2019 November 18 - دوشنبه 27 آبان 1398
گذري بر علم غيب امام هادي عليه السلام
کد مطلب: ١٢٨٠٩ تاریخ انتشار: ٢٦ مرداد ١٣٩٨ - ١١:٤٠ تعداد بازدید: 238
مقالات » عمومي
جدید
گذري بر علم غيب امام هادي عليه السلام

 

علم غيب و خبر از آنچه که عيان نيست، منحصر در خداوند مي باشد که با اذن الهي به اولياء الهي که سرآمد آن پيامبران و امامان معصوم عليهم السلام مي باشند، داده شده است. اساسا خبر از گذشته و آينده و آنچه که بقيه از آن خبر ندارند مساله اي مهمي بوده که شايستگي آن عمومي نيست و از طرفي اهميت آن در راستاي اثبات ادعا و يا نشانه اي براي صاحب آن حائز اهميت است. اهل بيت عصمت و طهارت صلوات الله عليهم اجمعين از آنجائي که انتخاب شده الهي مي باشند، داراي علم غيب بوده و اين مساله در منظومه فکري – اعتقادي شيعه عقيده اي مسلم بوده و مجالي براي انکار و ترديد نيست. وجود مقدس امام هادي صلوات الله عليه نيز اخبار غيبي که از آن حضرت در منابع متعدد درج شده است، حاکي از علم بي نظير ايشان داشته و اتصال منبع علم آن حضرت به فيض الهي را به اثبات مي رساند. در اين نوشته به نحو اختصار به برخي از روايات پيرامون علم غيب امام هادي عليه السلام و اخبار ايشان مورد بررسي قرار خواهد گرفت که علم آن حضرت در اين نوشته به چهار بخش تقسيم بندي مي شود: 

1.علم نسبت به درون افراد؛

2.علم نسبت به درون رحم؛

3.علم نسبت به وقايع حال؛

4.علم به وقايع آينده. 

1.علم نسبت به درون افراد

از آنجائي که امام معصوم عليه السلام به مانند پدري مهربان است و با همه افراد رفتار يکساني دارد، نسبت به مشکلات و درگيري افراد آگاهي دارد که امام هادي عليه السلام نيز در موارد متعددي از درون افراد و آنچه که در باطن آنان بوده است خبر داده اند که به برخي از موارد اشاره مي شود: 

الف: شفاي فردي از اهالي سامراء

ابوهاشم جعفري، داستان فردي از اهالي سامراء که بيماري برص داشته و به محضر امام هادي سلام الله عليه مشرف شده بود و به سبب دعاي حضرت شفا يافت را چنين بيان کرده است:

قَالَ أَبُو هَاشِمٍ الْجَعْفَرِيُّ إِنَّهُ ظَهَرَ بِرَجُلٍ مِنْ أَهْلِ سُرَّ مَنْ رَأَى بَرَصٌ فَتَنَغَّصَ عَيْشُهُ فَأَشَارَ إِلَيْهِ أَبُو عَلِيٍّ الْفِهْرِيُّ بِالتَّعَرُّضِ لِأَبِي الْحَسَنِ وَ أَنْ يَسْأَلَهُ الدُّعَاءَ فَجَلَسَ لَهُ يَوْماً فَرَآهُ فَقَامَ إِلَيْهِ فَقَالَ تَنَحَّ عَافَاكَ اللَّهُ وَ أَشَارَ إِلَيْهِ بِيَدِهِ تَنَحَّ عَافَاكَ اللَّهُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَانْخَذَلَ وَ لَمْ يَجْسُرْ أَنْ يَدْنُوَ مِنْهُ فَانْصَرَفَ وَ لَقِيَ الْفِهْرِيَّ وَ عَرَّفَهُ مَا قَالَ لَهُ قَالَ قَدْ دَعَا لَكَ قَبْلَ أَنْ تَسْأَلَهُ فَاذْهَبْ فَإِنَّكَ سَتُعَافَى فَذَهَبَ وَ أَصْبَحَ وَ قَدْ بَرَأَ.

الراوندي، قطب الدين (متوفاى573هـ)، الخرائج والجرائح، ج1، ص399، تحقيق ونشر: مؤسسة الإمام المهدي عليه السلام ـ قم، الطبعة: الأولى، 1409هـ.

الإربلي، أبي الحسن علي بن عيسي بن أبي الفتح (متوفاى693هـ)، كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج3، ص187، ناشر: دار الأضواء ـ بيروت، الطبعة الثانية، 1405هـ ـ 1985م.

