2019 December 12 - پنج شنبه 21 آذر 1398
پاسخ به شبهات غلوّ 05
کد مطلب: ٥٤٤٦ تاریخ انتشار: ٢١ فروردين ١٣٩٠ تعداد بازدید: 2286
سخنراني ها » پاسخگویی به شبهات
پاسخ به شبهات غلوّ 05

کرامت های امیرالمؤمنین و ائمه در کتب اهل سنت
حبل المتين 90/01/21

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

تاریخ: 21 / 01 / 90

آقاي محسني

در ادامه مباحث جلسات گذشته كه در مورد غلوّ بود و كليپ هايي را پخش كرديم و نسبت به آنها، پاسخ هايي را ارائه داديد، سؤال من اين است كه آيا أهل سنت، معجزات و كراماتي را براي أمير المؤمنين (عليه السلام) با سند صحيح بيان كرده اند يا نه؟

استاد حسيني قزويني

نكته اول: مشكل ما با وهابيت است، نه با أهل سنت

همان طور كه اشاره كرديد، آقايان وهابي ها وقتي به كراماتي يا شبهه معجزه اي يا انجام كار خارق العاده اي از أهل بيت (عليهم السلام) و ائمه (عليهم السلام) مشاهده مي كنند، با برخوردهاي بي ادبانه و جسورانه اهانت مي كنند. ولي نسبت به آنچه كه از خلفاء و بزرگان خودشان نقل مي كنند، يا سكوت مي كنند يا با آب و تاب نقل مي كنند.

قبل از اين كه سؤال را پاسخ بدهم، لازم به ذكر است كه مشكل ما، با آقايان أهل سنت نيست. آقايان أهل سنت با سندهاي صحيح در كتاب هاي معتبر و توسط علماء قابل اعتماد، مسائلي را نسبت به ائمه (عليهم السلام) نقل كرده اند و هيچ گونه مشكلي ندارند. مشكل ما با وهابيت است و با تئورسين وهابيت كه بنيان گزار مخالفت با أهل بيت (عليهم السلام) است و الفباي فكري اش زير سؤال بردن موقعيت أمير المؤمنين (عليه السلام) است. به طوري كه إبن حجر عسقلاني (كه جز 4 نفري است كه أهل سنت عيال كنار سفره آنها هستند و شخصيت برجسته اي است) وقتي به شرح حال إبن تيميه مي رسد، مي گويد:

و كم من مبالغة لتوهين كلام الرافضي أدته أحيانا إلي تنقيص علي رضي الله عنه.

إبن تيميه در پاسخ علامه حلي به قدري زياده روي كرده كه بعضاً به ساحت مقدس علي (رضي الله عنه) جسارت كرده و تنقيص مقام او را كرده است.

لسان الميزان لإبن حجر العسقلاني، ج 6، ص 319

تنقيص مقام أمير المؤمنين (عليه السلام) هم از مصاديق نَصْب و ناصبي بودن است.

إبن حجر عسقلاني كتاب دارد به نام الدرر الكامنة في أعيان المأة الثامنة، در جلد 1، صفحه 151 تا 151 در شرح حال إبن تيميه مي گويد:

جامعه أهل سنت، إبن تيميه را زنديق مي دانند و بعضي او را ملحد مي دانند و بعضي او را منافق مي دانند. كساني كه او را زنديق و ملحد مي دانند، به خاطر اعتقاد به تجسيم و اهانت و جسارتي است كه به پيامبر (صلي الله عليه و سلم) كرده است و كساني كه او را منافق مي دانند، به خاطر اين است كه نسبت به علي جسارت كرده است و مي گويد:

أخطأ في سبعة عشر شيئاً، ثم خالف فيها نص الكتاب.

علي در 17 مورد به خطا رفته و مخالف نص قرآن عمل كرده است.

پناه مي بريم به خداوند! اين سخن شيعه نيست، سخن شيخ كليني (ره)، شيخ طوسي (ره)، شيخ صدوق (ره) و علامه حلي (ره) نيست، بلكه سخن إبن حجر عسقلاني است كه بعد از نقل اين قضيه، هيچ نقدي هم نمي كند و نقل يك مطلب بدون نقد، به منزله تائيد است.

جالب اين است كه ايشان نه تنها به أمير المؤمنين (عليه السلام) جسارت مي كند، بلكه نسبت به ساحت مقدس حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) جسارت كرده و نسبت نفاق به او مي دهد.

منهاج السنة لإبن تيمية، ج 4، ص 245

كار به جايي مي رسد كه جناب محمد زكي الدين ابراهيم از علماء بزرگ دانشگاه الأزهر كه كتاب هاي زيادي دارد، مي گويد:

و في الأوائل الجزء الثالث من كتاب منهاج السنة لإبن تيمية بصفة خاصة حاملة بغيض كريه علي الإمام (رضي الله عنه) و علي السيدة فاطمة بنت رسول الله (صلي الله عليه و سلم)، حتي إنه وسمها بالنفاق.

يك بغض و عداوت شديدي نسبت به علي (رضي الله عنه) و فاطمه دارد و حتي نسبت به فاطمه نسبت نفاق مي دهد.

كلمة الرائد لمحمد زكي الدين ابراهيم، ج 2، ص 546

جناب حسن سقاف از علماء بزرگ أهل سنت اردن و شخصيت برجسته و پرآوازه، وقتي به إبن تيميه مي رسد، مي گويد:

و إبن تيمية يحتج كثير من الناس بكلامه و يسميه بعضهم شيخ الإسلام و هو ناصبي عدو لعلي كرم الله وجهه و اتهم فاطمة عليها السلام بأن فيها شعبة من النفاق.

بعضي ها به سخن إبن تيميه احتجاج مي كنند و مطالبي از او نقل مي كنند و او را شيخ الإسلام مي نامند، در حالي كه او ناصبي است و دشمن علي (كرم الله وجهه) است و فاطمه (عليها السلام) را متهم كرده است كه در او ـ نستجير بالله ـ شعبه اي از نفاق هست.

التنبيه و الرد حسن سقاف، ص 7

اين دوستان عزيز كه در اين شبكه وهابي نور با آب و تاب از إبن تيميه نقل مي كنند و بر او درود و رحمت و سلام مي فرستند و شيخ الإسلام مي خوانندش، اين سخن جناب حسن سقاف را تحويل بگيرند. جناب حسن سقاف، شيعي نيست، بلكه يك عالم سني است و كسي است كه در ميان أهل سنت، بيش از علماء شيعه در رابطه با وهابيت كتاب نوشته و قلم زده است.

كسي كه اين طور نسبت به أمير المؤمنين (عليه السلام) و حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) برخورد مي كند، از يك شبكه اي كه از اين آقا به عنوان شيخ الإسلام و امام نام مي برد، بيش از اين انتظار نيست كه نسبت به كرامات ائمه (عليهم السلام) بيايند جسورانه و بي ادبانه بگويند «كساني كه اين روايات را نقل كرده اند، مواد مخدر مصرف كرده بودند». لذا بينندگان عزيزي كه درخواست پاسخ به اينها را داشتند، بدانند كه ما پاسخ آنها را مي دهيم و إبائي در پاسخ دادن نداريم. ولي اگر انتظار دارند كه ما هم نسبت به آنها فحاشي كنيم، خير، ما اين كار را نمي كنيم و در مكتب أهل بيت (عليهم السلام) فحش ياد نگرفته ايم و أمير المؤمنين (عليه السلام) فرمود:

و لا تتكلموا بالفحش، فإنه لا يليق بنا و لا بشيعتنا.

فحش ندهيد؛ چون فحش دادن نه زيبنده ما است و نه زيبنده شيعيان ما.

دعائم الإسلام للقاضي النعمان المغربي، ج 2، ص 352 ـ مستدرك الوسائل للميرزا النوري، ج 12، ص 82 ـ جامع أحاديث الشيعة للسيد البروجردي، ج 13، ص 432

لذا برادران أهل سنت در بحث هاي ما دقت كنند كه مشكل ما با آقايان أهل سنت نيست، بلكه مشكل ما با وهابيت است. بنده هم نديدم در هيچ كتابي از بزرگان أهل سنت كه نسبت به كراماتي كه از أمير المؤمنين (عليه السلام) يا ديگر ائمه (عليهم السلام) جسارت بكنند؛ بلكه با آب و تاب هم نقل مي كنند. گرچه ائمه (عليهم السلام) را به عنوان امام و حجت خدا قبول ندارند، ولي به عنوان يك راوي ثقه و يك عالم بزرگوار و متدين و باتقوا و صاحب كرامت قبول دارند.

اين يك مقدمه اي بود كه عرض كردم اگر ما در لابه لاي صحبت هاي خود تند مي شويم، اين تندي ها مربوط به أهل سنت نيست و طرف خطاب ما، همين آقايان وهابي ها و تربيت شدگان مكتب إبن تيميه است و آقاي حسن سقاف درباره إبن تيميه مي گويد:

و هو ناصبي عدو لعلي كرم الله وجهه.

نكته دوم: نمونه هايي از كرامات أمير المؤمنين (عليه السلام) در كتب أهل سنت

اما در رابطه با اين كه آيا أهل سنت با سند صحيح، معجزات و كرمات أمير المؤمنين (عليه السلام) را نقل كرده اند يا نه؟

نمونه اول:

من نمونه اي را كه حاكم نيشابوري نقل مي كند و خيلي هم براي من جالب است را براي شما نقل مي كنم. ايشان مي گويد كه من از اسماعيل بن أبي خالد از قيس بن أبي حازم نقل مي كنم:

من در مدينه منوره بودم كه ديدم عده اي جمع شده اند و يك سواره اي هم آنجا بود كه دورش را گرفته بودند و او را تماشا مي كردند. جلو رفتم و ديدم فردي كه سوار بر اسب است:

و هو يشتم علي بن أبي طالب و الناس وقوف حواليه

به علي بن أبي طالب ناسزا مي گويد و مردم هم دورش را گرفته و او را تماشا مي كنند.

إذ أقبل سعد بن أبي وقاص فوقف عليهم، فقال: ما هذا؟ فقالوا: رجل يشتم علي بن أبي طالب.

سعد بن أبي وقاص آمد و گفت: چه شده است؟ گفتند: مردي است كه به علي بن أبي طالب ناسزا مي گويد.

فتقدم سعد فأفرجوا له حتي وقف عليه، فقال: يا هذا علي ما تشتم علي بن أبي طالب؟ ألم يكن أول من أسلم؟ ألم يكن أول من صلي مع رسول الله صلي الله عليه و آله؟ ألم يكن أزهد الناس؟ ألم يكن أعلم الناس؟ و ذكر حتي قال: ألم يكن ختن رسول الله صلي الله عليه و آله علي إبنته؟ ألم يكن صاحب راية رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم في غزواته؟

سعد بن أبي وقاص نزديك آن مرد آمد و به او گفت: به چه دليلي علي بن أبي طالب را ناسزا مي گويي؟ آيا علي بن أبي طالب اولين كسي نبود كه به پيامبر (صلي الله عليه و سلم) اسلام آورد؟ آيا او اولين كسي نبود كه با رسول الله (صلي الله عليه و سلم) نماز خواند؟ آيا او زاهدترين مردم نيست؟ آيا او عالم ترين انسان ها نيست؟ آيا او داماد رسول الله (صلي الله عليه و سلم) و شوهر دختر رسول الله (صلي الله عليه و سلم) نيست؟ آيا او پرچم دار رسول الله (صلي الله عليه و سلم) در تمام غزوات نبود؟

ثم استقبل القبلة و رفع يديه و قال: أللهم إن هذا يشتم وليا من أوليائك، فلا تفرق هذا الجمع حتي تريهم قدرتك، قال قيس: فوالله! ما تفرقنا حتي ساخت به دابته، فرمته علي هامته في تلك الأحجار، فانفلق دماغه و مات.

سپس سعد بن أبي وقاص رو كرد به طرف قبله و دستانش را بلند كرد و گفت: خدايا! اين مرد، يكي از أولياء تو را ناسزا مي گويد. قبل از اين كه اين جمع متفرق شوند، قدرت خود را به آنها نشان بده. قيس گفت: به خدا قسم! ما هنوز متفرق نشده بوديم كه اين اسب رم كرد و آن مرد را زمين زد و روي سنگ ها افتاد و مغزش منفجر شد و مرد.

هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين و لم يخرجاه.

حاكم نيشابوري مي گويد: اين حديث بنا بر شرايط صحيح بخاري و صحيح مسلم صحيح است، ولي آن دو اين حديث نياورده اند.

المستدرك علي الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج 3، ص 500، سال چاپ: 1408 هجري و 1988 ميلادي، ناشر: دار الكتب العلمية ـ بيروت

اين نمونه اي بود كه آقاي حاكم نيشابوري آورده است. اي كاش! آقاي سعد بن أبي وقاص، آن روزي كه معاويه نسبت به أمير المؤمنين (عليه السلام) جسارت كرد، آنجا هم غضبناك مي شد و اين نفرين را در حق امام شاتمين و امام سابّين و امام توهين كنندگان مي گفت تا خداوند قدرت نمايي مي كرد؛ گرچه هم مخالفت كرد و هم اعتراض كرد. شايد حكمت إلهي اين بود كه معاويه بماند و با عملكرد خودش، خود را رسواي دو جهان بكند و مادامي كه دنيا باقي است، بدانند كه معاويه با ناسزا گفتن به ساحت مقدس أمير المؤمنين (عليه السلام) و با به شهادت رساندن امام حسن (عليه السلام) و با زمينه سازي شهادت امام حسين (عليه السلام) و با نصب فرزند لجن و كثيفش يزيد بر قدرت، چه جناياتي را مرتكب شده است. كساني كه أهل فهم هستند، مي فهمند و بايد شنونده عاقل باشد.

نمونه دوم:

نمونه ديگر را إبن قيّم جوزيه نقل مي كند. إبن قيّم جوزيه روي اين مسائل عرفاني و كرامات، مقداري دست و دلبازتر از استادش إبن تيميه است. در كتاب المنامات إبن أبي الدنيا مي گويد:

من مردي را در شام ديدم كه نصف صورتش سياه شده است. از او سؤال كرديم كه چه شده است؟ گفت: من نسبت به علي بن أبي طالب جسارت مي كردم تا اين كه شبي در خواب ديدم فردي به من گفت:

أنت صاحب الوقيعة في؟ فقلت: بلي، فضرب شق وجهي، فأصبحت و شق وجهي أسود كما تري.

تو هستي كه نسبت به من جسارت مي كني؟ گفتم: بله. سپس به يك طرف صورتم آن چنان سيلي زد كه وقتي از خواب بلند شدم، ديدم كه نصف صورتم سياه شده است همين طور كه مي بينيد.

الروح لإبن قيّم جوزيه، ص 189، چاپ دار الكتب العلمية

* * * * * * *

آقاي محسني

نسبت به ساير ائمه اطهار (عليهم السلام) مانند امام حسين (عليه السلام)، آيا كرامات و معجزاتي در كتب أهل سنت با سند صحيح نقل شده است يا خير؟

استاد حسيني قزويني

اگر بخواهيم اين قضيه را دنبال كنيم، بايد 7 ، 8 جلسه بحث كنيم در رابطه با كرامات و معجزاتي كه در كتاب هاي أهل سنت با سندهاي صحيح يا مستفيض نقل شده است. ولي من چند نمونه را اشاره مي كنم:

نمونه هايي از كرامات ائمه (عليهم السلام) در كتب أهل سنت

آقاي إبن عساكر در كتاب تاريخ مدينة دمشق 2 قضيه را نقل مي كند؛ يك قضيه در رابطه با امام حسن (عليه السلام) و يك قضيه در رابطه با امام حسين (عليه السلام).

نمونه اول:

آقاي إبن عساكر به نقل از أعمش كه از علماء بزرگ أهل سنت و از فقهاء بنام أهل سنت است و قبل از تأسيس مذاهب أربعه داراي مذهبي بود، مي گويد:

خري رجل علي قبر الحسن فجن، فجعل ينبح كما تنبح الكلاب. قال: فمات، فسمع من قبره يعوي و يصيح.

فردي در مدينه منوره آمد كنار قبر حسن بن علي و جسارت كرد و در همان جا ديوانه شد و مانند سگْ عوعو مي كرد. أعمش گفت: او مرد و از قبرش صداي عوعو و ناله كردن شنيده مي شد.

تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج 13، ص 305

نمونه دوم:

مشابه همين قضيه را هم نسبت به ساحت مقدس امام حسين (عليه السلام) نقل مي كنند و جناب طبراني در المعجم الكبير كه مشهور است روايات صحيح را آورده، در جلد 3، صفحه 120 آورده است:

خري رجل من بني أسد علي قبر حسين بن علي رضي الله عنه، قال: فأصاب أهل ذلك البيت خبل و جنون و جذام و مرض و فقر.

فردي از بني اسد كه از أتباع بني أميه بود، نسبت به قبر حسين بن علي جسارت كرد و به خاطر نحوست اين كارش، خداوند هم أهل خانواده او را به ديوانگي و جزام و به أمراض گوناگون و فقر مبتلا كرد.

نمونه سوم:

جناب إبن عديم كه از بزرگان أهل سنت است، در كتاب بغية الطلب في تاريخ حلب، جلد 6، شماره مسلسل 2657 نقل مي كند از جعفر خلدي و مي گويد:

من بيماري پيسي (بيماري پوستي) گرفته بودم و هر كجا مي رفتم، علاج نمي شد. تا اين كه به كربلاء رفتم و:

فتمسحت بتراب قبر الحسين ... .

صورتم را به خاك قبر حسين ماليدم و بلافاصله ديدم كه تمام آثار آن بيماري از بين رفت:

و ليس علي منه شئ.

و اثري از آن بيماري در من نماند.

اينها نمونه هايي از كرامات أهل بيت (عليهم السلام) در كتب أهل سنت بود و شايد صدها نمونه از اين مسائل در كتاب هاي متعدد أهل سنت با سندهاي صحيح از علماء بزرگ و قابل اعتماد أهل سنت نقل شده است.

* * * * * * *

آقاي محسني

اتفاقات عجيبي بعد از شهادت مظلومانه امام حسين (عليه السلام) در جهان رخ داده است كه هم شيعيان نقل كرده اند و هم أهل سنت. نظر إبن تيميه در اين رابطه چيست؟

استاد حسيني قزويني

بعضي اوقات، انسان مطالبي را در لابه لاي كتاب هاي إبن تيميه مي بيند و به قدري اين عبارات وقيح است كه از نقل آنها شرم مي كند و اين عبارات در مقابل حرف هاي ديگر بزرگان و علماء أهل سنت است. من فقط به عنوان نمونه مطلبي را عرض مي كنم:

بزرگان نقل كرده اند در رابطه با امام حسين (عليه السلام) كه در روز عاشوراء، كرامتي از آن حضرت ديده اند و بعد از شهادت ايشان، اتفاقاتي در عالم هستي افتاده است؛ حتي آسمان خون باريد و در زير سنگ ها، خون بود. ولي إبن تيميه وقتي به اينجا مي رسد، مي گويد:

إن كثيرا مما روي في ذلك كذب، مثل كون السماء أمطرت دما و مثل كون الحمرة ظهرت في السماء يوم قتل الحسين و كذلك قول القائل: ما رفع حجر في الدنيا إلا وجد تحته دم عبيط هو أيضا كذب بيّن.

بيشتر آنچه كه در اين مورد نقل شده است، دروغ است؛ مانند خون باريدن از آسمان و ظاهر شدن سرخي در آسمان در روز شهادت حسين و اين كه مي گويند: «در روز شهادت حسين، هيچ سنگي برداشته نشد، مگر اين كه در زير آن خون لختي ديده شد»، دروغي آشكار است.

فإن هذا ما وقع قط في قتل أحد.

هم چنين اتفاقاتي در قتل هيچ كس رخ نداده است.

منهاج السنة لإبن تيمية، ج 4، ص 560، در چاپ 9 جلدي، با تحقيق محمد رشاد سالم

أمثال اين قضايا وقتي مي آيد، فقط همين را بلد است كه بگويد:

هذا كذب بيّن.

و:

و علماء أهل حديث هم چنين چيزي را قبول ندارند و اينها إفتراء است.

ولي هيچ دليلي بر بطلان اين قضايا نمي آورد و سند اين روايات را هم مخدوش نمي كند و فقط ادعا مي كند.

* * * * * * *

آقاي محسني

بحث ما پيرامون اتفاقاتي بود كه بعد از عاشوراء و بعد از شهادت امام حسين (عليه السلام) رخ داد. سؤال من اين است كه با توجه به نظر إبن تيميه كه خيلي مغرضانه بود، آيا همين قضايا در كتب أهل سنت با سند معتبر ذكر شده است؟

استاد حسيني قزويني

گرچه اينها متناسب با ايام ماه محرم است و إن شاء الله در ماه محرم هم اين قضايا را نقل خواهيم كرد، ولي من فقط چند نمونه را از استوانه هاي علمي أهل سنت نقل مي كنم؛ مانند مزّي و إبن حجر و ذهبي.

نمونه هايي از اتفاقات در عالم، بعد از شهادت امام حسين (عليه السلام)

نمونه اول: برخورد ستارگان با يكديگر

آقاي مزي و ذهبي صراحتاً نقل مي كنند كه عيسي بن حارث الكندي مي گويد:

لما قتل الحسين، مكثنا سبعة أيام، إذا صلينا فنظرنا إلي الشمس علي أطراف الحيطان، كأنها الملاحف المعصفرة و نظرنا إلي الكواكب يضرب بعضها بعضا.

وقتي حسين كشته شد، تا هفت روز، وقتي به آسمان نگاه مي كرديم، آسمان را مانند لحاف رنگين و قرمز مي ديديم و ستارگان را مي ديديم كه گويا با همديگر برخورد مي كردند.

تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج 6، ص 433 ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج 5، ص 15 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج 14، ص 227 ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج 3، ص 312 ـ المعجم الكبير للطبراني، ج 3، ص 114

نمونه دوم: گريه كردن آسمان

آقاي ذهبي در سير أعلام النبلاء از إبن سيرين نقل مي كند:

لم تبك السماء علي أحد بعد يحيي بن زكريا، إلا علي الحسين بن علي.

بعد از يحيي بن زكريا، آسمان بر كسي گريه نكرد، جز بر حسين بن علي.

سير أعلام النبلاء للذهبي، ج 3، ص 312 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج 14، ص 225

نمونه سوم: خون گريستن آسمان

آقاي مزي و إبن حبان و ذهبي از آقاي نضرة ازدية نقل مي كنند:

لما قتل الحسين بن علي مطرت السماء دما، فأصبحت و كل شئ لنا ملآن دماء.

وقتي حسين كشته شد، آسمان خون گريه كرد و ما همه چيز را مملوّ از خون مي ديديم.

الثقات لإبن حبان، ج 5، ص 487 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج 14، ص 227 ـ تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج 6، ص 433 ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج 3، ص 312

نمونه چهارم: سياه شدن آسمان و ديده شدن ستارگان در روز و سنگ باريدن از آسمان

آقاي خلف بن خليفة از پدرش نقل مي كند:

لما قتل الحسين، إسودت السماء و ظهرت الكواكب نهارا، حتي رأيت الجوزاء عند العصر و سقط التراب الأحمر.

وقتي حسين كشته شد، آسمان سياه و تاريك شد و ستارگان آشكار شدند. به قدري آسمان تاريك شده بود كه در هنگام عصر، ستاره جوزاء را ديدم و خاك هاي قرمز از آسمان مي باريد.

تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج 6، ص 432 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج 14، ص 226 ـ تهذيب التهذيب لإبن حجر العسقلاني، ج 2، ص 305

نمونه پنجم: سرخ شدن آسمان

علي بن مدرك از جدش أسود بن قيس نقل مي كنند:

 

إحمرت آفاق السماء بعد قتل الحسين بستة أشهر، نري ذلك في آفاق السماء كأنها الدم.

بعد از اين كه حسين كشته شد، تا 6 ماه افق هاي آسمان قرمز رنگ شد و وقتي به آسمان نگاه مي كرديم، مانند خون بود.

