2019 August 24 - شنبه 02 شهرويور 1398
مناظره امام باقر(عليه السلام) با اسقف اعظم
کد مطلب: ٥٩٩٤ تاریخ انتشار: ١٦ اسفند ١٣٩٧ - ٠٨:٠٠ تعداد بازدید: 6257
يادداشت » عمومي
مناظره امام باقر(عليه السلام) با اسقف اعظم

عالم نصراني كه از علم امام حيرت زده شده بود گفت: از من داناتر و بهتري را آورده ايد تا مرا رسوا نمائيد، به خداوند قسم، تا اين مرد دانشمند و بزرگوار در شام است من با شما نصاري سخن نمي گويم و از من چيزي نپرسيد؛


خود كامگي و غرور، خليفه اموي "هشام بن عبدالملك " را وا داشت كه امام محمد باقر ـ عليه السّلام ـ پيشواي پنجم شيعيان را از مدينه به شام تبعيد كند.

امام باقر ـ عليه السّلام ـ در مدت اقامت خود در شام با مردم آنجا رفت وآمد داشت، روزي ديد گروهي از نصاري به سوي كوهي كه در شام بود مي روند، حضرت از همراهان پرسيد: "آيا امروز نصاري عيدي دارند كه اين طور با ازدحام به جانب كوه رهسپارند؟ "

در پاسخ گفتند: "خير امروز عيد نصاري نيست بلكه يكي از دانشمندان نصاري در آن كوه منزل دارد؛ مسيحيان مي گويند او زمان حواريون (شاگردان حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ) را درك كرده است و هر سال در چنين روزي به ديدار آن عالم مي روند ومسائل خود را از او مي پرسند. "

حضرت به همراهانش فرمود: "بيائيد ما هم به همراه آنان نزد آن عالم برويم. "

آنها اطاعت كردند و به همراهي امام باقر ـ عليه السّلام ـ به طرف منزل او حركت كردند.

او در درون غاري سكونت داشت؛ نصاري، فرشي را به درون غار برده او را بيرون آورده و بر روي تختي نشانيدند، در حالتي كه بسيار پير و سالخورده بود و از شدت پيري ابروهايش بروي چشمانش افتاده بود، پس ابروهايش را با حرير زردي به سرش بسته بودند.

حضرت و ساير مردم به گرد او حلقه زدند، وقتي كه آن عالم چشم باز كرد مجذوب و متوجه امام باقر ـ عليه السّلام ـ شد؛ رو به حضرت كرد و گفت: "آيا شما از نصاري هستيد يا از امّت مرحومه (اسلام) مي باشيد؟ "

امام ـ عليه السّلام ـ : "از امّت مرحومه و جزو مسلمانان مي باشم. "
عالم: "آيا از دانشمندان هستي يا از نادانان. "
امام ـ عليه السّلام ـ : "از نادانان نيستم. "
عالم: "شما سؤال مي كنيد يا من سؤال كنم؟ "
امام ـ عليه السّلام ـ : "هر چه خواهي بپرس من آماده جوابم. "

آن عالم پير نصراني، رو به نصاري كرد و گفت: "اين مرد از امّت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ است و ادعاي دانش دارد و مي گويد: آنچه مي خواهي سؤال كن، من آماده جوابم، الحال سزاوار است كه چند مسئله از او بپرسم. "

آنگاه رو به حضرت كرده و چنين سؤال كرد:
"خبر بده مرا از ساعتي كه نه شب است و نه روز، آن چه ساعتي است؟ "
امام ـ عليه السّلام ـ: "آن ساعت، از طلوع فجر تا طلوع خورشيد است. "

عالم: "آن ساعت كه نه از شب است و نه از روز، پس از چه ساعت هايي است. "
امام ـ عليه السّلام ـ: "آن ساعت از ساعات بهشت است، لذا در آن ساعت بيماران به هوش مي آيند و دردها ساكن مي شوند و كسي كه شب را نخوابيده در اين ساعت به خواب مي رود و خداوند اين ساعت را در دنيا موجب علاقه كساني كه به آخرت رغبت دارند گردانيده و از براي عمل كنندگان آخرت دليلي واضح ساخته و براي منكرين آخرت حجتي گردانيده است. "

عالم: "درست گفتي اينك باز من سؤالي كنم يا تو سؤال مي كني؟ "
امام ـ عليه السّلام ـ: "آنچه مي خواهي سؤال كن. "