ابو هاشم جعفري نقل کرده است که مردي از اهالي سامراء دچار بيماري برص شد و زندگي بر او سخت گرديد. ابو علي فهري به او اشاره کرد که به نزد ابي الحسن [امام هادي سلام الله عليه] برو و از ايشان طلب دعا کن. روزي که امام نشسته بود، آن مرد را ديد که به نزد آن حضرت رفت، امام به او فرمود: دور شو که خداوند تو را عافيت دهد و به دست خود اشاره فرمودند و سه بار فرمودند: خداوند به تو عافيت بدهد. او نشست و نتوانست به ايشان نزديک شود و سپس برگشت. وقتي ابوعلي فهري را ملاقات کرد، کلام امام را به او گفت، ابو علي به آن فردِ اهل سامراء گفت: قبل از اينکه از او درخواست دعا کني، براي تو دعا کرد. برو که به زودي خوب مي شوي. آن فرد برگشت و صبح کرد در حالي که از اين بيماري خود خوب شده بود. 

از آنجائي که در اين روايت، ابوعلي فهري دستور به رفتن آن شخص به نزد امام هادي عليه السلام را مي دهد و با توجه به بافت جمعيت سامراء که از مخالفان اهل بيت عليهم السلام بوده اند، برداشت مي شود که آن فرد از شيعيان نبوده وگرنه شيعيان ارتباط خوبي با اهل بيت عليهم السلام داشته و حداقل مي دانستند که اهل بيت عليهم السلام هستند که به برکت دعاي آنان، مريض شفا پيدا مي کند و با اين دو قرينه، ظاهرا فرد غير شيعي بوده است که به برکت دعاي امام هادي سلام الله عليه و قبل از اينکه آن فرد طلب دعا کند، امام براي او دعا کردند و از مريضي رهايي يافت. آري رفتن به درگاه اهل بيت عليهم السلام چه در حال حيات و چه بعد از شهادتشان، اعتقاد و مذهب نمي شناسد و عنايات آن بزرگواران شامل حال همه خواهد شد. 

ب: خبر از عقيده واقفي جعفر بن قاسم

سعيد بن سهيل به همراه جعفر بن قاسم در سامراء بود که با امام هادي عليه السلام ملاقات کرده است که امام از عقيده واقفي او خبر داده است چنان چه آمده است:

أَبُو الْحُسَيْنِ سَعِيدُ بْنُ سُهَيْلٍ الْبَصْرِيُّ وَ كَانَ يُلَقَّبُ بِالْمَلَّاحِ قَالَ: وَ كَانَ يَقُولُ بِالْوَقْفِ جَعْفَرُ بْنُ الْقَاسِمِ الْهَاشِمِيُّ الْبَصْرِيُّ وَ كُنْتُ مَعَهُ بِسُرَّمَنْ‏رَأَى إِذْ رَآهُ أَبُو الْحَسَنِ فِي بَعْضِ الطُّرُقِ فَقَالَ لَهُ إِلَى كَمْ هَذِهِ النَّوْمَةُ أَ مَا آنَ لَكَ أَنْ تَنْتَبِهَ مِنْهَا فَقَالَ لِي جَعْفَرٌ سَمِعْتَ مَا قَالَ لِي عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ قَدْ وَ اللَّهِ وَقَعَ فِي قَلْبِي شَيْ‏ءٌ.

الطبرسي، أبي علي الفضل بن الحسن (متوفاى548 ق)، إعلام الورى بأعلام الهدى، ج2، ص123، تحقيق و نشر: تحقيق مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث ـ قم، الطبعة : الأولى، 1417هـ .

ابوالحسين سعيد بن سهيل بصري که به ملاح مشهور بوده است مي گويد: با جعفر بن قاسم هاشمي بصري که قائل به عقيده وقف بود، در سامراء بوديم که ابوالحسن [امام هادي عليه السلام] او را در مسيري ديد و به وي فرمود: تا کي در اين خواب غفلت خواهي ماند؟ آيا وقت آن نرسيده تا نسبت به آن [عقيده] بيدار شوي؟ سعيد بن سهيل مي گويد: جعفر بن قاسم به من گفت: شنيدي علي بن محمد به من چه گفت؟ به خدا قسم من نسبت به او چيزي در قلبم بود [و به امامت او اعتقاد نداشتم]. 

در اين روايت نيز امام هادي سلام الله عليه از عقيده آن فرد به وي گوشزد کردند به نحوي که خود او از اين خبر دادن امام تعجب مي کند و اعتراف مي کند که من نسبت به امام عقيده اي نداشتم. 

2.علم نسبت به درون رحم

يکي ديگر از آگاهي هاي غيبي امام هادي سلام الله عليه، خبر از بچه اي است که درون شکم بوده است چنان چه ايوب بن نوح قضيه را چنين بيان مي کند:

و حدث الحميري قال: حدثني أيوب بن نوح قال: كتبت الى أبي الحسن عليه السلام: ان لي حملا و أسأله ان يدعو الله أن يجعله لي ذكرا فوقع لي: سمه محمدا، فولد لي ابن سميته محمدا.

المسعودي، ابي الحسن علي بن الحسين بن علي، (متوفاي 346 هـ)، اثبات الوصية، ص237، ناشر: دار الأضواء، لبنان -بيروت، الطبعة: الثانية،  1409 هـ - 1988م.

