2020 October 20 - سه شنبه 29 مهر 1399
پاسخ به شبهه : اختلاف در ميان فرق شيعه
کد مطلب: ٥٦٥٦ تاریخ انتشار: ٢٩ آذر ١٣٨٦ تعداد بازدید: 4546
سخنراني ها » پاسخگویی به شبهات
پاسخ به شبهه : اختلاف در ميان فرق شيعه

شبهه اختلافات در فرق شیعه و وجود اختلافات ودرگیری در دیگر فرق
پاسخ به شبهات 86/09/29

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

تاریخ : 86/09/29

استاد حسيني قزويني :

بحث ما در رابطه با شبهاتي بود كه عثمان الخميس ــ يكي از ليدر هاي وهابيت ــ عليه شيعه مطرح كرده بود كه به چند مورد از اين شبهات اشاره كرديم .

يكي ديگر از شبهاتي كه عثمان الخميس مطرح كرده اين است كه : شيعيان ميان خودشان اختلاف عميق دارند و اين اختلافات نشانگر بطلان عقائد شيعه است ؛

فإنّ الشيعه هم الذين يقولون بإمامة علي بن ابي طالب بعد رسول الله صلي الله عليه و سلم بلا فصلِ و لكنّهم اختلفوا بعد ذلك اختلافاً شديداً في الإمامة .

شيعيان كه معتقد به امامت بلافصل علي بن ابي طالب بعد از رسول خدا هستند بعد از علي اختلاف شديد پيدا كردند ؛ بعضي ها معتقد به امامت محمد حنفيه شدند ، بعضي معتقد به امامت امام محمد باقر ، بعضي معتقد به امامت امام جعفر ، بعضي معتقد به امامت عبدالله بن جعفر ، بعضي ها معتقد به امامت اسماعيل بن جعفر كه فتحي ها و اسماعيلي ها از آنجا منشعب شده اند ، برخي كيساني ، برخي زيدي ، برخي فاطمي ، برخي قرامطه و... شدند ؛ خلاصه سخن ايشان آن است كه اين اختلافات و انشعاب شيعه به دسته هاي مختلف نشانگر آن است كه يك ملاك و معيار منظمي براي شيعيان نبوده و اگر بوده پس چرا اين همه دسته دسته شده اند .

ما نسبت به اين شبهه چند جواب ارائه مي كنيم :

جواب اول ما جواب نقضي است ؛ اگر چنانچه اختلاف در يك مذهب دليل بر بطلان آن باشد ما از شما مي پرسيم كه خود شما داراي چند مذهب هستيد ؟ حنفي ها يك تشكيلات مستقلي دارند ، حنبلي ها بساط مستقلي دارند ، مالكي ها ، شافعي ها ، خوارج ، إبازيه و غيره كه هر كدام تشكيلات جداگانه اي دارند . از نظر مكتب كلامي اشاعره بساط جدائي دارند ، معتزله بساط جدائي دارند ، ماتريدي ها بساط جداگانه اي دارند و... اگر بناست كه دسته دسته شدن دليل بر بطلان باشد پس اين دسته هاي مختلفي كه شما داريد نشانگر چيست ؟

جواب دوم اينكه اگر طرف مقابل شما مثلاً زيدي ها يا قرامطه يا غيره بودند اين نداشتن ملاك صحيح بود اما شما اين اعتراض را به شيعه اماميه مي كنيد ؛ شيعه اماميه از زمان رسول اكرم و اميرالمؤمنين سلام الله عليهما داراي ملاك و معيار مشخصي بوده اند و از آن زمان تا به امروز هيچ گونه اختلافي در درونشان نبوده است . مرحوم كليني در كتاب كافي ، ج1 ، ص525، باب ما جاء في الاثني عشر و النص عليهم 20 روايت صحيحه از طريق جابر بن عبدالله انصاري ، عبدالله بن عباس و ديگران آورده است درباره تصريح پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به نام ائمه عليهم السلام ؛ يعني از روز اول پيدايش شيعه اماميه ، نام ائمه شيعه كاملاً محرز بوده است . بنده به ذكر دو مورد از اين روايات بسنده مي كنم ؛