قال [علي بن مدرك]: فحدثت بذلك شريكا، فقال لي: ما أنت من الأسود؟ قلت: هو جدي أبو أمي، قال: أم والله! إن كان لصدوق الحديث، عظيم الأمانة، مكرما للضيف.

علي بن مدرك مي گويد: اين قضيه را به آقاي شريك [بن عبد الله نخعي متوفاي 177 هجري و قاضي كوفه كه إبن حجر عسقلاني در تقريب التهذيب، جلد 1، صفحه 417 در مورد او مي گويد: كان عادلا فاضلا عابدا و شديدا علي أهل البدع: عادل و فاضل و عابد بود و نسبت به أهل بدعت خيلي سختگير و مخالف بود] نقل كردم و به من گفت: تو چه رابطه اي با أسود بن قيس داري كه اين قضيه را نقل كردي؟ گفتم: او جد مادري من است. او گفت: قسم به خدا! بله، او در نقل حديث آدم صادق و راستگويي بود و امانت دار و مهمان نواز بود.

تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج 6، ص 432 ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج 3، ص 312 ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج 5، ص 15 ـ تفسير القرآن العظيم لإبن كثير الدمشقي، ج 4، ص 154 ـ الدر المنثور لجلال الدين السيوطي، ج 6، ص 31 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج 14، ص 227

أمثال اين قضايا زياد است و من بيش از 50 مورد از اين مسائل را كه در رابطه با امام حسين (عليه السلام) و بعد از شهادت ايشان رخ داده است را جمع آوري كرده ام.

نمونه ششم: وجود خون لخته در زير سنگ هاي بيت المقدس

آقاي طبراني در المعجم الكبير، جلد 3، صفحه 113 نقل مي كند از آقاي شهاب الدين زهري و مي گويد:

لما قتل الحسين بن علي (رضي الله عنه)، لم يرفع حجر ببيت المقدس إلا وجد تحته دم عبيط.

وقتي حسين بن علي (رضي الله عنه) كشته شد، هر سنگي را كه در منطقه بيت المقدس بلند مي كردند، خون تازه و لخته شده مي يافتند.

مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهيثمي، ج 9، ص 196 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج 14، ص 229 ـ تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج 6، ص 434 ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج 3، ص 314 ـ تهذيب التهذيب لإبن حجر العسقلاني، ج 2، ص 305 ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج 5، ص 16 ـ البداية و النهاية لإبن كثير، ج 8، ص 219 ـ المناقب للموفق الخوارزمي، ص 388

جالب اين است كه إبن حجر عسقلاني قضيه اي را از معمر، شاگرد زهري نقل مي كند و مي گويد:

أول ما عرف الزهري تكلم في مجلس الوليد إبن عبد الملك، فقال الوليد: أيكم يعلم ما فعلت أحجار بيت المقدس يوم قتل الحسين بن علي؟ فقال الزهري: بلغني أنه لم يقلب حجر إلا وجد تحته دم عبيط.

علت شهرت زهري اين بود كه ايشان در مجلس وليد بن عبد الملك بود و وليد بن عبد الملك گفت: چه كسي از اين قضيه اطلاع دارد كه در روز قتل حسين بن علي چه اتفاقي در سنگ هاي منطقه بيت المقدس افتاد؟ آقاي زهري گفت: براي من ثابت شده و به من خبر رسيده است كه بعد از شهادت حسين بن علي، در منطقه بيت المقدس، هر سنگي را كه برمي داشتند، در زير آن خون تازه و لخته شده اي وجود داشت.

تهذيب التهذيب لإبن حجر العسقلاني، ج 2، ص 305 ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج 3، ص 314 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج 14، ص 229 ـ تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج 6، ص 434

وقتي وليد بن عبد الملك اين خبر را از زهري شنيد، به آن اعتماد نكرد:

و أرسل عبد الملك إلي إبن رأس الجالوت فقال: هل كان في قتل الحسين علامة؟ قال إبن رأس الجالوت: ما كشف يومئذ حجر إلا وجد تحته دم عبيط.

خواست تحقيق بكند و يك نفر را فرستاد به منطقه بيت المقدس تا از آقاي إبن رأس الجالوت، از علماء بزرگ يهود سؤال كند: شما كه در بيت المقدس زندگي مي كنيد، آيا بعد از شهادت حسين اتفاقاتي افتاده است؟ إبن رأس الجالوت گفت: در آن روز، هيچ سنگي برداشته نشد، مگر اين كه در زيرش خون لخته اي وجود داشت.

 

تاريخ الإسلام للذهبي، ج 5، ص 16 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج 14، ص 230

هم چنين آقاي أبو نعيم إصفهاني (متوفاي 430 هجري) كه از استوانه هاي علمي أهل سنت است و از أعلام قرن 4 و 5 هجري است، مي گويد:

بعد از شهادت حسين بن علي، آسمان سرخ شد و خورشيد گرفتگي ايجاد شد ... و:

لم يرفع حجر بالشام إلا رُئِيَ تحته دَم عبيط و ناحت الجن لرزيته.

در منطقه شامات، هيچ سنگي برداشته نشد، مگر اين كه در زير آن خوني لخته شده وجود داشت و شنيدند كه جن ها براي مصيبت حسين نوحه سرايي مي كردند.

معرفة الصحابة لأبو نعيم الإصفهاني، ج 2، ص 662

* * * * * * *

آقاي محسني

آيا علماء أهل سنت براي ساير ائمه (عليهم السلام) هم كراماتي را در كتب خود نقل كرده اند يا خير؟

استاد حسيني قزويني

بسيار فراوان ذكر شده است.

نمونه هايي از كرامات ساير ائمه (عليهم السلام) در كتب أهل سنت

نمونه اول: امام صادق (عليه السلام)

جناب آقاي لالكائي طبري كه در همين شبكه وهابي نور خيلي از او مطلب نقل مي كنند، در كتاب كرامات الأولياء نقل مي كند از جناب ليث بن سعد (متوفاي 175 هجري) (كه صاحب مذهب بود و وقتي از آقاي شافعي درباره ليث سؤال كردند، گفت: أفقه من مالك : از مالك فقيه تر است» تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج 24، ص 270 ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج 8، ص 156) كه مي گويد:

من به حج رفته بودم و در كنار كوه أبو قبيس بودم و مردي را ديدم كه رو به آسمان، دستش را بلند كرده است و بسيار «يا رب، يا رب» مي گويد و تا وقتي نفسش ادامه داشت اين ذكر را مي گفت و بعد ديدم كه بسيار «يا ربا، يا ربا» مي گويد و تا وقتي نفسش ادامه داشت اين ذكر را مي گفت و بعد ديدم كه بسيار «رب، رب» مي گويد. تا اين كه گفت:

أللهم إني أشتهي العنب فأطعمنيه! أللهم و إن بردي قد خلقا فأكسني! قال الليث: فوالله! ما استتم كلامه حتي نظرت إلي سلة مملوءة عنبا و ليس علي الأرض يومئذ عنب و إذا بردين موضوعين لم أر مثلهما في الدنيا، فأراد أن يأكل فقلت: أنا شريكك، فقال: و لم؟ فقلت: إنك دعوت و كنت أؤمن، فقال لي: تقدم و كُل و لا تخبأ منه شيئا، فتقدمت و أكلت عنبا لم آكل مثله قط، ما كان له عجم، فأكلت حتي شبعت و السلة لم تنقص منه شئ. ثم قال لي: خذ أحب البردين إليك، فقلت: أما البردان فأنا غني عنهما، فقال لي: توار عني حتي ألبسهما، فتواريت عنه فاتزر بالواحد و ارتدي بالآخر، ثم أخذ البردين اللذين كانا عليه فجعلهما علي يده و نزل، فاتبعته حتي إذا كان بالمسعي لقيه رجل فقال: أكسني كساك الله يا بن رسول الله، فدفعهما إليه، فلحقت الرجل فقلت: من هذا؟ فقال: هذا جعفر بن محمد. قال الليث: فطلبته لأسمع منه فلم أجده.

خدايا! من ميل به انگور دارم، به من انگور بخوران! خدايا! لباس من كهنه و پاره شده است، به من لباس تازه بپوشان! ليث گفت: به خدا سوگند! كلام او تمام نشده بود كه ديدم ظرفي پر از انگور ظاهر شد، در حالي كه فصل انگور نبود و در هيچ كجا انگور يافت نمي شد و هم چنين دو لباس در اين ظرف بود كه مانند آنها را در دنيا نديده بودم. وقتي خواست از آن انگورها بخورد، گفتم: من شريك تو هستم. گفت: براي چه؟ گفتم: تو دعا مي كردي و من هم آمين مي گفتم. گفت: بيا بخور، ولي حق برداشتن و بردن نداري. من هم رفتم و انگوري خوردم كه مانند آن را تاكنون نخورده بودم كه نه دانه داشت و نه دندان را اذيت مي كرد. من خوردم تا اين كه سير شدم، ولي انگورهاي اين ظرف كم نمي شد. سپس به من گفت: يكي از اين دو لباس را بردار و بپوش. گفتم: نه، من نيازي به آنها ندارم. به من گفت: از من دور شو، مي خواهم لباس هايم را عوض كنم. از او دور شدم و او هم يكي از لباس ها را پوشيد و ديگري را روي دوشش انداخت. آن دو لباس كهنه را كه از تنش درآورده بود، به دست گرفت و راه افتاد، تا اين كه به مسعيٰ (بين صفا و مروه) رسيد و مردي آمد و به او گفت: مرا لباسي بپوشان اي پسر رسول خدا، خداوند تو را لباس بپوشاند! او هم آن دو لباس كهنه خود را به او داد. به طرف آن مردي رفتم كه آن دو لباس را از آن مرد گرفت و گفتم: او چه كسي بود؟ گفت: او جعفر بن محمد بود. ليث گفت: بعداً دنبال او گشتم تا از محضر او استفاده كنم، ولي پيدايش نكردم.

كرامات الأولياء للالكائي الطبري، ص 171 ـ مطالب السؤول في مناقب آل الرسول لمحمد بن طلحة الشافعي، ص 442 ـ الصواعق المحرقة لإبن حجر الهيثمي، ج 2، ص 590 ـ صفة الصفوة لإبن الجوزي، ج 2، ص 173

نمونه دوم: امام كاظم (عليه السلام)

آقاي شقيق بلخي كه شخصيتي عارف و صوفي مشهور أهل سنت است، مي گويد:

من به حج مي رفتم كه يك مردي با ما همسفر بود و ديدم نه شتري دارد و نه باري. با خودم گفتم كه شايد آمده تا باري بر دوش ديگران باشد. بنابراين جلو رفتم تا نصيحتش كنم. ديدم كه فرمود:

يا شقيق! اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ (سوره حجرات / آيه 12)

اي شقيق! از بسياري از گمان ها بپرهيزيد، چرا كه بعضي از گمان ها گناه است.

من عقب كشيدم .... ديدم مشغول نماز شد و با خضوع و خشوع نماز خواند و من احساس كردم كه در حق ايشان بدگماني كردم و رفتم جلو تا از او عذرخواهي كنم، قبل از اين كه چيزي بگويم، فرمود:

وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تَابَ وَ آَمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَي (سوره طه / آيه 82)

... وقتي به منطقه زباله رسيديم، ايشان يك سطل آبي داشت و مي خواست از چاه آب بردارد كه آن سطل به چاه افتاد. ديدم كه رو به آسمان كرد و فرمود:

أنت ربي إذا ظمئت إلي الماء و قوتي إذا أردت الطعاما

أللهم سيدي ما لي سواها فلا تحرمنيها.

خدايا! من غير از اين، آبي ندارم كه بنوشم و تشنه هستم، مرا از اين آب محروم نكن.

قال شقيق: فوالله! لقد رأيت البئر و قد إرتفع ماؤها، فمد يده فأخذ الركوة و ملأها ماء.

شقيق گفت: به خدا قسم! ديدم كه آن چاه پر از آب شد و آن سطل را گرفت و پر از آب كرد.

