معاويه و ناسزاگويي به امير المؤمنين عليه السلام
يكي از ايرادهايي كه همواره از طرف اهل سنت نسبت به شيعيان رواج داشته و دارد ، ايراد لعن به برخي از اصحاب پيامبر است كه متأسفانه همين امر ، رنجها و مصيبتهاي فراواني را متوجه شيعيان كرده است .
از جمله اثبات كفر، وبه تبع آن حلال بودن خون شيعيان است وتا آنجا پيش رفته اند كه حتي عبد الله بن قدامه مقدسي در كتاب المغني به نقل از فاريابي مينويسد :
من شتم أبا بكر فهو كافر لا أصلي عليه ، قيل له فكيف تصنع به وهو يقول لا إله إلا الله ؟ قال : لا تمسوه بأيديكم ارفعوه بالخشب حتى تواروه في حفرته .
المغنى : ابن قدامه ، ج2 ، ص 419 و الشرح الكبير ، ج10 ، ص 64 و الصارم المسلول ، ابن تيميّة ، ص 575 .
كسى كه أبو بكر را سبّ و شتم كند كافر است ومن بر جنازه او نماز نمىخوانم . سؤال شد: چنين شخصى گوينده «لا إله إلّا اللّه » است ، پس با جنازه او چه كنيم؟ پاسخ داده شد: دست به بدنش نزنيد ، بلكه به وسيله چوب او را برداريد و در ميان خاك پنهان كنيد !
خطيب بغدادي به نقل از ابوزرعه مينويسد :
إذا رأيت الرجل ينتقص أحداً من أصحاب محمد (صلى اللّه عليه وآله) فاعلم أنه زنديق .
الكفاية في علم الرواية ، ج1 ، ص119 ، شماره 140 .
اگر ديدي كه شخصي يكي از اصحاب رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) را مذمت ميكند ، بدان كه او كافر است .
و سرخسي ميگويد :
من طعن فيهم فهو ملحد ، منابذ للاسلام ، دواؤه السيف ، إن لم يتب .
أصول السرخي ، ج2 ، ص134 .
هر كس در باره خلفا سخنى بگويد كه در آن طعن و اعتراض باشد ، ملحد و بىدين است و از مسلمانى خارج شده است ، و دواى درد چنين شخصى اگر توبه نكند ، شمشير است .
و همچنين خطيب بغدادي مينويسد :
عن أبى هريرة قال : سمعت رسول اللّه ( ص ) يقول : إنّ للّه تعالى فى السماء سبعين ألف ملك يلعنون من شتم أبا بكر وعمر .
تاريخ بغداد ، ج5 ، ص 280 .
أبو هريره مىگويد : از پيامبر ( صلي الله عليه وآله وسلم ) شنيدم كه فرمود : هر كس أبو بكر و عمر را سبّ و لعن كند ، هفتاد هزار فرشته در آسمان او را لعنت مىكنند .
اما وقتي سخن از سب و ناسزاگويي معاويه فرزند أبو سفيان ، به امير المؤمنين عليه السلام به ميان ميآيد ، با تعصب تمام از معاويه دفاع ميكنند و سنت زشتي را كه وي بنيانگذاري كرده است ، با هزار ترفند ، توجيه ميكنند .
چگونه است كه سب و ناسزاگويي به امير المؤمنين بر بالاي منابر ، اشكالي ندارد ؛ اما كوچكترين ايراد گيري به ابوبكر سبب كفر و حلال بودن خون ميشود ؟
مگر عليّ بن أبي طالب ( عليه السلام ) از أصحاب و ياران رسول خد ( صلي الله عليه وآله وسلم ) نبود؟
مگر آن حضرت از خلفا و جانشينان پيامبر خدا شمرده نمىشد؟
مگر داماد پيامبر گرامى ( صلي الله عليه وآله وسلم ) و همسر پاره تن آن حضرت نبود ؟
اگر بود ، پس چرا سبّ و لعن على ( عليه السلام ) جنبه شرعى و قانونى به خود مىگيرد و كسي كه به آن حضرت ناسزا گفته است ، «خال المؤمنين» لقب ميگيرد ؟
قضيه ناسزاگويي معاويه به امير المؤمنين عليه السلام و فرماني كه وي در اين باره صادر كرده است و توجيهاتي را كه برخي از علماي اهل سنت در اين باره گفته اند را در ذيل مي خوانيد .
حكم سبّ علي امير المؤمنين از ديدگاه رسول خدا عليهما السلام
قبل از ورود به بحث بايد اين مطلب روشن شود كه نظر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در باره كسي كه امير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام را دشمن بدارد و يا به حضرت ناسزا بگويد چيست ؟ به چند روايت به صورت مختصراشاره مي كنيم :
دشمني با علي ، نشانه نفاق :
مسلم نيشابوري و بسياري ديگر از بزرگان اهل سنت نوشتهاند :
عَنْ عَدِيِّ بْنِ ثَابِتٍ عَنْ زِرٍّ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ : وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ إِنَّهُ لَعَهْدُ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِلَيَّ أَنْ لَا يُحِبَّنِي إِلَّا مُؤْمِنٌ وَلَا يُبْغِضَنِي إِلَّا مُنَافِقٌ .
علي فرمود: قسم به خدايي كه دانه را شكافت و مردمان را آفريد ، اين سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است كه فرمود : مرا جز مؤمن دوست نمىدارد ، و به غير از منافق ، ديگرى با من دشمنى نمىورزد .
صحيح مسلم ، مسلم النيسابوري ، ج 1 ، ص 60 – 61 و فضائل الصحابة ، النسائي ، ص 17 و الديباج على مسلم ، جلال الدين السيوطي ، ج 1 ، ص 93 و المصنف ، ابن أبي شيبة الكوفي ، ج 7 ، ص 494 و كتاب السنة ، عمرو بن أبي عاصم ، ص 584 و السنن الكبرى ، النسائي ، ج 5 ، ص 47 و ج 5 ، ص 137 و صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 15 ، ص 367 – 368 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 12 ، ص 509 و فتح الباري ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 58 و تحفة الأحوذي ، المباركفوري ، ج 10 ، ص 151و ...
قرطبي و بسياري ديگر از بزرگان اهل سنت نوشتهاند :
روي عن جماعة من الصحابة [أبي سعيد الخدري ، جابر بن عبد الله ، عبد الله بن مسعود و...] أنهم قالوا : ما كنا نعرف المنافقين على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم إلا ببغضهم لعلي عليه السلام .
از جمعي از صحابه ؛ از جمله أبو سعيد خدري ، جابر بن عبد الله ، عبد الله بن مسعود و ... نقل شده است كه گفتند : ما در زمان رسول خدا منافقين نمي شناختيم مگر به دشمني با علي عليه السلام .
تفسير القرطبي ، القرطبي ، ج 1 ، ص 267 و الدر المنثور ، جلال الدين السيوطي ، ج 6 ، ص 66 – 67 و نظم درر السمطين ، الزرندي الحنفي ، ص 102 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 42 ، ص 284 – 285 و ج 42 ، ص 285 و ج 42 ، ص 286 و مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) ، أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني ، ص 321 و … .
جنگ با علي ، جنگ با رسول خدا :
احمد بن حنبل و بسياري از بزرگان اهل سنت از أبي هريره و زيد بن ارقم نقل كردهاند كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) جنگ با علي (عليه السلام) را جنگ با خودش اعلام كرده است :
عن أبي هريرة وزيد بن أرقم : نَظَرَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ إِلَى عَلِيٍّ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ وَفَاطِمَةَ فَقَالَ أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ وَسِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ .
أبي هريره و زيد بن ارقم مي گويند : رسول خدا صلي الله عليه وآله به امام علي ، امام حسن ، امام حسين و فاطمه عليهم السلام نگاه كرد و فرمود : من در ستيزم با كسي كه با شما در ستيز باشد ، و آشتي هستم با كسي كه با شما آشتي باشد .
مسند احمد ، الإمام احمد بن حنبل ، ج 2 ، ص 442 و المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 3 ، ص 149 و مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج 9 ، ص 169 و المصنف ، ابن أبي شيبة الكوفي ، ج 7 ، ص 512 و صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 15 ، ص 434 و المعجم الصغير ، الطبراني ، ج 2 ، ص 3 و المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 3 ، ص 40 و موارد الظمآن ، الهيثمي ، ج 7 ، ص 201 و تاريخ بغداد ، الخطيب البغدادي ، ج 7 ، ص 144 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 13 ، ص 218 و ج 14 ، ص 157 و سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 2 ، ص 122 و ج 3 ، ص 257 – 258 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 3 ، ص 45 و ج 5 ، ص 99 و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 8 ، ص 223 و ... .
ناسزا به علي ، ناسزا به رسول خدا :
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْجَدَلِيِّ قَالَ : دَخَلْتُ عَلَى أُمِّ سَلَمَةَ فَقَالَتْ لِي أَيُسَبُّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِيكُمْ قُلْتُ مَعَاذَ اللَّهِ أَوْ سُبْحَانَ اللَّهِ أَوْ كَلِمَةً نَحْوَهَا قَالَتْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ مَنْ سَبَّ عَلِيًّا فَقَدْ سَبَّنِي .
عبد الله جدلي مي گويد : بر ام سلمه وارد شدم ، به من فرمود : آيا كسي در ميان شما هست كه پيامبر خدا صلي الله عليه وآله را سبّ كند ؟ گفتم : پناه بر خدا ... فرمود : از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم شنيدم كه فرمود : هر كس علي (عليه السلام) را سب كند ، به درستي كه مرا سبّ كرده است .
مسند احمد ، الإمام احمد بن حنبل ، ج 6 ، ص 323 و خصائص أمير المؤمنين (ع) ، النسائي ، ص 99 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 42 ، ص 266 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 3 ، ص 634 و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 7 ، ص 391 و المناقب ، الموفق الخوارزمي ، ص 149 و جواهر المطالب في مناقب الإمام علي (ع) ، ابن الدمشقي ، ج 1 ، ص 66
حاكم نيشابوري بعد از حديث ميگويد:
هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه .
المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 3 ، ص 121.
سند اين حديث صحيح است ؛ ولي بخاري و مسلم آن را نياوردهاند .
و هيثمي نيز ميگويد :
رواه أحمد ورجاله رجال الصحيح غير أبى عبد الله الجدلي وهو ثقة .
مجمع الزوائد ، الهيثمي ، ج 9 ، ص 130 .
احمد آن را نقل كرده و راويان آن ، راويان صحيح بخاري هستند ، غير از أبي عبد الله الجدلي كه او مورد اعتماد است .
اذيت كردن امير المؤمنين ، اذيت رسول خدا :
هيثمي در مجمع الزوائد به نقل از سعد بن أبي وقاص مينويسد :
قال: كنت جالساً في المسجد ، أنا ورجلان معي ، فنلنا من علي ، فأقبل رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم غضبان يعرف في وجهه الغضب ، فتعوذت باللّه من غضبه ، فقال: «ما لكم وما لي ؟ من آذى عليّاً فقد آذاني». رواه أبو يعلى والبزاز باختصار ورجال أبي يعلى رجال الصحيح غير محمود بن خداش وقنان، وهما ثقتان.
مجمع الزوائد ، ج9 ، ص129 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج42 ، ص204و البداية والنهاية ، ج7 ، ص383 .
سعد بن أبي وقاص مي گوید من و دو نفر دیگر از همراهانم در مسجد نشسته بودیم ؛ پس به علی جسارت کردیم ؛ رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم با عصبانیت به ما رو کرده در حالیکه خشم ایشان در چهره شان دیده می شد ؛ پس از غضب ایشان به خدا پناه بردم ؛ حضرت فرمودند : با من چه کار دارید ( چرا من را آزار می دهید ؟) هرکس علی را آزار دهد من را آزرده است .
ابو یعلی و بزار این روایت را به صورت خلاصه نقل می کنند و راویان سند ابو یعلی ، راویان اسناد صحیح بخاری است ؛ غیر از محمود بن خداش و قنان و آن دو نیز مورد اطمینان هستند .
أبي بكر احمد بن موسي بن مردويه اصفحاني و نيز علّامة شيخ بها الدين أبو القاسم رافعي مينويسند :
عن جابر الأنصاري عن عمر بن الخطاب ، قال : كنت أجفو عليا ، فلقيني رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) فقال : " إنك آذيتني يا عمر ! " . فقلت : أعوذ بالله ممن آذى رسوله ! قال : " إنك قد آذيت عليا ، ومن آذى عليا فقد آذاني " .
مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) ، أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني ، ص 81 و التدوين في أخبار قزوين ، ج1 ، ص460 ، باب العين في الآباء .
از جابر بن عبد الله الانصاری از عمر بن خطاب روایت شده است که گفت : به علی بدی می کردم ؛ پس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم من را دیده و فرمودند : ای عمر ؛ مرا آزرده ای ؛ گفتم : از دست کسی که رسول خدا را آزرده ، به خدا پناه می برم ؛ حضرت فرمودند : تو علی را آزرده ای و هر کس علی را بیازارد مرا آزرده است .
پيش بيني امیر المؤمنين عليه السلام از سب آن حضرت توسط دشمنانش:
امام علي عليه السلام در نهج البلاغه در يكي از خطبهها از آينده اي نزديك خبر ميدهد كه شخصي مي آيد و به مردم دستور ميدهد كه آن حضرت را سبّ كنندوبيزاري جويند . وحتي از اوصاف ظاهري اين شخص كه سب آن حضرت را در ميان مسلمين رواج خواهد داد ، خبر ميدهد .
در خطبه 61 نهج البلاغه مي فرمايد :
أَمَّا إِنَّهُ سَيَظْهَرُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومِ ، مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ يَأْكُلُ مَا يَجِدُ وَ يَطْلُبُ مَا لَا يَجِدُ، فَاقْتُلُوهُ وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ، أَلَا وَ إِنَّهُ سَيَأْمُرُكُمْ بِسَبِّي وَ الْبَرَاءَةِ مِنِّي، أمَّا السَّبُّ فَسُبُّونِي فَإِنَّهُ لِي زَكَاةٌ وَ لَكُمْ نَجَاةٌ، وَ أَمَّا الْبَرَاءَةُ فَلَا تَتَبَرَّءُوا مِنِّي، فَإِنِّي وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ وَ سَبَقْتُ إِلَى الْإِيمَانِ وَ الْهِجْرَة .
خطبة له عليه السلام (61) قبل أيام من استشهاده .
در ميان شما پس از من مردى گلو گشاد و شكم برآمدهاى قد علم خواهد كرد ، هر چه را كه پيدا كند خواهد خورد و هر چه را كه پيدا نكند جستجو خواهد نمود . او را بكشيد و هرگز او را نخواهيد كشت .
او شما را به دشنام دادن به من و بيزارى از من دستور خواهد داد [در صورت اجبار] به من دشنام بدهيد ؛ زيرا دشنام به من ، مرا پاك مي كند و براى شما موجب رهائى است ؛ ولى اگر تبرى و بيزارى از من را بر شما عرضه كند ، از من تبرى مجوئيد ؛ زيرا من بر فطرت پاك اسلام متولد شدهام و پيش از همه به ايمان و هجرت نائل گشته ام .
همچنين حاكم نيشابوري در المستدرك در تفسير سوره نحل مينويسد :
قال علي رضي الله عنه : « إنكم ستعرضون على سبي فسبوني ، فإن عرضت عليكم البراءة مني ، فلا تبرءوا مني ، فإني على الإسلام ، فليمدد أحدكم عنقه ، ثكلته أمه ، فإنه لا دنيا له ولا آخرة بعد الإسلام ، ثم تلا (إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئنُِّ بِالْايمَانِ) (النحل/ 106) » . صحيح الإسناد ولم يخرجاه .
المستدرك علي الصحيحين ، الحاكم ، ج2 ، ص358 ، باب قصة الحجر المدري حين اجبر علي لعنة علي رضي الله عنه ولعن آمره بحسن القول .
امام علي عليه السلام فرمود : در آينده ، شما را وادار ميكنند كه مرا سبّ كنيد ، (اگر مجبور بوديد) پس سب كنيد ؛ ولي اگر دستور دادند كه از من بيزاري بجوييد ، نپذيريد ؛ زيرا من بر اسلام هستم (برائت از من ، برائت از اسلام است) در اين صورت گردن خود را (براي بريده شدن) بكشد ؛ ( اما كسي كه از من بيزاري بجويد ) پس مادرش به عزايش بنشيند ؛ زيرا او بعد از خارج شدن از اسلام نه دنيا دارد و نه آخرت ، سپس اين آيه را خواندند « الا من اكره ...
و نيز در همان باب اين روايت را نقل ميكند :
عن عبد الله بن طاوس ، عن أبيه ، قال : كان حجر بن قيس المدري من المختصين بخدمة أمير المؤمنين علي بن أبي طالب رضي الله عنه ، فقال له علي يوما : يا حجر إنك « تقام بعدي فتؤمر بلعني فالعني ولا تبرأ مني » . قال طاوس : فرأيت حجر المدري وقد أقامه أحمد بن إبراهيم خليفة بني أمية في الجامع ووكل به ليلعن عليا أو يقتل فقال حجر أما إن الأمير أحمد بن إبراهيم أمرني أن ألعن عليا فالعنوه لعنه الله . فقال طاوس : فلقد أعمى الله قلوبهم حتى لم يقف أحد منهم على ما قال .
المستدرك علي الصحيحين ، الحاكم ، ج2 ، ص358 ، باب قصة الحجر المدري حين اجبر علي لعنة علي رضي الله عنه ولعن آمره بحسن القول .
حجر بن قيس مدرى ، از كسانى بود كه ويژگى خاصى نزد حضرت على عليه السّلام داشت . در يكى از روزها ، حضرت على عليه السّلام خطاب به وى ، فرمود : اى حجر ! پس از من ، تو را وادار مي كنند كه مرا لعنت كنى ، پس آن را انجام ده ، ليكن از من تبرّى مجو !
طاووس ، مي گويد: حجر را در حالى ديدم كه احمد بن ابراهيم ، خليفه اموى ، دستور داده بود وى را به مسجد جامع ببرند و كسى را بر او گمارده بود كه حجر على عليه السّلام را لعنت كند ، و در صورت امتناع ، كشته شود ! گفت : اى مردم ! امير احمد بن ابراهيم به من دستور داده است تا على عليه السّلام را لعنت كنم ، اينك او را لعنت كنيد كه لعنت خدا بر او باد ! گفتار حجر ، ايهام داشت ( دو پهلو بود ) و براى همين است كه طاووس مىگويد : خداى تعالى گوش دل مخالفان را كر كرد ، به طوريكه متوجه نشدند كه منظور حجر چيست .
