2018 November 17 - شنبه 26 آبان 1397
آشنايي با فقه مقارن: اسباب اختلاف فقهاء
کد مطلب: ٦٧٥٨ تاریخ انتشار: ١٢ مهر ١٣٨٥ تعداد بازدید: 877
خارج فقه مقارن » آشنايي با فقه مقارن
آشنايي با فقه مقارن: اسباب اختلاف فقهاء

جلسه دوم 1385/07/12

 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاریخ : 1385/07/12

 اسباب اختلاف فقها: 

نكتة دومي كه در مقدمه فقط به آن اشاره مي كنم، عبارت از اسباب اختلاف فقها است، چرا فقها با هم ديگر اين همه اختلاف نظر دارند؟ مگر قرآن يكي نيست؟ پيغمبر يكي نيست؟ سنت يكي نيست؟ اين همه اختلافات چرا؟

اسباب الاختلاف از دو منظر مورد بحث است:

منظر اول اسباب الاختلاف درون مذهبي است؛ مثلا چرا در مذهب شيعه فقها اين همه با هم ديگه اختلاف دارند؟ از طهارت گرفته تا ديات اختلافات زيادي وجود دارد؛ به طوري كه علامه حلي كتاب مستقلي تحت عنوان مختلف الشيعه تأليف كرده است. يا در ميان اهل سنت اين همه اختلافات هست كه ابن قدامه كتاب مفصل 33 جلدي المغني را (كتاب فقه حنبلي) در اختلاف فقهاي اربعه اهل سنت تأليف كرده است. سرخسي در المبسوط (فقه حنفي) عمدة اختلاف ميان چهار مذهب را مطرح و بعد نظريه خودش را انتخاب مي كند.

در اين باره علماي اهل سنت كتاب هاي زيادي هم نوشته اند؛ مثلا ابومحمد عبد الله بن محمد بطلميوسي كتابي دارد به نام الانصاف في التنبيه علي اسباب التي اوجبت الاختلاف بين المسلمين في آرائهم. ابن رشد اندلسي كتابي دارد به نام بداية المجتهد و نهاية المقتصد كه عمدتا اسباب اختلاف بين فقهاي خودشان را مطرح كرده است. شاطبي كتابي دارد به نام الموافقات، دهلوي كتابي دارد به نام الانصاف و... كتاب هاي متعددي نوشته اند كه چرا فقها با هم ديگر اختلاف دارند؟

از علماي شيعه هم ابن زهره (585 هـ) در كتاب الغنيه بحثي را در باره اسباب اختلاف فقها دارد. سيد مرتضي نيز در كتاب الذريعه الي اصول الشيعه مطالبي را در اين باره مطرح كرده است.

اين منظر از اسباب الاختلاف مورد بحث ما نيست.

آن چه كه براي ما براي ما مهم است كه بدانيم و ضرورت دارد كه به صورت يك بحث مستقل مطرح شود، اسباب اختلاف ميان شيعه و سني است. چرا در فروعات فقهي، علماي شيعه با علماي سني اين همه با هم ديگر اختلاف دارند؟ مگر همه نمي گوييم: نبينا واحد، كتابنا واحد، قبلتنا واحد؟ منشأ اين همه اختلافات كجا است؟

البته اين اختلافات، اختلاف ظاهري نيست؛ بلكه اختلاف ماهوي است؛ مثل بحث تجسيم.

شيعه معتقد است كه:

من قال بان الله جسم هو كافر مشرك زنديق.

عن الإمام علي بن موسي الرضا عليهما السلام قال: من شبه الله بخلقه فهو مشرك، ومن وصفه بالمكان فهو كافراً.

بحار الانوار، علامه مجلسي، ج3، ص299.

