2018 November 17 - شنبه 26 آبان 1397
بررسی مسئله سوزاندن انسان در منابع اهل سنت (3)
کد مطلب: ٧٥٧٠ تاریخ انتشار: ٠٣ اسفند ١٣٩٣ - ١٢:٤١ تعداد بازدید: 1434
خارج کلام مقارن » احراق و سوزاندن انسان
بررسی مسئله سوزاندن انسان در منابع اهل سنت (3)

جلسه شصت و ششم 1393/12/03

 
 
 
 
 
 بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه شصت و پنجم  1393/12/03

 اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمد لله و الصلاه علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیما علی مولانا بقیه الله و اللعن الدائم علی اعداءهم اعداء الله الی یوم لقاء الله.

بحث ما در رابطه با احراق در کتب اهل سنت بود، که روایتی را از صحیح بخاری خواندیم که نبی مکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

«إِنْ لَقِيتُمْ فُلاَنًا وَفُلاَنًا - لِرَجُلَيْنِ مِنْ قُرَيْشٍ سَمَّاهُمَا - فَحَرِّقُوهُمَا بِالنَّارِ» قَالَ: ثُمَّ أَتَيْنَاهُ نُوَدِّعُهُ حِينَ أَرَدْنَا الخُرُوجَ، فَقَالَ: «إِنِّي كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ أَنْ تُحَرِّقُوا فُلاَنًا وَ فُلاَنًا بِالنَّارِ، وَ إِنَّ النَّارَ لاَ يُعَذِّبُ بِهَا إِلَّا اللَّهُ، فَإِنْ أَخَذْتُمُوهُمَا فَاقْتُلُوهُمَا»

روزی پیامبر، دو نفر از قریش را نام برد و به ما فرمود: اگر فلانی و فلانی را دیدید با آتش بسوزانید. ما رفتیم تا که از پیامبر خداحافظی کنیم و برویم، به ما گفت: من گفتم که فلانی و فلانی را بسوزانید، ولی چون فقط خداوند با آتش عذاب می کند، شما اگر آن دو را یافتید، فقط بکشید.

صحیح بخاری، ج3، ص 1079، ح 2795

تعصب بخاری در نقل روایت پیامبراکرم!

در این روایت می گوید که پیامبر نام آن دو نفر را گفت، ولی آقای بخاری نامشان را ذکر نمی کند، احتمالاً ایشان صلاح ندیدند که نام آن دو نفر را ذکر کنند! ولی شارحان صحیح بخاری نامشان را ذکر می کنند.

«نافع بن عبد قیس» بود و «هبار بن أسود»، که حمله کرد به زینب دختر نبی مکرم و فرزند او سقط شد.

تعبیری دارد «ابن ابی الحدید»، که از استادش «نقیب» نقل می کند و می گوید که وقتی «زینب» که ربیبه نبی مکرم بوده و دختر واقعی پیامبر نبوده، و خواهرزاده حضرت خدیجه بود که در خانه پیغمبر اکرم بزرگ شد، ولی چون عرب به ربیبه دختر می گوید، بعدها به زینب هم دختر پیامبر می گفتند.

جناب آقای سید جعفر مرتضی کتابی دارد به نام «بنات النبی أم ربائبه» که مفصل این مسئله را مطرح کرده است.

ابن ابی الحدید می گوید: وقتی پیغمبر شنید که به زینب حمله شده و فرزندش سقط شده، فرمود که او را هر کجا یافتید بکشید؛ حال اگر پیغمبر در قید حیات بود و می دید که در جلوی چشمش حضرت زهرا را زدند و فرزندش را سقط کرده و کشتند، چه می کرد؟

فاطمه ای که پیغمبر درباره اش فرمود:

«فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي، فَمَنْ أَغْضَبَهَا أَغْضَبَنِي»

فاطمه پاره تن من است، هر کس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است.

صحیح بخاری، ج3، ص 1361، ح 3510

آقای بخاری در روایت دستور پیامبر به کشتن دو نفر قریشی، با وجود اینکه می گوید پیامبر اسم آن دو نفر را ذکر کرد، ولی ایشان می گوید: فلان و فلان!! و این تعصب شدید آقای بخاری را در دفاع از صحابه نشان می دهد.