روايت اول : احمد بن محمد بن خالد برقي و ابي هاشم داوود بن قاسم جعفري كه هر دو ازثقات شيعه هستند از امام جواد سلام الله عليه نقل مي كنند كه :

روزي اميرالمؤمنين و امام مجتبي سلام الله عليهما وارد مسجدالحرام شدند و در گوشه اي نشستند . مردي زيباصورت و نوراني خدمت اميرالمؤمنين آمد و چند سؤال كرد و گفت : يا علي اگر اين سؤالات مرا جواب بدهي ، عِلم پيدا مي كنم كه خليفه بحقّ پيغمبري و گرنه تو هم مانند سايد مسلمين خواهي بود . اميرالمؤمنين اشاره كردند به امام مجتبي كه فرزندم به سؤالات اين مرد جواب بده ؛ امام حسن عليه السلام به تمام سؤالات پاسخ داد . آن مرد بعد از آنكه جواب سؤالات خود را گرفت گفت : من شهادت مي دهم بر اينكه محمد رسول خداست و تو وصيّ او هستي و حسن بعد از تو و حسين بعد از او و ... همين طور شروع كرد نام همه ائمه را يكايك متذكر شد و بعد از آنكه نام مقدس حضرت ولي عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء را برد از مسجدالحرام بيرون رفت . اميرالمؤمنين به امام حسن فرمود : فرزندم ببين اين مرد كجا رفت ؟ امام حسن عليه السلام هر چه به دنبال آن شخص جستجو نمود او را پيدا نكرد . امير مؤمنان فرمود : آيا او را شناختي ؟ فرمود : خير . فرمود : او خضر پيغمبر بود .

روايت دوم : كه از جابر نقل شده مشهور به روايت لوح و از روايات صحيحه ما است كه حضرت آيت الله وحيد (ره) هم در قالب صحبت هايشان علاقه ويژه اي به آن دارند ؛ آقا امام صادق عليه السلام مي فرمايد :

روزي پدرم امام باقر كسي را فرستاد به دنبال جابر بن عبدالله انصاري ، جابر آمد . پدرم فرمود : اي جابر ! من از تو مي خواهم آن لوحي را كه از دست مادرم فاطمه زهراء سلام الله عليها گرفتي و از روي آن استنساخ كردي براي من بيان كني . امام باقر كه در آن زمان خردسال بودند به منزل جابر رفت . جابر سوگند خورد كه من روزي وارد منزل حضرت زهراء شدم و ديدم كه در دستشان كاغذي است كه در ابتداء تصور كردم كه لؤلؤي است ، عرض كردم : اي فاطمه اين چيست در دستت ؟ فرمود : اين هديه اي است كه پيغمبر اكرم به من داده كه اسماء تمام ائمه در آن ثبت شده است . آقا امام باقر عليه السلام كاغذي در آورد و فرمود : اي جابر ! من اين را براي تو مي خوانم ، شما ببين اين لوح با آن لوحي كه از حضرت زهراء گرفتي و از آن روي آن استنساخ كردي مطابقت مي كند يا خير ؟ جابر مي گويد : من آن را خواندم و حتي يك حرف با آن تغيير نداشت . بعد جابر شروع به خواندن اين لوح مي كند كه در آن اسامي تمام ائمه از آقا اميرالمؤمنين تا حضرت ولي عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء و حتي ياران حضرت ولي عصر را نام برده و حتي متذكر گرفتاري ها و مشكلاتي كه شيعيان در زمان غيبت حضرت مي شوند نيز شده است . خلاصه اينكه مرحوم كليني در كافي حدود بيست روايت آورده كه همه صحيحه هم هستند .

