود نقل كرده‌اند:حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا عبد الرَّزَّاقِ ثنا سُفْيَانُ عَنِ الأَعْمَشِ عن عبد اللَّهِ بن مُرَّةَ عن أبي الأَحْوَصِ عن عبد اللَّهِ قال لأَنْ أَحْلِفَ تِسْعاً ان رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قُتِلَ قَتْلاً أَحَبُّ الي من أَنْ أَحْلِفَ وَاحِدَةً انه لم يُقْتَلْ وَذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ جَعَلَهُ نَبِيًّا وَاتَّخَذَهُ شَهِيداً.(3)

از عبدالله بن مسعود روايت شده است که مى‌‌گفت: اگر ۹ بار قسم بخورم که رسول خدا کشته شده اشت برايم محبوب‌تر است از اين که يک بار قسم بخورم که او کشته نشده است؛ زيرا خداوند او را پيامبر و شهيد قرار داده است.

هيثمى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:رواه أحمد ورجاله رجال الصحيح.(4)احمد آن را نقل كرده و راويان آن، راويان صحيح بخارى هستند.

حاكم نيشابورى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد: هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه.(5)اين حديث طبق شرائطى كه بخارى و مسلم براى صحت روايت قائل هستند، صحيح است؛ ولى آن دو نقل نكرده‌اند.

اما اين كه چه كسى و در چه زمانى آن حضرت را سمّ داده است، همانند بسيار ديگر از زواياى زندگى آن حضرت براى ما روشن نيست.محمد بن اسماعيل بخارى در صحيحش مى‌نويسد:قالت عَائِشَةُ رضي الله عنها كان النبي صلى الله عليه وسلم يقول في مَرَضِهِ الذي مَاتَ فيه يا عَائِشَةُ ما أَزَالُ أَجِدُ أَلَمَ الطَّعَامِ الذي أَكَلْتُ بِخَيْبَرَ فَهَذَا أَوَانُ وَجَدْتُ انْقِطَاعَ أَبْهَرِي من ذلك السُّمِّ.(6)

عايشه گفته است كه رسول خدا در مريضى خود ( كه در آن از دنيا رفتند) مى‌فرمودند تا كنون درد غذايى را كه در خيبر خوردم احساس مى‌كردم و الآن زمانى است كه احساس كردم شريان‌هاى قلبم از آن پاره شده است.شايد برخى بگويند كه چنين مطلبى بعيد به نظر مى‌رسد كه سمى بعد از چهار سال اثر كند، ضمن اين كه پيامبر اسلام قبل از خوردن آن سم در جنگ خيبر از مسموم بودن گوشت گوسفند آگاه شد و از خوردن دست كشيد؛ چنانچه ابن كثير دمشقى مى‌نويسد:وفي صحيح البخاري «عن ابن مسعود قال: لقد كنا نسمع تسبيح الطعام وهو يؤكل» يعني بين يدي النبي وكلمه ذراع الشاة المسمومة وأعلمه بما فيه من السم(7)

در صحيح بخارى از ابن مسعود نقل شده است كه مى‌گفت: «ما صداى تسبيح گفتن غذا را هنگامى كه رسول خدا از آن تناول مى‌فرمود، مى‌شنيديم». يعنى در جلوى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم. و گوشت سردست مسموم با حضرت سخن گفت و ايشان از سمى بودن خود مطلع كرد.در نتيجه اين كه چه كسى پيامبر را سمّ داده؟

اين سمّ در چه زمانى بوده است؟

از طرف ديگر مى‌بينيم كه محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم و بسيارى ديگر از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند:

قالت عَائِشَةُ لَدَدْنَاهُ في مَرَضِهِ فَجَعَلَ يُشِيرُ إِلَيْنَا أَنْ لَا تَلُدُّونِي فَقُلْنَا كَرَاهِيَةُ الْمَرِيضِ لِلدَّوَاءِ فلما أَفَاقَ قال أَلَمْ أَنْهَكُمْ أَنْ تَلُدُّونِي قُلْنَا كَرَاهِيَةَ الْمَرِيضِ لِلدَّوَاءِ فقال لَا يَبْقَى أَحَدٌ في الْبَيْتِ إلا لُدَّ وأنا أَنْظُرُ إلا الْعَبَّاسَ فإنه لم يَشْهَدْكُمْ.(8)

عايشه گفته است در دهان رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در زمان مريضى ايشان به زور دوا ريختيم، پس با اشاره به ما فهماندند كه به من دوا نخورانيد،‌ما با خود گفتيم اين از آن جهت است كه مريض از دوا بدش مى‌آيد و وقتى حضرت بهتر شد، فرمودند: آيا من شما را از اينكه به من دوا بخورانيد نهى نكردم ؟



پس فرمودند: بايد در دهان هر كسى كه در اين خانه است،‌در جلوى چشم من دوا ريخته شود؛ غير از عباس كه او شاهد ماجرا نبوده است.

نكته جالب توجه اين است كه بخارى اين حديث را در كتاب ديات، باب قصاص نقل كرده است.ابن حجر عسقلانى در شرح اين روايت مى‌نويسد:(قوله لددناه) أي جعلنا في جانب فمه دواه بغير اختياره وهذا هو اللدود.اين كه گفته: «لددنا» يعنى اين كه ما در دهان آن حضرت بدون اين كه اختيارى داشته باشد (بازور) دوا ريختيم.

در اين جا چند سؤال از برادران اهل سنت داريم كه اميد است پاسخ بدهند:

1. چرا عايشه و كسانى كه در آن‌جا حضور داشتند، حرف پيامبر را گوش نكردند و على رغم نهى آن حضرت، دارو را با زور در حلق آن حضرت ريختند ؟

مگر نه اين كه قرآن كريم مى‌فرمايد:وَما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا. (الحشر / 7.)هر دستورى كه رسول به شما داد اطاعت كنيد و از هر گناهى نهيتان كرد آن را ترك كنيد، و از خدا بترسيد كه خدا عقابى سخت دارد.

2. چرا عايشه پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم را با ديگر مريض‌ها يكسان مى‌بيند ؟ مگر نه اين كه خداوند مى‌‌فرمايد:وَمَا يَنطِقُ عَنِ الهَْوَى‏. إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْى يُوحَى‏.( النجم / 3 و 4.)هرگز از روى هوى و هوس سخن نمى‏گويد و آنچه مى‏گويد چيزى جز وحيى كه به وى مى‏شود نيست.چرا فكر كرد كه هر مريضى حتى پيامبر خوردن دوا را دوست ندارد؟آيا پيامبر اسلام به اندازه اطرافيان درك نمى كرد كه چه چيزى براى او خوب است و چه چيزى بد ؟ يا اين كه اطرافيان مى‌خواستند با انجام اين عمل، همان سخن افرادى را تكرار كنند كه به هنگام درخواست قلم و كاغذ به پيامبر گرامى (ص) نسبت هذيان دادند ؟و از همه عجيب‌تر اين است كه نقل كرده‌اند: پيامبر اسلام بعد از اين كه به هوش آمد، دستور داد به همه آن‌ها كه به زور به حضرت دوا داده بودند، از همان دوا بخورانند غير از عمويش عباس ! چرا پيامبر اسلام همه را مجازات مى‌كند ؟ مگر قرآن كريم نفرموده:وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏. (الأنعام / 164 و الأسراء /15 و فاطر 18 و الزمر / 7.)هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را بر دوش نمى‏كشد.

با اين تفاصيل بايد براى مظلوميت آقا رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم بيش از همه اشك ريخت كه در ميان امت خود و حتى در خانه خود بيش از همه مظلوم بوده است.

پي نوشت:

(1)الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاي 405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص61، ح4395، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

(2)الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاي 405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص67، ح4412، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

(3)الصنعاني، ابوبكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، المصنف، ج5، ص269، ح9571، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، 1403هـ؛/الزهري، محمد بن سعد بن منيع ابوعبدالله البصري (متوفاي230هـ)، الطبقات الكبرى، ج2، ص201، ناشر: دار صادر – بيروت؛/الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج1، ص408، ح3873؛ ج1، ص434، ح4139، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛/ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج5، ص227، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت؛/ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، السيرة النبوية، ج4، ص449، طبق برنامه الجامع الكبير؛/السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الحاوي للفتاوي في الفقه وعلوم التفسير والحديث والاصول والنحو والاعراب وسائر الفنون، ج2، ص141، تحقيق: عبد اللطيف حسن عبد الرحمن، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.

(4)الهيثمي، ابوالحسن علي بن أبي بكر (متوفاي 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج9، ص34، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

(5)الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاي 405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص60، ح4394، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

(6)البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج4، ص1611، ح4165، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب مَرَضِ النبي (ص) وَوَفَاتِهِ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

(7)ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية،ج 6، ص286، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

(8)البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج4، ص1618، ح4189، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب مَر
332 | سني نيوز جواب بده. | | ١٥:٥٥ - ٠٥ خرداد ١٣٩٠ |
سلام

############################################
############################################
صحت روايات اهل سنت:
############################################
############################################

ابوبکر پس از رحلت رسول الله (ص) فدک را غصب کرد. او در مقابل حضرت زهرا مدعي بود که پيغمبران از قانون توارث خارج شده اند و ارث نمي گذارند .

