2019 March 18 - دوشنبه 27 اسفند 1397
اصحاب رده 01
کد مطلب: ٥٦٦٣ تاریخ انتشار: ٠١ آذر ١٣٨٦ تعداد بازدید: 3600
سخنراني ها » شبکه سلام
اصحاب رده 01

شبكه سلام 86/09/01

 
 

بسم الله الرحمن الرحيم

تاریخ : 86/09/01

آقاي هدايتي

يكي از شبهاتي كه وهابيت بر عليه شيعه مطرح مي كنند و خيلي روي آن مانور مي دهند، ميگويند كه شيعيان معتقدند كه بعد از پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) اصحاب آن حضرت مرتدَّ شدند مگر 4 نفر. 

نسبت به اين شبهه توضيحات مقدماتي را بفرمائيد تا وارد سوالات بعدي شويم.

استاد حسيني قزويني 

در رابطه با اين شبهه اي كه حضرت عالي اشاره كرديد، از زمان خود إبن تيميه و بعد از او فضل بن روزبهان و بعد از او دهلوي، احسان الهي ظهير، هم چنين دكتر قِفاري از معاصرين در كتاب اصول مذهب الشيعه، دكتر طالوت، عبدالرحمان دمشقيه، عثمان الخميس هر يك از اين سران وهابي كتابي نوشته اند در ردّ عقائد شيعه يا شبهه عليه شيعه. اين را به عنوان يك طعن مطرح كرده اند كه:

شيعه معتقد است بعد از پيامبر (صلي الله عليه و سلم)، صحابه مرتد شدند؛ جز 4 نفر كه بر وصايت و امامت امير المو منين ماندند.

اين افترائي بيشتر نيست و ما چند روايت در رجال كشّي و ديگر مصادر داريم، تمام اين روايات همه ضعيف هستند و سنديت ندارند و بزررگان ما مثل مرحوم شرف الدين (ره)، حضرت آيت الله سبحاني در كتاب هاي متعدد خودشان من جمله در كتاب عقائد الشيعة، مفصل از اين روايات جواب داده اند. اگر كتب رجالي شيعه را مراجعه بفرمائيد، مثل رجال شيخ طوسي (ره)، رجال علامه حلي (ره) و إبن داوود (ره)، صدها، بلكه هزاران نفر از صحابه را آنجا مطرح مي كنند و انبوهي از صحابه را توثيق مي كنند.

در كتب روائي ما ـ كافي، تهذيب الأحكام، من لا يحضره الفقيه، بحار الانوار ـ روايات متعددي از اصحاب نبي مكرم (صلي الله عليه و آله) نقل شده و فقهاي ما به اين روايات در طول تاريخ عمل كرده اند.

بله، ما مثل اهل سنت قائل به عدالت همه صحابه نيستيم. با إلهام از قرآن و سنت معتقد هستيم كه صحابه بر دو قسم اند: يك قسم افرادي متدين هستند، اوامر الهي را به جا مي آورند، از نواهي الهي اجتناب مي كنند، اينها را ما عادل مي دانيم، ثقه مي دانيم و به روايات شان عمل مي كنيم. ولي آن دسته از صحابه اي كه در زمان پيامبر (صلي الله عليه و آله) منحرف بودند و شراب خوردند، زنا كردند، حتي در زمان خود خليفه دوم از صحابه افراد متعددي داريم كه مرتكب شراب و غيره شدند، خليفه دوم آنها را حدّ زد، شلاق و تازيانه زد، قطعاً ما اينها را قبول نداريم. امثال وليدي كه قرآن صراحت دارد كه ايشان فاسق است، ما روايات اينها را قبول نداريم و لذا اين افترائي كه به ما مي بندند با واقعيت تاريخ به هيچ وجهي تطبيق نمي كند.

* * * * * * *

آقاي هدايتي 

در كتب معتبر اهل سنت مثل صحيح بخاري، آيا در زمينه ارتداد صحابه، روايتي وجود دارد يا خير؟ شايد اين روايات فقط مربوط به شهر مدينه باشند نه تمام محدوده جغرافي مسلمانان؟