در اسامي ائمه عليهم السلام شيعه اماميه تابع اين احاديث است و از روز اول نام ائمه شان را مي دانست و هيج مشكل و افتراقي در درونشان صورت نگرفته است . اضافه بر اين ، اسامي ائمه شيعه در كتب اهل سنت هم آمده است و اين اختصاص به كتب شيعه ندارد ؛ آقاي حمويني در كتاب فرائد السمطين ، ج2 ، ص132 و قندوزي حنفي در كتاب ينابيع المودة ، ج3 ، ص282 نقل مي كنند كه : روزي شخصي يهودي نزد نبي مكرم صلي الله عليه و آله كه در مسجد بودند آمد و عرضه داشت :

أخبرني عن وصيّك مَن هُوَ ؟ فما مِن نبيٍّ إلا و له وصيٌّ ، و إنّ نبيّنا موسي بن عمران أوصي الي يوشع بن نون فقال رسول الله : إن وصيي علي بن أبي طالب ، وبعده سبطاي الحسن والحسين ، تتلوه تسعة أئمة من صلب الحسين . قال : يا محمد فسمهم لي ؟ قال : إذا مضي الحسين فابنه علي ، فإذا مضي علي فابنه محمد ، فإذا مضي محمد فابنه جعفر ، فإذا مضي جعفر فابنه موسي ، فإذا مضي موسي فابنه علي ، فإذا مضي علي فابنه محمد ، فإذا مضي محمد فابنه علي ، فإذا مضي علي فابنه الحسن ، فإذا مضي الحسن فابنه الحجة محمد المهدي ، فهؤلاء إثنا عشر .

اي پيغمبر بگو: وصيت كيست ؟ چرا كه هيچ پيغمبري نبوده مگر آنكه جانشيني هم داشته است . موسي پيغمبر ما بعد از آنكه هارون از دنيا رفت يوشع بن نون را وصي خود قرار داد . رسول خدا فرمود : وصي من علي بن ابي طالب است و بعد از او ... تا آخر روايت .

نه اين كتاب ، كتاب شيعه است و نه قندوزي ؛ قندوزي ، حنفي مذهب و حمويني ، شافعي مذهب است . همچنين آقاي خوارزمي ــ كه اهل سنت از او تعبير به أخطب خواطب مي كنند ــ در كتاب مقتل الحسين عليه السلام ، ص95 ، ح203 از نبي مكرم اسلام نقل مي كند كه : وقتي من به معراج رفتم به يمين عرش نگاه كردم ، فإذاً علي و فاطمة و الحسن و الحسين و علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و علي بن محمد و الحسن بن علي و محمد المهدي كأنّه كوكب درّيّ بينهم ،

... ديدم مهدي مانند يك ستاره اي در ميان آنها مي درخشد ، پس از سوي خداوند خطاب آمد : اي پيغمبر اينها حجت هاي من و اوصياء تو هستند و مهدي هم از اينهاست و قسم به عزت و جلالم كه اين مهدي از دشمنان من انتقام مي گيرد و نسبت به اولياء من كمك و ياور است .

پس جواب ما از اين اشكال آقاي عثمان الخميس اين شد كه اولاً اگر دسته دسته شدن علامت بطلان باشد اگر شيعه به30 دسته منقسم شده باشد ، شما اهل سنت به60 دسته تقسيم شده ايد ، حنفي ، مالكي ، حنبلي ، ظاهري ، خوارج ، إبازي ، اشاعره ، معتزله ، ماتريديه و ... الي ماشاء الله . ثانياً سخن شما با شيعه اماميه است كه معتقد به دوازده امام است و از زمان خود رسول اكرم و اميرالمؤمنين نام ائمه شان در كتاب ها بوده و تمام شيعيان حتي در زمان امام باقر و امام صادق عليهما السلام نام امامانشان را مي دانستند و اين نام ها حتي در كتب اهل سنت هم آمده است .