بررسي روايت دستور معاويه ، به سبّ امير المؤمنين عليه السلام در صحيح مسلم :
مسلم نيشابوري در صحيح خود اين روايت را نقل ميكند :
4420 ، حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُ بْنُ سَعِيدٍ وَمُحَمَّدُ بْنُ عَبَّادٍ وَتَقَارَبَا فِي اللَّفْظِ قَالَا حَدَّثَنَا حَاتِمٌ وَهُوَ ابْنُ إِسْمَعِيلَ عَنْ بُكَيْرِ بْنِ مِسْمَارٍ عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ أَمَرَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ سَعْدًا فَقَالَ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسُبَّ أَبَا التُّرَابِ فَقَالَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُ ثَلَاثًا قَالَهُنَّ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَلَنْ أَسُبَّهُ لَأَنْ تَكُونَ لِي وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ حُمْرِ النَّعَمِ :
سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ لَهُ خَلَّفَهُ فِي بَعْضِ مَغَازِيهِ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ يَا رَسُولَ اللَّهِ خَلَّفْتَنِي مَعَ النِّسَاءِ وَالصِّبْيَانِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نُبُوَّةَ بَعْدِي وَسَمِعْتُهُ يَقُولُ يَوْمَ خَيْبَرَ لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ قَالَ فَتَطَاوَلْنَا لَهَا فَقَالَ ادْعُوا لِي عَلِيًّا فَأُتِيَ بِهِ أَرْمَدَ فَبَصَقَ فِي عَيْنِهِ وَدَفَعَ الرَّايَةَ إِلَيْهِ فَفَتَحَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ :
{ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ }
دَعَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَلِيًّا وَفَاطِمَةَ وَحَسَنًا وَحُسَيْنًا فَقَالَ اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي .
صحيح مسلم ، ج7 ، ص120 ، كتاب فضائل الصحابة ، باب من فضائل علي بن أبي طالب رضي الله عنه .
عامر بن سعد بن ابى وقّاص ، از پدرش روايت كرده است كه در يكى از روزها ، معاوية بن ابى سفيان به سعد دستور داد [تا به حضرت على بن ابيطالب عليه السّلام ناسزا بگويد! «سعد» از دستور او سرپيچى كرد ] .
معاويه ، از وى پرسيد : به چه سبب على را آماج ناسزا و دشنامت قرار نمي دهي ؟ سعد گفت : بخاطر آن كه سه فضيلت از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در شأن على عليه السّلام شنيده ام كه با توجه به آن ها، هيچگاه به سبّ و دشنام آن حضرت ، اقدام نمىكنم و هر گاه يكى از آن ها براى من بود ، بهتر و ارزندهتر از شتران سرخ مو بود كه در اختيار من باشد .
1 . در كارزارى ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، حضرت على عليه السّلام را به جانشينى خود ، در مدينه باقى گذاشت و حضرت على عليه السّلام به عرض رسانيد : يا رسول الله ! مرا به خلافت بر زنان و كودكان گماشته اي ؟! رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در پاسخ او ، فرمود : آيا خرسند نيستى از اين كه جايگاه تو نسبت به من ، همانند جايگاه هارون ، به حضرت موسى عليه السّلام باشد ؛ با اين تفاوت كه پس از من پيغمبرى مبعوث نمىشود .
2 . در جنگ خيبر ، از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم ، مىفرمود : پرچم اسلام را به دست كسى ميدهم كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول هم ، او را دوست مىدارند ! از شنيدن اين سخن همه ما در انتظار اين كه اين فضيلت بزرگ نصب ما گردد ، سر از پا نمي شناختيم ، همان زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله على را به حضور طلبيد . على عليه السّلام را در حالى به حضور حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله شرف ياب شد كه به درد چشم دچار بود ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آب دهان مبارك را بر چشم حضرت على عليه السّلام ماليد ، ديدگانش شفا يافت و پرچم اسلام را كه يادبود نصرت الهى بود ، به دست او سپرد و از بركت وجود حضرت على عليه السّلام ، فتح و پيروزى نصيب اسلام شد .
3 . هنگامى كه آيه مباهله ( فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ ؛ آل عمران / 61 ) نازل شد ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، حضرت على عليه السّلام و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين عليهم السّلام را به حضور طلبيد و فرمود : بار پروردگارا ! اينان اهل بيت من هستند .
در صحت اين روايت از ديدگاه اهل سنت ، جاي هيچ شك و شبههاي نيست ؛ زيرا صحيح مسلم ، از ديدگاه اهل سنت يكي از دو كتابي است كه تمامي روايات آن صحيح و مورد قبول مي باشد ؛ از اين رو است كه بسياري از علماي اهل سنت اين روايت را در كتابهاي خودشان نقل كردهاند ؛ از جمله :
ترمذي در سنن خود ، كتاب المناقب ، باب مناقب علي بن أبي طالب و الباني در صحيح سنن ترمذي ، رقم 2932 آن را تصحيح كرده است ، و نيز ابن كثير در البداية والنهاية ، حوادث سال چهل هجري ، ج7 ، ص369 و ابن اثير در اسد الغابه في معرفة الصحابة ، ترجمه امام علي عليه السلام ، ج4 ، ص99 و ذهبي در تاريخ الاسلام ، ترجمه امام علي عليه السلام ، ص627 ، حوادث سال چهل هجري ، و ابن عساكر در چندين جاي از تاريخ مدينه دمشق آن را نقل كردهاند .
اما نكته مهم در اين روايت ، حذف «مأمور به» است . از آن جايي كه مسلم نيشابوري دوست نداشته است كه به ناصبي بودن معاويه تصريح كند ، جمله « أَمَرَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ سَعْدًا » به صورت ناقص آورده و «مأمور به» را حذف كرده است .
تلاش نووي در توجيه روايت صحيح مسلم :
برخي از علماي اهل سنت با استفاده از همين نكته خواستهاند كه تهمت سبّ را از معاويه دفع نمايند . وقتي ديدهاند كه نمي توانند روايت را از نظر سندي ساقط كنند ، دست به تأويلات عجيب و غريب و گاهي خنده داري زده اند ؛ از جمله نووي ، شارح صحيح مسلم ، در شرح اين روايت اين گونه نوشته است :
4420 ، قَوْله : ( إِنَّ مُعَاوِيَة قَالَ لِسَعْدِ بْن أَبِي وَقَّاص : مَا مَنَعَك أَنْ تَسُبَّ أَبَا تُرَاب ؟ )
قَالَ الْعُلَمَاء : الْأَحَادِيث الْوَارِدَة الَّتِي فِي ظَاهِرهَا دَخَل عَلَى صَحَابِيّ يَجِبُ تَأْوِيلُهَا . قَالُوا : وَلَا يَقَعُ فِي رِوَايَات الثِّقَات إِلَّا مَا يُمْكِنُ تَأْوِيلُهُ . فَقَوْل مُعَاوِيَة هَذَا لَيْسَ فِيهِ تَصْرِيح بِأَنَّهُ أَمَرَ سَعْدًا بِسَبِّهِ ، وَإِنَّمَا سَأَلَهُ عَنْ السَّبَب الْمَانِع لَهُ مِنْ السَّبّ ، كَأَنَّهُ يَقُول : هَلْ اِمْتَنَعْت تَوَرُّعًا ، أَوْ خَوْفًا ، أَوْ غَيْر ذَلِكَ . فَإِنْ كَانَ تَوَرُّعًا وَإِجْلَالًا لَهُ عَنْ السَّبَب فَأَنْتَ مُصِيب مُحْسِن ، وَإِنْ كَانَ غَيْر ذَلِكَ فَلَهُ جَوَاب آخَر ، لَعَلَّ سَعْدًا قَدْ كَانَ فِي طَائِفَة يَسُبُّونَ فَلَمْ يَسُبَّ مَعَهُمْ ، وَعَجَزَ عَنْ الْإِنْكَار ، وَأَنْكَرَ عَلَيْهِمْ ، فَسَأَلَهُ هَذَا السُّؤَال . قَالُوا : وَيَحْتَمِلُ تَأْوِيلًا آخَر أَنَّ مَعْنَاهُ مَا مَنَعَك أَنْ تُخَطِّئَهُ فِي رَأْيه وَاجْتِهَاده ، وَتُظْهِرَ لِلنَّاسِ حُسْن رَأْينَا وَاجْتِهَادنَا ، وَأَنَّهُ أَخْطَأَ ؟ .
شرح مسلم ، النووي ، ج15 ، ص175 .
دانشمندان و بزرگان در توجيه اين سخن معاويه به سعد بن أبي وقاص كه گفت : چرا به علي (عليه السلام) ناسزا نميگويي ، سببش چيست ؟ مطالبي گفتهاند ، از جمله اين كه : نسبت به رواياتي كه ظهور در مذمت صحابه دارد ، لازم است كه توجيه بشود ؛ لذا در اين سخن معاويه با صراحت نميتوان استفاده كرد كه او به سعد بن أبي وقاص دستور داده است تا به علي (عليه السلام) ناسزا بگويد ؛ بلكه از علت ناسزا نگفتن وي به علي (عليه السلام) پرسيده است كه آيا به جهت پرهيز و يا ترس و يا عامل ديگر است ؟ كه اگر به جهت پرهيز و احترام به علي (عليه السلام) باشد ، كه نيكو است و اگر غير از اين باشد ، پاسخي ديگر مي طلبد ؛ چون قبيلهاي كه سعد به آن تعلق داشت همگي سبّ علي ميگفتند ؛ ولي او چنين كاري نميكرد و نميتوانسته است ديگران را نهي كند .
توجيه ديگر اين است كه : چرا تو علي (عليه السلام) را به خاطر روشي كه انتخاب كرده است محكوم نميكني تا او را خطا كار به مردم معرفي كني و روش ما را براي مردم خوب معرفي كني .
با اين كه اصل روايت در صحيح مسلم ، اين گونه آغاز ميشود : « أَمَرَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ سَعْدًا فَقَالَ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسُبَّ أَبَا التُّرَابِ » ؛ اما متأسفانه جناب نووي براي دفاع و طرفداري از دشمنان امير المؤمنين عليه السلام و پاك نمودن دامان آنان از لكه ننگ ناصبي بودن ، كلمه « امر» را حذف و روايت را اين گونه تحريف ميكند :
إِنَّ مُعَاوِيَة قَالَ لِسَعْدِ بْن أَبِي وَقَّاص : مَا مَنَعَك أَنْ تَسُبَّ أَبَا تُرَاب ؟
آيا انگيزهاي جز دفاع از دشمنان آل محمد عليهم السلام وجود دارد كه نووي اينگونه دست به توجيه مي زند ؟
اعتراف علماي اهل سنت به حذف «مأمور به»
دراينجا به پيروي از علماي شيعه كه همواره در طول تاريخ در مباحثات و مناظراتشان از قاعده الزام تبعيت كرده و با خصم به زبان خودشان صحبت كردهاند ، سعي ميكنيم كه به كلمات تني چند از بزرگان اهل سنت كه برخي از آنها خود از نواصب به شمار ميروند ، استناد كنيم كه آنها نيز با صراحت اعتراف كردهاند كه معاويه به سعد بن أبي وقاص دستور داده است كه امير المؤمنين را سبّ نمايد و او به دلايلي كه خود برشمرده ، از اين كار امتناع كرده است .
1 . ابن تيميه حراني :
وأما حديث سعد لما أمره معاوية بالسب فأبى فقال ما منعك أن تسب علي بن أبي طالب ؟ فقال ثلاث قالهن رسول الله صلى الله عليه وسلم فلن أسبه لأن يكون لي واحدة منهن أحب إلي من حمر النعم الحديث ، فهذا حديث صحيح رواه مسلم في صحيحه ... .
منهاج السنة ، ج3 ، ص15 ، ط دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1420 هـ .
اما روايت سعد : هنگامي كه معاويه به سعد بن أبي وقاص فرمان كه داد كه علي عليه السلام را سبّ نمايد ، وي از سبّ علي عليه السلام خودداري كرد . معاويه گفت : چه چيزي تو را از سب ودشنام دادن به علي باز مي دارد؟ سعد گفت : سه فضيلت از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در شأن على عليه السّلام شنيدم كه با توجه به آن ها، هيچگاه به سبّ و دشنام اقدام نمىكنم كه اگريكى از آن سه خصلت را در حق من فرموده بود براى من بهتر و ارزندهتر از شتران سرخ مو بود
اين حديث صحيحي است كه مسلم در صحيحش آن را نقل كرده است .
ابن تيميه كه خود در دشمني با خاندان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم زبان زد عام و خاص است ، در اين جا به صراحت اعتراف ميكند كه معاويه به سعد دستور داد كه امير المؤمنين عليه السلام را سبّ كن ؛ ولي او نپذيرفت . در حقيقت اصل جمله اين چنين بوده است : « أَمَرَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ سَعْدًا أن يسب عليا ، فأمتنع » .
معاويه به سعد وقاص دستور داد تاعلي را سب كند و او امتناع ورزيد .
شيخ عبد الله بن غنيمان ، استاد دانشگاه اسلامي مدينه و رئيس بخش سطوح عالي ( دكترا ) ، در كتاب مختصر منهاج السنة نيز اين جمله را آورده و اعتراف مي كند كه معاويه دستور به لعن امير المؤمنين علي عليه السلام داده است .
رك : مختصر منهاج السنة ، ج3 ، ص15 ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1420 هـ .
2 . مقبل بن هادي الوادعي :
وي نيز از علماي وهابي است كه در كتاب تحفة المجيب مينويسد :
ودعا بعض الأمويين سعد ابن وقاص ليسبّ عليا ، فما فعل ، قالوا : ما منعك أن تسب علياً ؟ ... .
تحفة المجيب علي اسئلة الحاضر والغائب ،ص9 ، ط الرابعة دار الآثار ، يمن ، 1426 هـ .
بعضي از امويين ، از سعد بن أبي وقاص خواستند كه علي (عليه السلام) را سبّ كند ، وي از اين كار خودداري كرد ، آنها گفتند : چه چيزي باعث شده است كه علي (عليه السلام) را سبّ نميكني ؟
با اين كه ديگر علماي اهل سنت ؛ از جمله مسلم ، ترمذي ، ذهبي ، ابن أثير ، ابن كثير و ... به نام معاوية تصريح كردهاند ؛ اما متأسفانه ايشان روايت را تحريف و براي حفظ آبروي معاويه و جانبداري از خاندان اموي ، كلمه «معاوية» را تبديل به « بعض الأمويين» ميكند !
3 . دكتر شيخ موسي شاهين لاشين :
وي در شرح صحيح مسلم اين گونه مينويسد :
«أمر معاوية بن أبي سفيان سعدا» المأمور به محذوف ، لصيانة اللسان عنه ، و التقدير : أمره بسب علي رضي الله عنه ، و كان سعد قد اعتزل الفتنة (حرب علي مع خصومه) ولعله اشتهر عنه الدفاع عن علي . فقال : ( ما منعك أن تسب أبا التراب ) ؟ معطوف علي محذوف ، والتقدير : امر معاويه سعدا أن يسب عليا ، فأمتنع ، فقال له : «ما منعك » .
فتح المنعم شرح صحيح مسلم ، ج9 ، ص332 ، ط الأولي ، دار الشروق ،مصر .
در اين جمله از معاويه كه به سعد دستور داده ، «مأمور به» محذوف و محتواي دستور به سبب آلوده نشدن زبان به مذمت معاويه ، حذف شده است كه در حقيقت معناي جمله چنين ميشود : معاويه به سعد بن أبي وقاص دستور داد تا به علي دشنام و ناسزا بگويد ؛ زيرا سعد در حوادث خونين آن زمان گوشهگيري را انتخاب كرده بود و به عنوان شخصي كه مدافع علي (عليه السلام) بود مشهور شده بود و لذا معاويه گفت : چه چيزي مانع دشمني تو با علي شده است ؟
بعد ايشان در نقد كلام نووي كه پيش از اين گذشت ، ميگويد :
ويحاول النووي تبرئة معاوية من هذا السوء ، فيقول : قال العلماء ... .
نووي تلاش ميكند تا معاويه را از اين دستور زشت تبرئه كند و لذا در توجيه آن ، به قول ديگران پرداخته است .
و سپس در ادامه ميگويد :
وهذا تأويل واضح التعسف والبعد ، والثابت أن معاوية كان يأمر بسب علي ، وهو غير معصوم فهو يخطئ ، ولكننا يجب أن نمسك عن أي انتقاص من أصحاب رسول الله صلي الله عليه وسلم ، و سب علي في عهد معاوية صريح ... .
ولي اين توجيه تأسف بار و دور از حقيقت است ؛ زيرا مستندات تاريخي ثابت ميكند كه معاويه دستور لعن و سب علي (عليه السلام) را صادر كرده است و نيازي به تبرئه وي نيست ؛ چون معصوم از خطا و لغزش نيست. با همه اين ها بر ما واجب است كه از وارد كردن نقص بر اصحاب رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) پرهيز كنيم ؛ اگر چه ناسزا گويي به علی از زمان معاويه امري واضح و روشن است .
4 . شيخ حسن بن علي السقاف :
وي كه از علماي بزرگ و معاصر اهل سنت اردن به شمار ميرود ، مينويسد :
وقد أمر معاوية الناس حتي كبار الصحابة أن يسبوا سيدنا علياً عليه السلام والرضوان الذي قال فيه رسول الله صلي الله عليه وسلم كما في صحيح مسلم وغيره : «لا يحبك إلا مؤمن ولا يبغضك إلا منافق» و قوله صلي الله عليه وسلم كما في الحديث الصحيح في مسند احمد وغيره : «من سب عليا فقد سبي» و قد ثبت أن معاوية كان ينال من سيدنا علي عليه السلام ويأمر بذلك ، ففي صحيح مسلم عن عامر بن سعد بن أبي وقاص عن أبيه قال : أمر معاوية بن أبي سفيان سعداً فقال ما منعك أن تسب أبا التراب ؟! فقال : أما ذكرت ثلاثاً قالهن رسول الله صلي الله عليه وسلم فلن أسبه ، لأن تكون لي واحدة منهن أحب إلي من حمر النعم ... .