براي اثبات مدعاي خويش به حديثي تمسک نمود که راوي آن خودش بود و باعبارات مختلف در کتب نقل شده است .

ابوبکر به فاطمه گفت : من از رسول خدا شنيدم که مي فرمود : ما پيمبران طلا و نقره و زمين و خانه ارث نمي گذاريم .ارث ما ايمان و حکمت و دانش

شريعت است . من به دستور رسول خدا عمل مي کنم و به صلاح او رفتار مي نمايم .

دلايل رد اين حديث پيش از اين در پست دروغ بزرگ ابوبکر صديق عنوان شده است . اما بايد دانست که مسئله به همين جا ختم نمي شود.و مسئله

ديگري وجود دارد و آن اينکه :

به راستي اگر ابوبکر اين حديث را از پيامبر(ص) شنيده بود، پس چرا در هنگام دفن پيامبر(ص) اين مسئله را مطرح نکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زيرا بر طبق اين حديث پيامبر(ص) پس از مرگ هيچ ارثي از خود برجاي نگذاشته است. و به همين دليل اطرافيان ايشان نمي توانستند ايشان را در آن

خانه به خاک بسپارند.

اينک علماي اهل سنت بايد بگويند که محل دفن پيامبر (ص) چه حکمي دارد . آيا غصبي است يا نه؟؟؟؟؟؟

اگر غصبي است بايد چکار کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


############################################
############################################

http://www.iranmazhabi7.blogfa.com/

############################################
############################################


اللهم عجل لوليک الفرج

ياحق

333 | سني نيوز جواب بده. | | ١٦:٠٤ - ٠٥ خرداد ١٣٩٠ |
############################################
############################################

افسانه عبدالله بن سبأ

############################################
############################################

كمتر كتابي از عامه مربوط به تاريخ اسلام است كه به « عبد الله بن سبأ » نپرداخته باشد. او چهره اي است كه به شكل هاي گوناگون به تصوير كشيده شده است: او را شخصي كه مردم را دعوت به الحاد و شرك نموده, و از افكار و عقايد يهوديت دفاع مي كرده معرفي نموده اند, يا شخصي كه منشأ انتشار افكار باطل در ميان جامعه اسلامي, و به گمراهي كشيدن گروه زيادي از صحابه بوده است. او را عامل فتنه و اولين محرك در شورش بر ضدّ عثمان معرفي كرده اند كه منجر به قتل خليفه شد و بعد از آن تمام جنگ ها و فتنه ها را به او نسبت داده اند كه سبب كشته شدن هزاران نفر از صحابه و تابعين شد. از طرفي ديگر, برخي از عقايد مهمّ و اصولي شيعه از قبيل: قول به نص, رجعت و ... را به او نسبت داده اند و در حقيقت او را به عنوان مؤسس شيعه معرفي كرده اند, تا چهره شيعه را از اين منظر مخدوش نمايند: از اين رو لازم است موضوع فوق را بررسي كنيم كه آيا عبد الله بن سبأ شخصيتي حقيقي است يا خرافي؟ آيا او جايگاهي در فتنه ها داشته است؟ آيا او حقيقتاً مؤسسس مذهب شيعه اماميه بوده است؟ مذهب شيعه چه ارتباطي با او داشته است؟
چكيده اي از قصه خرافي عبد الله بن سبأ
بنا به نقل طبري و ديگران , در زمان عثمان شخصي يهودي به نام عبد الله بن سبأ از « صنعاء » اسلام را اختيار نمود, و افكار خود را با مسافرت هايي كه به بلاد اسلامي, مانند: كوفه , شام, مصر و بصره داشت رواج مي داد.و او معتقد به رجعت پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ همانند رجعت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ بود. هم چنين باور داشت كه براي هر پيامبري جانشيني است و علي ـ عليه السّلام ـ جانشين رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ و خاتم الأوصيا است. عثمان غاصب حقّ اين وصي بوده و بر او ظلم كرده است؛ از همين رو بر امت اسلامي است كه قيام نموده , و عثمان را از اريكه خلافت به زير كشيده, و حكومت را به علي ـ عليه السّلام ـ واگذار كنند. در اين ميان گروهي از اصحاب, امثال: ابوذر, عماربن ياسر, محمد بن ابي حذيفه, عبد الرحمن بن عديس, محمد بن ابي بكر, صعصعه بن صوحان عبدي, مالك اشتر و ديگران، فريب افكار او را خورده و به او گرويدند, و در نتيجه اين تحريك ها, جماعتي از مسلمانان بر خليفه وقت قيام و شورش نموده و او را به قتل رساندند, و حتي همين گروه در جنگ جمل و صفين نيز دخالت اساسي داشتند ... . [1]
تهمت انتساب شيعه به عبد الله بن سبأ
همان گونه كه قبلاً اشاره شد, هدف از جعل اين قضيه اتهام وارد كردن به شيعه است در اين كه مؤسس آن , شخصي يهودي الأصل است كه با نشر افكار خود نه تنها فرقه اي را درجامعه اسلامي ايجاد نمود, بلكه سبب نشر افكار يهوديت و ايجاد تفرقه و تشتّت در ميان جامعه اسلامي گرديد. اينك به برخي از افراد كه اين تهمت و وصله ننگين را به شيعه اماميه نسبت مي دهند اشاره مي كنيم:
1. ابو الحسين ملطي گويد: « زعيم اين فرقه ـ شيعه ـ عبد الله بن سبأ است. او همان شخصي است كه با يهود ارتباط داشت و بدني طريق بذر اول تشيع را را در جامعه اسلامي كاشت, تا از اين راه به جامعه اسلامي ضربه وارد كند».[2]
2. دكتر علي سامي نشار مي گويد: « يهود ( عبد الله بن سبأ ) مؤسس عقيده شيعه غالي است.»[3]
3. محمد ابوزهره مي گويد: « طاغوت اكبر ـ عبد الله بن سبأ ـ كسي است كه مردم را به ولايت علي ـ عليه السّلام ـ و وصايت او دعوت نمود و معتقد به رجعت پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ شد و در سايه اين فتنه ها مذهب شيعي نشأت گرفت.»[4]
4. احسان الهي ظهير مي گويد: « دين اماميه و مذهب اثناعشري, مبني بر مبناهايي است كه يهود جنايت كار توسط عبد الله بن سبأ وضع نمود».[5]
5. دكتر ناصر بن عبدالله بن علي قفاري مي گويد: « طليعه عقيده شيعه و اصول آن به دست سبأيّون ظهور كرد ...».[6]
اقوال مورخان درمورد عبدالله بن سبأ
دكتر هويمل مي گويد: در خصوص عبد الله بن سبأ نظريه مطرح است:
1. نظريه رايج نزد مؤرخان اسلامي, كه اثبات وجود او, و موقعيّت گسترده اش در فتنه هاست؛
2. نظر متأخرين از شيعه, كه انكار وجود او, و به طوركلي انكار موقعيّت او است؛
3. نظر متوسط و معتدل, كه اثبات وجود او, و ابطال موقعيت فعال او در فتنه هاست, و اين همان نظريه اي است كه ما به آن تمايل داريم».[7]
ولي به تقسيمي ديگر مي توان گفت كه برخي مؤيد , و بعضي تشكيك كننده و عده اي ديگر منكر وجود او باشند.
الف) مؤيدين
كساني كه عبد الله بن سبأ را شخصي حقيقي دانسته و برايش نقش و موقعيتي عظيم در فتنه قتل عثمان, جنگ جمل و صفين قائلند كه عبارتند از:
1. حسن ابراهيم حسن ( تاريخ الإسلام السياسي, ج1, ص 358)؛
2. أحمد أمين مصري ( فجر الإسلام, ص 269)؛
3. أحمد شبلي ( موسوسه التاريخ الإسلامي, ج1, ص 627)؛
4. عباس محمود عقاد ( عبقريه عثمان )؛
5. ابو الحسين ملطي ( التنبيه و الردّ علي أهل الأهواء و البدع, ص 25)؛
6. دكتر علي سامي النشار ( نشأه الفكر الفلسفي في الإسلام, ج2, ص 18)؛
7. محمد أبوزهره ( المذاهب الإسلاميه, ص 46)؛
8. إحسان إلهي ظهير ( الشيعه والسنه, ص 24)؛
9. دكتر قفاري ( أصول مذهب الشيعه, ج1, ص 78).
ب) تشكيك كنندگان
1. دكتر طه حسين مصري
او در قسمتي از سخنانش در مورد عبد الله بن سبأ مي گويد:« به گمان من كساني كه تا اين حد موضوع عبد الله بن سبأ را بزرگ جلوه داده اند, بر خود و تاريخ اسراف شديدي نموده اند. زيرا نخستين اشكالي كه با آن مواجه مي شويم آن كه در مصادر مهمّ تاريخي و حديثي ذكري از عبدالله بن سبأ نمي بينيم . در طبقات ابن سعد, أنساب الأشراف بلاذري و ديگر مصادر تاريخي يادي از او نشده است. فقط طبري از سيف بن عمر اين قضيه را نقل كرده و ديگر مورخان نيز از او نقل كرده اند.»[8]
همو در آخر سخنانش مي گويد: «به گمان قوي دشمنان شيعه در ايام بني اميه و بني عباس در امر عبد الله بن سبأ مبالغه كردند, تا از طرفي براي حوادثي كه در عصر عثمان اتفاق افتاد منشأيي خارج از اسلام و مسلمين بيابند, و از طرفي ديگر وجهه علي ـ عليه السّلام ـ و شيعيانش را خراب كنند و از اين منظر برخي از عقايد و امور شيعه را به شخصي يهودي نسبت دهند كه به جهت ضربه زدن به مسلمين, اسلام انتخاب كرد . و چه بسيار است تهمت هاي ناروايي كه دشمنان شيعه بر عليه شيعه وارد كرده اند».[9]
2. محمد عماره
وي در كتاب خود چنين مي گويد: «... فقط در يك روايت به موضوع عبدالله بن سبأ اشاره شده و آن تنها مصدر,براي نقل بقيه مورخان شده است».[10]
3. حسين بن فرحان مالكي
او در ردّ دكتر سليمان عوده مي گويد: «...او گمان كرده كه من وجود عبد الله بن سبأ را به طور مطلق انكار مينمايم؛ البته اين چنين ادعايي ندارم, بلكه در مجله رياض و مقالات سابق خود اشاره نمودم كه من در وجود عبدالله بن سبأ به طور مطلق توقف نموده ام, ولو به شدت موقعيت گسترده او را درفتنه ايام عثمان انكار مي كنم».[11]
ج) منكرين
برخي ديگر از مورّخان اصل وجود عبد الله بن سبأ را انكار كرده اند كه در نتيجه نزد آنان قضيه و نقش و موقعيت او نيز مردود است؛ اينك به اسامي بعضي از آنها اشاره مي كنيم:
1. محمد عبد الحيّ شعبان ( صدر الأسلام و الدوله الإسلاميه )؛
2. هشام جعيط ( جدليّه الدين و السياسه في الإسلام المبكّر, ص 75)؛
3. أحمد لواساني ( نظرات في تاريخ الأدب , ص 318)؛
4. سيد مرتضي العسكري ( عبد الله بن سبأ و أساطير أخري )؛
5. ابراهيم محمود ( أئمه و سحره عن مسيلمه الكذّاب و عبد الله بن سبأ , ص 192)؛
6. دكتر عبد العزير هلابي, ( عبد الله بن سبأ دراسه للروايات التاريخيخه) ص 71؛
7. نويسنده مصري أحمد عباس صالح ( اليمين و اليسار في الإسلام ) ص 95؛
8. دكتر علي دردي ( وعاظ السلاطين) ص 274؛
9. دكتر شيبي ( الصله بين التصوف و التشيع ) ج1, ص 89.
انصاف درباره عبد الله بن سبأ
آنچه در مورد عبد الله بن سبأ و گروه سبأيّون گفته مي شود , كمي از آن صحيح و بقيه به طور كلي باطل است.
آن چه صحت دارد اين كه شخصي به نام عبد الله بن سبأ درباره امام علي ـ عليه السّلام ـ غلوّ مي كرد و مي گفت: او خداست ـ نعوذ بالله تعالي ـ و من رسول اويم. اين موضوع چندان قابل انكار نيست و داعي بر انكار آن نيز وجود ندارد, زيرا در روايات معتبر كه از طرق اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ وارد شده به وجود او اشاره شده است:
امام سجاد ـ عليه السّلام ـ مي فرمايد: « نزد من يادي از عبد الله بن سبأ شد كه تمام موهاي بدنم راست شد , او ادعاي امري عظيم نمود ـ خداوند او را لعنت كند ـ به خدا سوگند! علي ـ عليه السّلام ـ بنده صالح خدا و برادر رسولخدا بود و به كرامت نرسيد مگر به سبب اطاعت خدا و رسولش».[12]
امام باقر ـ عليه السّلام ـ مي فرمايد: « عبد الله بن سبأ ادعاي نبوت نمود او گمان مي كرد كه امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ خداست خداوند از اين حرفها بسيار بالاتر است».[13]
و نيز از امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت شده كه فرمود: « خدا لعنت كند عبد الله بن سبأ را , او ادعاي ربوبيّت در حقّ امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ نمود. به خدا سوگند! امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ بنده مطيع خدا بود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ر . ك: تاريخ طبري, ج3, ص 378, كامل ابن اثير, حواد سنه 30, ص 36 و ...
[2] . التنبيه و الردّ علي أهل الأهواء و البدع, ص 25.
[3] . نشأه الفكر الفلسفي في الإسلام, ص 18.
[4] . المذاهب الاسلاميّه, ص 46.
[5] . الشيعه و السنه, ص 24.
[6] . اصول مذهب الشيعه, ج1, ص 78.
[7] . صحيفه الرياض.
[8] . الفتنه الكبري, ص 132.
[9] . همان, ص 134.
[10] . الخلافه و نشأه الاحزاب الاسلاميه , ص 151.
[11] . صحيفه الرياض.
[12] . رجال كشي, ج1, ص 323.
[13] . همان.