اما اهل سنت روايات صحيحه دارند، مبني بر جسمانيت خدا. حتي ابن تيميه معتقد است كه اگر كسي به تجسيم قائل نشود، آيات تجسيم را تأويل كند، «فهو كافر يجب ان يستتاب و الا قتل

ابن تيميه كتابي دارد به نام « بيان تلبيس الجهمية في تأسيس بدعهم الكلامية» كه در رد جهميه نوشته است . جهميه همانند شيعه معتقد بودند كه خداوند منزه از تجسيم و تشبيه است . وي در اين كتاب تمام اعضا را براي خدا ثابت كرده است و حتي تأويل كردن آن را نيز جايز ندانسته است . وي مي نويسد :

وانه سميع بصير عليم خبير متكلم ويرضي ويسخط ويضحك ويعجب ويتجلي لعباده يوم القيامة ضاحكا وينزل كل ليلة الي سماء الدنيا كيف شاء فيقول هل من داع فأستجيب له هل من مستغفر فاغفر له هل من تائب فأتوب عليه حتي يطلع الفجر ... .

و پس از نقل اين مطلب مي گويد :

فمن أنكر النزول أو تأوّل فهو مبتدع ضالّ . ( ج 2، ص40 و 529 ) .

و در جايي ديگر مي نويسد :

انه اتفق عليه سلف الامة واهل السنة ان الله فوق العرش وان له وجها ويدين وتقرير ما ورد في النصوص الدالة علي انه فوق العرش وان تأويل استوي بمعني استولي هو تأويل المبطلين ... (ج2، ص35)

قال اهل السنة في قول الله الرحمن علي العرش استوي ان الاستواء من الله علي عرشه المجيد علي الحقيقة لا علي المجاز .

اهل السنة مجمعون علي الاقرار بالصفات الواردة كلها في القرآن والسنة والايمان بها وحملها علي الحقيقة لا علي المجاز .

و بعد در رد نظريه معتزله و جهميه مي گويد :

واما اهل البدع الجهمية والمعتزلة كلها والخوارج فكلهم ينكرها ولا يحمل شيئا منها علي الحقيقة ويزعم ان من اقر بها مشبه وهم عند من اقر بها نافون للمعبود والحق فيما قاله القائلون بما نطق به كتاب الله وسنة رسوله وهم ائمة الجماعة . ( ج2، ص38 ) .

و باز مي گويد :

و در خود صحيح بخاري و صحيح مسلم هم در ذيل آيه ( الرَّحْمَنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوَي). طه (20) 5. عرش را به معناي تخت، سرير يا مبل گرفته اند كه خداي عالم بر روي اين مبل نشسته است. حتي ويژگي هاي اين مبل را هم معين كرد ه اند؛ مثلاً گفته اند كه خدا وقتي روي اين مبل مي نشيند، جسمش از هر طرف چهار انگشت بيرون مي آيد؛ چرا كه خداوند اعظم من كل شيء است؛ حتي از مبل؛ زيرا اگر بگوييم كه خداوند به اندازه اين مبل و با اين مبل يكنواخت هست، عظمت خدا زير سؤال مي رود. يا گفته اند كه وقتي خدا روي اين مبل مي نشيند، اين مبل ناله مي زند همانند ناله زدن بچه شتر كه تازه مي خواهند از او سواري بگيرند؛ يا معتقد هستند كه هر روز خداوند قبل از طلوع فجر، از اين مبل پايين مي آيد (به قول ابن تيميه همانند پايين آمدن من از پله هاي منبر) تا آسمان دنيا و مي گويد:

هل من داع فأجيب له؟! آيا كسي هست دعا كند تا اجابت كنم، هل من مستغفر

وثبت في الصحيحين وغيرهما من المساند والسنن من غير وجه من جماعة من الصحابة أن رسول الله صلي الله تعالي عليه وعلي آله وسلم قال " ينزل الله تبارك وتعالي في كل ليلة إلي السماء الدنيا حين يبقي ثلث الليل الأخير فقول : هل من سائل فأعطيه ؟ هل من داع فأستجيب له ؟ هل من مستغفر فأغفر له ؟ " الحديث (تفسير ابن كثير، ابن كثير، ج 1، ص 361) .

و مسلم در صحيح خود نقل مي كند :

عن ابي هريره، عن رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم قال ينزل الله إلي السماء الدنيا كل ليلة حين يمضي ثلث اليل الأول فيقول: أنا الملك أنا الملك، من ذا الذي يدعوني فاستجب له، من ذا الذي يسألني فأعطيه، من ذا الذي يستغفرني فأغفر له، فلا يزال كذلك حتي يضئ الفجر.