زهر الريحان ، ص11 ، ط دار الإمام الرواس ، بيروت .
معاويه به بزرگان صحابه دستور داد تا به علي (عليه السلام) دشنام دهند با آنكه در صحيح مسلم آمده است رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم ) به علي (عليه السلام) فرمود : ياعلي ! تو را جز مؤمن دوست نميدارد و جز منافق كسي با تو دشمني نميكند . و نيز در مسند احمد اين حديث از پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم ) آمده است كه فرمود : هر كس به علي دشنام دهد به من دشنام داده است و در تاريخ ثبت شده است كه معاويه هم خودش به علي (عليه السلام) بد ميگفت و هم ديگران را به سب و لعن علي (عليه السلام) فرمان ميداد . در صحيح مسلم آمده است : معاويه به سعد بن أبي وقاص دستور ناسزا گفتن به علي (عليه السلام) را صادر كرد و گفت : چرا به علي دشنام نميدهي ، در جواب گفت : سه خصلت از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در شأن على عليه السّلام شنيدم كه با توجه به آن ها، هيچگاه به سبّ و دشنام آن حضرت ، اقدام نمىكنم و هر گاه يكى از آن ها را در حق من فرموده بود براى من بهتر و ارزندهتر از شتران سرخ مو بود .
و در صفحه بعد ميگويد :
وقد أمر معاوية ولاته أن يشتموا ويسبوا سيدنا عليا ويأمر بذلك ... .
همان ، ص12 .
معاويه به حكمرانانش دستور داد كه به علي (عليه السلام) فحش و ناسزا گويند و به اين امر [ مردم] را فرمان دهند .
با اين توضيح ، آيا رواست كه چنين شخصي را «خال المؤمنين ، امير المؤمنين و ...» بناميم ؟
5 . ملا علي قاري :
نور الدين علي بن سلطان محمد الهروي ، معروف به ملا علي القاري مينويسد :
عن سعد قال أمر معاوية سعدا أن يسب أبا تراب فقال أما ما ذكرت ثلاثا قالهن رسول الله صلى الله عليه وسلم فلن أسبه لأن يكون في واحدة منهن أحب إلي من حمر النعم .
مرقاة المفاتيح في شرح مشكاة المصابيح ، ج11 ، ص287 .
معاويه به سعد دستور داد كه به علي (عليه السلام) ناسزا بگويد ، سعد [ از اين كار امتناع كرد و ] گفت : سه خصلت از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در شأن على عليه السّلام شنيدم كه با توجه به آن ها، هيچگاه به سبّ و دشنام آن حضرت ، اقدام نمىكنم كه اگر يكى از آن ها براى من بود ، بهتر و ارزندهتر از شتران سرخ مو بود در اختيار من باشد .
6 . محب الدين طبري :
عن سعيد قال أمر معاوية سعدا أن يسب أبا تراب فقال أما ما ذكرت ثلاثا قالهن رسول الله صلى الله عليه وسلم فلن أسبه لأن يكون في واحدة منهن أحب إلي من حمر النعم .
الرياض النضرة ج 2 ص 188 طبع مصر و طبق برنامه مكتبة الشاملة ، الإصدار الثاني ، ج1 ، ص262 ، باب ذكر أن بيوته أوسط بيوت رسول الله صلي الله عليه وسلم .
معاويه به سعد بن أبي وقاص دستور داد كه علي (عليه السلام) را ناسزا بگويد ... .
7 . علامه قندوزي :
وعن سهل بن سعد عن أبيه قال : أمر معاوية بن أبي سفيان سعدا أن يسب أبا تراب ، قال : أما ما ذكرت ثلاثا قالهن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم فلن أسبه ، لئن تكون لي واحدة منهن أحب إلي من حمر النعم .
ينابيع المودة لذوي القربى ، القندوزي ، ج 2 ، ص 119 .
از سهل بن سعد از پدرش نقل شده است که گفت : معاویه به سعد دستور داد تا به علی ناسزا بگوید ...
روايات ديگر در اثبات ناسزا گويي معاوية به حضرت امير عليه السلام:
ابن كثير سلفي دمشقي در كتاب معتبر البداية والنهاية در فصل فضائل امير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام مينويسد :
عن عبد الله بن أبي نجيح عن أبيه قال : " لما حج معاوية وأخذ بيد سعد بن أبي وقاص فقال يا أبا إسحاق إنا قوم قد أجفانا هذا الغزو عن الحج حتى كدنا أن ننسى بعض سننه فطف نطف بطوافك ، قال : فما فرغ أدخله دار الندوة فأجلسه معه على سريره ثم ذكر علي بن أبي طالب فوقع فيه فقال : أدخلتني دارك وأجلستني على سريرك ثم وقعت في علي تشتمه ؟ والله لان يكون في إحدى خلاله الثلاث أحب إلي من أن يكون لي ما طلعت عليه الشمس ، ولإن يكون لي ما قال له حين غز تبوكا " ألا ترضي أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي " ؟ أحب إلي مما طلعت عليه الشمس ، ولإن يكون لي ما قال له يوم خيبر : " لأعطين الراية رجلا يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله يفتح الله على يديه ليس بفرار " أحب إلي مما طلعت عليه الشمس ولإن أكون صهره على ابنته ولي منها من الولد أحب إلي من أن يكون لي ما طلعت عليه الشمس ، لا أدخل عليك دارا بعد هذا اليوم ، ثم نفض رداءه ثم خرج.
البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج7 ، ص376 .
عبد الله بن أبي نجيح از پدرش نقل مي كند كه گفت : معاويه در سفر حج و زيارت خانه خدا ، به سعد بن أبي وقاص گفت : درگيريها و جنگ مانع از زيارت خانه خدا شده است ؛ به گونهاي كه بعضي از سنتهاي آن را فراموش كردهام ، تو طواف كن تا پشت سرت ما هم طواف كنيم . پس از اتمام طواف ، در دار الندوة نشست و سعد را كنار خود نشاند و شروع كرد به بدگويي از علي بن أبي طالب (عليه السلام) . سعد گفت : مرا با خودت همراه كردهاي تا از علي بد گويي كني ؟ به خدا سوگند اگر هر يك از سه امتيازي كه علي (عليه السلام) دارد من داشتم ، بهتر بود براي من از آن چه كه در كره زمين خورشيد بر آن ميتابد . يكي اين سخن رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم ) كه در غزوه تبوك به علي (عليه السلام) فرمود : آيا راضي نميشوي كه تو جانشين من باشي همانند هارون نسبت به موسي ، فقط بعد از من پيامبري نخواهد بود .
دوم آن كه در فتح خيبر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) به علي (عليه السلام) فرمود : فردا پرچم را به دست كسي خواهم داد كه خدا و رسول او را دوست دارد و آنان نيز او را دوست دارند ، فتح و پيروزي به دست وي خواهد بود و او فرار نميكند .
سوم آن كه همسر دخترش و دامادش باشم تا از وي فرزندي داشته باشم .
از امروز به بعد در هيچ مكاني با تو در يكجا نخواهم نشست . سپس بلند شد و لباسش را تكان داد و رفت .
و نيز ابن أبي شيبه در كتاب المصنف مينويسد :
قال : قدم معاوية في بعض حجاته فأتاه سعد فذكروا عليا فنال منه معاوية فغضب سعد فقال : [ تقول هذا الرجل ] ، سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول : " له ثلاث خصال لان تكون لي خصلة منها أحب إلي من الدنيا وما فيها .
المصنف ، ابن أبي شيبه ، ج7 ، ص496 .
معاويه در بعضي از سفرهاي حجش باز می گشت ؛ سعد به نزد او آمد ؛ پس سخن از علی پیش آمد و معاویه به علی جسارت کرد ...
و ابن ماجه قزويني در سنن خود كه يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار ميرود ، مينويسد:
121 ، حدثنا علي بن محمد . ثنا أبو معاوية . ثنا موسى بن مسلم ، عن ابن سابط ، وهو عبد الرحمن ، عن سعد بن أبي وقاص ، قال : قدم معاوية في بعض حجاته ، فدخل عليه سعد ، فذكروا عليا . فنال منه . فغضب سعد ، وقال : تقول هذا لرجل سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول " من كنت مولاه فعلى مولاه " . وسمعته يقول أنت منى بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي " . وسمعته يقول " لأعطين الراية اليوم رجلا يحب الله ورسوله " ؟
سنن ابن ماجه ، ج1 ، ص45 .
ممكن است ، همه اين سه روايت ، يك روايت باشد كه به الفاظ مختلف نقل شده است ، شايد هم اين چنين نباشد و اين واقعه در موارد متعدد اتفاق افتاده باشد . و نيز ممكن است اين سه روايت ، همان روايت مسلم باشد كه هر كسي به سليقه خودش آن را نقل كرده است .
در هر صورت اين سه روايت اين مطلب را ثابت ميكند كه سبّ امير المؤمنين كار هميشگي معاويه بوده و حتي به ديگران نيز دستور ميداده است كه اين سنت وقيح را حفظ كنند .
ابن عبد ربه در العقد الفريد مينويسد :
ولما مات الحسنُ بن عليّ حَجّ معاوية، فدخل المدينة وأراد أن يَلْعن عليَّا على مِنبر رسول الله صلى عليه وسلم. فقيل له: إن هاهنا سعدَ بن أبي وقاص، ولا نراه يرضى بهذا، فابعث إليه وخُذ رأيه. فأرسل إليه وذكر له ذلك. فقال: إن فعلت لأخرُجن من المسجد، ثم لا أعود إليه. فأمسك معاوية عن لعنه حتى مات سعد. فلما مات لَعنه عَلَى المنبر، وكتب إلى عماله أن يَلعنوه على المنابر، ففعلوا. فكتبتْ أم سَلمة زوج النبيّ صلى عليه وسلم إلى معاوية: إنكم تلعن اللّه ورسولَه على منابركم، وذلك أنكم تلعنون عليّ بن أبي طالب ومن أحبّه، وأنا أشهد أن اللّه أحبَّه ورسولَه، فلم يلتفت إلى كلامها .
العقد الفريد ، ج4 ، ص335 ، ط الأولي ، دار الكتاب العربي ، بيروت ، 1411 هـ .
همزمان با شهادت امام مجتبي (عليه السلام) معاويه به زيارت خانه خدا آمد ، سپس وارد مدينه شد و اعلام كرد كه ميخواهد براي مردم سخنراني كند و در ضمن تصميم داشت بالاي منبر علي (عليه السلام) را لعنت كند . گفتند : سعد بن أبي وقاص در مدينه حضور دارد و به اين كار رضايت نمي دهد ، كسي را مأمور كن تا نظر وي را جويا شود . فرستاده معاويه رفت و سعد را در جريان گذاشت ، سعد گفت : اگر اين كا را بكند از مسجد بيرون ميروم و هيچ گاه به مسجد قدم نميگذارم . معاويه از تصميمش منصرف شد و تا زماني كه سعد در قيد حيات بود جرأت سب و لعن علي (عليه السلام) را نداشت . پس از مرگ سعد معاويه بر فراز منبر علي (عليه السلام) را لعن كرد و به فرماندارانش نيز دستور داد تا آن حضرت را لعن كنند .
ام سلمه همسر پيامبر به معاويه طي نامهاي نوشت كه شما در منبرها خدا و رسول را لعن ميكنيد ؛ چرا كه سب علي ، سب خدا و رسول است ، شهادت مي دهم كه خدا و رسول ، علي را دوست دارند . ولي معاويه توجهي نكرد .
كمال الدين عمر بن أحمد بن العديم در كتاب بغية الطلب في تاريخ حلب ، در سيره صحابي جليل القدر أبو ايوب انصاري رضوان الله عليه مينويسد :
أبو أيوب خالد بن زيد بدري، وهو الذي نزل عليه النبي صلى الله عليه وسلم مقدمة المدينة، وهو كان على مقدمة علي يوم صفين، وهو الذي خاصم الخوارج يوم النهروان، وهو الذي قال لمعاوية حين سب علياً: كف يا معاوية عن سب علي في الناس، فقال معاوية: ما أقدر على ذلك منهم، فقال أبو أيوب: والله لا أسكن أرضاً أسمع فيها سب علي، فخرج إلى ساحل البحر حتى مات رحمه الله.
بغية الطلب ، في تاريخ حلب ، ج7 ، ص3032 ، ط دار الفكر ، بيروت .
ابو ايوب خالد بن زيد ، از شركت كنندگان در جنگ بدر و كسي است كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) هنگام ورود به مدينه به منزل او وارد شد و در جنگ صفين در ركاب علي (عليه السلام) هم در جبهه مقدم لشكريان آن حضرت بود و در نهروان هم با خوارج جنگيد . وقتي كه معاويه را ديد كه علي (عليه السلام) را سبّ و لعن ميكند ،گفت : اي معاويه ! از سب علي در ميان مردم دست بردار . معاويه در پاسخ گفت : دست بردار نيستم . ابو ايوب گفت : به خدا سوگند سرزميني كه در آن از علي (عليه السلام) بد گويي شود هيچ وقت در آن زندگي نخواهم كرد ، و لذا به سواحل دريا مهاجرت كرد و در همان جا از دنيا رفت .
و بلاذري در انساب الأشراف مينويسد :
كتب معاوية إلي المغيرة بن شعبة : أظهر شتم علي وتنقصه ... .
انساب الأشراف ، ج5 ، ص30 ، ط الأولي ، دار الفكر ، بيروت .
معاويه به مغيرة بن شعبة نامهاي نوشت و دستور داد كه آشكارا به علي (عليه السلام) دشنام ده و از او بدگويي كن .
طبري ، تاريخ نويس معروف اهل سنت مينويسد:
أن معاوية بن أبي سفيان لما ولى المغيرة بن شعبة الكوفة في جمادى سنة 41 دعاه فحمد الله وأثنى عليه ثم قال : ... ولست تاركا إيصاءك بخصلة لا تتحم عن شتم على وذمه والترحم على عثمان والاستغفار له والعيب على أصحاب على والاقصاء لهم وترك الاستماع منهم ... .
تاريخ طبري ، ج4 ، ص188 .
معاويه ، وقتي كه در سال 41 هـ مغيرة بن شعبه را والي كوفه قرار داد به وي دستور داد و گفت : يك مطلب را فراموش مكن و بر آن پافشاري كن و آن فحش و ناسزاگويي به علي (عليه السلام) است و در مقابل از عثمان به عظمت ياد كن و هميشه براي وي طلب آمرزش نما و از ياران علي (عليه السلام) بدگويي كن و آنان را تبعيد نما و به سخنانشان گوش نكن .
و بلاذري مينويسد :
قال : خطب معاوية بالمدينة فحمد الله وأثني عليه ، وذكر علياً فنال منه ، و نسبه الي قتل عثمان و ايواء قتلته والحسن بن علي تحت المنبر .
أنساب الأشراف ، ج5 ، ص105 .
معاويه در سخنراني خودش در شهر مدينه ، پس از ستايش خداوند ، يادي از علي (عليه السلام) كرد و از او بدگويي نمود ، سپس قتل عثمان و پناه دادن به قاتلين عثمان را به آن حضرت نسبت داد ؛ با اين كه امام حسن بن علي (عليهما السلام) در مجلس حاضر بود .
خوارزمي ، مورخ مشهور اهل سنت در مقتل الحسين مينويسد :
وحضرتْ الجمعة فصعد معاوية علي المنبر فحمد الله وأثني عليه وصلي علي نبيه ، و ذكر علي بن أبي طالب فتنقصه ... فوثب الحسن بن علي و أخذ بعضادتي المنبر ، فحمد الله و صلي علي نبيه ثم قال : أيها الناس من عرفني فقد عرفني ومن لم يعرفني فأنا الحسن بن علي بن أبي طالب ، أنا ابن نبي الله ، أنا ابن من جعلت له الأرض مسجداً و طهوراً ... فقال معاوية : أما إنك تحدث نفسك بالخلافة ولست هناك . فقال الحسن : أما الخلافة فلمن عمل بكتاب الله و سنة نبية ليست الخلافة لمن خالف كتاب الله و عطل السنة ، إنما مثل ذلك مثل رجل أصاب ملكاً فتمتع به و كأنه انقطع عنه و بقيت تبعاته عليه .
مقتل الحسين ، ج1 ،ص183 ، ط الثالثة ، انتشارات أنوار الهدي ، ايران 1425هـ .
روز جمعهو زمان برپايي نماز جمعه بود ، معاويه بر فراز منبر قرار گرفت و پس از حمد و ثناي خداوند يادي از علي (عليه السلام) نمود و از وي به بدي ياد كرد ، حسن بن علي كه در مجلس حاضر بود ، از جايش پريد و دو طرف منبر را گرفت و پس از حمد و ثناي خداوند ، اين گونه آغاز سخن نمود : اي مردم ! آن كه مرا ميشناسد كه ميشناسد و آن كه نميشناسد خودم را بر وي معرفي ميكنم . من حسن فرزند علي (عليهما السلام) وفرزند رسول خدا هستم ، همان كه زمين براي وي سجدهگاه و پاك قرار داده شده است ... معاويه در جواب گفت : تو در آرزوي خلافت هستي . امام مجتبي (عليه السلام) فرمود : خلافت مال كسي است كه به كتاب خدا و سنت رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) عمل كند نه كسي كه بر خلاف آن عمل ميكند و سنت رسول خدا را تعطيل ميكند ، چنين كسي مانند آن شخصي است كه صاحب ثروت و مالي شود ؛ ولي جز رنج و مشقت چيز ديگري به دست نياورد .
ناسزاگوي معاويه به امام علي ، امام حسن و امام حسين عليهم السلام :
ثم انصرف عمرو وأهل الشأم إلى معاوية وسلموا عليه بالخلافة ورجع ابن عباس وشريح بن هانئ إلى علي وكان إذا صلى الغداة يقنت فيقول اللهم العن معاوية وعمرا وأبا الأعور السلمي وحبيبا وعبد الرحمن بن خالد والضحاك بن قيس والوليد فبلغ ذلك معاوية فكان إذا قنت لعن عليا وابن عباس والأشتر وحسنا وحسينا .
تاريخ طبري ، ج4 ، ص52 ، باب اجتماع الحكمين بدومة الجندل و الكامل في التاريخ ، ج3 ، ص333 ، باب ذكر اجتماع الحكمين .
بعد از ماجراي حكمين عمرو بن عاص و مردم شام به سوي معاويه رفتند و خلافت را به وي تبريك گفتند ؛ و ابن عباس ، شريح بن هاني به سوي امير المؤمنين عليه السلام بازگشتند .