استاد حسيني قزويني 

در ادامه فرمايشات حضرت عالي، به دنبال رحلت نبي مكرم (صلي الله عليه و آله) كه عده اي سراغ آقاي أبي بكر رفتند، انبوهي از مهاجرين، انصار، بني هاشم در منزل امير المؤمنين (عليه السلام) تحصن كردند و اينها عدد كمي نبودند. شايد به صدها نفر مي رسيدند كه در منزل آقا امير المؤمنين (عليه السلام) تحصن كرده بودند و با ابوبكر بيعت نكردند؛ حتي بني هاشم. كه درباره بني هاشم اين صريح عبارت صحيح بخاري است كه امير المؤمنين (عليه السلام) در 6 ماه اول با ابوبكر بيعت نكرد و حتي يك نفر از بني هاشم هم با ابوبكر بيعت نكردند. اينها انبوهي از صحابه بودند حتي در رجال شيخ طوسي (ره) نزديك به 500 نفر از صحابه را نقل مي كند و نزديك 200 نفر از اينها را توثيق مي كند و هم چنين از اصحاب امير المؤمنين (عليه السلام) 436 نفر را مي آورد و نزديك به 187 نفر را توثيق مي كند. آن عده انبوهي از صحابه كه با امير المؤمنين (عليه السلام) در جنگ جمل بودند، در جنگ صفين بودند و غيره. تنها در جنگ صفين، ما روايت داريم بر اين كه 70 نفر از صحابه اي كه در بدر بودند، در صفين در ركاب علي (عليه السلام) بودند، 700 نفر از كساني كه در بيعت شجره بودند در ركاب امير المؤمنين (عليه السلام) نيز بودند. آقايان مي توانند تاريخ مدينه دمشق إبن عساكر، جلد 19، صفحه 442 را ببينند.

اما در رابطه با اين سوال كه فرموديد:

آيا در منابع اهل سنت نسبت به ارتداد صحابه روايتي آمده يا نه؟

اين را ما از عزيزان اهل سنت سوال مي كنيم ـ البته قبل از اين كه سوال را مطرح كنم بايد عرض كنم كه ما قصدمان نه اهانت به اهل سنت است و نه جسارت به عقائد آنها. خدا و ملائكه را شاهد مي گيريم كه هدف مان فقط بازگو كردن تاريخ است از منابع معتبر اهل سنت. اگر چنان چه اين منابع اهانتي هم دارند، اين ديگر به عهده بزرگان شان مثل طبري، إبن اثير و ديگران بوده و ما بارها گفته ايم كه اهانت به اهل سنت و عقائدشان را گناه نابخشودني مي دانيم و برائت مي جوئيم از كساني كه مخصوصاً امروز كه دشمنان قسم خورده اسلام كاري نه به شيعه دارند و نه به سني و در عراق با همان اسلحه هم شيعه را مي كشند و هم سني را و در افغانستان و پاكستان به همان صورت كه سني را مي كشند، شيعه را نيز مي كشند. آنچه كه بر ما واجب است بايد در صف واحد در برابر دشمنان قسم خورده اسلام بايستيم و ما بر اين باور هستيم كه بازگو كردن تاريخ و اين اختلافاتي كه در تاريخ صورت گرفته مي خواهيم از اينها درس بگيريم. خداي نكرده اين اختلافاتي كه در طول تاريخ اتفاق افتاد و اين فتنه هايي كه روشن شد و هنوز پس از 1400 سال، دود اين فتنه ها به چشم مسلمانان دارد مي رود. ما يك ميليارد و نيم مسلمان كه به صدها، بلكه هزاران فرقه و عقائد و آراء مختلف تقسيم شده ايم، بيائيم و كنار هم بنشينيم و ببينيم ماده و اصل اختلاف از كجا آغاز شده و اين اختلافات را يكي پس از ديگري كنار بزنيم ـ ما اين سوال را داريم از اهل سنت اگر شما چند روايتي در رجال كشي ـ آن هم به تعبير حضرت آيت الله سبحاني يا ضعيف است يا مجهول و يا اگر صحيح هم باشد قابل تأويل است ـ در روايت عزيزان اهل سنت است:

إرتدت العرب قاطبة.

اين روايت از ام المومنين عايشه است و ناقل آن إبن كثير دمشقي سلفي است كه حتي نزد وهابيون هم از جايگاه ويژه برخوردار است و نقل مي كنند:

عن عايشه قالت: لما قبض رسول الله صلي الله عليه و سلّم إرتدت العرب قاطبةً و اشرأبت النفاق.

وقتي پيامبر از دنيا رفت، همه عرب از بيخ و بن مرتد شدند و نفاق در ميان آنها اوج گرفت.

البداية و النهاية لإبن كثير، ج6، ص33 ـ تاريخ مدينه دمشق لإبن عساكر، ج30، ص314 ـ نيل الاوطار للشوكاني، ج1، ص36 ـ المستدرك علي الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص260 ـ تفسير القرطبي، ج8، ص147 ـ المصنف لعبد الرزاق الصنعاني، ج1، ص152 ـ الطبقات الكبري لمحمد بن سعد، ج2، ص191

اگر روايات ما مي گويند:

إرتدت الناس إلا اربعة أو خمسة.

روايات شما، حتي اين خمسه را هم ندارند. بله، آقاي مزّي در تهذيب الكمال يك عبارتي تندي دارد، به مراتب تندتر از آنچه كه شيعه دارد. نقل مي كند از عمرو بن ثابت:

لمّا مات النبي صلي الله عليه و سلم كفر الناس إلا خمسة.

همه مردم كافر شدند (يعني از ارتداد هم بالاتر) مگر پنج نفر.