در آخر بنده آماري را خدمت عزيزان عرض مي كنم تا اينكه اين حضرات كه اين ايراد را به مذهب ما وارد مي كنند بدانند كه شيعه دوازده امامي از همان روزهاي آغازين طلوع اسلام با نام ائمه شان آشنا بودند ؛ حضرت آيت الله صافي گلپايگاني حفظه الله تعالي در كتاب گران سنگ منتخب الأثر كه انصافاًً از كتاب هاي باارزش است روايات متعددي در اين زمينه آورده است . ايشان در صفحه99 91 روايت از منابع شيعه و سني آورده كه مضمون اين روايات اين است : الأئمة الإثناعشر أولهم عليّ و آخرهم المهديّ ، در صفحه105 94 روايت آورده مبني بر اينكه ائمه دوازده نفر هستند و آخرينشان حضرت ولي عصر سلام الله عليه است ، در صفحه143 50 روايت از شيعه و سني آورده كه نام يكايك ائمه بخصوصه از حضرت امير تا آقا ولي عصر در آنها برده شده است ، در صفحه267 148 روايت آورده مبني بر اينكه حضرت مهدي نهمين فرزند امام حسين عليه السلام است ، در صفحه279 99 روايت آورده كه حضرت مهدي ششمين فرزند امام صادق عليه السلام است ، در صفحه282 98 روايت آورده كه مهدي پنجمين فرزند امام كاظم عليه السلام است ، در صفحه285 95 روايت آورده كه حضرت چهارمين فرزند امام رضا عليه السلام است ، در صفحه288 90 روايت آورده كه حضرت مهدي سومين فرزند امام جواد سلام الله عليه است ، در صفحه290 90 روايت آورده كه حضرت مهدي دومين فرزند امام هادي عليه السلام است ، در صفحه291 146 روايت آورده بر اينكه حضرت خلف امام عسكري سلام الله عليه است ، در صفحه310 136 روايت آورده كه حضرت مهدي دوازدهمين امام است ، در صفحه322 91 روايت آورده درباره غيبت حضرت ولي عصر ارواحنا له الفداء ؛ ايشان مجموعا ً حدود1900 روايت آورده كه از اين تعداد حداقل50 روايت آن در حد تواتر است ونشان مي دهد كه ائمه عليهم السلام به نام يا به خصوصيات و يا به عددشان از زبان پيغمبر صلي الله عليه و آله يا از زبان اميرالمؤمنين عليه السلام يا از زبان حسنين عليهما السلام و ساير اين حضرات در روايات مشخص بوده است .

آقاي عثمان الخميس اگر طرف مقابلش شيعه دوازده امامي است كه شيعه دوازده امامي ، اين ائمه شان و اين رواياتشان و اين كتاب هايشان ! و اگر هدف ايشان ساير مذاهب است ، اين مشكلي نيست ؛ بروند سراغ ــ مثلاًً ــ زيدي ها ويا اسماعيلي ها و بپرسند كه چرا از شيعه جدا شدند ؟ آن افراد موظفند كه جواب بدهند يعني كساني كه از نيمه راه منشعب شده اند و به راه ديگري رفته اند نه شيعه كه از ابتداء يك طريق و وحدت رويّه داشته و همان عقيده را كه در زمان اميرالمؤمنين داشته ، الآن هم همان عقيده را دارد .

اگر در مقابل اين جواب ما بگويند : اگر ما اهل سنت دسته دسته شده ايم همگي قائل هستيم كه خليفه اول ابوبكر است و خليفه دوم عمر و خليفه سوم عثمان و خليفه سوم علي ، ما با هم اختلاف نداريم ولي شما اختلافاتتان خيلي عميق است هر يك از فرقه هاي شما ديگري را قبول ندارد و او را تكفير مي كند اما اختلافات ما از قبيل اختلافات علماء شماست كه ضرر به اصل پيكره نمي زند .

ما پاسخ مي دهيم : شما مي گوئيد كه ما در ميان فِرَق خودمان اختلاف جدّي نداريم ، اين يك ادعاست كه منابع تاريخي خود شما اهل سنت خلاف اين قضيه را اثبات مي كند :

آقاي سُبْكي ــ كه از علماء طراز اول اهل سنت و معاصر ابن تيميه بوده است ــ در كتاب طبقات الشافعيه ، ج3 ، ص109 مي گويد :

و قد وقع فتنة بين الحنفيّة و الشافعيّة في نيسابور و كثر القتل في الشافعيه و أحرقت الأسواق و المدارس ...