علي عليه السلام وقتي نماز صبح ميخواند و دعا ميكرد ، ميگفت : بارالها معاويه ، عمرو عاص ، ابو اعور سلمي ، حبيب ، عبد الرحمن بن خالد ، ضحاك بن قيس و وليد را لعنت كن . اين خبر وقتي به گوش معاويه رسيد ، او نيز در دعاي هر روز خويش ! امام علي ، امام حسن ، امام حسين عليهم السلام ، ابن عباس و مالك اشتر را لعن ميكرد .
اگر امام علي عليه السلام در جنگ صفين با معاويه جنگيده بود ، امام حسن و امام حسين عليهما السلام ، دو آقاي جوانان اهل بهشت چه كرده بود كه معاويه آنها را لعن ميكرد ؟!
اقوال علماي اهل سنت در سبّ امير المؤمنين عليه السلام توسط معاويه
1 . ابن تيميه حراني :
وكذلك تفضيل على عليه لم يكن مشهوراً فيها بخلاف سبّ على فإنه كان شائعا فى اتباع معاوية ولهذا كان على واصحابه أولى بالحق وأقرب الى الحق من معاوية واصحابه كما فى الصحيحن عن أبى سعيد عن النبى قال تمرق مارقة على حين فرقة من المسلمين فتقتلهم أولى الطائفتين بالحق وروى فى الصحيح أيضا أدنى الطائفتين الى الحق وكان سب على ولعنه من البغى الذى استحقت به الطائفة أن يقال لها الطائفة الباغية كما رواه البخارى فى صحيحه .
مجموعة الفتاوي ، ج4 ، ص266 ، ط دار الوفاء في مصر ، 1421 هـ .
برتري دادن علي بر معاويه در بين شيعيان علي مشهور نبود ؛ ولي ناسزاگويي به علي (عليه السلام) در بين طرفداران معاويه شائع بوده است ؛ از اين روي ، علي و يارانش به حق سزاوارتر از معاويه و يارانش هستند ؛ همانگونه كه در صحيحين از ابو سعيد خدري از پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) نقل شده است : كسي ميآيد كه مردم را از دين خارج ميكند(مقصود معاويه است) و نزديكترين فرد به حق( علي عليه السلام) با وي ميجنگد ، وچون معاويه از علي (عليه السلام) بدگويي كرد ، سزاوار است كه به وي متجاوز و ستمگر گفته شود و لذا به طرفداران وي همان گونه كه بخاري نقل كرده است ، شايسته است كه گروه ستمگر گفته شود .
2 . حافظ شمس الدين ذهبي :
وخلف معاوية خلق كثير يحبونه ويتغالون فيه ويفضلونه ، إما قد ملكهم بالكرم والحلم والعطاء ، وإما قد ولدوا في الشام على حبه ، وتربى أولادهم على ذلك . وفيهم جماعة يسيرة من الصحابة ، وعدد كثير من التابعين والفضلاء ، وحاربوا معه أهل العراق ، ونشأوا على النصب ، نعوذ بالله من الهوى .
سير اعلام النبلاء ، الذهبي ، ج3 ، ص128 .
مردمان زيادي بودند كه معاويه را دوست داشتند و در باره او غلو مي كردند ، او را بر ديگران برتر ميدانستند . اين مسأله يا به اين خاطر بود كه آنها در شام و در محيط مسموم آن به دنيا آمده بودند و يا از بذل و بخششهاي معاويه بهرهمند شده بودند و فرزنداشان را نيز بر همين روش تربيت كرده بودند . در ميان اين افراد گروه اندكي از اصحاب پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) و تعداد زيادي از تابعان و بزرگان بودند كه در ركاب معاويه با مردم عراق جنگيدند . علت جنگها پيروي مردم سرزمين عراق كه از اهل بيت (عليهم السلام) بود و بر بغض و كينه علي (عليه السلام) رشد كردند . از هواهاي نفس به خدا پناه ميبريم .
3 . عماد الدين أبي الفداء :
وي در تاريخش در ذكر شرايط صلح امام حسن با معاويه مينويسد كه امام حسن عليه السلام شرط كرد :
وأن لا يسب علياً ، فلم يجبه إلي الكف عن سب علي ، فطلب الحسن أن لا يشتم علياً وهو يسمع ، فأجابه إلي ذلك ثم لم يف له به .
تاريخ أبي الفداء ، فصل في ذكر تسليم الحسن الأمر إلي معاوية ، ج1 ، ص254 ، ط دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1417 هـ .
با او شرط كرد كه علي (عليه السلام) را سب و لعن نكند ؛ ولي او از اين شرط سرپيچي كرد . امام مجتبي (عليه السلام) از او خواست تا بدگويي نكند ، پذيرفت ؛ ولي به عهدش عمل نكرد .
ودر فصلي با عنوان «استلحاق معاوية زيادا» مينويسد :
وكان معاوية وعماله يدعون لعثمان في الخطبة يوم الجمعة ويسبون علياً و يقعون فيه .
همان ، ج1 ، ص258 .
معاويه و كارگزارانش در خطبه جمعه براي عثمان دعا ميكردند و به علي (عليه السلام) فحش ميدادند .
4 . قاضي شيخ محمد الخضرمي المصري :
وي با اين كه در بسياري از كتابها و محاضراتش به امير المؤمنين و فرزندش امام حسين عليهما السلام طعنه ميزند ؛ ولي در عين حال سبّ امير المؤمنين عليه السلام را توسط معاويه منكر نيست و در برخي از موارد به آن تصريح كرده مي كند
در كتاب الدولة الأموية مينويسد :
ومما ننقده علي هذا العهد (أي عهد معاويه) اهتمام معاوية بتشهير بعلي علي المنابر مع أن الرجل قد لحق بربه وأنتهي بأمره ، وكان يعلم يقيناً أن هذه الأقوال مما يهيج صدور شيعته وتجعلهم يتأففون ويتذمرون ، ولا ندري ما الذي حمله أن جعل ذلك فرضاً حتماً في كل خطبة كأنه ركن من أركانها لا تتم إلا به .
الدولة الأموية ، ص314 ، ط المكتبة العصرية ، بيروت ، 1423 هـ .
آنچه كه در انتقاد از دوران معاويه ميتوان گفت اين است كه : معاويه ، لعن علي (عليه السلام) را در منابر شايع و ترويج كرده بود ؛ با اين كه از دنيا رفته بود و معاويه ميدانست كه اين اعمال موجب ناراحتي شيعيان مي شود و نفرت بيشتري در آنان نسبت به دشمنان علي (عليه السلام) ايجاد ميكند ؛ ولي ما نميدانيم كه چرا اين كار را برخودش فرض و واجب ميدانست و در هر خطبه همانند امري واجب آن را انجام ميداد ؛ گويا يكي از اركان خطبه بود كه خطبه بدون دشنام به علي (عليه السلام) كامل نبود و ناتمام بود .
5 . الإمام الحافظ احمد بن محمد بن الصديق الغماري :
وي در كتاب الجواب المفيد للمسائل المستفيد مينويسد :
وفي الصحيح ، صحيح مسلم عن علي عليه السلام قال : «ولذي فلق الحبة وبرأ النسمة إنه لعهد عهده إلي رسول الله صلي الله عليه وسلم : أن لا يحبني إلا مؤمن ولا يبغضني إلا منافق ».
وفي الصحيح الحاكم و غيره : «من سبّ عليا فقد سبّني ومن سبّني فقد سب الله» و من سبّ الله فقد كفر ، وفي الصحيح و غيره مما تواتر تواتراً مقطوعاً به : «من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه» ... والمقصود من هذه الأحاديث الصحيحة المتفق عليها مع ما تواتر من لعن معاوية لعلي علي المنبر طول حياته وحياة دولته إلي عمر بن عبد العزيز وقتاله وبغضه ، يطلع من أنه منافق كافر فهي مؤيدة لتلك الأحاديث الأخري .
ويزعم النواصب أن ذلك (أعني لعن معاوية لعلي) كان اجتهاداً ، مع أن النبي صلي الله عليه وسلم يقول في مطلق الناس : «لعن المؤمن كقتله» فإذا كان الإجتهاد يدخل اللعن وإرتكاب الكبائر فكل سارق وزان وشارب وقاتل يجوز أن يكون مجتهداً ، فلا حد في الدنيا ولا عقاب في الآخرة .
الجواب المفيد ، للسائل المستفيد ، احمد الغماري ، ص59 ، ط الأولي ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1423 هـ .
در صحيح مسلم اين حديث از علي (عليه السلام) نقل شده است كه فرمود : قسم به خدايي كه دانه را شكافت و انسان را آفريد ، از پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) شنيدم كه فرمود : اي علي ! تو را دوست نمي دارد مگر مؤمن و دشمن نميدارد تو را مگر منافق . و در صحيح حاكم و غير آن آمده است كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود : هر كس به علي ناسزا بگويد ، به من ناسزا گفته است ، كسي كه به من ناسزا گويد ، به خدا ناسزا گفته است و هر كس به خدا ناسزا بگويد ، كافر است .
و از احاديث متواتر و صحيح كه قطع به صدور آن داريم اين فرمايش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) است كه فرمود : كسي كه من مولا و سرپرست او هستم ، پس از من علي مولاي او است ، بار خدايا دوست بدار آن كه علي (عليه السلام) را دوست بدارد و دشمن بدار آن كه علي را دشمن بدارد .
از اين احاديث صحيح كه همگي اتفاق بر صحت آن دارند و همچنين ناسزاگويي ، لعن و نفرين به علي (عليه السلام) و جنگ با آن حضرت به وسيله معاويه كه تا زمان عمر بن عبد العزيز ادامه داشت ، اين نتيجه به دست ميآيد كه معاويه منافق و كافر است ؛ البته روايات ديگري هم وجود دارد كه اين مطلب را تأييد ميكند .
ناصبيها كه گمان ميكنند ، كار معاويه بر اساس اجتهاد وي بوده است و در حقيقت ميخواهند وي را تبرئه كنند ، گويا اين فرمايش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) را نشنيدهاند كه فرمود : لعن و نفرين مؤمن همانند كشتن او است ؛ بنابراين اگر هر جرمي مانند سبّ ولعن و يا گناهان بزرگ را بشود با اجتهاد مجرم توجيه كرد ، پس هر دزد ، زنا كار ، شرابخوار و قاتلي با اجتهاد خودش ميتواند از اجراي حدّ شرعي فرار كند و حد شرعي را به تعطيل بكشاند و در دنيا و آخرت گرفتاري نداشته باشد .
6 . شيخ محمد بن أحمد ابوزهرة :
وي كه استاد دانشكده حقوق دانشگاه الأزهر و از نويسندگان جهان اسلام و دانشمند بنام مصر به شمار ميرود ، در كتاب الإمام زيد مينويسد :
ولقد زاد القلوب بغضاً لحكام الأمويين ما كانوا يحاولون به من الغض من مقام علي رضي الله عنه ، فقد كان ذلك ديدنهم واستوي في ذلك السفيانيون والمروانيون .
فقد سنّ معاوية سنة سيئة في الإسلام وهي لعن إمام الهدي علي بن أبي طالب كرم الله وجهه علي المنابر ، بعد خطبة الجمعة ، وقد تضافرت علي ذلك أخبار المورخين ، فذكره ابن جرير في تاريخه وإبن الأثير وغيرهما .
ولقد نهاه علي تلك السنة السيئة بل تلك الجريمة الكبري الأتقيا من بقية الصحابة رضي الله عنهم ،و من هؤلاء السيدة أم سلمة زوج رسول الله صلي الله عليه وسلم وأم المؤمنين ، فقد أرسلت إليه كتاباً هذا نصه :
«إنكم تلعنون الله ورسوله علي منابركم وذلك أنكم تلعنون علي بن أبي طالب ومن أحبه ، وأشهد أن الله أحبه ورسوله » .
ولكن معاوية لم يلتفت إلي كلامها ، واستمر في غيه و قد استمر ذلك طول حكم الأمويين ولم يلغ إلا فترة حكم الحاكم العادل عمر بن عبد العزيز .
الإمام زيد ، أبو زهرة ، ص102 ، ط دار الفكر العربي ، مصر .
دلها از كينه و دشمني نسبت به حكام اموي لبريز شده است ؛ چرا كه آنان مقام و جايگاه علي (عليه السلام) را كه پيشواي هدايت و ايثار بود ناديده گرفتند و سنتي را پي ريزي كردند كه سفيانيها و مروانيها هم بعد از آنان اين روش ناپسند را ادامه دادند .
معاويه روش زشتي را كه همان سبّ و لعن علي (عليه السلام) در منابر بود را پي ريزي كرد . اسناد و مدارك تاريخي آن را مورخاني همچون ابن جرير و ابن اثير و ديگران آوردهاند .
در مقابل اين سنت ناپسند و گناه بزرگ عدهاي از صحابه ديندار و پرهيزگار معاويه را از آن برحذر ميداشتند كه مي توان به نامه ام سلمه همسر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) و ام المؤمنين اشاره كرد كه به معاويه نوشت : شما خدا و پيامبرش را بر منبرها لعن و نفرين ميكنيد ؛ چرا كه لعن و نفرين علي مساوي با لعن خدا و رسول است ، من شهادت ميدهم كه خدا و رسول علي را دوست داشتند ؛ ولي معاويه به اين دلسوزيها و راهنماييها توجهي نميكرد و اين كار زشت را ادامه داد تا زمان عمر عبد العزيز .
و نيز در كتاب الإمام الصادق عليه السلام مينويسد :
وذلك أن بني امية بعد أن استولوا علي الحكم كانوا حريصين علي إخفاء كل المعالم الدالة علي الإمام علي كرم الله وجهه ، وكان أنصاره وأشياعه حريصين علي أن يخفوا قبره ، حتي لا يبعث بجثمانه الطاهر الفسقة من الأمويين كما كانوا يعبثون بسبه علي المنابر ...
أن الإمام جعفر الصادق بعد أن أعلم أتباعه بمكان القبر الذي كان معلوماً عندهم ، سُأل من بعض أصحابه : «ما منع الأبرار من أهل البيت من إظهار مشهده» فقال الصادق : «خذراً من بني مروان والخوارج أن تحتال في أذاه» .
الإمام الصادق ، أ بو زهرة ، ص48 ، ط دار الفكر العربي ، مصر ، 1993 م .
بني اميه پس از به قدرت رسيدن سعي كردند تا تمامي آثار دال بر فضائل علي (عليه السلام) را مخفي بدارند و از نشر آن جلوگيري كنند تا آنجا كه دوستان و ياران علي (عليه السلام) محل دفنش را آشكار نكردند ؛ زيرا ميترسيدند فاسقان اموي بر پيكر آن حضرت جسارت كنند ؛ همان طوري كه ناسزاگوئي بر آن حضرت را بر بالاي منابر ادامه ميدادند ؛ لذا پس از آشكار شدن محل دفن به وسيله امام صادق (عليه السلام) بعضي از ياران وي سؤال كردند : چرا خوبان اهل بيت (عليهم السلام) محل دفن علي (عليه السلام) را آشكار نميكردند ؟ فرمود : به جهت ترس از مروانيان و خوارج كه مبادا به پيكر پاك آن حضرت بي احترامي كنند .
و نيز ميگويد :
وهناك مثل آخر لتأثير الوقائع علي الآراء ، ما سنه معاوية من سُنة سيئة وهي لعن علي سيف الإسلام علي المنابر ، فإن ذلك كان له تأثير شديد في نفوس المؤمنين ، لأن ما ثبت لعلي من سابقات مكرمات لا يمكن أن يذهب إذا وقت منافق يلعنه ،بل إن ذلك يزيد منزلة في النفوس تمكيناً ، اذ يحس النسا بغضاضة الظلم وفحش العمل ، فيلعنون في نفوسهم وفي مناجاتهم من يلعن سيف الله الذي سلّه علي الشرك ، ولذلك سادت النقمة وإن لم تتكلم الألسنة ، ولم تعلن الحروب علي من يأمرون بلعن الإمام العالم التقي رضي الله عنه وعن آله الأطهار ، وإذا كان قد روي عن النبي صلي الله عليه وسلم أنه قال لعلي كرم الله وجهه : «لا يحبك إلا مؤمن ولا يبغضك إلا منافق» فقد علم الذين شاع بينهم خبر وصف النبوة لهؤلاء الذين سنوا سنة السوء ، وبذلك ثارت روح البغض والكراهية لملوك بني امية .
الإمام الصادق ، ص92 .
نمونه اي ديگر از تأثير گذاري حوادث بر فكر و انديشه و جهتگيري اعتقادي مسلمانان ، داستان سبّ و لعن علي (عليه السلام) به وسيله معاويه است كه تأثير سختي بر فكر و روحيه مؤمنان گذاشت ؛ زيرا امكان نداشت سوابق درخشان و فضائل علي (عليه السلام) با لعن و جسارت يك منافقي مانند معاويه از ذهنها پاك شود ؛ بلكه سبب افزايش ارادت به علي (عليه السلام) ميشد و در دل به كسي ناسزا ميگفتند كه چنين دستوري صادر كرده است ؛ مخصوصاً با پخش و شايع شدن اين سخن رسول خدا كه در باره علي (عليهما السلام) فرمود : اي علي ! تو را دوست نميدارد مگر مؤمن و دشمن نميدارد تو را مگر منافق . نتيجه اين كارها و نشر اين گونه سخنان چيزي نبود مگر نفرت و كينه نسبت به حكّام و سلاطين بني اميه .
و نيز در اين باره كه چرا از امام علي بن أبي طالب عليه السلام روايات كمي نقل شده است ، ميگويد :
وإذا كان لنا أن نتعرف السبب الذي من أجله اختفي عن جمهور المسلمين بعض مرويات علي وفقهه ، فإنا نقول إنه لابد أن يكون للحكم الأموي أثر في اختفاء كثير من آثار علي في القضاء والإفتاء ، لأنه ليس من المعقول أن يلعنوا عليا فوق المنابر وأن يتركوا العلماء يتحدثون بعلمه وينقلون فتاويه وأقواله للناس وخصوصاً ما كان يتصل منها بأسس الحكم الإسلامي .
الإمام الصادق ، ص127 .