علي اصغر رضواني


############################################
############################################

http://www.iranmazhabi7.blogfa.com/

############################################
############################################

اللهم عجل لوليک الفرج

ياحق



334 | جعفر | | ١٧:٠٩ - ٠٦ خرداد ١٣٩٠ |
رسول خدا(ص) ميفرمايند:
هيچ چيز در روز قيامت همچون عشق ودوستي علي(ع) ترازوي عمل انسان را سنگين نميکند.
خداوند در خطاب به جبرئيل امين ميفرمايد:
اگر همه انسانها در دل عشق علي راداشتند به عزت وجلالم قسم جهنمي خلق نميکردم.
ميسرنباشد به کس اين سعادت به کعبه ولادت به مسجد شهادت.
شماباعمر خوش باشيد............................................. ما هم با علي(ع)
335 | سعيد حسيني ) شاه اسماعيل صفوي | | ١٨:٣٨ - ٠٦ خرداد ١٣٩٠ |
سلام عليکم

برادر گرامي جناب آقاي محمد کاظم

تشرف شما را به مذهب بر حق تشيع (اسلام واقعي) تبريک ميگويم و نشان از درک بالاي شما و نيز سرشت پاک شما و سلامت قلب و روحتان دارد.

و اما در جواب افرادي که شما را از لعن دشمنان دين خدا و پيامبر ص و اهل بيت ع منع کرده اند بايد عرض کنم که لطف فرموده و به اين نکته توجه داشته باشند که مطهرات را نميتوان همراه با نجاسات در يک جا جمع کرد و براي هر دو احترام قائل بود.

به زبان بسيار ساده عرض ميکنم :
زمانيکه شما لباس نجسي را از تن به در ميکنيد و لباسي پاک و مطهر مي پوشيد مواظب آن هستيد که لباستان نجس نشود، در واقع به محض مشاهده نجاست بر لباستان سعي ميکنيد آنرا از لباس خود بزدائيد و دور کنيد تا لباستان پاکيزه بماند.

لعن دشمنان دين خدا و اهل بيت ع دقيقا همان زودن کثافات از مطهرات است

اهل بيت رسول خدا ص طبق گواهي خداوند متعال در قرآن کريم مظاهر عصمت و پاکي هستند که از ارادي ي حقتعالي نشآت ميگيرد و طبيعي است که دشمنان اين مطهرات ناپاک و نجس و در واقع متنجس هستند.

بنابراين ما سعي بر اين داريم تا با دور کردن نجاسات از خود به مطهرات نزديک شويم و اين عملي نيست، مگر آنکه در عمل اثبات کنيم.
هيچکس نميتواند بگويد که حضرت امير المومنين عالي بن ابيطالب، فاروق اعظم ع را قبول دارد و دشمنان آن بزرگوار را هم مورد احترام خود قرار ميدهد!
در واقع چنين رفتاري مصداق بارز نفاق است.
نور را با ظلمت نميتوان در يک جا جمع کرد !
شرط ايمان بخداوند، اعتقاد قلبي ، اقرار به زبان و عمل به اعضاء است که با جمله مبارک ( لا اله الا الله ) تحقق مي يابد.

در همين جمله مبارک که مبناي ايمان بخداوند تبارک و تعالي است دقت فرمائيد لا اله الا الله ابتداي اين جمله ي توحيدي با تبري شروع و در ادامه با تولي بپايان رسيده است
بنابراين شرط تولي همانا تبري است.

در مورد اينکه نبايد به اهل سنت توهين شود هم بنده موافقم ، زيرا مذهبي که سراسر توهين به دين اسلام و ساحت مقدس رسول خدا ص است، در واقع نيازي به توهين ندارد ،عقايد اهل سنت خود توهين بزرگي به مذهب و خود آنان است.
336 | سعيد حسيني ) شاه اسماعيل صفوي | | ١٨:٤١ - ٠٦ خرداد ١٣٩٠ |
در ضمن يادم رفت بگم

جناب عمر راست ميگويد !

اهل سنت خود را با دستمال پاک نميکنند بلکه با کلوخ خود را تطهير مي نمايند !