تهذيب الكمال للمزي، ج21، ص557 ـ تهذيب التهذيب لإبن حجر العسقلاني، ج8، ص9 ـ البداية و النهاية لإبن كثير، ج6، ص91

جالب اين است كه ذهبي در تاريخ الإسلام، جلد 4، صفحه 177 از قول آقاي وكيع مي گويد:

سلم من الفتنة من المعروفين اربعة: سعد بن وقاص، عبدالله بن عمر، أسامة بن زيد، محمد بن مسلمة.

در فتنه اي كه بعد از پيامبر اتفاق افتاد جز چهار نفر، همه گرفتار شدند: سعد بن وقاص، عبدالله بن عمر، أسامة بن زيد و محمد بن مسلمة.

بخاري هم در اين زمينه روايات متعددي دارد، تمام اين روايات هم از أبو هريره است كه در نزد اهل سنت از جايگاه ويژه اي برخوردار است. در عبارت صحيح بخاري آمده كه أبو هريره مي گويد:

لمّا توفي النبي صلي الله عليه و سلّم و استخلف ابوبكر و كفر مَن كفر مِن العرب ... .

پيامبر كه از دنيا رفت و آقاي ابوبكر به خلافت نشست و تعداد انبوهي از عرب كافر شدند.

صحيح بخاري، ج8، ص140، ح6924، كتاب استتابة المرتدين و المعاندين، باب قتل من ابي قبول الفرائض و ج2، ص109، ح1399، كتاب الزكوة، باب وجوب الزكوة

اين عبارت جناب بخاري است. در صحيح مسلم، سنن إبن ماجه، سنن نسائي، جلد 6، صفحه 5 نيز اين تعبيرات وجود دارد كه بعد از نبي مكرم (صلي الله عليه و آله):

و كفر مَن كفر مِن العرب.

اگر بناست بر شيعه خُرده بگيرند كه اين كه شما معتقد هستيد: صحابه مرتد شدند جز 4 نفر، اينها هر جوابي از اين روايات صحيح بخاري، إبن كثير و ديگران دادند ما هم همان جواب را از رواياتي كه گفتيم ضعيف است، خواهيم داد إن شاء ا... .

* * * * * * *

آقاي هدايتي 

جناب آقاي قزويني براي ما بفرمائيد كه اصلاً ردّة يعني چه و اصحاب ردّة چه كساني بودند و اين كه آيا اينها اساساً مرتد شده بودند يا نه؟

استاد حسيني قزويني

در رابطه با قضيه اصحاب ردّة داستان از اين قرار است كه وقتي رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفت، مردم ـ كه بارها از زبان رسول اكرم (صلي الله عليه و آله)، ولايت، خلافت، وصايت و امامت علي (عليه السلام) را و هم چنين در غدير خم كه تقريباً بيش از 80 روز فاصله با رحلت نبي مكرم (صلي الله عليه و آله) نداشت، قضيه من كنت مولاه فعلي مولاه را شنيده بودند ـ وقتي شنيدند آقا امير المؤمنين (عليه السلام)، خليفه منصوص پيامبر (صلي الله عليه و آله) كنار رفت و به جاي او ابوبكر در مسند خلافت نشست، تعدادي از مردم در اطراف مدينه حاضر نشدند كه زير بار خلافت آقاي ابوبكر بروند و معمولاً قوام يك حكومت به مسائل اقتصاديش است؛ اگر چنان چه يك حكومت، بودجه كافي نداشته باشد، نمي تواند سر پا بايستد. وقتي از طرف ابوبكر كسي را براي جمع آوري زكات و غيره فرستادند، تعداد انبوهي از اين مسلمانان اطراف مدينه و قبائل گفتند:

ما نماز مي خوانيم، روزه مي گيريم، ولي زكات به ابوبكر نمي دهيم، مشروعيّت خلافت ابوبكر براي ما محرز نيست.

 

و إن شاء ا... سند اين مطلب را از كتاب هاي اهل سنت خواهيم آورد. در صحيح بخاري ، جلد 2، صفحه 109، حديث 1399، باب وجوب الزكوة نقل كرده از أبو هريره است:

لمّا توفي النبي صلي الله عليه و سلّم و استخلف ابوبكر و كفر مَن كفر مِن العرب فقال عمر رضي الله عنه كيف تقاتل الناس و قد قال رسول الله صلي الله عليه و سلم أمرت أن اقاتل الناس حتي يقولوا لا إله إلا الله فمن قال لا اله الا الله عصم مني ماله و نفسه إلا بحقه و حسابه علي الله فقال والله لأقاتلنّ من فرق بين الصلوة و الزكوة فان الزكوة حق المال والله لو منعوني عقالاً كانوا يؤدونه الي رسول الله صلي الله عليه و سلم لقاتلتهم علي منعه

وقتي ابوبكر تصميم گرفت با اصحاب ردّه بجنگد، خود خليفه دوم بر ايشان اعتراض كردند و گفتند: چگونه مي خواهي با مردم قتال كني با اين كه پيامبر فرمود: من مأمورم با كفار بجنگم تا اين كه اينها لاإله إلا الله بگويند و هر كس لا اله الا الله بگويد و مسلمان شود مال و جان او كاملاً در امان است مگر اين كه از حدّ اسلام و حدّ توحيد بيرون رفته باشد؛ ولي جناب ابي بكر گفت: قسم به خدا با هر كس كه بين نماز و زكات فرق بگذارد خواهم جنگيد حتي اگر يك بزغاله اي كه به پيامبر مي دادند و به من ندهند با اين خواهم جنگيد.