در نيشابور فتنه اي بين حنفي ها و شافعي ها در گرفت به طوري كه شافعي ها قتل عام شدند و بازارها و مدرسه هاي آنها به آتش كشيده شد سپس افرادي به كمك شافعي ها آمده و حنفي ها را به خاك و خون كشيدند .

آقاي ياقوت حموي در معجم البلدان ، ج1 ، ص209 از اوضاع اصفهان در حدود سالهاي554 هجري خبر مي دهد و مي گويد :

وقد فشا الخراب في هذا الوقت وقبله في نواحيها لكثرة الفتن والتعصب بين الشافعية والحنفية والحروب المتصلة بين الحزبين ، فكلما ظهرت طائفة نهبت محلة الأخري وأحرقتها وخربتها.

به قدري فتنه و اختلاف بين حنفي ها و شافعي ها افتاد كه خانه ها و بازارها را
آتش زدند و ويران كردند .

باز در ج3 ، ص117 مي گويد :

وقعت العصبية بين الحنفية والشافعية ووقعت بينهم حروب كانا لظفر في جميعها للشافعية هذا مع قلة عدد الشافعية إلا أن الله نصرهم عليهم ، وكان أهل الرستاق ، وهم حنيفة ، يجيئون إلي البلد بالسلاح الشاك ويساعدون أهل نحلتهم فلم يغنهم ذلك شيئا حتي أفنوهم ، فهذه المحال الخراب التي تري هي محال الشيعة والحنفية ، وبقيت هذه المحلة المعروفة بالشافعية وهي أصغر محال الري .

ميان حنفي ها و شافعي ها اختلاف به وجود آمد و خداوند شافعي ها را كه تعدادشان هم اندك بود بر حنفي ها نصرت داد و تعداد انبوهي از حنفي ها را در ري كشتند .

ابن أثير جزري در وقايع سال317 هجري درباره اوضاع بغداد مي گويد :

وفيها وقعت فتنة عظيمة ببغداد بين أصحاب أبي بكر المروزي الحنبلي وبين غيرهم من العامة ودخل كثير من الجند فيها وسبب ذلك أن أصحاب المروزي قالوا في تفسير قوله تعالي : ( عسي أن يبعثك ربك مقاما محمودا ) هو أن الله سبحانه يقعد النبي صلي الله عليه وسلم معه علي العرش وقالت الطائفة الأخري إنما هو الشفاعة فوقعت الفتنة واقتتلوا فقتل بينهم قتلي كثيرة .

حنبلي ها با ديگر اهل سنت درگير شدند و عمده اختلافشان اين بود كه مراد از اين آيه شريفه (عسي أن يبعثك ربّك مقاماً محموداً ) شفاعت است يا اينكه مراد اين است كه خداوند پيغمبر را در عرش كنار خود قرار مي دهد ، دسته اي قول اول و دسته اي قول دوم را گرفتند و درگيري ميان دو طرف پيدا شد تا اينكه انبوهي از انسان ها به خاطر اين اختلاف كلامي در اين ميان كشته شدند .

يافعي در مرآة الجنان ، ج3 ، ص343 مي گويد :

ميان شافعي ها و حنابله اختلاف افتاد و خطباي حنفي ها بر بالاي منابر شافعي ها و حنابله را لعنت مي كردند . در اثر اين اختلاف مدرسه ها و بازارها به آتش كشيده شد .

جالب اين است كه در المغني ، ج3 ، ص38 آمده است كه :

در طرابلس بين حنفي ها و شافعي ها اختلاف افتاد و اينها وقتي به مسجد مي رفتند يك دسته مي گفت : صف اول براي ماست و دسته ديگر مي گفت : صف اول مال ماست ، اگر يك حنفي در صف شافعي ها قرار مي گرفت او را از صف بيرون مي انداختند و مي گفتند كه تو حق نداري در صف ما باشي و همين طور بود در مورد حنفي ها . وضع به همين منوال بود تا اينكه حاكم دستور داد : مسجد را از وسط دو نصف كنيد ، نصف آن براي حنفي ها و نصف ديگر براي شافعي ها .