ايوب بن نوح نقل کرده است که به ابي الحسن [امام هادي] عليه السلام نامه اي نوشتم و عرض کردم: حملي دارم و از ايشان خواستم از خدا بخواهد که آن حمل را برايم پسر قرار دهد، آن حضرت در جواب من نوشت: نام او را محمد بگذار، [بعدا] پسري برايم به دنيا آمد و نام او را محمد گذاشتم. 

با توجه در متن اين گزارش، ايوب بن نوح فقط جريان حمل را به حضرت گفته بود در حالي که امام فرمودند که پسري براي تو به دنيا مي آيد که علم غيب آن حضرت را به اثبات مي رساند. 

3.علم نسبت به وقايع حال

علم امام از وقايع و رخ داد هاي حال نيز يکي ديگر از جلوه هاي علمي آن حضرت است که به دو مورد اشاره مي شود. 

الف: فرستاده متوکل و انجير ها

خادم امام هادي عليه السلام قضيه انجير هاي متوکل و فرستاده او را چنين بيان کرده است:

لَمَّا وَرَدَ بِهِ عليه السلام سُرَّ مَنْ رَأَى كَانَ الْمُتَوَكِّلُ بَرّاً بِهِ وَ وَجَّهَ إِلَيْهِ يَوْماً بِسَلَّةٍ فِيهَا تِينٌ فَأَصَابَ الرَّسُولُ الْمَطَرَ فَدَخَلَ إِلَى الْمَسْجِدِ ثُمَّ شَرِهَتْ نَفْسُهُ إِلَى التِّينِ فَفَتَحَ السَّلَّةَ وَ أَكَلَ مِنْهَا فَدَخَلَ وَ هُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فَقَالَ لَهُ بَعْضُ خَدَمِهِ مَا قِصَّتُكَ فَعَرَفَهُ الْقِصَّةَ قَالَ لَهُ أَ وَ مَا عَلِمْتَ أَنَّهُ قَدْ عَرَفَ خَبَرَكَ وَ مَا أَكَلْتَ مِنْ هَذَا التِّين‏.

ابن شهر آشوب، رشيد الدين أبي عبد الله محمد بن علي السروي المازندراني (متوفاى588هـ)، مناقب آل أبي طالب، ج3، ص517، تحقيق: لجنة من أساتذة النجف الأشرف، ناشر: المكتبة والمطبعة الحيدرية، 1376هـ ـ 1956م.

هنگامي که امام هادي عليه السلام را به سامراء آوردند، متوکل [در ابتداي ورود ايشان] نسبت به آن حضرت نيکوکاري مي کرد و به ايشان توجه مي کرد. روزي يک سطل انجير براي امام فرستاد. فرستاده او در راه، با باران مواجه شد و وارد مسجدي شد. او ميل زيادي به انجير پيدا کرد و درب سطل را باز کرد و از آن انجير ها خورد. وي هنگامي که بر امام وارد شد، ايشان در حال نماز بودند. يکي از خدمتکاران امام به او گفت: جريان تو چيست؟ قضيه را براي او گفت، آن غلام به فرستاده متوکل گفت: ايشان [امام هادي سلام الله عليه] قضيه تو را دانسته و مي داند از اين انجير خورده اي [و لازم نيست براي ايشان بيان کني]. 

اين مساله نيز در اين گزارش به خوبي بيان شده است که حتي غلام آن حضرت نيز در جريان بود که امام علم غيب به اين مساله داشته و آنچه را که آن فرستاده در صدد بيانش بود، امام مطلع است. 

ب: پسرت زنده مي ماند

يکي از محبين و شيعيان امام هادي عليه السلام از دستگيري فرزندش توسط دشمنان مکتب اهل بيت عليهم السلام به شدت در اضطراب و نا آرامي بود که امام به وي خبر دادند که فرزندش به صحت و سلامت به نزد او بر مي گردد:

أَنَّهُ أَتَى النَّقِيَّ عليه السلام رَجُلٌ خَائِفٌ وَ هُوَ يَرْتَعِدُ وَ يَقُولُ إِنَّ ابْنِي أُخِذَ بِمَحَبَّتِكُمْ وَ اللَّيْلَةَ يَرْمُونَهُ مِنْ مَوْضِعِ كَذَا وَ يَدْفِنُونَهُ تَحْتَهُ قَالَ فَمَا تُرِيدُ قَالَ مَا يُرِيدُ الْأَبَوَانِ فَقَالَ عليه السلام لَا بَأْسَ عَلَيْهِ اذْهَبْ فَإِنَّ ابْنَكَ يَأْتِيكَ غَداً فَلَمَّا أَصْبَحَ أَتَاهُ ابْنُهُ فَقَالَ يَا بُنَيَّ مَا شَأْنُكَ فَقَالَ لَمَّا حُفِرَ الْقَبْرُ وَ شَدُّوا لِي الْأَيْدِيَ أَتَانِي عَشْرُ أَنْفُسٍ مُطَهَّرَةٍ عَطِرَةٍ وَ سَأَلُوا عَنْ بُكَائِي فَذَكَرْتُ لَهُمْ فَقَالُوا لَوْ جُعِلَ الطَّالِبُ مَطْلُوباً تُجَرِّدُ نَفْسَكَ وَ تَخْرُجُ وَ تَلْزَمُ تُرْبَةَ النَّبِيِّ ص قُلْتُ نَعَمْ فَأَخَذُوا الْحَاجِبَ فَرَمَوْهُ مِنْ شَاهِقِ الْجَبَلِ وَ لَمْ يَسْمَعْ أَحَدٌ جَزَعَهُ وَ لَا رَآنِي الرِّجَالُ وَ أَوْرَدُونِي إِلَيْكَ وَ هُمْ يَنْتَظِرُونَ خُرُوجِي إِلَيْهِمْ‏وَ وَدَّعَ أَبَاهُ وَ ذَهَبَ فَجَاءَ أَبُوهُ إِلَى الْإِمَامِ وَ أَخْبَرَهُ بِحَالِهِ فَكَانَ الْغَوْغَاءُ تَذْهَبُ وَ تَقُولُ وَقَعَ كَذَا وَ كَذَا وَ الْإِمَامُ يَتَبَسَّمُ وَ يَقُولُ إِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ مَا نَعْلَمُ.

ابن شهر آشوب، رشيد الدين أبي عبد الله محمد بن علي السروي المازندراني (متوفاى588هـ)، مناقب آل أبي طالب، ج3، ص518، تحقيق: لجنة من أساتذة النجف الأشرف، ناشر: المكتبة والمطبعة الحيدرية، 1376هـ ـ 1956م.

مردى خدمت امام  هادي عليه السلام رسيد، لرزه تمام پيكر او را گرفته بود و عرض کرد: پسرم را به جرم محبت شما گرفته ‏اند، امشب او را از بالاى فلان محل پرت خواهند كرد و در همان پائين، بدنش را دفن مى ‏كنند. امام عليه السلام فرمود: منظورت چيست و چه درخواستي دارى؟ آن مرد عرض كرد: پدر و مادر چه مي خواهند؟ امام فرمود: برو، پسرت سالم خواهد ماند، فردا صبح پيش تو خواهد آمد.

فردا صبح پسرش آمد، پدر پرسيد: پسر چه شد؟ گفت: همين كه قبر را كندند و آماده شد و دست‏هاى مرا نيز بستند، ديدم ده نفر كه بوى خوش از آن‏ها استشمام مي شد و سر و وضعى پاك و پاكيزه داشتند، آمدند. پرسيدند چرا گريه مى ‏كنى؟ جريان خود را براى آنها نقل كردم. گفتند اگر ما به جاى تو، همان شخصى كه مي خواهد تو را بياندازد، قرار بدهيم و تو آزاد شوى، حاضرى بروى مدينه ساكن شوي؟ گفتم: آرى.

آن ده نفر مأمور را گرفتند و از بالاى كوه پرت كردند بطورى كه كسى صداى او را نشنيد و آن مردان نيز مرا نديدند، آنها مرا اينجا آوردند و منتظرند كه من برگردم. پسر از پدر خود وداع كرد و رفت.

پدر خدمت امام عليه السلام رسيد و جريان را عرض كرد که مردمِ بى ‏اطلاع مي گفتند: فلان كس افتاده و چنين و چنان شد، امام عليه السلام تبسم مي كرد و ‏فرمود: اينها آنچه را که ما مي دانيم، خبر ندارند. 

در اين گزارش نيز امام آنچه از نگراني آن پدر به وجود آمده بود رفع نگراني کردند و اتفاقا همان طوري که امام فرمودند، پسر آن مرد سالم ماند و هيچ بلايي به او نرسيد. 

4.علم به آينده

دسته اي از روايات گزارش شده پيرامون علم امام هادي سلام الله عليه، مرتبط به اخبار غيبي آن حضرت پيرامون آينده مي باشد که به برخي از موارد اشاره مي شود: 