مسلم، ج2، ص75 و سنن ابن ماجه، ج1، ص435 و سنن ترمزي، ج1، ص277 .

در روايت ديگر آمده :

فإذا طلع الفجر صعد إلي عرشه .

فتح الباري، ج13، ص390 .

فاغفر له. تا طلوع فجر. فجر كه طلوع كرد، خداي تبارك و تعالي عبا و قبايش را مي پيچاند و بر مي گردد و بر روي تختش مي نشيند، تا يك ساعت به طلوع فجر فردا كه خدا دوباره همين كار رو انجام مي دهد. اين ها شده براي اهل سنت اصول.

يكي از علماي تراز اول اهل سنت دمشق كه تازه شيعه شده مي گويد كه يكي از دلايلي شيعه شدن من همين روايت است؛ چرا كه من هر چه فكر كردم، ديدم كه اگر اين روايت را پانصد يا ششصد سال قبل؛ يعني آن زماني عقيده بطلميوسي در اجرام سماوي حاكم بود كه مي گفتند آسمان ها همانند پوست پياز روي همديگر قرار گرفته و زمين ساكن است و شرقي دارد و غربي و شمالي دارد و جنوبي، و مثل يك تخته كاغذ است يا مثل ميز است، آفتاب از شرق مي آيد و غروب مي كند، قابل قبول بود؛ ولي امروز كه كرويت ارض ثابت شده و اين كه زمين هم به دور خود و هم به دور خورشيد مي چرخد، اگر ما ملتزيم به مضمون اين روايت شويم لازم مي آيد كه اگز خدا يك بار به آسما دنيا آمده باشد، راه برگشت براي خدا مسدود است؛ چون وقتي خدا مثلا نيم ساعت به طلوع فجر به سوريه آمد و شروع كرد به نداي «هل من مستغفر و...»، طلوع فجر كه مختص به سوريه و ايران و... نيست، اين طلوع فجر همين طور با گردش زمين مي چرخد؛ يعني در طول 24 ساعت، در تمام 365 روز، در تمام عمر دنيا اين طلوع فجر مي چرخد و در هر آني از ساعات شبانه روز در يك جا از كره زمين طلوع فجر است. خدا هم كه خداي فقط ايران و سوريه و... نيست، خداي همه جا است، اگر بخواهد براي همه مردم بگويد: «هل من دعاء؟، هل من مستغفر؟» يك بار بيايد، ديگر نمي تواند برگردد. من فهميده ام كه يك مذهبي كه عقايد او مبتني بر اسرائليات اين چنيني و خلاف عقل باشد، اين مذهب نمي تواند مذهب صحيح و برگرفته از كتاب و سنت باشد. لذا از مكتب اهل سنت دست كشيدم و به مذهب اهل بيت آمدم.

ما با اهل سنت در بحث توحيد اختلاف اساسي داريم، نه اختلاف جزئي. بحث تجسيم بحث اساسي است، از منظر اهل بيت عليهم السلام جسمانيت مساوي با زندقه و الحاد است، از ديدگاه اهل سنت عدم اعتقاد به تجسيم الحاد است، يعني اين دو ديدگاه مثل ظلمت و نور مي ماند و نمي تواند اختلاف ظاهري باشد.

در نبوت نيز با آن ها اختلاف اساسي داريم، آن قائل به عصمت انبياء به صورت اطلاق نيستند و نبي مكرم صلي الله عليه وآله را مجتهد مي دانند؛ به طوري كه اگر يك صحابه هم در برابر پيامبر اجتهاد كرد، چه بسا صحابه را محق تر از نبي مكرم مي دانند.

يك بحث مفصلي اهل سنت دارند به نام موافقات عمر بن خطاب. سيوطي مي گويد، 18 مورد و به نقلي 23 مورد اختلاف ميان رسول مكرم و عمر بن خطاب افتاد، جبرئيل نازل شد و نظر عمر بن خطاب را تأييد و نظر رسول خدا را ابطال كرد.