با وجود اين همه اختلافات ، آقايان مي گويند كه ما اختلافي نداشته ايم .

و باز هم جالب اين است كه در تذكرة الحفّاظ ، ج3 ، ص375 و تاريخ الاسلام ، ج33 ، ص58 آمده است كه : آقاي ابن حازم حنبلي فتوا داد : من لم يكن حنبليّاً فليس بمسلمٍ ، هر كسي كه حنبلي نباشد اصلاً مسلمان نيست . و از اين طرف در شذرات الذهب ، ج3 ، ص252 آمده است كه يكي از علماء حنفي به نام آقاي ابوبكر مُهري گفت : كلّ من كان حنبليّاً فهو كافر ، هر كسي كه حنبلي باشد كافر است .

اين اختلافات به آنجا رسيده بود كه قاضي دمشق محمد بن موسي لساني گفت :

لو كان لي أمرٌ لأخذتُ جزية من الشافعيّة .

اگر من قدرت مي داشتم دستور مي دادم كه از كل شافعي ها جزيه بگيرند ، يعني اينها جزو اهل ذمه هستند .

در برابر او يكي از علماء شافعي به نام ابوحامد محمد بن محمد بدوي طوسي فتوا داد :

لو كان لي أمر لوضعت الجزية علي الحنابله .

آقايان مي توانند اين تعبيرات را در كتاب العبر في خبر من خبر ، ج3 ، ص52 و شذرات الذهب ، ج4 ، ص224 ببينند . حتي اختلاف اين دو دسته به جائي رسيد كه آقاي ابن نجيم مصري كه از فقهاء بزرگ مصر در كتاب البحر الرائق ، ج2 ، ص80 مي گويد :

قال الشيخ ابوحفص : لاينبغي للحنفي أن يزوّج بنته من رجل شافعي المذهب تنزيلاً لهم منزلة اهل الكتاب .

هيچ حنفي مذهبي حق ندارد دختر خود را به ازدواج يك شافعي در آورد زيرا شافعي ها به منزله اهل كتاب هستند .

آقاي زمخشري در تفسير كشاف ، ج4 ، ص310 شعري دارد به اين عبارت :

إذا سألوا عن مذهبي لم أبح به * وأكتمه ، كتمانه لي أسلم

فإن حنفيا قلت قالوا بأنني * أبيح الطلا وهو الشراب المحرم

وإن مالكيا قلت قالوا بأنني * أبيح لهم أكل الكلاب وهم هم

وإن شافعيا قلت قالوا بأنني * أبيح نكاح البنت والبنت محرم

وإن حنبليا قلت قالوا بأنني * ثقيل حلولي بغيض مجسم

وإن قلت من أهل الحديث وحزبه * يقولون تيس ليس يدري ويفهم

تعجبت من هذا الزمان وأهله * فما أحد من ألسن الناس يسلم

وأخرني دهري وقدم معشرا * علي أنهم لا يعلمون وأعلم

ومذ أفلح الجهال أيقنت أنني * أنا الميم والأيام أفلح أعلم

اگر از مذهب من سؤال كنند خجالت مي كشم كه پاسخ بدهم ــ من مذهبم را كتمان مي كنم تا سلامتي مرا تأمين كند ــ اگر بگويم : حنفي هستم ، مي گويند : اين مرد شرابخوار است ( چون حنفي ها نوشيدن شراب را جائز مي دانند ) ــ و اگر بگويم : مالكي هستم ، مي گويند : اين مرد گوشت سگ خور است ( چون مالكي ها خوردن گوشت سگ را جائز مي دانند ) ــ اگر بگويم : شافعي هستم ، مي گويند : اينها ازدواج با دختر را جائز مي دانند ــ اگر بگويم : من حنبلي هستم ، مي گويند : او رها كن چرا كه او حلولي مذهب است و قائل است كه خداوند در جسم بشر حلول كرده است ــ اگر بگويم : من اهل حديثم و كاري به مالكي يا شافعي يا حنفي يا حنبلي ندارم ، مي گويند : اين مرد انسان بي شعوري است و نمي فهمد ... .