پس معلوم مي شود كه اينها مرتد نبودند، اينها نماز مي خواندند و به خدا هم ايمان داشتند، به نبي مكرم (صلي الله عليه و آله) هم ايمان داشتند. ولي سخن شان اين بود كه ما زكات نمي دهيم. چون اينها نسبت به دادن زكات ممانعت كردند، لذا آقاي ابوبكر گفت:

من با اينها مي جنگم، حتي اگر يك بزغاله اي كه به پيامبر (صلي الله عليه و سلم) مي دادند و به من ندهند با اين خواهم جنگيد.

اين نشان مي دهد كه افرادي كه ابوبكر با آنها جنگيده و با اعزام خالد بن وليد و عكرمه و ديگران، اينها را به خاك و خون كشيدند، زنان اينها را اسير كردند، اموال شان را تصرف كردند. حتي در زندان مدينه تا زمان خلافت آقاي عمر هم بودند، قضيه ارتداد در كار نيست. اينها منكر زكات هم نبودند كه بگوئيم انكار ضرورتي از ضروريات دين را كرده بودند.

اما اين كه چرا اينها را اصحاب ردّة مي گويند، به خاطر اين كه اينها مرتد شدند كه اصل اين لغت از نظر اعراب، ردّة به كسر راء است و اسم فعل مي باشد يعني برگشتن از اسلام و دين و توحيد و يعني اينها افرادي هستند كه از اسلام برگشتند و مرتد شدند.

* * * * * * *

آقاي هدايتي 

اين اصحاب ردّه آيا به خاطر زكات ندادن شان مورد حمله آقاي ابوبكر قرار گرفتند و يا اين كه اساساً اينها مرتدّ شده بودند؟ سندهايي در اين زمينه مي خواهيم از شما بشنويم.

استاد حسيني قزويني

آقاي إبن عثم كوفي كه از شخصيت هاي برجسته اهل سنت است و در الفتوح، جلد 1، صفحه 18 و 48 و 53 اين قضايا را خيلي مفصل و مشروح بيان كرده كه من فقط يكي از اين نمونه ها را عرض مي كنم. آقاي إبن اعثم مي گويد:

 

وقتي كه يكي از فرماندهان سپاه ابوبكر به نام زياد بن لبيد به طرف قبيله كنده رفت و از آنها تقاضاي زكات و دعوت به خلافت ابوبكر كرد، يكي از سادات بني تميم به نام حارث بن معاويه به زياد گفت:

إنك لتدعو إلي طاعة رجلٍ لم يعهد الينا و لا اليكم فيه عهد.

شما ما را مي خوانيد به طاعت آقاي ابوبكر كه اصلاً ما سابقه و آشنايي با او نداريم.

آقاي زياد بن لبيد گفت:

بله، همين طور است و لكن ما ابوبكر را در مدينه براي خلافت انتخاب كرده ايم.

حارث گفت:

أخبرني لِمَ نحّيتم عنها أهل بيته و هم أحق الناس بها ... .

آقاي زياد بگو: چرا اهل بيت پيامبر را از خلافت دور كرديد و حال آن كه آنها شايسته ترين انسان ها به خلافت بودند؟ قرآن هم مي گويد:

وَ أُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَي بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ

سوره أنفال/آيه75

زياد گفت:

براي اين كه مهاجرين و انصار نظر دادند كه ابوبكر شايسته است براي خلافت.

حارث بن معاويه گفت:

لا والله ما أزلتموها عن اهلها إلا حسداً منكم و ما يستقر في قلبي أنّ رسول الله خرج من الدنيا و لم ينصب للناس علماً يتّبعونه.

قسم به خدا اين چنين نيست، شما اهل بيت پيامبر را جز از راه حسد از خلافت دور نكرديد، ما نمي توانيم باور كنيم كه پيامبر از دنيا برود، ولي خليفه اي براي مردم معين نكند و اصلاً اين خلاف فطرت و عادت است.

سپس گفت:

فارحل عنا ايها الرجل فانك تدعو علي غير رضاً.

آقاي زياد از قبيله ما دور شو، تو ما را به غير رضاي خداوند دعوت مي كني.

بعد يكي ديگر از صحابه به نام عرفطة بن عبدالله ذهلي برخاست و به زياد حمله كرد و گفت:

ما نيازي به خليفه شما نداريم و ما تابع پيامبر و خليفه منصوب او هستيم.