الف: رهايي از زندان متوکل

کان عَلِيُّ بْنُ جَعْفَرٍ وَكِيلًا لِأَبِي الْحَسَنِ عليه السلام وَ كَانَ رَجُلًا مِنْ أَهْلِ هُمَيْنِيَا، قَرْيَةٌ مِنْ قُرَى سَوَادِ بَغْدَادَ، فَسَعَى بِهِ إِلَى الْمُتَوَكِّلِ، فَحَبَسَهُ فَطَالَ حَبْسُهُ، وَ احْتَالَ مِنْ قِبَلِ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ خَاقَانَ بِمَالٍ ضَمِنَهُ عَنْهُ ثَلَاثَةَ آلَافِ دِينَارٍ، وَ كَلَّمَهُ عُبَيْدُ اللَّهِ، فَعَرَضَ جامعه [حَالَهُ‏] عَلَى الْمُتَوَكِّلِ، فَقَالَ يَا عُبَيْدَ اللَّهِ لَوْ شَكَكْتُ فِيكَ لَقُلْتُ إِنَّكَ رَافِضِيٌّ! هَذَا وَكِيلُ فُلَانٍ وَ أَنَا عَلَى قَتْلِهِ، قَالَ فَتَأَدَّى الْخَبَرُ إِلَى عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ، فَكَتَبَ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ عليه السلام: يَا سَيِّدِي اللَّهَ اللَّهَ فِيَّ، فَقَدْ وَ اللَّهِ خِفْتُ أَنْ أَرْتَابَ! فَوَقَّعَ فِي رُقْعَتِهِ: أَمَّا إِذَا بَلَغَ بِكَ الْأَمْرُ مَا أَرَى فَسَأَقْصِدُ اللَّهَ فِيكَ! وَ كَانَ هَذَا فِي لَيْلَةِ الْجُمُعَةِ فَأَصْبَحَ الْمُتَوَكِّلُ مَحْمُوماً فَازْدَادَتْ عِلَّتُهُ حَتَّى صُرِخَ عَلَيْهِ يَوْمَ الْإِثْنَيْنِ، فَأَمَرَ بِتَخْلِيَةِ كُلِّ مَحْبُوسٍ عُرِضَ عَلَيْهِ اسْمُهُ حَتَّى ذَكَرَ هُوَ عَلِيَّ بْنَ جَعْفَرٍ، فَقَالَ لِعُبَيْدِ اللَّهِ لِمَ لَمْ تَعْرِضْ عَلَيَّ أَمْرَهُ فَقَالَ لَا أَعُودُ إِلَى ذِكْرِهِ أَبَداً، قَالَ خَلِّ سَبِيلَهُ السَّاعَةَ وَ سَلْهُ أَنْ يَجْعَلَنِي فِي حِلٍّ! فَخَلَّى سَبِيلَهُ، وَ صَارَ إِلَى مَكَّةَ بِأَمْرِ أَبِي الْحَسَنِ عليه السلام فَجَاوَرَ بِهَا، وَ بَرَأَ الْمُتَوَكِّلُ مِنْ عِلَّتِهِ.

الطوسي، الشيخ الطائفة أبى جعفر،‌ محمد بن الحسن بن علي بن الحسين (متوفاي 460هـ)، اختيار معرفة الرجال المعروف برجال الكشي، ج2، ص865، تصحيح وتعليق: المعلم الثالث ميرداماد الاستربادي، تحقيق: السيد مهدي الرجائي، ناشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام ، قم، تاريخ الطبع: 1404 ه‍ .

علي بن جعفر وكيل امام هادى عليه السلام و از اهالى همينيا كه روستايي از اطراف بغداد است، بود. نزد متوكل از او سخن چينى كردند که زندانيش كرد. مدت زيادى در زندان بود تا بالاخره براى نجات خود حواله ‏اى را به مبلغ سه هزار دينار از عبد الرحمن بن خاقان قبول كرد. عبيد اللّه بن يحيى بن خاقان (وزير متوكل) در مورد خلاصى او با متوكل صحبت كرد.

متوكل در جواب گفت: اشتباه نكرده باشم تو خود رافضى هستى اين مرد وكيل ابو الحسن هادى است كه من در فكر كشتن او هستم.

خبر به علي بن جعفر رسيد، نامه ‏اى براى حضرت  نوشت و عرض كرد آقايم شما را به خدا سوگند جان مرا نجات دهيد به خدا قسم مي ترسم [درباره شما] دچار ترديد شوم. حضرت در جواب نامه ‏اش نوشت: اينك كه كار به اينجا رسيد، به زودى از خداوند خواهم خواست [که آزاد شوي] و آن شب، شب جمعه بود.

فردا صبح متوكل مريض شد به طورى که بيماريش شدت يافت، روز دوشنبه خانواده ‏اش كنار بالين او به آه و ناله پرداختند. دستور داد هر زندانى كه نامش را مى ‏برد، آزادش كنند. خودش نام على بن جعفر را برد و به عبيد اللَه گفت: چرا وضع او را برايم نگفتى، عبيد اللَّه در جواب گفت: ديگر من اسم او را نخواهم برد [چنان چه يک بار نام او را برده و متهم به رافضي گري شده بود]، متوكل دستور داد او را فورى آزادش كنند و از عبيد اللّه خواست كه بگويد او را حلال كند. از زندان خلاص شد و به دستور امام مجاور مكه گرديد و متوکل نيز از بيماري اش خوب شد. 

در اين گزارش نيز چنان چه امام در پاسخ علي بن جعفر مرقوم فرموده بودند، وي از زندان نجات يافت و هيچ آسيبي از طرف متوکل که قصد کشتن او را داشت، متوجهش نشد. 

