2019 March 23 - شنبه 03 فروردين 1398
ويژه نامه شهادت غم انگيز حضرت رقيه (سلام الله عليها)
کد مطلب: ٥٨٨٠ تاریخ انتشار: ٢٢ مهر ١٣٩٧ - ٠٠:٠١ تعداد بازدید: 3973
يادداشت » عمومي
ويژه نامه شهادت غم انگيز حضرت رقيه (سلام الله عليها)

بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند.
سلام بر تو و عاشوراي بزرگي كه در چشم هاي كوچك تو خلاصه شده است.

سلام بر تو كه در خنكاي لبخند حسين عليه السلام رها بودي و پا به پاي آبله، زخم هايش را به جستجو.
سلام بر كوچكي گام هايت؛ به تو و خاطرات در آتش رها مانده ات.

سلام بر تو كه آتش، كوتاه تر از دامنت نيافت.

تو را خوب تر از شام غريبان، زينب مي شناسد و تو بهتر از همه، شام غريبان را.

شام غريبان، تو را خوب مي شناسد؛ تورا كه آن قدر پدر پدر كردي و «يا عَمَّتِيَ و يا أُخْتَ أَبِي! أيْنَ أَبِي» گفتي تا در روشناي حضور حسين عليه السلام غوطه ور شدي.

سلام بر تو؛ به آن زمان كه در هياهوي غبار و سوار، اشك و مشك و ستيغ و تيغ، حسين عليه السلام را در خلسه و خون و خاكستر رها ديدي.

از اندوه و داغ و دلتنگي، بوي تو به مشامم مي رسد و هرگاه نام تو را مي نويسم، هيچ واژه اي را توان توصيف اندوهت نيست.

از كنار شط تا وادي نخله، از مرشاد تا به حلب و از ديد نصراني تا به عسقلان، تو بودي همدم تنهايي بابا.

سلام به تو اي سئوال بزرگ تاريخ! پس از گذشت قرن ها آيا آبله پاهايت خوب شده است؟

عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زينب سلام الله عليها نشسته بود. جمعي از كودكان شامي را ديد كه در رفت و آمد هستند.

پرسيد: عمه جان! اينان كجا مي روند؟ حضرت زينب سلام الله عليها فرمودند: عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند. پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟ فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است. تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي همراهي با پدر در ذهن او آمد.

بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: به سفر رفته. طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند.

خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيدالشهدا را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند و مقابل اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سيدالشهدا را ديد، سر را برداشت و درآغوش كشيد.

بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورت شما را به خونت رنگين كرد؟ پدر جان چه كسي رگهاي گردنت را بريده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ» چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟ پدر جان يتيم به چه كسي پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده به خونت نمي ديدم.

دختر خردسال حسين عليه السلام آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند، از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند.


نفس المهموم، ص456.





Share
1 | حسين مرادي | , ایران | ١٨:٤٤ - ١٧ آبان ١٣٩٢ |
اين که ميگويند رقيه نامي براي حضرت سيدالشهدا وجود نداشته درست است؟؟؟؟

پاسخ:
با سلام

دوست گرامي

در خصوص اينكه آيا حضرت رقيه دختر امام حسين عليه السلام است يا نه؟ به اين دو آدرس رجوع كنيد

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=notepad&id=247

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=notepad&id=248

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات
2 | محمدعلي برزنوني | , چین | ٢٤:٥٧ - ١٧ آبان ١٣٩٢ |
غزلي شوريده به ياد روز عاشورا
يادِ رويِ تو به دل آذين بست/ دلِ آئينه اي ام باز شکست
چه کنم با که غمِ دل گويم/ چه کسي با منِ مسکين دل هست؟
دل عزادار شد و سينه بسوخت/ داغدار آمد و تنها بنشست
گفتمش: دل! تو عزادارِ که اي؟ /کاينچنين حالِ دلت خونين است؟
مگر از شهرِ بلا مي آيي /که سرور و طرَبت رخت ببست؟
گفت: آري به سفر بودم دوش / ناگهان دربِ سر و سرّ بشکست
جمله سربسته بگويم، نکند!؟ / شرح و بسطي، دلِ مادر را خست
آن قدَر فاجعه ها ديدم من/ کاش آن لحظه زِ تن، جانم رَست
همه جا آتش و جهل و کفري/ همه کرکس صفت و گرگ و پست
ديدم آن لحظه، ولي چون گويم / که سه شعبه زِ کماني برجست
يا از آن لحظه که پيغمبرِ آب/ در پيِ مشک، دوان شد بي دست
من چسان گويم از آن سوز و عطش/ عشق بازي شد و ساقي، سرمست
يا از آن غصّه که عرشي بر فرش /به دو زانوش در آن لحظه نشست
آن زمان بر تنِ خود لرزيدم / غمِ آن روز بر اين دل پيوست
شيخِ ديوانه مگو ديگر، بس! / اين بلا نقش شد از روزِ الست
محمدعلي برزنوني، سارايوو، پنج شنبه 15 آبان 92، سوم محرم 1435، ساعت 13:40
   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English