فأقبلت إليه و سلمت عليه، فردّ علي السلام، فقلت: أطعمني من فضل ما أنعم الله به عليك. ... ، ثم ناولني الركوة فشربت منها، ... فوالله ما شربت قط ألذ منه و لا أطيب ريحا، فشبعت و رويت و أقمت أياما لا أشتهي طعاما و لا شرابا، ثم لم أره حتي دخلنا مكة، ... و دار به الناس من حوله يسلمون عليه، فقلت لبعض من يقرب منه: من هذا الفتي؟ فقال: هذا موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب.

به سمت او رفتم و بر او سلام كردم و جواب سلام مرا داد و گفتم: به من هم از آن آبي كه خداوند به تو داده است بده. ... ، از آن آب به من داد و خوردم و در تمام عمرم هم چنين آب لذيذ و مطبوعي ننوشيده بودم و تا چند روز احساس تشنگي و گرسنگي نكردم. سپس ديگر او را نديدم تا اين كه وارد مكه شديم ... و ديدم عده اي دور او را گرفته اند و بر او سلام مي كنند. به بعضي از آنها گفتم: اين جوان چه كسي است؟ گفتند: او موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب است.

الصواعق المحرقة لإبن حجر الهيثمي، ج 2، ص 591

نمونه سوم: امام رضا (عليه السلام)

هم چنين آقايان إبن حجر هيثمي نسبت به امام رضا (عليه السلام) قضاياي متنوعي نقل مي كند. از أبو حبيب نقل مي كند:

شبي در خواب ديدم كه در مدينه، پيامبر (صلي الله عليه و سلم) نشسته است و يك طبقي وجود دارد كه داخلش خرما است. جلو رفتم و از حضرت طلب خرما خواستم. ديدم كه حضرت 18 دانه خرما شمرد و به من داد و من خوردم و ديدم كه خرماي لذيذي است. چند روزي گذشت و علي بن موسي را در مسجد ديدم و عين همان طبقي كه در خواب ديده بودم را جلوي علي بن موسي ديدم كه مملوّ از خرما است. جلو رفتم و از او طلب خرما كردم. ديدم كه 18 دانه خرما شمرد و به من داد.

فقلت: زدني. قال: لو زادك رسول الله (صلي الله عليه و سلم)، لزدناك

به او گفتم: بيشتر از اين به من بده. گفت: اگر پيامبر (صلي الله عليه و سلم) در خواب بيشتر به شما خرما مي داد، من هم بيشتر به شما مي دادم.

الصواعق المحرقة لإبن حجر الهيثمي، ج 2، ص 594، چاپ مؤسسة الرسالة بيروت، سال 1997 ميلادي

نمونه چهارم: امام عسكري (عليه السلام)

در زمان معتمد پسر متوكل عباسي (عليهم أشد لعائن الله و عذبهم الله بعذاب شديد) قحطي آمد و مسلمانان نماز استسقاء خواندند و خبري از باران نشد. تا اين كه يكي از علماء و راهبان نصاريٰ آمد و نماز استسقاء خواند و باران باريد و اين باعث شد كه مردم در دين خود شك كنند و بگويند كه دين مسيحيت حق است. وقتي معتمد عباسي ديد در اعتقادات مردم تزلزل ايجاد شده است، مشورت كرد كه چه كار كنند و گفتند كه علاج اين كار فقط به دست امام عسكري (عليه السلام) است و ايشان را هم زنداني كرده بودند. امام عسكري (عليه السلام) را حاضر كردند و گفتند:

أدرك أمت جدك رسول الله (صلي الله عليه و سلم) قبل أن يهلكوا.

قبل از اين كه أمت جدت هلاك شوند، آنان را درياب.

و كلم الخليفة في إطلاق أصحابه من السجن فأطلقهم له.

به خليفه عباسي گفت كه تمام يارانش را كه بي گناه به زندان افتاده اند را آزاد كند و معتمد هم آنها را آزاد كرد.

امام عسكري (عليه السلام) به خليفه گفت تا به آن راهب مسيحي بگوييد تا بيايد دوباره نماز استسقاء بخواند تا باران بيايد. اين راهب با تعدادي از مسيحي ها آمد و امام عسكري (عليه السلام) هم به آن راهب گفت دستت را باز كن. آن راهب دستش را باز كرد و ديد يك استخوان انسان در دست اوست و آن را از او گرفت و به او گفت: حالا دعا كن تا باران بيايد. آن راهب هم هر چه دعا كرد، باران نيامد.

فقال المعتمد: ما هذا يا أبا محمد؟ فقال: هذا عظم نبي فظفر هذا الراهب من بعض القبور ... و زالت الشبهة عن الناس و رجع الحسن إلي داره.

معتمد به امام عسكري گفت: اين چيست؟ حضرت فرمود: اين استخوان يكي از پيامبران بود كه اين راهب در يكي از قبرستان ها به آن دسترسي پيدا كرده بود و اين سنت إلهي است كه اگر استخوان پيامبري در زير آسماني قرار بگيرد و دعا جهت نزول باران شود، آسمان پي در پي بارانش را نازل مي كند. اين باعث شد كساني كه در عقايدشان متزلزل شده بودند، به اعتقادات قبلي خود برگردند و بعد از اين هم امام عسكري به منزلش برگشت.

الصواعق المحرقة لإبن حجر الهيثمي، ج 2، ص 600 و 601

اينها نمونه هايي بود از كرامت ائمه (عليهم السلام) در كتب أهل سنت. اگر بنا باشد ما اينها را نقل كنيم، شايد بيش از 300 ، 400 مورد از كرامات ائمه (عليهم السلام) را مي توان در كتب أهل سنت يافت؛ از كرامات امام سجاد (عليه السلام) تا حضرت ولي عصر (أرواحنا لتراب مقدمه الفداء).

* * * * * * *

سؤالات بينندگان

سؤال 1 :

در شبكه نور در مورد نهج البلاغه صحبت كردند و گفتند كه نهج البلاغه سند ندارد و مدت ها بعد از أمير المؤمنين (عليه السلام) توسط سيد رضي (ره) نوشته شده است.

جواب 1 :

در رابطه با اين كه آيا نهج البلاغه سند دارد يا نه؟ ارتباطي به آقايان أهل سنت ندارد. اگر سند ندارد، چرا شما به خطبه هايي كه به قول خودتان أمير المؤمنين (عليه السلام) در آنها أبو بكر و عمر را مدح كرده است استناد مي كنيد؟ و اگر سند دارد، پس چرا شبهه ايجاد مي كنيد؟ اين كار نادرستي است كه شما انجام مي دهيد.

بزرگان ما در كتاب هايي كه جديداً نوشته شده، در اين زمينه بحث كرده اند و سندهاي نهج البلاغه را ذكر كرده اند. حتي بعضي از علماء أهل سنت هم از اين كتاب ها نوشته اند و أخيراً هم در بيروت كتابي نوشته شده است توسط علماء أهل سنت و ادعا كرده كه «تمام خطبه هاي نهج البلاغه در كتاب هاي ما أهل سنت موجود است».

مرحوم شريف رضي (ره) (متوفاي 406 هجري) تقريباً در سال 370 يا 380 هجري اين خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار أمير المؤمنين (عليه السلام) را از كتاب هاي مختلف جمع آوري كرده و از آنها نقل كرده است. يعني مرحوم شريف رضي (ره) نويسنده نهج البلاغه و خطبه ها و نامه هاي أمير المؤمنين (عليه السلام) نيست، بلكه جمع كننده اين خطبه ها و نامه هاست و غالب اينها در تاريخ الطبري و الكامل في التاريخ إبن أثير و تاريخ مدينة دمشق إبن عساكر و المعجم الكبير طبراني و ديگر كتاب هاي أهل سنت آمده است، البته با مقداري اختلاف نسخه.

اين را هم به بينندگان عزيز عرض مي كنيم كه ما هيچ كتابي مانند صحيح بخاري و صحيح مسلم نداريم كه بگوييم تمام روايات آن صحيح است و همانند قرآن است و هيچ عالم شيعي ادعا نكرده است كه غير از قرآن، كتابي داريم كه از اول تا آخرش صحيح است؛ حتي صحفيه سجاديه. ما تابع سند هستيم و هر روايتي كه با سند به معصوم (عليه السلام) رسيد و سندش صحيح و معتبر بود، ما به آن استناد مي كنيم و مي پذيريم و اگر معتبر نبود، باز هم ردّ نمي كنيم و نمي گوييم دروغ است، ولي به آن استناد نمي كنيم. بينندگان عزيز توجه داشته باشند كه روايت ضعيف، غير از روايت دروغ است. روايت دروغ يعني روايتي كه راوي اش متهم به كذب يا جعل است و اگر هزار روايت دروغ در كنار هم بيايند، مانند هزار عدد صفر است كه اگر در كنار هم قرار بگيرند، ارزشي ندارند و باز هم همان صفر هستند. ولي اگر چند روايت ضعيف (به دليل مجهول بودن راوي يا مرسل و مرفوع بودن روايت) در كنار هم قرار بگيرند، همديگر را تقويت مي كنند و به تعبير أهل سنت: «يقوي بعضها بعضا» و اگر اين روايات ضعيف بيش از 3 روايت باشند، مستفيض هستند و نيازي به بررسي سندي ندارند.

* * * * * * *

سؤال 2 :

در خطبه شقشقيه كه أمير المؤمنين (عليه السلام) فرمودند «اين حكومت از آب بيني بز براي من پست تر است»، اگر واقعاً أمير المؤمنين (عليه السلام) از طرف خدا نصب شده بود براي امامت، چه دليلي داشت كه اين گونه سخن بگويد؟

جواب 2 :

به نظر من، اين آقايان با اين شبهه، نفهمي و جهالت خود را به نمايش مي گذارند و مي گويند اگر حضرت علي (عليه السلام) خليفه بود، نبايد در مورد خلافت بگويد:

لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ.

دنياي شما نزد من از آب بيني بزغاله اي بي ارزش تر است .

اين آقا، با اين كارش، بي سوادي خودش را در شبكه جهاني به نمايش مي گذارد.

أمير المؤمنين (عليه السلام) نمي فرمايد «خلافت در نزد من پست تر از آب بيني بزغاله اي است»، بلكه مي فرمايد: «اين دنياي شما كه براي آن شبانه روز تلاش مي كنيد و دين خود را به آن فروخته ايد و اين بر سر هم مي كوبيد، براي من از آب بيني بزغاله اي بي ارزش تر است». وگرنه أمير المؤمنين (عليه السلام) در خطبه هاي نهج البلاغه در مورد خلافت مي فرمايد:

لا يقاس بآل محمد صلي الله عليه و آله من هذه الأمة أحد و لا يسوي بهم من جرت نعمتهم عليه أبدا، هم أساس الدين و عماد اليقين، إليهم يفئ الغالي و بهم يلحق التالي و لهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة، الآن إذ رجع الحق إلي أهله و نقل إلي منتقله.

كسي را با خاندان رسالت نمي شود مقايسه كرد و آنان كه پرورده نعمت هدايت اهل بيت پيامبرند با آنان برابر نخواهند بود. عترت پيامبر صلّي اللّه عليه و آله أساس دين و ستون هاي استوار يقين مي باشند. شتاب كننده، بايد به آنان بازگردد و عقب مانده، بايد به آنان بپيوندد؛ زيرا ويژگي هاي حقّ ولايت به آنها اختصاص دارد و وصيّت پيامبر صلّي اللّه عليه و آله نسبت به خلافت مسلمين و ميراث رسالت، به خاندان رسالت تعلّق دارد. هم اكنون (كه خلافت را به من سپرديد) حق به أهل آن بازگشت و دوباره به جايگاهي كه از آن دور مانده بود، باز گردانده شد.

نهج البلاغه، خطبه 2

إن الأئمة من قريش غرسوا في هذا البطن من هاشم، لا تصلح علي سواهم و لا تصلح الولاة من غيرهم.

همانا امامان (دوازده گانه) همه از قريش بودند و درخت آن را در خاندان بني هاشم كاشته اند، مقام ولايت و امامت شايسته ديگران نيست و ديگر مدعيّان زمامداري، شايستگي آن را ندارند.