با وجود اين همه اختلافات ريشه اي بين فرقه هاي اهل سنت باز هم آقايان وهابيّت به شيعه مي گويند : شما شيعيان اختلافات زيادي داريد .






Share
1 | مهرداد جعفري | , ایران | ١٢:٠٠ - ١٦ دي ١٣٨٦ |
بسم رب المهدي:ا...هم عجل لوليك الفرجسلام بر شما افلاكيان خاك نشين:من كه لذت مي برم از توانايي اين عالم واقعي شيعه (حضرت استاد جناب دكتر قزويني) اين سيد بزرگوار كه يقين دارم جايگاهش بالاترين درجه ي بهشت است ان شاا...اجرهم عندا...ان شاا... از ياران خاص امام زمان (عج) باشند و بمانند----ا...هم عجل لوليك الفرجيا حق
2 | عادل جعفري | , ایران | ١٢:٠٠ - ٣٠ مهر ١٣٨٧ |
تاريخ يعقوبي صفحه 35 خط 13 مينويسد: عمر ام کلثوم دختر حضرت علي(ع) وفاطمه(س) را به زني اختيار کرده . آيا حقيقت دارد ؟ اگر درست است فلسفه کار چيست ؟

پاسخ:
در رابطه با بحث ازدواج ام کلثوم و عمر مقاله کاملي در لينک ذيل موجود هست که مي توانيد مطالعه نماييد:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=83

موفق و مؤيد باشيد

معاونت اطلاع رساني
3 | مهدي گلي ايسك | , ایران | ٠٩:٣٦ - ٠٩ تير ١٣٨٩ |
سلام شما مي توانيد به اين سوال من جواب دهيد بچه ها از كودكي فرق بين اين و ان را مي دانند. چرا ما بزرگترها در اول قرآن معني درست ذلك را بكار نمي بريم. در هر صورت به هر معني كه باشد(از نظر من فرق دارد.) به معني مقدم بودن عقل بر نقل است.همانطور كه در هنگام نوشتن فكر مي كنيم يا به عالم غيب با عقل ايمان مي آوريم.از نظر من خداوند در قرآن به ما مي گويد به دنبال آن كتابي باشيد كه با زحمت فكري و با تلاش برسيد.آنگاه به راحتي مانند كودكان كه سوالات فراواني را با اين و آن در دوران كودكي مي پرسند. و هنگامي كه تازه به زبان آمده اند و مارا كلافه مي كنند - كه اين چيست يا آن چيست-قرآن را با اين و آن بخوانيد. مي توانيد به من بگوييد چرا در قرآن كلمه ذلك با توجه به مطالب من معني "اين" را گذاشته اند و مي گويند براي عظمت است. آيا فلسفه عظيم كه در قرآن عقل را بر نقل مقدم مي شمرد و ترجمه به تفسير را دچار مشكل - از نظر من مي سازد- را تعريف كنيد.

پاسخ:

با سلام

دوست گرامي

معنايي كه شما بدان اشاره كرده‌ايد يكي از معاني است كه در تفاسير ذكر شده است ؛ اما معاني ديگر نيز احتمال مي‌رود ؛ زيرا در آياتي ديگر از قرآن كلمه «ذلك» براي اشاره به شيء نزديك (براي معاني ديگر) به كار رفته است :

ذلكما مما علمني ربي

لا فارض ولا بكر عوان بين ذلك

به همين دليل براي فهميدن معني يك كلمه ، بايد احاطه كامل به ادبيات عرب و اسلوب آنها داشت .

و...

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English | پخش زنده