از نظر شيعه، نبوت مورد ادعاي اهل سنت با نبوت قرآن زمين تا آسمان تفاوت دارد، قرآن مي فرمايد:

فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّي يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا. النساء (4) 65.

به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود؛ مگر اينكه در اختلافات خود، تو را به داوري طلبند و سپس از داوري تو، در دل خود احساس ناراحتي نكنند و كاملا تسليم باشند.

يعني: قسم به پروردگارت در موارد اختلاف، نظر پيغمبر نظر نهايي است.

وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَي. إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَي. النجم (53) 3 و 4.

پغمبري كه در تمام موارد حتي در آداب خوردن و خوابيدن اسوه است؛

قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ. الاحزاب (33) 21.

صحيح بخاري مي گويد:

أتي النبي صلي الله عليه وسلم سباطة قوم فبال قائما ثم دعا بماء فجئته بماء فتوضأ.

صحيح البخاري، البخاري، ج 1، ص 62

پيامبر اين چنيني از نظر شيعه نمي تواند اسوه باشد.

يا خود ام المؤمنين عايشه مي گويد كه زيد بن حارثه آمد پشت در و در زد، پيغمبر مدتي او را نديده بود، همين كه احساس كرد كه زيد بن حارثه است، لخت مادر زاد آمد بيرون و زيد را بغل و رو بوسي كرد. بعد از آن ما پيغمبر را عريان نديديم.

عن عائشة قالت : قدم زيد بن حارثة المدينة ورسول اللّه صلي اللّه عليه وسلم في بيتي، فأتاه فقرع الباب، فقام إليه رسول الله صلي الله عليه وسلم عريانا يجر ثوبه، والله ما رأيته عريانا قبله ولا بعده، فاعتنقه وقبّله.

سنن الترمذي، ج 5، ص76، ح 2732 . قال الترمذي : هذا حديث حسن .

اين پيغمبري كه از فرهنگ اهل سنت برخاسته است، با پيغمبري كه در مكتب اهل بيت به آن معتقد هستند، زمين تا آسمان تفاوت دارد.

امام در مذهب اهل سنت با امام مذهب شيعه زمين تا آسمان تفاوت دارد. امامي كه شيعه قائل است:

إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ. البقره (2) 124.

نمي تواند در تمام دوران عمرش، حتي در طفوليتش، طرفة العيني متلبس به ظلم و شرك باشد؛ ولي امامي كه اهل سنت معتقد است، اگر نستجير بالله بيايد زنا هم بكند، عليه ما حُمّل و عليكم ما حُملّتم. اين نص صريح آن ها در بحث امامت است.

حتي خود خليفة دوم در بارة امام و پيروي از او مي گويد:

يا أبا أمية لعلك ان تخلف بعدي فأطع الامام وإن كان عبدا حبشيا ان ضربك فاصبر وان امرك بأمر فاصبر وان حرمك فاصبر وان ظلمك فاصبر وان امرك بأمر ينقص دينك فقل سمع وطاعة دمي دون ديني.

سن الكبري، بيهقي، ج8، ص159

امام يكي از وظايفش اقامه دين خدا است. امام شيعه در عصمت، اخلاق و سيره همانند پيغمبر است.

انت مني بمنزلة هارون من موسي الا أن لانبي بعدي.

امام در نزد شيعه تمام مقام پيغمبر، غير از اخذ وحي و نبوت را دارا است.

در مسائل فقهي هم روي هر مسأله اي كه انگشت بگذاريم، تفاوت دارند، روزه آن ها با روزه شيعه تفاوت دارد، وضوي آن ها با وضوي شيعه تفاوت دارد، نماز آن ها با نماز شيعه تفاوت دارد، حج آن ها با حج شيعه تفاوت دارد.

اين تفاوت ها تفاوت ظاهري نيست؛ بلكه تفاوت اساسي است؛ مثلاً شيعه معتقد است كه اگر كسي طواف نساء انجام ندهد، براي هميشه همسرش به او حرام است. اهل سنت اصلا عقيده اي به طواف نساء ندارند.