نهج البلاغه، خطبه 144

وقتي در خطبه دوم نهج البلاغه، راوي مي گويد:

چقدر براي گرفتن خلافت تلاش مي كني و براي خلافت حريض هستي؟ حضرت مي فرمايد:

و قال قائل: إنك علي هذا الأمر يا إبن أبي طالب لحريص، فقلت: بل أنتم والله! لأحرص و أبعد و أنا أخص و أقرب و إنما طلبت حقا لي و أنتم تحولون بيني و بينه و تضربون وجهي دونه.

شخصي در روز شورا به من گفت: «اي فرزند ابو طالب! تو نسبت به خلافت حريص مي باشي». در پاسخ او گفتم: به خدا سوگند! شما با اين كه از پيامبر اسلام دورتريد، حريص تر مي باشيد، امّا من شايسته تر و نزديك تر به پيامبر اسلام هستم. همانا من فقط حق خود را كه خلافت است، مطالبه مي كنم كه شما بين من و آن حقم حائل شديد و دست ردّ بر سينه ام زديد.

نهج البلاغه، خطبه 172

آيا حضرت علي (عليه السلام) از اين واضح تر بيان كند؟! اگر اين آقا شعور ندارد و نمي فهمد، ما چه كار كنيم؟ أمير المؤمنين (عليه السلام) در نهج البلاغه تصريح دارد كه خلافت، حق مسلّم اوست. اين آقا يك آب بيني بزغاله اي در نهج البلاغه پيدا كرده و كلمه «دنياكم» را به عنوان امامت و خلافت به كار برده و با اين كار، بي سوادي و جهل و ناداني خود را به نمايش گذاشته است.

* * * * * * *

سؤال 3 :

در بحث توسل، خواص مي آيند ائمه (عليهم السلام) را به عنوان واسطه و «وجيها عند الله» قرار مي دهند و درخواست خود را از خداوند بيان مي كنند، ولي عوام ممكن است مستقيماً به امام رضا (عليه السلام) مراجعه كنند. آيا اين شرك نيست؟

جواب 3 :

خير، اين طور نيست و كاملاً اشتباه است. من در همين شبكه المستقلة كه بحث داشتم، صراحتاً اين مطلب را گفتم. ديدم بعضي از اين شيعيان آمده اند آنجا و مي خواهند چوب حراج بر تراث شيعه بزنند، گفتم:

اين آقاياني كه مي گويند مستقيماً از امام حاجت خواستن شرك است، اين حرف شان نادرست است و خلاف شرع و خلاف نظر أهل بيت (عليهم السلام) و فقهاء شيعه است.

بزرگان ما از ائمه (عليهم السلام) دو نوع حاجت مي خواستند؛ گاهي ائمه (عليهم السلام) را نزد خدا واسطه قرار مي دهند و مي گفتند:

يا وجيها عند الله! إشفع لنا عند الله.

و گاهي هم مستقيم از خود ائمه (عليهم السلام) درخواست مي كردند.

حضرت آيت الله العظمي بروجردي (ره) در درس خارج خود، بارها دعاي فرج را مي خواندند و در ذيل آن كه آمده است:

يا محمد يا علي! يا علي يا محمد! إكفياني فإنكما كافيان و انصراني فإنكما ناصران.

را مي خواندند. اين مشهور است از حضرت آيت الله العظمي بروجردي (ره) كه از مراجع حضرت علي الإطلاق شيعه است.

آقايان اين را دقت كنند كه اگر به سراغ حضرت علي (عليه السلام)، امام حسين (عليه السلام)، امام رضا (عليه السلام) و ساير ائمه (عليهم السلام) مي رويم و مي گوييم «بچه مرا شفا بده و قرضم را أداء كن و فلان حاجتم را برآورده كند»، ما معتقديم كه اينها شهيد هستند و طبق آيه قرآن، شهداء زنده هستند و اگر وهابيت نمي فهمند زنده يعني چه، ما مسئول نفهمي و جهل آنها نيستيم! ولي قرآن صراحت دارد كه شما نبايد به آنها مرده بگوييد:

وَ لَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَ لَكِنْ لَا تَشْعُرُونَ

و به آنها كه در راه خدا كشته مي شوند، مرده نگوئيد، بلكه آنان زنده اند، ولي شما نمي فهميد.

سوره بقره / آيه 154

وَ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ

و هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شده اند، مردگانند، بلكه آنها زندگاني هستند كه نزد پروردگارشان روزي داده مي شوند.

سوره آل عمران / آيه 169

و ما معتقديم كه أمير المؤمنين (عليه السلام) و ديگر ائمه (عليهم السلام) هر كاري انجام مي دهند، به إذن الله است و با قدرتي است كه خداوند به آنها داده است؛ همان قدرتي كه خداوند به حضرت عيسي (عليه السلام) داد و او هم مرده را زنده كرد. اگر كسي به حضرت عيسي (عليه السلام) بگويد: «يا عيسي! بچه ام را زنده كن»، آيا اين شرك است و كفر است؟ خير. ولي اگر معتقد باشد كه حضرت عيسي (عليه السلام) از پيش خود و استقلالاً اين كار را انجام مي دهد، كفر است. وقتي بني اسرائيل مي گويند: «يا موسي! اين مصيبت را از ما برطرف كن»، آيا اين كه مستقيماً از حضرت موسي (عليه السلام) مي خواهند، كفر و شرك است؟ خير. ولي اگر كسي به سراغ أمير المؤمنين (عليه السلام) برود به اين عقيده كه أمير المؤمنين (عليه السلام) از پيش خودش و مستقل از خداوند، قدرتي دارد براي برآوردن حوائج ديگران، اين كفر و شرك و ارتداد است و اين افراد را غالي مي دانيم و در جلسات گذشته هم عرض كرديم كه فقهاء ما غُلات را نه تنها شيعه نمي دانند، بلكه مسلمان هم نمي دانند و نيم خورده آنها را نجس مي دانند و دفن آنها را در قبرستان مسلمانان حرام مي دانند. ما اگر از أمير المؤمنين (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام)، برآورده شدن حوائج خود را مي خواهيم، منظور ما اين است كه با قدرت خداوند و به إذن الله اين كار را انجام دهد؛ لذا در بحث توسل، خواص و عوام نداريم.

* * * * * * *

سؤال 4 :

حضرت ميكائيل چه مسئوليتي در درگاه خداوند دارد؟

جواب 4 :

مشهور است كه حضرت جبرئيل، وزير وحي است و حضرت عزرائيل، وزير قبض روح است و حضرت اسرافيل، وزير صور است و حضرت ميكائيل هم وزير رزق و روزي است. اينها ملائكه مقربي هستند كه:

لا يعصون الله ما أمره و يفعلون ما يؤمرون.

خدا را معصيت نمي كنند و هر آنچه كه خدا دستور مي دهد، انجام مي دهند.

* * * * * * *

سؤال 5 :

درباره مفتي زاده ها كه در استان كردستان هم هستند، توضيح كامل و واضحي بفرماييد كه چه كساني هستند؟

جواب 5 :

أهل سنت 3 اصطلاح درباره علماء خود دارند:

آقاياني كه در شيراز و بندرعباس هستند، به علماء خود شيخ مي گويند.

آقاياني كه در زاهدان هستند، به علماء خود مولوي مي گويند.

آقاياني كه در كردستان هستند، به علماء خود ماموستا يا مفتي مي گويند.

مفتي كساني هستند كه در حدّ بالاتري باشند و همه آنها براي ما محترم هستند، غير از كساني كه در زير پرچم وهابيت سينه مي زنند.

* * * * * * *

سؤال 6 :

نظر أمير المؤمنين (عليه السلام) درباره اين 3 خيلفه (أبو بكر و عمر و عثمان) چه بود؟

جواب 6 :

أمير المؤمنين (عليه السلام) آنها را غاصب حق خودش مي دانست و خلافت را حق مسلم خودش مي دانست. اين هم مختص كتب شيعه نيست و در كتاب هاي أهل سنت آمده است. در كتاب صحيح مسلم، جلد 5، صفحه 152، حديث 4468، كتاب الجهاد، باب الفئ، خود عمر بن خطاب نقل مي كند:

فلما توفي رسول الله صلي الله عليه و سلم قال أبو بكر: أنا ولي رسول الله صلي الله عليه و سلم ... فرأيتماه كاذبا آثما غادرا خائنا ... ثم توفي أبو بكر و أنا ولي رسول الله صلي الله عليه و سلم و ولي أبي بكر، فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا ... .

وقتي رسول الله (صلي الله عليه و سلم) از دنيا رفت، أبو بكر گفت: من جانشين رسول الله (صلي الله عليه و سلم) هستم و نظر شما (علي و عباس) در مورد او اين بود كه او دروغگو و گنه كار و حيله گر و خائن است و وقتي أبو بكر از دنيا رفت، من جانشين رسول الله (صلي الله عليه و سلم) و أبو بكر شدم و نظر شما (علي و عباس) در مورد من اين بود كه من دروغگو و گنه كار و حيله گر و خائن هستم.

اين چيزي است كه آقايان أهل سنت در كتاب هاي خودشان آورده اند.

در خود نهج البلاغه هم أمير المؤمنين (عليه السلام) مي فرمايد:

فإن هذا الدين قد كان أسيرا في أيدي الأشرار، يعمل فيه بالهوي و تطلب به الدنيا.

همانا اين دين در دست بدكاران اسير گشته بود كه با نام دين به هوا پرستي پرداخته و دنياي خود را به دست مي آوردند.

نهج البلاغه، نامه 53 ـ نهج البلاغه محمد عبده، ج 3، ص 95 ـ شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد المعتزلي، ج 17، ص 59

أمير المؤمنين (عليه السلام) در خطبه 150 نهج البلاغه مي فرمايد كه وقتي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفت، تعدادي از صحابه مرتدّ شدند:

إذا قبض الله رسوله صلي الله عليه و آله رجع قوم علي الأعقاب و غالتهم السبل و اتكلوا علي الولائج و وصلوا غير الرحم و هجروا السبب الذي أمروا بمودته و نقلوا البناء عن رص أساسه، فبنوه في غير موضعه، معادن كل خطيئة و أبواب كل ضارب في غمرة، قد ماروا في الحيرة و ذهلوا في السكرة علي سنة من آل فرعون: من منقطع إلي الدنيا راكن أو مفارق للدين مباين.

وقتي خداوند پيامبرش را نزد خود برد، (افسوس) كه گروهي به گذشته جاهلي خود بازگشتند و مرتدّ شدند و با پيمودن راه هاي گوناگون به گمراهي رسيدند و به دوستان منحرف خود پيوستند و از دوستي با مؤمنان كه به آن أمر شده بودند بريدند و بنيان اسلامي را تغيير داده و در جاي ديگري بنا نهادند. آنان كانون هر خطا و گناه و پناهگاه هر فتنه جو شدند كه سرانجام در سرگرداني فرو رفته و در غفلت و مستي به روش و آيين فرعونيان در آمدند؛ يا از همه بريده و دل به دنيا بستند و يا پيوند خود را با دين گسستند.

نهج البلاغه محمد عبده، ج 2، ص 35 ـ شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد المعتزلي، ج 9، ص 132

أمير المؤمنين (عليه السلام) در خطبه 210 نهج البلاغه مي فرمايد:

ثم بقوا بعده عليه و آله السلام فتقربوا إلي أئمة الضلالة و الدعاة إلي النار بالزور و البهتان، فولوهم الأعمال و جعلوهم حكاما علي رقاب الناس و أكلوا بهم الدنيا.

آنان پس از پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم باقي ماندند و به پيشوايان گمراهي و دعوت كنندگان به آتش با دروغ و تهمت نزديك شدند و به آنان ولايت و حكومت بخشيدند و بر گردن مردم سوار شدند و به وسيله آنان به دنيا رسيدند.