وقتي بر ما لازم است كه علل مخفي بودن احاديث و علوم فقهي علي (عليه السلام) را بررسي كنيم ، سزاوار است كه بگوييم عامل اصلي و اساسي در پنهان نمودن و مخفي كردن آثار علي (عليه السلام) در مسائل قضاوت و حكومت و آثار فقهي ، حكومت بني اميه است ؛ زيرا معقول نيست كه علي (عليه السلام) را بالاي منبرها لعن كنند ، سپس اجازه دهند تا دانش و فتاوا و سخنان او را مخصوصاً آنچه كه مربوط به اساس حكومت اسلامي است را براي مردم نقل نمايند .
7 . استاد شيخ أبو علي المؤدودي :
وي در كتاب الخلافة والملك ميگويد :
فلما بدأ في عصر معاوية لعن سيدنا علي فوق المنابر وسبه وشتمه جهاراً نهاراً ، تألم المسلمون لذلك في كل بقعة غير أن الناس سكتوا عن ذلك عن مضض .
الخلافة والملك ، المودودي ، ص105 ، ط الأولي ، دار القلم ، الكويت ، 1398 هـ .
وقتي كه در زمان معاويه لعن آقاي ما علي (عليه السلام) بر فراز منبرها شروع شد و وي را مخفيانه و آشكارا مورد تاخت و تاز قرار دادند ، تمام مسلمانان هر كجا كه بودند متأثر و ناراحت بودند ؛ ولي از ترس حكومت ساكت شدند و چيزي نگفتند .
8 .استاد كاتب عبد الرحمن الشرقاوي :
وي در كتاب خامس الخلفاء عمر بن عبد العزيز ميگويد : زماني كه عمر بن عبد العزيز خلافت را به دست گرفت :
أمر الناس أن يجتمعوا في المسجد ، فلما احتشدوا أعلن أنه يمنع خطباء المساجد في كل أنحاء الدولة من سب علي وفاطمة في نهاية خطبة الجمعة ، وأمرهم أن يضعوا آخر الخطبة مكان السب ، الآية الكريمة «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُون»
ذلك أن معاوية بن أبي سفيان كان هو وولاته علي البلاد يسبون علي بن أبي طالب علي المنابر آخر الخطبة كل يوم جمعة ، وعتب علي معاوية في ذلك وأنكر عليه جماعة ، فأمتنع من تركه وقال : «والله لا تركته حتي يكبر عليه الصغير ويشيب علي الكبير ، فإذا ترك السنة قيل تُركت السنة» .
فاستمر الحال علي ذلك مدة أيام معاوية ويزيد ابنه ، وأيام مروان بن الحكم وإبنه عبد الملك وأيام ابنيه الوليد وسليمان إبني عبد الملك .
فلما رفع السب وأبدله بقوله تعالي « إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ ... » الآية ، همهم أهل دمشق من المسجد وهم يقولون : «تُركت السنة ، تركت السنة» .
خامس الخلفاء عمر بن عبد العزيز ، الشرقاوي ، ص134 ، ط الأولي ، دار الكتاب العربي ، بيروت ، 1407 هـ .
عمر بن عبد العزيز ، فرماني صادر كرد تا همه ي مردم در مسجد جمع شوند ، پس از حضور مردم ، به همه اعلان كرد كه خطباي مساجد در تمام كشورهاي اسلامي حق ندارند علي و فاطمه (عليهما السلام) را در پايان خطبه نماز ناسزا بگويند ، و دستور داد به جاي ناسزاگويي اين آيه را بخوانند : « إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إيتاءِ ذِي الْقُرْبى ... » و علت اين دستور ، فرماني بود كه معاويه به همه كارگزارانش صادر كرده بود كه در آخر خطبهها نماز جمعه علي (عليه السلام) را سبّ و لعن نمايند و با اين كه افرادي مخالفت ميكردند ، اعتنايي نميكرد و ميگفت : به خدا سوگند اين سنت را ترك نخواهم كرد تا آنكه با اين فرهنگ بچهها جوان شوند و جوانان پير گردند و در بين مردم سنت شود كه اگر روزي ترك شد بگويند سنتي از سنتها ترك شد.
و لذا اين روش ناپسند و زشت از زمان معاويه و پسرش شروع شد و تا زمان مروان بن حكم ، عبد الملك بن مروان و پسرانش وليد و سليمان ادامه يافت .
وقتي كه عمر بن عبد العزيز آن را تغيير داد و به جاي سبّ دستور داد تا آيه قرآن خوانده شود ، مردم دمشق هنگام خارج شدن از مسجد فرياد ميزدند : سنت ترك شد ، سنت ترك شد .
9. دانشمند مغربي ، شيخ عبد الله بن عبد القادر التليدي :
كان معاوية وعماله في الأقاليم والأمصار يسبون الإمام علياً رضي الله تعالي عنه ويلعنونه علي المنابر في الجمع والأعياد والمجامع والمناسبات ، ويأمرون الناس بذلك ، وينكرون علي من لم يلعنه وينل منه ، مضافاً ذلك منهم إلي محاربة وقتاله السالف قبل ذلك ، وقد صحت الأخبار بما قلناه في دواوين السنة وكتب التاريخ .
الأنوار الباهرة بفضائل أهل بيت النبوي والذرية الطاهرة ، ص42 ، ط الأولي ، دار ابن حزم ، بيروت ، 1417 هـ .
معاويه و كارگزارانش در تمام سرزمينهاي اسلامي و همه شهرها ، امام علي (عليه السلام) را سبّ ميكردند و در اجتماعات و ايام عيد و هر مناسبت ديگري او را لعن و مردم را بر اين كار وادار ميكردند ، و هر كسي هم آن را انجام نمي داد ، سرزش مي شد . اين ظلمها علاوه بر جنگهايي بود كه قبل از اين عليه آن حضرت به راه انداخته بود ، دلايل و مدارك اين حوادث در آثار و كتب روائي وتاريخي موجود ميباشد .
10 . شيخ حسن بن فرحان المالكي :
وي در كتاب مع سليمان العلوان في معاوية بن أبي سفيان در شرح روايت « لا تسبوا أصحابي» مينويسد :
هذا الحديث فيه أبلغ ردّ علي معاوية الذي سنّ لعن علي ... .
مع سليمان العلوان في معاوية ، حسن المالكي ، ص37 ، ط الأولي ، مركز الدراسات التاريخية ، 1425 هـ .
اين حديث رساترين ردّ بر معاويهاي است كه نفرين بر علي (عليه السلام) را پايهگذاري كرد .
و نيز ميگويد :
هل هناك أبلغ من بسط السيف في قتل البدريين وقتل بعض الصحابة من غيرهم ، ولعنهم بعض أهل البدر علي المنابر وهذا ما فعله معاوية ! وولاته .
مع سليمان العلوان في معاوية ، ص121 .
آيا اين كار رساتر از كشتار شركت كنندگان در جنگ بدر و كشتن بعضي از صحابه و لعن برخي از بدريّون در منبرها نيست ، و اين كاري بود كه معاويه و كارگزارانش انجام دادند .
رواياتي در سبّ امير المؤمنين عليه السلام توسط بني امية
آنچه تا كنون گذشت ، روايات و نقل سخنان علماي اهل سنت بود در اثبات اين مطلب كه معاوية بن أبو سفيان ، امام علي بن أبي طالب عليه السلام را لعن ميكرده است ، روايات ديگري نيز در كتابهاي اهل سنت يافت ميشود كه اختصاص به معاويه ندارد ؛ بلكه اين عمل زشت را براي خاندان بني اميه و حاكمان آن ثابت ميكند . طبيعي است كه برخي از علماي اهل سنت دوست نداشتهاند كه نام معاويه برده شود و لذا به جاي معاويه ، نام بني امية را جايگزين كردهاند ؛ هر چند كه به صورت عام شامل شخص معاويه نيز ميشود .
احدي از بني اميه برنميخواستند ، مگر اين كه امير المؤمنين عليه السلام را لعن ميكردند :
حافظ ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق مينويسد :
حدثنا خالد بن يزيد عن معاوية قال كان لا يقوم أحد من بني أمية إلا سب عليا فلم يسبه عمر فقال كثير عزة :
وليت فلم تشتم عليا ولم تخف بريا ولم تقنع سجية مجرم
وقلت فصدقت الذي قلت بالذي فعلت فأضحى راضيا كل مسلم .
تاريخ مدينه دمشق ، ج50 ، ص96 .
خالد بن زيد از معاويه نقل ميكند : هر گاه فردي از بني اميه از جايش حركت ميكرد ، علي (عليه السلام) را لعن ميكرد ، عمر بن عبد العزيز او را لعن نكرد ؛ لذا شاعر: كثير العزة او را اين گونه ستايش مي كند :
تو به قدرت رسيدي و علي را سبّ و شتم نكردي و نترسيدي . تو نيك هستي و روش مجرمان را پيروي نكردي .
تو درآنچه گفتي راستگو بودي و آن را انجام دادي . پس همه مسلمانان از اين كار راضي بودند .
ابونعيم اصفهاني در حلية الأولياء مينويسد :
ثنا خالد بن يزيد عن جعونة قال كان لا يقوم أحد من بني أمية إلا سب عليا فلم يسبه عمر بن عبد العزيز فقال كثير عزة :
وليت فلم تشتم عليا ولم تخف بريا ولم تتبع سجية مجرم
حلية الأولياء ، ابو نعيم ، ج5 ، ص356 ، ط الثانيه ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1423 هـ .
ناسزاگويي به علي (عليه السلام) تا زمان عمر بن عبد العزيز ادامه داشت :
محمد بن سعد در الطبقات الكبري و ذهبي در سير اعلام النبلاء مينويسند :
أخبرنا علي بن محمد عن لوط بن يحيى الغامدي قال كان الولاة من بني أمية قبل عمر بن عبد العزيز يشتمون عليا رحمه الله فلما ولي عمر أمسك عن ذلك .
الطبقات الكبري ، محمد بن سعد ، ج5 ، ص393 و سير اعلام النبلاء ، ج5 ، ص147 .
حاکمان بنی امیه قبل از عمر بن عبد العزیز ، به علی دشنام می دادند ؛ و وقتی که عمر به ولایت رسید از این کار دست کشید .
و نيز ذهبي در توصيف حاكمان بني مروان مينويسد :
في آل مروان نصب ظاهر سوى عمر بن عبد العزيز ... .
مروانيان غير از عمربن عبد العزيز دشمن علي بودند0
سير اعلام النبلاء ، ج 5 ، ص113 .
كان خلفاء بني أمية يسبون علياً رضي الله عنه من سنة إِحدى وأربعين وهي السنة التي خلع الحسن فيها نفسه من الخلافة إلى أول سنة تسع وتسعين آخر أيام سليمان بن عبد الملك فلما ولي عمر أبطل ذلك وكتب إِلى نوابه بإبطاله ... .
تاريخ أبي الفداء ، فصل في ذكر إبطال عمر بن عبد العزيز سب علي بن أبي طالب علي المنابر ، ج1 ، ص287 .
خلفاي بني اميه از سال چهل ويك كه سال خلع حسن بن علي از خلافت بود تا سال نودونه آخرين روزهاي حكومت سليمان بن عبد الملك و آغاز حكومت عمر بن عبد العزيز ، علي (عليه السلام) را سب ولعن ميكردند0
آلوسي ، مفسر نامآور اهل سنت در تفسير آيه : «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ ... » (النحل / 90) مينويسد :
أقامها عمر بن عبد العزيز حين آلت الخلافة إليه مقام ما كانو بنو أمية غضب الله تعالى عليهم يجعلونه في أواخر خطبهم من سب علي كرم الله تعالى وجهه ولعن كل من بغضه وسبه وكان ذلك من أعظم مآثره رضي الله تعالى عنه .
روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني ، آلوسي ، ج7 ، ص456 ، ط الأولي ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1422 هـ .
عمر بن عبد العزيز ، زماني كه به خلافت رسيد ، احسان و نيكوكاري را به جاي ناسزاگويي به علي (عليه السلام) قرار داد وزنده كرد، بني اميه كه غضب خداوند بر آنها باد ، در پايان خطبههاي نماز جمعه تا زمان عمر بن عبد العزيز به علي (عليه السلام) ناسزا ميگفتند كه اين از بهترين آثار و افتخار عمر بن عبد العزيز به شمار ميرود .
ابن خلدون در تاريخش تصريح ميكند :
وكان بنو أمية يسبون عليا فكتب عمر إلى الآفاق بترك ذلك .
تاريخ ابن خلدون ، ج3 ، ص75 .
بني اميه به علي (عليه السلام) ناسزا ميگفتند تا اين كه عمر بن عبد العزيز به تمام سرزمينها نامه نوشت و دستور به ترك آن داد .
شيخ محمد بن علي ، مشهور به ابن العمراني در الإنباء في تاريخ الخلفاء مينويسد :
وكان بني امية كلهم يلعنون عليا ـ صلوات الله عليه وسلامه ـ علي المنبر ، فمذ ولي عمر بن عبد العزيز قطع تلك اللعنة .
الإنباء في تاريخ الخلفاء ، ابن العمراني ، ص51 ، ط الأولي ، دار الآفاق العربية ، مصر ، 1419 هـ .
تمامي بني اميه ، علي (عليه السلام) را بر فراز منبرها لعن ميكردند ، تا زماني كه عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد و دستور به ترك آن داد .
شهاب الدين احمد بن عبد الوهاب نويري در نهاية الأرب في فنون الأدب در فصل بيعت عمر بن عبد العزيز مينويسد :
وكان من أول ما ابتدأ به عمر بن عبد العزيز أن ترك سب علي بن أبي طالب رضي الله عنه على المنابر، وكان يسب في أيام بني أمية إلى أن ولي عمر فترك ذلك .
نهاية الأرب في فنون الأدب ، النويري ، ج21 ، ص216 ، ط الأولي ، دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1424 هـ .
نخستين كاري كه عمر بن عبد العزيز انجام داد ، اين بود كه ناسزاگويي به علي بن أبي طالب (عليه السلام) را بر فراز منبرها ترك كرد ، در زمان بني اميه علي (عليه السلام) را سب ميكردند ؛ اما هنگامي كه عمر بن عبد العزيز خليفه شد ، آن را ترك كرد .
حافظ جلال الدين سيوطي در تاريخ الخلفاء مي گويد :
كان بنو أمية يسبون علي بن أبي طالب في الخطبة فلما ولي عمر ابن عبد العزيز أبطله وكتب إلى نوابه بإبطاله .
تاريخ الخلفاء ، السيوطي ، ص194 ، ط الأولي ، مصر ، دار الفجر للتراث ، 1420 هـ .
بني اميه ، به علي بن أبي طالب (عليه السلام) در خطبههاي نماز دشنام ميدادند ؛ اما هنگامي كه عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد ، اين عمل را ترك كرد و به فرماندارانش دستور ترك آن را داد .
و نيز ابن أثير در تاريخش مينويسد :
كان بنو أمية يسبون أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام إلى أن ولي عمر بن عبد العزيز فترك ذلك وكتب إلى العمال في الآفاق بتركه .
الكامل في التاريخ ، حوادث سال 99 هـ ، ج5 ، ص42 .
بني اميه به علي دشنام می دادند ؛ تا زمانی که عمر بن عبد العزیز به حکومت رسیده این کار را ترک نمود و به نقاط مختلف بخشنامه کرد که این کار را ترک کنند .
خير الدين زركلي در كتاب الأعلام ، در ترجمه عمر بن عبد العزيز مينويسد :
وولي الخلافة بعهد من سليمان سنة 99 ه ، فبويع في مسجد دمشق . وسكن الناس في أيامه ، فمنع سب علي بن أبي طالب ( وكان من تقدمه من الأمويين يسبونه على المنابر ) .
الأعلام ، خير الدين الزركلي ، ج 5 ، ص50 .
عمر بن عبد العزيز ، در سال 99 هـ بعد از سليمان خلافت را به دست گرفت ، مردم در مسجد دمشق با وي بيعت كردند ، مردم در زمان وي آرام بودند ، پس وي از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب (عليه السلام) كه حاكمان پيش از وي از بني اميه بر فراز منبرها انجام مي دادند ، جلوگيري كرد .
مغيرة بن شعبة و سبّ امير المؤمنين :
خوارزمي ، مورخ مشهور اهل سنت در مقتل الحسين عليه السلام مينويسد :
در جلسهاي كه در حضور معاوية و امام حسن عليه السلام ، برگذار شده بود ، طرفداران بني اميه ، يكي يكي برخواستند و هر چه از دهانشان خارج شد ، نثار امام عليه السلام كردند تا اين كه مغيرة بن شعبة لعنة الله عليه برخواست و اين چنين سخن گفت :
إن علياً ناصب رسول الله صلي الله عليه وسلم في حياته ، وأجلب عليه قبل موته وأراد قتله ، فعلم ذلك من أمره رسول الله ، ثم كره أن يبايع أبا بكر حتي أتي به قوداً ، ثم نازع عمر حتي همّ أن يضرب عنقه ، ثم طعن علي عثمان حتي قتله ، و قد جعل الله سلطاناً لولي المقتول في كتابه المنزل ، فمعاوية ولي المقتول بغير حق ، فلو قتلناك وأخاك كان من الحق ، فو الله ما دم ولد علي عندنا بخير من دم عثمان ، و ما كان الله ليجمع فيكم الملك مع النبوة .
مقتل الحسين ، ج1 ، ص170 .
علي (عليه السلام) در زمان حيات پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) با وي دشمني ورزيد [نعوذ بالله] و قبل از مرگش اراده كشتن پيامبر را داشت ، و رسول خدا از اين قضيه آگاه شد . پس از رحلت پيامبر ، با ابوبكر بيعت نكرد تا او را به اجبار آوردند ، با عمر از درِ ستيز وارد شد كه نزديك بود عمر گردنش را بزند ، از عثمان بدگويي كرد تا او را به قتل رسانيد ؛ ولي خدا در قرآن براي هر كشتهاي ولي و خونخواهي قرار داده است ، و معاويه ولي عثمان بود ؛ پس اگر تو و برادرت را بكشيم سزاوار خواهد بود ، به خدا سوگند خون فرزندان علي نزد ما از خون عثمان بهتر نيست ، خداوند پادشاهي و نبوت را در شما قرار نداده است .
و ابن خلدون در تاريخش مينويسد :
كان المغيرة بن شعبة أيام امارته على الكوفة كثيرا ما يتعرض لعلى في مجالسه وخطبه ويترحم على عثمان ويدعو له .
تاريخ ابن خلدون ، ص603 .