تا اين كه زياد را زدند و قبيله كنده و بني تميم حمله كردند به نماينده اعزامي ابوبكر، او را اخراج كردند و تصميم به قتلش داشتند. جالب اين است كه بعد از اين مي گويد:

فجعل زياد لايأتي قبيلة من قبائل كندة فيدعوهم الي الطاعة إلا رّدوا عليه ما يكره.

هر كجا كه زياد بن لبيد مي رفت، به او مي گفتند كه ما حاضر نيستيم زير بار خلافت ابوبكر برويم.

تا اين كه زياد به مدينه برگشت و به ابوبكر اين قضايا را خبر داد و ابوبكر خيلي ناراحت شد و ادامه داستان كه به طور مفصل در الفتوح إبن اعثم، از صفحه 48 تا 53 آمده است. تا آنجا كه مي گويد:

فهمّ ابوبكر بقتل المقاتلة و قسمة النساء و الذرية فمنعه عمر عن ذلك.

وقتي كه اسراء را به مدينه آوردند، ابوبكر مي خواست آنها را در ميان مردم تقسيم كند، عمر ممانعت كرد و گفت: اينها همه زنان مسلمان و گوينده لا إله إلا الله هستند.

بالاخره ابوبكر دستور داد كه تمام آنها را زنداني كردند. وقتي خلافت به عمر رسيد گفت:

همه براي رضاي خدا آزاد هستيد و براي آزادي هم نيازي به فديه نداريد.

اينها همه نشان مي دهد كه اين افرادي كه به بهانه ارتداد، توسط خالد يا عكرمه و يا زياد بن لبيد مورد كشت كشتار قرار گرفتند، جز تعداد كمي مثل اصحاب مسيلمه كذاب كه شايد بتوان گفت كه تعدادشان به هزار نفر مي رسيد و در زمان پيامبر (صلي الله عليه و آله) هم با آن حضرت مي جنگيدند، مرتد نشده بودند و گرنه در مورد باقي مسلماناني كه افراد ابوبكر با آنها مي جنگيدند، يكي مورد نداريم كه اينها از اسلام برگشته باشند يا مرتد شده باشند يا منكر ضرورتي از ضروريات اسلامي شده باشند.

* * * * * * *

آقاي هدايتي 

در مورد جريان ننگين خالد بن وليد كه مالك بن نويره را كشت و همان شب با همسرش همبستر شد، نيز توضيحاتي بفرمائيد.

استاد حسيني قزويني

درباره مالك بن نويره آقاي إبن حجر عسقلاني در كتاب الإصابة، جلد 5، صفحه 560، رقم 7712 را كه ترجمه مي كند، مي گويد: ژ

مالك بن نويره شاعر و از شخصيت هاي برجسته و جنگجو بود و جزو نام آوران بني يرموع در جاهليت بود. وقتي ايشان مسلمان شد، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و سلم) دستور داد او نماينده حضرت در قبيله خودش باشد و در زمان پيامبر اسلام (صلي الله عليه و سلم) زكوات و صدقات و غيره را او جمع مي كرد و به مدينه مي فرستاد.

 

آقاي طبري در تاريخش، جلد 2، صفحه 503، در حوادث سال 11 هجري درباره كشتن ملك بن نويره به طور مفصل مي آورد و اشاره مي كند كه آقاي أبو قتاده هم همراه خالد بود. طبري مي گويد:

لما غشوا القوم راعوهم تحت الليل فأخذ القوم السلاح قال فقلنا إنا المسلمون فقالوا ونحن المسلمون قلنا فما بال السلاح معكم قالوا لنا فما بال السلاح معكم قلنا فان كنتم كما تقولون فضعوا السلاح قال فوضعوها ثم صلينا وصلوا.

وقتي كه ما حمله كرديم بر قبيله مالك بن نويره، اينها در برابر ما سلاح كشيدند و ما گفتيم كه ما مسلمانيم، آنها هم گفتند: ما نيز مسلمانيم. گفتيم: اگر مسلمان هستيد پس اين سلاح ها چيست؟ اسلحه ها را به زمين گذاشتند. ما نماز خوانديم و قبيله آقاي مالك هم با ما نماز خواندند.

تاريخ الطبري، ج2، ص503 و تاريخ الإسلام للذهبي، ج3، ص33

آقاي إبن أعثم نيز مفصل درباره قضيه خالد نقل مي كند و مي گويد:

وقتي كه خالد بن وليد وارد منطقه بني تميم شد، با سپاهش از همه طرف آنان را محاصره كرد و در آنجا مسائلي پيش آورد تا آنجايي كه دستور داد كه پسرعموهاي مالك را گردن بزنند.