در حديثي صحيح در كتاب كافي، جلد 8، صفحه 59، حديث 21 أمير المؤمنين (عليه السلام) پرده را بالا زده و مي فرمايد:

قد عملت الولاة قبلي أعمالا خالفوا فيها رسول الله (صلي الله عليه و آله) متعمدين لخلافه، ناقضين لعهده مغيرين لسنته و لو حملت الناس علي تركها و حولتها إلي مواضعها و إلي ما كانت في عهد رسول الله (صلي الله عليه و آله) لتفرق عني جندي حتي أبقي وحدي أو قليل من شيعتي الذين عرفوا فضلي و فرض إمامتي من كتاب الله عز وجل و سنة رسول الله (صلي الله عليه و آله)

حكمرانان پيش از من كارهائي انجام دادند كه در آنها با رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مخالفت كردند و از روي تعمد راه خلاف را پيمودند و پيمانش را شكستند و سنت و روش او را تغيير دادند و اگر من بخواهم مردم را به ترك آنها وادار كنم و به جاي اصلي آنها و به همان ترتيب كه در زمان رسول خدا (صلي الله عليه و آله) بود بازگردانم، لشكريانم از دور من پراكنده مي شوند و من تنها مي مانم و يا اندكي از شيعيان من با من مي مانند كه برتري مرا شناخته و وجوب اطاعت و امامت مرا از روي كتاب خداي عز و جل و سنت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) دانسته اند.

وسائل الشيعة (چاپ آل البيت) للحر العاملي، ج 1، ص 458 ـ الإحتجاج للشيخ الطبرسي، ج 1، ص 392 ـ بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج 93، ص 203 ـ تفسير نور الثقلين للشيخ الحويزي، ج 2، ص 156

اين عبارت أمير المؤمنين (عليه السلام) كه مي فرمايد در زمان اين خلفاء، بدعت هايي انجام شد كه اگر من بخواهم آنها را كنار بگذارم، علي مانَد و حوضش.

* * * * * * *

سؤال 7 :

درباره اختلاف نظر شيخ صدوق (ره) درباره بحث سهو النبي، در سايت ها زياد مانور داده اند. وهابي ها مي گويند كه قدماء علماء شيعه، متأخرين را تكفير مي كنند. چون شيخ صدوق (ره) مي گويد:

إن الغلاة و المفوضة لعنهم الله ينكرون سهو النبي.

كساني سهو النبي را ردّ مي كنند كه از غُلات و مفوضه هستند.

در رابطه با سهو النبي توضيح بفرماييد كه مقصود شيخ صدوق (ره) از آن چيست؟

جواب 7 :

ما قبلاً به صورت مفصل در يكي از شبكه ها در بحث عصمت اين بحث را مطرح كرده ايم. در اينجا دو قضيه سهو النبي و إسهاء النبي مطرح است و فرق است بين سهو و إسهاء. خود شيخ صدوق (ره) معتقد به سهو النبي نيست. چون:

إنما السهو من الشيطان.

حتي خود شيخ صدوق (ره) هم مي فرمايد:

و ليس سهو النبي صلي الله عليه و آله كسهونا، لأن سهوه من الله عز وجل و إنما أسهاه ليعلم أنه بشر مخلوق ... و ليعلم الناس بسهوه حكم السهو متي سهوا و سهونا من الشيطان و ليس للشيطان علي النبي صلي الله عليه و آله و الأئمة صلوات الله عليهم سلطان.

سهو پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) مانند سهو ما نيست و سهو او از طرف خداوند است و خداوند او را به سهو مي اندازد تا نشان بدهد كه او هم بشر است و احكام سهو را هم به ما ياد بدهد و سهو ما از شيطان است و شيطان هيچ تسلطي بر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) و ائمه (عليهم السلام) ندارد.

من لا يحضره الفقيه للشيخ الصدوق، ج 1، ص 360

بعد از مرحوم شيخ صدوق (ره) (متوفاي 381 هجري)، مرحوم شيخ مفيد (ره) (متوفاي 413 هجري) فرمايش شيخ صدوق (ره) در مورد سهو النبي را ردّ كرده است و حتي إسهاء النبي را هم ردّ كرده است. شيخ مفيد (ره) رساله اي نوشته در عدم سهو النبي (صلي الله عليه و آله). هم چنين مرحوم شيخ طوسي (ره) (متوفاي 460 هجري) در كتاب الرسائل العشر، صفحه 97 در اين رابطه نظريه مرحوم شيخ صدوق (ره) را ردّ كرده است. قاضي إبن براج (ره) در كتاب جواهر الفقه، صفحه 248 اين قضيه را ردّ كرده است و مرحوم خواجه نصير الدين طوسي (ره) در كتاب تجريد الإعتقاد، صفحه 213 اين قضيه را ردّ كرده است و علامه حلي (ره) در كتاب الرسالة السعدية، صفحه 75 اين قضيه را ردّ كرده است و علامه مجلسي (ره) مي فرمايد:

إعلم أن الامامية رضي الله عنهم اتفقوا علي عصمة الأئمة عليهم السلام من الذنوب صغيرها و كبيرها، فلا يقع منهم ذنب أصلا لا عمدا و لا نسيانا و لا لخطأ في التأويل و لا للإسهاء من الله سبحانه.

تمام شيعه بر اين عقيده هستند كه ائمه (عليهم السلام) معصوم از گناهان صغيره و كبيره هستند و هيچ گناهي اصلاً از آنها، چه از روي عمد و چه از روي فراموشي، سر نمي زند و نه در تأويل اشتباه مي كنند و خداوند هم آنها را به إسهاء دچار نمي كند.

بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج 25، ص 209

ما نمي گوييم شيخ صدوق (ره) معصوم بوده است، بلكه يك حرفي زده است و دليل بر اين نيست كه اين عقيده تمام شيعه است. چطور اين آقايان سخن اين همه بزرگان شيعه را قبول نمي كنند، ولي فقط سخن شيخ صدوق (ره) را قبول مي كنند؟!

* * * * * * *

سؤال 8 :

1. آقاي قرضاوي به كدام يك از مذاهب أربعه اعتقاد دارد؟

2. در مورد شيعه شدن شيخ عبد الباسط عبد الصمد، قاري مشهور مصري، سال ها پيش مطالبي را بدون سند شنيده ايم كه عبد الباسط به خواب فرزندش آمده و مطالبي را گفته است. در اين مورد هم توضيح بفرماييد.

3. أكثر مردم عربستان سعودي، مالكي هستند يا حنبلي؟

جواب 8 :

1. اگر اشتباه نكنم، ايشان مالكي مذهب هستند. أخيراً هم ايشان كاري به مذهب ندارند و در زير پرچم وهابيت سينه مي زند و هر آنچه كه وهابيت ديكته مي كنند، او هم حرف هاي آنها را مطرح مي كند. در اين جريان أخير هم ايشان فتوا داد كه انقلاب مصر جايز است و آقاي حسني مبارك مرتدّ است و مردم بايد قيام كنند و حتي نسبت به قذافي گفته است كه مهدور الدم است. ولي نسبت به بحرين گفت كه اين فتنه است و بايد سركوب شود و بايد سربازان وهابي بيايند اين شيعيان را به خاك و خون بكشند. اين يك بام و دو هواي ايشان، مورد قبول نيست. البته در اين 7 ، 8 سال أخير، ده ها قضايا شبيه اين از طرف ايشان مطرح شده است.

2. ما هم اين مسئله را شنيده ايم و در روزنامه ها و سايت ها آمده است. اينها همه اش مبتني بر خواب بوده و خواب هم حجت نيست، مگر براي كسي كه خواب را مي بيند يا در خواب، معصوم (عليه السلام) را ببيند؛ چون خواب امام و معصوم، تعبير ندارد و عين همان خواب اتفاق مي افتد و واقعيت دارد.

3. در عربستان سعودي 3 دسته هستند:

يك دسته مالكي هستند و غالباً هم صوفي هستند و تابع آقاي بن علوي مالكي هستند كه چند سال قبل از دنيا رفت و من هم با ايشان كاملاً ارتباط داشتم و الآن هم با آقازاده ايشان ارتباط دارم. اينها در برابر وهابيت ايستاده اند و آقاي بن علوي مالكي هم كتابي بر ردّ وهابيت نوشته است به نام مفاهيم يجب أن تصحح و به خاطر اين كتاب هم آقاي بن باز، حكم اعدام او را صادر كرد. اين كتاب با ارزش است و شنيده ام ترجمه شده است.

يك دسته حنبلي هستند و حدود 30٪ اين حنبلي ها وهابي هستند.

يك دسته هم شيعه هستند كه حدود 30٪ مردم عربستان سعودي را تشكيل مي دهند كه مغفول واقع شده اند و حق زندگي و نفس كشيدن در عربستان سعودي را ندارند. همان طور كه در خود بحرين هم حدود 60٪ تا 70٪ شيعه هستند. ولي اين آقايان محكوم هستند كه بايد زير چكمه هاي وهابيت سركوب شوند.

* * * * * * *

سؤال 9 :

چند وقت پيش، شبكه ظلمت برنامه اي را پخش كرده بود و از نهج البلاغه مطلبي را مطرح كرد كه من نگاه كردم در نامه 30 نهج البلاغه، مبحثي به نام نشانه هاي رحمت إلهي و شرايط استجابت دعا دارد و در آن نامه، مولا علي (عليه السلام) به فرزندش خطاب مي كند و مي گويد «شفيع و واسطه قرار دادن درست نيست». من اين قسمتي را كه ايشان استناد كرده است را براي شما مي خوانم:

بدان! خدايي كه گنج هاي آسمان و زمين در دست اوست، به تو اجازه درخواست داده و اجابت آن را بر عهده گرفته است. تو را فرمان داده كه از او بخواهي تا عطاء كند، درخواست رحمت كني، تا ببخشايد و خداوند بين تو و خودش كسي را قرار نداده تا حجاب و فاصله ايجاد كند و تو را مجبور نساخته كه به شفيع و واسطه اي پناه ببري.

اين را از ترجمه نهج البلاغه محمد دشتي من خواندم. براي من سؤال مطرح است كه آيا مولا علي (عليه السلام) اين را براي فرزندشان گفته است كه چون فرزندش نيازي به واسطه ندارد و خودش واسطه فيض ديگران است يا بايد ما هم از اين استنباط كنيم كه ما هم واسطه و شفيع نخواهيم؟

جواب 9 :

بله، من هم آن شب همين برنامه را ديدم كه ايشان خيلي مانور مي داد. أمير المؤمنين (عليه السلام) در نامه 31 نهج البلاغه به فرزندش امام حسن (عليه السلام) مي فرمايد:

و اعلم أن الذي بيده خزائن السماوات و الأرض قد أذن لك في الدعاء و تكفل لك بالإجابة و أمرك أن تسأله ليعطيك و تسترحمه ليرحمك و لم يجعل بينك و بينه من يحجبه عنك و لم يلجئك إلي من يشفع لك إليه و لم يمنعك إن أسأت من التوبة.

بدان! خدايي كه گنج هاي آسمان و زمين در دست اوست، به تو اجازه درخواست داده و اجابت آن را به عهده گرفته است. تو را فرمان داده كه از او بخواهي تا عطا كند، درخواست رحمت كني تا ببخشايد و خداوند بين تو و خودش كسي را قرار نداده تا حجاب و فاصله ايجاد كند و تو را مجبور نساخته كه به شفيع و واسطه اي پناه ببري و در صورت ارتكاب گناه، در توبه را مسدود نكرده است.

آنها يك احكامي دارند كه عمومي نيست و خودشان شفيع أمت هستند. اينكه حضرت فرمود:

لم يجعل بينك و بينه من يحجبه عنك.

فرمايش درستي است و خداوند كسي را بين خودش و بندگانش به عنوان حجاب قرار نداده است. ائمه (عليهم السلام) واسطه هستند و حجاب نيستند. اين كه مي فرمايد:

لم يلجئك إلي من يشفع لك إليه.

تو را مجبور نساخته كه به شفيع و واسطه اي پناه ببري.

خداوند مجبور نكرده كه حتما سراغ شفيع برويد؛ درگاه إلهي به روي همه باز است. خداوند مي فرمايد:

ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ

سوره غافر / آيه 60

رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوَالِدَيَّ

سوره إبراهيم / آيه 41

فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ

سوره بقره / آيه 186

درگاه إلهي باز است و ما مي توانيم خيلي راحت و با خيالي آسوده، نيمه شب برخيزيم و مستقيماً با خداوند راز و نياز كنيم و از او حاجت بخواهيم. اين طور نيست كه بدون واسطه قرار دادن، درگاه إلهي به روي ما بسته باشد. بعضي از افراد هستند كه احساس دوري و شرم مي كنند و احساس مي كنند كه زيادي گناه، آنها را نزد خداوند بي آبرو كرده است و به دنبال شخصي با آبرو مي گردند.