ب: پيش بيني تگرگ

يحيي بن هرثمه که متوکل او را احضار کرده و وي را مامور آوردن امام هادي سلام الله عليه از مدينه به سامراء بوده است، قضيه اي عجيب که حاکي از علم آن حضرت بوده است را چنين بيان کرد است:

يَحْيَى بْنِ هَرْثَمَةَ قَالَ: دَعَانِي الْمُتَوَكِّلُ فَقَالَ اخْتَرْ ثَلَاثَمِائَةِ رَجُلٍ مِمَّنْ تُرِيدُ وَ اخْرُجُوا إِلَى الْكُوفَةِ فَخَلِّفُوا أَثْقَالَكُمْ فِيهَا وَ اخْرُجُوا عَلَى طَرِيقِ الْبَادِيَةِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَأَحْضِرُوا عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضَا عليهم السلام إِلَى عِنْدِي مُكَرَّماً مُعَظَّماً مُبَجَّلًا. قَالَ فَفَعَلْتُ وَ خَرَجْنَا وَ كَانَ فِي أَصْحَابِي قَائِدٌ مِنَ الشُّرَاةِ وَ كَانَ لِي كَاتِبٌ يَتَشَيَّعُ وَ أَنَا عَلَى مَذْهَبِ الْحَشْوِيَّةِ وَ كَانَ ذَلِكَ الشَّارِي يُنَاظِرُ ذَلِكَ الْكَاتِبَ وَ كُنْتُ أَسْتَرِيحُ إِلَى مُنَاظَرَتِهِمَا لِقَطْعِ الطَّرِيقِ. فَلَمَّا صِرْنَا إِلَى وَسَطِ الطَّرِيقِ قَالَ الشَّارِي لِلْكَاتِبِ أَ لَيْسَ مِنْ قَوْلِ صَاحِبِكُمْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ إِنَّهُ لَيْسَ مِنَ الْأَرْضِ بُقْعَةٌ إِلَّا وَ هِيَ قَبْرٌ أَوْ سَتَكُونُ قَبْراً. فَانْظُرْ إِلَى هَذِهِ الْبَرِّيَّةِ أَيْنَ مَنْ يَمُوتُ فِيهَا حَتَّى يَمْلَأَهَا اللَّهُ قُبُوراً كَمَا تَزْعُمُونَ قَالَ فَقُلْتُ لِلْكَاتِبِ أَ هَذَا مِنْ قَوْلِكُمْ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ صَدَقَ أَيْنَ مَنْ يَمُوتُ فِي هَذِهِ الْبَرِّيَّةِ الْعَظِيمَةِ حَتَّى تَمْتَلِئَ قُبُوراً وَ تَضَاحَكْنَا سَاعَةً إِذِ انْخَذَلَ الْكَاتِبُ فِي أَيْدِينَا. قَالَ وَ سِرْنَا حَتَّى دَخَلْنَا الْمَدِينَةَ فَقَصَدْتُ بَابَ أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضَا عليهم السلام فَدَخَلْتُ إِلَيْهِ فَقَرَأَ كِتَابَ الْمُتَوَكِّلِ فَقَالَ انْزِلُوا وَ لَيْسَ مِنْ جِهَتِي خِلَافٌ. قَالَ فَلَمَّا صِرْتُ إِلَيْهِ مِنَ الْغَدِ وَ كُنَّا فِي تَمُّوزَ أَشَدَّ مَا يَكُونُ مِنَ الْحَرِّ فَإِذَا بَيْنَ يَدَيْهِ خَيَّاطٌ وَ هُوَ يَقْطَعُ مِنْ ثِيَابٍ غِلَاظٍ خَفَاتِينَ لَهُ وَ لِغِلْمَانِهِ ثُمَّ قَالَ لِلْخَيَّاط اجْمَعْ عَلَيْهَا جَمَاعَةً مِنَ الْخَيَّاطِينَ وَ اعْمِدْ عَلَى الْفَرَاغِ مِنْهَا يَوْمَكَ هَذَا وَ بَكِّرْ بِهَا إِلَيَّ فِي هَذَا الْوَقْتِ ثُمَّ نَظَرَ إِلَيَّ وَ قَالَ يَا يَحْيَى اقْضُوا