يا حق
337 | سعيد حسيني ) شاه اسماعيل صفوي | | ١٨:٥٠ - ٠٦ خرداد ١٣٩٠ |
جناب عادل نويسنده کامنت شماره 317

من واقعا نميدانم استخبارات حجاز محتله عربستان يهودي از استخدام احمقهائي مانند تو چه سودي جز بي آبروئي و مفتضح شدن روز افزون براي علماي شما دارد، مي برد؟!!
به اربابان خود در عربستان يهودي بفرمائيد استاد زبان فارسي شما را عوض کنند

يا حق

338 | سعيد حسيني ) شاه اسماعيل صفوي | | ٢١:٠٣ - ٠٦ خرداد ١٣٩٠ |
جناب جواد
بنده حرف شما را قبول دارم
واقعا درست گفته ايد
وقتي شيطان به عمر ميرسيد، راه خود را هفتاد کوچه عوض ميکرد تا چشمش به عمر نيفتد، واقعا اين يک امر مسلم و بديهي است که شيطان قابل قياس با عمر نباشد.
مسئله عمر با شيطان مثل مسئله استاد با شاگرد است
شيطان خود از عمر برائت ميجويد و از عمر فرار ميکند و نميخواهد که چشمش به عمنر بيفتد و دليل آن اين است که شيطان اصل را عوض نکرد بلکه در انجام گناه وسوسه نمود تا انسانها را گمراه کند ، اما اين عمر که شيطان هم از او مي ترسد اصل را عوض کرد و ناپاک را بجاي پاک قرار داد.
جناب جواد
بهتر نيست بجاي نشر اين مطالب موهوم بدنبال حقيقت باشيد؟!
آيا دين اسلام ، ديني اجباري است؟
آيا رسول خدا ص فردي را به اجبار و تهديد و شمشمير مسلمان کرده است؟!
خداوند در قرآن کريم مي فرمايد : لا اکراه في الدين قد تبين الرشد من الغي فمن يکفر باالطاغوت . . .
بنابراين قرآن و سنت دين هيچکدام دين اجباري را تآئيد نميکنند
اما حقيقت امر و نيز گواهي تاريخ نشاندهنده اين است که عمر بر خلاف قرآن کريم و سنت پيامبر ص عمل نموده و به بهانه چيزي نام آن را توحيد و اسلام مي ناميد به ايران حمله کرد و به قتل و غارت و تجاوز به زنان و دختران ايراني تحت عنوان کنيز پرداخت !!!
آيا اين است دين اسلام شما عربهاي عمري؟!
به نظر شما چرا عمر بر خلاف قرآن و سنت عمل کرد و به بهانه توحيد دست به خيانت به اسلام و جنايت بر عليه انسانيت زد و مانع نشر اسلام واقعي که همانا دين رعفت و رحمت است گرديد؟
دليل دشمني عمر با دين خدا چه بود؟
واقعا چرا عمر آئين يهود را بنام اسلام به دنيا قالب کرد؟؟!
مگر نه اينکه دين اسلام، دين رحمت، رعفت و مهرباني است ؟
توحش و اجبار در کجاي کلام الله آمده است؟
رسول خدا ص کداميک از غزوات را به بهانه توحيد انجام داده اند؟
رسول خدا ص از آنجائيکه پيامبر خدا بودند ، طبق فرمان خداوند در قرآن عمل کردند و بر مبناي راعف دين خدا تمام بلاد را دعوت به دين خدا کردند، برخي کشورها مانند کشور حبشه به پادشاهي نجاشي پذيرفتند و مسلمان شدند و برخي همانند خسروپرويز ملعون نپذيرفته و حتي نامه رسول خدا ص را پاره کردند، اما رسول خدا هيچگاه دستور حمله به ايران را صادر نکردند، زيرا دقيقا طبق قرآن عمل ميکردند.
اما خلفاي ثلاثه هيچگاه به قرآن و سنت عمل نکردند.
تاريخ گواهي ميدهد که احاديث رسول خدا ص توس ابوبکر و عمر آتش زده شد و هيچکس از صحابه حق بيان حديث نبوي را نداشت !!!
در زمان عثمان هم که تمام قرانها جمع آوري شد و بعد از پس و پيش کردن ترتيب آيات بقيه قرآنها را آتش زد.
از طرفي دختر ابوبکر عايشه به تجهيز سپاه پرداخته و به محاربه با اميرالمومنين علي ع مي پردازد !
جناب جواد
لطفا بفرمائيد چرا قاتلين اهل البيت ع تماما از اهل سنت بوده اند؟؟

آيا به نظر شما خلفاي ثلاثه با توجه به خيانتها و جنايتهايشان نيازي به توهين ما دارند؟؟!!!

يا حق
339 | ابوبكر | | ١٤:١٩ - ١٠ خرداد ١٣٩٠ |
اگر خون گريه کنيم آسمان به زمين بياد شما شعيه مسلمان نمي شويد شما مشرک وبي ايمان هستي شما کافران بدتر هستي زنده حضرت عمرجاويدان نفرين برشما شعيان خرافاتي

پاسخ:

340 | Momen Abdullah | | ١٩:٢٠ - ١٠ خرداد ١٣٩٠ |
ابوبکر
تو نبودي که مي‌گفتي سعد بن عباده را جنيان کشتند؟
واقعا انتظار داري ما هم باور کنيم؟
آخر مگر ما پيرو عائشة هستيم که هر خرافات و هر سخن شرک آميزي را باور کنيم؟
راستي نگفتي چطور شد ناگهان خود را شريک الله متعال دانستي و براي خداوند جعل خليفة الله کردي؟
ديگر چه کار بلدي؟ بلدي 20 صفحه هم تفسير قرآن بگويي؟
يا فقط بلدي بالاي منبر عظيم ترين حکيم تاريخ بپري و شکلک دربياوري؟

يا علي
341 | امين آغا | | ٢٠:٢٣ - ١٠ خرداد ١٣٩٠ |
ابوبكر خان به حال خودت خون گريه كن با اون شيطاني كه هميشه باهاته. به حال سوسمارايي گريه كن كه انسان ها را موجوداتي خوب مي پندارند و غير وحشي. به حال خواهرت گريه كن كه در آرزوي رانندگي مي ميره.
342 | مجيد م علي | | ٠٩:٤٧ - ١١ خرداد ١٣٩٠ |
با سلام
جناب ابو بكر بجاي اينكه خون گريه كني يا منتظر بماني كه اسمان به زمين بيايد كمي تحقيق كن تا مسلمان مومن بشوي نه مثل اون اولي يا دومي يا سومي كه خداوند راه انها را ضالين ناميده و هر روز بسياري از مسلمانان روزي ده بار حداقل انرا ميخواند ولي متوجه نميشوند چرا كه تحقيق نميكند .
شما كه به حرف حضرت محمد صلي عليه و اله و سلم كه عمل نميكنيد حداقل به گفته اون دومي گوش بدهيد باشه

عمر بن خطاب نيز مي گويد اگر مردم علي را به عنوان خليفه انتخاب مي کردند ايشان را به راه روشن فرا مي خواند :

حدثنا أبو بكر العلمي قال حدثنا هشيم عن داود بن أبي هند عن الحسن قال خلا عمر رضي الله عنه يوما فجعل الناس يقولون ما الذي خلا له فقال المغيرة بن شعبة أنا آتيكم بعلم ذاك فأتاه فقال يا أمير المؤمنين إن الناس قد ظنوا بك في خلواتك ظنا قال وما ظنوا قال ظنوا أنك تنظر من يستخلف بعدك قال ويحك ومن ظنوا قال ومن عسى أن يظنوا إلا هؤلاء علي وعثمان وطلحة والزبير قال وكيف لي بعثمان فهو رجل كلف بأقاربه وكيف لي بطلحة وهو مؤمن الرضا كافر الغضب وكيف لي بالزبير وهو رجل ضبس وإن أخلقهم أن يحملهم على المحجة البيضاء الأصلع يعني عليا رضي الله عنه

أخبار المدينة ج2/ص59

... روزي عمر با خود خلوت کرد ؛ پس مردم گفتند که چه شده است که عمر با خود خلوت کرده است؟ پس مغيره بن شعبه گفت من به شما در اين مورد خبر خواهم داد . پس به نزد عمر آمده و گفت : اي امير مومنان ! بدرستيکه مردم در مورد اين خلوت کردن هاي تو گمان هايي دارند. عمر گفت :چه گماني؟ پاسخ داد : گمان کرده اند که تو در مورد اينکه چه کسي را بعد از خود به خلافت بگماري نظر مي کني . گفت : واي بر تو ! و چه کساني را گمان کرده اند؟ پاسخ داد : و چه کساني را ممکن است گمان کنند غير از ايشان – علي و عثمان و طلحه و زبير؟

عمر گفت : من چگونه در مورد عثمان فکر کنم و حال آنکه او شخصي است که بستگان خود را به کار مي گمارد . و چگونه در مورد طلحه فکر کنم و حال آنکه او در حال خوشنودي با ايمان و در حال خشم کافر است و چگونه در مورد زبير فکر کنم و حال آنکه او فردي بد خلق است . و بدرستيکه سزاوار ترين ايشان که ايشان را بر راه سفيد وادار مي کند فرد اصلع ( کم مو است) – يعني علي –