فقال القوم: إنّا مسلمون فعلي ماذا تأمر بقتلنا؟ قال شيخ منهم: أليس قدنهاكم ابوبكر عن ان تقتلوا من صلي للقبلة؟

ما همه مسلمان هستيم. چرا دستور به قتل ما مي دهي؟ پيرمردي از آنها گفت: آيا ابوبكر دستور نداده كه كسي را كه به سوي قبله نماز خواند، حق كشتنش را نداريد؟

خالد بن وليد گفت:

شما اصلاً يك لحظه هم نماز نخوانده ايد. آقاي أبو قتاده كه از صحابه است، در مقابل خالد ايستاد و گفت:

أشهد أنّك لا سبيل لك عليهم.

آقاي خالد تو اين حق را نداري كه دستور كشتن اينها را صادر كني.

خالد گفت: چطور؟ أبو قتاده گفت: من خود شاهد بودم كه اينها در پشت سر ما نماز خواندند. ولي خالد نپذيرفت و دستور داد كه اينها را يكي پس از ديگري گردن زدند. إبن أعثم در ادامه مي آورد كه: أبو قتاده با خداوند عهد كرد كه در هيچ سفري همراه خالد بن وليد نباشد. خالد دستور داد كه مالك را نيز گردن بزنند. مالك گفت:

أتقتلني و أنا مسلمٌ أصلي الي القبلة.

آيا دستور قتل مرا صادر مي كني و حال آنكه من مسلمانم و به قبله نماز مي خوانم.

قال: لو كنتَ مسلماً لِما منعتَ الزكوة.

خالد گفت: اگر چنانچه مسلمان هستي، چرا زكات نمي دهي؟

مالك گفت: پيامبر اكرم دستور داده است كه زكات را به نائب و خليفه واقعي برسانيم و از اين گونه سخنان بين مالك و خالد ردّ و بدل شد تا اين كه خالد گفت: هيچ راهي ندارم جز اين كه تو را بكشم. مالك به همسرش نگاه كرد و گفت:

بهذه قتلتَني.

به خاطر اين زنم مي خواهي مرا بكشي تا بعد از من او را تصاحب كني.

خالد گفت: نه، تو را من به خاطر رجوعت از اسلام مي كشم.

جالب اين است كه آقاي ذهبي در تاريخ الإسلام، جلد 3، صفحه 33 صراحت دارد:

و قال لضرار بن الأزور: اضرب عنقه، فالتفت مالك الي زوجته ... و كانت في غاية الجمال.

خالد به ضرار بن أزور گفت: گردن او را بزن، مالك به همسرش نگاه مي كرد ... و همسرش در نهايت زيبائي بود.

فضرب عنقه و جعل رأسه أحد أثافي قدر طبخ فيها طعام ثمّ تزوج خالد بالمرأة.

او را كشت و همان شب به همسر مالك بن نويره تجاوز كرد و سر بريده مالك بن نويره را كه از شرفاء قومش بود براي پختن طعام در زير ديگ قرار داد.

جالب اين است كه وقتي اين خبر به مدينه رسيد، ابوبكر سريعاً دستور داد كه خالد به مدينه بيايد و در عبارتي كه طبري در كتاب خود دارد، وقتي كه جناب عمر چشمش به خالد افتاد گفت:

قتلتَ امرءً مسلماً ثمّ نزوتَ علي امرأته، والله لأرجمنّك باحجارك.

مسلمي را مي كشي و بر همسر او تجاوز مي كني؟! قسم به خداي عالم در حق تو حدّ جاري مي كنم و تو را سنگسار خواهم نمود.

خالد كه ديد اوضاع خيلي خوب نيست، نزد ابوبكر رفت و گفت:

من اجتهاد كردم و در اين اجتهاد خود خطا نمودم.

(مجتهد هم كه اگر خطا كند يك اجر دارد و اگر خطا نكند دو اجر خواهد داشت)

ابوبكر به عمر گفت:

إنّ خالد تأوّل فأخطأ.

خالد تأويل و اجتهادي كرده و خطا نموده است.

لذا از حدّ زدن به خالد بن وليد صرف نظر كردند. جالب اين است كه وقتي ابوبكر با خالد ملاقات كرد و از طرف ابوبكر خاطر جمع شد، به مسجد برگشت و به عمر يك طعنه خيلي تند و دور از ادب زد و گفت:

هلمّ اليّ يا بن أمّ شملة، فعرف عمر أنّ أبابكر قد رضي عنه فلم يكلّمه و دخل بيته.

اسم مادرش را آورد كه بنده در ترجمه معذور هستم و عبارت بسيار زشتي به كار برد.

اين قضيه از قضاياي خيلي دردآور در تاريخ است كه واقعاً انسان نمي تواند هيچ توجيه عقلاني براي اين كار داشته باشد.