مغيرة بن شعبه در زمان حكومتش در كوفه در خطبهها و مجالسش از علي بدگويي ميكرد و براي عثمان تقاضاي مغفرت مي نمود.
و ذهبي در سير اعلام النبلاء مينويسد :
كان المغيرة ينال في خطبته من علي ، وأقام خطباء ينالون منه .
سر اعلام النبلاء ، ج3 ، ص31 .
مغيره در خطبههايش از علي (عليه السلام) بدگويي ميكرد ، و خطيباني را ميگماشت كه از آن حضرت بدگويي كنند .
مروانيها و ناسزاگويي به امير المؤمنين (عليه السلام)
ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق و احمد بن حنبل در العلل مينويسد :
عن ابن عون عن عمير بن إسحاق قال كان مروان بن الحكم أميرا علينا ست سنين فكان يسب عليا كل جمعة على المنبر ثم عزل فاستعمل سعيد بن العاص سنتين فكان لا يسبه ثم عزل وأعيد مروان فكان يسبه فقيل يا حسن ألا تسمع ما يقول هذا فجعل لا يرد شيئا قال وكان حسن يجئ يوم الجمعة فيدخل في حجرة النبي ( صلى الله عليه وسلم ) فيقعد فيها فإذا قضيت الخطبة خرج فصلى ثم رجع إلى أهله .
تاريخ مدينه دمشق ، ج57 ، ص243 و العلل ، احمد بن حنبل ، ج3 ، ص176 .
عمير بن اسحاق ميگويد : مروان حكم در مدت شش سالي كه بر ما حكومت ميكرد ، هر جمعه در منبرش علي (عليه السلام) را سبّ ميكرد ، سپس او را عزل كردند و به مدت دو سال سعيد بن عاص والي شد و جاي مروان را گفت ؛ ولي او علي (عليه السلام) را سبّ نميكرد . به همين جهت عزل شد و مروان دوباره برگشت و بر ما والي شد و سبّ علي (عليه السلام) را شروع كرد . به امام مجتبي (عليه السلام) گفتند : مگر نمي شنوي كه چه ميگويد ؟ امام اعتنا نميكرد . آن حضرت روز جمعه به مسجد ميآمد و به دورن حجره پيامبر مي رفت و همان جا مي نشست ، پس از اتمام خطبه جمعه بيرون ميآمد و نمازش را ميخواند و به منزلش برميگشت .
سيوطي در تاريخ الخلفاء مي نويسد :
عن عمير بن إسحاق قال: كان مروان أميراً علينا فكان يسب علياً كل جمعة على المنبر وحسن يسمع فلا يرد شيئاً ثم أرسل إليه رجلا يقول له بعلي وبعلي وبعلي وبك وبك وما وجدت مثلك إلا مثل البغلة يقال لها من أبوك؟ فتقول أمي الفرس فقال له الحسن: أرجع إليه فقل له إني والله لا أمحو عنك شيئاً مما قلت بأن أسبك ولكن موعدي وموعدك الله .
تاريخ الخلفاء ، ترجمه امام حسن عليه السلام .
از عمير بن بن اسحاق نقل شده است كه گفت : فرمانده و امير بر ما مروان حكم بود كه در هر جمعه بر فراز منبر علي (عليه السلام) سبّ ولعن ميكرد ، فرزندش امام حسن ميشنيد ؛ ولي سخني نميگفت ، مروان كسي را فرستاد كه در حضور امام از خودش و پدرش بدگويي كرد و گفت : مانند تو نيافتم مگر استر و اسب ، از او پرسيدند پدرت كيست ؟ گفت : اسب . امام مجتبي (عليه السلام) فرمود : برو به مروان بگو من پاسخي نميدهم و همانند تو فحش نميدهم تا آثار خطا و گناهانت محو شود ؛ بلكه ديدار و وعده من و تو قيامت در محضر خداوند است .
لكنت زبان ، هنگام ناسزاگويي به امير المؤمنين (عليه السلام) :
ابن أثير وبلاذري به نقل از عبد الله بن عبيد الله مينويسند :
وكان أبي إذا خطب فنال من علي رضي الله عنه تلجلج فقلت يا أبت إنك تمضي في خطبتك فإذا أتيت على ذكر علي عرفت منك تقصيرا ؟ قال : أو فطنت لذلك ؟ قلت : نعم . فقال يا بني إن الذين حولنا لو يعلمون من علي ما نعلم تفرقوا عنا إلى أولاده .
الكامل في التاريخ ، حوادث سال 100 هـ ، ج5 ، ص42 و انساب الأشراف ، ج8 ، ص195 .
پدرم هر گاه خطبه ميخواند و در آن مي خواست از علي (عليه السلام) بدگويي كند ، زبانش ميگرفت ، پرسيدم :چرا در خطبهات وقتي كه از علي (عليه السلام) ميخواهي سخن بگويي كلام و سخنت نارسا ميشود ؟ گفت : تو اين موضوع را فهميدهاي ؟ گفتم : آري ، گفت : فرزندم ! اگر آنچه از فضائل علي (عليه السلام) ما ميدانيم ، اين مردم بدانند از اطراف ما پراكنده شده و به فرزندان علي روي خواهند آورد .
علي (عليه السلام) را در منابر شرق و غرب عالم لعن ميكردند :
ياقوت حموي ، تاريخ نويس مشهور اهل سنت مينويسد :
لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ... منابر الحرمين مكة والمدينة .
معجم البلدان ، ج3 ، ص191 .
علي (عليه السلام) را بر منبرهايها شرق و غرب و منبرهاي مكه و مدينه لعن ميكردند .
ناسزا گويي به علي (عليه السلام) بر فراز هفتاد هزار منبر :
زمخشري ، مفسر و اديب نامآور اهل سنت مينويسد :
إنّه كان فى أيّام بنى اميّة أكثر من سبعين ألف منبر يلعن عليها علىّ بن أبى طالب بما سنّه لهم معاوية من ذلك.
ربيع الأبرار ، ج 2 ، ص186 و النصايح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص79 به نقل از سيوطي .
در زمان بنو اميه ، بيش از هفتاد هزار منبر وجود داشت كه در آن علي (عليه السلام) به پيروي از سنتي كه معاويه بنا كرده بود ، لعن ميشد .
تواتر اخبار ناسزاگويي بني اميه :
شيخ محمود سعيد بن ممدوح ، بعد از نقل روايات و نصوصي در وقائع سبّ امير المؤمنين عليه السلام ميگويد :
الآثار في هذه الجريمة البشعة وأخبارها الشنيعة متواترة ، وهذه عظيمة تصغر عندها العظائم ، وجريمة تصغر عندها الجرائم وشنيعة تتلاشي أمام بشاعتها الشنائع .
غاية التبجيل ، محمود سعيد ، ص283 ، ط الأولي ، مكتبة الفقيه ، الإمارات ، 1425 هـ .
دلايل و شواهد بر اين گناه و خطاي زشت بيشمار و متواتر است . ومي توان گفت كه اين جنايت خشن به اندازهاي سنگين است كه ديگر جنايات بزرگ در برابرش كوچك و غير قابل ديدن است .
ناسزا گويي به اهل بيت عليهم السلام براي تقرب به دشمنان آنان :
قال أخبرنا مالك بن إسماعيل قال حدثنا سهل بن شعيب النهمي وكان نازلا فيهم يؤمهم عن أبيه عن المنهال يعني بن عمرو قال دخلت على علي بن حسين فقلت كيف أصبحت أصلحك الله فقال ما كنت أرى شيخا من أهل المصر مثلك لا يدري كيف أصبحنا فأما إذ لم تدر أو تعلم فسأخبرك أصبحنا في قومنا بمنزلة بني إسرائيل في آل فرعون إذ كانوا يذبحون أبناءهم ويستحيون نساءهم وأصبح شيخنا وسيدنا يُتقرب إلى عدونا بشتمه أو سبه على المنابر .
الطبقات الكبري ، محمد بن سعد ، ج 5 ، ص220 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج 20 ، ص400 ترجمه امام علي بن الحسين و المنتخب من ذيل المذيل ، محمد بن جرير طبري ، ص120 .
منهال بن عمرو مي گوید : به نزد علی بن الحسین ( امام سجاد علیه السلام ) رفتم و عرضه داشتم : چگونه صبح کردید ( حال شما چگونه است ) خداوند کار شما را اصلاح نماید ؛ فرمودند : گمان نمی کردم که بزرگی از بزرگان شهر نداند حال ما چگونه است ؛ حال که نمی دانی برای تو خواهم گفت : ما در بین قوم خویش ، مانند بنی اسرائیل در بین فرعونیان شده ایم ؛ که فرزندانشان را می کشتند و زنانشان را زنده می گذاشتند ؛ و به خاطر نزدیکی به دشمنان ما ، بر روی منبر ها از بزرگ و سرور ما ( علی بن ابی طالب ) بدگویی کرده به ایشان جسارت می کنند .
نقل فضائل امير المؤمنين (عليه السلام) با سبّ آن حضرت جمع نميشود :
امام محمد بن ابراهيم الوزير اليماني ، در هنگام نقل فضائل جماعتي از روات و محدثين مينويسد:
روايتهم لفضائل علي عليه السلام وفضائل أهل البيت في أيام بني امية وهو عليه السلام ـ حاشا مع ذلك ـ يُلعنُ علي المنابر ولا يروي فضائله إلا من خاطر بروحه .
العواصم والقواسم في الذب عن سنة أبي القاسم ، ابن الوزير ، ج2 ، ص400 ، ط الثالثة ، مؤسسه الرسالة ، بيروت ، 1415 هـ .
سخن گفتن از فضائل علي و اهل بيت (عليهم السلام) در زمان بني اميه و سلطنت آنان امري غير ممكن و متتضاد بود ؛ چرا كه بني اميه وي را بر فراز منبرها لعن ميكردند و نقل فضائل با سبّ و لعن جمع نميشود .
بني اميه ، سزاوار سرزنش :
دكتر فرحان المالكي ميگويد :
فبنو أمية اذن يستحقون الذم لأنهم لم يغسموا ألسنتهم في البحث فقط ، وإنما تجاوزوا ذلك إلي اللعن علي المنابر وسفك الدماء ، و فرضوا هذا الظلم علي الأمة حتي جاءت الأجيال تعتقد أنهم مأجورون علي هذا !
مع سليمان العلوان في معاوية ، ص35 .
پس به همين جهت بني اميه سزاوار سرزنش و مذمت هستند ؛ زيرا آنان فقط به بد گويي علي (عليه السلام) اكتفا نكردند ؛ بلكه بر بالاي منبرها علي (عليه السلام) را لعن كرده و به خونريزي و كشتار اهل بيت (عليهم السلام) و يارانش دست زدند و اين ستم را بر همه امت لازم و واجب دانستند تا آن جا كه نسلهاي بعد آنها را به خاطر اين عمل مأجور دانستند .
استواري حكومت بني اميه با ناسزاگويي به امير المؤمنين عليه السلام :
ابن عساكر ، به نقل از امام سجاد عليه السلام مينويسد :
قال مروان بن الحكم ما كان في القوم أحد أدفع عن صاحبنا من صاحبكم يعني عليا عن عثمان قال قلت فما لكم تسبونه على المنبر قال لا يستقيم الأمر إلا بذلك.
تاريخ مدينة دمشق ، ج42 ، ص 438 و الصواعق المحرقة ، ابن حجر هيثمي ، ص 33 و النصائح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص 114 از دار قطني و شرح نهج البلاغة ، ج13 ، ص220 .
مروان بن حکم به من گفت که در میان مردمان کسی نبود که از صاحب ما ( عثمان ) مانند صاحب شما (علی) دفاع کند ؛ گفتم : پس برای چه از او بر روی منبر ها بدگویی می کنید ؟ گفت : حکومت به جز این راه پا بر جا نمی ماند .
و بلاذري مي نويسد :
قال مروان لعلي بن الحسين : ما كان أحد أكف عن صاحبنا من صاحبكم . قال : فلم تشتمونه على المنابر ؟ ! ! قال : لا يستقيم لنا هذا إلا بهذا ! ! .
أنساب الأشراف ، ص 184.
مروان به علي بن الحسين گفت : کسی نبود که مانند صاحب شما از صاحب ما دفاع کند ؛ علی بن الحسین پاسخ داد : پس چرا او را بر روی منبر ها لعن می کنید ؟ گفت : کار ما جز با این کار برجا نمی ماند .
تحريف روايت منزلت :
خطيب بغدادي در تاريخ بغداد مينويسد :
قال إسماعيل بن عياش: رافقت حريزا من مصر الى مكة فجعل يسب عليا ويلعنه، وقال لي: هذا الذي يرويه الناس ان النبي (ص) قال لعلي: «انت مني بمنزلة هارون من موسى» حق، ولكن اخطا السامع.
قلت: فما هو ؟ قال: إنّما هو: «أنت منيبمكان قارون من موسى»، قلت: عمّن ترويه؟ قال: سمعت الوليد بن عبد الملك يقوله على المنبر.
تاريخ بغداد ، ج8 ، ص262 و تاريخ مدينة دمشق ، ج12 ،ص349 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج5 ، ص577 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج2 ، ص209 و تاريخ الإسلام ، ذهبي ، ج10 ، ص 122 و ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج3 ، ص389 شماره : 6894.
اسماعيل بن عياش گفته است : با حریز از مصر تا مکه همراه بودم ؛ پس از علی بد گفته و حضرت را لعن می کرد ؛ و به من گفت : این روایتی که برای مردم نقل می کنی که پیامبر ( صلی الله علیه وآله وسلم ) به علی به می گفت : «جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه هارون نسبت به موسی است » این سند درست است اما شنونده اشتباه کرده است !!!
گفتم پس درست آن چیست ؟ گفت : پیغمبر گفته اند « جایگاه تو نسبت به من مانند جایگاه قارون نسبت به موسی است»!!! ؛ گفتم این را از چه کسی نقل می کنی ؟ گفت : این را از ولید بن عبد الملک شنیده ام که آن را بالای منبر می گفت !!!
تهمت خيانت به امير المؤمنين عليه السلام:
سمهودي در وفاء الوفاء مينويسد :
حدثنا هارون ابن عبد الملك بن الماجشون أن خالد بن الوليد بن الحارث بن الحكم بن العاص وهو ابن مطيرة قام على منبر رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يوم الجمعة فقال : لقد استعمل رسول الله على ابن ابى طالب رضى الله تعالى عنه وهو يعلم أنه خائن ، ولكن شفعت له ابنته فاطمة رضى الله عنها .
وداود بن قيس في الروضة فقال : أس أي يسكته .
قال : فمزّق الناس قميصا كان عليه شقائق حتى وتروه وأجلسوه وحذراً عليه منه، وقال رأيت كفاً خرجت من القبر قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وهو يقول: كذبت يا عدوّ اللّه كذبت يا كافر، مراراً.
وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى ، ج4 ، ص 356 و ينابيع المودة ، ج2 ، ص372 ، به نقل از أبي الحسن يحيى در كتاب أخبار المدينة .
حارث بن حكم بن عاص ( فرزند مطیرة) در روز جمعه بر روی منبر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ایستاده و گفت : رسول خدا علی بن ابی طالب را به کار گمارد با این که می دانست او خیانت کار است ؛ اما دخترش فاطمه واسطه او برای این کار شد .
داوود بن قیس نیز در مسجد رسول خدا بود : پس به او اشاره کرد که ساکت باش .
اما مردم پیراهنی را که بر تن او (خالد بن ولید) بود پاره کردند تا اینکه او را لخت کرده و نشاندند اما بر وی نگران بودند ؛ پس دستی از قبر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بیرون آمده و می گفت : ای دشمن خدا دروغ گفتی ای کافر و چندین بار این کلام را تکرار کرد .
تهمت ارتداد به امير المؤمنين عليه السلام:
ابن أبي الحديد شافعي در شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص 63 به نقل از استادش ابو جعفر اسكافي مينويسد :
أن معاوية وضع قوما من الصحابة وقوما من التابعين على رواية أخبار قبيحة في علي عليه السلام ، تقتضي الطعن فيه والبراءة منه ، وجعل لهم على ذلك جعلا يرغب في مثله ، فاختلقوا ما أرضاه ، منهم أبو هريرة وعمرو بن العاص والمغيرة بن شعبة ، ومن التابعين عروة بن الزبير .
معاويه ، گروهي از صحابه و تابعين را گماشت تا روايات و احاديث دروغيني كه بيانگر نقض و بيزاري جستن از علي (عليه السلام) باشد ، بسازند . و حقوقتي هم براي آنان مقرر كرد كه از اين افراد ابوهريره ، عمروعاص ، مغيرة بن شعبة ، از اصحاب و عروة بن زبير از تابعان مي باشد .
بعد در ادامه مينويسد :
روى الزهري أن عروة بن الزبير حدثه ، قال : حدثتني عائشة قالت : كنت عند رسول الله إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : يا عائشة ، إن هذين يموتان على غير ملتي أو قال ديني .
زهري روايت كرده است كه عروة بن زبير براي او نقل كرد كه عايشه به من گفت : من پيش رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بودم ، در همان عباس و علي عليه السلام وارد شد . رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود : " اي عايشه ! اين دو نفر در حالي از دنيا ميرود كه بر غير ملت و يا دين من هستند " .
عباس و علي (عليه السلام) از اهل آتش هستند !
ابن أبي الحديد شافعي مينويسد :
وروى عبد الرزاق عن معمر ، قال : كان عند الزهري حديثان عن عروة عن عائشة في علي عليه السلام ، فسألته عنهما يوما ، فقال : ما تصنع بهما وبحديثهما ! الله أعلم بهما ، إني لأتهمهما في بني هاشم . قال : فأما الحديث الأول ، فقد ذكرناه ، وأما الحديث الثاني فهو أن عروة زعم أن عائشة حدثته ، قالت : كنت عند النبي صلى الله عليه وسلم إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : ( يا عائشة ، إن سرك أن تنظري إلى رجلين من أهل النار فانظري إلى هذين قد طلعا ) ، فنظرت ، فإذا العباس وعلي بن أبي طالب .
عبد الرزاق از معمر نقل كرده است كه گفت : نزد زهري دو حديث به نقل از عروه و از عايشه در باره علي وجود داشت ، و لذا من از وي در باره آن دو حديث سؤال كردم ، گفت : با اين دو حديث و راويان آن چه كار بكنم ، خدا از آن دو نفر آگاهتر است ، من رابطه اين دو نفر را با به بني هاشم خوب نميدانم .