لبيك يا علي

343 | سلZمان | | ١٢:٢٦ - ١٢ خرداد ١٣٩٠ |
قابل توجه شيعيان هرسوالي دارند شبکه نورماهواره هاتبردوعرب مي تواند جواب خود بگيرند
344 | علي | | ١٢:٤٢ - ١٢ خرداد ١٣٩٠ |
حضرت عمر ابوبکرعمثان علي پاک ترين وصالح ومخلص ترين انسانهاي روي زمين بودند اي بخت هاي چرا نفهمي شاگردان رسول بودند چرا بيراهه مي رويد شما تاروز قيامت به اينها بدگويد به قسم خدا ذره اي از عزت وشکوه آنها کم نخواهدشدماهرچه به شما بکيم شما جاهلي مي کنيد شما قابل هدايت نيستيد
345 | 0mar | | ١٢:٥٦ - ١٥ خرداد ١٣٩٠ |
با شما شيعه هاي مرتد فقط بايد با قران بحث کرد
346 | مجيد م علي | | ١١:٥٠ - ١٦ خرداد ١٣٩٠ |
با سلام
جناب سليمان نكنه شبكه كور را دراري ميگي انها كه نثل خـــــ ... تي گل گير كرده اند.
اما شما جناب الي نمي تونم يگم 100% دروغ ميگي تنها با اون 25 % اخري موافقم چزا كه دليل دارم .1 ) حَدَّثَنَا عُبَيْدٌ الْعِجْلِيُّ، ثنا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سَعِيْدٍ الْجَوْهَرِيُّ، ثنا حُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ، ثنا سُلَيْمَانُ بْنُ قَرْمٍ، عَنْ فِطْرِ بْنِ خَلِيفَةَ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نُعْمٍ، عَنْ سَفِينَةَ، مَوْلَى النَّبِيِّ (ص) أَنَّ النَّبِيَّ (ص) أُتِيَ بِطَيْرٍ، فَقَالَ: «اللَّهُمَّ ائْتِنِي بِأَحَبِّ خَلْقِكَ إِلَيْكَ يَأْكُلُ مَعِيَ مِنْ هَذَا الطَّيْرِ»، فَجَاءَ عَلِيٌّ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ، فَقَالَ النَّبِيُّ (ص): «اللَّهُمَّ وَالِ».

از سفينه خادم رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل شده است كه براي رسول خدا مرغي آوردند، آن حضرت فرمود: «پروردگارا ! محبوب‌ترين مخلوق در نزد خودت را بياور تا با من از اين مرغ بخورد»؛ پس علي عليه السلام آمد و رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: « خدايا على عليه السّلام را دوست بدار».

الطبراني، ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاى360هـ)، المعجم الكبير، ج7، ص82، ح6437، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م.

_________________________________________________________________________________________________
2 ) حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ، ثنا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سُلَيْمَانَ الْبُرْنُسِيُّ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ، ثنا يَحْيَى بْنُ يَعْلَى، ثنا بَسَّامٌ الصَّيْرَفِيُّ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَمْرٍو الْفُقَيْمِيِّ، عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ ثَعْلَبَةَ، عَنْ أَبِي ذَرٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ:

«مَنْ أَطَاعَنِي فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ، وَمَنْ عَصَانِي فَقَدْ عَصَى اللَّهَ، وَمَنْ أَطَاعَكَ فَقَدْ أَطَاعَنِي، وَمَنْ عَصَاكَ فَقَدْ عَصَانِي».

أبوذر غفارى از رسول خدا (ص) نقل شده است كه به على بن أبى طالب عليه السلام فرمود: هركس از من اطاعت كند، به راستى كه از خداوند اطاعت كرده است، و هر كس از (فرمان) من سرپيچى كند، به راستى كه از (فرمان) خداوند سرپيچى كرده است، هر كس از تو اطاعت كند به راستى كه از من اطاعت كرده ، هر كس از (فرمان) تو سرپيچى كند، از (فرمان) من سرپيچى كرده است.

حاكم نيشابورى بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:

هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الإِسْنَادِ، وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ.

اين روايت سندش صحيح است؛ ولى بخارى و مسلم نقل نكرده‌اند

الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى 405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص139، ح4641، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

الطبري، ابوجعفر محب الدين أحمد بن عبد الله بن محمد (متوفاى694هـ)، ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى ، ج1، ص66 ، ناشر : دار الكتب المصرية – مصر.

العاصمي المكي، عبد الملك بن حسين بن عبد الملك الشافعي (متوفاى1111هـ)، سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي، ج3، ص33 ، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود- علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية.

الإسماعيلي النيسابوري ، محمد بن إسماعيل بن مهران (متوفاى371هـ)، معجم أسامي شيوخ أبي بكر الإسماعيلي، ج1، ص485، تحقيق: زياد محمد منصور ، ناشر: العلوم والحكم ـ المدينة المنورة ، الطبعة: الأولى ، 1410-1990م

الأطرابلسي، خيثمة بن سليمان (متوفاى343هـ)، من حديث خيثمة بن سليمان، ج1، ص72، تحقيق: قسم المخطوطات بشركة أفق للبرمجيات، ناشر: شركة أفق للبرمجيات، مصر، الطبعة: الأولى، 2004م.
=================================================================================
3 ) حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، عَنْ أَبِي بَلْجٍ، عَنْ عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، أَنّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَالَ لِعَلِيٍّ:

«أَنْتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي».

از إبن عباس نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه وآله خطاب به على (عليه السلام) فرمود:

«تو ولى هر مؤمنى بعد از من هستي».

الطيالسي البصري، سليمان بن داوود ابوداوود الفارسي (متوفاى204هـ)، مسند أبي داوود الطيالسي،ج1، ص360، ح2752، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
كافيه يا نه الي جان همانطور كه گفتم قياس نكن خيط ميشي و اراجيف اون مفتي هاي جيرخوار مثل اون شبكه كور را نخور كه اون دنيا جيز ميشي .

لبيك يا علي
347 | Momen Abdullah | | ١٢:٢٣ - ١٧ خرداد ١٣٩٠ |
جناب سلZمان
نيازي نيست «هر سئوالي» را جواب دهيد. همين يك سئوال را پاسخ دهيد:
كجاست 20 صفحه علم ابوبكري كه روي منبر عالم ترين مخلوق خداوند حضرت محمد مصطفي (صلي الله عليه و آله) نشسته بود؟

And you Omar!!!
Would you please show us some of the Quranic Reasoning of umar?
ممكن است بعضي از حجت آوردن قرآني عمر بن خطاب را براي ما ذكر كني؟

خداي نكرده نمي‌خواهيد بفرماييد كه عمر از بحث قرآني عاجز بود؟ اگر نبود ممكن است چند نمونه از بحثها و دلايل قرآني او را مثال زني؟
در غير اينصورت براي چه پريد بالاي منبر اول عالم و اول مفسر قرآن كريم يعني حضرت محمد مصطفي (صلي الله عليه و آله)؟

يا علي
348 | جعفر | | ١٩:٠٦ - ١٧ خرداد ١٣٩٠ |
در جواب 343(عليِ) يه جوري حرف ميزني که انگار اون زمان بودي تاجايي که شواهد نشون ميده ابوبکر وعمر وعثمان دشمنان دين وخدا بودند. کسيکه خالص ومخلصه ستم نميکنه اون هم به پاکترين مظلومه عالم حضرت زهرا (س) يگانه دخت نبي (ص)همسر مولاي متقيان علي (ع).گمراه شماييد

قابل توجه تمام اهل تسنن شماييکه ميگيد ابوبکر در شکستن حرمت حضرت فاطمه (س) نقشي نداشته....

ابوبکر در هنگام مرگ:اي کاش حرمت خانه فاطمه را نميشکستم.
منابع اهل تسنن کتاريخ طبري جلد 2 ص 253.
تاريخ دمشق ج 30 ص 418
الاموال ص 174
حالا بازم بگو اونا خالص ومخلص بودن.
ازخدا ميخوام با عمر ابوبکر وعثمان محشور بشي.برو حال کن

349 | نيلوفر | | ١٤:١٨ - ١٨ خرداد ١٣٩٠ |
اميرالمومنين ام الكتاب است نماز بي علي نقش بر آب است به هر مسجد كه نامي از علي نيست خدا داند كه محرابش خراب است بر ؟؟؟؟ لعنت و بر آل محمد صلوات
350 | نيلوفر | | ١٤:٤٨ - ١٨ خرداد ١٣٩٠ |
ما دوست با خصم پيمبر نمي شويم
يک آن جدا ز دامن حيدر نمي شويم
با ما مگو که شيعه و سني برادرند
ما بي خيال سيلي مادر نمي شويم .
يابن الحسن آقاي غريبمان
خيز و با نغمه ي مادر مادر
از دل خاک تن آن دو نفر
به در آر و بگو با سوز جگر
که شما از چه به هم پيوستيد
پهلوي مادر ما بشکستيد
حيات ما محمد و آل محمد
آبروي ما محمد و آل محمد
شفيع ما محمد و آل محمد
بهشت ما محمد و آل محمد
351 | مسلمان | | ٠٨:٣٦ - ٢٢ خرداد ١٣٩٠ |
نظر ابوحنيفه در باره عمر
بررسي سند روايت

عبد الله بن أحمد بن حنبل (متوفاي290هـ):

ذهبى مى‌نويسد:س عبد الله بن أحمد بن محمد بن حنبل الامام الحافظ الحجة أبو عبد الرحمن محدث العراق ولد امام العلماء أبي عبد الله الشيباني المروزي الأصل البغدادي.(1)

حاتم بن الليث:

ذهبى در سير أعلام النبلاء در باره او مى‌نويسد:حاتم بن الليث . الحافظ المكثر الثقة أبو الفضل البغدادي الجوهري(2)