* * * * * * *

سوالات بينندگان

سؤال: 

آقاي حسيني قزويني فرمودند: آقاي ابوبكر دستور دادند كه اسراي اصحاب ردّة را محبوس كردند و جناب عمر در زمان خلافت خود دستور به آزادي آنها داد. سوال اينجاست كه اگر كار ابوبكر درست بود، پس چرا عمر اسراء را آزاد كرد و اگر كار عمر درست بود، پس چرا ابوبكر آنها را حبس نمود؟ آيا اين تناقض جوابي دارد يا نه؟

جواب:

البته اين سوالي است كه ما نبايد جواب آن را بدهيم. اي كاش يكي از عزيزان اهل سنت مي آمدند و جواب مي دادند. از اين گونه تناقضات زياد داريم. به تأويل آقايان اهل سنت، پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله)، انتخاب خليفه را به عهده مردم گذاشته بود و ابوبكر با رأي اهل حلّ و عقد و ـ به اصطلاح ـ ريش سفيدها و بزرگان انتخاب شده بود و اين هم سنت پيامبر (صلي الله عليه و آله) بود:

لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ

سوره أحزاب/آيه21

اگر اين گونه است، پس چرا در انتخاب جناب عمر، ابوبكر نگذاشت مردم انتخاب كنند؟ در اينجا هم اين سوال پيش مي آيد كه آيا كار ابوبكر درست است يا اين كه كار پيامبر (صلي الله عليه و آله) درست است؟ اگر كار ابوبكر درست است، عمل پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) ـ نستجير بالله ـ كه خليفه اي معين نكرد، اشتباه است و اگر كار پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) درست است، انتخاب خليفه توسط ابوبكر اشتباه بوده است. اينها هم جزء سوالات بي شماري است كه اگر إن شاء ا... يك گفتگوي دوستانه اي با عزيزان اهل سنت داشته باشيم، در اين زمينه وارد خواهيم شد.

البته اين را هم عرض كنم كه جناب مولوي عبدالمجيد مراد زهي شب گذشته از زاهدان با بنده تماسي داشتند و آمادگي خودشان را براي مناظره اعلام كردند، بنده هم اعلام مي كنم هر لحظه اي از لحظات حتي همين الآن هم اگر جناب هدايتي نظر بدهند، بنده آماده هستم.

* * * * * * *

سؤال:

در آخرين روزهاي حيات پيامبر اسلام كه حضرت در حضور اصحاب درخواست قلم و قرطاس كردند، ولي اصحاب به دستور ايشان عمل نكردند و حتي مي گويند كه عمر شمشير كشيد، آيا پيامبر آنها را ردّ نكرد و آنان را به جهت اين سرپيچي از دستور مورد نكوهش قرار نداد؟ يا اين كه باز هم آنان را قبول داشت و تأييد نمود؟

جواب:

ايشان يك مقداري مطالب را خلط كرده بودند. قضيه اختلاف در وصيت نامه را با اختلاف در رحلت پيامبر را مخلوط كرده بودند. در قضيه اي كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود:

قلم و كاغذي بياوريد تا چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد.

در آنجا عبارتي كه به خليفه دوم نسبت مي دهند همين بود كه:

إنّ الرجل قد غلبه الوجع يا إنّ الرجل ليهجر.

اين كه شمشير كشيد، اين قضيه مربوط است به بعد از رحلت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله). اما اين كه عكس العمل حضرت چه بوده؟ اين را ما به طور مفصل، قبلاً مطرح كرديم كه در خود صحيح بخاري مي گويد:

همين طور حرف پيامبر را به خودش برمي گرداندند و سخن پيامبر را اطاعت نمي كردند، اختلاف كردند و سر و صدا زياد شد تا اين كه حضرت فرمود:

قوموا عنّي.

از خانه من بيرون برويد.

و إبن عباس مي گويد:

إن الرزيئة كل الرزيئة ما حال بين رسول الله صلي الله عليه و سلم و بين كتابه.

تمام مصيبت ها و مادر مصيبت ها از آنجا شروع شد كه نگذاشتند پيامبر اين وصيت نامه را بنويسد.

صحيح بخاري، ج1، ص37، باب كتاب العلم ـ صحيح مسلم، ج5، ص76

اما از برادر بسيار بزرگوارمان دكتر قدمي هم با اين برنامه تماس گرفتند، تشكر مي كنيم هم نسبت به مطلبي كه توضيح دادند و هم نسبت به ترجمه كتاب (قصة حوار الهادي) و اين بشارتي بود به ما كه فرمودند:70 درصد ترجمه اين كتاب تمام شده است. همين امروز كه يكي از بزرگان كه عازم حج هستند مصرّانه از بنده مي خواستند كه در ترجمه اين كتاب تلاش كنيد كه بعضي از اين مكاتبات و گفتگوها را حذف كنيد و فقط آن بخش را كه هجمه به وهابيت محسوب مي شود را چاپ كنيد و هم در اختيار روحانيون كاروان ها و هم در اختيار زائرين بيت الله الحرام قرار بدهيد. بنده مناسب ديدم با توجه به اين چند بيت شعري كه اين دوست عزيزمان خواندند و همه لذت برديم، اشعاري را كه در آخر كتاب (در حريم دوست) از جناب حسان شاعر ولائي معاصر آورده ام در اينجا بخوانم، ايشان خطاب به آقا امام رضا عليه السلام عرضه مي دارد:

* * * * * * *

آقاي هدايتي

 

در رابطه با حديث سلسلة الذهب و اختلافاتي كه در آن وجود دارد براي ما توضيحي بفرمائيد. چرا كه در بعضي از روايات آمده است:

كلمة لا إله إلا الله حصني، فمن دخل حصني أمن من عذابي، بشرطها و شروطها و أنا من شروطها.