وَطَرَكُمْ مِنَ الْمَدِينَةِ فِي هَذَا الْيَوْمِ وَ اعْمَلْ عَلَى الرَّحِيلِ غَداً فِي هَذَا الْوَقْتِ. قَالَ فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَ أَنَا أَتَعَجَّبُ مِنْهُ مِنَ الْخَفَاتِينِ وَ أَقُولُ فِي نَفْسِي نَحْنُ فِي تَمُّوزَ وَ حَرِّ الْحِجَازِ وَ إِنَّمَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَ الْعِرَاقِ مَسِيرَةُ عَشَرَةِ أَيَّامٍ فَمَا يَصْنَعُ بِهَذِهِ الثِّيَابِ ثُمَّ قُلْتُ فِي نَفْسِي هَذَا رَجُلٌ لَمْ يُسَافِرْ وَ هُوَ يُقَدِّرُ أَنَّ كُلَّ سَفَرٍ يُحْتَاجُ فِيهِ إِلَى هَذِهِ الثِّيَابِ وَ أَتَعَجَّبُ مِنَ الرَّافِضَةِ حَيْثُ يَقُولُونَ بِإِمَامَةِ هَذَا مَعَ فَهْمِهِ هَذَا. فَعُدْتُ إِلَيْهِ فِي الْغَدِ فِي ذَلِكَ الْوَقْتِ فَإِذَا الثِّيَابُ قَدْ أُحْضِرَتْ فَقَالَ لِغِلْمَانِهِ ادْخُلُوا وَ خُذُوا لَنَا مَعَكُمْ لَبَابِيدَ وَ بَرَانِسَ ثُمَّ قَالَ ارْحَلْ يَا يَحْيَى فَقُلْتُ فِي نَفْسِي وَ هَذَا أَعْجَبُ مِنَ الْأَوَّلِ أَ يَخَافُ أَنْ يَلْحَقَنَا الشِّتَاءُ فِي الطَّرِيقِ حَتَّى أَخَذَ مَعَهُ اللَّبَابِيدَ وَ الْبَرَانِسَ. فَخَرَجْتُ وَ أَنَا أَسْتَصْغِرُ فَهْمَهُ فَسِرْنَا حَتَّى وَصَلْنَا إِلَى مَوْضِعِ الْمُنَاظَرَةِ فِي الْقُبُورِ ارْتَفَعَتْ سَحَابَةٌ وَ اسْوَدَّتْ وَ أَرْعَدَتْ وَ أَبْرَقَتْ حَتَّى إِذَا صَارَتْ عَلَى رُءُوسِنَا أَرْسَلَتْ عَلَيْنَا بَرَداً مِثْلَ الصُّخُورِ وَ قَدْ شَدَّ عَلَى نَفْسِهِ وَ عَلَى غِلْمَانِهِ الْخَفَاتِينَ وَ لَبِسُوا اللَّبَابِيدَ وَ الْبَرَانِسَ وَ قَالَ لِغِلْمَانِهِ ادْفَعُوا إِلَى يَحْيَى لُبَّادَةً وَ إِلَى الْكَاتِبِ بُرْنُساً وَ تَجَمَّعْنَا وَ الْبَرْدُ يَأْخُذُنَا حَتَّى قَتَلَ مِنْ أَصْحَابِي ثَمَانِينَ رَجُلًا وَ زَالَتْ وَ رَجَعَ الْحَرُّ كَمَا كَانَ. فَقَالَ لِي يَا يَحْيَى انْزِلْ أَنْتَ وَ مَنْ بَقِيَ مِنْ أَصْحَابِكَ لِيُدْفَنَ مَنْ قَدْ مَاتَ مِنْ أَصْحَابِكَ ثُمَّ قَالَ فَهَكَذَا يَمْلَأُ اللَّهُ هَذِهِ الْبَرِّيَّةَ قُبُوراً. قَالَ يَحْيَى فَرَمَيْتُ بِنَفْسِي عَنْ دَابَّتِي وَ عَدَوْتُ إِلَيْهِ فَقَبَّلْتُ رِكَابَهُ وَ رِجْلَهُ وَ قُلْتُ أَنَا أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّكُمْ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ قَدْ كُنْتُ كَافِراً وَ إِنَّنِي الْآنَ قَدْ أَسْلَمْتُ عَلَى يَدَيْكَ يَا مَوْلَايَ قَالَ يَحْيَى وَ تَشَيَّعْتُ وَ لَزِمْتُ خِدْمَتَهُ إِلَى أَنْ مَضَى.