البته از این دست کارها از آقای بخاری کم نیست، به عنوان نمونه روایتی را «صحیح مسلم» از زبان «عمر بن خطاب» نقل می کند که گفت:

«فَلَمَّا تُوُفِّيَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، قَالَ أَبُو بَكْرٍ: أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، ...، فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا،... ثُمَّ تُوُفِّيَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَوَلِيُّ أَبِي بَكْرٍ، فَرَأَيْتُمَانِي كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا»

وقتی پیغمبر از دنیا رفت ابوبکر گفت: من خلیفه رسول الله هستم ولی شما - علی و عباس- رأیتان در مورد ابوبکر وخلافتش این است که او دروغگو، گناهکار، حیله گر وخائن است. سپس ابوبکر از دنیا رفت و من خلیفه رسول الله  وخلیفه ابوبکر شدم شما مرا هم دروغگو، گناهکار، حیله گر وخائن پنداشتید.

صحیح مسلم ج3 ص 1378 باب حکم الفئ  ح1757

ولی بخاری یا این روایت را حذف می کند و یا اگر هم ذکر بکند با عبارت «کذا و کذا» ذکر می کند. یعنی وقتی ایشان به احادیثی می رسد که نسبت به اشخاصی بد گفته شده که آقای بخاری ارادت ویژه نسبت به آنها دارد، با عبارت فلان و فلان و یا کذا و کذا بیان می کند.

صحابه دارای مقام فوق عصمت هستند!!

ما شیعیان اعتقاد داریم که ائمه (علیهم السلام) به عنایت خدای عالم، معصوم هستند و گناه نمی کنند. ولی متأسفانه این آقایان آمدند یک قداستی برای صحابه درست کردند که فوق عصمت است. شما ببینید صحیح بخاری نقل می کند:

«قَالَ عُمَرُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ دَعْنِي أَضْرِبْ عُنُقَ هَذَا المُنَافِقِ، قَالَ: إِنَّهُ قَدْ شَهِدَ بَدْرًا، وَ مَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يَكُونَ قَدِ اطَّلَعَ عَلَى أَهْلِ بَدْرٍ فَقَالَ: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ غَفَرْتُ لَكُمْ »

عمر گفت: ای رسول خدا، رهایم کن تا گردن این منافق را بزنم! پیامبر فرمود: نه، او در جنگ بدر حضور داشته است، و تو چه می دانی خداوند حتماً به احوال اهل بدر آگاه بوده است، سپس فرمود: هر آنچه می خواهید انجام بدهید که من شما را بخشیدم!

صحیح بخاری، ج4، ص 59، کتاب الجهاد، باب الجاسوس، ح3007

این روایت بخاری، که با عبارات «وَ مَا يُدْرِيكَ»، «قَدِ اطَّلَعَ»، «قَدْ غَفَرْتُ» به آن عظمت بخشیده، یعنی اعتقاد داشتن به فوق عصمت برای صحابه. یعنی اگر صحابه گناه هم بکنند، نوشته نمی شود! برای صحابه یک همچین قداستی درست کرده اند.

آقایان به این جا که می رسند می گویند این کلام پیامبر است و خداوند فرمود که پیامبر از روی هوی و هوس سخن نمی گوید:

]وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى$  إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى[

هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد. آنچه آورده چيزى جز وحى نيست كه به او وحى شده است‏.

سوره نجم، آیه 3، و 4

اینجا کلام پیامبر، قطعاً وحی است، دیگر «قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ» نیست! که آقای خلیفه افاضه فرمود! اینجا قطعی است! چه بسا اصلاً پیغمبر این را از خدا شنیده است!! شاید حدیث قدسی است!!

جالب است که «سفیان ثوری» هم در ادامه روایت می گوید که:

«وَ أَيُّ إِسْنَادٍ هَذَا»

این روایت چه سند عالی دارد.

البته نگفته است که چه متن زیبائی است، می گوید که چه سندی زیبائی دارد.