عالم رو به نصاري كرد و گفت: "اين شخص (امام باقر ـ عليه السّلام ـ) بر مسائل بسياري واقف است و سپس رو به امام كرد و پرسيد:
"خبر بده مرا از ساكنين بهشت كه چگونه غذا مي خورند و مي آشامند ولي تخليه ندارند، (هرگز به مستراح نمي روند) آيا نظيرش در دنيا و جود دارد؟ "
امام ـ عليه السّلام ـ: "مَثَل آنها بسان "جنين " است كه در شكم مادر مي خورد ولي بول و غائط از او جدا نمي شود. "

عالم: "كاملاً درست گفتي ولي باز من سؤال كنم يا تو سؤال مي كني؟ "
امام ـ عليه السّلام ـ: "سؤال كن آنچه را مي خواهي. "

عالم: "خبر دهيد مرا از آنچه مشهور است كه ميوه هاي بهشت كم نمي شود و هر مقدار كه از آنها خورده شود، باز به حالت اول خود باقي است، آيا در دنيا هم نظيري دارد؟ "
امام ـ عليه السّلام ـ: "نظيرش در دنيا شمع افروخته يا چراغ است كه اگر صد هزار چراغ از او روشن كنند نورش كم نمي شود و به حالت خود باقي است. "

عالم پير نصراني گفت: "درست گفتي و اكنون سؤالي مي كنم كه هرگز پاسخش را نتواني گفت و آن سؤال اين است: خبر دهيد مرا از مردي كه با عيال خود همبستر شد و سپس آن زن به دو پسر حامله گرديد و هر دو (بصورت دو قلو) در يك ساعت متولّد شدند و هر دو در يك ساعت از دنيا رفتند ولي يكي از آنها صد و پنجاه سال و ديگري پنجاه سال عمر كرد، آنها كيستند و قصه آنها از چه قرار است؟ "

امام ـ عليه السّلام ـ: "آن دو پسر، "عزيز " و "عُزَير " بودند؛ آن دو در يك ساعت متولّد شدند و با هم سي سال زندگي كردند، آنگاه خداوند "عُزير " را قبض روح كرد و يك صد سال در صف مردگان بود، ولي "عزيز " همچنان در دنيا زندگي مي كرد. پس از صد سال خداوند "عُزير " را زنده كرد و او را دوباره به دنيا برگرداند و او بيست سال با برادرش "عزيز " زندگي كرد و سپس هر دو با هم در يك ساعت از دنيا رفتند، روي اين حساب "عُزير " پنجاه سال عمر كرد ولي "عزيز " صد و پنجاه سال عمر نمود. "

عالم نصراني كه از علم امام حيرت زده شده بود حركت كرد و گفت: "از من داناتر و بهتري را آورده ايد تا مرا رسوا نمائيد، به خداوند قسم، تا اين مرد دانشمند و بزرگوار در شام است من با شما نصاري سخن نمي گويم و از من چيزي نپرسيد؛ اينك مرا به مسكنم باز گردانيد. "
او را به درون غار بردند و از آن پس هر چه سؤال داشتند از امام باقر ـ عليه السّلام ـ مي پرسيدند و جواب كافي مي گرفتند.





Share
1 | سعيدمنصوري | , ایران | ١٠:٠٩ - ٠١ تير ١٣٨٩ |
الحمدلله الذي جعلنا من المتمسكين بولايه علي و الائمه عليهم السلام
2 | مينايي | , ایران | ٠٢:٣٢ - ٢٣ آبان ١٣٨٩ |
امام باقر در آن شرايط خفقان توانسته بود به اين صورت جواب دهد وال حتي جذبه وجودي ايشان بدون مناظره گوياي علم ايشان بود
3 | حسين تنها | , ایران | ٢٠:١١ - ٢٣ آبان ١٣٨٩ |
باسلام وتشكر از اين مقاله شما خواهشمندم سند اين روايت را بيان بفرماييد

پاسخ:

با سلام

دوست گرامي

اين روايت در كتاب شريف الكافي - الشيخ الكليني - ج 8 ص 123 ش 94 آمده است .

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

4 | معصومه | , ایران | ٢٣:٠٣ - ٢٥ بهمن ١٣٩٢ |
افسوس مي خورم که مسلمانم و شيعه اما توجيه و جواب براي اعتقاداتم را هم نمي دانم که به کنجکاوان بدهم... کوتاهي از من.
ربِّ زِدني عِلماً
   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English