اما حديث اول كه گذشت (روايت قبلي) و اما حديث دوم اين است كه : عروة ميگويد : از عايشه شنيدم كه گفت : نزد رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بودم ، فرمود : اي عايشه ! اگر دوست داري دو نفر از اهل آتش را ببيني ، پس به اين دو نفر بنگر ، نگاه كردم ديدم عباس و علي وارد شدند .
علي (عليه السلام) سبب بروز فاجعه در مدينه :
ابن أبي الحديد به نقل از استادش ابوجعفر اسكافي مينويسد :
لما قدم أبو هريرة العراق مع معاوية عام الجماعة ، جاء إلى مسجد الكوفة ، فلما رأى كثرة من استقبله من الناس جثا على ركبتيه ، ثم ضرب صلعته مرارا ، وقال : يا أهل العراق ، أتزعمون أنى أكذب على الله وعلى رسوله ، وأحرق نفسي بالنار ! والله لقد سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول : ( إن لكل نبي حرما ، وإن حرمي بالمدينة ، ما بين عير إلى ثور ، فمن أحدث فيها حدثا فعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين ) ، وأشهد بالله أن عليا أحدث فيها : فلما بلغ معاوية قوله أجازه وأكرمه وولاه إمارة المدينة .
شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص67 .
وقتي ابو هريره در سال خشکسالی همراه با معاویه به عراق آمد ، به مسجد کوفه آمده و وقتی که جمعیت زیاد استقبال کننده از خویش را دید ، دوزانو نشسته و سپس چند بار دست بر سر کچل خویش کشیده و گفت : ای اهل عراق ؛ آیا گمان دارید که من به خدا و رسول خدا دروغ می بندم و خود را با آتش می سوزانم ؟ قسم به خدا از رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم شنیدم که می گفت : هر پیامبری حرمی دارد و حرم من مدینه است ؛ از بین منطقه عیر تا ثور ؛ پس هرکس که در آن سبب بروز فاجعه شود لعنت خداوند ملائکه و همه مردمان بر او باد ؛ و خدا را شاهد می گیرم که علی در مدینه سبب بروز فاجعه شده است !!!
وقتی که این خبر به معاویه رسید ، او را جایزه داده و گرامی داشته و او را حاکم بر مدینه قرار داد .
چهار صد هزار درهم جايزه جعل حديث در مذمت امير المؤمنين عليه السلام:
ابن أبي الحديد به نقل از استادش ابوجعفر اسكافي مينويسد :
أن معاوية بذل لسمرة بن جندب مائة ألف درهم حتى يروي أن هذه الآية نزلت في علي ( ع ) ( ومن الناس من يعجبك قوله في الحياة الدنيا ويشهد الله عليما في قلبه وهو ألد الخصام . وإذا تولى سعى في الارض ليفسد فيها ويهلك الحرث والنسل والله لا يحب الفساد ) . وأن الآية الثانية نزلت في ابن ملجم وهي قوله تعالى : ( ومن الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضاة الله ) فلم يقبل ، فبذل له مائتي ألف درهم ، فلم يقبل ، فبذل له أربعمائة ألف درهم فقبل .
إستجاب لمعاوية جمع من الصحابة والتابعين ، فأصابوا من دنيا معاوية العريضة . وخالفه آخرون ، فأصابهم التشريد والتقتيل ، ووقعت بين الطرفين معارك ضارية كانت نتائجها آلاف الاحاديث الموضوعة التي ورثناها اليوم من جانب ، ومن جانب آخر آلاف الضحايا البريئة من خيار المسلمين . وكان سمرة هذا ممن امتثل أوامر معاوية ، فأصاب الامرة في البصرة فأسرف في قتل من خالفه
شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص 73 .
معاویه به سمرة بن جندب صد هزار درهم داد تا اینکه روایتی جعل کند که این آیه که « ومن الناس من یعجبک قوله ...» در مورد علی نازل شده است و نیز آیه « ومن الناس من یشری نفسه ...» در مورد ابن ملجم ؛ اما او قبول نکرد ؛ پس چهارصد هزار درهم دیگر به او داد و او قبول کرد .
عده ای از مهاجرین و انصار ، به در خواست معاویه پاسخ مثبت دادند و از دنیای بزرگ معاویه بهره مند شدند ؛ اما عده ای دیگر با او مخالفت کردند ، و دچار تبیعد و کشتار شدند ؛ و بین دو گروه درگیری های سختی درگرفت که نتیجه آن از یک سو هزاران روایت جعلی بود که ما آن ها را به ارث برده ایم ؛ و از سوی دیگر هزاران قربانی بی گناه از خوبان مسلمانان ؛ این سمرة که در مورد او گفتیم از کسانی بود که دستور معاویه را اطاعت کرد ، پس به حکومت بصره رسیده و در کشتن مخالفینش خونریزی بسیار کرد .
نزول آيه «تولي كبره» در مذمت علي (عليه السلام)
عن الزهري قال كنت عند الوليد بن عبدالملك فتلا هذه الآية والذي تولى كبره منهم له عذاب عظيم قال نزلت في علي بن أبي طالب كرم الله وجهه قال الزهري أصلح الله الأمير ليس كذا أخبرني عروة عن عائشة رضي الله تعالى عنها قال وكيف أخبرك قال أخبرني عروة عن عائشة رضي الله تعالى عنها أنها نزلت في عبدالله بن أبي سلول المنافق .
حلية الأولياء ، ابونعيم اصفهاني ، ترجمه زهري ، ج3 ، ص369 .
از زهری روایت شده است که گفت : نزد ولید بن عبد الملک بودم ؛ پس این آیه را خواند که « والذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم » گفت : این آیه در مورد علی نازل شده است ؛ زهری گفت : خداوند گره از کار امیر بگشاید ؛ اینچنین نیست ؛ عروه در این زمینه از عایشه برای من روایت کرده است ؛ ولید گفت : چه گفته است ؟ پاسخ داد : او گفته است که در مورد عبد الله بن أبی سلول منافق نازل شده است .
كشتن هر كودكي كه نامش علي باشد :
دشمني با امير المؤمنين عليه السلام تا جايي ادامه يافت كه نامگذاري به نام آن حضرت در جامعه ممنوع شد و هر كس نامش علي بود ، كشته ميشد . مزي در تهذيب الكمال و ذهبي در سير اعلام النبلاء مينويسند :
وقال سلمة بن شبيب سمعت أبا عبد الرحمن المقرئ يقول كانت بنو أمية إذا سمعوا بمولود اسمه علي قتلوه فبلغ ذلك رباحا فقال هو علي وكان يغضب من علي ويجرح على من سماه به .
تهذيب الكمال ، ج20 ،ص 429 ، ترجمة علي بن رباح و سير أعلام النبلاء ، ج5 ، ص102 و ج7 ، ص412 .
بنی امیه وقتی می شنیدند که نوزادی نامش علی است او را می کشتند ؛ این خبر به رباح رسید ؛ كه نام او علی بود ؛ اما از نام علی بدش می آمد و کسی را که او را به این نام صدا می زد زخمی می کرد .
اين سنت زشت تا جايي ادامه يافت كه هر كس نامش «علي» بود ، از نامش خجالت ميكشيد . ابن حجر عسقلاني در لسان الميزان مينويسد :
علي بن الجهم السلمي: ... مشهوراً بالنصب كثيراً الحط على علي وأهل البيت وقيل أنه كان يلعن أباه لم سماه علياً .
لسان الميزان ، ج4 ، ص 210 .
علي بن جهم سلمي : ... مشهور به دشمنی با اهل بیت است ؛ و بسیار بر علی و اهل بیت خورده می گرفت ؛ و پدر خودش را نفرین می کرد که چرا او را علی نامگذاری کرده است .
كشتن و زنداني كردن شيعيان در تمامي شهرها :
ابن أبي الحديد شافعي در شرح نهج البلاغه مينويسد :
أنّ أبا جعفر محمد بن على الباقر عليه السلام قال لبعض أصحابه: يا فلان! ما لقينا من ظلم قريش إيّانا وتظاهرهم علينا، وما لقي شيعتنا ومحبّونا من الناس ... فقتلت شيعتنا بكلّ بلدة، وقطعت الأيدى والأرجل على الظنّة، وكان من يذكر بحبّنا والانقطاع إلينا، سُجن، أو نُهب ماله، أو هُدمت داره.
شرح نهج البلاغه ، ج11 ، ص43 .
ابو جعفر محمد بن علی باقر ( امام محمد باقر) علیه السلام به یکی از یاران خویش فرمودند : ای فلانی ؛ ما از ظلم قریش نسبت به خودمان و دشمنی ایشان با ما چه ها کشیدیم ! و شیعیان ما و دوست داران ما در بین مردم نیز چه ها کشیده اند ! ... پس شیعیان ما را در هر شهری کشتند ؛ و دست ها و پاها را به خاطر اتهام ( به شیعه بودن ) قطع کردند . و هر کس که مشهور به دوست داشتن ما و ارتباط با ما بود زندانی می شد و یا مال او به غارت می رفت و یا خانه اش ویران می گشت .
و نيز ابن أبي الحديد مينويسد :
كتب معاوية نسخة واحدة الى عماله بعد عام المجاعة أن برئت الذمة ممن روى شيئا من فضل ابى تراب واهل بيته فقامت الخطباء في كل كورة وعلى كل منبر يلعنون عليا ويبرءون منه ويقعون فيه وفي أهل بيته وكان أشدّ الناس بلاء حينئذ أهل الكوفة؛ لكثرة من بها من شيعة على عليه السلام، فاستعمل عليهم زياد بن سميّة وضمّ إليه البصرة فكان يتتبّع الشيعة وهو بهم عارف لأنّه كان منهم أيّام على عليه السلام، فقتلهم تحت كلّ حجر ومدر، وأخافهم، وقطع الأيدى والأرجل، وسمل العيون، وصلبهم على جذوع النخل وطرفهم وشرّدهم عن العراق، فلم يبق بها معروف منهم.
شرح نهج البلاغة ، ج11 ، ص 44 و النصايح الكافية ، محمد بن عقيل ، ص 72 .
معاویه بعد از سال خشکسالی ، نامه ای به یکی از کارگزاران خویش نوشت که هرکس که چیزی از فضیلت های ابو تراب ( امیر مومنان علی علیه السلام ) و خاندان او را نقل کند ، در مقابل او هیچ گونه مسئولیتی شما را تهدید نمی کند ( هرچه با وی کردید جایز است ) ؛ پس سخنرانان در هر منطقه و بر هر منبری علی را لعن کرده واز او بیزای می جستند و به او و اهل بیت او دشنام می دادند ؛ و بیچاره ترین مردمان در آن زمان مردم کوفه بودند ؛ زیرا شیعه علی علیه السلام در آن شهر زیاد بود ؛ پس معاویه زیاد بن سمیه را حاکم بر آنجا قرار داده و بصره را نیز تحت امر او قرار داد ؛ او به دنبال شیعیان می گشت – او شیعیان را می شناخت ، زیرا در زمان خلافت علی علیه السلام از طرفداران او بود – پس ایشان را حتی در زیر هر سنگ و کلوخی پیدا کرده و می کشت ؛ و یا تهدید می کرد ؛ و دست ها و پا ها را جدا کرده و چشم ها را کور می نمود ؛ و ایشان را بر تنه های درخت خرما به دار می کشید ؛ و یا از عراق بیرون می کرد ؛ تا جایی که کسی از شیعیان شناخته شده در عراق باقی نماند .
سزاي مقاومت كنندگان در برابر ناسزاگويي به امير المؤمنين عليه السلام :
در دوران بني اميه ، نه تنها خود آنها امير المؤمنين عليه السلام را در منابر و خطبههاي نماز جمعه لعن ميكردند ؛ بلكه حتي اگر كسي از اين كار امتناع مي كرد و به امير المؤمنين ناسزا نميگفت ، او را مورد اذيت و آزار قرار ميدادند ؛ تا جايي كه در بسياري جان وي را نيز ميگرفتند .
كشتن نسائي به خاطر نقل فضائل امير المؤمنين عليه السلام :
نسائي ، از برجستهترين علما و محدثين اهل تسنن است كه كتاب «سنن» وي يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار ميرود . مزي در ترجمه وي ميگويد :
أحد الأئمّة المبرزين والحفّاظ المتقنين والأعلام المشهورين.
تهذيب الكمال ، ج1 ، ص329 .
او يكي از پیشوایان برجسته و حافظان استوار و بزرگان مشهور بود .
و ابن كثير در باره او ميگويد :
الإمام في عصره ، والمقدم على أضرابه وأشكاله وفضلاء دهره ، رحل إلى الآفاق.
البداية والنهاية ، ج11 ، ص123 .
پیشوای زمان خویش ، و کسی که بر همشغلان و همنظران و بزرگان زمان خویش پیشی گرفت ؛ و به شهر های مختلف مسافرت کرد .
وي كتابي دارد به نام خصائص امير المؤمنين علي بن أبي طالب (عليه السلام) كه در آن فضائل امير المؤمنين عليه السلام را نقل كرده است . انگيزه وي از تأليف اين كتاب اين بوده است كه وقتي وي وارد دمشق شد ، ديد كه مردم از علي (عليه السلام) متنفر هستند و از آن حضرت بدگويي ميكنند ، شروع به نوشتن اين كتاب كرد ؛ چنانچه ابن كثير سلفي مينويسد :
وأنه إنما صنف الخصائص في فضل علي وأهل البيت ، لأنه رأى أهل دمشق حين قدمها في سنة ثنتين وثلاثمائة عندهم نفرة من علي .
البداية والنهاية ، ج11 ، ص141 .
او کتاب خصائص را در برتری علی و اهل بیت او نوشت ؛ زیرا او مردمان دمشق را در سال 302 دید که از علی نفرت دارند .
اما از آن جايي كه مردم دمشق به پيروي از همان سنتي كه معاويه پايه گذارش بود ، به بدگويي از امير المؤمنين عليه السلام خو گرفته و با تنفر از آن حضرت بزرگ شده بودند ، نتوانستند تحمل كنند كه كسي در فضائل آن حضرت كتابي بنويسد ؛ اما در آن اثري از فضائل معاويه ديده نشود ؛ از اين رو از نسائي خواستند كه در فضائل معاويه نيز كتابي بنويسد ؛ اما وقتي با مقاومت نسائي روبرو شدند ، چنان او را كتك زدند كه از دنيا رفت .
علامه ابن جوزي و بسيار ديگر از بزرگان اهل تسنن در سبب كشته شدن نسائي ميگويد :
إنّ النسائي خرج من مصر في آخر عمره إلى دمشق ، فسئل بها عن معاوية وما جاء في فضائله ! فقال : لا يرضى رأسا برأس حتى يفضل ! فما زالوا يدفعون في خصيتيه حتى أخرج من المسجد وحمل إلى الرملة أو مكة فتوفي بها .
المنتظم ، ج6 ، ص131 و تذكرة الحفاظ ، ذهبي ، ج2 ، ص700 و سير أعلام النبلاء ، ذهبي ، ج14 ، ص132 و تهذيب الكمال ، مزي ، ج 1 ، ص132 و ... .
نسایی در آخر عمر خویش از مصر به دمشق رفت ؛ پس در آنجا از او در مورد معاویه و فضیلت های او سوال کردند ؛ پس گفت : آیا به این که او را هم شان علی دانستید راضی نشدید ، حال می خواهید او را از علی برتر کنید ؟
پس آنقدر به بیضه او زدند تا او را از مسجد بیرون کردند ؛ او را به رمله یا مکه بردند و در آنجا از دنیا رفت .
و ابن كثير ميگويد :
ودخل دمشق فسأله أهلها أن يحدّثهم بشئ من فضائل معاوية ، فقال : أما يكفي معاوية أن يذهب رأسا برأس حتى يروى له فضائل ! فقاموا إليه فجعلوا يطعنون في خصيتيه حتى أخرج من المسجد .
البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج11 ، ص 140 .
او به دمشق رفت ؛ پس اهل شام از او خواستند که در مورد فضیلت های معاویه برای ایشان سخن گوید ؛ گفت : آیا برای معاویه بس نبود که همسنگ علی شد ؟ حال می خواهد برای او فضیلت نیز نقل کنند ؟ پس به او هجوم آورده آن قدر به بیضه او زدند تا از مسجد بیرونش کردند .
قطع گردن ظهير الدين اردبيلي به خاطر عدم اعتقاد به وجوب مدح صحابه :
>ابن عماد حنبلي در شذرات الذهب مينويسد :
ظهير الدين الأردبيلي الحنفي الشهير بالقاضي زاده ... كان عالماً كاملاً صاحب محاورة ووقار وهيبة وفصاحت و كانت له معرفة بالعلوم خصوصاً الأنشاء والشعر و كان يكتب الخط الحسن ... قال أن مدح الصحابة علي المنبر ليس بفرض ولا يخل بالخطبة فقبض عليه مع أحمد باشا الوزير يوم الخميس عشري ربيع الثاني و قطع (قطعت) رأس صاحب الترجمة [ظهير الدين ] وعلق (علقت) علي باب زويلة بالقاهرة .
شذرات الذهب في اخبار من ذهب ، أبي الفلاح عبد الحي بن العماد الحنبلي ، المجلد الرابع ، جزء 8 ، ص173 ، دار الكتب العلمية ، بيروت .
ظهیر الدین اردبیلی حنفی مشهور به قاضی زاده ... او عالم کامل و صاحب سخن و وقار و هیبت و فصاحت بود و با علوم مخصوصا انشا و شعر آشنایی داشت و خطش نیکو بود ...
او گفت که ستایش کردن از صحابه بر روی منبر ( جمعه ) واجب نیست و نگفتن آن به خطبه صدمه ای نمی زند ؛ پس او را در روز پنجشنبه دهم ربیع الثانی با احمد باشای وزیر گرفتند ؛ و دست او را قطع کرده و بر باب زویله قاهره آویزان کردند .
شلاق زدن ابن أبي ليلي :
ذهبي در سير اعلام النبلاء مينويسد :
روي عن أبي حصين ، أن الحجاج استعمل عبد الرحمن بن أبي ليلى على القضاء ثم عزله ، ثم ضربه ليسب أبا تراب رضي الله عنه ، وكان قد شهد النهروان مع علي .
سير اعلام النبلاء ، ج4 ، ص267 .