وقتی اینچنین قداستی برای صحابه درست شده باشد، طبیعی است که وقتی آقای بخاری به یک روایتی بربخورد که مذمتی از صحابه باشد، با عبارت «فلان و فلان» و «کذا و کذا» روایت را نقل بکند.

دفاع تمام قد «ذهبی» از صحابه

«ذهبی»، در حق صحابه سنگ تمام گذاشته و گفته است که:

«كَلاَمُ الأَقْرَانِ إِذَا تَبَرْهَنَ لَنَا أَنَّهُ بِهَوَىً وَ عَصَبِيَّةٍ، لاَ يُلْتَفَتُ إِلَيْهِ، بَلْ يُطْوَى وَ لاَ يُرْوَى, كَمَا تَقَرَّرَ عَنِ الكَفِّ عَنْ كَثِيْرٍ مِمَّا شَجَرَ بَيْنَ الصَّحَابَةِ، وَ قِتَالِهِم رَضِيَ اللهُ عَنْهُم أَجْمَعِيْنَ، ... وَ هَذَا فِيْمَا بِأَيْدِيْنَا وَ بَيْنَ عُلُمَائِنَا فَيَنْبَغِي طَيُّهُ وَ إِخْفَاؤُهُ، بَلْ إِعْدَامُهُ، لِتَصْفُوَ القُلُوْبُ وَ تَتَوَفَّرَ عَلَى حُبِّ الصَّحَابَةِ وَ التَّرَضِّي عَنْهُمُ، وَ كُتْمَانُ ذَلِكَ مُتَعَيِّنٌ عَنِ العَامَّةِ، وَ آحَادِ العُلَمَاءِ»

اگر برای ما مبرهن و مسلم شد که کلامی از بزرگان دین، از روی هوس و تعصب بود، نباید مورد توجه قرار گیرد، بلکه باید از بین برود و نقل نشود؛ مثل تمام آنچه که از اختلافات صحابه با یکدیگر و جنگ و نبرد با همدیگر، در اختیار ما و علمای ماست، سزاوار است که تمام آن مطالب از بین برود و مخفی گردد، بلکه باید معدوم و نابود بشود؛ تا قلبها نسبت به صحابه صاف گشته و موجب محبت بیشتر مردم به صحابه و موجب رضایت از ایشان گردد. و پوشاندن این موارد اختلافی بین صحابه، از عموم مردم و از تک تک علماء، واجب عینی است.

سیر اعلام النبلاء، ج10، ص 92

جا دارد که این دو کلام در کنار هم قرار گیرد؛ از آن طرف می گویند: «اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ غَفَرْتُ لَكُمْ »؛ از این طرف می گوید: فَيَنْبَغِي طَيُّهُ وَ إِخْفَاؤُهُ...».

این کلام ذهبی هم قابل تأمل است که می گوید: «وَ كُتْمَانُ ذَلِكَ مُتَعَيِّنٌ عَنِ العَامَّةِ، وَ آحَادِ العُلَمَاءِ»؛ حالا کتمان این موارد از عموم مردم شاید یک توجیهی داشته باشد، ولی اینکه از آحاد علماء هم باید مخفی باشد و علماء هم نباید به این اختلافات و دعواها و کشت و کشتارها دسترسی داشته باشند، قابل توجیه نیست.

راه و روش کتمان این موارد اختلافی از علما هم مشخص است، با عباراتی مثل: «کذا و کذا»، «فلان و فلان» که آقای بخاری در روایت فوق به ما یاد داد، کتمان صورت می گیرد. این روشهائی است که آقایان در پیش گرفته اند.

اختلاف اساسی شیعه و سنی در این مسئله است

من بارها گفته ام که اختلاف اساسی ما با اهل سنت، مسئله «امامت»، «عصمت» و «مهدویت» و... نیست؛ اختلاف اساسی ما، بحث «صحابه» و «اهلبیت» است. اگر این دو مسئله روشن بشود، مسائل دیگر به خودی خود روشن خواهد شد.

ما اگر بتوانیم این قداستی که برای صحابه درست کرده اند، این قداست افسانه ای، و این قداست خلاف قرآن را بشکنیم، همه چیز حل خواهد شد.