همچنين در اخلاقيات؛ مثلا در نماز جماعت، شيعه در باره امام جماعت ملاك هايي دارد، مثل اين كه كسي كه هاشمي است مقدم است، عالم بر جاهل مقدم است؛ ولي فقهاي آن ها فتواي داده اند كه هر كسي كه خانمش خوشكل تر است، او بايد امام جماعت باشد. يا اين كه هركس اطول ذكراً هست او بايد امام جماعت باشد.

يا يكي از فقهاي بزرگشان در بحث ديات فتوي داده است كه:

من شق ذكره نصفين فأدخل نصفه في إمرأة و نصفه في إمرأة اخري يجب عليه الغسل دونهما. نعم لو أدخل نصفه في دبرها و نصفه في قبلها يجب عليهما الغسل.

من لفّ ذكره بحريرة وأولجه في فرج ولم ينزل، لا غسل عليه ولا حد علي الأصحّ إن كان في حرام، ولا يفسد به شيء من العبادات، وعن أبي حامد الغزالي المزوري إيجاب ذلك

طبقات الشافعية، ج5، ص143 .

ابن نجيم حنفي متوفاي 970 هـ مي گويد :

ولو لف ذكره بخرقة وأدخله، إن وجد حرارة الفرج واللذة، يفسد (اي الحج ) و إلا فلا .

البحر الرائق، ج3، ص16، چاپ دار المعرفه بيروت .

زنده باد به اين فقه.

منشأ اصلي اختلاف ميان اهل سنت و پيروان اهل بيت عليهم السلام:

نبي مكرم اسلام صلي الله عليه و آله وسلم مي فرمايد:

أهل بيتي أمان لاهل الارض كما أن النجوم أمان لأهل السماء

بحار الانوار، علامه مجلسي، ج 36، ص291. و در همان صفحه نقل مي كند:

النجوم أمان لأهل السماء، و أهل بيتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهبت النجوم أتي أهل السماء ما يكرهون وإذا ذهب أهل بيتي أتي أهل الأرض ما يكرهون .

حاكم نيشابوري نقل مي كند:

قال رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم النجوم أمان لاهل الارض من الغرق وأهل بيتي أمان لامتي من الاختلاف فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس * هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه.

المستدرك، الحاكم النيسابوري، ج 3، ص 149.

اين حديث به شرط مسلم و بخاري صحيح است. در نتيجه هرجا كه كسي از اهل بيت عليهم السلام خارج شد، نتيجه اش اين مي شود.

ابوحنيفه مي گويد:

من استأجر امرأة ليزني بها فلا دية له.

اين فتواي ابوحنيفه و مورد عمل آن ها است. ابن قدامه در المغني اين فتوي

( فصل ) وإذا استأجر امرأة لعمل شئ فزني بها أو استأجرها ليزني بها وفعل ذلك أو زني بامرأة ثم تزوجها أو اشتراها فعليهما الحد وبه قال أكثر أهل العلم وقال أبو حنيفة لا حد عليهما في هذه المواضع لأن ملكه لمنفعتها شبهة دارئة للحد ولا يحد بوطئ امرأة هو مالك لها ولنا عموم الآية والاخبار ووجود المعني المقتضي لوجوب الحد، وقولهم ان ملكه منفعتها شبهة ليس بصحيح فإنه إذا لم يسقط عنه الحد ببذلها نفسها له ومطاوعتها إياه فلان لا يسقط بملكه نفع محل آخر أولي، وما وجب الحد عليه بوطئ مملوكته وإنما وجب بوطئ أجنبية فتغير حالها لا يسقطه كما لو ماتت...

المغني، عبد الله بن قدامه، ج 10، ص 194 .