از ابو حصين نقل شده است كه گفت : حجاج بن عبد الرحمن بن أبي ليلي را كه از همراهان و شركت كنندگان در جنگ نهروان و در ركاب و از همراهان علي (عليه السلام) بود ، به عنوان قاضي منصوب كرد ، سپس عزلش نمود و او را ميزد تا علي (عليه السلام) را سبّ كند .
مجلس را با لعن ابو تراب به پایان ببرد :
حدثني جنادة بن عمرو بن الجنيد بن عبد الرحمن المري عن أبيه عن جده الجنيد بن عبد الرحمن قال دخلت من حوران آخذ عطائي فصليت الجمعة ثم خرجت إلى باب الدرج فإذا عليه شيخ يقال له أبو شيبة القاص يقص على الناس فرغب فرغبنا وخوف فبكينا فلما انقضى حديثه قال اختموا مجلسنا بلعن أبي تراب فلعنوا أبا تراب عليه السلام .
فالتفت عن يميني فقلت له فمن أبو تراب قال علي بن أبي طالب ابن عم رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وزوج ابنته وأول الناس إسلاما وأبو الحسن والحسين
جنید بن عبد الرحمن می گوید : از حوران به شهر آمدم تا سهم خود را از بیت المال بگیرم ؛ پس نماز جمعه را خواندم ؛ سپس به سمت درب درج رفتم ؛ در آنجا پیرمردی مشهور به ابو شیبة قصه گو بود که برای مردم قصه تعریف می کرد ؛ او به آخرت دعوت نمود ، پس ما نیز به آخرت میل پیدا کردیم و ما را از عذاب ترساند ؛ پس گریه کردیم ؛ وقتی که کلامش به پایان رسید گفت : مجلس را با لعن ابو تراب به پایان برید ؛ پس همگی ابو تراب را لعنت کردند !!!
پس من به کسی که در سمت راست من بود نظر کرده به و به او گفتم : ابو تراب کیست ؟ پاسخ داد : او علی بن ابی طالب پسر عموی رسول خدا ( صلی الله علیه وآله وسلم ) و شوهر دختر او و اولین کسی است که اسلام آورد و پدر حسن و حسین.
فقلت ما أصاب هذا القاص فقمت إليه وكان ذا وفرة فأخذت وفرته بيدي وجعلت ألطم وجهه وأنطح برأسه الحائط وصاح واجتمع أعوان المسجد فوضعوا ردائي في رقبتي وساقوني حتى أدخلوني على هشام بن عبد الملك وأبو شيبة يقدمني فصاح يا أمير المؤمنين قاصك وقاص آبائك وأجدادك أتى إليه اليوم أمر عظيم .
پس به او گفتم : این قصه گو سخن درستی نگفته است . پس به سمت او رفتم – او ریش پری داشت – پس ریش او را با دستم گرفته و به صورت او زدم و سرش را به دیوار کوبیدم ؛ پس فریاد کشید و یاران او از مسجد بیرون آمده گرد ما جمع شدند و لباس من را به گردنم انداخته و من را با زور می راندند ؛ تا اینکه من را به نزد هشام بن عبد الملک بردند در حالیکه ابو شیبة من را به جلو می برد . پس فریاد زد که ای امیر المومنین ؛ قصه گوی شما و پدران شما و اجداد شما امروز بر او مصیبت بزرگی وارد شده است !!!
قال من فعل بك هذا فالتفت إلى هشام وعنده أشراف الناس فقال أبو يحيى متى قدمت فقلت أمس وكنت على المصير إلى أمير المؤمنين فأدركتني الجمعة فصليت وخرجت إلى باب الدرج فإذا هذا الشيخ قائم يقص فجلست إليه فقرأ فسمعنا فرغب من رغب وخوف من خوف ودعا فأمنا وقال في آخر كلامه اختموا مجلسنا بلعن أبي تراب فسألت من أبو تراب فقيل علي بن أبي طالب أول الناس إسلاما وابن عم رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وأبو الحسن والحسين وزوج ابنة رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) فوالله يا أمير المؤمنين لو ذكر هذا قرابة لك بمثل هذا الذكر ولعنه بمثل هذا اللعن لأحللت به الذي أحللت به فكيف لا أغضب لصهر رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) وزوج ابنته
هشام گفت : چه کسی با تو چنین کرده است ؟ پس من به هشام نظر کردم – در حالیکه بزرگان مردم در کنار او بودند – پس ابو یحیی به من گفت : کی آمدی ؟ گفتم دیروز ؛ و می خواستم به نزد امیر المومنین بیایم ؛ پس به نماز جمعه رسیدم ؛ نماز را خواندم و به سوی درب درج رفتم ؛ که این پیرمرد را دیدم که ایستاده داستان تعریف می کند ؛ پس نشستم و گوش فرا دادیم ؛ پس به آخرت دعوت نمود و ما نیز به آخرت میل پیدا کردیم ؛ و از عذاب ترسانید و دعا کرد ؛ پس ما نیز آمین گفتیم ؛ اما در انتهای کلام خویش گفت : محلس خویش را با لعن ابو تراب پایان برید ؛ پس سوال کردم ابو تراب کیست ؟ گفتند : او علی بن ابی طالب اولین کسی است که اسلام آورد و پسر عموی رسول خدا و پدر حسن و حسین و شوهر دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم است ؛ پس قسم به خدا که ای امیر المومنین اگر یکی از بستگان شما چنین فامیلی را در نزد شما یاد نماید و چنین او را لعن کند ، شما نیز برای آن شخص همین کار را جایز می دانستی ؛ پس چگونه برای داماد رسول خدا و شوهر دختر او خشمگین نشوم ؟
قال فقال هشام بئس ما صنع ثم عقد لي على السند ثم قال لبعض جلسائه مثل هذا لا يجاورني ها هنا فيفسد علينا البلد فباعدته إلى السند فقال لنا بشر بن عبد الوهاب وهو ممثل على باب السند بيده اليمنى سيف وبيده اليسرى كيس يعطي منه ومات الجنيد بالسند ... .
هشام گفت : چه بد کاری انجام داده است ! سپس برای من حکم امارت سند را نوشت ؛ سپس به یکی از نزدیکان خویش گفت : مثل این شخص نباید در این جا در نزدیکی ما باشد ؛ تا شهر را بر ضد ما خراب کند ، پس او را به سند فرستادم ؛ پس بشر بن عبد الوهاب که نماینده باب سند بود به ما گفت : که او ( جنید ) در دست راست خویش شمشیری می گرفت و در دست چپش کیسه ای پول که از آن به مردم می داد ؛ و در سند نیز از دنیا رفت .
تاريخ مدينه دمشق ، ج11 ، ص291 .
آب كشى جاي نشستن كسي كه حديث طير را نقل كرده بود :
ذهبي در تذكرة الحفاظ مينويسد :
ابن السقاء الحافظ الامام محدث واسط أبو محمد عبد الله بن محمد بن عثمان الواسطي ... قال السلفي سألت الحافظ خميسا الحوزي عن ابن السقاء فقال : هو من مزينة مضر ولم يكن سقاء بل لقب له ، موجوه الواسطيين وذوي الثروة والحفظ ، رحل به أبوه فأسمعه من أبى خليفة وأبى يعلى وابن زيدان البجلي والمفضل ابن الجندي وبارك الله في سنه وعلمه ، واتفق انه أملى حديث الطير فلم تحتمله نفوسهم فوثبوا به وأقاموه وغسلوا موضعه .
تذكرة الحفاظ ، ذهبي ، ج3 ، ص966 ، ترجمه ابن السقاء .
ابن سقاء ... سلفی گفته است : از حافظ خمیس حوزی در مورد ابن سقاء سوال کردم ؛ پس گفت : او از مزینه از قبیله مضر است ؛ و سقا نبود ؛ بلکه به این لقب مشهور بود ؛ او سر شناس مردم واسط و صاحب ثروت و حافظه ای خوب بود ؛ پدرش او را به مسافرت برد ؛ پس از ابی خلیفه و ابی یعلی و ابن زیدان بجلی و مفضل بن جندی روایت شنید ، و خداوند نیز به او در علم و عمرش برکت داد ؛ و روزی از روزها داشت حدیث طیر (از فضائل امیر مومنان را ) املاء می کرد ؛ اما ایشان نتوانستند که این روایت را تحمل کنند ؛ پس به او هجوم آورده و او را از جای خویش بلند کردند و جای او را آب کشیدند .
هزار تازيانه ، جزاي نقل فضائل حسنين عليهما السلام :
ابن حجر عسقلاني در تهذيب و التهذيب و بسياري از بزرگان اهل سنت نوشتهاند:
وقال ابن أبي حاتم سألت أبي عن نصر بن علي وأبي حفص الصيرفي فقال نصر أحب إلي وأوثق وأحفظ من أبي حفص قلت فما تقول في نصر قال ثقة وقال النسائي وابن خراش ثقة وقال عبيد الله ابن محمد الفرهياني نصر عندي من نبلاء الناس وقال أبو علي بن الصواف عن عبد الله ابن أحمد لما حدث نصر بن علي بهذا الحديث يعني حديث علي بن أبي طالب أن رسول الله صلى الله عليه وسلم أخذ بيد حسن وحسين فقال من أحبني وأحب هذين وأباهما وأمهما كان في درجتي يوم القيامة . أمر المتوكل بضربه ألف سوط فكلمه فيه جعفر بن عبد الواحد وجعل يقول له هذا من فعل أهل السنة فلم يزل به حتى تركه .
تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج 10 ، ص 384 و تهذيب الكمال ، المزي ، ج 29 ، ص 360 و تاريخ بغداد ، الخطيب البغدادي ، ج 13 ، ص 289 و... .
ابن ابی حاتم گفته است : از پدرم در مورد نصر بن علی و ابی حفص صیرفی پرسیدم ؛ پس گفت : نصر را بیشتر دوست دارم و او مورد اطمینان تر و دارای حافظه ای بهتر از ابی حفص است ؛ پس به او گفتم : در مورد نصر چه می گویی ؟ گفت : مورد اطمینان است ؛ و نسایی و ابن خراش نیز گفته اند او مورد اطمینان است ؛ و عبید الله بون محمد فرهیانی نیز گفته است : در نظر من نصر از دانشمندان مردم است ؛ و ابو علی بن صواف از عبد الله بن احمد نقل کرده است که وقتی نصر بن علی این روایت را گفت که « رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم دست حسن و حسین را گرفته و فرمودند که هرکس من را دوست می دارد ، پس این دو را و پدرشان و مادرشان را نیز دوست بدارد ، با من در رتبه من در روز قیامت خواهد بود » ، متوکل دستور داد که به او هزار تازیانه بزنند ؛ پس جعفر بن عبد الواحد در این زمینه با متوکل سخن گفت و به او گفت : این روایت از عقاید و رفتار اهل سنت است ( مربوط به شیعه نیست ) تا اینکه او را رها کرد ( دستور داد او را تازیانه نزنند)!!!
شكستن منبر حاكم نيشابوري به علت عدم نقل فضائل معاويه :
سمعت أبا عبد الرحمن السلمي يقول : دخلت على أبي عبد الله الحاكم وهو في داره لا يمكنه الخروج إلى المسجد من أصحاب أبي عبد الله بن كرام ، وذلك أنهم كسروا منبره ومنعوه من الخروج ، فقلت له : لو خرجت وأمليت في فضائل هذا الرجل شيئا لاسترحت من هذه المنحة . فقال : لا يجيء من قلبي ، ) لا يجيء من قلبي ، يعني معاوية .
تاريخ الاسلام ذهبي ، ج28 ، ص132 و سير أعلام النبلاء ، ج17 ، ص175و ... .
از ابا عبد الرحمن سلمی شنیدم که می گفت : به نزد ابو عبد الله حاکم نیشابوری رفتم در حالیکه او در خانه خویش بود و از ترس یاران ابی عبد الله بن کرام نمی توانست به مسجد برود ؛ زیرا ایشان منبر او را شکسته بودند و او را ممنوع الخروج کرده بودند ؛ پس به او گفتم : ای کاش بیرون می آمدی و فضیلت های این شخص ( معاویه ) را می گفتی تا از این مشکل آسوده گردی ؛ گفت قلبم به من اجازه این کار را نمی دهد ؛
چهار صد ضربه شلاق ، جزاي كسي كه امير المؤمنين عليه السلام را لعن نكرد :
عطيه بن سعد از راويان كتاب صحيح بخاري ، أبي داود ، ترمذي ، ابن ماجه و ... است . محمد بن سعد در الطبقات الكبري در ترجمه وي مينويسد :
فكتب الحجاج إلى محمد بن القاسم الثقفي أن ادع عطية فإن لعن علي بن أبي طالب وإلا فاضربه أربعمائة سوط واحلق رأسه ولحيته فدعاه فأقرأه كتاب الحجاج فأبى عطية أن يفعل فضربه أربعمائة وحلق رأسه ولحيته .
الطبقات الكبري ، ج6 ، ص304 و تهذيب التهذيب ، ابن حجر ، ج7 ، ص201 .
حجاج به محمد بن قاسم ثقفی نامه نوشت که عطیه را بیاورد ؛ پس اگر علی بن ابی طالب را لعنت کرد که هیچ ؛ و گرنه او را چهارصد تازیانه بزن و سر و ریش او را بتراش ؛ پس او را احضار کردند ؛ و نامه حجاج را برای او خواند ؛ اما عطیه قبول نکرد ؛ پس او را چهار صد شلاق زدند و سر و ریش او را تراشیدند .
امتناع مردم سيستان از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
ياقوت حموي در معجم البلدان مينويسد :
قال الرهني : وأجل من هذا كله أنه لعن علي بن أبي طالب ، رضي الله عنه ، على منابر الشرق والغرب ولم يلعن على منبرها إلا مرة ، وامتنعوا على بنى أمية حتى زادوا في عهدهم أن لا يلعن على منبرهم أحد ... وأي شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخي رسول الله ، صلى الله عليه وسلم ، على منبرهم وهو يلعن على منابر الحرمين مكة والمدينة ؟
معجم البلدان ، ياقوت الحموي ، ج3 ، ص191 ، باب سجستان .
رهني گويد : برتر از همه اين اوصاف كه ذكر شد ، آن است كه بني اميه ، امير المؤمنين عليه السلام را در منابر شرق و غرب لعن مي كردند ؛ ولي در سيستان يكبار بيشتر نتوانستند . آنها از فرمان بني اميه سر پيچي كردند ؛ حتي در پيمان نامه شان اضافه كردند كه هيچ كس را بر منبرشان لعن نكنند ...
چه افتخاري بالاتر از اين كه آنها از فرمان ناسزاگويي به برادر رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بر منبرشان سرپيچي كردند ؛ در حالي كه آن حضرت را بر منبرهاي مكه و مدينه لعن ميكردند .
زكريا بن محمد بن محمود قزويني در آثار البلاد و اخبار العباد مينويسد :
قال محمد بن بحر الذهبي[رهني] : لم تزل سجستان مفردة بمحاسن لم تعرف لغيرها من البلدان، ... وأجل من هذا كله أنهم امتنعوا على بني أمية أن يلعنوا علي بن أبي طالب على منبرهم.
آثار البلاد و اخبار العباد ، ج1 ، ص79 ، باب سيستان .
سجستان افتخاراتي دارد كه در شهرهاي ديگر ديده نشده است و بزرگترين همه آنها اين است كه در زمان بني اميه همه مردم آنجا از ناسزاگويي به علي بن أبي طالب عليه السلام در منبرشان امتناع كردند .
امتناع مردم قزوين از لعن امير المؤمنين عليه السلام :
امام رافعي در التدوين في اخبار قزوين مينويسد :
وكان عمال خالد بن عبد الله القسري وسائر عمال بني أمية يلعنون في هذا المسجد (مسجد قزوين) علياً رضي الله عنه حتى وثب رجل من موالي بني الجند وقتل الخطيب وانقطع اللعن من يومئذ .
التدوين في اخبار قزوين ، ج1 ، ص20 .
كارگزاران خالد بن عبد الله قسري و ساير كارگزاران بني اميه در مسجد قزوين امير المؤمنين عليه السلام را لعن كردند ؛ تا اين كه يكي از طرفداران بني الجند برخاست و خطيب را كشت ، از آن روز لعن بر امير المؤمنين عليه السلام در آن جا قطع شد .
*************
لازم به ذكر است كه در تدوين اين مقاله ، از كتاب القول العليّ في اثبات سب معاويه لسيدنا علي عليه السلام ، نوشته عادل كاظم عبد الله ، بيشترين استفاده را كردهايم .
گروه پاسخ به شبهات
مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)







سلام عليکم برادر عزيز حضرت اقاي مجيد م علي بزرگوار متن جوابيه شما را خواندم اما در مورد اينکه فرموده ايد معاويه از نظر علمي و فني فقط يک پدر داشت را متوجه نشدم اگر ممکنه واژه ي ((علمي)) و ((فني)) قضيه يک پدر داشتن معاويه با توجه به ادعاي چهار نفر ديگر را بيان کنيد. البته اين براي مفتي هاي ((اهل بدعت )) مسئله ي مهمي نيست چرا که آنان حکم داده اند که مردي که حتي 10 سال خانه و محل زدندگي مشترک را ترک و بعد از 10 سال به منزل مراجعت ميکند در صورت اينکه فرزند يا فرزنداني در آن خانه ببيند نبايد به همسرش شک کند. حال از شما چند سئوال دارم. 1- آيا شما با استفاده از اين حکم ميفرمائيد که معاويه يک پدر داشته است؟ 2- از نظر علمي و يا فني يک پدر داشتن معاويه با توجه به وجود و ادعاي مدعيان ديگر چگونه اثبات ميشود؟ 3- اهميت اينکه معاويه و يا ديگر دشمنان اهل البيت ع داراي چند پدر و يا حرامزاده اند در چيست؟ 4- حقوق مدعيان ديگر مبني بر ابوالمعاويه بودن چه ميشود؟ 5- آيا اين مضوع براي ابوسفيان اهميتي داشته است يا نه؟ 6- يزيد فرزند پليد تر از معاويه هم چند پدر داشته يا اينکه اصلا پدرش معاويه نبوده است؟ قبلا از پاسخ شما نسبت به سئولات حقير کمال تشکر را دارم. البته افراد ديگري هم در تاريخ هستند که بيش از يک پدر داشته اند و يا اينکه حداقل 6 نفر مدعي پدري اش بوده اند. از جمله ((عمروعاص)) والسلام علي عبادالله الصالحين.