شفاعت در قرآن

آيه اول:

فرمايش أمير المؤمنين (عليه السلام) بالاتر از قرآن نيست كه مي فرمايد:

مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ

كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟

سوره بقره / آيه 255

آيه دوم:

اين خيلي واضح و روشن است. هم چنين در آيه 3 سوره يونس مي فرمايد:

مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ

هيچ شفاعت كننده اي جز به اذن او وجود ندارد.

قبل از اين كه خداوند اجازه بدهد يك شفيعي را كه مأذون از طرف خداوند عالم نباشد، از او هيچ كاري ساخته نيست.

آيه سوم:

حتي قرآن مي فرمايد:

وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَ يَرْضَي

و چه بسيار فرشتگاني كه در آسمان ها هستند و شفاعت آنها سودي نمي بخشد، مگر بعد از آن كه خدا براي هر كس بخواهد و راضي باشد، اجازه (شفاعت) دهد.

سور نجم / آيه 26

آيه چهارم:

وَ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ

هيچ شفاعتي نزد او سودي ندارد، جز براي كساني كه اذن داده است.

سوره سبأ / آيه 23

شرايط شفاعت در قرآن

آيه اول:

خداوند شرايط شفاعت را هم در آيه 87 سوره مريم بيان فرموده است:

لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْدا

آنها هرگز مالك شفاعت نيستند، مگر كسي كه نزد خداوند رحمان عهد و پيماني دارد.

آيه دوم:

در آيه 109 سوره طه هم مي فرمايد:

يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا

در آن روز شفاعت (هيچ كس) سودي نمي بخشد، جز كسي كه خداوند رحمان به او اجازه داده و از گفتار او راضي است .

آيه سوم:

در آيه 41 و 42 سوره دخان هم مي فرمايد:

يَوْمَ لَا يُغْنِي مَوْلًي عَنْ مَوْلًي شَيْئًا وَ لَا هُمْ يُنْصَرُونَ / إِلَّا مَنْ رَحِمَ اللَّهُ

روزي كه هيچ دوستي كمترين كمكي به دوستش نمي كند و از هيچ سو ياري نمي شوند / مگر كسي كه خدا او را مورد رحمت قرار داده است.

سوره دخان / آيه 42ـ41

اين طور نيست كه هر كسي از راه رسيد، خداوند به او مقام شفاعت بدهد و يا هر كسي كه هر گناهي را مرتكب شده است، مورد شفاعت قرار بگيرد. هم خود شفاعت كنندگان شرايطي دارند و هم خود شفاعت شوندگان.

* * * * * * *

سؤال 10 :

من از شما راهنمايي مي خواستم. قرآن هر چه را كه گفته است، من انجام مي دهم؛ قرآن مي خوانم، نماز مي خوانم، به پدر و مادرم نيكي مي كنم و احترام آنها را نگه مي دارم و مداحي هم مي كنم. ولي هر جا مي روم، كار من درست نمي شود. زندگي كلاً عليه من است؛ از اول جواني تا به حال كه 30 سال دارم. از همه چيز شكست خوردم و در شغلم شكست خوردم و در ازدواجم شكست خوردم و در منزل شكست خوردم و از پدر و مادرم شكست خوردم و از خواهر و برادرم شكست خوردم. مرا راهنمايي بكنيد كه چه كار كنم؟

جواب 10 :

امور به دست خداوند است. خداوند كارهايي را كه براي بنده صلاح مي داند، انجام مي دهد. ما نبايد اعتراضي به تقدير خداوند بكنيم. ما موظفيم از گناهان إستغفار كنيم و اگر مشكلاتي براي ما پيش مي آيد، بايد مطالعه اي در زندگي خودمان داشته باشيم. چون قرآن مي فرمايد:

وَ مَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُو عَنْ كَثِيرٍ

هر مصيبتي به شما رسد، به خاطر اعمالي است كه انجام داده ايد و خداوند بسياري را نيز عفو مي كند.

سوره شوري / آيه 30

ما مقداري نسبت به گناهاني كه انجام مي دهيم ـ گناهان كبيره يا صغيره، گناهان عملي يا قلبي (مانند بخل و حسادت) و بد كردن نسبت به پدر و مادر و زن و بچه و دوست و همسايه ـ بايد مراقب باشيم، چون بايد تاوانش را بپردازيم. ما موظف هستيم از گناهان إستغفار كنيم و واجبات إلهي را انجام بدهيم و از محرمات اجتناب كنيم و بعد هم كارمان را به خداوند واگذار كنيم. به نظر من، چيزي براي دفع بلايا، بهتر از صدقه دادن نيست. اگر به آيات و روايات مراجعه كنيد، همين مطلب را مي يابيد كه صدقه، بهترين دفع كننده بلايا است. در روايت داريم كه «يك بلاي حتمي، بالاي سر بنده قرار مي گيرد و قرار است تا لحظاتي ديگر نازل شود، وقتي اين بنده صدقه مي دهد، اين بلاي حتمي از او برطرف مي شود».

آيت الله كشميري (ره) كه از أولياء الله و أوتاد بود و چون حدود 11 سال با ايشان مراوده داشتم، از ايشان كرامات زيادي ديده ام، به من مي گفت:

اگر مي خواهيد صدقه بدهيد، اين گونه صدقه بدهيد: صدقه را 3 قسمت كنيد و يك قسمت را به نيت سلامتي امام زمان (عليه السلام) بدهيد و يك قسمت را به نيت هديه به روح تمام شهداء (از حضرت هابيل (عليه السلام) تا روز قيامت) بدهيد و يك قسمت را به نيت دفع بلايا و رفع گرفتاري از خود و خانواده خود بدهيد.

ايشان به من مي گفت:

هر روز 174 مرتبه بگوييد: «أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ (سوره زمر / آيه 36)».

از ايشان سؤال كردم:

بهترين و مجرب ترين دعا كه از آن نتيجه گرفته ايد چيست؟

فرمود:

بهترين دعا براي گرفتن حاجت، دعاي توسل است و بهتر از دعاي توسل، ختمي نديده ام.

إن شاء الله خداوند مشكل شما و ديگر عزيزان را حلّ كند.

ما بارها گفته ايم كه براي رفع گرفتاري ها، چيزي بهتر از إستغفار نيست و قرآن مي فرمايد:

اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا

از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد، سپس به سوي او باز گرديد تا (باران) آسمان را پي در پي بر شما بفرستد.

سوره هود / آيه 52

البته اگر كسي أهل نماز نيست و فقط إستغفار كند، قطعاً نيتجه اي نخواهد گرفت. يكي از چيزهايي كه روزي را زياد مي كند، نماز اول وقت و با حضور قلب است و به تجربه هم ثابت شده است. هم چنين نماز شب خواندن، باعث وسعت در روزي است. در روايت هم آمده است:

كذب من زعم أنه يصلي بالليل و هو يجوع.

دروغ مي گويد كسي كه نماز شب مي خواند و گرسنه مي ماند.

وسائل الشيعة (چاپ آل البيت) للحر العاملي، ج 5، ص 277 ـ من لا يحضره الفقيه للشيخ الصدوق، ج 1، ص 474 ـ تهذيب الأحكام للشيخ الطوسي، ج 2، ص 121

خداوند إن شاء الله مشكلات همه عزيزاني كه گرفتار هستند را برطرف كند.

* * * * * * *

سؤال 11 :

چرا خانه كعبه با پارچه سياه مزيّن شده است؟

جواب 11 :

ما علت آن را نمي دانيم. شايد به خاطر اين باشد كه نماد خوبي است و از يك پارچه مخمل خاصي استفاده كرده اند. در خود عربستان سعودي، كارخانه بافندگي مخصوصي است و تعدادي از افراد براي بافتن پرده كعبه به آنجا مي آيند و خيلي هم پيچيده است و در طول يك سال، اين پرده را مي بافند تا اين كه اول سال جديد بيايد و آن پارچه قبلي را تعويض مي كنند و تكه تكه مي كنند و پارچه جديد را نصب مي كنند. يكي از توفيقاتي كه ما داشتيم در محضر حضرت آيت الله العظمي سبحاني اين بود بود كه در سال 1383 رفتيم با رئيس توليت مكه مكرمه ديدار كرديم و ايشان هم تكه هايي از پرده كعبه را به بنده و حضرت آيت الله العظمي سبحاني هديه دادند.

* * * * * * *

سؤال 12 :

1. مي گويند كه امام صادق (عليه السلام) بعد از نماز، 4 مرد به نام هاي أبو بكر و عمر و عثمان و معاويه و 4 زن به نام هاي عايشه و هنده و أم حكم و حفصه را لعنت مي كردند. آيا اين روايت در كتاب هاي شيعه آمده است؟

2. در مورد فرقه كيسانيه و حنفيه، آيا مختار هم نقشي در تشكيل اين فرقه داشته است؟ مي گويند كه مختار مردم را دعوت به امامت محمد حنفيه مي كرده است؟

جواب 12 :

1. در كتاب كافي، جلد 3، صفحه 342 روايتي ضعيف در اين زمينه آمده است. در تهذيب الأحكام، جلد 2، صفحه 321 هم هم چنين روايتي نقل شده است. اين كه روايت صحيح است يا نه؟ بحث ديگري است.

2. اينها همه از دروغ هايي است كه آقايان وهابيت و آل زبير و طرفداران آنها نسبت به مختار درآورده اند. تنها جرم مختار اين بود كه موظف بود از امام سجاد (عليه السلام) يا از محمد حنفيه إذن ويژه بگيرد. البته رفت و آنها هم إذن ندادند و آنچه كه در فيلم يا در بعضي از تواريخ آمده است، ايشان استناد مي كند كه مأذون از طرف آنهاست. البته مي توان از اطلاقات فرمايش آنها استفاده كرد كه آنها إذن داده اند. وگرنه عمل مختار، مورد رضايت أهل بيت (عليهم السلام) بوده است و در طول اين سال ها، خاري بر گلوي آل زبير و بني أميه بوده است. به جاي اين كه مصعب بن زبير برود با مروان خبيث بجنگد كه اين همه مشكلات جهان اسلام زير سر او بود، آمد به مختار جنگيد و مختار را به شهادت رساند و متأسفانه يكي از جنايات بزرگي كه آل زبير انجام دادند، سركوب كردن قيام مختار و به شهادت رساندن مختار بود. نتيجه هم اين شد كه بني أميه و حجاج بن يوسف ثقفي آمد و همه اينها را تار و مار كرد و رفت.

* * * * * * *

سؤال 13 :

آقاي أللهياري درباره حديث «كل راية ترفع قبل قيام القائم» زياد صحبت مي كنند. نظر شما در اين مورد چيست؟

جواب 13 :

اين روايت ضعيف است و از نظر سندي هم قابل قبول نيست و در برابرش ده ها روايت وجود دارد و در خطبه سوم نهج البلاغه هم أمير المؤمنين (عليه السلام) مي فرمايد:

أما و الذي فلق الحبة و برأ النسمة! لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما أخذ الله علي العلماء أن لا يقاروا علي كظة ظالم و لا سغب مظلوم، لألقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكأس أولها.

سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و جان را آفريد! اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود و ياران حجّت را بر من تمام نمي كردند و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم بارگي ستمگران و گرسنگي مظلومان سكوت نكنند ... .