در بعضي ديگر دارد كه حضرت فرمودند:

ولاية علي بن أبي طالب حصني فمن دخل حصني أمن من عذابي.

در رابطه با اين دو جمله، توضيحات شما را مي خواهيم بشنويم.

استاد حسيني قزويني

در اين باره همان طور كه حضرت عالي هم اشاره فرموديد كه شايد هر دو هم وارد شده باشد، آمده است:

 

وقتي آقا علي بن موسي الرضا (عليه السلام) وارد نيشابور شد، بيش از 30 هزار قلم به دست در كنار حضرت ايستاده بودند. آقا فرمود:

كلمة لا إله إلا الله حصني فمن دخل حصني أمن من عذابي.

سپس حضرت مقداري حركت كردند، آن گاه ايستادند و فرمودند:

بشرطها و شروطها و أنا من شروطها.

ولايت شرط و شروطي دارد و ولايت ما اهل بيت از شروط كلمه لا إله إلا الله است.

يعني اگر توحيد، منهاي ولايت باشد، فائده اي نمي بخشد. در روايت ديگر است كه علي بن موسي الرضا از (عليه السلام) پدر بزرگوارشان و از اجداد طاهرين شان تا سند را مي رساند به خداوند عالم:

قال الله تبارك و تعالي ولاية علي بن أبي طالب حصني فمن دخل حصني أمن من عذابي.

حالا كه صحبت به اينجا كشيده شد، اجازه دهيد كه قضيه اي را كه براي خودم اتفاق افتاده، براي بينندگان عزيز عرض كنم:

بنده تقريباً در اوائل ورودم به حوزه علميه، در شهر قزوين، مدرسه سردارِيْن بودم. يكي از اولياء خدا كه چند روزي در مدرسه افتخار تشرف خدمت ايشان را داشتم ـ تقريباً سال 1346بود ـ ايشان فرمود: فلاني! من مي خواهم به شما هديه اي بدهم. گفتم: بفرمائيد. گفت: اگر كسي اين حديث سلسلة الذهب را:

عن علي بن موسي الرضا، عن موسي بن جعفر، عن جعفر بن محمد، عن محمد بن علي، عن علي بن الحسين، عن الحسين، عن الحسن، عن علي بن ابي طالب، عن النبي، عن جبرائيل، عن ميكائيل، عن اسرافيل، عن اللوح، عن القلم، عن الله تبارك و تعالي، قال الله تبارك و تعالي: ولاية علي بن أبي طالب حصني، فمن دخل حصني أمن من عذابي.

40 مرتبه بر مريضي بخواند، آن مريض فوراً شفا پيدا مي كند.

فكر مي كنم سال 49 يا 50 بود، يكي از دوستان ما به نام آقاي لطفي كه در مدرسه فيضيه با ايشان هم حجره بوديم و شايد الان صداي بنده را هم بشنوند، به منزل بنده آمد و گفت: پسرم كاظم را ـ كه حدود يك سال و نيم بيشتر نداشت ـ دكترها جواب كرده اند و ايشان را رو به قبله كرده ايم و مادرش هم در حال گريه است. با اين كه من خيلي خسته بودم، با او به بيمارستان نكوئي قم رفتيم. با خود گفتم: حالا كه اين ولي خدا اين دعا را به ما ياد داد، آن را بخوانيم. با حضور، اين حديث را خوانديم. قسم به خداي علي بن موسي الرضا (عليه السلام)، بچه اي را كه تمام دكترها جواب كرده بودند و 3 ، 4 روز بود كه غير از سِرُم نمي توانست چيز ديگري مصرف كند، بلند شد، گريه كرد و به دامان مادر خود آمد و شروع كرد از پستان مادر شير خوردن و اين پدر و مادر گويا تمام دنيا را به اينها دادند. پدر اين بچه، پرستارها را صدا مي زد كه بيائيد و ببينيد كه به بركت آقا امير المؤمنين (عليه السلام) بچه من شفا پيدا كرد. البته من يكي، دو مورد اين را استفاده كردم و در هر مورد هم ما به بركت امير المؤمنين (عليه السلام) نتيجه ديديم.

اين هم به قولي ختامه مسكٌ باشد كه هم هديه به روح پاك امام هشتم (عليه السلام) كه شب ميلاد آن حضرت است و هم به اين عنوان كه توشه اي از ولايت آقا امير المؤمنين (عليه السلام) داشته باشيم.

* * * * * * *

* * * * * * *

* * * * * * *

««« و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته »»»





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English