تهدیدهای جدی خداوند درباره لغزش انبیاء

شما ببینید که خداوند نسبت به نبی مکرم خود با قاطعیت می گوید:

]وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِك‏ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرين[

به تو و همه انبياى پيشين وحى شده كه اگر مشرك شوى تمام اعمالت نابود مى‏شود، و از زيانكاران خواهى بود.

سوه زمر، آیه 65

و یا می فرماید:

]وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاويل $ ‏لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمين $ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتين‏ $ فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزين‏[

هر گاه او سخنى دروغ بر ما مى‏بست، ما او را با قدرت مى‏گرفتيم، سپس رگ قلبش را قطع مى‏كرديم! و احدى از شما نمى‏توانست مانع شود و از او حمايت كند.

سوره الحاقه، آیات 47- 44

آیا تهدید از این بالاتر شما می خواهید؟!

خدای متعال نسبت به انبیاء الهی می فرماید:

]وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلين[

و از پيامبران سؤال مى‏كنيم‏

سوره اعراف، آیه 6

خداوند می فرماید ما در روز قیامت، پیامبران را مورد سؤال قرار می دهیم؛ ولی در نگاه آقایان، صحابه جایگاهشان از پیامبران هم بالاتر است! خداوند از عملکرد پیامبرانش خواهد پرسید، ولی نسبت به صحابه، نه، آزاد هستند که هر کاری دلشان بخواهد انجام بدهند! لذا بخاری نقل کرد که «اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ غَفَرْتُ لَكُمْ »

یعنی صحابه ای که «اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ غَفَرْتُ لَكُمْ »درباره او مطرح شده است و به واسطه همین هم فوق انبیاء است؛ هر کسی را به خلافت نصب کند، هر کس را عزل کند، هر کاری در دین انجام بدهد، ما باید تابع باشیم.

افسانه ای بنام «اجماع سکوتی»!

از طرفی دیگر یک اجماع افسانه در افسانه هم درست کرده اند بنام «اجماع سکوتی»، برای تأیید برخی عملکردهای صحابه، این مسئله از مسائلی است که باید زیاد درباره اش کار بشود.

اجماع سکوتی یعنی چه؟ یعنی اینکه به عنوان نمونه در محضر صحابه، فلان آقا را آتش زدند، و همه صحابه ساکت ماندند، این اجماع سکوتی است. وقتی کسی اعتراض نکرد، یعنی آن عمل مورد تأیید صحابه بوده است.

اجماع سکوتی یا ترس از آقای خلیفه!

آقای خلیفه دوم می بیند در صف جماعت، فلان آقا مقداری پاهایش عقب و جلو دارد، با شلاق می افتد به جانش؛ همه صحابه هم سکوت می کنند!، این می شود اجماع سکوتی صحابه، دال بر تأیید کار آقای خلیفه!

شلاق عمر بن خطاب در صف جماعت!

«بلاذرى» در «أنساب الأشراف» و «ابن سعد» در «طبقات» و برخى از ديگر مورّخان به نقل از «عمرو بن ميمون» درباره كيفيّت برپايى نماز جماعت توسط خليفه دوم آورده اند:

«و كان عمر لا يُكبّر حتّى يستقبل الصّف المتقدّم بوجهه، فإن رأى رجلاً متقدّماً من الصّف أو متأخّراً، ضربه بالدِّرّة»

برنامه عمر اين بود كه پيش از گفتن تكبيرة الاحرام به صف اوّل نگاه مى كرد؛ اگر مى ديد كسى از صف جلو آمده و يا عقب رفته است، او را با شلاّق مى زد (تا در صف قرار بگيرد)».

انساب الاشراف، ج 10، ص 418، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 341  (ص 259)، فتح البارى، ج 7، ص 49، كنز العمال، ج 12، ص 679.

آیا در اینجا که صحابه سکوت می کنند و به کار خلیفه اعتراض نمی کنند، و به اصطلاح اجماع سکوتی می کنند، بخاطر تأیید کار ایشان است، یا از ترسشان است که سخن نمی گویند؟! آیا کسی جرأت داشت به کار آقای عمر اعتراض بکند!؟

شلاق عمر بن خطاب بر سر بچه ای که لباس نو پوشیده بود!