يعني خداوند از علماء عهد گرفته است كه در برابر ظالم ساكت ننشينند و در برابر مظلوم آرام ننشينند؛ اين بهترين دليل است. وظيفه مراجع عظام تقليد، إقامه و تأسيس حكومت و إقامه عدل است و يكي از وظائف مرجعيت، إجراء حدود است. اگر مرجع تقليد، مبسوط اليد نباشد، در كجا بايد إجراء حدود كند؟

اينها حرف هاي چرندي است كه يك سري افرادي كه افكارشان تحت الإجاره سازمان جاسوسي غرب است، اين مطالب را مطرح مي كنند. اين بحث هم كه آيا ولايت فقيه، مطلقه است يا نه؟ و آيا دليلي دارد يا نه؟ بحث ديگري است. ولي اگر ما بياييم در برابر ظلم ظالم و اين همه مظلوم ساكت بنشينيم و هيچ قيامي نكنيم، اين تفكرات، تفكرات شيطاني است و اين آقايان نه بحث رجال را خوانده اند و نه حديث شناس هستند و مطلبي را از اين طرف و آن طرف پيدا مي كنند و مي آيند مطرح مي كنند. اگر بنا باشد به اين روايت استناد كنيم، تمام أدله اي كه آقايان مراجع عظام تقليد براي اثبات مرجعيت و جواز تقليد آورده اند، با اين روايت يكي هستند. اگر ما اين روايت را ملاك قرار دهيم، بايد تمام أدله اي كه براي اثبات مرجعيت و ولايت عامه مراجع عظام تقليد از طرف ائمه (عليهم السلام) و جواز تقليد آمده، بايد همه اينها را كنار بگذاريم و برويم اخباري شويم. اينها حرف هاي اخباري هاست و خداوند آنها را ذليل كرده و ذليل تر هم خواهد كرد إن شاء الله.

* * * * * * *

سؤال 14 :

1. يكي از چيزهايي كه به نظر من در شيعه زياد درباره آن صحبت نمي شود، پيرامون زندگي أم كلثوم (سلام الله عليها) فرزند أمير المؤمنين (عليه السلام) است و در بعضي از اقوال آمده است كه أمير المؤمنين (عليه السلام) ايشان را به نكاح عمر بن خطاب درآورد و آقاي رسولي محلاتي كه كتابي در خصوص زندگي حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) دارد، مي فرمايد:

عمر، أم كلثوم را از أمير المؤمنين (عليه السلام) خواستگاري كرد و حضرت در إبتداء ممانعت كرد و عمر تهديد كرد و جناب إبن عباس هم با حضرت صحبت كرد و گفت صلاح همين است و حضرت هم قبول كرد و بعد از فوت عمر هم أم كلثوم به خانه أمير المؤمنين (عليه السلام) آمد.

يك نقدي هم شنبدم كه حضرت آيت الله العظمي سبحاني در مقاله اي، اين قضيه را قبول نكرده است. لطفاً در مورد اين ابهامات در زندگي أم كلثوم (سلام الله عليها) از شيعه و سني توضيح بفرماييد.

2. آيا أمير المؤمنين (عليه السلام) فرزنداني به اسم أبو بكر و عمر داشته است يا كذب است كه اين آقايان ادعا مي كنند هم چنين فرزنداني بوده است و در كربلاء هم شهيد شده اند؟

جواب 14 :

1. ما در اين باره به صورت مفصل جواب داده ايم.

نكته اول: حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) دختري به نام أم كلثوم نداشت

بعضي از علماء أهل سنت هم مي گويند كه حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) دختري به نام أم كلثوم نداشته است.

سبل الهدي و الرشاد، ج 11، ص 288 ـ حاشيه قليوبي بر جلال الدين سيوطي، ج 3، ص 236

از علماء شيعه هم آقاي رضي الدين حلي (ره) در العدد القوية، صفحه 242 همين عقيده را دارد. خود حضرت آيت الله العظمي مرعشي نجفي (ره) هم در شرح احقاق الحق، جلد 30، صفحه 172 همين عقيده را دارد.

نكته دوم: أم كلثوم كه همسر عمر شد، دختر أبو بكر بود

برخي معقدند آن أم كلثومي كه همسر عمر شد، دختر أبو بكر بود كه در خانه حضرت علي (عليه السلام) بزرگ شده بود؛ از أسماء بنت عميس يا بنت خارجه بوده است.

تهذيب الأسماء و اللغات للنووي، ج 2، ص 630

نكته سوم: اين ازدواج با زور و اجبار بوده است

در كتاب كافي، جلد 5، صفحه 346 آمده است كه اين ازدواج، حتي اگر دختر أبو بكر هم باشد، به زور و اجبار صورت گرفته است و عمر گفت:

اگر اين دختر را به من ندهيد، دو شاهد دروغين درست مي كنم كه حضرت علي (عليه السلام) دزدي كرده و دستش را قطع مي كنم.

در روايات ديگري هم آمده است كه امام صادق (عليه السلام) فرمود:

ذلك فرج غصبناه.

اين ناموس را از ما به زور گرفتند.

الكافي للشيخ الكليني، ج 5، ص 346

البته بزرگان أهل سنت هم همين عقيده را دارند.

المعجم الكبير للطبراني، ج 3، ص 45 ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهيثمي، ج 4، ص 272

نكته چهارم: عمر سابقه ازدواج اجباري را داشته است

البته اين ازدواجِ به زور، از جناب عمر بن خطاب بعيد نيست و در گذشته هم مواردي بوده كه ازدواج هايي را به زور انجام داده است. اين قضيه در كتاب هاي أهل سنت هم آمده است. آقاي إبن سعد (متوفاي 230 هجري) در كتاب خود الطبقات الكبري آورده است و مي گويد:

أن عاتكة بنت زيد كانت تحت عبد الله بن أبي بكر فمات عنها و اشترط عليها أن لا تزوج بعده فتبتلت و جعلت لا تزوج و جعل الرجال يخطبونها و جعلت تأبي، فقال عمر لوليها: اذكرني لها، فذكره لها، فأبت عمر أيضا، فقال عمر: زوجنيها، فزوجه إياها، فأتاها عمر، فدخل عليها، فعاركها حتي غلبها علي نفسها فنكحها، فلما فرغ قال: أف أف أف أفف بها.

عاتكه بنت زيد، شوهرش مرده بود و شوهر نمي كرد و هر كس به خواستگاري او مي آمد، جواب منفي مي داد. عمر به پدر عاتكه گفت: او را به عقد من درآور. پدر عاتكه رفت و با او صحبت كرد و آمد به عمر گفت: به تو هم جواب منفي داد. عمر گفت: تو عقد او را با من بخوان. عمر به زور عاتكه را گرفت و وارد حجله شد و با او آميزش كرد و وقتي كار تمام شد، عمر گفت: أف أف أف بر آن دختر.

2. نكته اول: بله

بله، فرزنداني به نام هاي أبو بكر و عمر و عثمان داشته است.

نكته دوم: علت نامگذاري

خود أمير المؤمنين (عليه السلام) هم مي فرمايد:

من نام پسرم را عثمان گذاشتم، به خاطر علاقه اي كه به عثمان بن مظعون داشتم.

ولي اين آقايان مي گويند حضرت علي (عليه السلام) دروغ مي گويد و به خاطر علاقه اش به عثمان بن عفان بوده است.

أبو بكر هم اسم نيست، كنيه است و كنيه را بعدها مردم روي شخص مي گذارند. مثلاً بچه اي دارد به نام بكر و مردم به او مي گويند أبو بكر و به أمير المؤمنين (عليه السلام) مي گويند أبا الحسن، به خاطر اين كه نام فرزندش حسن بود.

در مورد عمر هم خود آقايان أهل سنت مي گويند خليفه دوم اين نام را بر فرزند أمير المؤمنين (عليه السلام) گذاشته است.

نكته سوم: اين اسامي، اسامي رايج در آن زمان بود

در كتاب الإصابة في تمييز الصحابة إبن حجر عسقلاني و الإستيعاب في معرفة الأصحاب إبن عبد البر و أسد الغابة في معرفة الصحابة إبن أثير جزري را نگاه كنيد كه ما صدها صحابي داريم كه نام آنها أبو بكر و عثمان و عمر و شمر و معاويه و يزيد بوده است. آيا كسي كه نام فرزندش را شمر و يزيد گذاشته است، به خاطر علاقه اي بود كه به شمر و يزيد داشت؟ خير، اين اسامي، اسامي رايج و مصطلح در آن زمان بوده است.

نكته چهارم: بايد علاقه متقابل ميان أمير المؤمنين (عليه السلام) و خلفاء باشد

بر فرض أمير المؤمنين (عليه السلام) به خاطر ايجاد وحدت، نام فرزندانش را أبو بكر و عمر و عثمان گذاشته است. پس چرا آقاي عمر، نام يكي از فرزندانش را حسن و حسين نگذاشت؟ چرا آقاي أبو بكر و عثمان، نام يكي از فرزندان خود را حسن و حسين نگذاشتند؟

چه خوش بي مهرباني از دو سر بي كه يك سر مهرباني درد سر بي

* * * * * * *

سؤال 15 :

در مورد جمع بين دو نماز توضيح بفرماييد. امروز يكي از شيعيان با يك نفر از أهل سنت بحث مي كرد و ما به ايشان مي گفتيم كه رسول الله (صلي الله عليه و آله) كه به عنوان اسوه در قرآن آمده است، هميشه نمازشان را در اول وقت مي خواندند و هيچ وقت به آخر وقت نمي انداختند. بعد هم من روايتي را از صحيح مسلم خواندم كه از إبن عباس نقل شده كه در جايي كه نه جنگ بوده و نه باراني بوده، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) نماز ظهر و عصر را به صورت جمع خواندند. ايشان استدلال كردند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) نماز ظهر خود را به تأخير انداختند تا به نماز عصر متصل شود. من هم گفتم كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) كه الگوي حسنه است، به ما سفارش كرده است كه نماز را در اول وقت بخوانيم و خودشان بدون دليل آن را به تأخير نمي اندازند. در اين مورد توضيح بفرماييد.

جواب 15 :

اين خيلي واضح و روشن است. در صحيح مسلم، جلد 2، صفحه 152، حديث 1520 از إبن عباس نقل شده است:

إن رسول الله (صلي الله عليه و سلم) صلي بالمدينة سبعا و ثمانيا، الظهر و العصر و المغرب و العشاء.

رسول الله (صلي الله عليه و سلم) در مدينه بودند و نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشاء را پشت سر هم مي خواندند.

در هيچ جا هم نيامده است كه بگويد به تأخير انداخته است. اينها مطالبي است كه اين حضرات از خودشان درآورده اند تا بتوانند عليه شيعه هجمه كنند. در مورد اين كه هوا باراني بوده است هم در صحيح مسلم، جلد 2، صفحه 151، حديث 1513 آمده است:

صلي رسول الله (صلي الله عليه و سلم) الظهر و العصر جميعا و المغرب و العشاء جميعا في غير خوف و لا سفر.

در صحيح مسلم، جلد 2، صفحه 151، حديث 1515 هم آمده است:

صلي رسول الله صلي الله عليه و سلم الظهر و العصر جميعا بالمدينة في غير خوف و لا سفر ... فقال سألت إبن عباس كما سألتني فقال: أراد أن لا يخرج أحدا من أمته.

رسول الله (صلي الله عليه و سلم) نماز ظهر و عصر را با هم در مدينه خواند، با اين كه نه ترس و اضطراري بود و نه در سفر بود. از إبن عباس علت اين كار رسول الله (صلي الله عليه و سلم) را پرسيدم و گفت: به خاطر اين بود كه امتش مشكل و سختي نداشته باشند.

يكي از مسائلي كه باعث شده يك سري از جوانان از نماز خواندن پرهيز كنند، اين است كه در ظهر بايد نماز بخوانند و در عصر بايد درس و كارشان را رها كنند و مشغول نماز شوند و در مغرب نماز بخوانند و چند ساعت بعد باز هم بايد نماز عشاء را بخوانند. همين قضيه چقدر ضرر اقتصادي به مردم مي زند. كارهاي تجاري مردم و بحث هاي علمي و تدريس بايد تعطيل شود تا مشغول نماز خواندن شوند.

* * * * * * *

* * * * * * *

* * * * * * *

««« والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته »»»





Share
1 | رستم | , ایران | ٠٣:٣٥ - ١٧ خرداد ١٣٩١ |
سلام به آقاي روتوش تو اول بايد بفهمي جرات مطلب گذاري را پيدا کني بعد سايت باز کني من بيش از 30 مطلب گذارده ام که هيچ کدام اسم نداشت و شما همه را روتوش و بلکه حذف ميکنيد از بس جرات ايت الله پنبه ايي تون زياده برين خواهشا ابروي معصومين رو نبرين خدا روزيتون رو جاي ديگه حواله کنه و چرا اسامي را در ليست سياه تون قرار ميدين که مطالبشون به طور خود کار حذف بشه البته از شما بعيد هم نيست چون از هيچ ترسويي بعيد نيست
   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English