ابويعلى در طبقات الحنابله مى‌نويسد:

حاتم بن الليث بن الحارث بن عبدالرحمن أبو الفضل الجوهري سمع عبدالله بن موسى وسعيد بن داود وإسماعيل بن أبي أويس وإمامنا أحمد فيما ذكره أبو محمد الخلال وكان ثقة ثبتا متقنا حافظا .(3)

و خطيب بغدادى مى‌نويسد:

حاتم بن الليث بن الحارث بن عبد الرحمن أبو الفضل الجوهري ... وكان ثقة ثبتا متقنا حافظا.(4)

مسلم بن إبراهيم الأزدى (متوفاى222هـ) :

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

مسلم بن إبراهيم الأزدي الفراهيدي بالفاء أبو عمرو البصري ثقة مأمون مكثر عمي بأخرة من صغار التاسعة مات سنة اثنتين وعشرين وهو أكبر شيخ لأبي داود (5)

عبد الوارث بن سعيد (متوفاي180هـ):

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

عبد الوارث بن سعيد بن ذكوان التميمي مولاهم البصري التنوري أبو عبيدة الحافظ عن أيوب وأبي التياح ويحيى البكاء وعنه ابنه عبد الصمد وأبو معمر المقعد ومسدد مقرئ فصيح مفوه ثبت صالح لكنه قدري مات 18 ع (6)

سعيد بن أبي عروبة:

سعيد بن أبي عروبة مهران اليشكري مولاهم أبو النضر البصري ثقة حافظ له تصانيف كثير التدليس واختلط وكان من أثبت الناس في قنادة من السادسة مات سنة ست وقيل سبع وخمسين.(7)

بنابراين سند اين روايت كاملا صحيح است و تمام روات آن از بزرگان و ثقات اهل سنت هستند.

خطيب بغدادى و ابن جوزى حنبلى نيز اين روايت را با سند ذيل نقل كرده‌اند:

أخبرنا أبو بكر البرقاني قال قرأت على محمد بن محمود المحمودي بمرو حدثكم محمد بن علي الحافظ حدثنا إسحاق بن منصور أخبرنا عبد الصمد عن أبيه قَالَ: ذكر لأَبِي حَنِيفَةَ قَوْلُ النَّبِيِّ (ص) «أَفْطَرَ الْحَاجِمُ وَالْمَحْجُومُ»، فَقَالَ: هَذَا سَجْعٌ، وَذكر لَهُ قَوْلٌ قَالَهُ عُمَرُ، فَقَالَ: هَذَا قَوْلُ شَيْطَانٍ.(8)

طبق اين روايت، ابوحنيفه، نعمان بن ثابت، سخن عمر را سخن شيطان دانسته است، حال اين كه منظور او چه بوده و چرا گفته، تحليل و پاسخش را به عهده پيروان آن‌ها واگذار مى‌كنيم.

پي نوشت:

(1)الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، تذكرة الحفاظ، ج2، ص665، رقم: 685 ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت، الطبعة: الأولى.

(2)الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج12، ص519 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

(3)البغدادي الحنبلي، أبو الحسين محمد بن أبي يعلى بن الفراء (متوفاى521هـ) ، طبقات الحنابلة ، ج1، ص148، رقم:195 ، تحقيق : محمد حامد الفقي ، ناشر : دار المعرفة - بيروت .

(4)البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب (متوفاى463هـ)، ج8 ، ص245، رقم:4346 . ، تاريخ بغداد، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

(5)العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1، ص529، رقم: 6616 ، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

(6)الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج1، ص673، رقم:3510، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

(7)تقريب التهذيب ج1، ص239، رقم:2365.
(8)ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاى 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج8، ص136 ، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358.

البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب (متوفاى463هـ)، تاريخ بغداد، ج13، ص403 ـ 404 ، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

352 | مسلمان | | ٠٨:٣٩ - ٢٢ خرداد ١٣٩٠ |
فاروق لقب اهدايي اهل کتاب

هنگامي که ابن جوزي از علماي بنام اهل سنت حديث صديق ناميدن ابوبكر توسط پيامبر(ص) را مي‌آورد، مي‌گويد:

اين روايت ضعيف و باطل و جعلي است.

الموضوعات لإبن جوزي، ج1، ص327 - تاريخ بغداد للخطيب البغدادي، ج7، ص437

واين دو روايت كه مي‌گويند:

پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) گفته است كه من در معراج، رفته بودم به عرش و ديدم كه نوشته‌اند:

لا إله إلا الله، محمد رسول الله، ابو بكر الصديق، عمر الفاروق.

ابن حبان مي‌گويد:

هذان خبران باطلان موضوعان لا شك فيه.

اين دو روايت، باطل است و جعلي و هيچ شكي هم نيست.

المجروحين لإبن حبان، ج2، ص116

آنچه كه مسلم است، امير المومنين (عليه السلام) به عنوان صديق و فاروق بوده است.

رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نسبت به علي بن أبي طالب فرمود:

هذا الصديق الأكبر و هذا فاروق هذه الأمة، يفرق بين الحق و الباطل و هذا يعسوب المؤمنين و المال يعسوب الظالمين.

علي صديق اكبر است و فاروق اين أمت و ... .

معجم كبير طبراني، ج6، ص269 - اسد الغابة لإبن أثير جزري، ج5، ص287 - كنز العمال متقي هندي، ج11، ص616 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص102 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج42، ص41

اين صفات، مخصوص حضرت علي (عليه السلام) است و هيچ شك و شبهه‌اي در آن نيست.

حتي برخي از علماي اهل‌سنت گفته‌اند كه يهوديان كلمۀ فاروق را براي خليفه دوم انتخاب كردند.

الطبقات الكبري لإبن سعد، ج3، ص270 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج44، ص51 - تاريخ مدينه لإبن شبة النُمِيْري، ج2، ص662 - تاريخ طبري، ج3، ص267

جالب اينكه ابن كثير دمشقي - كه مورد تائيد تمام فرق اهل‌سنت است - مي‌گويد:

الملقب بالفاروق قيل لقبه بذلك اهل الكتاب.

گفته‌اند كه خليفه دوم را اهل كتاب، ملقب به فاروق كرده‌اند.

البداية و النهاية لإبن كثير الدمشقي، ج7، ص150 - أسد الغابة لإبن أثير، ج4، ص57

353 | مسلمان | | ٠٩:٠١ - ٢٢ خرداد ١٣٩٠ |
عمر مکرر در نبوت رسول خدا ص شک مي کرد. از جمله شک هاي وي در روز حديبه بود که حميدي در جمع بين الصحيحين اعتراف به آن کرده که عمر گفت:

ما شککت في نبوة محمد قط کشکي يوم الحديبية !

يعني هرگز به اندازه شکي که در روز حديبيه در نبوت پيامبر اکرم ص کردم شک نکرده بودم.

اين کلام وي خود نشان دهنده آن است که وي مادام و هميشه در نبوت پيامبر اکرم صلي الله عليه واله شک مي کرده است. ولي شک وي در روز حديبيه با بقيه شک ها فرق مي کرده است.

علت شک عمر آن بود که پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله فرموده بودند که به مکه مي رويم و اعمال حج انجام خواهيم داد. و به همين منظور به همراه جمع کثيري از اصحاب به سوي مکه به راه افتادند. ولي مشرکان که از طرفي نمي خواستند که مسلمانان به حج بيايند و از طرفي هم خود را قادر به مقابله و جنگ با ايشان نمي دانستند تصميم گرفتند که با پيامبر عظيم الشان اسلام صلح کنند. براي همين مشرکان چندي از بزرگان خود را پيش پيامبر اکرم ص فرستادند. پيامبر اکرم ص نيز صلاح ديدند که به مدينه برگردند و به حج نروند و با ايشان صلح کنند. که البته مفاد و شروط اين صلح منافع بسياري بعدها براي مسلمانان به وجود آورد. ولي عمر که از شروط صلح نامه خمشگين شده بود به محضر پيامبر اکرم ص رسيد و مثل هميشه با تندي و توهين با ايشان سخن گفت.

بخارى ماجراي توهين عمر را در آخر كتاب شروط صحيح خود نقل مى كند كه عمر مى گويد: به پيغمبر گفتم : آيا تو پيغمبر بر حقّ خدا نيستى ؟

فرمود: چرا هستم .

گفتم : آيا ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نيستند؟

فرمود: چرا.

گفتم : پس چرا در دين خود پستى و خفت نشان دهيم ؟

در اين هنگام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: من پيغمبرخدا هستم و نافرمانى او را نخواهم كرد!

و خدا هم ياور من است.

عمر گفت : به پيغمبر گفتم : مگر تو نمى گفتى كه ما بزودى به خانه خدا مى رسيم و آن را طواف مى كنيم ؟

فرمود: چرا، ولى آيا گفتم امسال چنين خواهد شد؟

گفتم : نه .