را مي آود و شروع مي كند به حمله كردن به ابوحنيفه. سرخسي هم در المبسوط

. ... فهو كما لو وجدها نائمة علي فراشه وكما لا يسقط الحد هناك بظنه فكذلك هنا ( قال ) رجل استأجر امرأة ليزني بها فزني بها فلا حد عليهما في قول أبي حنيفة وقال وأبو يوسف ومحمد والشافعي رحمهم الله تعالي عليهما الحد لتحقق فعل الزنا منهما فان الاستئجار ليس بطريق لاستباحة البضع شرعا فكان لغوا بمنزلة ما لو استأجرها للطبخ أو الخبز ثم زني بها...

المبسوط، السرخسي، ج 9، ص 58 .

و ابن عابدين در كتاب رد المختار آن را نقل كرده اند.

البته آن چيزهايي كه مرحوم شيخ مفيد نقل كرده كه:

من لفّ ذكره ثم ادخل فلا اثم عليه...

در كتاب هاي فعلي احناف اين مطلب يافت نمي شود ؛ ولي چون به وثاقت شيخ مفيد اعتماد داريم، مطمئن هستيم كه در كتاب هاي آن زمان بوده و شيخ مفيد آن را ديده است .

اهل سنت بعد از پيامبر، مرجعيت سياسي، علمي، اقتصادي، اخلاقي و... همه را به صحابه داده اند

وقد رضي رسول الله صلي الله عليه وسلم لأمته باتباع أصحابه حيث قال أصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم وقد اجتهدوا وقاسوا ووطئوا طرق الاجتهاد فكانت السنة والإجماع والقياس مستندة إلي تبيان الكتاب ولم يضر ما في البعض من الخفاء في كونه تبيانا فإن المبالغة باعتبار الكمية دون الكيفية.

دليل آن ها نيز اين حديث جعلي است:

اصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم، اهتديتم.

شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج20، ص11 و شرح مسند ابي حنيفه، ملاعلي قاري، ص328 و تفسير الثعلبي، ج3، ص334 و تفسير الرازي، الرازي، ج2، ص5 و ج27، ص267 و...

اين روايت دو سند دارد كه در سند اول، جعفر بن عبدالواحد هاشمي است كه امام ذهبي در باره اش مي گويد : كان يضع الاحاديث و من بلاياه «أصحابي كالنجوم». (ميزان الاعتدال، ج1، ص413) يعني او حديث جعل مي كرد و از گرفتاري هاي او جعل حديث أصحابي كالنجوم است. دار قطني نيز او را وضّاع و جعل كنند حديث مي داند . (همان) احاديث او را «لا اصل لها» و «باطلة، موضوعة» خوانده اند . (لسان الميزان، ج2، ص149)

در سند دوم آن حمزة بن أبي حمزة الجزري است كه جعل حديث مي كرد. ابن عدي در باره او مي گويد : تمام احاديثي كه او نقل مي كند، موضوع و مجعول است . روايت اصحابي كالنجوم از جعليات او است . ابن معين او را «بي ارزش» و بخاري او را «منكَر الحديث» خوانده است. (ميزان الاعتدال، ج1، ص606)

به قول يكي از اساتيد حوزه:

ان الصحابة مراجع الامة بعد النبي و ليس يعدل عنهم الي الابد.

ولي شيعه با حديث:

اني تارك فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتي اهل بيتي.

وبهذا الاسناد قال قال رسول الله " ص " كأني قد دعيت فأجبت واني تارك فيكم الثقلين أحدهما أكبر من الآخر كتاب حبل ممدود من السماء إلي الأرض وعترتي أهل بيتي فانظروا كيف تخلفوني فيهما

مرجعيت را به اهل بيت عليهم السلام داده است.

عمده اختلاف ما با اهل سنت، بحث مرجعيت اهل بيت عليهم السلام يا مرجعيت صحابه است. اين نخستين ماده افتراق و سر منشأ تمامي اختلافات ميان شيعه و سني است. شما اگر از يك سني سؤال كني كه چرا ابوبكر خليفه است؟ مي گويد كه صحابه او را معين كرده است. چرا مي گوييد كه متعه حرام است، قرآن صراحت دارد بر حليّت متعه؟ مي گويد كه صحابه گفته است. آن ها در تمام مسائل فقهي شان و تمام عقايد شان را بر مرجعيت صحابه استناد مي كنند.





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English