الراوندي، قطب الدين (متوفاى573هـ)، الخرائج والجرائح، ج1، ص393، تحقيق ونشر: مؤسسة الإمام المهدي عليه السلام ـ قم، الطبعة: الأولى، 1409هـ.

يحيى بن هرثمه مي گويد: متوكل مرا خواست و گفت: سي صد نفر از ميان سپاهيان انتخاب كن و به سمت كوفه برويد و بار و وسائل خود را آنجا بگذاريد از راه بيابان، به سوي مدينه رهسپار شويد. على بن محمد بن رضا عليهم السلام را با احترام تمام و تعظيم پيش من بياوريد.

يحيي مي گويد: ما اين دستور را انجام داديم، در ميان سيصد نفر كه من با خود همراه داشتم، يكى از آنها فرماندهي از خوارج بود، منشى و نويسنده من نيز مردى شيعه بود و خودم مذهب حشويه را داشتم [که به راه افتاديم]. در بين راه، آن فرمانده كه داراى مذهب خوارج بود، با منشى من بحث و مناظره مي كرد و منم خوشم مى‏ آمد و براى پيمودن راه، به بحث و مناظره آنها گوش‏ مي دادم.

ميان بيابان [و در بين راه، فرمانده ي] خارجى مذهب به منشى من گفت: مگر نميگوئى على بن ابى طالب فرموده كه هيچ محلى از زمين نيست مگر اينكه يا قبرستان است و يا قبرستان خواهد شد؟ الان چشم به اين بيابان بيانداز، چه كسى اينجا پيدا مى‏شود تا بميرد و اين سرزمين قبرستان شود چنانچه شما مي گوئيد؟! من به منشى گفتم: اين سخن را على بن ابى طالب گفته است؟ گفت: آرى، گفتم اين مرد راست مي گويد، در اين بيابان پهناور چه كسى هست که بميرد تا همه ي آن قبرستان شود؟ ساعتى از مغلوب شدن منشى گذشت، هر دو خنديديم چون جوابى نداشت كه بدهد.

بالاخره به مدينه رسيديم. من خدمت ابو الحسن على بن محمد عليهم السلام رفتم. ايشان نامه متوكل را خواند فرمود: شما استراحت كنيد، خواهم آمد و آن موقع، شدت گرماى تابستان بود.

فردا صبح كه خدمت ايشان رفتم، ديدم خياطى مشغول بريدن پارچه ي ضخيمِ پشمى نمدى است كه بصورت زره و لباس هاي بزرگ زمستاني مي خواهد براى امام و غلامانش بدوزد و به خياط فرمود: چند نفر خياطِ ديگر بياور كه امروز اينها را تمام كنى، فردا همين وقت برايم بياور.

در اين موقع رو به من نموده و فرمود: يحيى، احتياج به هر چه كه داريد، امروز از مدينه تهيه نمائيد كه فردا صبح همين وقت حركت خواهيم كردم. من از خدمت ايشان خارج شدم، و از دوختن اين لباس ها در شگفت بودم و با خود مي گفتم ما اكنون در شدت گرماى تابستان هستيم، آن هم گرماى حجاز، فاصله بين عراق و حجاز را در ده روز طى مي كنيم اين لباسها را براى چه مي خواهد؟ بعد گفتم: اين مرد مسافرت نرفته، خيال مي كند هر مسافرى بايد از اين نوع لباسها نيز همراه داشته باشد و تعجب از رافضى‏ها است كه معتقد به امامت اين مرد هستند، با اين مقدار فهم كه دارد.

فردا صبح همان وقت خدمت ايشان رفتم، ديدم لباسها حاضر است، به غلامان خود فرمود: بياييد و براى ما لباسهاى پشمى و كلاه نمد برداريد سپس رو به من نموده فرمود: آماده حركت باش. با خود گفتم از اين کار ديروزش، بيشتر تعجب کردم، [الان نيز] او خيال مي كند به استقبال سرماى زمستان مي رويم كه اين لباسهاى زمستاني و كلاه هاى نمدي را برمي دارد.

من خارج شدم در حالى كه خيلى به نظرم مردى بى‏اطلاع و كم تجربه آمد. به راه افتاديم تا به همان محلى كه در مورد قبرستان، بين مرد خارجى و منشى من مناظره شده بود، رسيديم. ناگهان ابرى سياه فضاى آسمان را فرا گرفت و رعد و برق برخاست، ابرها بالاى سرما رسيدند، تگرگ هايى مثل تكه سنگ شروع به باريدن كرد.

در اين موقع، امام و غلامانش زره را پوشيدند و روى آن، لباسهاى پشمى و كلاه نمدي را بر سر گذاشتند و فرمود: يكى از لباسهاى پشمى را به يحيى بدهيد و به منشى هم يك كلاه نمد بدهيد. ما گرد هم جمع شديم، چنان تگرگ ما را محاصره كرد كه هشتاد نفر از همراهان من مردند، سپس كم كم هوا صاف شد و گرما بازگشت.

در اين موقع امام رو به من نموده فرمود: پياده شويد و با بقيه ياران خود، آنهائى كه مرده ‏اند را دفن كنيد، اين طور است که خداوند بيابان ها را قبرستان مي كند. از شنيدن سخن امام، خود را از اسب به زير انداخته و دويدم و قدم و ركابش را بوسيدم گفتم: من شهادت مي دهم به وحدانيت خدا و نبوت خاتم انبيا و خلافت و امامت شما خانواده. من تا حالا كافر بودم اينك بدست شما مسلمان شدم آقاى من.

خود يحيى مي گويد: از آن تاريخ، مذهب شيعه را اختيار كردم و خدمت ايشان را غنيمت شمردم تا از دنيا رفت. 

نتيجه:

رهاورد رواياتي که در منابع مختلف حديثي و بعضا تاريخي ذکر شده است، اثبات علم غيب نسبت به امام هادي عليه السلام را در پي دارد که در اين نوشته و به نحو اختصار به برخي از روايات در اين زمينه اشاره گرديد.

 

موفق باشيد

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر

عجل الله تعالي فرجه الشريف





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English