البته خشونت های آقای عمر فراوان است که ان شاءالله مطرح خواهیم کرد. به عنوان نمونه شما ببینید که ابن عساکر از عکرمه بن خالد نقل می کند که:

«دخل ابن لعمر بن الخطاب عليه وقد ترجل ولبس ثيابا حسانا ، فضربه عمر بالدرة حتى أبكاه، فقالت له حفصة: لم ضربته؟ قال: رأيته قد أعجبته نفسه فأحببت أن أُصغّرها إليه»

یک پسری به پیش عمر بن خطاب آمد که موهای خود را شانه کرده و لباس های زیبائی پوشیده بود، عمر تا دید، او را با شلاق زد تا اینکه او را به گریه انداخت، حفصه به او گفت: چرا او را زدی؟ عمر گفت: دیدم عجب او را گرفته و مغرور شده است، خواستم تا عجب او را بشکنم.

تاريخ الخلفاء سیوطی، ص 114

یکسال سکوت از ترس شلاق عمر بن خطاب

بخاری از ابن عباس نقل می کند که می گوید:

«مَكَثْتُ سَنَةً أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ عَنْ آيَة، فَمَا أَسْتَطِيعُ أَنْ أَسْأَلَهُ هَيْبَةً لَهُ»

یک سال دنبال فرصتی بودم تا در مورد آیه ای از عمر بن خطاب سؤال بکنم ولی از ترس او نمی توانستم بپرسم.

صحيح البخاري: ج6 ص 69، ح 4913، كتاب التفسير، باب تَبْتَغِي مَرْضَاةَ أَزْوَاجِكَ.

این ابن عباس است که از عمر بن خطاب می ترسد! کسی که معروف بود به حبر الأمه، کسی که صحابه بزرگ پیامبر است.

در یک جریانی، شخصی آمد پیش عمر بن خطاب و از آیه قرآن سؤال کرد، ولی آقای خلیفه به قدری او را با شلاق زد تا سرش پر از خون شد، رفت و سرش مداوا کرد و دومرتبه برگشت و سؤال کرد، باز عمر با شلاق افتاد به جانش و سرش را شکست.

عمر بن خطاب سبب عذاب اصحاب پیامبر

در يك ماجرايى كه بين خليفه دوم و ابوموسى اشعرى رخ داد و اُبىّ بن كعب حاضر بود، وقتى كه اُبي بن كعب سخت گيرى عمر را ديد، به او گفت:

«يا ابن الخطّاب فلا تكوننّ عذاباً على أصحاب رسول الله»

اى پسر خطّاب سبب عذاب و شكنجه اصحاب رسول خدا مباش!».

صحيح مسلم، ج 6، ص 180، ح 5526، كتاب الاستئذان (الآداب)،  باب الاِسْتِئْذَانِ.

برگردیم به بحث خودمان...

در جلسه گذشته مطلبی را از ابن حجر می خواندیم در ذیل حدیث پیامبر که در اول بحث امروز هم به آن اشاره کردیم که پیغمبر فرمود:

«إِنِّي كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ أَنْ تُحَرِّقُوا فُلاَنًا وَ فُلاَنًا بِالنَّارِ، وَ إِنَّ النَّارَ لاَ يُعَذِّبُ بِهَا إِلَّا اللَّهُ، فَإِنْ أَخَذْتُمُوهُمَا فَاقْتُلُوهُمَا»

من گفتم که فلانی و فلانی را بسوزانید، ولی چون فقط خداوند با آتش عذاب می کند، شما اگر آن دو را یافتید، فقط بکشید.

صحیح بخاری، ج3، ص 1079، ح 2795

ابن حجر در ادامه کلام خود در ذیل این حدیث می گوید:

وَ قَالَ بن الْمُنِيرِ وَ غَيْرُهُ لَا حُجَّةَ فِيمَا ذُكِرَ لِلْجَوَازِ لِأَنَّ قِصَّةَ الْعُرَنِيِّينَ كَانَتْ قِصَاصًا أَوْ مَنْسُوخَةً كَمَا تَقَدَّمَ وَ تَجْوِيزُ الصَّحَابِيِّ مُعَارَضٌ بِمَنْعِ صَحَابِيٍّ آخر

ابن منیر و دیگران گفته اند که دلائلی که در مورد جواز سوزاندن گفته شد، نمی تواند مجوز باشد، زیرا داستان عرنیین یا بخاطر قصاص بود و یا بعداً نسخ شده. و اجازه دادن برخی از صحابه، با ممانعت برخی دیگر از سوزاندن، تعارض دارد.

و قصة الْحُصُون و المراكب مُقَيّدَة بالضرورة الى ذَلِكَ إِذَا تَعَيَّنَ طَرِيقًا لِلظَّفَرِ بِالْعَدُوِّ وَ مِنْهُمْ مَنْ قَيَّدَهُ بِأَنْ لَا يَكُونَ مَعَهُمْ نِسَاءٌ وَ لَا صِبْيَانٌ كَمَا تَقَدَّمَ

و داستان سوزاندن قلعه و مراکب داخل آن هم، مقید است به داشتن ضرورت. اگر راهی غیر از سوزاندن برای تسلط بر دشمن باشد، همان متعین است. برخی دیگر این جواز سوزاندن را مقید کرده اند مثل اینکه در صورتی سوزاندن ساکنین قلعه جایز است که زن و بچه ای در آن نباشد.

وَ أَمَّا حَدِيثُ الْبَابِ فَظَاهِرُ النَّهْيِ فِيهِ التَّحْرِيمُ وَ هُوَ نَسْخٌ لِأَمْرِهِ الْمُتَقَدِّمِ سَوَاءٌ كَانَ بِوَحْيٍ إِلَيْهِ أَوْ بِاجْتِهَادٍ مِنْهُ

و اما حدیث باب که پیغمبر فرمود (آن دو نفر را گفته بودم بسوزانید، ولی نسوزانید و اگر دیدید بکشید)، ظاهر کلام پیغمبر نهی تحریمی است و این کلام، نسخ کلام قبلی پیامبر است که گفته بود بسوزانید، و این کلام ناسخ یا بواسطه وحی است و یا اجتهاد پیامبر!!

وَ قَدِ اخْتُلِفَ فِي مَذْهَبِ مَالِكٍ فِي أَصْلِ الْمَسْأَلَةِ وَ فِي التَّدْخِينِ وَ فِي الْقِصَاصِ بِالنَّارِ وَ فِي الْحَدِيثِ جَوَازُ الْحُكْمِ بِالشَّيْءِ اجْتِهَادًا ثُمَّ الرُّجُوعُ عَنْهُ

اصل مسئله در مذهب مالک اختلافی است، همچنین در مسئله با دود کشتن و با آتش قصاص کردن نیز اختلاف است. در این حدیث مجوزی است برای یک فقیه که فتوائی بدهد و سپس از فتوایش برگردد.

فتح الباری، ج6، ص 150

وقتی پیغمبر خدا هم اجتهاد می کند!!

عبارت «سَوَاءٌ كَانَ بِوَحْيٍ إِلَيْهِ أَوْ بِاجْتِهَادٍ مِنْهُ» از دسته گلهایی است که آقایان بر سر نبی مکرم در آورده اند.

ابن حجر می گوید این که پیغمبر بار دوم گفت نسوزانید، یا بخاطر این است که بر پیغمبر وحی نازل شد و دستور داد تا آن دو نفر را نسوزانید؛ و یا نه، پیغمبر اجتهاد کرد و اول گفت بسوزانید، بعد از نظرش برگشت و گفت نسوزانید!!

جالب است که بعد می گوید: «وَ فِي الْحَدِيثِ جَوَازُ الْحُكْمِ بِالشَّيْءِ اجْتِهَادًا ثُمَّ الرُّجُوعُ عَنْهُ» چون پیغمبر اجتهاد کرد و از نظرش برگشت، پس این مجوزی است برای فقها که اشکال ندارد اول یک نظری را بدهند، سپس از نظر اول رجوع کنند.

 

والسلام علیکم و رحمة الله





Share
1 | مرتضی | , ایران | ١١:٣٢ - ٢٥ مرداد ١٣٩٥ |
خیلی مطلب خوبی بود
   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English