فرمود: پس اين را بدان كه به خانه خدا مى آيى و آن را طواف مى كنى. (1)

اين نوع سخن گفتن وي با پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله خود دليل واضح و روشني است بر عدم اعتقاد وي به نبوت ايشان. و به همين دليل در روز حديبيه عمر حقيقت درون خودش را بيان مي کند و اظهار مي دارد که در نبوت پيامبر شک دارد و در واقع اصلا عقيده ندارد. آيا کسي که عقيده به نبوت دارد و طبق حکم قران کلام پيامبر را وحي مي داند در کارها و سخنان وي شک مي کند و او را توبيخ مي کند ! ؟

اسناد:

(1) صحيح البخاري ك الشروط باب الشروط في الجهاد ج 2 / 122 ط دار الكتب العربية بحاشية السندي وج 3 / 256 ط مطابع الشعب، مسند أحمد ج 4 / 330 ط 1.
354 | مسلمان | | ١١:٠٨ - ٢٣ خرداد ١٣٩٠ |
اسناد کودتاي ابوبکر

اکثر مطالب از کتب اهل سنت مي باشد.

مدارک اين واقعه

اما ببينيم مردم بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و اله وسلم نسبت به اينکه چه کسي خليفه وقت ميباشد و بايد با چه کسي بيعت کنند چه ديدگاهي داشتند اين ماجرا در حالي بود که حدود 80 روز از ماجراي غدير خم گذشته بود.

اعتقاد مردم به خلافت

عموم مهاجرين و بخش عمده انصار ، شبهه‏اى نداشتند كه خليفه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم همان على بن ابى طالب عليه السلام است

«وكان عامّة المهاجرين وجلّ الأنصار لا يشكّون أنّ عليّاً هو صاحب الأمر بعد رسول اللّه صلى الله عليه و آله و سلم »

الأخبار الموفّقيات : ص 580 وشرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد : ج 6 ، ص 21 .

و يعقوبى در تاريخ خود مى‏گويد :

تمام مهاجرين و انصار ، در اينكه على خليفه است ، شكّى نداشتند.

«وكان المهاجرون والأنصار لا يشكّون فى علي»

تاريخ يعقوبى : ج 2 ، ص 124 ، باب خبر سقيفة بنى ساعدة .

با اين جو و اوضاع بود که نقشه ها شکل گرفت ؟قبيله بني اسلم وارد شهر شدند؟

وقتى چشم عمر به قبيله اسلم افتاد ، فرياد برآورد كه :ديگر پيروزى ما قطعى شد .

«فكان عمر يقول : ما هو إلّا أن رأيت أسلم ، فأيقنت بالنصر»

تاريخ الطبرى : ج 2 ، ص 458 ، الشافى في الامامة : ج 3 ، ص 190 ، سفينة النجاة سرابي تنكابنى : ص 68 و بحار الأنوار : ج 28 ، ص 335 .

مگر جناب عمر با قبيله بني اسلم چه پيمان سري داشت که با ديدن انها ميگويد يقين کردم؟پيروزي در چه امري و براي چه کساني ؟راستي چه طور شد قبيله بني اسلم يک دفعه وارد شهر شدند ؟چه تباني در کار بود؟مگر مخالفان اين منازعه چقدر بودند که براي پيروزي بر انها احتياج به يک قبيله بود؟بني اسلم شروع به کار ميکنند؟

ابن ابى الحديد معتزلى از براء بن عازب يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، نقل كرده كه پس از سقيفه ، عمر و ابو عبيده ، گروه ( چماق به دست ) را ديدم كه ژست حمله و تهاجم بخود گرفته و به هر كس مى‏رسيدند وى را كتك مى‏زدند و به زور دست او را گرفته ، بعنوان بيعت ، چه بخواهد و چه نخواهد ، بر روى دست ابوبكر مى‏كشيدند : «واذاً قائل آخر يقول : قد بويع أبوبكر فلم ألبث وإذاً أنا بأبي بكر قد أقبل ومعه عمر وأبو عبيدة وجماعة من أصحاب السقيفة وهم محتجزون بالأزر الصنعانيّة لايمرّون بأحد إلّا خبطوه وقدّموه فمدّوا يده فمسحوها على يد أبي بكر يبايعه شاء ذلك أو أبى»

شرح نهج البلاغ ابن أبي الحديد : ج 1 ، ص 219 . طبع دار الكتب العلميّة به تحقيق محمد أبو الفضل ابراهيم .

بني اسلم با ابوبکر بيعت ميکنند؟

قبيله اسلم تمام كوچه و خيابانهاى مدينه از آنان مملوّ گرديده و از هر سو براى بيعت با ابوبكر ازدحام کردند.

«أنّ أسلم أقبلت بجماعتها حتّى تضايق بهم السكك فبايعوا أبابكر»

تاريخ طبري ج 2 ص 44 -

نکته جالبي اينجا نهفته است اينکه فرق مردم عادي با قبيله بني اسلم چه بود که بني اسلم از خارج شهر امدند و با دست خود بيعت کردند اما مردم را با زور و شکنجه و زور واردار به بيعت کردند؟ايا اين قضيه با گفته جناب عمر که گفت با ديدن بني اسلم يقين به پيروزي کردم مرتبط نيست؟ با وجود به دست گرفتن اوضاع شهر هنوز مخالفاني وجود دارد؟ حتي بعد از اينکه اين کودتا شکل گرفت هنوز عده اي با اين سيايت مقابله کردند از جمله شخصيتهاى برجسته مهاجرين و انصار با وى به مخالفت برخاستند ، همانند ، على و دو فرزند بزرگوارش ، عباس عموى پيامبر و تمامى فرزندان او از بنى هاشم ، سعد بن عباده و فرزندان و قبيله او ، حباب بن منذر و همه پيروان او . و همچنين زبير ، طلحه ، سلمان ، عمار ، ابوذر ، مقداد ، خالد بن سعيد ، سعد بن ابو وقاص ، عتبه بن ابو لهب ، براء بن عازب ، اُبىّ بن كعب ، ابو سفيان و ديگران ، از مخالفان بيعت ابو بكر بودند.

الغدير(به نقل از کتب اهل سنت) : ج 7 ، ص 93 به نقل از تاريخ يعقوبي : ج 2 ، ص 103 ، الرياض النضرة : ج 1 ، ص 167 ، تاريخ ابي الفدا : ج 1 ، 156 ، روضة المناظر لابن شحنة هامش الكامل : ج‏7 ، 164 و شرح ابن ابي الحديد : ج 1 ، ص 134

اما در اين کودتا از چه افراد ديگري کمک گرفته شد؟

منافقان هم به کار گرفته شدند؟؟؟

با اينكه از عمر بن خطاب نقل مى‏كنند كه گفت: اگر كسى از وجود فاسق استفاده كند و او را بكارى بگمارد، خود نيز همرديف آن فاسق به‏شمار مى‏آيد.

«من استعمل فاجراً وهو يعلم أنّه فاجر فهو مثله»

عن عمر قال: من استعمل فاجرا وهو يعلم أنّه فاجر فهو مثله. كنز العمال ج 5 ص 761 ح 14306 ‏ .

بعد از رسول اكرم با انان هم‏پيمان شد و از انان استفاده ابزاري کرد و در برابر اعتراض ديگران به اين امر كار خود را به نوعى توجيه كردندکه:

. از نيروى منافقان بهره مى‏بريم و گناه آنان بعهده خودشا مى‏باشد!!.

«نستعين بقوّة المنافق ، وإثمه عليه»

عن عبد الملك بن عبيد قال: قال عمر بن الخطاب: «نستعين بقوة المنافق ، وإثمه عليه». المصنف لابن أبي شيبة: 7 / 269 ح 120، كنز العمال ج 4 ص 614.

درادامه به ذکر اسنادي که به پيمان سري بين ابوبکر و عمر و همدستانشان صراحت دارد اشاره ميکنيم:

سخن أمير مؤمنان عليه السلام در پيمان سرّى ميان ابوبكر وعمر

حضرت مى‏فرمايد : اگر آن ارتباط ويژه‏اى كه ميان ابوبكر و عمر نبود ، امر خلافت را از من دفع نمى‏كردند .

«ولو لا خاصّة ما كان بينه وبين عمر ، لظننت أنّه لا يدفعهاعنّي» شرح نهج البلاغة : 95/6

در اينجا امام علي عليه السلام صراحت دارند که قضيه خلافت ابوبکر از پيش تعيين شده بود.

در عبارت طبرى آمده :

آنچه كه مانع خلافت من شد ، همان پيمانى سرّى بود كه ميان ابوبكر و عمر منعقد شده بود .

«ولولا خاصّة ما بينه وبين عمر ، وأمر قد عقداه بينهما ، لظننت أنّه لا يدفعها»

المسترشد لمحمد بن جرير الطبري : 413 .

در نقل سيد بن طاووس از كلينى اينچنين آمده :

«ولولا خاصّة بينه وبين عمر وأمر كانا رضياه بينهما لظننت أنه لا يعدله عني»

كشف المحجة لثمرة المهجة : 177 ، نقلاً عن محمد بن يعقوب في كتاب الرسائل ، بحار الأنوار : 12/30 ، نهج السعادة للشيخ المحمودي : 210/5 .

براستي اين پيمان سري چه بود که امام علي عليه السلام به آن اشاره واعتراض کردند؟

چه بودن اين پيمان در ادامه مقداري روشن تر ميشود:

سهم عمر محفوظ است؟؟؟

هنگامى كه عمر به اميرمؤمنان عليه السلام دستور بيعت با ابوبكر مى‏دهد ، حضرت مى‏فرمايد: از پستان خلافت تا مى‏توانى شير بدوش كه سهم تو محفوظ است ، و كار حكومت ابوبكر را محكم ساز كه روزى به تو باز خواهد گرداند :

«احلب يا عمر حلباً لك شطره ، اشدد له اليوم أمره ليرد عليك غداً»

السقيفة وفدك للجوهري : 62 ، شرح نهج البلاغة : 11/6 ، المسترشد لمحمد بن جرير الطبري : 375 ، الامامة والسياسة ، تحقيق الشيري : 29/1 ، تحقيق الزيني : 18/1 ،

أنساب الاشراف للبلاذري : 440

پست هاي مهم تقسيم ميشود؟

آيا تا كنون فكر كرده ايم كه چگونه پس از داستان سقيفه مسئوليتهاى كليدى كشور اسلامى بين ابوبكر و عمر و ابو عبيدة تقسيم مى‏شود ، به اين صورت كه در رأس قوه اجرايى وامور سياسى ابوبكر قرار مى‏گيرد ، و قوّه قضائيّه به عهده عمر و امور مالى و اقتصادى هم از آنِ ابو عبيده مى‏شود .

بنا به نقل احمد بن حنبل :

زمانيکه ابوبکر به خلافت رسيد سرپرستي بيت المال را به ابوعبيده و سرپرستي قوه قضائيه را به عمر داد.

«لما ولي أبو بكر ، ولي أبا عبيدة بيت المال وولي عمر القضاء»

العلل ج 3 ص 491 ، رقم 6104 .

وطىّ نقل طبرى اين پستها را خود انان انتخاب کردند و ابوبکر موافقت کرد :

زمانيکه ابوبکر به خلافت رسيد ابوعبيده به او گفت من امور مالي را به عهده ميگيرم و عمر گفت من امور قضائي را.

«ولي أبو بكر ، قال له أبو عبيدة : أنا أكفيك المال وقال عمر : أنا أكفيك القضاء»

تاريخ الطبري : ج 2 ص 617 .

حركت مرموز عمر و أبوبكر به سمت سقيفه

اين مطلب نشان ميدهد که بين انان مطلبي بوده که از بقيه مخفي ميداشته اند:

با اينكه عمر و ابوبكر در خانه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم همراه با ده‏ها مهاجر و انصار و هاشمى مشغول مراسم غسل بودند ، پيك ويژه از طرف كسانيكه مراقب اوضاع جامعه بودند ، به سرعت خبر آورد كه جمعى در سقيفه گردهم آمده و بحث بيعت پيش كشيده اند :

«جاء رجل يسعى فقال هاتيك الانصار قد اجتمعت في ظلة بنى ساعدة يبايعون رجلا منهم يقولون منا أمير ومن قريش أمير قال فانطلق أبو بكر وعمر يتقاودان حتى أتواهم»

تاريخ الطبري ج 2 ص 444 ، البداية والنهاية لابن كثير ج 5 ص 268 ، مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 5 ، تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر ج 30 ص 273 ، مجمع الزوائد للهيثمى ج 5 ص 191 .

و اين خبر ويژه جز به گوش عمر و ابوبكر نرسيد ، و غير از آن دو نفر و ابو عبيده ، كسى منزل پيامبر را به قصد سقيفه ، ترك نكردند .

آيا اين نشانه نقشه سرى آن دو نفر پيرامون خلافت نبود؟

ايا اين قضيه نشان دهنده پيگيري نقشه هاي انان نبود؟

چرا انان بقيه را از قضيه به اين مهمي با خبر نکردند؟

ممانعت عمر از نوشتن وصيتنامه

از مقدمات به خلافت رسيدن ابوبکر اين است که امر ولايت امام علي عليه السلام که مورد اتفاق مردم بود(اين اتفاق در ابتدا مقاله ذکرشد)نبايد در اخرين روزهاي عمر پيامبر صلي الله عليه و اله وسلم تحکيم شود لذا به هر جور ممکن از ان ممانعت ميشد.

از مسلمات تاريخ است كه رسول گرامى قبل از رحلت فرمود :

کاغذ و قلمي بياوريد تا چيزي بنويسم که هرگز گمراه نشويد

«ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً» .

و عمر با جمله درد بر پيامبر صلي الله عليه و اله وسلم غلبه کرده و قراني که نزد شماست مارا کفايت ميکند.

«إنّ النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم قد غلب عليه الوجع ، وعندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه»

ويا رسول خدا صلي الله عليه و اله وسلم هذيان ميگويد

«إنّ رسول‏اللّه صلى الله عليه و آله و سلم يهجر»

مانع كتابت حضرت شد و اين قضيه بقدرى درد آور بود كه ابن عباس هر گاه به ياد آن مى‏افتاد قطرات اشكش جارى مى‏گشت و از آن بعنوان فاجعه و مصيبت روز پنجشنبه ياد مى‏كرد.

«رزيّة يوم الخميس»

صحيح بخارى كتاب الجهاد والسير ، باب جوائز الوفد ، صحيح مسلم كتاب الوصية ، باب ترك الوصية لمن ليس عنده شى ، مسند احمد ج 1 ص 222 . و . . . .

عمر بخوبى مى‏دانست كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏خواهد در آخرين لحظات عمر شريفش موضوع خلافت على عليه السلام را مكتوب بدارد تا راه هر گونه توجيه و تأويل براى فرصت طلبان بسته شود .

كه در يك محاوره‏اى كه ميان او و ابن عباس رخ داد به اين قضيه اعتراف نمود :

«ولقد اراد في مرضه أن يصرّح باسمه فمنعت من ذلك»

پيامبر صلي الله عليه و اله وسلم اراده کرده بود که تصريح به اسم امام علي عليه السلام کند اما من مانع ان شدم.

شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد : ج‏12 ص 20 و79

355 | جعفر | | ١٨:٣٨ - ٢٤ خرداد ١٣٩٠ |
اعتراف عمر به غاصب بودن خودو برتري اميرالمومنين علي عليه السلام

قال عمر بن خطاب:
'لو لا على لهلك عمر'
اگر على نبود عمر هلاك مى گرديد

و 'لا بقيت لمعضلة ليس لها ابوالحسن عليه السلام'
من در هيچ مشكلى نباشم مگر اين كه على حضور داشته باشد

و 'لا يفتين احد فى المسجد و على حاضر'
هيچكس حق ندارد با حضور على عليه السلام در مسجد فتوى دهد

و 'اقضا كم على'

در قضاوت على از همه داناتر است

و 'لا ابقانى الله بارض لست فيها يا اباالحسن!'
(دروقتي که عمر قضاوت اشتباهي کرد اين کلام گفت)يا على! خدا مرا بعد از تو نگه ندارد

و 'لا ابقانى الله بعدك يا على'
يا على! خدا مرا بعد از تو نگه ندارد

و 'أللهم لا تنزل بى شديدة الا و ابوالحسن الى جنبى'

خداوندا! براى من مشكلى نرسان، مگر اين كه على در كنارم باشد
منابع:شرح ابن ابى الحديد ج1 ص4 مقدمه، و ص 18 مناقب خوارزمى ص48 و58 و 60 طبقات ابن سعد ص 860 تاريخ ابن عساكر ج2 ص 325 الصواعق ص76 الغدير ج3 ص97 و98 از دهها مدرك ديگر اهل سنت.


جانم فدايت ياعلي
356 | 123 | | ١٠:٣١ - ٢٥ خرداد ١٣٩٠ |
شما ها چرا به جان هم ميفتيد . هر کس بخيال خود عالمي است.انديشه محدود و تعريف شده توان پرواز ندارد.از چهار چوبها خارج شويد تا بهتر ببينيد.لحظه اي بيطرفانه از محل نشستن خود برخيزيد و از دور جايگاه خود رو نگاه کنيد . حيرت ميکنيد
357 | جعفر | | ١٠:٤٣ - ٠١ تير ١٣٩٠ |
سلام 123 درست گفتي نبايد به جون هم بيفتيم چرا که راه روشنه .دزضمن ازچهار چوب خارج شدم اما هرچي نگاه کردم ديدم ازچهارچوب خدا و 14معصوم (ع) نميشه خارج شد راست گفتي واقعا حيرت کردم.
358 | امين آغا | | ١١:١٨ - ٠٥ تير ١٣٩٠ |
جناب 123 از چهار چوب عقل نمــــــــــــــي توان خارج شد.
359 | عمر | | ١٧:٠٨ - ٠٨ تير ١٣٩٠ |
سلام بر شيعه هاي مرتد شما تا بيست قرن ديگر هم آدم نمي شيد اگه نمي ترسيد بريد شبکه نور رو نگاه کنيد جواب همتونو ميدن خرافه پرستهاي بدبخت
360 | احمد مسلمان | | ٠١:٤٢ - ١٠ تير ١٣٩٠ |
سلام شما با پرداختن روايت وحديث دروغين به جايي نمي رسيد-اگر يك كتب وحديث صحيح دارين كه ندارين بگين ما هم بدونيم ؟در ضمن شما ولدالزناومشركين چون غير الله راصدا ميزنين! حالا بگين مسلمان واقعي كيه؟ مگه حضرت عمر نبود كه شما رو از مجوسيت به راه اسلام وارد كرد؟ پس دليل اين همه افترا وفحشا چيست؟ ولدالزناها.
  بعدی [1] [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] [10] [11] [12] [13] [14] [15] [16] [17] [18] [19] [20] [21] [22] [23] [24] [25]   قبلی
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها