بخش دوم: شبهاتي پيرامون عقيده شيعه در رابطه با امامت

مقدمه‌اي پيرامون امامت

مفهوم امامت

شكي نيست كه دوام، استمرار و بقاء اديان آسماني گذشته كه يكي پس از ديگري آمده‌اند مرهون تلاش و كوشش مستمر و متصل انبياي الاهي است؛ بزرگواراني كه با تحمل مسؤليت الاهي، رسالت خويش را ادا نموده‌اند؛ اما رسالتي كه در دين مبين اسلام بوده است بزرگ‌ترين و مهم‌ترين آنها بوده و به سبب خاتميت آن، خداوند سبحان اراده نموده تا اين دين تا روز قيامت و انتهاي حيات بشريت استمرار، دوام و بقا داشته باشد و تمامي اديان سابق با آمدن اين دين منسوخ گردد. بديهي است، مضمون و هدف چنين رسالتي در واقع و طبيعت آن طولاني‌تر از عمر رسول و پيامبر آن باشد، از اين‌رو لازم است تا ضمانتي براي استمرار و بقاء آن وجود داشته باشد؛ چنان‌كه با بعثت پيامبران يكي پس از ديگري چنين ضمانتي براي ادامه و استمرار رسالت‌هاي پيشين به وجود مي‌آمد و مايه ادامه و حفظ آنها مي‌گرديد.

از همين‌جا اهميت امامت براي تحقق اين هدف و غرض والا و مهم شكل مي‌گيرد و بايد خداوند افرادي را براي سرپرستي و توليت اين مهم در نظر گيرد كه همان ائمه عليهم‌السلام مي‌باشند.

با نظر به اتفاقات و رويداد‌هاي سياسي كه در تاريخ و سرگذشت جامعه اسلامي به وقوع پيوست و نتيجه آن دور شدن امامان از سرپرستي و امامت جامعه به نحو تام و كامل آن گرديد، اين مفهوم دچار تشويش و غموض‌هايي گرديد كه نتيجه آن توجه ذهن عموم مسلمانان با محدوديت و ضيق‌تر گرديدن مفهوم امامت و انحصار آن به برخي از احكام حكومتي و عزل و نصب‌ها گرديد؛ در حالي كه اين برداشت بسيار متفاوت با معنا و مفهوم حقيقي آن بود كه قرآن و سنت حقيقي پيامبر اكرم، آن را تعريف و ترسيم نموده بودند و شأن امامت را ـ چنان‌كه به زودي توضيح خواهيم داد ـ بسيار بالا و بلند مرتبه‌تر از مسأله حكومت و در عين حال حكومت را نيز يكي از شؤون امامت دانسته بودند.

از اين‌رو بر ماست تا ذهن‌ها را از مفهومي كه همراه با امامت گشته و از آن مفهومي ديگر ساخته و براي حقيقت امامت رسوباتي در تاريخ برجاي گذارده عاري ساخته و توضيحاتي را در اين راستا ارائه نماييم.

معناي لغوي امامت:

كلمه امام به خودي خود و از نظر لغوي، در خود معنا و مفهوم مقدسي به همراه ندارد؛ از اين منظر امام به هر كسي گفته مي‌شود كه به او اقتدا گرديده و مورد تبعيت قرار ‌گيرد؛ اعم از آن كه وي شخصي عادل و يا غير عادل باشد. راغب در مفردات گفته است:

«الإمام: المؤتم به إنساناً؛ كأن يقتدى بقوله أو فعله، أو كتاباً أو غير ذلك، محقاً كان أو مبطلاً، وجمعه أئمة»([1]).

(امام: كسي است كه انسان به قول، فعل، كتاب و يا ديگر موارد او  اقتدا مي‌كند؛ اعم از آن كه امام بر حق باشد و يا بر باطل و جمع امام ائمه مي‌‌باشد.)

و در صحاح آمده:

«الإمام: الذي يقتدى به، وجمعه أئمة»([2]).

(امام: كسي است كه به او اقتدا مي‌شود و جمع امام ائمه است.)

معناي اصطلاحي امامت:

مسلمانان با جميع گرايش‌هاي مذهبي خود بر معنا و مفهوم عام امامت، اتفاق نظر داشته و آن را رياست و رهبري تمام جامعه اسلامي مي‌دانند و تنها اختلافي كه هست در حيطه شؤون و اختيارات امام است.

ابن ميثم بحراني (متوفاي 699هـ) گفته است:

«الإمامة: رئاسة عامة لشخص من الناس في أمور الدين والدنيا»([3]).

(امامت: عبارت است از رياست تمام جامعه براي شخصي از مردم در امور دين و دنياي آنها.)

محقق حلي (متوفاي 676هـ) گفته است:

«الإمامة رئاسة عامة لشخص من الأشخاص بحق الأصل لا نيابة عن غير هو في دار التكليف»([4]).

(امامت: رياست تمام جامعه براي شخصي از اشخاص جامعه اسلامي، به شكل اصلي و نه نيابتي از سوي هر كسي است كه مكلف به تكليف مي‌باشد.)

تفتازاني (متوفاي 791هـ) گفته است:

«الإمامة رئاسة عامة من أمر الدين والدنيا خلافة عن النبي صلى الله عليه وسلم»([5]).

(امامت: عبارت است از رياست تمامي جامعه اسلامي در امور دين و دنياي آنان به عنوان جانشين رسول خدا صلّي الله عليه وآله.)

با وجود اتفاق نظري كه در معنا و مفهوم امامت در كلمات و تعابير علماي دو مذهب شيعه و سني وجود دارد اما در مراد و مقصود از امامت نزد اهل سنت اختلاف نظر وجود دارد.

از اين‌رو مناسب است تا معناى رياست عامه و رهبري جامعه اسلامي كه در تعريف امامت اخذ شده را توضيح داده تا در پرتو آن، علت اختلاف در مراد و منظور از امامت نزد هر دو فرقه مشخص گردد؛ چرا كه رهبري و رياست جامعه اسلامي در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله متعلق به خود آن حضرت بوده و او خود اين مسؤليت مهم و خطير را بر عهده داشته و به عنوان مبلغ و مبيّن احكام شرعي، حافظ و نگهبان شريعت و اسوه و الگوي تمام مسلمانان و قاضي و حاكمي عادل و منصف در مشاجرات و نزاع‌هاي روي‌داده در ميان آنها بوده است.

اين قبيل وظايف و مسؤليت‌هاي مهم كه رسول خدا صلي الله عليه وآله خود متكفل انجام آن بوده از ضرورت‌هايي به شمار مي‌رود كه لازمه دوام و استمرار رسالت خاتم براي پس از وفات آن حضرت مي‌باشد؛ از اين‌رو لازم است تا شخصي كه واجد صفات استثنائي مي‌باشد بر اين منصب تكيه زده و قدرتي را كه آن بزرگوار در تصدي اين مسؤليت‌ها داشته را دارا باشد و تنها فرقي كه با رسول خدا صلي الله عليه وآله دارد در وحي و ارتباط مستقيم با عالم ملكوت است كه اين ويژگي با ارتحال رسول خدا صلي الله عليه وآله منقطع گرديده است. پس چنين شخصي عهده‌دار مسؤوليت تطبيق احكامي را دارد كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله به شكل كلي بيان فرموده و بيان جزئيات و احكام خاص آن را بر عهده شخصي گذارده كه به دور از هر‌گونه خطا و اشتباهي اقدام به حفاظت و حراست از شريعت نمايد.

بدين شكل ضرورت اتصاف امام به مقام عصمت و آراسته بودن وي به بالاترين درجات علم و دانش و آگاهي از اسرار و رموز الاهي روشن مي‌گردد.

معنايي كه بيان شد مقصود شيعه از مفهوم امامت است و به همين سبب آن را به رياست و رهبري عمومي جامعه اسلامي تعريف مي‌نمايد؛ يعني در همان حدّ و اندازه رياست و رهبري كه رسول خدا صلي الله عليه وآله بر عهده داشت؛ البته با رعايت و در نظر داشت تفاوت‌هايي كه در دو مقوله نبوت و امامت وجود دارد.

از اين‌رو بايسته است تا از عالم بالا در تعيين متولى و مسؤل تصدي اين منصب مهم دخالت صورت گيرد؛ به همان شكل كه در تعيين پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله به خاطر عجز امت از درك ويژگي‌هاي لازم براي تصدي چنين مسؤليتي از سوي شخصي لايق براي اين منصب دخالت صورت گرفته است. از اين‌رو مي‌بينيم كه در قرآن كريم اين حقيقت را بيان نموده و امام را شخصي برگزيده و منتخب از سوي خداوند متعال و صاحب عهدي الاهي دانسته است.

انتخاب امام، حقيقتي قرآني:

معناي لغوي و عرفي «اصطفاء» همان انتخاب و اختيار نمودن شخصي مي‌باشد. فراهيدي در اين‌باره گفته است:

«الصفو نقيض الكدر، وصفوة كل شيء خالصة وخيره... والاصطفاء: الاختيار، افتعال من الصفوة، ومنه النبي المصطفى، والأنبياء المصطفون»([6]).

(صاف، نقيض كدر مي‌باشد و صافِ هر چيزي، خالص و خوب آن مي‌باشد... اصطفاء: باب افتعال از صفوه، به معناي انتخاب و اختيار مي‌باشد و از همين باب گفته مي‌شود: «نبي مصطفى» (پيامبر منتخب) و «انبياء مصطفون» (پيامبران برگزيده))

راغب در مفردات گفته است:

«الاصطفاء: تناول صفو الشيء، كما أن الاختيار: تناول خيره، والاجتباء: تناول جبايته. واصطفاء الله بعض عباده قد يكون بإيجاده تعالى إياه صافياً عن الشوب الموجود في غيره... قال تعالى: {الله يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً وَمِنَ النَّاسِ} ... واصطفيت كذا على كذا أي اخترت»([7]).

(اصطفاء: دستيابي به خالص هر چيزي است؛ چنان‌كه اختيار: به معناي دستيابي به خوب و نيكوي آن و اجتباء: دستيابي به خالص هر چيزي است و برانگيختن خداوند نسبت به برخي از بندگان، گاهي با صاف و خالص نمودن آن شخص از هرگونه ناخالصي و غيره مي‌باشد... چنان‌كه فرموده است: «خداوند از فرشتگان رسولانى برمى‏گزيند، و همچنين نسبت به عمل مردم خداوند شنوا و بيناست!...» و چيزي را اين‌چنين برانگيختم: يعني آن را چنين اختيار نمودم.)

قرآن در استعمالات خود و مراد و منظورش از اصطفاء از حد معناى لغوي تجاوز نكرده است. قرآن از اين مفهوم در آيات متعددي سخن گفته است:

«إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ»([8]).

(خداوند، آدم، نوح، آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد.)

و نيز فرموده است:

«اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلاَئِكَةِ رُسُلاً وَمِنَ النَّاسِ»([9]).

(خداوند از فرشتگان رسولانى برمى‏گزيند، و همچنين نسبت به عمل مردم، شنوا و بيناست!)

و نيز فرموده است:

«وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ»([10]).

(ما او را در اين جهان برگزيديم و او در جهان ديگر، از صالحان است.)

و نيز فرموده است:

«وَإِنَّهُمْ عِندَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيَارِ»([11]).

(و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند!)

پس اصطفاء، عمل اختيار و انتخاب گروهي از نخبگان از خلق است كه حائز كمالاتي شده‌‌اند كه ديگران به آن دست نيافته‌اند، آنها پاك و پاكيزه گرديده‌اند و به همين سبب بر ديگران فضيلت يافته و به عنوان اسوه و الگوي بشريت انتخاب گرديده‌اند.

اصطفاء و انتخاب، فقط منحصر به انبيا و رسولان نمي‌گردد، بلكه قرآن كريم به انتخاب افرادي ديگر نيز تصريح نموده است؛ به عنوان مثال در باره حضرت مريم دختر حضرت عمران نيز چنين تعبيري به كار گرفته شده كه خداوند متعال در باره او فرموده است:

«إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاء الْعَالَمِينَ»([12]).

(اى مريم! خدا تو را برگزيده و پاك ساخته و بر تمام زنان جهان، برترى داده است.)

همچنين درباره طالوت نيز فرموده است:

«إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ»([13]).

(خدا او را بر شما برگزيده و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است.)

چنان‌كه قرآن كريم از انتخاب برخي اعضاي خانواده انبيا و اوصيا نيز خبر داده است؛ چنان كه فرموده:

«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَإبراهيم وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ»([14]).

(ما نوح و ابراهيم را فرستاديم و در دودمان آن دو نبوّت و كتاب قرار داديم.)

و نيز فرموده است:

«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ وَآتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» (عنكبوت: 27)

 (و (در اواخر عمر،) اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و نبوت و كتاب آسمانى را در دودمانش قرار داديم و پاداش او را در دنيا داديم و او در آخرت از صالحان است!)

و يا در جاي ديگر مي‌فرمايد:

«أُوْلَئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ مِن ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ وَمِن ذُرِّيَّةِ إبراهيم وَإِسْرَائِيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنَا وَاجْتَبَيْنَا إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَن خَرُّوا سُجَّدًا وَبُكِيًّا»([15]).

(آنها پيامبرانى بودند كه خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود، از فرزندان آدم، و از كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم و از دودمان ابراهيم و يعقوب و از كسانى كه هدايت كرديم و برگزيديم. آنها كسانى بودند كه وقتى آيات خداوند رحمان بر آنان خوانده مى‏شد به خاك مى‏افتادند، در حالى كه سجده مى‏كردند و گريان بودند.)

و نيز فرموده است:

«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّالِحِينَ * وَإِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطًا وَكُلاًّ فضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ * وَمِنْ آبَائِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ وَإِخْوَانِهِمْ وَاجْتَبَيْنَاهُمْ وَهَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ»([16]).

(و اسحاق و يعقوب را به او [ابراهيم‏] بخشيديم و هر دو را هدايت كرديم و نوح را (نيز) پيش از آن هدايت نموديم و از فرزندان او، داوود، سليمان، ايّوب، يوسف، موسى و هارون را (هدايت كرديم) اين گونه نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم! ـ  و (همچنين) زكريّا، يحيى، عيسى و الياس را همه از صالحان بودند. ـ و اسماعيل، يسع، يونس و لوط را و همه را بر جهانيان برترى داديم. ـ و از پدران، فرزندان و برادران آنها (افرادى را برترى داديم) و برگزيديم و به راه راست، هدايت نموديم.)

اين آيات و آياتي ديگر از اين قبيل مشخص مي‌كند كه خداوند سبحان، جان، رفتار و زندگي برخي از بندگانش را از برخي شائبه‌هايي كه ممكن است با انتخاب آنان از سوي خداوند منافات داشته باشد پاك و پاكيزه و از لوث هر‌گونه آلودگي مرتفع ‌ساخته و آنان را بر ساير انسان‌ها برتري داده و بر ديگران مقدّم نموده است و اين همان معناي انتخاب (اصطفاء) از جانب خداوند است.

در جامع البيان در تفسير آيه شريفه: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ» (اى مريم! خدا تو را برگزيده و پاك ساخته.) آمده است:

«ومعنى قوله: {اصْطَفَاكِ} اختارك واجتباك لطاعته، وما خصك به من كرامته. وقوله: {وَطَهَّرَكِ} يعني: طهر دينك من الريب والأدناس التي في أديان نساء بني آدم. {وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاء الْعَالَمِينَ} يعني: اختارك على نساء العالمين في زمانك بطاعتك إياه، ففضلك عليهم»([17]).

(معناى: «اصْطَفَاكِ» اين است كه خداوند تو را انتخاب كرده و براي اطاعت و بندگي خويش برگزيده و برخي از كرامات خود را به تو اختصاص داده است. معناي: «وَطَهَّرَكِ» اين است كه دين تو را از شك و ترديد‌ها و رجس و پليدي‌هايي كه در دين ديگر زنان بني آدم بوده پاك نموده است. معناي: «وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاء الْعَالَمِينَ» اين است: كه خداوند به خاطر اطاعت و بندگي كه نمودي، تو را از ميان ديگر زنان جهان كه در زمان تو مي‌زيستند انتخاب نمود و بر آنها فضيلت و برتري بخشيد.)

اصطفاء و اختيار الاهي، بر اساس حكمت و عدالت الاهي استوار گشته و تابع مقياس‌هاي بشري نمي‌باشد كه نتوان از باطن و زواياي مخفي جان‌ها آگاه گرديد؛ چرا كه برگزيدگان الاهي اعم از انبيا و غير انبيا به شأن و رتبه‌اي عالي و درجات رفيع نائل گشته‌اند كه براي بسياري از مردم عادي، امكان و توانايي دسترسي به آن، ميسر نمي‌باشد؛ چرا كه گرچه برخي از مردم در علم، برخي در تقوا، برخي در صبر و شكيبايي و يا ديگر صفات برجسته و شايسته، به مقامات و درجاتي نائل گشته باشند، اما لياقت و توفيق انتخاب از سوي خداوند را هر كسي نمي‌تواند بدست آورد؛ چرا كه چنين شخصي بايد در تمام جهات و ابعاد مورد نياز براي حمل مسؤليت مهم و خطيري كه به او واگذار مي‌شود قابليت و شايستگي به دست آورده باشد؛ امري است كه هيچ كس به جز خداوند متعال نمي‌تواند از وجود آن در اشخاص، آگاهي حاصل كند و براي همين، انتخاب اين‌گونه مناصب فقط به دست خداوند متعال است و نه هيچ كس ديگر. ابن تيميه در اين باره گفته است:

«الذي عليه جمهور سلف الأمة وأئمتها وكثير من النظار([18])أن الله يصطفى من الملائكة رسلاً ومن الناس، والله أعلم حيث يجعل رسالاته، فالنبي يختص بصفات ميزه الله بها على غيره وفي عقله ودينه واستعد بها؛ لأن يخصه الله بفضله ورحمته كما قال تعالى: {وَقَالُوا لَوْلا نُزِّلَ هَذَا الْقرآن عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ * أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَةَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا}»([19]).

(به اعتقاد اكثريت مسلماني كه در زمان‌هاي قبل زيسته‌ و پيشوايان و صاحب نظران آنها، خداوند از ميان ملائكه، پيامبران و مردمان برخي را برمي‌گزيند. آري، خداوند آگاه‌تر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد! از اين‌رو صفاتي به پيامبر اكرم اختصاص داده تا بدين‌وسيله او را در عقل و دين، بر ديگران برتري داده و بدين شكل او را آماده رسالت گرداند و فضل و رحمت خويش را شامل او سازد؛ چنان‌كه خداوند متعال فرموده است: «و گفتند: «چرا اين قرآن بر مرد بزرگ (و ثروتمندى) از اين دو شهر (مكه و طائف) ناز ل نشده است؟!» ــ آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مى‏كنند؟! ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميانشان تقسيم كرديم.)

قرطبي در تفسير آيه شريفه «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ» گفته است:

«لما استبعدوا تملّكه بسقوط نسبه وبفقره، ردّ عليهم ذلك أولاً ملاك الأمر هو اصطفاء الله تعالى، وقد اختاره عليكم وهو أعلم بالمصالح منكم...»([20]).

(هنگامي كه گروهي به دست گرفتن نبوت را بدون داشتن نسبت مهم و فقير بودن رسول خدا صلي الله عليه وآله بعيد شماردند، خداوند اعتقاد آنها را به اين شكل رد نموده است كه ملاك، انتخاب و گزينش از سوي خداوند متعال است كه او را بر شما برگزيده است و خداوند بر مصالح شما آگاه‌تر است...)

نياز امامت به انتخاب الاهي:

امامت الاهي به مفهوم شيعي آن، مبتني بر ادله و براهين محكمي است كه به اختصار به اهميت، جايگاه و مكانت آن در حفظ، پاسداري و دفاع از شريعت و تطبيق احكام و هدايت امت به راه حق و ديگر وظايف مهم آن اشاره نموديم و امامت بدين معنا و مفهومي كه از آن ارائه شد به انتخاب و اختيار الاهي براي كسي است كه بناست اين مسؤليت مهم را به دوش گيرد و اينان كسي نيستند جز امامان از اهل بيت رسول خدا صلّي الله عليه وآله. براي تاييد اين معنا دلايل متعددي وجود دارد كه به آنها اشاره مي‌شود:

دلايلي بر انتخاب اهل بيت عليهم السلام از سوي خداوند:

اول: آيه شريفه:

«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهيم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ * ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»([21]).

(خداوند، آدم، نوح، آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برترى داد. ـ آنها فرزندان و (دودمانى) بودند كه (از نظر پاكى، تقوا و فضيلت) برخي از برخي ديگر گرفته شده بودند و خداوند، شنوا و داناست (و از كوشش‌هاى آنها در مسير رسالت خود، آگاه مى‏باشد))

اين آيه قرآن بر اين نكته تاكيد دارد كه همان‌گونه كه خداوند سبحان انبياي خود را مورد انتخاب قرار مي‌دهد همچنين از نسل و ذريه آنان نيز انسان‌هاي صالح و شايسته‌اي برمي‌گزيند كه اهل بيت عليهم‌السلام نيز از همين نسل برگزيده است؛ چرا كه پيامبر اكرم و نسل آن حضرت از نسل حضرت ابراهيم عليه السلام است. همين معنا را بخاري از ابن عباس در باره آيه شريفه: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهيم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ» روايت نموده و گفته است:

«المؤمنون من آل إبراهيم وآل عمران وآل ياسين وآل محمد صلى الله عليه وسلم، يقول الله عز وجل: {إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإبراهيم لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ}([22]) وهم المؤمنون»([23]).

(مؤمنان از خاندان ابراهيم، عمران، ياسين و محمد صلى الله عليه وآله هستند. خداوند عزّ وجلّ مي‌فرمايد: «سزاوارترين مردم به ابراهيم، آنها هستند كه از او پيروى كردند» كه آنها مؤمنان هستند.)

دوم: آيه شريفه:

«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»([24]).

(خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد.)

مسلم در صحيح خود با سندش به عايشه روايت كرده است:

«خرج النبي صلى الله عليه وسلم غداة وعليه مرط مرحل من شعر أسود، فجاء الحسن ابن علي فأدخله، ثم جاء الحسين فدخل معه، ثم جاءت فاطمة فأدخلها، ثم جاء علي فأدخله، ثم قال: {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}»([25]).

(صبحگاهان رسول خدا صلّي الله عليه وآله خارج شد در حالي كه پارچه‌اي سياه از موي شتر بر دوش داشت؛ در اين هنگام حسن بن علي و در پي او حسين بن علي و فاطمه و نيز علي وارد شدند و رسول خدا صلي الله عليه وآله همه آنها را به زير عبا داخل ساخت و فرمود: «خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد.»)

ترمذي در سنن خود از عمر بن ابي سلمه پسر خوانده پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله روايت كرده:

«لما نزلت هذه الآية على النبي صلى الله عليه وسلم: {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا} في بيت أم سلمة، فدعا فاطمة وحسناً وحسيناً، فجلّلهم بكساء وعلي خلف ظهره فجلّلهم بكساء، ثم قال: اللّهم هؤلاء أهل بيتي فأذهبْ عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً، قالت أم سلمة: وأنا معهم يا نبي الله؟ قال: أنت على مكانك وأنت على خير»، قال الشيخ الألباني: «صحيح»([26]).

(زماني كه آيه تطهير در خانه ام سلمه بر رسول خدا صلّي الله عليه وآله نازل گرديد پيامبر اكرم، حضرت فاطمه و امام حسن و حسين عليهم‌السلام را صدا زد و با عبايي كه بر دوش داشت آنها را پوشانيد و فرمود: «بارالها! اين‌ها اهل بيت‌ من هستند؛ گناه و پليدي را از آنان به دور ساز و پاك و پاكيزه فرما!» ام سلمه گفت: اي پيامبر خدا! آيا من هم از آنها هستم؟ حضرت فرمود: تو زن خوبي هستي و مقام و جايگاه خود را داري.)

الباني اين روايت را صحيح دانسته است.

قرطبي مصداق اين آيه شريفه را چنين مشخص نموده است:

«وقراءة النبي هذه الآية {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أهل الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا} دليل على أن أهل البيت المعنيين في الآية هم المغطون بذلك المرط في ذلك الوقت»([27]).

(اين كه رسول خدا صلي الله عليه وآله آيه تطهير را خطاب به اهل بيت عليهم السلام يعني همان كساني كه با عبا پوشانده است قرائت فرموده دليلي است بر اين كه آيه تطهير درباره آنان نازل شده است.)

از اين‌رو ابن تيميه را نيز مي‌بينيم كه به خاطر همين خصوصيتي كه خداوند با آن علاقه خود را به اهل بيت نشان داده، قائل به افضليت اهل بيت عليهم‌السلام گرديده و گفته است:

«أفضل أهل بيته علي وفاطمة وحسن وحسين الذين أدار عليهم الكساء وخصهم بالدعاء»([28]).

(رسول خدا صلي الله عليه وآله اهل بيت خود، علي، فاطمه، حسن و حسين را كه عباي خويش را بر آنان پوشاند و در حق آنان دعا فرمود را بر ديگران فضيلت و برتري بخشيد.)

اين همان معناى انتخاب و گزينش گروهي نخبه و منتخب از سوي خداوند عزّ وجلّ در ميان مردم است كه آنان را پاكيزه ساخته و از هر گناه و پليدي به دور داشته است و به معناي ديگر، اين همان ارزاني داشتن مقام عصمت به آنهاست؛ چرا كه آنها به مراتبي نائل گرديده‌اند كه ديگران بدان دست نيافته‌اند.

سوم: خداوند عزّ وجلّ مي‌فرمايد:

«قُلْ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»([29]).

(بگو: «كافى است كه خداوند، و كسى كه علم كتاب (و آگاهى بر قرآن) نزد اوست، ميان من و شما گواه باشند!»)

علاوه بر روايات اهل بيت عليهم‌السلام در روايات متعددي از طريق اهل سنت([30])آمده است كه امير المؤمنين سلام الله عليه همان كساني است كه علم الكتاب نزد اوست و خداوند عزّ وجلّ اين علم را از طريق پيامبرش به او ارث داده است.

و خداوند عزّ وجلّ در آيه‌اي ديگر فرموده است:

«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا»([31]).

(سپس اين كتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم.)

و بدين شكل دانسته مي‌شود كسي كه بر حسب حكمت الاهي، علم كتاب را به ارث مي‌برد بايد از سوي خداوند سبحان انتخاب و برگزيده شده باشد.

امامت عهدي الاهي:

قرآن كريم به شكل صريح و واضح اين مسأله را در آيه‌اي از قرآن كريم روشن ساخته و فرموده است:

«وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»([32]).

((به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده اين آزمايش‌ها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمى‏رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند)».)

آيه فوق بر اين موضوع دلالت مي‌نمايد كه امامت هديه‌ و منصبي است از سوي خداوند سبحان براي كسي كه خود، او را براي تصدي آن شايسته و سزاوار دانسته است؛ اما عهدي كه در آيه از آن سخن به ميان آمده، عهد نبوت نبوده است؛ چرا كه حضرت ابراهيم عليه السلام خود، پيامبر و رسول اولو العزم الاهي بوده است؛ از اين‌رو مفسران اين عهد را عهد امامت دانسته‌اند.

بيضاوي در تفسير: «لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» گفته است:

«إجابة إلى ملتمسه وتنبيه على أنه قد يكون في ذريته ظلمة أو أنهم لا ينالون الإمامة، لأنها أمانة من الله تعالى وعهد والظالم لا يصلح لها»([33]).

(اين بخش از آيه پاسخي است به خواهش حضرت ابراهيم و توجه دادن آن حضرت بر اين كه در خاندان و نسل او ظلمي وجود دارد كه به سبب آن امامت به آنها نمي‌رسد؛ چرا كه امامت، امانت و عهدي است از سوي خداوند متعال كه ظالمان صلاحيت تصدي آن را ندارند.)

طبري از مجاهد روايت كرده است:

«قال الله: {لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ} قال: لا يكون إمام ظالماً»([34]).

(خداوند عزّ وجلّ فرموده است: «عهد من به ظالمان نمي‌رسد» يعني: امام نمي‌تواند شخصي ظالم باشد.)

ابن كثير در تفسير اين آيه گفته است:

 «يقول تعالى منبّهاً على شرف إبراهيم خليله عليه السّلام، وأن الله جعله إماماً للناس»([35]).

(خداوند عزّ وجلّ در اين آيه شرافت حضرت ابراهيم عليه السلام و اين كه او امام مردمان است را گوشزد نموده.)

از اين آيه شريفه مي‌توانيم چند مطلب را برداشت كنيم:

اول: چنان‌كه قبلاً گذشت، امامي كه بناست از سوي خداوند در نسل و خاندان حضرت ابراهيم عليه السلام برگزيده و انتخاب گردد نمي‌تواند شخصي باشد كه حتي احتمال صدور ظلم درباره او به ذهن خطور كند؛ چنان‌كه آيه شريفه به همين مطلب تصريح فرموده است: «لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» (عهد من به ظالمان نمي‌رسد.) چون حضرت ابراهيم عليه السلام از خداوند متعال درخواست مي‌كند تا امامت را در نسل و خاندان او قرار دهد و چنين توقعي از حضرت ابراهيم نمي‌رود كه از خداوند عزّ وجلّ بخواهد تا عهد امامت را براي شخصي كافر قرار دهد از اين‌رو بايد اين درخواست در باره كسي باشد كه حدّاقل به خداوند سبحان ايمان داشته باشد؛ پس در اين‌ صورت حضرت ابراهيم عليه السلام درباره گروهي از مؤمنان چنين درخواستي را مطرح نموده، اما با اين وجود، خداوند عزّ وجلّ پاسخ مي‌دهد اگر كسي حتي به صورت موقت نيز ظلمي از او سرزده باشد شايستگي تصدّي مقام امامت را ندارد؛ اين مطالب اقتضا مي‌كند تا ظلم، در اين آيه شريفه، به ظلم متناسب با مؤمنان تفسير شود و آن چيزي نيست مگر عصيان خداوند متعال.

در حقيقت، معصيت، ظلم انسان به خويش محسوب مي‌گردد و اين ظلم، نسبت به امام بايد در نهايت درجات آن منتفي گرديده باشد؛ اعم از آن كه ظلم در حق خداوند باشد، مانند شرك به خداوند كه فرموده است: «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ» (هر آينه شرك، ظلم بزرگي به شمار مي‌آيد.) و يا ظلم به مردم و يا به خود باشد. طبيعي است كه هر گونه گناه و معصيتي انسان را ظالم به خويش قرار مي‌دهد؛ چرا كه گناهان به منزله تعدّي و تجاوز به حدود الاهي محسوب مي‌شود؛ چنان كه خداوند عزّ وجلّ فرموده است: «وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ»([36])، (و هر كس از حدود الهى تجاوز كند به خويشتن ستم كرده‏ است.) از اين‌روست كه امام بايد از تمامي گناهان و انواع آن منزه باشد؛ و اين به معناي نائل گرديدن امام به مقام و درجه عصمت است كه شايسته مقام امامت مي‌باشد.

دوم: چنان‌كه گفته شد امامت نمي‌تواند از جانب مردم از سوي انسان‌ها جعل و نصب گردد؛ بلكه امري است مرتبط به خداوند عزّ وجلّ و در دست قدرت او؛ چنان‌كه فرموده است: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً...». (من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!)

امامت الاهي بالاترين مرتبه نبوت:

سوم: امامتي كه نصب و جعل آن از سوي خداوند و در قدرت اوست، بالاترين مرتبه نبوت است كه حضرت ابراهيم عليه السلام در زمان نزول آيه شريفه در آن حد و مرتبه قرار داشت؛ چنان كه از لحن و سياق آيه شريفه و قرائن موجود در آن نيز مشخص است. حضرت ابراهيم عليه‌السلام پس از مقام نبوت به اين مقام و منصب نائل گرديد كه دلايل زير بر اين مطلب دلالت مي‌كند:

1ـ اين ماجرا در اواخر زمان حضرت ابراهيم عليه السلام، يعني در زمان پيري آن حضرت و تولد فرزندش اسماعيل و اسحاق اتفاق افتاده است و دليل بر اين مطلب سخن خداوند عزّ وجلّ در اين آيه شريفه است كه پس از: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً...» از قول حضرت ابراهيم مي‌فرمايد: «وَمِن ذُرِّيَّتِي» (از دودمان من (نيز امامانى قرار بده!)) كه اين سخن قبل از آمدن ملائكه و بشارت تولد اسماعيل و اسحاق صورت گرفته كه به زودي نسل و ذريه او خواهند شد؛ از اين‌رو پس از آن كه ملائكه او را بشارت به داشتن فرزندي نمودند، حضرت ابراهيم عليه السلام ملائكه را خطاب نمود: «قَالَ أَبَشَّرْتُمُونِي عَلَى أَن مَّسَّنِيَ الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ»، (گفت: «آيا به من (چنين) بشارت مى‏دهيد با اين كه پير شده‏ام؟! به چه چيز بشارت مى‏دهيد؟!) چنان‌كه در اين آيه شريفه آمده است:

«وَنَبِّئْهُمْ عَن ضَيْفِ إِبْراَهِيمَ * إِذْ دَخَلُواْ عَلَيْهِ فَقَالُواْ سَلاماً قَالَ إِنَّا مِنكُمْ وَجِلُونَ * قَالُواْ لاَ تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ»([37]).

(و به آنها از مهمان‌هاى ابراهيم خبر ده! ـ هنگامى كه بر او وارد شدند و سلام كردند (ابراهيم) گفت: «ما از شما بيمناكيم!» ـ گفتند: «نترس، ما تو را به پسرى دانا بشارت مى‏دهيم!»)

همچنين حضرت ابراهيم عليه السلام خطاب به همسرش در بشارت به او مي‌گويد:

«وَامْرَأَتُهُ قَآئِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَقَ وَمِن وَرَاء إِسْحَقَ يَعْقُوبَ * قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِي شَيْخاً إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ * قَالُواْ أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمةُُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَّجِيدٌ»([38])

(و همسرش ايستاده بود، (از خوشحالى) خنديد پس او را بشارت به اسحاق و بعد از او يعقوب داديم. ـ گفت: «اى واى بر من! آيا من فرزند مى‏آورم در حالى كه پير زنم، و اين شوهرم پير مردى است؟! اين راستى چيز عجيبى است!» ـ گفتند: «آيا از فرمان خدا تعجب مي‌كنى؟! اين رحمت خدا و بركاتش بر شما خانواده است چرا كه او ستوده و والا است!»)

از سخن حضرت ابراهيم عليه السلام و همسرش در آيه فوق به سبب پيري و كهوت سنّ، آثار يأس و نااميدي براي داشتن فرزند در آنان مشاهده مي‌گردد؛ به همين سبب ملائكه آن‌دو را تسكين خاطر و آرامش داده‌اند، چرا كه حضرت ابراهيم و خانواده‌اش نمي‌دانستند كه به زودي داراي فرزند و نسل خواهد شد؛ از اين‌روست كه مي‌گوييم: اگر اين داستان در اوايل نبوت حضرت ابراهيم اتفاق افتاده بود معقول نبود كه نسبت دارا بودن نسل و ذريه به او داده شود در حالي كه او داراي فرزندي نبود، بلكه در آن صورت بايد مي‌فرمود: «و درباره نسل و ذريه من، اگر به من نسل و ذريه‌‌اي عطا نمودي» و يا تعابير ديگر شبيه به اين معنا.

از اين‌رو از اين‌ آيات مي‌توان استفاده نمود كه اعطاي امامت به حضرت ابراهيم عليه السلام در اواخر عمر شريف آن حضرت بوده در حالي كه اين آيه مي‌فرمايد: «قَالُوا مَن فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ * قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ»([39]) ((هنگامى كه منظره بت‌ها را ديدند،) گفتند: «هر كس با خدايان ما چنين كرده، قطعاً از ستمگران است (و بايد كيفر سخت ببيند)!» ـ  (گروهى) گفتند: «شنيديم نوجوانى از (مخالفت با) بت‌ها سخن مى‏گفت كه او را ابراهيم مى‏گويند.») نبوت آن حضرت در ابتداي جواني وي بوده است.

2ـ آيه شريفه:

«وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»

(((به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده اين آزمايش‌ها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!»)

دلالت مي‌كند كه امامتي كه به حضرت ابراهيم موهبت گرديد بعد از ابتلائات و امتحاناتي بود كه از سوي خداوند سبحان يكي پس از ديگري براي آن حضرت اتفاق افتاد كه از واضح‌ترين آنها مسأله قرباني نمودن فرزندش حضرت اسماعيل عليه السلام‌ بود؛ چنان‌كه مي‌فرمايد:

«قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ» ... «إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلاء الْمُبِينُ»([40])

(گفت: «پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مى‏كنم») ... (اين مسلّماً همان امتحان آشكار است!)

كه اين قضيه در ايام كهولت و پيري حضرت ابراهيم اتفاق افتاده است، چنان‌كه خداوند عزّ وجلّ از قول حضرت ابراهيم مي‌فرمايد:

«الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعَاء»([41]).

(حمد خداى را كه در پيرى، اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد؛ مسلّماً پروردگار من، شنونده (و اجابت كننده) دعاست.‏)

كه از اين آيه استفاده مي‌شود: امامت در دوران پيري به حضرت ابراهيم عطا شده است و همچنين مشخص مي‌‌شود مقام امامت بالا‌تر، با فضيلت‌تر، با شرافت‌‌‌تر و بلند مرتبه‌تر از مقام نبوت است؛ چرا كه اين مقام پس از نيل به مقام نبوت و ابتلا به امتحانات متعددي بود كه آن حضرت را براي اين مقام بلند و والا اهليت و شايستگي بخشيد. به همين جهت است كه گفته مي‌شود اعطاي مقام امامت بعد از نيل به مقام نبوت و وقوع امتحانات و پيروزي و سربلندي در تمام آنها دليل بر برتري و شرافت امامت بر نبوت است.

طبيعي است كه براي تصدي اين رسالت الاهي و سفارت رباني با اين حجم از مسؤوليت و اهميت خطير بايد شخصي باشد با صفات، كمالات و قابليت‌هاي بسيار بالايي كه نزد افراد ديگر يافت نمي‌شود؛ از اين‌رو پيروان مكتب اهل بيت عليهم‌السلام شروطي همچون عصمت، علم خاص و عنايت رباني را براي شخصي كه بناست پرچم امامت را به دوش گيرد، لازم مي‌دانند.

عدم اختصاص اصطلاح ائمه، به ائمه اهل بيت عليهم السلام:

گرچه امامت پس از رسول خدا صلّي الله عليه وآله بر اهل بيت عليهم‌السلام منحصر گشته‌، اما بر خلاف آنچه برخي مخالفان شيعه مي‌پندارند اصطلاح «ائمه» اختصاص به امامت اهل بيت عليهم‌السلام ندارد؛ چرا كه مي‌بينيم عده‌اي از انبياي مرسل الاهي پس از تلاش‌ها و صبر و استقامتي كه در راه خدا از خويش نشان داده‌اند شايستگي تصدي اين مقام را يافته‌ و به عنوان مناره‌هاي هدايت بشريت قرار گرفته تا امت‌ها به آنان اقتدا كرده و به ترقي و كمال، دست يابند، چنان‌كه اين مطلب در آيه‌: «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً» در داستان حضرت ابراهيم مورد بحث قرار گرفت؛ همچنين سخن خداوند كه مي‌فرمايد: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ»([42]) (و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مى‏كردند و كارهاى نيك انجام مي‌دادند.) يعني:«وجعلنا إبراهيم وإسحاق ويعقوب أئمة»([43]) (ما ابراهيم، اسحاق و يعقوب را امام قرار داديم.) و همچنين در اين آيه شريفه: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»([44]) (و از آنان امامان (و پيشوايانى) قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مى‏كردند.) يعني: «جعلنا من بني إسرائيل أئمة...يؤتم بهم، ويهتدى بهديهم»([45]) (ما بني اسرائيل را اماماني قرار داديم ... تا به آنها اقتدا شده و با هدايت آنان هدايت گردند.)

اما چنان كه قبلاً نيز اشاره نموديم انس ذهني اهل سنت كه زاييده برخي واقعيت‌هاي تاريخي و نتيجه كشمكش‌هاي فكري و اعتقادي قرون اوليه تاريخ اسلام است، باعث گرديده تا هنگام استعمال كلمه امام در ذهن آنان چنان وانمود گردد كه شيعه از اين كلمه، فقط امامان خود را اراده كرده است. در حالي كه با اين تفكر آنچه را قرآن كريم به عنوان اصلي در باره معناي امامت با واضح‌ترين و قوي‌ترين بيان و حجت مطرح نموده فراموش كرده و يا خود را نسبت به آن به فراموشي زده‌اند؛ از اين‌رو اگر شيعه اعتقاد به برتري و فضليت امامت بر نبوت دارد مصداق مشخصي در خارج را مورد نظر ندارد؛ چرا كه در مرحله اول، اعتقاد شيعه بر آن است كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله به طور مطلق برترين كائنات روي زمين بوده كه همزمان، مقام نبوت، رسالت، امامت و هدايت امت را بر عهده داشته است و تنها مفهومي كه شيعه در ميان تمام مفاهيم ارزشمند امامت اراده مي‌كند همان مفهوم عمومي امامت است كه بالاتر و با شرافت‌تر از معناي نبوت است؛ اما بسياري، يا اين مفهوم را نفهميده‌ و يا نخواسته‌ آن را بفهمند؛ از اين‌رو آنان اين اعتقاد پيروان اهل بيت عليهم السلام را كه بر اساس دلايل محكم و متقني استوار گشته به عنوان دست‌آويزي براي خورده گرفتن و ايراد طعن و خدشه بر اين مذهب قرار داده و اين اتهام را وارد نموده‌اند كه آنان در باره ائمه خويش غلو كرده و شأن و مقام امامان خويش را بالاتر از پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله مي‌دانند؛ حاشا كه شيعه چنين عقيده‌اي داشته باشد.

 

ضرورت امامت:

در مباحث گذشته به اين نكته اشاره نموديم كه شريعت اسلام نسبت به ديگر شرايع آسماني ويژگي و مشخصه خاصي دارد كه آن را به عنوان كامل‌ترين و برترين نظام بشري و داراي كامل‌ترين قانون الاهي در قوانين نظري و عمومي قرار داده است؛ چنان‌كه خداوند عزّ وجلّ ‌فرموده است:

«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِيناً»([46]).

(امروز، دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.‏)

از اين جهت، دين اسلام با رسيدن بدين مرحله، بر خلاف ديگر اديان قبل از خود، نيازي به كامل شدن و ابلاغ و انذار ندارد؛ بلكه به سبب ختم نبوت و اتمام وحي رسالي، براي بقا و استمرار خود تنها نيازي كه دارد وجود اشخاصي است كه در راستاي اهداف تمامي انبيا و نيز رسالت دين مبين اسلام گام بردارند؛ اهدافي كه آنها را مي‌‌توان در چند مورد خلاصه كرد:

اول: پاسداري از انحراف([47])در مسير فهم شريعت و مقاصد مورد نظر آن، بيان جزئيات احكام، دفاع از شريعت در مقابل تشويه، تغيير و تلاش براي پياده و اجرا نمودن احكام، كه اين همه امكان پذير نمي‌باشد مگر آن كه شخصي واجد ويژگي‌ها و شايستگي‌هاي خاصي همچون عصمت و علم خاص باشد؛ چيزي كه امكان تشخيص آن در وجود فردي ميسر نمي‌باشد مگر با تشخيص آن از جانب آسمان كه از آن به امام تعبير مي‌گردد.

دوم: مواجهه با مظاهر اختلاف در جامعه انساني؛ اين اختلاف ـ به هر نحوي كه آن را تفسير كنيم ـ از ابتداي آفرينش بشر در كره خاكي وجود داشته و هيچ‌گاه از آن رهايي وجود ندارد؛ خداوند متعال در اين باره مي‌فرمايد:

«وَلَوْ شَاء رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ * إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَلِذَلِكَ خَلَقَهُمْ»([48]).

(و اگر پروردگارت مى‏خواست، همه مردم را يك امّت (بدون هيچ گونه اختلاف) قرار مى‏داد ولى آنها همواره مختلفند. * مگر كسى را كه پروردگارت رحم كند! و براى همين (پذيرش رحمت) آنها را آفريد!)

خداوند عزّ وجلّ انبيا را مبعوث نمود تا اين اختلاف را بر طرف نموده و در موارد اختلاف، ميان‌ آنها حكم نمايند؛ چنان‌كه مي‌فرمايد:

«كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ»([49]).

(مردم (در آغاز) يك دسته بودند (و تضادى در ميان آنها وجود نداشت. به تدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايى در ميان آنها پيدا شد، در اين حال) خداوند، پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى، كه به سوى حق دعوت مى‏كرد، با آنها نازل نمود تا در ميان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داورى كند.)

از خلال اطلاعات تاريخي فراوان، به خوبي مشخص است كه عمر انبيا و رسولان الهي كمتر از عمر جامعه بشري در طول تاريخ است؛ چرا كه دوران نبوت‌ها با نبوت پيامبر مكرّم ما حضرت محمد مصطفي صلّي الله عليه وآله به پايان رسيد، اما اختلافات ميان بشريت همچنان ادامه داشت و دارد و براي حل و فصل اختلافات و از بين بردن مشكلات و تبعاتي كه بر اثر آن به وقوع مي‌پيوندد و مانع استمرار حركت رسالت و دوام و استمرار آن مي‌گردد، لازم است تا رهبري وجود داشته باشد معصوم از خطا و اشتباه تا امامت در او مجسّم گرديده و اين نقش مهم و خطير را به كامل‌ترين شكل آن انجام داده و رسالت خويش را كه در راستاي خط سير رسالت انبياي الاهي است ادا نموده و از اين مسير پاسداري و حراست نمايد؛ براي ايفاي اين نقش، امت به خودي خود نمي‌تواند از عهده برآيد وگرچه ادعا شده است كه امت داراي مقام عصمت است و امكان ندارد بر گمراهي و ضلالت اجتماع كند، اما مشخص نيست كه اين عصمت، براي امت، عصمت ذاتي باشد، بلكه ترجيح بر آن است تا سبب اين عصمت وجود امامي در ميان امت باشد كه مانع اجتماع امت بر ضلالت گردد؛ به همين سبب خداوند عزّ وجلّ فرموده است:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللَّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إلى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأويْلاً»([50]).

(اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الأمر [اوصياى پيامبر] را! و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين (كار) براى شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.)

حال اگر امت، خود توانايي حلّ تنازعات ميان خود را مي‌داشت نبايد خداوند عزّ وجلّ آنان را امر به رجوع به خداوند و پيامبرش در اين‌گونه موارد مي‌نمود؛ موضوعي كه پس از ارتحال پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله حتي به شكل وسيع‌تر و گسترده‌تري ادامه خواهد يافت. از اين‌رو بايسته است تا شخصي كه داراي ويژگي‌ها و مشخصات رسول خدا صلّي الله عليه وآله مي‌باشد براي توليت و سرپرستي مسؤليت مهم مرجعيت در اين‌گونه تنازعات را داشته باشد و او كسي نيست مگر امام. و به همين سبب است كه مي‌گوييم: براي ادامه و استمرار اين مسير، «امامت» ضرورتي است اجتناب ناپذير.

ثالثاً: از شاخصه‌هاي منحصر به فردي كه فقط دين اسلام بدان توفيق يافته، ارزشگذاري بر كيان سياسي اسلام در قالب تشكيل حكومت و دولتي اسلامي در عصر صاحب همين شريعت است، موضوعي كه در ديگر شرايع آسماني محقق نگرديد؛ چرا كه در آن شرايع گرچه روند به سوي اقامه حق و عدالت در ميان مردم و حكم بر طبق احكام شريعت بود، اما امكان برپايي و تشكيل حكومت و بناي دولت شرايع ميسر نگرديد.

و اين تجربه منحصر به فرد براي دولت و حكومت اسلامي در طبيعت حال خود، نياز به رهبري منحصر به فرد و شايسته‌اي دارد تا توانايي سرپرستي و رهبري صحيح و كامل اين حركت بزرگ رسالي كه ختم تمام رسالت‌ها نيز مي‌باشد را داشته باشد و بتواند تمام اهدافي را كه در دستور كار آن شريعت قرار داشته است را نيز به بهترين و كامل‌ترين وجه محقق سازد؛ چنان‌كه پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله نيز چنين كرد و اين مهم امكان پذير نمي‌باشد مگر با وجود امام معصومي كه داراي درجه والايي از علم و ادراك براي سرپرستي تمام ابعاد علمي و عملي رسالت باشد؛ از اين‌رو مشخص مي‌گردد كه وجود امام براي محقق ساختن اين اهداف، امري ضروري و بسيار حياتي است. در نتيجه از ميان اين ادله و براهين، شيعه به ضرورت امامت و وجوب آن پس از نبوت براي اداره عمومي دين حنيف اسلام پي مي‌برد.

امامت و هدايت:

امامت به مفهومي كه قبلا بيان نموديم مبني بر لزوم استمرار حركت پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله در پياده نمودن احكام شريعت و حفظ و صيانت آن از خطاها و انحرافات، همراه و ملازم با هدايت مردم و رساندن آنها به سر منزل مقصود و كمال مطلوب بوده است. اين قبيل وظائف محوله بر عهده امام را مجموعه‌اي از آيات قرآن كريم كه پيرامون امامت و ملازمت آن با هدايت امت سخن گفته، مورد تاكيد قرار داده است، چنان‌كه در آيه شريفه آمده است:

«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ»([51]).

(و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مى‏كردند و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم و تنها ما را عبادت مى‏كردند.)

و يا در اين آيه شريفه كه مي‌فرمايد:

«وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ»([52]).

(و از آنان امامان (و پيشوايانى) قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مى‏كردند چون شكيبايى نمودند، و به آيات ما يقين داشتند.)

اين نحوه از هدايت كه به انبيا و ائمه اختصاص دارد تنها به موعظه و ارشاد، بيان حقايق الاهي، ارائه طريق، هدايت پيامبرگونه كه به هدايت تشريعي شناخته مي‌شود و در آن به ابلاغ اوامر الاهي و بشارت و انذار و ارائه طريق بسنده مي‌شود، اكتفا نشده است؛ چنان‌كه در اين آيه شريفه آمده است:

 «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً». (انسان: 3)

(ما راه را به او نشان داديم، خواه شكرگذار باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس!)

بلكه اين نوع از هدايت به شكل ديگري است كه در آن نفوذ روحي بزرگي براي امام ايجاد مي‌گردد و در تمامي قلوب مستعد و آماده براي هدايت نفوذ كرده و آنها را به كمالات مورد نياز رسانده و هدف خويش را از رسالت آسماني خويش به انجام مي‌رساند، كه اين همان هدايتي است كه از آن به هدايت تكويني ايصالي (رساننده به مقصد) تعبير مي‌شود؛ چنان‌كه خداوند عزّ وجلّ مي‌فرمايد:

«أُوْلَئِكَ الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ فَإِن يَكْفُرْ بِهَا هَؤُلاء فَقَدْ وَكَّلْنَا بِهَا قَوْماً لَّيْسُواْ بِهَا بِكَافِرِينَ * أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ قُل لاَّ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَى لِلْعَالَمِينَ»([53]).

(آنها كسانى هستند كه كتاب و حكم و نبوّت به آنان داديم و اگر (به فرض) نسبت به آن كفر ورزند، (آيين حقّ زمين نمى‏ماند زيرا) كسان ديگرى را نگاهبان آن مى‏سازيم كه نسبت به آن، كافر نيستند. * آنها كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرده پس به هدايت آنان اقتدا كن! (و) بگو: «در برابر اين (رسالت و تبليغ)، پاداشى از شما نمى‏طلبم! اين (رسالت)، چيزى جز يك يادآورى براى جهانيان نيست!»)

از موارد ديگري كه تاييد مي‌كند هدايت امام، «هدايت ايصاليه» است اين است كه در معناي لغوي امام، هدايت، اقتدا و ايصال به مطلوب نهفته است؛ از اين‌رو مي‌توان گفت كه منظور از امام كسي است كه ديگران به او اقتدا نموده و او وظيفه رهبري ديگران را به عهده مي‌گيرد. به همين جهت قرطبي ائمه‌اي را كه در آيه ذيل آمده به شكلي تفسير كرده كه در پي مي‌آيد:

«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلاً جَعَلْنَا صَالِحِينَ وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»([54]).

(و اسحاق و علاوه بر او، يعقوب را به وى بخشيديم و همه آنان را مردانى صالح قرار داديم! * و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مى‏كردند.)

قرطبي، منظور از ائمه را چنين تفسير نموده است:

«رؤساء يقتدى بهم في الخيرات وأعمال الطاعات»([55]).

(رؤسايي هستند كه در كار خير و نيك و انجام طاعات و عبادات به آنها اقتدا مي‌شود.)

همچنين ابن كثير در تفسير ائمه در آيه شريفه فوق مي‌‌گويد:

«{وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً} أي: يقتدى بهم»([56]).

(منظور از اين كه ما آنها را ائمه قرار مي‌دهيم اين است كه به آنها اقتدا مي‌گردد.)

امامت  نزد اهل سنت:

گرچه اهل سنت امامت را به رياست عامه در امور دين و دنيا تعريف كرده و آن را ضرورتي براي رهبري جامعه اسلامي دانسته‌اند، اما با اين وجود رياست عامه را در چارچوب دايره رهبري سياسي مسلمانان پس از پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله و در محدوده امور اجرائي حكومت تعريف نموده‌اند و به همين سبب ولايت مطلقه‌اي را كه لازمه آن اطاعت و پيروي كامل از امام است را شرط نمي‌دانند، مگر در همان محدوده‌اي كه در تعريف آن قائلند و همچنين به همين جهت در امامت، مرجعيت عامه ديني را به معنايي كه نزد شيعه مطرح است شرط نمي‌دانند و اين بدان دليل است كه در كتاب‌هاي معتبرشان روايات فراواني مبني بر وقوع خطاها، اشتباهات و يا اعترافات مكرّري درباره عجز و ناتواني و احتياج آنان در امور مختلف از خلفا نقل شده است ([57]). حال با اين حال چه توقعي براي اشتراط عصمت و وجود علم خاص براي امام باقي مي‌ماند.

به همين جهت، مي‌بينيم كه شيعه، امامت را اصلي از اصول مذهب خود ‌دانسته([58])و آن را مايه قوام و دوام شريعت مي‌داند، چرا كه با امامت است كه شريعت پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله به شكل صحيح پياده مي‌‌گردد و بدون آن امكان ندارد كه شريعت واقعي محفوظ از انحراف مانده و نسبت به صحت و صدور آن از ناحيه خداوند متعال اطمينان حاصل نمود.

اين همان معناي تفسيري است كه از قول شيعه درباره «ولايت» وجود دارد كه در روايت آمده است: اسلام بر پنج ركن بنا گرديده كه مهم‌ترين‌ آن «ولايت» است كه به معناي اجراي عملي امامت است.

در حالي كه مي‌بينيم اهل سنت، امامت را يكي از فروع دانسته، آن هم با برداشتي مطابق با فهم و اعتقاد خويش از امامت و مقدار اهميت آن.

ايجي در اين باره گفته است:

«ليست([59])من أصول الديانات والعقائد خلافاً للشيعة، بل هي عندنا من الفروع المتعلقة بأفعال المكلفين»([60]).

(بر خلاف اعتقاد شيعه، امامت از مسائل اساسي و مهم ديني و اعتقادي نيست، بلكه اين موضوع نزد ما مربوط به اعمال و افعال فرعي مكلَّفان مي‌باشد.)

غزالي نيز در اين باره گفته است:

«اعلم أن النظر في الإمامة أيضاً ليس من المهمات وليس أيضاً من فن المعقولات، بل من الفقهيات»([61]).

(بدان‌ كه اعتقاد به امامت از موضوعات مهم و همچنين از معقولات به شمار نمي‌رود؛ بلكه موضوعي فقهي بيش نيست.)

بنابر فهم و برداشت محدودي كه از موضوع و مفهوم مهمّ امامت و وظايف آن نزد اهل سنت وجود دارد، آنان بر خود لازم دانسته‌اند تا شروطي را مناسب و هماهنگ با تعريفي كه ارائه كرده‌اند فراهم كنند، از اين‌رو در قبال نظريه شيعه كه عصمت را براي امام شرط مي‌داند بيش از عدالت ظاهري كه براي شاهد در شهادت شرط مي‌باشد شرط ندانسته‌اند.  عبد القاهر بغدادي در اين باره گفته است:

«وأوجبوا من عدالته أن يكون ممن يجوز حكم الحاكم بشهادته»([62]).

(در عدالت براي امام لازم دانسته‌اند كه از كساني باشد كه حاكم بتواند طبق شهادت او حكم كند.)

جرجاني در كتاب «شرح المواقف» گفته است:

«(نعم، يجب أن يكون عدلاً) في (الظاهر؛ لئلا يجور) فإنّ الفاسق ربما يصرف الأموال في أغراض نفسه، فيضيع الحقوق»([63]).

(بله، لازم است كه امام در ظاهر عادل باشد؛ تا به اين شكل به كسي ظلم نگردد؛ زيرا چه بسا احتمال دارد شخص فاسق با صرف كردن اموال بيت المال در راه غرض‌هاي شخصي خود حقوق ديگران را ضايع كند.)

همچنين براي امام قابليت و قدرتي بيش از توانايي استنباط احكام براي اجتهاد شخصي خود و اظهار نظري كه احتمال خطا و صواب نيز در آن راه دارد، قائل نشده‌اند. ايجي در اين باره گفته است:

«المقصد الثاني في شروط الإمامة: الجمهور على أن أهل الإمامة مجتهد في الأصول والفروع؛ ليقوم بأمور الدين ذو رأي»([64]).

(مقصد دوم در شروط امامت است: اكثريت علما بر اين اعتقادند كه افراد شايسته براي امامت بايد مجتهد در اصول و فروع باشند تا بتوانند در امور دين صاحب نظر باشند.)

عبد القاهر بغدادي گفته است:

«وقالوا من شرط الإمام العلم والعدالة والسياسة، وأوجبوا من العلم له مقدار ما يصير به من أهل الاجتهاد في الأحكام الشرعية»([65]).

(گفته‌اند از شرايط امام، علم، عدالت و سياست است و براي علم امام همين مقدار بس كه اهل اجتهاد در احكام شرعي باشد.)

اين تفاوت ديدگاه از سوي اهل سنت در تعريف و تفسير امامت ريشه اساسي بسياري از شبهات و اشكالاتي است كه از سوي آنان مطرح گرديده و مي‌گردد؛ چرا كه آنان در شبهات خود از دريچه و منظري كه گفته شد به معنا و مفهوم امامت مي‌نگراند. از جمله اين افراد، ناصر قفاري در كتاب «أصول مذهب الشيعة الاثني عشرية» است كه در شبهات خود به نظرات اسلاف و پيشينيان خود كه آنان نيز به همين نظريات و تعريف‌ها در مورد امامت و جايگاه امام قائل بوده‌اند استناد كرده است.

قفاري موضوع امامت و خواستگاه و جايگاه آن نزد شيعه را مورد انتقاد قرار داده و سعي نموده تا با استفاده از ادله قرآني و سنت نبوي نظرات شيعه پيرامون امامت را زير سؤال برده و در بوته نقد قرار دهد.

از اين‌رو قفاري در ابتدا، مفهوم امامت نزد شيعه را مورد نقد قرار داده است كه در شبهات بعدي به آن مي‌پردازيم:

 

شبهه يازدهم: «مفهوم امامت نزد شيعه از اختراعات ابن سبأ»

قفاري گفته است:

«لعل أول من تحدث عن مفهوم الإمامة بالصورة الموجودة عند الشيعة هو ابن سبأ، الذي بدأ يشيع القول بأن الإمامة هي وصاية من النبي، ومحصورة بالوصي، وإذا تولاها سواه يجب البراءة منه وتكفيره، فقد اعترفت كتب الشيعة بأن ابن سبأ كان أول من أشهر القول بفرض إمامة علي وأظهر البراءة من أعدائه وكاشف مخالفيه وكفرهم».

(شايد اولين كسي كه مفهوم امامت را بدين شكل كه امروز نزد شيعه مطرح است بيان داشته، شخصي است به نام «ابن‌سبأ»؛ كسي كه براي اولين بار اين سخن را شايع ساخت كه امامت از وصاياي پيامبر و وصيت پيامبر منحصر به امر وصي بوده و اگر كسي غير از امام سرپرستي اين امر را به عهده گيرد لازم است تا از او دوري و بيزاري جسته و او را كافر شمرد. كتاب‌هاي شيعه بر اين مطلب اعتراف دارند كه ابن سبأ اولين كسي بوده است كه نظريه وجوب گردن نهادن به امامت [حضرت] علي [عليه السلام‌] و اظهار بيزاري و برائت از دشمنان وي و پرده برداشتن از مخالفان او و اعلام كفرشان را مطرح ساخته است.)

قفاري براي تاييد سخن خود چند منبع شيعي نيز معرفي نموده كه به شرح ذيل است:

مراجعه كنيد: رجال كشّي: صفحه 108ـ 109؛ قمّي، المقالات والفِرَق: ص20؛ نوبختي، فِرَق الشّيعه: صفحه 22؛ رازي، الزّينه: صفحه 305؛ و مراجعه كنيد: المِلَل والنِّحَل: جلد 1، صفحه 174؛ شهرستاني در باره ابن سبأ مي‌گويد: «او اوّلين كسي است كه تصريح به وجود نصي مبني بر امامت علي عليه السلام‌ نموده.» (وهو أوّل من أظهر القول بالنصّ على إمامة عليّ رضي الله عنه)([66]).

مقدمه :امامت مفهومي قرآني

به شكل خلاصه و موجز در مقدمه اشاره نموديم كه امامت مفهومي است كه قرآن كريم مطرح نموده و چارچوبه‌ و ابعاد كلي آن را در چند آيه مطرح نموده است؛ چنان كه در اين آيه شريفه چنين آمده است:

«وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»([67]).

((به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزمايش‌ها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمى‏رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند)»)

و يا مي‌فرمايد:

«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاةِ وَإِيتَاء الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عابِدِينَ»([68]).

(و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مى‏كردند و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم و تنها ما را عبادت مى‏كردند.)

و نيز اين آيه شريفه:

«وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ»([69]).

(و از آنان امامان (و پيشوايانى) قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مى‏كردند چون شكيبايى نمودند، و به آيات ما يقين داشتند.)

قبلاً بيان داشتيم كه چگونه قرآن كريم به صِرف اشاره به معنا، مفهوم و اصطلاح امامت بسنده نكرده و برخي از شرايط امامت همچون انتخاب از سوي خداوند متعال (اصطفاء) و عصمت را بيان نموده است.

و در سنت نبوي نيز بر مفهوم امامت و ضرورت آن در عده‌اي از روايات صحيح نبوي كه در كتاب‌هاي شيعه و سني روايت شده تاكيد شده كه از بارز‌ترين آنها، حديث مشهوري است كه شيعه و سني از رسول خدا صلّي الله عليه وآله روايت نموده‌اند كه آن حضرت فرمود:

«من مات وليس له إمام مات ميتة جاهلية»([70]).

(هر كس بميرد و براي خود امامي نداشته باشد به مرگ جاهليت مرده است.)

چنان‌كه با تعبيري ديگر چنين آمده است:

«ومن مات وليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية»([71]).

(كسي كه بميرد و بيعت با امامي را به گردن نداشته باشد به مرگ جاهليت مرده است.)

كه در اين روايت رسول خدا صلّي الله عليه وآله بر اهميت فراوان امامت و محوريت آن تاكيد شده و بدون شك تعبير به مرگ جاهلي، كنايه از اهميت و نقش جوهري امامت در اسلام است كه از نبود آن بازگشت به قبل از اسلام كه همان كفر جاهلي ‌است، لازم مي‌آيد.

نتيجه مي‌شود كه مفهوم امامت مفهومي قرآني و روايي است و ادّعاي شيعه نسبت به مفهوم امامت و شرايط آن همان معنايي است كه در قرآن و سنت براي امامت بيان شده است. 

آن‌گاه بار ديگر زمان ايفاي نقش قرآن كريم پس از روايات نبوي در بيان مصداق خارجي امامت و ولايت فرا مي‌رسد كه در آيه شريفه مي‌فرمايد:

«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»([72])

(سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‏اند، همان‌ها كه نماز را برپا مى‏دارند، و در حال ركوع، زكات مى‏دهند.)

مشهور اين است كه اين آيه در شأن امير المؤمنين علي بن ابي‌طالب سلام الله عليه([73])نازل شده بدين شكل كه سائلي به هنگام ركوع نماز، از آن حضرت درخواست كمك نمود و آن حضرت نيز انگشتري خويش را به او بخشش ‌فرمود، در اين هنگام آيه نازل شد و رسول خدا صلّي الله عليه وآله را از اين اقدام امير المؤمنين سلام الله عليه آگاه ساخت و رسول خدا صلّي الله عليه وآله نيز اين آيه را قرائت كرد. در آينده بحث مفصلي از اين آيه و كيفيت استدلال به آن براي اثبات امامت امير المؤمنين عليه السلام و روايات صحيحي كه دلالت بر نزول اين آيه در باره آن حضرت دارد را بيان خواهيم نمود.

همچنين پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله براي توضيح معارف و مصداق حقيقي امامت الاهي كه به امر خداوند سبحان ابلاغ گرديده بود در موارد مختلف و زمان‌هاي متفاوت به شكل واضح اقدام به بيان نمود، كه به عنوان مثال مي‌توان از احاديث دار([74])غدير([75])منزلت([76])و ديگر احاديث شريفي كه به زودي در باره برخي از آنها به صورت مفصل بحث خواهد شد، نام برد.

پس مي‌توان گفت آيه ولايت و احاديث صحيح ديگري كه از رسول اكرم صلّي الله عليه وآله در اين زمينه وارد شده بخشي از ادله شرعي صحيح و واضحي است كه بر امامت اهل بيت عليهم‌السلام دلالت داشته و از سوي خداوند سبحان مورد نص قرار گرفته و نمي‌توان گفت كه اين موضوع ساخته و پرداخته شخص ديگري غير از خداوند سبحان است و شكر خدا كه با وجود تمام تلاش‌هايي كه دشمنان اهل بيت نموده‌اند تا دلايل امامت و فضايل آن بزرگواران را مخفي نمايند اما اين ادله را پيروان اهل بيت عليهم‌السلام از كتاب‌هاي اهل سنت بر اساس مباني خود آنها در تصحيح و تضعيف روايات به دست آورده و نقل نموده‌اند و اين نيز از معجزات و كرامات خدادادي آن بزرگواران است. حال در اين ميان ابن‌سبأ كجاست و چه نقشي دارد؟!

ابن سبأ بين توهم و واقعيت:

از تهمت‌ها و افتراء‌هايي كه دشمنان اهل بيت عليهم‌السلام بسيار كوشيده‌اند تا بدان تمسك جويند اين است كه: بخشي از مباني اعتقادي شيعه ساخته و پرداخته و اختراع عبد الله بن سبأ است كه شخصي يهودي بوده كه بعدها اسلام آورده است.

سلسله‌اي از اين افترائات و تهمت‌ها كه در فرهنگ و ميراث اسلامي وارد گشته بر اساس غفلتي بوده است كه در طول زمان‌ها و توسط كساني پديده آمده كه خواسته‌اند آتش اختلافات و درگيري‌ها افروخته گردد؛ اما چيزي كه بيشتر انسان را آزار مي‌دهد اين كه كساني با يدك كشيدن نام محقق و عالم و به دوش كشيدن پرچم‌هاي علم و معرفت، بدون كم‌ترين تحقيق و تفحص، همان مطالب را نشخوار مي‌كنند كه اسلاف و پيشينيان او به زبان رانده‌‌اند؛ گويا پژواكي است از صداهاي همان اشخاص كه در سير زمان غبارآلود شده اما امروز دوباره از حنجره اينان خارج مي‌گردد.

از همين‌رو قفاري كه تمام تلاشش اين است تا در انتقادات خود از عقايد شيعه، هر طعن و خدشه‌اي كه در توان دارد بر عقايد پيروان مكتب اهل بيت عليهم‌السلام وارد سازد، به ناچار به قضيه عبد الله بن سبأ و افسانه‌ها و داستان‌هاي پنداري او متوسل شده تا بدين شكل بتواند آتش هر فتنه‌اي را كه در طول زمان‌هاي گذشته بر اسلام و مسلمين گذشته و رو در خمودي گذارده را دوباره برافروزد، مضافاً به سهمي كه وي در اختراع برخي عقايد عليه شيعه در نصوص موجود، براي امامت امير المؤمنين عليه‌السلام از جانب خدا و رسول داشته است.

حال، ما در جهت پاسخ‌گويي به اين شبهه لازم است تا شخصيت ابن سبأ را در ترازوي نقد و سنجش قرار داده و با توجه به آراء و اقوالي كه درباره او گفته شده، قضاوت كنيم.

اختلاف شديد پيرامون شخصيت ابن سبأ

شخصيت ابن سبأ از شخصيت‌هايي است كه بحث و جدل‌هاي متضاد فراواني درباره او بيان شده است كه سراسر اختلاف و تناقض است كه مي‌توان همه مطالب را در سه دسته تقسيم نمود:

گروه اول :گروهي معتقد به اصل وجود ابن سبأ و نقش مهم وي:

در اين گروه عده‌اي از علماي مذاهب اهل سنت را مي‌بينيم كه به اثبات وجود وي اكتفا نكرده، بلكه كارهاي فراواني كه چهره تاريخ را متغير مي‌سازد را نيز به او نسبت داده‌اند.

فتنه‌اي آغاز شد كه همه مسلمانان را تحت تاثير قرار داد و به ترور عثمان به دست صحابه منجر شد تا بر اثر آن، باب نزاع‌ها، كشمكش‌ها و اختلافات به طور كامل گشوده شود؛ در اين مقطع تاريخي عبد الله بن سبأ كه اهل يمن بوده و دين يهودي داشته و در زمان عثمان اسلام آورده ظهور كرده و در حضور مسلمانان به حجاز سپس بصره، كوفه و شام نقل مكان كرده و نهايتاً در مصر رحل اقامت گزيده و از آن‌جا فعاليت‌هاي تخريبي خويش را آغاز مي‌كند، بدين شكل كه با ايجاد ارتباط با طاغيان و ناراضيان از وضع حاكم و ظلم و ستم‌هاي به وجود آمده از سوي فرمانداران خليفه موفق مي‌گردد تا با اعلام عمومي، دستور شورش عليه حكومت را صادر كرده و همه را به تمرّد و انقلاب تشويق نمايد در حالي كه در ميان اين گروه بهترين صحابه اعم از حاضران در جنگ بدر و ديگران وجود داشته‌اند؛ اما بعد از قتل عثمان تلاش‌هاي جديد خود را در منتشر ساختن معتقدات و آرائي كه هيچ يك از مسلمانان به گوششان نخورده از سرگرفته و در حالي كه ميان آنها صحابه پيامبر خدا نيز وجود داشته‌ تمام سخنان او را قبول كرده، تاييد نموده و از آن استقبال نموده‌اند؛ ‌سخناني از اين قبيل كه: رسول خدا صلّي الله عليه وآله زنده است و به زودي بازگشت خواهد نمود و علي عليه السلام نيز هرگز نخواهد مرد و در ابر‌ها به سر ‌برده و رعد و برق آسمان‌ها خنده اوست و او وصي رسول خدا صلّي الله عليه وآله و ... مي‌باشد. آن‌گاه فرقه‌اي به اسم خود ـ فرقه سبأيّه ـ تشكيل داده تا افكار او را ترويج نموده و از آن دفاع نمايند، امري كه باعث شده است تا امير المؤمنين سلام الله عليه در برابر اين شخص تازه مسلمان ايستاده و با تمامي اعمال زور‌گويانه وي مخالفت نموده و در آخر نيز او و برخي پيروانش را به آتش كشيده و يا برخي ديگر را به شهر‌هاي ديگر تبعيد نمايد.

و همين فرقه سبأيه هسته مركزي تشكيل شيعه گرديده؛ بدين معنا كه عقايد شيعه به اختراع شخصي يهودي بوده كه بعد‌ها اسلام آورده در حالي كه او در زمان پيامبر خدا و صحابه، شخصي شناخته شده و معروفي نبوده است.

مصادر اين سخن: تاريخ طبري، تاريخ ابن اثير و كتاب‌هايي كه پيرامون فرقه‌ها و مذاهب مختلف نوشته شده همچون «ملل و نحل» و «الفَرْق بين الفِرَق» و «التبصره في الدين» و ديگر كتاب‌ها.

مناقشه در نظر گروه اول

نظريه‌اي كه گروه اول از علما بدان قائل گشته‌اند گرچه ميان مؤرخان و علماي مذاهب و فِرَق مشهور گشته، اما برخي از محققان شيعه و سنّي ملاحظاتي آزادانديشانه و علمي و منطقي، پيرامون آن بيان د‌اشته‌اند كه برخي از آنها را بيان مي‌نماييم:

اول: نقش سيف بن عمر در پررنگ نمودن شخصيت ابن سبأ:

نظر محققان شيعه و سنّي اين است كه بسياري از روايات عبد الله بن سبأ ـ و آنچه در برخي از مطالب نقل شده درباره وي مشاهده مي‌شود، مطالبي است كه چندين نسل‌ از انجام آن عاجزند ـ كه تمام آنها به يك راوي ختم مي‌شود و او كسي نيست جز سيف بن عمر تميمي كه علما و محدثان او را به ضعف شديد و اتهام به كفر و زندقه و جعل حديث متهم نموده‌اند. ابن حجر درباره او گفته است:

«قال ابن معين: ضعيف الحديث، وقال مرة: فليس خير منه، وقال أبو حاتم: متروك الحديث يشبه حديثه حديث الواقدي، وقال أبو داود: ليس بشيء، وقال النسائي والدارقطني: ضعيف، وقال ابن عدي: بعض أحاديثه مشهورة وعامتها منكرة لم يتابع عليها، وقال ابن حبان: يروي الموضوعات عن الأثبات، قال: وقالوا: إنه كان يضع الحديث. قلت: بقية كلام ابن حبان: اتهم بالزندقة، وقال البرقاني عن الدارقطني: متروك، وقال الحاكم: اتهم بالزندقة، وهو في الرواية ساقط. قرأت: بخط الذهبي مات سيف زمن الرشيد»([77]).

(ابن معين گفته است: سيف بن عمر شخصي ضعيف الحديث است و در جايي نيز درباره او گفته است: كسي بهتر از او يافت نمي‌شود؛ ابوحاتم درباره او گفته است: او شخصي متروك الحديث است كه احاديثش به احاديث واقدي مي‌ماند؛ ابوداود درباره او گفته است: او شخص قابل اعتنايي نيست؛ نسائي و دارقطني گفته‌اند: او شخصي ضعيف است؛ ابن عدي درباره او گفته است: برخي از احاديث او مشهور اما عموم روايات او به شكلي است كه مورد انكار قرار گرفته و قابل عمل نمي‌باشد؛ ابن حبّان درباره او گفته است: سيف بن عمر روايات جعلي را از اشخاص مورد اطمينان نقل مي‌كند و نيز گفته: درباره او گفته‌اند: او احاديث را جعل مي‌كرد. اين سخن من [ابن حجر] است: ابن حبان در ادامه مي‌گويد: سيف بن عمر متهم به زندقه بوده است. برقاني از دارقطني نقل كرده است: او شخصي متروك بوده است. حاكم نيشابوري گفته است: او متهم به كفر و زندقه است و در علم روايت از نظر‌ها ساقط مي‌باشد و به خط ذهبي خواندم كه سيف بن عمر در زمان رشيد از دنيا رفته است.)

به واسطه اين حال و وضعيت ضعيف سيف بن عمر اين گروه از محققان قانع شده‌اند كه نقش ابن سبأ در وقايعي كه با اين حجم عمده در تاريخ منعكس شده مطالبي است كه فقط ساخته و پرداخته خيالات و ذهن سيف بن عمر بوده و به هيچ وجه امكان ندارد كه چنين وقايعي در عالم خارج محقق گرديده باشد و هيچ يك از مؤرخان بزرگ به اين قضيه آن هم با اين حجم از وسعت اشاره نكرده مگر طبري.

دوم: لازمه اين نظر خدشه به عدالت صحابه و مرجعيت علمي آنان:

لازمه اعتقاد به اين نظريه آن است كه شخصي همچون  ابن سبأ كه سابقه‌اي در دين اسلام نداشته و پيامبر اكرم را نديده و احاديث او را نشنيده، توانسته در مدت كوتاهي فكر و ذهن بهترين صحابه همچون ابوذر، عمار و ديگراني كه در ركاب پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله در جهاد شركت داشته و احاديث آن حضرت را شنيده‌اند مسخّر خود ساخته و آلت دست خود قرار دهد. از جمله رواياتي كه طبري از سيف درباره تاثير پذيري صحابه از سخنان عبد الله بن سبا نقل كرده، روايت زير است:

«لما ورد ابن السوداء الشام لقي أبا ذر، فقال: يا أبا ذر ألا تعجب إلى معاوية يقول: المال مال الله؟ ألا إن كان كل شيء لله كأنه يريد أن يحتجنه دون المسلمين، ويمحو اسم المسلمين فأتاه أبو ذر فقال: ما يدعوك إلى أن تسمّي مال المسلمين مال الله؟ قال: يرحمك الله يا أبا ذر ألسنا عباد الله والمال ماله...؟ قال: لا تقله... قال: وأتى ابن السوداء أبا الدرداء، فقال: من أنت؟ أظنّك والله يهودياً، فأتى عبادة بن الصامت، فتعلّق به، فأتى به معاوية، فقال: هذا والله الذي بعث عليك أبا ذر»([78]).

(زماني كه ابن سوداء [عبد الله بن سبأ] وارد شام شد ابوذر را ملاقات كرد و به او گفت: اي ابوذر! آيا از معاويه تعجب نمي‌كني كه مي‌گويد: مال و اموال از آنِ خداست؟ بدانيد كه او مي‌خواهد با اين سخن همه چيز را در تصرف خود درآورد در حالي كه به هيچ يك از مسلمانان چيزي تعلق نداشته باشد و با اين كار نامي از مسلماني باقي نگذارد؛ از اين‌رو ابوذر نزد معاويه آمد و به او خطاب نمود: چه چيز سبب شده تو مال مسلمانان را مال خدا بخواني؟ معاويه گفت: خدا تو را رحمت كند اي اباذر آيا ما بندگان خدا و اموال ما متعلق به خداوند نيست...؟ ابوذر گفت: تو اين سخن را بر زبان نياور... راوي گفت: ابن سوداء همچنين نزد ابو درداء آمد و به او گفت: تو كي هستي؟ به خدا سوگند گمان مي‌كنم تو يهودي باشي، آن‌گاه نزد عباده بن صامت آمد و با او نيز ارتباط برقرار كرد، تا اين كه وقتي نزد معاويه آمد، معاويه گفت: به خدا قسم اين همان كسي است كه ابوذر را نزد ما فرستاد.)

همچنين طبري از سيف بن عمر روايت كرده، زماني كه عثمان، عمار ياسر را كه يكي از افرادي بود كه به علت زياد شدن شكايات و سرپيچي‌هاي مردم از فرمانداران خليفه براي بررسي اوضاع و احوال سرزمين‌هاي اسلامي به مناطق مختلف اعزام نمود، همه بازگشتند به جز عمار كه مردم از او خواستند لختي بيشتر درنگ كند «حتى ظنوا أنه قد اغتيل فلم يفجأهم إلاّ كتاب من عبد الله بن سعد بن أبي سرح يخبرهم أن عماراً قد استماله قوم بمصر، وقد انقطعوا إليه منهم عبد الله بن السوداء»([79]). (تا آن‌جا كه گمان بردند عمار ترور شده، و خبري به آنها نرسيد مگر نامه‌اي كه از جانب عبد الله بن سعد بن ابي سرح رسيد و آنان را باخبر ساخت كه گروهي از مردم به عمار علاقه‌مند شده‌اند، تا اين كه از او دوري جسته و از او جدا شدند كه از جمله آنان عبد الله بن سوداء [عبد الله بن سبأ] بود.)

آيا امكان دارد قبول كنيم شخصيت‌هايي با آن جايگاه و ايمان همه در برابر ابن سبأ چنين خضوع و حرف شنوي داشته باشند؟ شخصيت‌هاي همچون ابوذر (سلام الله عليه) كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله درباره او فرمود: «ما أظلت الخضراء، ولا أقلّت الغبراء أصدق من أبي ذر»([80]) (آسمان و زمين كسي به صداقت گفتار همچون ابوذر به خود  نديده است)؟! و يا عمار كه پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله او را كسي توصيف نموده كه ايمان تا سر استخوان‌هاي او رسوخ نموده است و يا عايشه نقل مي‌كند:

«ما أحد من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم إلا لو شئت لقلت فيه ما خلا عماراً، فإني سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم، يقول: ملئ إيماناً إلى مشاشه». قال الهيثمي: «رواه البزار ورجاله رجال الصحيح»([81]).

(كسي از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله نيست كه نتوانم مطلبي در باره او بگويم [ايرادي بر او وارد سازم] مگر يك نفر و آن عمار است كه از پيامبر اكرم درباره او شنيدم كه مي‌فرمود: ايمان تا سر استخوان‌هاي عمار رسوخ كرده. هيثمي در باره اين روايت گفته است: «بزار اين روايت را نقل كرده و رجال آن رجال صحيح هستند.)

با اين تصويري كه طبري از روايات سيف درباره عبد الله بن سبأ ارائه مي‌كند كار به جاهاي خطرناك‌تر مي‌كشد؛ چرا كه او عقايد باطلي را عرضه مي‌كند و همه مسلمانان از او مي‌پذيرند!!!

به عنوان مثال طبري از سيف بن عمر درباره عبد الله بن سبأ روايت مي‌كند:

«...ثم تنقّل في بلدان المسلمين يحاول ضلالتهم، فبدأ بالحجاز، ثم البصرة، ثم الكوفة، ثم الشأم، فلم يقدر على ما يريد عند أحد من أهل الشأم، فأخرجوه حتى أتى مصر، فاعتمر فيهم، فقال لهم فيما يقول: لعجب ممن يزعم أن عيسى يرجع ويكذب بأن محمداً يرجع، وقد قال الله عز وجل: {إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ} فمحمد أحق بالرجوع من عيسى، قال: فقبل ذلك عنه. ووضع لهم الرجعة، فتكلّموا فيها، ثم قال لهم بعد ذلك: إنه كان ألف نبي، ولكل نبي وصي، وكان علي وصي محمد، ثم قال: محمد خاتم الأنبياء، وعلي خاتم الأوصياء، ثم قال بعد ذلك: من أظلم ممن لم يجز وصية رسول الله صلى الله عليه وسلم...»([82]).

(...سپس عبد الله بن سبأ در سرزمين‌هاي اسلامي رفت و آمد مي‌كند و در گمراه نمودن مسلمانان تلاش گسترده‌اي را آغاز مي‌كند؛ بدين منظور ابتدا از سرزمين حجاز آغاز كرده و سپس به بصره، كوفه و شام سفر مي‌كند اما نسبت به مردم شام هيچ كس را نمي‌تواند گمراه سازد و به همين جهت او را از شام اخراج مي‌كنند تا اين كه به سرزمين مصر ‌رفته و زندگي خويش را در آنجا ادامه مي‌دهد و از جمله سخناني كه در آن‌جا به مردم مي‌گويد اين است كه: تعجب از كسي است كه مي‌پندارد عيسى باز خواهد گشت اما بازگشت محمد را تكذيب مي‌كند؛ در حالي كه خداوند عزّ وجلّ مي‌فرمايد: «آن كس كه قرآن را بر تو فرض كرد، تو را به جايگاهت [زادگاهت‏] باز مى‏گرداند!» پس با توجه به اين آيه محمد براي بازگشت سزاوارتر از عيسى است. راوي مي‌گويد: اين سخن از عبد الله بن سبأ پذيرفته شد و از آن به بعد مردم پيرامون رجعت پيامبر سخن مي‌گفتند. بعد از اين موضوع ابن سبأ به مردم گفت: هزار پيامبر بوده و براي هر پيامبري هزار وصي بوده و علي هم وصي محمد بوده است. محمد خاتم الأنبياء و علي خاتم الأوصياء است. هر كس در حق او ظلم كند به وصيت رسول خدا صلّي الله عليه وآله عمل نكرده است...)

با توجه به مطالبي كه بيان شد ما در ميان دو راهي قرار مي‌گيريم كه راه سومي براي آن نيست:

اول: رواياتي را كه طبري از سيف نقل نموده و ما يقين به كذب و دروغ بودن آن داريم را تكذيب كرده و ردّ كنيم؛ چرا كه اين دسته از روايات با مقام و موقعيت صحابه و قداست آنها سازگار نمي‌باشد و اين كه شخصيت مسخره‌اي چون او توانسته‌ باشد افكار و اعتقادات آنان را مسخّر خويش ساخته باشد.

دوم: رواياتي را كه سيف بن عمر درباره عبد الله بن سبأ براي ما نقل كرده است را قبول كرده و تأثيري را كه ابن سوداء [عبد الله بن سبأ] بر عقايد و افكار مسلمانان و صحابه درجه اول داشته است را بپذيريم؛ اما قبول اين فرض، تبعات منفي فراواني را به دنبال دارد كه هيچ يك از اهل سنت نمي‌تواند تن به آن دهد؛ چرا كه در آن صورت لازم است تا بپذيرد كه بزرگان صحابه تحت تأثير مردي تازه مسلمان كه از پيشينه و هويت شايسته‌اي برخوردار نبوده قرار داشته‌اند؛ سپس وي توانسته تا عقايد و افكار صحابه و بزرگان تابعين را به جاهايي سوق دهد كه هرگز با آن انس و آشنايي نداشته‌ و آنان نيز تسليم او شده و به تمام آنچه او خواسته و گفته، معتقد شده‌اند در حالي كه تا آن زمان هيچ اثر و ردّ پايي از آن در دين و شريعت اسلام وجود نداشته است و لازمه ديگر اين سخن اين است كه بگوييم: اين گروه از صحابه به قدري ساده لوح و كم فكر بوده‌اند كه شخصي همچون ابن سبأ تازه مسلمان و شناخته نشده، از سادگي آنها سوء‌ استفاده كرده و افكار و عقايد آنان را تغيير داده و بر آنها تأثير گذار بوده است!

اين مطلب علامت سؤال بزرگي را در برابر تمام ميراث و فرهنگ اسلامي قرار مي‌دهد، ميراث و فرهنگي كه اهل سنّت معتقدند تمام آن از طريق صحابه به دست ما رسيده است!!!

همچنين پذيرش اين فرضيه باعث خواهد شد تا سؤالي جدّي در برابر نظريه عدالت صحابه، قوت ايمان، قدرت بالاي آنان در تشخيص امور، سنجش قضايا و حوادث و انتخاب شرايط اصلح، قرار گيرد!

تشويق ابن سبأ به قتل عثمان:

تاثير ابن سبأ تنها به اقدام وي در جهت تخريب عقايد صحابه‌اي همچون ابوذر، عمار و ساير مسلمانان منحصر نشده، بلكه او را مي‌بينيم كه قدرت دارد تا امور را به طور كلي دگرگون و منقلب ساخته و سوار بر اوضاع شده و در قلوب صحابه و مسلمانان عدم مشروعيت خليفه سوم، عثمان را جا داده و آنها را بر عليه او شورانده و در نهايت، كار را به اقدام به قتل عثمان از سوي صحابه بكشاند؛ آن هم بدين شكل كه او را محاصره نموده و آب را از او منع كنند!! البته در اين روند صحابه به دو شكل در اين موضوع نقش ايفا مي‌كنند: عده‌اي به طور مستقيم و گروهي با سكوت خود و عدم اعتراض به وضعيت موجود. عثماني كه از منظر اهل سنت مظلوم كشته شده و قتل او به دست گروهي از افراد اراذل، اوباش، فاسق و فاجر اتفاق افتاده است([83])!!

در حالي كه در كشتن عثمان بسياري از مسلمانان و صحابه سهم داشتند؛ طبري در اين زمينه از سيف روايت مي‌كند:

«كتب أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم بعضهم إلى بعض أن أقدموا، فإن كنتم تريدون الجهاد فعندنا الجهاد، وكثر الناس على عثمان ونالوا منه أقبح ما نيل من أحد، وأصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم يرون ويسمعون، ليس فيهم أحد ينهى ولا يذبّ إلا نفير، زيد بن ثابت، وأبو أسيد الساعدي، وكعب بن مالك، وحسان بن ثابت...»([84]).

(برخي از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله به برخي ديگر نامه نوشته و از آنها خواستند كه براي جهاد پا پيش گذارند؛ چرا كه مردم عليه عثمان شورش كرده و كار را عليه او به جايي رسانده‌اند كه براي هيچ كس چنين سابقه نداشته است و اين در حالي است كه اصحاب اين وضع را خود با چشم مي‌بينند و مي‌شنوند اما هيچ كس نيست كه از اين اتفاقات مانع شوند مگر تعداد بسيار كمي همچون: زيد بن ثابت، ابو اسيد ساعدي، كعب بن مالك و حسان بن ثابت...)

در متن فوق ملاحظه مي‌كنيم كه گروه زيادي از صحابه شاهد حوادثند و گروه ديگر نيز خبرها به گوششان مي‌رسد اما كسي براي ياري خليفه بر نمي‌خيزد و يا مخالفان خليفه را نهي و يا از او دفاع نمي‌كند مگر تعداد بسيار محدود و انگشت شمار.

ابن سعد مي‌گويد:

«كان المصريون الذين حصروا عثمان ستمائة رأسهم عبد الرحمن بن عديس البلوي وكنانة بن بشر بن عتاب الكندي، وعمرو ابن الحمق الخزاعي، والذين قدموا من الكوفة مائتين رأسهم مالك الأشتر النخعي، والذين قدموا من البصرة مائة رجل رأسهم حكيم بن جبلة العبدي، وكانوا يداً واحدة في الشرّ، وكان حثالة من الناس قد ضووا إليهم قد مزجت عهودهم وأماناتهم مفتونون، وكان أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم الذين خذلوه كرهوا الفتنة...»([85]).

(مصري‌هايي كه عثمان را محاصره كرده بودند شش صد نفر بودند كه سركرده آنان عبد الرحمن بن عديس بلوي، كنانه بن بشر بن عتاب كندي و عمرو بن حمق خزاعي بودند و كساني كه از كوفه آمده بودند تعداد دويست نفر بودند كه فرماندهي آنان را مالك اشتر نخعي به عهده داشت و صد نفر نيز از بصره آمده بودند كه در راس آنان حكيم بن جبله عبدي بود كه همه اين افراد با يكديگر متحد شدند و يك دست در اقدام براي شرّ و فتنه متفق القول گرديدند و گروهي از ازاذل مردم نيز به آنها پيوستند در حالي كه عهد و پيمان‌ها در هم آميخت و به فراموشي سپرده شد و آن گروه از مردم كه عثمان را تنها گذارده و به ياري او نشتافتند كساني بودند كه از وارد شدن به فتنه كراهت داشتند...)

متن فوق گوياي اين مطلب است كه در ميان جمعيت فراوان مسلماناني كه در ماجراي كشتن عثمان شركت داشتند عده‌اي از اصحابي كه در بيعت رضوان و در زير درخت با پيامبر اكرم شركت داشتند همچون عبد الرحمن بن عديس بلوي([86])ـ كسي كه طبق اعتقاد اهل سنت خداوند بهشت را به او وعده داده است ـ حضور داشتند همچنين متن فوق بر اين مطلب تصريح دارد كه صحابه، عثمان را تنها گذارده و به ياري او نشتافتند.

در يكي از رواياتي كه طبري نقل كرده، آمده است كه عثمان هر كس از اهل مدينه كه با او مخالفت ورزيده و قصد جنگ با او داشته است را كافر دانسته:

«فلمّا رأى عثمان ما قد نزل به، وما قد انبعث عليه من الناس كتب إلى معاوية بن أبي سفيان وهو بالشام: بسم الله الرحمن الرحيم: أما بعد؛ فإنّ أهل المدينة قد كفروا وأخلفوا الطاعة ونكثوا البيعة، فابعث إليّ من قبلك من مقاتلة أهل الشام على كل صعب وذلول، فلما جاء معاوية الكتاب تربّص به وكره مخالفة أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم، وقد علم اجتماعهم»([87]).

(هنگامي كه عثمان متوجه شد كه چه اتفاقي در حال وقوع است و گروهي از مردم قصد جان او را كرده‌اند نامه‌اي به معاويه كه در شام به سر مي‌برد نوشت و در آن آين‌گونه آورد: بسم الله الرحمن الرحيم: اما بعد؛ اهل مدينه كافر شده و از اطاعت سر باز زده‌ و بيعت شكسته‌اند، تو مرداني جنگجو از اهل شام بفرست كه اهل تحمل هر سختي و ناملايمتي باشند. زماني كه نامه به دست معاويه رسيد چون از اجتماع اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله در اين موضوع با خبر شد از مخالفت با آنها كراهت ورزيد و به همين جهت منتظر وقايع بعدي ماند.)

آيا امكان دارد قائل شويم كه ابن سبأ سبب اجتماعي اين‌گونه شده كه به تعبير عثمان لازمه آن كفر صحابه است؟!

آيا طبق زعم و گمان علماي اهل سنت بپذيريم كه ابن سبأ همان كسي بوده است كه قتل عثمان را پايه ريزي كرده است؟! محمد بن عبد الوهاب در باره حوادث سال 35 گفته است:

«وفيها كان خروج جماعة من أهل مصر ومن وافقهم على عثمان. وأصل الفتنة ومنبعها: كان من عبد الله بن سبأ ـ رجل يهودي من أهل صنعاء، أظهر الإسلام ليخفي به حقده عليه وكفره به في زمن عثمان ـ وكان ينتقل في بلدان المسلمين يحاول ضلالتهم، فبدأ بالحجاز، ثم البصرة، ثم الكوفة، ثم الشام. فلم يقدر على ما يريد. فأخرجوه حتى أتى مصر، فغمز على عثمان، وقاد الفتنة، وأشعل نارها، محادّة لله ولرسوله، حتى كانت البلية الكبرى بمحاصرة عثمان رضي الله عنه، واغتياله»([88]).

(در اين سال، گروهي از اهل مصر با كساني كه موافق با قيام عليه عثمان بودند خروج كردند و اصل و منبع فتنه از سوي عبد الله بن سبأ بود ـ شخصي يهودي از اهل صنعاء كه به ظاهر اسلام آورده تا بتواند در لواي آن حقد و كينه خود عليه عثمان و كفرش را مخفي سازد ـ او در سرزمين‌هاي اسلامي رفت و آمد مي‌كرد و در گمراه نمودن مسلمانان تلاش گسترده‌اي را آغاز ‌كرد؛ بدين منظور ابتدا از سرزمين حجاز آغاز كرده و سپس به بصره، كوفه و شام سفر ‌كرد؛ اما نسبت به مردم شام نتوانست كسي را گمراه سازد و به همين جهت او را از شام اخراج ‌كردند تا اين كه به سرزمين مصر ‌رفت و شروع به بدگويي از عثمان كرد و با اين كار خود در مخالفت با خدا و رسول، فتنه‌‌اي را سرپرستي و آتشي را بر افروخت، تا آن‌جا كه منجر به محاصره عثمان و ترور او گشت و با اين كار باعث بلايي بزرگ  در جامعه اسلامي گشت.)

احسان الهي ظهير مي‌گويد:

«انّ قتلته [عثمان] أو من ساعد قاتليه على قتله هم الذين أيّدوا السبئية، ومنهم تكوّنت...»([89]).

(قاتلان عثمان و يا كساني كه قاتلان را در اين كار ياري نمودند كساني هستند كه فرقه سبأيّه را تاييد مي‌كنند و از آنها اين گونه مسائل شكل مي‌گيرد...)

اينان كدام صحابه هستند كه ابن سبأ موفق مي‌شود تا چنان آنان را مسخّر و تحت اختيار خويش قرار دهد كه تا سر حدّ كفر و تجاوز به خليفه مسلمانان گام برداشته و دستان خود را به خون خليفه آلوده كنند؟! آيا در چنين شرايطي براي چنين صحابه‌ا‌ي ـ البته طبق فرضيه‌اي كه سيف بن عمر از ابن سبأ ساخته و ارائه نموده ـ شايستگي و صلاحيت مرجعيت ديني براي آنان وجود خواهد داشت؟!

سوم: اختلاف نظر شديد پيرامون شخصيت ابن سبأ:

گروهي ديگر از محققان ـ در مخالفت با گروه اول ـ اشكالات و تناقضات فراواني را درباره شخصيت ابن سبأ و اصل و نسب وي و اقداماتي كه به او نسبت داده شده مطرح نموده‌اند كه علامت‌هاي سؤال فراواني را در باره موارد بيان شده پيش روي ما قرار مي‌دهد كه از جمله آنها موارد ذيل است:

1ـ اختلاف نظر در محل تولد و زندگي ابن سبأ:

طبري بر اين عقيده است كه ابن سبأ شخصي يهودي و اهل صنعاي يمن بوده است:

«كان عبد الله بن سبأ يهودياً من أهل صنعاء أمه سوداء، فأسلم زمان عثمان، ثم تنقل في بلدان المسلمين يحاول ضلالتهم»([90]).

(عبد الله بن سبأ شخصي يهودي از اهالي صنعا بوده كه مادرش سوداء نام داشته و در زمان عثمان اسلام آورده و آنگاه در سرزمين‌هاي اسلامي رفت و آمد مي‌كرده و در گمراهي و ضلالت آنان تلاش مي‌نموده است.)

در حالي كه عبد القاهر بغدادي بر اين اعتقاد است كه او در اصل، يهودي و از اهالي حيره عراق بوده است([91]).

همچنين محمد ابو زهره در كتاب خود تاريخ مذاهب اسلامي مي‌گويد:

«عبد الله بن سبأ كان يهودياً من الحيرة أظهر الإسلام»([92])([93]).

(عبد الله بن سبأ شخصي يهودي از اهلي حيره عراق بوده كه اسلام آورده بوده است.)

و اما قبيله او: برخي ابن سبأ را به قبيله «حِمْيَر» كه به حمير بن غوث منسوب بوده، نسبت داده‌اند... كه منزل‌هاي آنان در يمن كه به آن: حِمْيَر گفته مي‌شده و در غرب صنعاء واقع شده، سكونت داشته‌اند([94]).

از جمله كساني كه قائل به همين نظر است، ابن حزم در كتاب «الفِصَل في المِلَل والأهواء» است كه مي‌گويد:

«والقسم الثاني من فرق الغالية الذين يقولون بالألهية لغير الله عزّ وجلّ، فأولهم قوم أصحاب عبد الله ابن سبأ الحميري»([95]).

(گروه دوم از فرقه‌هاي غلوّ كننده‌اي كه قائل به الوهيت غير خداوند عزّ وجلّ بوده‌اند، اولين آنها قوم و ياران عبد الله بن سبأ حميري هستند.)

اما بِلاذُري، ابن سبأ را منسوب به قبيله‌اي از هَمْدان مي‌داند([96]).

عمر رضا كحّاله گفته است:

«همدان بطن من كهلان القحطانية وهم: بنو همدان بن مالك... كانت ديارهم باليمن من شرقيه»([97]).

(همدان داخل منطقه كهلان قحطانيه واقع شده است و آنان: فرزندان همدان بن مالك هستند... اين سرزمين در منطقه شرقي يمن واقع شده است.)

بدين جهت تضاد و تناقض آشكاري در محل تولد و زندگي ابن سبأ شكل مي‌گيرد؛ چرا كه تفاوت فراواني است بين اين كه كسي اهل منطقه هَمْدان در شرق يمن باشد و يا اهل حِمْيَر در غرب يمن و يا حيره عراق باشد.

2ـ اختلاف نظر در شخصيت ابن سبأ:

برخي از علما بر اين اعتقادند كه ابن سبأ همان ابن سوداء است؛ چنان كه اندكي قبل در كلام طبري گذشت: «أمه سوداء» (مادرش سودا بوده است.) در حالي كه گروهي ديگر اين‌دو را شخصيت‌هاي جدا و بي ارتباط با يكديگر د‌انسته‌اند؛ در اين باره اسفراييني مي‌گويد:

«ووافق ابن السوداء عبد الله بن سبأ بعد وفاة علي في مقالته هذه، وكانا يدعوان الخلق إلى ضلالتهما»([98]).

(ابن سوداء بعد از وفات علي بن ابي طالب با عبد الله بن سبأ در نوشته‌اي به توافق رسيدند تا مردم را گمراه نمايند.)

3ـ اختلاف نظر در زمان آغاز فعاليت‌هاي فكري ابن سبأ:

بين مورّخان در باره زمان آغاز فعاليت‌ها و تحركات ابن سبأ نيز اختلاف نظر وجود دارد؛ طبري آغاز آن را زمان عثمان دانسته و گفته است:

«فأسلم زمان عثمان، ثم تنقّل في بلدان المسلمين يحاول ضلالتهم، فبدأ بالحجاز، ثم البصرة _ ثم الكوفة _ ثم الشام، فلم يقدر على ما يريد من أهل الشام، فأخرجوه حتى أتى مصر، فاعتمر فيهم، فقال لهم فيما يقول: لعجب ممن يزعم أن عيسى يرجع، ويكذّب بأن محمداً يرجع، وقد قال الله عز وجل: {إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إلى مَعَادٍ} فمحمد أحق بالرجوع من عيسى، قال: فقُبل ذلك عنه، ووضع لهم الرجعة، فتكلّموا فيها، ثم قال لهم بعد ذلك: إنه كان ألف نبي، ولكلّ نبي وصي، وكان علي وصي محمد، ثم قال: محمد خاتم الأنبياء، وعلي خاتم الأوصياء»([99]).

(ابن سبأ در زمان عثمان اسلام آورد و سپس در سرزمين‌هاي اسلامي رفت و آمد داشت و در گمراه نمودن مسلمانان تلاش گسترده‌اي آغاز نمود؛ بدين منظور ابتدا سفر خود را از سرزمين حجاز آغاز كرده و سپس به بصره، كوفه و شام سفر ‌كرد، اما در گمراه نمودن مردم شام توفيقي به دست نياورد و به همين جهت او را از شام اخراج نمودند از اين‌رو به سرزمين مصر ‌رفته و زندگي خويش را در آنجا ادامه ‌داد و از جمله سخناني كه در آن‌جا به مردم ‌گفت اين بود كه: تعجب از كسي است كه مي‌پندارد عيسى باز خواهد گشت اما بازگشت محمد را تكذيب مي‌كند؛ در حالي كه خداوند عزّ وجلّ مي‌فرمايد: «آن كس كه قرآن را بر تو فرض كرد، تو را به جايگاهت [زادگاهت‏] باز مى‏گرداند!» پس با توجه به اين آيه، محمد براي بازگشت سزاوارتر از عيسى است. راوي مي‌گويد: اين سخن از عبد الله بن سبأ پذيرفته شد و از آن به بعد مردم پيرامون رجعت پيامبر سخن مي‌گفتند. بعد از اين موضوع ابن سبأ به مردم گفت: هزار پيامبر بوده و براي هر پيامبري هزار وصي بوده و علي هم وصي محمد بوده است. محمد خاتم الأنبياء و علي خاتم الأوصياء است.)

گروهي ديگر بر اين عقيده‌اند كه ابن سبأ در زمان خلافت امير المؤمنين سلام الله عليه ظهور كرده و آن حضرت نيز او را از كوفه به مدائن تبعيد نمود؛ بغدادي گفته است:

«وأما الروافض فإن السبأية منهم، أظهروا بدعتهم في زمان علي رضي الله عنه، فقال بعضهم لعلي: أنت الإله فأحرق علي قوماً منهم، ونفى ابن سبأ إلى ساباط المدائن»([100]).

(و اما روافض [شيعيان] كه سبأيّه از آنان است، بدعت خود را در زمان علي بن ابي طالب [عليه السلام‌] آغاز كردند؛ چرا كه برخي از آنها به علي بن ابي طالب [عليه السلام‌] گفتند: تو معبود ما هستي و علي بن ابي طالب نيز گروهي از آنها را آتش زد و ابن سبأ را نيز به ساباط مدائن تبعيد نمود.)

4ـ اختلاف نظر در اعتقادات ابن سبأ:

همچنين اختلاف نظر شديدي در اصل اعتقادات ابن سبأ وجود دارد، در برخي مصادر آمده كه ابتدا او اعتقاد به نبوت علي بن ابي‌طالب داشته([101])و سپس به الوهيت آن حضرت معتقد گشت؛([102])برخي ديگر از مورّخان گفته‌اند او اعتقاد به الوهيت كامل علي بن ابي طالب نداشته، بلكه معتقد بوده كه جزئي از الوهيت در او حلول كرده بوده است!!([103])و گروه سومي گفته‌اند:‌ ابن سبأ به وصي بودن علي بن ابي طالب براي پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله معتقد بوده است([104])نه اين كه او خود نبي و يا اله بوده باشد.

همچنين در مسأله ايمان او به رجعت و بازگشت رسول خدا صلّي الله عليه وآله نيز تناقض وجود دارد؛ گاهي گفته‌اند او معتقد به زنده بودن امير المؤمنين عليه السلام و اين كه او در ابرها به سر مي‌برد و به زودي رجعت خواهد نمود، بوده است و رعد آسمان را صدا و برق آن را تبسّم آن حضرت مي‌دانسته است!!([105])و برخي ديگر گفته‌اند او ندا مي‌داده است كه پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله زنده است و به زودي رجعت خواهد نمود([106]).

5ـ اختلاف نظر در زمان اسلام آوردن ابن سبأ:

اقوال مورّخان همچون طبري و ديگران، پيرامون زمان اسلام آوردن وي نيز مختلف است؛ گاهي گفته‌اند: وي در سال «30 هـ» زماني كه به شام وارد مي‌شده مسلمان بوده و به خداوند ايمان داشته كه در آنجا توانسته صحابي بزرگي همچون ابوذر را به ايجاد مشكلاتي عليه حكومت معاويه تشويق و ترغيب كند([107]).

در حالي كه طبري در حوادث سال «33 هـ» گفته است ابن سوداء به بصره آمد و به فرمانرواي آن‌جا يعني ابن عامر اعلام داشت كه او مردي از اهل كتاب است كه مشتاق به پذيرش اسلام شده و دوست دارد تا در بصره بماند، اما ابن عامر موافقت نمي‌كند و دستور مي‌دهد كه او را به سوي كوفه طرد كنند كه او نيز از همان جا راه مصر را براي اقامت در آن ديار در پيش مي‌گيرد و از همان سرزمين مكاتبات و نامه نگاري‌هاي خود با اهالي كوفه و بصره را آغاز مي‌كند([108]).

در اين مطالب دلالت واضح و آشكاري مبني بر اختلاف در تاريخ اسلام آوردن ابن سبأ وجود دارد؛ چرا كه اگر او در سال «30هـ» اسلام آورده باشد و صحابي جليل القدري همچون ابوذر را عليه معاويه تهييج نموده باشد چگونه سال «33هـ» سال اسلام آوردن وي بوده است؟!!

تناقضي ديگر:

همچنين از مطلب طبري برمي‌آيد كه ابن سبأ تا قبل از سال «34 هـ» وارد بصره نشده بوده؛ زيرا او تا سال «33 هـ» همچنان در بصره بوده، سپس به كوفه و پس از آن به شام و در آخر به مصر منتقل شده است، كه دست كم نياز به يك سال كامل براي اين جابه‌جايي نياز دارد از اين‌رو نزديك‌ترين سال براي اين كار مي‌تواند سال «34 هـ» بوده باشد كه در آن‌جا توانسته باشد در عزل عمرو بن عاص و فرمانروايي ابن ابي السرح به جاي او نقش ايفا نموده باشد، در حالي كه كتاب‌هاي تاريخ زمان عزل عمرو عاص را سال «27هـ» مي‌دانند([109]). حسن بن فرحان مالكي، محقق و مورّخ معاصر مي‌نويسد:([110])

«يروي سيف أن أتباع عبد الله بن سبأ قاموا بالوشاية في مصر بين عمرو بن العاص وابن أبي سرح حتى عزل عثمان عمرو بن العاص سنة سبع وعشرين، بينما يروي سيف نفسه أن ابن سبأ لم يدخل مصر إلا سنة خمسة وثلاثين»([111]).

(سيف بن عمر روايت كرده است كه پيروان عبد الله بن سبأ در مصر اقدام به سخن چيني ميان عمرو عاص و ابن ابي سرح كردند تا آن كه عثمان در سال «27» عمرو عاص را از فرمانروايي مصر عزل نمود؛ در حالي كه خود سيف روايت كرده است كه ابن سبأ تا سال «35» وارد مصر نشده بوده است.)

گروه دوم

گروهي كه منكر وجود شخصي به نام ابن سبأ مي‌باشند:

اين گروه قطع و يقين حاصل نموده‌اند كه عبد الله بن سبأ افسانه‌اي بيش نيست كه بافته و پرداخته دست‌هاي مشخصي است كه براي رسيدن به اغراض معيني اقدام به اين اسطوره سازي نموده‌ و آن را ميان علماي شيعه و سني ترويج داده‌اند.

منكران شخصيت عبد الله بن سبأ از علماي شيعه:

1ـ علامه شيخ كاشف الغطاء، مي‌گويد:

«ليس من البعيد رأي القائل: إن عبد الله بن سبأ، ومجنون بني عامر، وأبا هلال، وأمثال هؤلاء الرجال أو الأبطال كلها أحاديث خرافة وضعها القصاصون وأرباب السمر والمجون»([112]).

(بعيد نيست اين سخن را بپذيريم كه برخي گفته‌اند: اشخاصي همچون عبد الله بن سبأ، مجنون بني عامر، ابا هلال و ديگراني از اين قبيل، همه خرافات و افسانه‌هايي است كه توسط قصّه سازان، رمّان نويسان و طنز پردازان ساخته و پرداخته شده است.)

2ـ علامه سيد مرتضي عسكري، كه به شكل علمي و منطقي در كتاب خود «افسانه عبد الله بن سبأ» ثابت نموده است كه عبد الله بن سبأ ساخته سيف بن عمر دروغ‌گو است كه اين نقش خيالي را براي عبد الله بن سبأ در فتنه و شورش ضد خليفه سوم ساخته است.

3ـ محقق بزرگوار مرحوم آيت الله خوئي([113]) (قدس سرّه) مي‌گويد:

«إن أسطورة عبد الله بن سبأ وقصص مشاغباته الهائلة موضوعة مختلقة، اختلقها سيف بن عمر الوضاع الكذاب، ولا يسعنا المقام الإطالة في ذلك والتدليل عليه، وقد أغنانا العلامة الجليل والباحث المحقق السيد مرتضى العسكري فيما قدمّ من دراسات عميقة دقيقة عن هذه القصص الخرافية، وعن سيف وموضوعاته في مجلدين ضخمين طبعا باسم (عبد الله بن سبأ) وفي كتابه الآخر (خمسون ومائة صحابي مختلق)»([114]).

(افسانه عبد الله بن سبأ و قصه‌هاي دروغين و ترسناك او ساخته‌ و پرداخته‌هايي بيش نيست كه سيف بن عمر در پديد آوردن آن نقش داشته كه در اين جا مجالي براي تفصيل و بيان دلايل آن نيست كه با مطالب و مباحث عميق و دقيقي كه علامه جليل القدر و محقق پژوهشگر جناب سيد مرتضى عسكري درباره قصه‌هاي خرافي سيف بن عمر و جعليات او در دو جلد ضخيم به نام «عبد الله بن سبأ» و در كتاب ديگرش «دويست و پنجاه صحابي ساختگي» بيان نموده ما را از اين كار بي نياز نموده است.)

4ـ علامه طباطبائي نيز در تفسير الميزان به همين نظر اشاره نموده و مطلبي را كه در تاريخ طبري آمده مبني بر اين كه ابن سوداء (ابن سبأ) ابوذر را تشويق و تهييج نموده تا به معاويه بن ابو سفيان اعتراض نمايد را ردّ نموده و گفته اين داستان‌ها ساخته‌هاي شعيب و سيف بن عمر است كه هر دوي آنها از دروغ‌گويان و جاعلان مشهور بوده‌اند، كه علماي علم رجال آنها را قدح و تضعيف نموده‌اند، داستان‌هايي كه اين دو نفر در باره ابن سودا (ابن سبأ) ساخته و پرداخته‌ و نام او را نيز عبد الله بن سبأ گذارده‌اند... درحالي كه محققان عصر اخير در اين نكته به قطع و يقين رسيده‌اند كه ابن سودا از ساخته‌هاي دروغين و خرافي است كه هيچ وجود خارجي براي آن وجود ندارد([115]).

5ـ علامه محمد جواد مغنيه نيز از جمله كساني است كه وجود عبد الله بن سبأ را منكر شده و در مقدمه‌اي كه بر كتاب علامه عسكري (افسانه عبد الله بن سبأ) نوشته، آورده است:

«فلقد اختلق سيف لرسول الله صلي الله عليه وآله أصحاباً لا وجود لهم، وأسماهم بأسماء لم يسمع بها الرسول، ولا أحد من أصحابه، مثل سعير، والهزهاز، وأطّ، وحميضة، وما إلى ذلك، كما ابتدع رجالاً من التابعين وغير التابعين، ووضع على لسانهم الأخبار والأحاديث، من هؤلاء بطل اختلق شخصيته، واختلق اسمه، واختلق قضايا ربطها به، هذا البطل الأسطوري هو عبد الله بن سبأ الذي اعتمد عليه كلّ من نسب إلى الشيعة ما ليس لهم به علم، وتكلّم عنهم جهلاً وخطأ، ونفاقاً وافتراء»([116]).

(سيف بن عمر اصحابي براي رسول خدا صلي الله عليه وآله خلق نموده كه وجود خارجي براي آنان نبوده و نام‌هايي بر آنها گذارده كه خود پيامبر اكرم نيز به گوش مباركش نخورده بود؛ صحابه‌اي همچون: سعير، هزهاز، وأطّ، حميضه و ديگر افرادي از اين قبيل، چنان‌كه افراد ديگري را در ميان تابعين و ديگران خلق كرده و اخبار و رواياتي را از دهان آنها نقل كرده و قضاياي ساختگي ديگري را به آنها مربوط ساخته است. از جمله اين افراد اسطوره‌اي و افسانه‌اي است كه خود، او را ساخته و نامي بر او نهاده، عبد الله بن سبأ است كه مطالبي به شيعه نسبت داده كه شيعه خود از آن خبر نداشته اما او يا از روي جهل، خطا، نفاق و يا افتراء به شيعه نسبت داده است.)

6ـ محقق جامعه شناس، دكتر علي وردي در كتاب «وعاظ السلاطين» شخصيت ابن سبأ را نفي كرده و مي‌گويد:

«يخيل إلي أن حكاية ابن سبأ من أولها إلى آخرها كانت حكاية مقننة الحبك رائعة التصوير»([117]).

(گمان برده مي‌شود كه داستان ابن سبأ از اول تا آخر آن داستاني بافتني با صحنه‌هاي دل انگيز و جذاب باشد.)

وردي كوشيده است تا راه‌هايي براي ايجاد ارتباط بين شخصيت ابن سبأ و عمار ياسر بيابد تا به اين نتيجه برسد كه ابن سبأ كسي جز عمار ياسر نبوده است.

7ـ دكتر كامل مصطفى شيبي از جمله كساني است كه در كتاب«الصلة بين التصوف والتشيع» منكر وجود ابن سبأ شده و در اين مورد دكتر وردي نيز با او موافقت نموده است([118]).

8ـ عبد الله فيّاض در كتاب «تاريخ الإماميه وأسلافهم من الشيعه» گفته است:

«يبدو أن ابن سبأ كان شخصية إلى الخيال أقرب منها إلى الحقيقة»([119]).

(به نظر مي‌رسد ابن سبأ شخصيتي است كه به خيال نزديك‌تر است تا به حقيقت.)

منكران شخصيت عبد الله بن سبأ از علماي اهل سنت:

1ـ دكتر طه حسين([120]).

دكتر طه حسين اولين عالم و محقق اهل سنت به شمار مي‌رود كه در وجود ابن سبأ و نقش اساسي او در پديد آوردن حوادث و تأثير وي در جامعه اسلامي تشكيك نموده و به اين جمع بندي رسيده است كه داستان ابن سبأ را دشمنان شيعه از روي حقد و كينه‌اي كه از آنان داشته‌اند، ساخته‌اند. وي مي‌گويد:

«وأقل ما يدل عليه إعراض المؤرخين عن السبأية وابن السوداء في حرب صفين أن أمر السبئية وصاحبهم ابن السوداء إنما كان متكلّفاً منحولاً قد اخترع بآخره حين كان الجدال بين الشيعة وغيرهم من الفرق الإسلامية، أراد خصوم الشيعة أن يدخلوا في أصول هذا المذهب عنصراً يهودياً إمعاناً في الكيد لهم والنيل منهم، ولو كان أمر ابن السوداء مستنداً إلى أساس من الحق والتاريخ الصحيح، لكان من الطبيعي أن يظهر أثره وكيده في هذه الحرب المعقدّة المعضلة التي حصلت بصفين، ولكان من الطبيعي أن يظهر أثره حين اختلف أصحاب علي رضي الله عنه في أمر الحكومة، ولكان من الطبيعي بنوع خاص أن يظهر أثره في تكوين هذا الحزب الجديد الذي كان يكره الصلح وينفر منه، ويكفّر من مال إليه أو شارك فيه، ولكنا لا نرى لابن السوداء ذكراً في أمر الخوارج، فكيف يمكن تعليل هذا الإهمال؟ أو كيف يمكن أن نعلل غياب ابن سبأ عن وقعة صفين، وعن نشأة حزب المحكّمة، أمّا أنا فلا أعلل الأمرين إلا بعلّة واحدة، وهي أن ابن السوداء لم يكن إلا وهماً»([121]).

(كم‌ترين چيزي كه بر اعراض و رويگرداني مورّخان از سبأيّه و ابن سوداء در جنگ صفين دلالت مي‌كند، اين است كه سبأيّه و هواداران آن، همچون ابن سوداء، افرادي به زور ساخته شده‌اند كه در نزاعي كه ميان شيعه و ديگر فرقه‌هاي اسلامي صورت گرفته، اختراع گشته و دشمنان شيعه خواسته‌اند تا آنها را به عنوان خالي نمودن مكر و نيرنگ خود عليه اين مذهب در اصول آن وارد كرده و عليه شيعه استفاده نمايند؛ در صورتي كه اگر موضوع ابن سوداء به پايه و اساس درست و تاريخ صحيحي مستند ‌بود به طور طبيعي آثاري از آن در اين جنگ معضل و پيچيده‌اي كه در صفين اتفاق افتاد به چشم مي‌خورد و نيز به طور طبيعي اثري از آن به هنگام اختلافات اصحاب علي عليه السلام‌ در امر حكومت بر جاي مي‌ماند و يا به طور طبيعي و به نوعي خاص اثري از نحوه شكل گيري اين حزب جديد كه از صلح گريزان و متنفر است و هر كسي كه به او مايل باشد را تكفير مي‌كند مشاهده مي‌شد؛ اما مي‌بينيم كه از ابن سوداء هيچ نامي در ميان خوارج برده نشده است! حال چگونه امكان دارد كه اين اهمال را توجيه كنيم؟ يا چه علتي براي غيبت ابن سبأ در واقعه صفين و تشكيل حزب حاكمي كه پس از آن پديد آمد مي‌توان پيدا نمود؟ من هيچ علتي براي اين دو موضوع نمي‌يابم مگر يك علّت و آن اين كه ابن سوداء به جز موجودي وهمي، وجود خارجي براي آن يافت نمي‌شود.)

2ـ دكتر علي نشار([122]).

دكتر نشار نيز معتقد به وهمي بودن شخصيت ابن سبأ شده است؛ وي پس از جمع آوري مصادر موجود در اين زمينه و تحقيق در اقوال و نظرات شيعه و سنّي گفته است:

«ومن المحتمل أن تكون شخصية عبد الله بن سبأ شخصية موضوعة أو أنها رمزت إلى شخصية ابن ياسر، ومن المحتمل أن يكون عبد الله بن سبأ هو مجرد تغليف لاسم عمار بن ياسر»([123]).

(احتمال دارد كه شخصيت عبد الله بن سبأ را شخصيتي جعلي و ساختگي و يا سنبل و نشانه‌اي براي شخصيت عمار ياسر و يا صرفاً پوششي براي اسم وي بدانيم.)

3ـ دكتر حامد حفني([124]).

وي از شخصيت‌هاي بارز علمي و آكادمي زمان حاضر در مصر مي‌باشد كه در مقدمه‌اش بر كتاب علامه عسكري «افسانه عبد الله بن سبأ» به پيچيده بودن قضيه ابن سبأ اشاره نموده و عقيده خود را اين‌گونه ابراز داشته است:

«ولعل أعظم هذه الأخطاء التاريخية التي أفلتت من زمام هؤلاء الباحثين وغم عليهم أمرها، فلم يفقهوها ويفطنوا إليها، هذه المفتريات التي افتروها على علماء الشيعة حين لفّقوا عليهم قصة عبد الله بن سبأ فيما لفّقوه من قصص»([125]).

(شايد از بزرگ‌ترين خطاهاي تاريخي اسفناكي كه از محققان صادر گرديده و خود نفهميده و به آن توجه ننموده‌اند، افترائات و تهمت‌هايي است كه به علماي شيعه نسبت داده‌اند؛ چرا كه داستان‌هايي از عبد الله بن سبأ ساخته و به مذهب شيعه نسبت داده‌اند.)

4ـ دكتر محمد كامل حسين([126]) در كتاب خود: «في آداب مصر الفاطمية» هر گونه وجود خارجي عبد الله بن سبأ را نفي نموده و او را به خرافه و موهومات نزديك‌تر دانسته است. وي مي‌گويد:

«فقصة ابن سبأ في مصر وأنه بثّ آراء التشيع بين المصريين هي أقرب إلى الخرافات منها إلى أي شيء آخر»([127]).

(داستان ابن سبأ در مصر و اين كه او تفكرات شيعي را در ميان مصري‌ها نشر داده، بيش از هر چيزي به خرافات شباهت دارد.)

5ـ دكتر عبد العزيز صالح هلابي، استاد تاريخ در دانشگاه ملك سعود، اثبات نموده است كه ابن سبأ شخصيتي وهمي مي‌باشد؛ وي اين نظريه را در تحقيقي با اين عنوان آورده «عبد الله ابن سبأ دراسة للروايات التاريخية عن دوره في الفتنة» (تحقيقي در روايات تاريخي پيرامون نقش عبد الله بن سبأ در فتنه) و آن‌گاه چنين ديدگاهي را مطرح نموده است:

«والذي نخلص إليه في بحثنا هذا أن ابن سبأ شخصية وهمية لم يكن لها وجود، فإن وجد شخص بهذا الاسم، فمن المؤكد أنه لم يقم بالدور الذي أسنده إليه سيف وأصحاب كتب الفرق، لا من الناحية السياسية ولا من ناحية العقيدة»

(در اين تحقيقمان به اين نتيجه مي‌رسيم كه ابن سبأ شخصيتي وهمي و بدون وجود خارجي بوده است كه اگر شخصي با اين اسم هم يافت شود، يقيناً داراي آن نقشي كه سيف و نويسندگان برخي از كتاب‌هاي فرقه‌هاي اسلامي به او نسبت داده‌اند، نخواهد بود؛ نه از جهت سياسي و نه از جهت اعتقادي.)

همچنين وي پس از بيان نام عده‌اي راويان و متقدمين از اخباريون كه هيچ نامي از ابن سبأ و نقش وي در فتنه‌ها، در روايات و كتاب‌هاي خود نياورده‌اند، گفته است:

«إن إغفال هؤلاء المؤرخين لهذا الرجل الذي كان له هذا الدور الكبير في أحداث الفتنة وفي تغيير وجه التاريخ الإسلامي، دليل على أن الرجل مكذوب مختلق من عصر متأخر من عصر أولئك المؤرخين المذكورين وغيرهم»([128]).

(با توجه به اين كه، اين گروه از مورّخان نامي از ابن سبأ و نقش مهمي كه وي مي‌توانسته در ايجاد فتنه‌ها و تغيير وجهه تاريخ اسلام داشته باشد، نياورده‌اند، اين خود بهترين دليل بر اين مطلب است كه وي شخصيتي دروغين و ساختگي بوده كه در دوره متأخر از عصر آن گروه از مؤرخان و ديگراني كه نام برده شد پديد آمده است.)

6ـ دكتر سهيل زكار محقق كتاب «المنتظم» ابن جوزي، در جلد سوم اين كتاب گفته است:

«أن ابن سبأ لم يوجد بالمرة بل هو شخصية مخترعة»([129]).

(ابن سبأ از ابتدا وجود نداشته و شخصيتي ساختگي است.)

7ـ نويسنده و متفكر مصري، احمد عباس صالح، گفته است:

«وعبد الله بن سبأ شخص خرافي بغير شك، فأين هو من هذه الأحداث جميعاً؟ وأين هو من الصراعات الناشبة في هذا العالم الكبير المتعدد...؟ وماذا يستطيع شخص مهما كانت قيمته أن يلعب بمفرده بين هذه التيارات المتناطحة؟ إن الاحداث السريعة العنيفة المتلاحقة لم تكن في حاجة إلى شخص ما حتى ولو كان الشيطان نفسه، لأن أصولها بعيدة الغور، وقوة اندفاعها لا قبل لأحد بالسيطرة عليها أو توجيهها، فضلاً عن تشابكهها وتعددها بما لا يدع لأي قوة أن تزيدها تعقداً.

 وساذج ـ بغير شك ـ التفكير الذي يتجه إلى خلق شخصية خرافية كهذه ليعطيها أي أثر من أحداث، وأكثر سذاجة منه من يظن لهذا الرجل تأثيراً ما على كبار الصحابة ومنهم أبو ذر الغفاري نفسه الذي لم يقبل مناقشة أبي هريرة المحدث المعروف، وضربه فشجه قائلاً في ازدراء: أتعلمنا ديننا يابن اليهودية.

 إنما كل ما حيك من قصص حول عبد الله بن سبأ هو من وضع المتأخرين، فلا دليل على وجوده في المراجع القديمة فضلاً عن سخافة التفكير في احتمال وجوده أصلاً»([130]).

(بدون شك عبد الله بن سبأ شخصيتي موهوم و خرافي است كه به هيچ وجه قادر به پديد آوردن اين حوادث نبوده است. او كجا و اين همه درگيري‌ها و نزاع‌هاي بزرگ و متعدد كجا...؟ يك نفر به تنهايي هر چه قدر هم كه مهم و داراي نفوذ باشد كي مي‌تواند در اين همه جريانات سخت و متضاد با يكديگر نقش بازي كند؟ حوادث شديد، سريع و پي در پي كه از عهده يك نفر حتي اگر خود شيطان هم باشد بر نمي‌آيد؛ چرا كه اسباب و علل آن دور از دسترس بوده و يك نفر توانايي غلبه، سيطره و يا مقابله با آن را پيدا نمي‌كند، تا چه رسد كه بنا باشد اين جريانات در هم پيچيده و متداخل با يكديگر اتفاق افتد كه در اين صورت براي هيچ كس توان و قوت مقابله با آن نخواهد بود. بدون شك تفكر ساد‌ه‌ انگارانه‌اي و بسيطي است كه به شخصي خرافي و موهوم روي آورده و به او نقشي اين چنين در حوادث ببخشيم و از آن ساده انديشانه‌تر اين خواهد بود كه گمان شود اين شخص، تأثيري اين چنين بر صحابه بزرگي همچون ابوذر غفاري داشته است؛ ابوذري كه تذكر شخصي چون ابوهريره محدث معروف را نپذيرفته و بر سر او كوفته و او را زخمي كرده و با استهزاء به او خطاب مي‌كند: «اي يهودي زاده! تو مي‌خواهي به ما درس دينداري بياموزي!» در حقيقت تمامي قصه‌ها و داستان‌هايي كه پيرامون شخصيت عبد الله بن سبأ ساخته شده همه از ساخته‌هاي متأخرين بوده و هيچ اثر و ردّپايي از آن در منابع قديم يافت نمي‌شود؛ تا چه رسد به اين كه بخواهيم از روي سادگي اصل وجود او را بپذيريم.)

مناقشه در نظر گروه دوم:

برخي محققان، نظرات اين گروه از علماي شيعه و سني را كه قائل به نفي هرگونه وجود خارجي و تاريخي براي شخصيت ابن سبأ هستند را با چندين ملاحظه كه مي‌توان مختصراً به آنها اشاره داشت مورد مناقشه قرار داده‌اند:

اول: اين تنها طبري نيست كه روايات عبد الله بن سبأ را نقل كرده، بلكه بسياري از شعرا، راويان و مورّخاني بوده‌اند كه قبل از طبري سبأيه و عبد الله بن سبأ را نام برده‌اند؛ چرا كه نام سبأيّه بر زبان شاعر كوفي مشهور، اعشى هَمْداني (متوفاي 84 هـ) به هنگام هجو مختار بن ابي عبيد ثقفي و پيروان او بدين شكل آمده است:

«شهدت عليكم أنكم سبئية وأني بكم يا شرطة الكفر عارف»([131]).

(من عليه شما شهادت مي‌دهم كه شما از گروه سبأيّه هستيد و من از حال شما كافران آگاهم.)

جوزجاني (متوفاي 259هـ) گفته است:

«ثم السبئية إذ غلت في الكفر فزعمت أن علياً إلهها حتى أحرقهم بالنار إنكارا عليهم واستبصاراً في أمرهم...وضرب عبد الله بن سبأ حين زعم أن القرآن جزء من تسعة أجزاء وعلمه عند علي ونفاه بعدما كان هم به»([132]).

(از آنجايي كه سبأيّه در كفر زياده روي كرده‌اند، پنداشته‌اند كه علي اله و معبود آنهاست؛ تا آن‌جا كه علي بن ابي طالب از سر مخالفت با آنها، اقدام به آتش زدن آنها نمود تا ديگران را نسبت به عاقبت كار آنها آگاه سازد... و عبد الله بن سبأ را كه پنداشته بود قرآن يك جزء از نه جزء است و علم آن نزد علي بن ابي طالب است را مورد ضرب و شتم قرار داد و آن‌گاه او را تبعيد نمود.)

ابن قتيبه (متوفاي 276هـ) گفته است:

«فإن عبد الله بن سبأ ادعى الربوبية لعلي، فأحرق علي أصحابه بالنار»([133]).

(عبد الله بن سبأ مدّعى ربوبيت علي بن ابي طالب بوده است؛ كه علي او و اصحابش را به آتش كشيد.)

بلاذري (متوفاي 279هـ) نقل كرده است كه ابن سبأ در ميان عده‌اي كه نزد امير المؤمنين علي عليه السلام آمده بودند تا نظر آن حضرت را نسبت به ابوبكر و عمر بدانند حضور داشته است([134]).

دوم: سيف بن عمر تنها منبع و راوي نيست كه اخبار ابن سبأ را روايت نموده، بلكه روايات فراواني وجود دارد كه از ابن سبأ سخن به ميان آورده و سند آنها نيز به سيف بن عمر ختم نمي‌شود؛ چنان‌كه ابن عساكر در تاريخ خود روايات متعددي نقل نموده كه برخي از آنها عبارت است از:

«أخبرنا أبو البركات الأنماطي، انا أبو طاهر أحمد بن الحسن وأبو الفضل أحمد بن الحسن، قالا: أنا عبد الملك بن محمد بن عبد اللّه، أنا أبو علي بن الصواف، نا محمد بن عثمان بن أبي شيبة، أنا محمد بن العلاء، نا أبو بكر بن عياش، عن مجالد، عن الشعبي، قال: أول من كذب عبد اللّه بن سبأ»([135]).

(ابو البركات انماطي روايت كرد كه ابوطاهر احمد بن حسن و ابوالفضل احمد بن حسن گفتند كه: عبد الملك بن محمد بن عبد اللّه از ابوعلي بن صواف از محمد بن عثمان بن ابي شيبه از محمد بن علاء از ابوبكر بن عياش از مجالد از شعبي روايت كرده كه او گفت: اولين كسي كه دروغ گفت عبد اللّه بن سبأ بوده است.)

«قرأنا على أبي عبد اللّه يحيى بن الحسن، عن أبي الحسين بن الآبنوسي، أنا أحمد بن عبيد بن الفضل، وعن أبي نعيم محمد بن عبد الواحد بن عبد العزيز، أنا علي بن محمد بن خزفة، قالا: نا محمد بن الحسن، نا ابن أبي خيثمة، نا محمد بن عباد، نا سفيان، عن عمار الدهني، قال: سمعت أبا الطفيل يقول رأيت المسيب بن نجبة أتى به ملببة ـ يعني ابن السوداء ـ وعلي على المنبر، فقال علي: ما شأنه؟ فقال: يكذب على اللّه وعلى رسوله»([136]).

(ابوعبد اللّه يحيى بن حسن از ابو الحسين بن آبنوسي از احمد بن عبيد بن فضل از ابونعيم محمد بن عبد الواحد بن عبد العزيز از علي بن محمد بن خزفه روايت كردند كه آن دو براي ما از محمد بن حسن از ابن ابي خيثمه از محمد بن عباد از سفيان از عمار دهني روايت كردند كه گفت: از ابو طفيل شنيدم كه مي‌گفت: مسيب بن نجبه را ديدم كه ملببه ـ يعني ابن سوداء ـ را ديدم در حالي كه علي بن ابي طالب بر منبر بود و فرمود: ابن سبأ چه كار كرده است؟ او در پاسخ عرض كرد: اين شخص به خدا و رسولش نسبت دروغ مي‌دهد.)

«أنبأنا أبو عبد اللّه محمد بن أحمد بن إبراهيم بن الحطاب، أنا أبو القاسم علي بن محمد بن علي الفارسي، وأخبرنا أبو محمد عبد الرحمن ابن أبي الحسن بن إبراهيم الداراني، أنا سهل بن بشر، أنا أبو الحسن علي ابن منير بن أحمد بن منير الخلال، قالا: أنا القاضي أبو الطاهر محمد بن أحمد بن عبد اللّه الذهلي، نا أبو أحمد بن عبدوس، نا محمد بن عباد، نا سفيان، نا عبد الجبار بن العباس الهمداني، عن سلمة بن كهيل، عن حجية بن عدي الكندي، قال: رأيت علياً كرم اللّه وجهه، وهو على المنبر وهو يقول: من يعذرني من هذا الحميت الأسود الذي يكذب على اللّه ورسوله ـ يعني ابن السوداء ـ لولا أن لا يزال يخرج عليّ عصابة ينعى علي دمه، كما ادعيت علي دماء أهل النهر، لجعلت منهم ركاماً»([137]).

(ابوعبد اللّه محمد بن احمد بن ابراهيم بن حطاب از ابوالقاسم علي بن محمد بن علي فارسي و نيز ابومحمد عبد الرحمن بن ابي الحسن بن ابراهيم داراني از سهل بن بشر از ابوالحسن علي بن منير بن احمد بن منير خلال روايت كرده كه آن دو براي ما از قاضي ابوطاهر محمد بن احمد بن عبد اللّه ذهلي از ابو احمد بن عبدوس از محمد بن عباد از سفيان از عبد الجبار بن عباس همداني از سلمه بن كهيل از حجيه بن عدي كندي روايت كردند كه او گفت: علي بن ابي طالب [عليه السلام‌] را بر فراز منبر ديدم كه مي‌فرمود: چه كسي مرا از شر اين سياه ـ يعني ابن سوداء ـ راحت مي‌سازد كه به خداوند و رسولش نسبت دروغ مي‌دهد؛ تا همواره گروهي خارج نشوند و خبر مرگي را به من برسانند، چنان كه عليه من نسبت به خون كشته‌ شدگان اهل نهر ادعا كردند كه من از آنها تلي ساخته‌ام.)

سوم: غالب شيعيان كه متهم به اين هستند كه ابن سبأ عقايد و تفكراتشان را پايه ريزي كرده خودشان، وجود و حقيقت او را انكار نكرده‌اند؛ چرا كه آنها در كتاب‌هاي خود به بيان اخبار و احوال وي پرداخته‌اند. به عنوان مثال شيخ صدوق در حديث اربعمائه گفته است:

«إذا فرغ أحدكم من الصلاة فليرفع يديه إلى السماء ولينصب في الدعاء، فقال عبد الله بن سبأ: يا أمير المؤمنين أليس الله في كل مكان؟ قال: بلى، قال: فلِمَ يرفع العبد يديه إلى السماء؟ قال: أما تقرأ {وَفِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ}([138]) فمن أين يطلب الرزق إلا من موضعه، وموضع الرزق وما وعد الله عزّ وجلّ السماء»([139]).

(هرگاه يكي از شما از نماز فارغ گشت، بايد دستان خود را رو به آسمان بالا برده و دعا نمايد. عبد الله بن سبأ گفت: اي امير المؤمنين آيا خداوند سبحان در همه جا نيست؟ حضرت فرمود: آري، ابن سبا گفت: پس چرا بايد دست را به سوي آسمان بالا برد؟ حضرت فرمود: آيا اين آيه را نخوانده‌اي كه خداوند مي‌فرمايد: «وَفِي السَّمَاء رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» (و روزى شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده مى‏شود!) پس به جز از محل تعلق رزق و روزي از كجا بايد درخواست كرد؟ در حالي كه محل رزق و روزي انسان همان‌جا است كه خداوند عزّ وجلّ آن را از آسمان وعده داده است.)

 و نيز بسياري از روايات ديگر كه در كتاب‌هاي رجال، حديث و فِرَق آمده است.

همچنين كشي از محمد بن قولويه روايت كرده:

«حدثني سعد بن عبد الله، قال: حدثنا يعقوب بن يزيد ومحمد بن عيسى، عن علي بن مهزيار، عن فضالة بن أيوب الأزدي، عن أبان بن عثمان، قال: سمعت أبا عبد الله عليه السّلام، يقول: لعن الله عبد الله بن سبأ إنه ادّعى الربوبية في أمير المؤمنين عليه السّلام وكان والله أمير المؤمنين عليه السّلام عبداً لله طائعاً، الويل لمن كذب علينا، وأن قوماً يقولون فينا ما لا نقوله في أنفسنا، نبرأ إلى الله منهم، نبرأ إلى الله منهم»([140]).

(سعد بن عبد الله براي من روايت كرد: يعقوب بن يزيد و محمد بن عيسى از علي بن مهزيار از فضاله بن ايوب ازدي از ابان بن عثمان روايت كرده: از اباعبد الله عليه السلام‌ شنيدم كه مي‌فرمود: خداوند عبد الله بن سبأ را لعنت كند كه ادعاي ربوبيت در باره امير المؤمنين عليه السّلام نمود در حالي كه به خدا قسم امير المؤمنين عليه السّلام بنده مطيع خداوند بود؛ واي بر كساني كه بر ما كذب و دروغ وارد مي‌سازند. برخي درباره ما سخناني مي‌گويند كه ما در باره خود نگفته‌ايم؛ ما از اين‌ قبيل افراد برائت و بيزاري مي‌جوييم، از اين‌ قبيل افراد برائت مي‌جوييم.)

گروه سوم

علمايي كه نه منكر اصل وجود او، بلكه منكر نقش پررنگ اويند:

اين گروه از علما نماينده گروه بزرگي از علماي شيعه هستند كه منكر اصل وجود ابن سبأ نبوده و ادّعاي وهمي بودن او را نيز نداشته‌اند، بلكه قائل شده‌اند كه عبد الله بن سبأ شخصيتي تاريخي و عادي بوده كه در زمان عثمان و يا زمان ديگري اسلام آورده و از مواليان و دوستداران امير المؤمنين عليه السلام بوده، اما در باره او ادّعاهايى نموده كه مسلمانان آن را انكار كرده و امير المؤمنين سلام الله عليه نيز در برابر آنها و هر كسي كه سخناني شبيه به سخنان او مي‌زند موضع‌گيري سخت و محكمي نموده و آنها را آتش زده و يا تبعيد نموده است و امر به همين جا ختم نشده چرا كه كتاب‌هاي شيعه را مي‌بينيم كه او را لعن نموده و از او تبرّي جسته([141])و تاريخ اسلامي ما شاهد اشخاص منحرف، غاليّ و گمراهي از تمام طوايف و فِرَق اسلامي بوده و اختصاص به يك طايفه هم نداشته است.

نظر صحيح از ميان نظرات سه گانه:

راي و نظر صحيح در موضوع مورد بحث، همان نظر سوم و اخير است. چرا كه قبلاً در نظريه گروه اول كه قائل به نقش مهم ابن سبأ مناقشه كرده و گفتيم اگر كسي به ابن سبأ نقش مهمي در فتنه‌ها و حوادث دهد به خطا رفته و از نظر صحيح دوري ورزيده است و نسبت به نظر گروه دوم نيز كه معتقد است ابن سبأ شخصيتي صرفاً وهمي و بدون وجود خارجي بوده است نيز مناقشه نموده و الان نيز مي‌گوييم كه داده‌ها و يافته‌هاي تاريخي حاكي است كه مورّخان و محدّثاني قبل از طبري نيز از ابن سبأ و روايات او سخن به ميان‌ آورده‌اند، از اين‌رو با نظريه گروه دوم نيز نمي‌توان موافقت نمود. شايد سبب گرايش به نظريه‌ گروه دوم اين بوده است كه اين گروه خواسته‌اند تا بدين شكل بخش عظيمي از تاريخ كه براي آن دليل تاريخي صحيحي نيافته‌اند را انكار كنند، از اين‌رو به انكار و نفي اصل و وجود ابن سبأ از اساس شده‌اند. اما آنچه در اين ميان مهم است اين كه هر دو نظر در نفي نقش مهمي كه به ابن سبأ نسبت داده مي‌شود، مي‌تواند اتفاق نظر داشته و به عنوان حدّ مشترك آن‌دو نظر به شمار آيد كه همان انتخاب ما در نظريه سوم است.

همچنين برخي از علما و محققان اهل سنت نيز به همين نظر گرايش پيدا كرده و نقش مهم ابن سبأ در فتنه‌ها و برانگيختن اوضاع ضدّ خليفه سوم را انكار نموده‌اند؛ افرادي همچون محقق وهابي شيخ حسن بن فرحان مالكي كه گفته است: من نقش ابن سبأ را در فتنه‌ها منتفي مي‌دانم([142]). يا از جمله افراد ديگري كه در نقش ابن سبأ و يا وجود او تشكيك نموده دكتر جواد علي است كه در مقاله‌اي با عنوان «عبد الله بن سبأ» در مجله «مجمع علمي عراق» ([143])و مجله «الرساله»([144])نظرش را ارائه نموده است.

همچنين دكتر محمد عماره در كتاب خود «الخلافة ونشأة الأحزاب الإسلامية» در اين باره گفته است:

«تنسب أغلب مصادر التاريخ والفكر الإسلامي إلى ابن السوداء هذا، نشاطاً عظيماً وجهداً خرافياً»([145]).

(بيشتر منابع تاريخ و فكر اسلامي نقش و تاثير مهم و تلاش موهوم و خرافي به ابن سوداء نسبت داده‌اند.)

همچنين دكتر احمد محمود صبحي در كتاب خود «نظرية الإمامة» گفته است:

«وليس هناك ما يمنع أيضاً أن يستغل يهودي الأحداث التي جرت في عهد عثمان ليحدث فتنة وليزيدها اشتعالاً ويؤلب الناس على عثمان، بل أن ينادي بأفكار غريبة، ولكن السابق لأوانه أن يكون لابن سبأ هذا الأثر الفكري العميق فيحدث هذا الانشقاق العقائدي بين طائفة كبيرة من المسلمين»([146]).

(مانعي وجود ندارد كه شخصي اهل غلو و يهودي الاصل كه در زمان عثمان مي‌زيسته فتنه‌هايي پديد آورده و آتش افروزي‌هايي كرده و مردم را عليه عثمان شورانده و حتي مروّج افكار عجيب و غريب گرديده باشد، در حالي كه از ابتدا و قبل از ابن سبأ اين اثر فكري عميق در جامعه اسلامي وجود داشته كه باعث اين انشقاق و تفرقه عقايدي بين گروه بزرگي از مسلمانان گرديده است.)

اما چرا تا اين حدّ نقش ابن‌سبأ مهم و پررنگ شده است؟ و چرا اين نقش‌هاي خرافي و موهوم به شخصيتي همچون ابن‌سبا داده شده است؟ انگيزه‌ها و دلايل اين كار چه بوده است؟ اينها سؤالاتي است كه بايد ولو به شكل مختصر به آنها رسيدگي كرد و براي آنها پاسخي يافت، از اين‌رو مي‌گوييم:

انگيزه‌هاي پررنگ نمودن نقش ابن سبأ

از خلال مشاهده‌ آزاد و بدون جانبگرايي تاريخ نزاع‌ها و درگير‌هاي مذهبي ميان شيعه و سنّي و نتايج فراواني كه از آن به دست مي‌آيد، مي‌توان چندين سبب و انگيزه در نسبت دادن اين نقش مهم و بزرگ به عبد الله بن سبأ و ساختن حوادث و وقايع تاريخي و اختراع افكار و عقايد خاص يافت كه در تمام آنها نيز شيعه متّهم رديف اول آن به شمار مي‌‌آيد كه از جمله آنها اسباب و انگيزه‌هاي زير است:

اعتقاد شيعه به وجود نص بر امام و وصيت بر آن، از جانب پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و عصمت امام و شرايط آن. اعتقادي كه مستند به كتاب و سنت صحيح و تاييد شده با اقوال و آراي علماي اهل سنت مي‌باشد. اين از جهتي و از جهت ديگر از آن‌جا كه ائمه اهل سنت و خلفاي آنها فاقد شرايط امامتي هستند كه در كتاب و سنت صحيح بيان شده و اين موضوع از نقاط قوت اين مذهب به شمار آمده و مايه برتري اين مذهب و انتشار و نفوذ آن در دل‌هاي داراي سعه صدر و گشاده به خصوص جوانان مسلماني كه از اين نعمت بهره‌مندند، گرديده و در طول تاريخ تلاش‌هايي در جهت مقابله با اين روند صورت گرفته تا به هر شكل شده در برابر اين مسأله خطير و مهم ايستادگي كرده و مشروعيت خلافت و امامت را زير سؤال برند، از اين‌رو بدين فكر افتاده‌اند تا تفكر و عقايد شيعي را مرتبط به ريشه‌هايي يهودي ساخته و بگويند عقايدي همچون لزوم وصي براي پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله و عصمت وي و ديگر عقايد شيعه توسط شخصي يهودي و تازه مسلمان پديد آمده كه نسبت به علي بن ابي طالب و اهل بيت او اظهار تشيّع مي‌كرده و او بوده كه اعتقادات شيعه را ابتكار و تاسيس نموده است!! تلاش نموده‌اند تا بگويند اين عبد الله بن سبأ است كه مخترع نظريه وصيت و وجود نصّ بر امامت و ديگر عقايد شيعه بوده است تا بدين شكل سيمايي مشوّه و تيره از چهره شيعه در اذهان مسلمانان ترسيم نموده و موجبات دوري و فرار مسلمانان از اين مذهب و هر‌گونه گرايش به فراگيري آموزه‌هاي آن را فراهم سازند.

2ـ اهل سنت بعد از دوري از اهل بيت عليهم‌السلام يعني كساني كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله آنان را همسنگ قرآن و وسيله نجات امت از ضلالت و گمراهي قرار داده و در عوض به صحابه روي آورده و قائل به عدالت بلكه عصمت آنها گرديده و اقوال و افعال آنها را سنتي همچون سنت رسول خدا صلّي الله عليه وآله پنداشته‌‌اند كه بايد به آن اقتدا كرده و دين را از كانال آنان دريافت كنند؛ بدين سبب خود را مواجه با شبهه و اشكالي بزرگ ديده‌اند و آن اين كه تاريخ صحابه مملوّ از اختلافات، نزاع‌ها، درگيري‌ها و جنگ‌هاي ميان آنان بوده كه با اين وصف به طور طبيعي گروهي از آنان از جاده و مسير حق خارج مي‌شوند؛ چنان‌كه سعد الدين تفتازاني (متوفّاى791هـ) مي‌گويد:

«إنّ ما وقع بين الصحابة من المحاربات والمشاجرات على الوجه المسطور في كتب التواريخ، والمذكور على ألسنة الثقات، يدلّ بظاهره على أنّ بعضهم قد حادّ عن طريق الحقّ، وبلغ حدّ الظلم والفسق، وكان الباعث له الحقد والعناد، والحسد واللداد، وطلب الملك والرئاسة»([147]).

(تمام وقايع و رخداد‌هايي كه ميان صحابه به وقوع پيوسته است اعم از نزاع‌ها و درگيري‌ها، همه در كتاب‌هاي تاريخ ثبت شده و بر زبان راويان موثّق جاري و ساري گرديده و اين حقايق به خوبي بر اين مطلب دلالت مي‌كند كه برخي از صحابه از مسير حق خارج شده و به حد ظلم و فسق رسيده‌اند و باعث آن، حقد، عناد، حسد، لجاجت، حبّ مقام و رياست بوده است.)

كه در اين صورت، اين موضوع بدون شك با طبيعت حال صحابه در مرجعيت و مصدريت ديني منافات دارد؛ از اين‌رو براي تنزيه ساحت صحابه از تمام فتنه‌ها و تناقضات اتفاق افتاده و باقي ماندن تصوير آنان به همان شكل پاك و بي عيب و نقصي كه خود، از آنها ترسيم نموده‌اند، سعي نموده‌اند تا براي خلاصي از اين مخمصه، محمل و توجيهاتي بسازند كه يكي از آنها يافتن شخصي است كه بتوانند مسؤليت تمام اتفاقات، وقايع و فتنه‌هاي به وجود آمده در ميان صحابه را به دوش او انداخته و مسبّب اصلي تمام اين مشاجرات و جنگ‌هاي اتفاق افتاده جلوه دهند. تمام مسؤليت‌ها به عهده عبد الله بن سبأ يهودي الاصل تازه مسلمان گذارده شده و كسي بهتر از او را براي بازيگري نقش اول قصه‌ها و داستان‌هاي افسانه‌اي خود كه با آن تارك تاريخ و صفحات آن را سياه نمايند، نيافته‌اند. دكتر احمد محمود صبحي استاد فلسفه در دانشگاه اسكندريه مصر مي‌گويد:

«ويبدو أن مبالغة المؤرخين، وكتّاب الفرق في حقيقة الدور الذي قام به ابن سبأ يرجع إلى سبب آخر غير ما ذهب إليه الدكتور طه حسين، فلقد حدثت في الإسلام أحداث سياسية ضخمة، كمقتل عثمان، ثم حرب الجمل، وقد شارك فيها كبار الصحابة وزوجة الرسول، وكلهم يتفرقون ويتحاربون، وكل هذه الأحداث تصدم وجدان المسلم المتتبع لتاريخه السياسي، أن يبتلي تاريخ الإسلام هذه الابتلاءات ويشارك فيها كبار الصحابة الذين حاربوا مع رسول الله صلي الله عليه وسلم وشاركوا في وضع أسس الإسلام، كان لا بد أن تلقى مسؤولية هذه الأحداث الجسام على كاهل أحد، ولم يكن من المعقول أن يحتمل وزر ذلك كله صحابة أجلاء أبلوا مع رسول الله صلي الله عليه وسلم بلاء حسناً، فكان لا بد أن يقع عبء ذلك كله على ابن سبأ، فهو الذي أثار الفتنة التي أدت لقتل عثمان، وهو الذي حرّض الجيشين يوم الجمل على الالتحام على حين غفلة من علي وطلحة والزبير»([148]).

(به نظر مي‌رسد مبالغه مورّخان و نويسندگان فرقه‌هاي مختلف در نقشي كه به ابن سبأ داده شده به سببي ديگر غير از آنچه دكتر طه حسين به آن معتقد گشته، مي‌باشد. در اسلام حوادث سياسي مهمي همچون كشته شدن عثمان و جنگ جمل اتفاق افتاده كه صحابه بزرگ و همسر رسول خدا صلي الله عليه وآله نيز در آن نقش داشته‌اند، يعني آنها همواره با يكديگر در اختلاف، تفرقه و جنگ بوده‌اند كه اين حوادث، وجدان هر مسلمان كنجكاو در تاريخ سياسي خود را آزار مي‌دهد كه شاهد ابتلائاتي از اين قبيل در تاريخ خود بوده و صحابه بزرگي كه در ركاب رسول خدا صلي الله عليه وآله جنگيده‌ و در تاسيس و تحكيم پايه‌هاي اسلام نقش داشته‌اند، در اين حوادث حضور پيدا كرده‌اند، پس بايد مسؤليت اين حوادث بزرگ را به دوش كسي بگذارند و معقول هم نمي‌باشد كه صحابه جليل القدري را كه همراه با رسول خدا صلي الله عليه وآله در تمام صحنه‌ها و اتفاقات شركت داشته و به خوبي هم از پس آنها برآمده‌اند را متهم نمايند، پس بايست تمام آنها را بر عهده ابن سبأ گذارد و گفت او كسي بوده است كه آتش فتنه‌اي را كه به كشته شدن عثمان منجر گرديد، برافروخته است. او كسي است كه هر دو سپاه حاضر در جنگ جمل را به هنگام غفلت علي و طلحه و زبير به جان يكديگر انداخته است.)

و بدين شكل صاحبان اين نظريه مي‌توانند از بسياري از اشكالات و شبهاتي كه تاريخ صحابه با آن مواجه ‌شده است، خلاصي يابند.

حال، پس از بيان آراء مختلف و متضاد با يگديگر كه درباره حقيقت و هويت ابن سبأ بيان گرديد، شايسته است تا هويت وي را از لابلاي مصادر روائي شيعه و ديگر فرقه‌ها و همچنين از منظر علماي رجال بررسي كنيم؛ چرا كه اين بحث از ويژگي و اهميت بسياري در تشخيص نظر صحيح در موضوع مورد بحث برخوردار است. علاوه بر اين كه بسياري از محققان از اين زاويه كه مي‌تواند در نتايج به دست آمده از تحقيقاتشان تغيير اساسي ايجاد نمايد موضوع را مورد بحث و بررسي قرار نداده‌اند. پس تا زماني كه مقصود اهل سنت از گروه سبأيّه، شيعيان ‌باشند، آشنايي و آگاهي از هويت و شخصيت ابن سبأ از لابلاي كتاب‌ها و مصادر موجود، اهميت ويژه‌اي خواهد داشت تا ببينيم علما در باره او چه نظري دارند و آيا واقعيت امر چنين است؟!

ابن سبأ از منظر شيعه

در برخي از كتاب‌ها، مصادر روائي، رجالي، مقالات و كتاب‌هاي شيعي كه در بيان فرقه‌ها نوشته شده، با تعابير و مضامين مختلفي از شخصيت ابن سبأ ياد شده كه گرچه در اين موضوع كه نه تنها او شخصيت مثبتي نبوده، بلكه شخص منحرف و به خاطر ادعاهايش در موارد غير قابل قبولي، مورد لعن، مذمت و بيزاري قرار گرفته، اتفاق نظر وجود دارد، اما با اين وجود شايد اختلافي كه پيرامون شخصيت وي در كتاب‌هاي شيعه وجود دارد از كتاب‌هاي اهل سنت كمتر نبوده است.

عبد الله بن سبأ در روايات شيعه:

رواياتي با سند صحيح در مذمّت، لعن و ابراز نفرت و بيزاري از ابن‌سبأ در كتاب‌هاي روايي شيعه وارد شده است كه اثري از آنها در مطالب بيان شده از سوي كساني كه شيعه را متهم به سبأيّه و مذمت از شيعه مي‌نمايند به چشم نمي‌خورد كه اكنون به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم:

1ـ كشّي با سند خود از ابان بن عثمان روايت كرده است:

«سمعت أبا عبد الله عليه السّلام يقول: لعن الله عبد الله بن سبأ أنه ادّعى الربوبية في أمير المؤمنين عليه السّلام وكان والله أمير المؤمنين عليه السّلام عبداً لله طائعاً، الويل لمن كذب علينا، وأن قوماً يقولون فينا ما لا نقوله في أنفسنا، نبرأ إلى الله منهم»([149]).

(از امام صادق عليه السلام‌ شنيدم كه مي‌فرمود: خداوند عبد الله بن سبأ را لعنت كند كه ادعاي ربوبيت در باره امير المؤمنين عليه السّلام نمود در حالي كه به خدا قسم امير المؤمنين عليه السّلام بنده مطيع خداوند بود؛ واي بر كساني كه بر ما كذب و دروغ وارد مي‌سازند. برخي در باره ما سخناني مي‌گويند كه ما در باره خود نگفته‌ايم؛ ما از اين‌ قبيل افراد برائت و بيزاري مي‌جوييم، از اين‌ قبيل افراد برائت مي‌جوييم.)

2ـ كشّي با سند خود از ابوحمزه ثمالي روايت كرده است:

«قال علي بن الحسن عليهما السلام: لعن الله من كذب علينا، إني ذكرت عبد الله بن سبأ فقامت كل شعرة في جسدي، لقد ادّعى أمراً عظيماً، ما له لعنه الله، كان علياً عليه السّلام والله عبداً لله صالحاً»([150]).

(از حضرت صادق عليه السّلام شنيدم كه مي‌فرمود: خداوند، عبد اللَّه بن سبا را لعنت كند، او مدعى ربوبيت امير المؤمنين عليه السّلام بود، با اين كه امير المؤمنين عليه السّلام بنده مطيع خدا بود؛ واى بر كسى كه به ما افترا زند. گروهى در باره ما اعتقادهايى دارند كه ما خود در باره خويش نداريم. بيزاريم از چنين مردمى، بيزاريم.)

3ـ كشي با سند هشام بن سالم روايت كرده است:

«سمعت أبا عبد الله عليه السّلام يقول وهو يحدث أصحابه بحديث عبد الله بن سبأ، وما ادّعى من الربوبية في أمير المؤمنين علي بن أبي طالب، فقال: إنه لمّا ادّعى ذلك استتابه أمير المؤمنين عليه السّلام فأبي أن يتوب، فأحرقه بالنار»([151]).

(از امام صادق عليه السلام شنيدم كه با اصحاب خود در باره عبد الله بن سبأ سخن مي‌گفت و مي‌فرمود: هرگز امير المؤمنين عليه السّلام ادعاي ربوبيت نفرمود، بلكه زماني كه ابن سبأ چنين ادعايي در باره امير المؤمنين عليه السّلام نمود آن حضرت از او درخواست توبه نمود و چون او از اين‌ كار خودداري ورزيد، امير المؤمنين عليه السّلام او را با آتش سوزانيد.)

ابن سبأ در كتاب‌ها و مقالات فرقه‌ها:

شايد از قديمي‌ترين كتاب‌هايي كه از ابن سبأ سخن گفته، كتاب «فِرَق الشيعه» نوبختي و كتاب «المقالات والفرق» اشعري قمي است.

نوبختي به هنگام بيان فرقه‌هاي شيعه مي‌‌گويد:

«(فرقة) منهم قالت: إن علياً لم يقتل ولم يمت ولا يقتل ولا يموت حتى يسوق العرب بعصاه»

(فرقه‌اي از شيعيان گفته‌اند: علي بن ابي طالب كشته نشده، نمرده، كشته نخواهد شد و نخواهد مرد، تا عرب را با عصاي خويش رانده و راهنمايي كند.)

تا آن‌جا كه مي‌گويد:

«... وهذه الفرقة تسمى (السبئية) أصحاب (عبد الله بن سبأ) وكان ممن أظهر الطعن على أبي بكر وعمر وعثمان والصحابة...».

(... اين فرقه كه به «سبأيّه» خوانده مي‌شوند از ياران عبد الله بن سبأ مي‌باشند كه از جمله كساني بود كه طعن و خدشه بر ابوبكر، عمر، عثمان و صحابه را آشكار ساخت...»

تا آن‌جا كه مي‌گويد:

«وحكى جماعة من أهل العلم من أصحاب علي رضي الله عنه أن عبد الله بن سبأ كان يهودياً فأسلم، ووالى علياً عليه السّلام وكان يقول وهو على يهوديته في يوشع بن نون بعد موسى بهذه المقالة فقال في إسلامه بعد وفاة النبي صلي الله عليه وسلم في علي رضي الله عنه بمثل ذلك،... فمن هنا قال من خالف الشيعة: إن أصل الرفض مأخوذ من اليهودية...» ([152])

(گروهي از اهل علم كه از اصحاب و ياران علي عليه السلام هستند، گفته‌اند كه عبد الله بن سبأ شخصي يهودي بوده كه بعد‌ها اسلام آورده و دوستدار علي عليه السلام‌ بوده و همان سخناني را كه در زمان يهودي بودنش در باره يوشع بن نون پس از زمان وفات حضرت موسى عليه السلام‌ مي‌زده است را در باره علي بن ابي طالب پس از وفات رسول خدا صلي الله عليه وآله مي‌زده است... به همين دليل مخالفان شيعه مي‌‌گويند: اصل مذهب شيعه از يهود گرفته شده است...)

نزديك به همين سخن را اشعري قمي در كتاب «المقالات» قائل گشته است([153]).

ابن سبأ از منظر علماي رجال:

كشّي مي‌گويد:

«ذكر بعض أهل العلم أن عبد الله بن سبأ كان يهودياً فأسلم ووالى علياً... وكان أول من شهر بالقول بفرض إمامة علي وأظهر البراءة من أعدائه وكاشف مخالفيه وكفّرهم، فمن ها هنا قال من خالف الشيعة: أصل التشيع والرفض مأخوذ من اليهودية»([154]).

(برخي از اهل علم، عبد الله بن سبأ را شخصي يهودي كه بعدها اسلام آورده و دوستدار امير المؤمنين عليه السّلام‌... و اولين كسي دانسته‌اند كه قول به وجوب امامت آن حضرت و اظهار برائت و بيزاري از دشمنان وي و بيان مخالفت‌ها و كافر دانستن آنها را مشهور ساخته است؛ از همين‌رو مخالفان شيعه گفته‌اند: اصل و اساس تشيّع و رافضي‌ها از يهود گرفته شده است.)

شيخ طوسي گفته است:

«عبد الله بن سبأ الذي رجع إلى الكفر وأظهر الغلو»([155]).

(عبد الله بن سبأ كسي است كه پس از اسلام دوباره كافر شده و مطالبي غلو آميز بر زبان جاري ساخته است.) 

علامه حلي گفته است:

«عبد الله بن سبأ: غال ملعون، حرقه أمير المؤمنين عليه السّلام بالنار، كان يزعم أن علياً عليه السّلام إله وأنه نبي، لعنه الله»([156]).

(عبد الله بن سبأ: شخصي است كه غلوّ كرده و قائل به الوهيت و نبوت امير المؤمنين عليه السّلام گشته و بدين جهت مورد لعن قرار گرفته و امير المؤمنين عليه السلام‌ او را با آتش سوزانده است. خداوند او را لعنت نمايد.)

ديگر علماي رجال شيعه كه پس از شيخ طوسي آمده‌اند به اقوالي كه بيان شد اعتماد نموده‌اند.

خلاصه اين كه: عقيده شيعه درباره ابن سبأ اين است كه او شخصي بوده است كه در باره امير المؤمنين عليه السلام مطالب غلوآميزى بيان داشته و بدين جهت از سوي اهل بيت عليهم‌السلام مورد لعن و نفرين قرار گرفته كه به هيچ وجه، نقش مهمي در بناي مذهب شيعه نداشته است.

از رواياتي كه بيان شد و در آنها امر به لعن و مذمت ابن سبأ وجود داشت به خوبي واضح گرديد كه وي به هيچ وجه نمي‌تواند مؤسّس و باني مذهب شيعه باشد وگرنه چگونه از سوي اهل همان مذهب مورد لعن و نفرين قرار گرفته است!!

همين اعتقاد شيعه در باره ابن سبأ را برخي از علماي رجال اهل سنت نيز تاييد مي‌كنند.

ذهبي در ميزان الاعتدال گفته است:

«عبد الله بن سبأ من غلاة الزنادقة ضال مضل أحسب أن علياً حرقه بالنار»([157]).

(عبد الله بن سبأ از غلو كنندگان كافر و شخصي گمراه و گمراه‌ كننده بوده است كه گمان مي‌كنم علي بن ابي‌طالب او را با آتش سوزانده است.)

صفدي گفته است:

«عبد الله بن سبأ هو رأس الطائفة السبأية وهو الذي قال لعلي بن أبي طالب: أنت الإله فنفاه علي إلى المدائن»([158]).

(عبد الله بن سبأ سركرده قوم سبأيّه و همان كسي است كه به علي بن ابي طالب نسبت خدايي داده و بدين جهت علي بن ابي‌طالب او را به مدائن تبعيد نمود.)

ابن حجر نيز، همان عبارت ذهبي را آورده است([159]).

به هر حال، سخنان علماي رجال در اين نكته محدود مي‌شود كه او شخصي بوده است كه درباره امير المؤمنين سلام الله عليه غلو و در باره آن حضرت ادّعاى الوهيت نموده‌ است و ديگر اين مطلب را نگفته‌اند كه او وصايت و غيره را ابداع نموده است.

از اين به بعد اين شبهه را پاسخ مي‌دهيم كه ابن سبأ اولين كسي بوده است كه قائل به وجود نص بر امامت امير المؤمنين عليه السلام شده است.

 


شبهه دوازدهم: «ابن ‌سبأ اول قائل به امامت و وصايت علي عليه السلام»

قفاري گفته است:

«أول من تحدث عن مفهوم الإمامة بالصورة الموجودة عند الشيعة هو ابن سبأ الذي بدأ يشيع القول بأن الإمامة هي وصاية من النبي ومحصورة بالوصي وإذا تولاّها سواه يجب البراءة منه وتكفيره، فقد اعترفت كتب الشيعة بأن عبد الله بن سبأ كان أول من أشهر القول بفرض إمامة علي، وأظهر البراءة من أعدائه، وكاشف مخالفيه وكفّرهم»([160]).

(اولين كسي كه مفهوم امامت را بدين شكل كه امروز نزد شيعه مطرح است بيان داشته، شخصي است به نام «ابن‌سبأ»؛ كسي كه براي اولين بار اين سخن را شايع ساخت كه امامت از وصاياي پيامبر و منحصر به آن بوده و اگر كسي غير از امام سرپرستي اين امر را به عهده گيرد لازم است تا از او دوري و بيزاري جسته و او را كافر شمرد. كتاب‌هاي شيعه بر اين مطلب اعتراف دارند كه ابن سبأ اولين كسي بوده است كه نظريه وجوب گردن نهادن به امامت [حضرت] علي [عليه السلام‌] و اظهار بيزاري و برائت از دشمنان وي و پرده برداشتن از مخالفان او و اعلام كفرشان را مطرح ساخته است.)

پاسخ: وصيت به امامت، بزرگ‌تر از آن است كه اختراع ابن سبأ باشد

اول: قبلاً در ابحاث مربوط به امامت بيان نموديم كه امامت پيماني الاهي از سوي خداوند سبحان براي مردماني است كه به خصوص مورد خطاب قرار گرفته‌اند. رسول خدا صلي الله عليه وآله اين وظيفه را با بيانات شرعي متعددي ابلاغ فرمود كه به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم و به زودي به شكل مفصل از آن بحث خواهيم نمود، مانند آيه «إنَّمَا وَلِيُّكُم» و حديث غدير و حديث منزلت و ديگر روايات و ادله.

حال با وجود اين قبيل روايات و ادله، چگونه ابن سبأ اولين كسي است كه قائل به وصيت و نص بر امامت بوده است؟!

دوم: قفاري براي اثبات اين مطلب كه ابن سبأ اولين كسي بوده كه قائل به وجود نص بر امامت گرديده، تنها به كتاب‌ رجال كشّي و كتاب «فِرَق الشيعه» نوبختي و «المقالات» اشعري قمي استناد جسته و عمداً روايات صحيح السند و اقوال علماي بزرگ رجال شيعه را كه هويت واقعي ابن سبأ نزد شيعه را مشخص مي‌سازد را نياورده است. البته ما قبلاً برخي از آنها را بيان نموديم كه در آنها نه تنها به اين مطلب اشاره نشده است كه ابن سبأ اولين كسي است كه قائل به وجود نص بر امامت بوده، بلكه او را انساني منحرف، غلو كننده دانسته‌اند كه شيعيان از او برائت جسته و از زبان ائمه عليهم‌السلام مورد لعن قرار گرفته است.

به همين جهت مرحوم آيت الله خوئي گفته است:

«وأما عبد الله بن سبأ، فعلى فرض وجوده، فهذه الروايات تدلّ على أنه كفر وادعى الألوهية في علي عليه السلام لا أنه قائل بفرض إمامته»([161]).

(و اما عبد الله بن سبأ، بر فرض آن كه وجود خارجي داشته باشد، اين روايات بر اين مطلب دلالت مي‌كند كه او كافر شده و در باره امير المؤمنين عليه السّلام‌ ادعاي الوهيت نموده است؛ نه اين كه قائل به وجوب امامت شده باشد.)

محمد كرد علي مي‌گويد:

«وأما ما ذهب إليه بعض الكتّاب من أن أصل مذهب التشيع من بدعة عبد الله بن سبأ المعروف بابن السوداء فهو وهم وقلة علم بحقيقة مذهبهم، ومن علم منزلة هذا الرجل عند الشيعة وبراءتهم منه ومن أقواله وأعماله وكلام علمائهم في الطعن فيه بلا خلاف في ذلك، علم مبلغ هذا القول من الصواب»([162]).

اما در رابطه با آنچه برخي از نويسندگان بدان قائل شده‌اند مبني بر اين كه اصل مذهب شيعه از بدعت‌هاي عبد الله بن سبأ است، كه معروف به ابن سوداء بوده از توهّماتي است كه از عدم آگاهي به حقيقت مذهب ناشي شده و كسي كه از جايگاه اين شخص نزد شيعه و بيزاري و برائت از او آگاهي داشته و اقوال و اعمال او و كلام علماي شيعه در خدش و طعن در باره او كه مورد اجماع آنان است، برا مطالعه كند از مقدار صحت اين گفتار آگاه مي‌گردد.)

و اما در كتاب كشّي: دقيقاً چنين عبارتي آمده است:

«ذكر بعض أهل العلم أن عبد الله بن سبأ كان يهودياً... وكان أول من شهر بالقول بفرض إمامة علي... فمن هاهنا قال من خالف الشيعة: أصل التشيع والرفض مأخوذ من اليهودية إلى أخره...»([163]).

(برخي از علما گفته‌اند: عبد الله بن سبأ شخصي يهودي ... و اولين كسي بوده است كه قول به وجوب امامت [حضرت] علي را آشكار نموده است ... از اين‌رو مخالفان شيعه گفته‌اند: اصل مذهب شيعه از يهود گرفته شده است...)

اما در كتاب «فِرَقُ الشيعة» نيز دقيقاً چنين عبارتي آمده است:

«وحكى جماعة من أهل العلم أن عبد الله بن سبأ كان يهودياً فأسلم... وهو أول من شهر بالقول بفرض إمامة علي بن أبي طالب عليه السلام»([164]).

(گروهي از علما گفته‌اند: عبد الله بن سبأ شخصي يهودي ... و اولين كسي بوده است كه قول به وجوب امامت [حضرت] علي را آشكار نموده است.)

همين كلام را اشعري قمي بيان داشته فقط با اين تفاوت كه به جاي عبارت: «وهو أول من شهر بالقول» (او اولين كسي است كه اين سخن را مشهور نموده است.) گفته است: «وهو أول من شهد بالقول» (او اولين كسي است كه چنين سخني را به زبان آورده است.)([165]).

براي حل اين مشكل در كلام اشعري مي‌گوييم:

1ـ آنچه كشي، نوبختي و اشعري بيان نموده‌اند صِرفاً بيان حكايت بوده و در آن بيان نشده كه قائل اين حكايت چه كس و يا كساني هستند؛ از اين‌رو نمي‌توان اين حكايت را مختص به علماي شيعه دانست. اگرچه نوبختي در عبارت خود آورده است كه آن شخص از اصحاب علي عليه السلام بوده است، اما همين تعبير نيز اختصاص به علماي شيعه ندارد؛ زيرا اگر مقصود او علماي شيعه بود بايد از تعبيراتي نظير: اصحاب ما يا علماي ما استفاده مي‌نمود؛ از اين‌جاست كه احتمال قوي مي‌رود كه مقصود از «بعض» كه در كلام نوبختي آمده برخي از غير شيعه باشد؛ چنان‌كه شيخ طوسي در رجالش بسياري از راويان غير شيعه را به عنوان اصحاب ائمه عليهم‌السلام آورده است([166]).

2ـ اين حكايت در بيان هر سه تن از علماي نامبرده مرسل و بدون سند و بدين جهت، فاقد قيمت و ارزش علمي مي‌باشد.

3ـ اضافه بر اين كه اعتقاد به ارتباط مسأله امامت با اختراع ابن‌سبأ با ضروريات مسلّم عقلي و نقلي مذهب شيعه در تضاد و مخالفت آشكار مي‌باشد؛ با اين وجود و بر فرض صحت ادعاهاي ياد شده از سوي علماي فوق مي‌گوييم: هيچ ظهوري براي سخنان آنها در مطلب مورد ادعاي قفاري وجود ندارد، چرا كه با دقت در عبارت آنها به دست مي‌‌آيد كه ابن‌سبأ اولين كسي بوده است كه اين اعتقاد را «اعلان و اظهار» داشته است، يعني اين اعتقاد از قبل نيز وجود داشته اما بعد از به دست گرفتن حكومت از سوي امير المؤمنين عليه السلام عناصر و عوامل خوف از بين رفته و از اين‌رو او توانسته به عنوان اولين شخص اقدام به اعلان و اظهار آن نموده است و شاهد بر اين مطلب نيز اين است كه اشعري قمي در كلام خود گفته است: ابن‌سبأ همواره مي‌گفت: «تقيه جايز نيست و حلال نمي‌باشد» كه اين سخن از اين حقيقت پرده بر مي‌دارد كه اين اعتقاد سابقاً نيز وجود داشته اما در زمان خلفايي كه قبل از امير المؤمنين عليه السلام آمده بودند امكان اعلان و آشكار نمودن آن وجود نداشته است.

تاييد بر مطلب فوق، عبارت نوبختي و كشّي است كه مي‌گويند: «وهو أول من شهر بالقول» كه كلمه «شَهَر» بدين معناست كه مطلبي كه قبلاً پنهان و پوشيده بوده است را آشكار نموده است، نه اين كه آن را از نو اختراع نموده است.

ديگر آن كه صِرف نقل كشي و نوبختي و قمي نسبت به قضيه‌اي به عنوان اعترافي از سوي آنها به شمار نمي‌رود كه قفاري خواسته است چنين سوء استفاده‌اي از كلام آنها بنمايد؛ بلكه اين مطلب، صرفاً حكايت و نقل قولي است كه خود نيز به آن رضايت نداشته ‌است؛ از اين‌رو آنان در تعبير خود گفته‌اند: اين كلام بهانه‌اي براي مخالفان شيعه گرديده است تا شيعه را متهم سازند كه اصل آن توسط شخصي يهودي بنا گرديده است.

از مطالب ديگري كه بر وضوح و جلاي بيشتر قضيه مي‌افزايد اين كه وصيت بر امامت امير المؤمنين عليه السلام از قبل از آن كه ابن‌سبأ اقدام به اسلام آوردن بنمايد امر متعارف و مشهوري در فرهنگ اسلامي بوده است كه ما به زودي در مبحث وصيت از اين حقيقت نقاب برخواهيم داشت.


وصي و وصيت در احاديث رسول خدا صلّي الله عليه وآله:

اصطلاح وصي و وصيت براي امير المؤمنين سلام الله عليه با الفاظ متعدد و با طرق و سند‌هاي فراوان در احاديث پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله بيان گرديده است كه در مناسبت‌هاي مختلف ايراد گشته و از سوي راويان حديث نقل شده است و با وجود انگيزه‌هاي فراوان و متعدد، براي از بين بردن و يا پنهان نمودن آن در زمان بني اميه، اما در مصادر و منابع اسلامي ثبت و ضبط گرديده و تا كنون نيز بخشي از آنها موجود است. موضوعي كه براي افراد منصفي كه بدون تعصّب و يا تقليد با آن مواجه مي‌شوند، بسيار واضح و روشن است. از اين‌رو وجود اين قبيل روايات نبوي، آن هم در اين قضيه حساس و مهم، بزرگ‌ترين دليل صحت و وقوع اين قضيه است و جايي براي تمسك به برخي از احاديثي كه مبتلاي به تضعيف، تحريف و يا تبديل شده است را باقي نمي‌گذارد؛ چرا كه مسأله‌اي با اين اهميت اگر با اين‌گونه مشكلات مواجه نشود جاي شك در صحت آن پيش مي‌آيد؛ اما علي رغم اين همه، ما طريق و سند برخي از اين روايات را تصحيح كرده و برخي ديگر از آن را به عنوان شاهد و مؤيد آورده‌ايم كه روي هم رفته ادعاي اختراع اين امر از سوي ابن سبأ را از اساس منتفي مي‌سازد.

وصيت پيامبر اكرم در احاديث دار (يوم الانذار):

لفظ وصيت و وصي بعد از نزول آيه شريفه: «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ» در سال سوم بعثت در روايات متعددي وارد شده كه از جمله آنها روايات زير است:

روايت اول:

طبري از ابن حميد روايت كرده است:

«حدثنا سلمة، قال: حدثني محمد بن إسحاق عن عبد الغفار بن القاسم عن المنهال بن عمرو عن عبد الله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب عن عبد الله ابن عباس عن علي بن أبي طالب في حديث طويل... تكلم رسول الله صلى الله عليه وسلم، فقال: يا بني عبد المطلب إني والله ما أعلم شاباً في العرب جاء قومه بأفضل مما قد جئتكم به، إني قد جئتكم بخير الدنيا والآخرة، وقد أمرني الله تعالى أن أدعوكم إليه، فأيكم يوازرني على هذا الأمر على أن يكون أخي ووصيي وخليفتي فيكم؟ قال: فأحجم القوم عنها جميعاً، وقلت وإني لأحدثهم سناً وأرمصهم عيناً وأعظمهم بطناً وأحمشهم ساقاً: أنا يا نبي الله أكون وزيرك عليه، فأخذ برقبتي، ثم قال: إن هذا أخي ووصيي وخليفتي فيكم، فاسمعوا له وأطيعوا، قال: فقام القوم يضحكون»([167]).

(سلمه گفت: محمد بن اسحاق از عبد الغفار بن قاسم از منهال بن عمرو از عبد الله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب از عبد الله بن عباس از علي بن أبي طالب در حديثي طولاني براي من روايت نمود... رسول خدا صلّي الله عليه و آله، شروع به سخن كرد و فرمود: اي فرزندان عبد المطلب به خدا قسم من كسي را در ميان عرب نمي‌شناسم كه براي قومش بهتر از آنچه من براي شما آوردم، آورده باشد، من براي شما خير دنيا و آخرت را آوردم، خداوند سبحان مرا امر فرموده تا شما را به سوي او فرا خوانم؛ حال از ميان شما چه كسي مرا در اين امر ياري مي‌رساند تا او به عنوان برادر، وصي و جانشين من در ميان شما باشد؟ راوي ـ امير المؤمنين عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: حاضران در مجلس از همكاري دريغ ورزيدند، اما من ـ كه از همگان، كم سن‌تر، كم ديد‌تر، بزرگ شكم‌تر و نازك ساق‏تر بودم ـ به عرض رسانيدم: يا رسول الله! من وزارت شما را به جان و دل مى‏پذيرم و از هيچ‌گونه كمكى دريغ نمى‌ورزم. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شادمانه دست بر گردن من نهاد و فرمود: اين بزرگوار، برادر، وصى و خليفه من در ميان شماست؛ اينك سخن او را بشنويد و از فرمان او پيروى كنيد. حاضران خنده كنان از جاى برخاستند.)

بررسي سند روايت:

سند اين روايت بسيار خوب است:

1ـ ابن حميد: او محمد بن حميد بن حيان، ابو عبد الله رازي، متوفاي 248 هـ([168])است:

ابو زرعه درباره او گفته است: كسي كه روايات ابن حميد را از دست بدهد احتياج به ده هزار حديث براي جبران آن دارد.

و نيز از يحيى بن معين درباره او سؤال شد، او در پاسخ گفت: او ثقه است.

از جعفر بن ابوعثمان طيالسي نقل شده است كه مي‌گفت: ابن حميد ثقه است. [مزي، تهذيب الكمال: جلد 25، صفحه100ـ 101].

2ـ سلمه بن فضل ابرش انصاري، متوفاي بعد از سال 190 هـ ([169]):

ابن معين درباره او گفته است: او شخصي ثقه است كه ما از او رواياتي نوشته‌ايم.

و ابن سعد او را شخصي ثقه و راستگو دانسته است.

و ابن داود گفته است: او شخصي ثقه است.

ابن حبان او را در كتاب «الثقات» آورده است. [ابن حجر، تهذيب التهذيب: جلد 4، صفحه 135ـ 136].

3ـ محمد بن اسحاق صاحب كتاب معروف «السيرة»، متوفاي150 هـ ([170]):

ذهبي گفته است: او علامه، حافظ و اخباري است و در علم و دانش دريايي موّاج است.

زهري گفته است: ملاك براي حديث رسول خدا صلى الله عليه وآله شش چيز است كه آنها را برشمارد، سپس گفت: علم اين شش چيز نزد دوازده نفر است كه يكي از آنها محمد بن اسحاق است.

ابن ادريس حافظ درباره او گفته است: چگونه او ثقه نباشد در حالي كه اعرج از او روايت نقل كرده است. [ذهبي، سير اعلام النبلاء: جلد7، صفحه33ـ 37].

بخاري از سفيان نقل كرده است كه كسي را نديده كه او را به چيزي متهم ساخته باشد. [ابن حجر: تهذيب التهذيب: جلد 9، صفحه 36].

4ـ عبد الغفار بن قاسم بن قيس انصاري، كه ابومريم كوفي باشد ([171]):

شعبه در باره او گفته است: كسي را در حفظ حديث از او بهتر نديدم... او شخصي بود كه نسبت به علم و دانش و علم رجال اهميت فراواني قائل بود. [ابن حجر، لسان الميزان: جلد4، صفحه42].

ابن عدي گفته است: براي او احاديث صالح و شايسته‌اي بود.

و نيز گفته است: از ابن عقده شنيدم كه از ابومريم مدح و ستايش مي‌نمود و در اين كار زياده روي نمود و از حدّ خود تجاوز كرد. [ابن عدي، الكامل في الضعفاء: جلد5، صفحه327].

5ـ منهال بن عمرو ([172]):

يحيى بن معين و نسائي او را ثقه دانسته‌اند.

عجلي درباره او گفته است: او شخصي كوفي و ثقه است.

دار قطني نيز او را صدوق و راستگو دانسته است. [المزي، تهذيب الكمال: جلد 28 صفحه570ـ 571].

6ـ عبد الله بن حارث بن نوفل([173]):

ابن معين، ابو زرعه، نسائي، ابن مديني، عجلي و محمد بن عمر او را ثقه دانسته‌اند. [ابن حجر، تهذيب التهذيب: ج5 ص158].

ابن عبد البر گفته است: بر ثقه بودن او اجماع وجود دارد. [ابن حجر، تقريب التهذيب: ج1 ص485].

روايت دوم:

روايتي كه ابن عساكر در تاريخ خود آورده است:

«أخبرنا أبو البركات عمر بن إبراهيم الزيدي العلوي بالكوفة، أنا أبو الفرج محمد بن أحمد بن علان الشاهد، أنا محمد بن جعفر بن محمد بن الحسين، أنا أبو عبد الله محمد بن القاسم بن زكريا المحاربي، نا عباد بن يعقوب، نا عبد الله بن عبد القدوس عن الأعمش عن المنهال بن عمرو عن عباد بن عبد الله عن علي بن أبي طالب، قال: لما نزلت {وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ} قال رسول الله (صلى الله عليه وسلم): يا علي اصنع لي رجل شاة بصاع من طعام وأعد قعباً من لبن، وكان القعب قدر ري رجل، قال: ففعلت، فقال رسول الله (صلى الله عليه وسلم): يا علي اجمع بني هاشم، وهم يومئذ أربعون رجلاً أو أربعون غير رجل»

(ابو البركات عمر بن ابراهيم زيدي علوي در كوفه براي ما روايت نمود، از ابو الفرج محمد بن احمد بن علان شاهد، از محمد بن جعفر بن محمد بن حسين، از ابو عبد الله محمد بن قاسم بن زكريا محاربي، از عباد بن يعقوب، از عبد الله بن عبد القدوس از اعمش از منهال بن عمرو از عباد بن عبد الله كه علي بن ابي طالب فرمود: زماني كه آيه «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ» نازل شد، رسول خدا صلّي الله عليه وآله خطاب به امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: يا علي! يك راس گوسفند با صاعي از طعام و ظرفي از شير كه براي هر نفر كفايت كند تهيه كن! امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: زماني كه دستور پيامبر را عمل نمودم، رسول خدا صلّي الله عليه وآله فرمود: يا علي! بني هاشم را گرد يكديگر جمع ساز! و بني هاشم در آن زمان چهل نفر يا يك نفر كمتر مي‌شدند.»

تا آن‌جا كه مي‌فرمايد:

«أيكم يقضي ديني ويكون خليفتي ووصيي من بعدي؟ قال: فسكت العباس مخافة أن يحيط ذلك بماله فأعاد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) الكلام، فسكت القوم وسكت العباس مخافة أن يحيط ذلك بماله، فأعاد رسول الله (صلى الله عليه وسلم) الكلام الثالثة، قال: وإني يومئذ لأسوأهم هيئة، إني يومئذ لأحمش الساقين، أعمش العينين، ضخم البطن، فقلت: أنا يا رسول الله، قال: أنت يا علي، أنت يا علي»([174]).

 «كدام يك از شما پس از من، ديون مرا ادا ساخته و جانشين و وصي من مي‌گردد؟ امير المؤمنين عليه السلام مي‌فرمايد: عباس از خوف آن كه اين سخن به مال و اموال او نيز تعلق گيرد، سكوت كرد. رسول خدا صلّي الله عليه وآله سخن خويش را بار ديگر تكرار فرمود، اما باز هم سكوت بر همه حاكم شده بود و عباس نيز از خوف آن كه مبادا اين سخن حضرت، به مال و اموال او تعلق گيرد سكوت را برگزيده بود، تا اين كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله براي سومين بار سخن خويش را تكرار فرمود: و من كه در آن زمان از همه كم جثه‌تر، با ساق پاهايي باريك، چشماني پر از اشك و شكمي با ضخامت داشتم، برخاسته و گفتم: من براي اين كار حاضرم يا رسول الله! رسول خدا صلّي الله عليه وآله نيز فرمود: تو يا علي! تو يا علي!)

بررسي سند روايت:

سند روايت بسيار خوب است:

1ـ ابو البركات: عمر بن ابراهيم، متوفاي539 هـ است([175]):

ذهبي در باره او گفته است: او شيخ، علامه، قاري، نحوي و عالم كوفه است. اهل كار خير و ديندار بود. پس از وفاتش سي هزار نفر بر پيكر او نماز گذاردند.

سمعاني گفته است: او شيخ و بزرگ و آشناي به فقه، لغت، تفسير و علم نحو بود. [الذهبي، سير أعلام النبلاء: ج20 ص145ـ 146، همچنين ر.ك: ميزان الاعتدال: ج3 ص181].

ابو الحسن بن مقدس گفته است: او از مردان عاقل، با نظري خوش در رابطه با صحابه بود و از آنها به نيكي ياد مي‌كرد و از كساني كه از صحابه بيزار بودند، بيزار بود.

ابن عساكر گفته است: او با ورع‌ترين شخص علوي مذهب بود كه من ديده بودم. [تاريخ مدينة دمشق: ج43 ص543].

2ـ ابو الفرج محمد بن احمد بن علان شاهد، متوفاي446 هـ است([176]):

ذهبي در باره او گفته است: او شيخ، سخنانش قابل استناد و ثقه بوده است.

نرسي در باره او گفته است: او ثقه است. [الذهبي، سير أعلام النبلاء: ج18 ص451].

3ـ محمد بن جعفر بن محمد بن حسين، متوفاي402 هـ است([177]):

ذهبي گفته است: او امام، اهل قرائت، با عمر طولاني و با سخناني قابل استناد بود.

عتيقي در اين باره گفته است: او ثقه است. [الذهبي، سير أعلام النبلاء: ج17 ص100ـ 101 ].

4ـ ابو عبد الله محمد بن قاسم بن زكريا محاربي، متوفاي 320 هـ است([178]):

ذهبي در باره او گفته است: او شيخ، محدّث و با عمر طولاني بوده است.

دارقطني از او روايت نقل كرده است. [سير أعلام النبلاء: ج15 ص73،  ر. ك: ميزان الاعتدال: ج4 ص14].

5ـ عباد بن يعقوب رواجني، متوفاي250 هـ است([179]):

ذهبي گفته است: او شيخ، عالم و راستگو بوده است.

ابوحاتم گفته است: او شيخ و ثقه بوده است.

و حاكم گفته است: ابن خزيمه مي‌گفت: كسي كه در روايتش ثقه است براي ما روايت كرد. [الذهبي، سير أعلام النبلاء: ج11 ص536ـ 538].

6ـ عبد الله بن عبد القدوس([180]):

ابن حجر گفته است: او صدوق و راستگو اما متهم به رفض و تشيّع است. [ابن حجر، تقريب التهذيب: ج1 ص510].

محمد بن عيسى گفته است: او ثقه است.

بخاري گفته است: در اصل صدوق و راستگو است.

و ابن حبان نام او را در ثقات آورده است. [ابن حجر، تهذيب التهذيب: ج5 ص265].

7ـ اعمش: او سليمان بن مهران اعمش اسدي كاهلي متوفاي 148هـ است([181]):

ابن معين در باره او گفته است: او ثقه بوده است.

نسائي در باره او گفته است: او ثقه و با روايات محكم و دقيق بوده است. [ابن حجر، تهذيب التهذيب: ج4 ص196].

ابن حجر گفته است: او ثقه، حافظ و آشناي به قرائات بوده است. [تقريب التهذيب: ج1 ص392].

عجلي او را توثيق نموده است. [معرفة الثقات: ج2 ص432].

ابن حبان او را در ثقات آورده است. [الثقات: ج4 ص302].

8ـ منهال بن عمرو([182]):

9ـ عباد بن عبد الله اسدي([183]):

عجلي او را در ثقات آورده و گفته است: او كوفي و ثقه است. [معرفة الثقات: ج2 ص17].

ابن حبان او را در كتاب ثقات خود آورده است. [ج5 ص141].

ابن ابي حاتم در تفسير خود از او روايت نقل كرده است. [ج1 ص45].

حاكم دو حديث از او در مستدرك خود نقل كرده است. [ج3 ص112، ج3 ص129].

روايت سوم:

روايتي است كه ابن عساكر با سند خود از ابن عباس از امير المؤمنين عليه السلام روايت كرده است كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله فرمود:

«يا بني عبد المطلب أي والله ما أعلم شاباً من العرب جاء قومه بأفضل مما جئتكم به، إني قد جئتكم بخير الدنيا والآخرة، وإن ربي أمرني أن أدعوكم فأيكم يؤازرني على هذا الأمر على أن يكون أخي ووصيي وخليفتي فيكم، فأحجم القوم عنها جميعاً وأني لأحدثهم سناً، فقلت: أنا يا نبي الله أكون وزيرك عليه، فأخذ برقبتي، ثم قال: هذا أخي ووصيي وخليفتي فيكم، فاسمعوا له وأطيعوا»([184]).

(اي فرزندان عبد المطلب! آري به خدا قسم من در ميان تمامي جوانان عرب كسي را نمي‌شناسم كه بهتر از آنچه من براي شما آوردم آورده باشد؛ من خير دنيا و آخرت را براي شما به ارمغان آورده‌ام، پروردگارم مرا امر فرموده است تا شما را به سوي او دعوت كنم. كدام يك از شما حاضر است تا در اين راه مرا ياري رسانده و برادر، وصي و جانشين من در ميان شما باشد؟ تمام قوم از اين كار سر باز زدند و من كه از همه كم‌ سن‌تر بودم برخاسته و گفتم: اي پيامبر خدا! من حاضرم تا وزير شما در اين كار باشم، رسول خدا دست بر گردن من نهاد و فرمود: اين شخص برادر، وصي و جانشين من در ميان شماست. به سخنان او گوش فرا داده و از او اطاعت كنيد!)

علاوه بر اين روايت، ابن عساكر ماجراي درخواست پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله از فرزندان عبد المطلب و عرضه نمودن مسأله وصايت و خلافت را با دو طريق و سند مختلف نقل نموده است اما توضيح نداده است كه اين دو ماجرا در ادامه نزول آيه شريفه: «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ» نازل گرديده است.

ابن عساكر با سند خود از ابو رافع از پدرش روايت كرده است:

«قال أبو رافع: جمع رسول الله (صلى الله عليه وسلم) ولد بني عبد المطلب وهم يومئذ أربعون رجلاً وإن كان منهم لمن يأكل الجذعة ويشرب الفرق من اللبن، فقال: لهم يا بني عبد المطلب، إن الله لم يبعث رسولاً إلا جعل له من أهله أخاً ووزيراً ووارثاً ووصياً ومنجزاً لعداته وقاضياً لدينه، فمن منكم يتابعني على أن يكون أخي ووزيري ووصيي وينجز عداتي وقاضي ديني؟ فقام إليه علي بن أبي طالب، وهو يومئذ أصغرهم، فقال له: اجلس، وقدم إليهم الجذعة والفرق من اللبن، فصدروا عنه حتى أنهلهم وفضل منه فضله، فلما كان في اليوم الثاني أعاد عليهم القول، ثم قال: يا بني عبد المطلب كونوا في الإسلام رؤوساً ولا تكونوا أذناباً، فمن منكم يبايعني على أن يكون أخي ووزيري ووصيي وقاضي ديني ومنجز عداتي، فقام إليه علي بن أبي طالب، فقال: اجلس، فلمّا كان اليوم الثالث أعاد عليهم القول فقام علي بن أبي طالب فبايعه بينهم، فتفل في فيه، فقال أبو لهب: بئس ما جبرت به ابن عمك إذ أجابك إلى ما دعوته إليه ملأت فاه بصاقاًً»([185]).

(ابورافع روايت كرده است: رسول خدا صلّي الله عليه وآله فرزندان عبد المطلب را كه در آن هنگام چهل نفر مي‌شدند را گرد يكديگر جمع نمود گرچه در ميان آنها كسي بود كه غذايش يك راس گوسفند و مشكي از شير بود. رسول خدا صلّي الله عليه وآله خطاب به‌ آن جمع فرمود: اي فرزندان عبد المطلب! خداوند رسولي مبعوث نمي‌فرمايد مگر آن كه از ميان اهل و خاندانش برادر، وزير، وارث، وصي و كسي كه وعده‌هاي او را محقق و دَين او را ادا نمايد، برمي‌انگيزد، كدام يك از شما حاضر است تا از من تبعيت كرده تا برادر، وزير، وصي، و محقق كننده وعده‌ها و ادا كننده ديون من باشد؟ علي بن ابي طالب در حالي كه در آن زمان كوچك‌ترين جمع بود برخاست، اما رسول خدا به او فرمود: بنشين! در اين حال غذاي تهيه شده از گوسفند و مشك شير در ميان آنها تقسيم شد و همه از آن سير گشتند و مقداري نيز زياد آمد. روز دوم همان سخنان ردّ و بدل شد تا اين كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله فرمود: اي فرزندان عبد المطلب! بكوشيد تا در اسلام از سران آن باشيد و نه دنباله‌ آن، كدام يك از شما با من بيعت مي‌كند تا برادر، وزير، وصي، ادا كننده ديون و محقق كننده وعده‌هاي من باشد؟ در اين حال علي بن ابي طالب برخاست، رسول خدا صلّي الله عليه وآله به او فرمود: بنشين! تا اين كه روز سوم فرا رسيد و همان سخنان تكرار گشت، اين بار نيز علي بن ابي طالب برخاست و پيامبر در ميان قوم با او بيعت نمود و آب دهان خود را در دهان او انداخت. در اين هنگام ابولهب گفت: چه بد كردي كه با اجابت دعوت تو از سوي پسر عمويت او را انتخاب كردي و آب دهان در دهان او انداختي.)

طريق ديگر از ابن عساكر با سند خود از ابورافع است كه گفت:

«كنت قاعداً بعدما بايع الناس أبا بكر، فسمعت أبا بكر يقول للعباس: أنشدك الله هل تعلم أن رسول الله صلى الله عليه وسلم جمع بني عبد المطلب وأولادهم وأنت فيهم، وجمعكم دون قريش، فقال: يا بني عبد المطلب إنه لم يبعث الله نبياً إلا جعل له من أهله أخاً ووزيراً ووصياً وخليفةً في أهله، فمن يقوم منكم يبايعني على أن يكون أخي ووزيري ووصيي وخليفتي في أهلي، فلم يقم منكم أحد، فقال: يا بني عبد المطلب كونوا في الإسلام رؤوساً ولا تكونوا أذناباً، والله ليقومن قائمكم أو لتكونن في غيركم، ثم لتندمن، فقام علي من بينكم، فبايعه على ما شرط له ودعاه إليه، أتعلم هذا له من رسول الله (صلى الله عليه وسلم)؟ قال: نعم»([186]).

(بعد از آن كه مردم با ابوبكر بيعت كردند من نشسته بودم كه شنيدم ابوبكر به عباس مي‌گفت: تو را به خدا سوگند مي‌دهم آيا مي‌داني كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله فرزندان عبد المطلب را جمع نمود و در حالي كه تو نيز در ميان آنان كه جمعي از قريش بودند حاضر بودي و رسول خدا فرمود: اي فرزندان عبد المطلب! خداوند هيچ پيامبري را مبعوث نفرمود تا اين كه از ميان اهلش برادر، وزير، وصي و خليفه‌اي برانگيخت، كدام يك از شما حاضر است تا با من بيعت نموده تا برادر، وزير، وصي، و محقق كننده وعده‌ها و ادا كننده ديون من باشد؟ اما هيچ يك از شما برنخاست. پيامبر فرمود: اي فرزندان عبد المطلب بكوشيد تا در اسلام از سران آن باشيد و نه دنباله آن. شما را به خدا سوگند يا يكي از شما بر اين كار اقدام نمايد و يا آن كه كسي غير از شما به اين كار گمارده خواهد شد و آن زمان شما پشيمان خواهيد بود، در اين هنگام علي بن ابي طالب از ميان شما برخاست و طبق تمام شرايطي كه رسول خدا گذارده و خواسته بود بيعت نمود، آيا مي‌داني كه اين افتخاري از سوي رسول خدا صلّي الله عليه وآله براي علي بود؟ عباس گفت: آري.)

روايت وصيي علي: (وصي من علي بن ابي طالب است)

طبراني در معجم الكبير از محمد بن عبد الله حضرمي از ابراهيم بن حسن ثعلبي، از يحيى بن يعلى از ناصح بن عبد الله از سماك بن حرب از ابوسعيد خدري از سلمان روايت كرده است:

 «قلت: يا رسول الله، لكل نبي وصي، فمن وصيك؟ فسكت عني، فلّما كان بعد رآني فقال: يا سلمان، فأسرعت إليه، قلت: لبيك، قال: تعلم من وصي موسى؟ قلت: نعم، يوشع بن نون، قال: لِمَ؟ قلت: لأنه كان أعلمهم، قال: فإن وصيي وموضع سري وخير من أترك بعدي وينجز عدتي ويقضي ديني علي بن أبي طالب، قال أبو القاسم: قوله: وصيي يعني أنه أوصاه في أهله لا بالخلافة، وقوله: خير من أترك بعدي يعني من أهل بيته صلى الله عليه وسلم»([187]).

(به رسول خدا صلّي الله عليه وآله عرضه داشتم: اي رسول خدا! براي هر پيامبري وصي و جانشيني است، وصي و جانشين پس از تو چه كسي است؟ رسول خدا صلّي الله عليه وآله سكوت كرد، تا اين كه در مرتبه بعدي كه پيامبر مرا ديد، صدا نمود: سلمان! من هم به سرعت نزد او رفته و عرض كردم: بله يا رسول الله! فرمود: آيا مي‌داني وصي موسى چه كسي بود؟ عرض كردم: آري، يوشع بن نون. حضرت فرمود: به چه جهت او وصي موسي بود؟ عرض كردم: چون او داناترين قوم بود. حضرت فرمود: همانا وصي من و محرم اسرار من و بهترين كسي كه پس از خود به جاي مي‌گذارم تا به وعده‌هاي من وفا و ديون مرا ادا كند علي بن ابي طالب است. ابوالقاسم گفته است: اين سخن رسول خدا كه فرمود: وصي من، يعني كسي كه او را در ميان اهلش به وصايت برگزيده است و نه براي خلافت. و سخن رسول خدا صلّي الله عليه وآله كه فرمود: بهترين كسي كه پس از خود به جاي مي‌گذارم يعني بهترين كس از اهل بيت خود.)

نزديك به همين مضمون را از احمد بن حنبل در كتاب «فضائل الصحابه» با سندش از انس بن مالك روايت كرده است:

«قلنا لسلمان: سل النبي صلى الله عليه وسلم من وصيه، فقال له سلمان: يا رسول الله، من وصيك؟ قال: يا سلمان، من كان وصي موسى؟ قال: يوشع بن نون، قال: فإن وصيي ووارثي يقضي ديني، وينجز موعودي: علي بن أبي طالب»([188]).

(به سلمان گفتيم: از رسول خدا صلّي الله عليه وآله در باره وصي و جانشين پس از خود سؤال كن! از اين‌رو سلمان به حضرت عرضه داشت: اي رسول خدا! وصي شما چه كسي است؟ حضرت فرمود: اي سلمان! وصي و جانشين موسى چه كسي بود؟ عرض كرد: يوشع بن نون. حضرت فرمود: همانا وصي، وارث، ادا كننده ديونم و كسي كه وعده‌هاي مرا محقق مي‌سازد: علي بن ابي طالب است.)

بررسي سند روايت:

سند روايت بسيار خوب است:

1ـ محمد بن عبد الله حضرمي، معروف به «مطين»([189]):

ابن ابي حاتم گفته است: او راستگو و صدوق است. [الجرح والتعديل: ج7 ص298].

ذهبي گفته است: او از ذخاير علم... و به طور كامل موثق است.

دارقطني گفته است: او كوهي از وثاقت است. [تذكرة الحفاظ: ج2 ص662ـ 663]. 

 

2ـ ابراهيم بن حسن ثعلبي([190]):

ابن ابي حاتم گفته است از پدرم در باره او سؤال كردم او گفت: او شيخ است. [الجرح والتعديل: ج2 ص92].

ابن حبان او را در ثقات آورده است. [الثقات: ج8 ص80].

3ـ يحيى بن يعلى اسلمي([191]):

ابن ابي حاتم در تفسير خود از او روايت نقل كرده، و در باره روايات او گفته است: شايسته است كه روايات او با بهترين و صحيح‌ترين سند‌ها نقل گردد. [ج1 ص3032ـ 3032].

ابن حبان در صحيح خود از او روايت كرده است. [الثقات: ج15 ص392ـ 395]. و در صحيح خود گفته است كه سعي او بر آن بوده است تا روايات صحاح را در آن ذكر كند. [صحيح ابن حبان: ج1 ص102].

حاكم در مستدرك خود يك حديث از او تصحيح نموده است. [ج3 ص128].

4ـ ناصح بن عبد الله([192]):

ذهبي گفته است: او از انسان‌هاي عابد است.

حسن بن صالح در باره او گفته است: او شخصي صالح و انسان بسيار خوبي است. [الذهبي، ميزان الاعتدال: ج4 ص240].

ابن حبان در باره او گفته است: او شيخي صالح است. [المجروحين: ج3 ص54].

علما و حفّاظ بزرگي همچون ابوحنيفه نعمان و ابن عمرو بجلي و ديگران از او روايت نقل كرده‌اند. [ابن حجر، تهذيب التهذيب: ج10 ص358ـ 359].

5ـ سماك بن حرب، ذهلي، متوفاي123هـ([193]):

ذهبي در باره او گفته است: او شخصي، حافظ، امام و بزرگ بوده است. [سير أعلام النبلاء: ج5 ص245ـ 249].

يحيى بن معين گفته است: او ثقه است.

ابوحاتم گفته است: او شخصي صدوق و ثقه است. [المزي، تهذيب الكمال: ج12 ص115].

ابن عدي گفته است: احاديث او، احاديث خوب... و خود او صدوق و راستگو است. [الكامل في الضعفاء: ج3 ص462].

روايت اتخذت علياً وصياً (علي را به وصايت برگزيدم):

طبراني در «المعجم الكبير» با لفظ «اتخذت علياً وصياً» روايتي را از محمد بن عبد الله حضرمي، از محمد بن مرزوق، از حسين اشقر، از قيس،  از اعمش، از عبايه بن ربعي، از ابوايوب انصاري روايت كرده كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله به حضرت فاطمه سلام الله عليها فرمود:

«أما علمت أن الله عزّ وجلّ اطّلع إلى أهل الأرض، فاختار منهم أباك فبعثه نبياً، ثم اطّلع الثانية، فاختار بعلك فأوحى إليّ، فأنكحته واتخذته وصياً»([194]).

(آيا نمي‌داني خداوند عزّ وجلّ به اهالي زمين توجه نمود و از ميان آنها پدرت را به عنوان پيامبر مبعوث نمود، آن‌گاه بار ديگر به آنان توجه نمود و همسرت را اختيار نمود و به من وحي فرمود و من او را به نكاح تو در آورده و به عنوان وصي خود برگزيدم.)

بررسي سند روايت:

سند اين حديث بسيار خوب است:

1ـ محمد بن عبد الله حضرمي كه توثيق او در روايت قبل بيان شد.

2ـ محمد بن مرزوق، متوفاي 248هـ([195]):

مسلم از او روايت نموده است.

ابو حاتم گفته است: او شخصي راستگو و صدوق بوده است.

ابن حبان او را در ثقات خود آورده است. [المزي، تهذيب الكمال: ج2 ص378ـ 379].

ابن حجر گفته است: او شخصي راستگو بوده است، اما براي او توهماتي نيز بوده است. [تقريب التهذيب: ج2 ص130].

3ـ حسين اشقر فزاري، متوفاي سال 208هـ([196]):

ابن جنيد گفته است: از ابن معين شنيدم كه مي‌گفت: حديث او بدون اشكال... و خود او شخصي راستگو است. [تهذيب التهذيب: ج2 ص291ـ292].

ابن حجر گفته است: او راستگو و با اهميت بوده است. [تقريب التهذيب: ج2 ص214].

ابن حبان او را در ثقات آورده است. [الثقات: ج8 ص184].

حاكم حديثي را از او در مستدرك خود تصحيح نموده است. [ج3 ص140].

4ـ قيس بن ربيع اسدي([197]):

ذهبي گفته است: او يكي از ذخاير علم و شخصي راستگو است.

ابوحاتم گفته است: جايگاه او صداقت است. [ميزان الاعتدال: ج3 ص393].

حاتم بن ليث جوهري از عفان نقل كرده است: قيس ثقه است كه ثوري و شعبه او را توثيق نموده‌اند.

ابو وليد گفته است: قيس شخصي ثقه با احاديث خوب و نيكو است.

ابن حبان گفته است: احاديث او را بررسي كرده و او را شخصي صادق يافتم. [تهذيب التهذيب: ج8 ص350ـ 353].

5ـ اعمش، قبلاً توثيق او بيان شد.

6ـ عبايه بن ربعي اسدي([198]):

ابوحاتم در باره او گفته: او شيخ بوده است. [ابن أبي حاتم، الجرح والتعديل: ج7 ص29].

ابن حبان او را در ثقات آورده است. [الثقات: ج5 ص281].

حاكم در مستدرك حديثي را از او تصحيح نموده و گفته است: اين حديث شرايط صحت نزد بخاري و مسلم را دارد، اما آن‌دو روايت نكرده‌اند. ذهبي نيز اين چنين حاشيه زده و گفته: اين روايت بر اساس شرط بخاري و مسلم صحيح است. [المستدرك وبذيله التلخيص للذهبي: ج20 ص500].

طبراني نيز در معجم الكبير و معجم الاوسط نزديك به همان حديث سابق را با سندش از علي بن علي هلالي از پدرش روايت نموده و گفته است:

«دخلت على رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) في شكاته التي قبض فيها، فإذا فاطمة عند رأسه، قال: فبكت حتى ارتفع صوتها، فرفع رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) طرفه إليها، فقال: حبيبتي فاطمة ما الذي يبكيك؟ قالت: أخشى الضيعة من بعدك، قال: يا حبيبتي أما علمت أن اللّه اطّلع على الأرض اطّلاعة فاختار منها أباك، فبعثه برسالته، ثم اطّلع على الأرض اطّلاعة، فاختار منها بعلك، وأوحى إليّ أن أنكحك إياه، يا فاطمة، ونحن أهل بيت قد أعطانا اللّه سبع خصال لم يعط أحداً قبلنا، ولا تعطى أحد بعدنا، أنا خاتم النبيين، وأكرم النبيين على اللّه، وأحّب المخلوقين إلى اللّه، وأنا أبوك، ووصيي خير الأوصياء، وأحبّهم إلى اللّه، وهو بعلك»([199]).

(در ايام بيماري رسول خدا صلّي الله عليه وآله كه به قبض روح آن حضرت انجاميد خدمت وي شرفياب گرديده و فاطمه را بر بالين آن حضرت يافتم كه مي‌گريست. چون صداي گريه فاطمه بلند‌تر شد، رسول خدا صلي الله عليه وآله سر بلند كرد و خطاب به دخترش فرمود: دختر عزيزم! چه چيز تو را اين چنين به گريه انداخته است؟ فاطمه پاسخ داد: از ضايعه‌اي كه پس از شما پديد خواهد آمد خوفناكم. حضرت فرمود: دختر عزيزم! آيا نمي‌داني كه خداوند سبحان توجهي بر زمين نمود و از ميان اهل زمين، پدرت را به رسالت برگزيد، سپس بار ديگر توجه نمود و همسرت را برگزيد و به من وحى نمود تا تو را به عقد او درآورم. فاطمه جان! ما خانداني هستيم كه خداوند سبحان به ما هفت خصلت عنايت فرموده كه به هيچ كس قبل از ما عطا نفرموده و بعد از ما نيز عطا نخواهد فرمود. من خاتم پيامبران و با كرامت‌ترين آنها نزد خداوند و محبوب خلق او به درگاه اويم؛ در حالي كه من، پدر تو و جانشين من بهترين جانشينان و محبوب‌ترين‌ انسان‌ها نزد خداوند عزوجل است كه او شوهر توست.)

اين حديث را ابن عساكر در تاريخ خود آورده است ([200]).

روايت علي وصيي ووارثي (علي وصي و وارث من است):

ابن عساكر از ابوالقاسم بن سمرقندي، از ابوالحسين بن نقور، از ابوالقاسم عيسى بن علي، از ابوالقاسم بغوي، از محمد بن حميد رازي، از علي بن مجاهد، از محمد بن اسحاق، از شريك بن عبد الله، از ابوربيعه ايادي، از ابن بريده، از پدرش روايت كرده است:

«قال النبي (صلى الله عليه وسلم): لكل نبي وصي ووارث، وإن علياً وصيي ووارثي»([201])([202]).

(رسول خدا صلّي الله عليه وآله فرمود: براي هر پيامبري وصي و وارثي است، و وصي و وارث من علي بن ابي طالب است.)

بررسي سند روايت:

سند حديث بسيارخوب است:

1ـ ابو القاسم بن سمرقندي: اسماعيل بن احمد([203]):

ابن عساكر گفته است: او از حافظان بزرگ و ثقه بوده است. [تاريخ مدينة دمشق: ج8 ص357].

ذهبي گفته است: او شيخ، محدّث، مفيد، و قابل استناد بوده است.

سمعاني گفته است: از شيوخ عراق و خراسان كسي عادل‌تر از ابوالقاسم يافت نمي‌شود.

ابوطاهر سلفي گفته است: او ثقه است. [الذهبي، سير أعلام النبلاء: ج20 ص29ـ 30].

2ـ ابو الحسين بن نقور: او احمد بن محمد بن احمد بن عبد الله بن نقور است([204]):

خطيب بغدادي گفته است: از او روايت نوشتم و او را شخص صدوق و راستگويي يافتم. [تاريخ بغداد: ج5 ص146].

ذهبي گفته است: او شيخي با جلالت و راستگوست.

ابن خيرون گفته است: او شخص موثقي است. [سير أعلام النبلاء: ج18 ص372].

ابن اثير گفته است: او احاديث فراواني داشته و در روايت شخص موثقي بوده است. [الكامل، ابن الأثير: ج10 ص107ـ 108].

3ـ ابوالقاسم عيسى بن علي بن جراح وزير([205]):

خطيب بغدادي گفته است: در ثبت شنيده‌ها و نوشتن آن دقيق بوده است. [تاريخ بغداد: ج11 ص179].

ذهبي گفته است: شنيده‌هاي او صحيح است. [ميزان الاعتدال: ج3 ص318].

4ـ قاسم بغوي: او عبد الله بن محمد بن عبد العزيز بغوي است([206]):

ذهبي در باره او گفته است: او حافظ، راستگو، با سخناني قابل استناد در عصر و زمان خود... و كاملاً ثقه بوده است.

دار قطني و خطيب او را توثيق نموده‌اند. [الذهبي، ميزان الاعتدال: ج2 ص492ـ 493].

5ـ محمد بن حميد رازي، كه شرح حال او قبلاً بيان شد.

6ـ علي بن مجاهد بن مسلم بن كابلي([207]):

ذهبي گفته است: برخي او را توثيق نموده‌اند. [الذهبي، الكاشف: ج2 ص46].

ابوداود از احمد بن حنبل نقل كرده است: از او روايت نوشتم و اشكالي بر او وارد نيست.

ابن معين گفته است: اشكالي بر او وارد نمي‌بينم.

جرير بن عبد الحميد ضبي گفته است: او نزد من شخصي موثق است.

ابن حبان او را در ثقات آورده است. [ابن حجر،تهذيب التهذيب: ج7 ص330ـ 331].

7ـ محمد بن اسحاق: او صاحب كتاب معروف سيره است كه قبلاً شرح حال و توثيق او گذشت.

8ـ شريك بن عبد الله: ابو عبد الله نخعي([208]):

از رجال كتاب صحيح مسلم است.

ابن سعد گفته است: شريك، ثقه و شخصي مورد اعتماد و امانتدار با روايات فراوان بوده است. [ابن سعد، الطبقات: ج6 ص378ـ 379].

ابن معين گفته است: او ثقه، ثقه است.

ابراهيم حربي گفته است: او ثقه است.

صالح جزره گفته است: او راستگو است. ازدي گفته است: او صدوق است. [ابن حجر، تهذيب التهذيب: ج4 ص294ـ 296].

عجلي او را توثيق نموده است. [معرفة الثقات: ج1 ص119.].

ابن حبان او را در ثقات آورده است. [ابن حبان، الثقات: ج16 ص444].

9ـ ابو ربيعه ايادي: عمر بن ابي ربيعه([209]):

ابن معين گفته است: او شخصي كوفي و موثق است. [ابن أبي حاتم، الجرح والتعديل: ج6 ص109].

ابن حجر گفته است: او شخصي مورد قبول از طبقه ششم است. [تقريب التهذيب: ج2 ص397].

ترمذي حديث او را حسن دانسته است. [سنن الترمذي: ج5 ص299].

حاكم در مستدرك، احاديثي از او را تصحيح كرده و ذهبي نيز در برخي از آنها با حاكم موافقت نموده است. [المستدرك، ج3 ص148، ص141، ج2 ص212].

10ـ عبد الله بن بريده بن حصيب اسلمي([210]):

ذهبي گفته است: بر احتجاج به روايات او اتفاق نظر وجود دارد. [تذكرة الحفاظ: ج1 ص102].

ذهبي در ميزان الاعتدال گفته است: او از ثقات تابعين بوده كه ابوحاتم و مردم او را توثيق نموده‌اند. [ميزان الاعتدال: ج2 ص396].

ابوحاتم، ابن معين و عجلي او را توثيق نموده‌اند. [تهذيب التهذيب: ج5 ص138].

ابن حبان او را در ثقات آورده است. [ابن حبان، الثقات: ج5 ص16].

ابن عساكر همان حديث را با سند خود از يوسف بن عاصم رازي از محمد بن حميد رازي روايت نموده است([211]).

اين در حالي است كه روايات فراواني وارد شده است  كه در آن لفظ «الوصية لعلي عليه السلام» آمده وگرچه بسياري از آنها ضعيف مي‌باشد اما با توجه به فراواني روايات، طرق و روايات كنندگان و تفاوت الفاظ و اختلاف مناسبت‌ها و برخي از طرق آن كه توسط ما تصحيح شده است، اين همه با كمك يكديگر باعث مي‌گردد تا برخي موجب تقويت برخي ديگر شده و با قبول چنين مبنايي مي‌توان بسياري از قضايا و مسايلي را كه به اين كثرت در روايات نيامده است را تصحيح نمود، چنان‌ كه در مسأله وصيت به همين شكل است، از اين‌رو درج اين حديث در رديف روايات موضوع و جعلي از سوي ابن جوزي نمي‌تواند به اين موضوع ضرري وارد سازد([212])، چرا كه در بسياري از موارد براي ابن جوزي در كتاب‌هايش توهم پيش آمده و برخي از روايات را با وجود آن كه داراي اصل و اساس بوده ولي چون طرق آن ضعيف بوده را ذكر نمي‌كرده است، بلكه برخي از روايات صحيح را نيز در زمره روايات جعلي قرار داده است، امري كه بسيار جاي تعجب داشته و برخي از علما نيز به اين مطلب اشاره نموده‌ و به او اعتراض نموده‌اند. چنان‌كه حافظ سيوطي از حافظ نووي بدين شكل نقل مطلب كرده است:

«وقد أكثر جامع الموضوعات في نحو مجلدين أعني أبا الفرج بن الجوزي، فذكر كثيراً مما لا دليل على وضعه، بل هو ضعيف»([213]).

(جمع آورنده كتاب موضوعات يعني ابوالفرج جوزي در كار خود زياده روي كرده و در دو جلد بسياري از رواياتي را كه دليلي بر جعلي بودن بلكه ضعيف بودن آن وجود نداشته را در زمره روايات جعلي آورده است.)

حافظ سيوطي در شرح خود بر قريب نواوي اضافه كرده است:

«بل وفيه الحسن والصحيح، وأغرب من ذلك أن فيها حديثاً من صحيح مسلم»([214]).

(بلكه در كتاب موضوعات ابن جوزي برخي از روايات حسن و صحيح وجود دارد، عجيب‌تر اين كه در ميان آنها احاديث و رواياتي از مسلم وجود دارد.)

به عنوان مثال يكي از مواردي كه مي‌توان به آن اشاره نمود مبني بر اين كه ابن جوزي برخي از روايات صحيح را تضعيف نموده: «حديث ثقلين» است كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله در آن مردم را به تمسك به قرآن و عترت توصيه نموده و آن‌دو را مايه امنيت از هر‌گونه ضلالت، گمراهي و انحراف دانسته است، اما ابن جوزي آن را در كتاب «العلل المتناهية» به عنوان حديث جعلي و موضوع بيان نموده است([215])كه علما اين اقدام او را به عنوان يكي از اشتباهات فاحش او قلمداد نموده‌اند. ابن حجر هيثمي به نقل از حافظ سخاوي گفته است:

«ولم يصب ابن الجوزي في إيراده في العلل المتناهية، كيف وفي صحيح مسلم وغيره»([216]).

(ابن جوزي در كتاب العلل المتناهيه درست عمل نكرده و روايتي را كه در صحيح مسلم و ديگر كتاب‌هاي روايي آمده را در اين كتاب آورده است.)

مناوي گفته است:

«ووهم من زعم وَضْعه كابن الجوزي، قال السمهودي: وفي الباب ما يزيد على عشرين من الصحابة»([217]).

(توهم كرده كسي كه همچون ابن جوزي گمان برده اين روايت جعلي است. سمهودي گفته است: در اين باب بيش از بيست روايت از صحابه وارد شده است.)

سبط بن جوزي گفته است:

 «والعجب كيف خفي عن جدي ما روى مسلم في صحيحه من حديث زيد بن أرقم»([218]).

(تعجب اين است كه چگونه روايت مسلم در صحيحش كه از زيد بن ارقم روايت شده بر پدر بزرگ من مخفي مانده است.)

ذهبي در باره موضوعات ابن جوزي گفته است:

«وربما ذكر في الموضوعات أحاديث حساناً قوية، ونقلت من خطّ السيف أحمد بن المجد، قال: صنّف ابن الجوزي كتاب الموضوعات، فأصاب في ذكره أحاديث شنيعة مخالفة للنقل والعقل.

ومما لم يصب فيه، إطلاق الوضع على أحاديث بكلام بعض الناس في أحد رواتها، كقوله: فلان ضعيف، أوليس بالقوي، أو ليّن، وليس ذلك الحديث مما يشهد القلب ببطلانه، ولا فيه مخالفة ولا معارضة لكتاب ولا سنة [و] لا إجماع، ولا حجة بأنه موضوع، سوى كلام ذلك الرجل في رواية([219])، وهذا عدوان ومجازفة، وقد كان أحمد بن حنبل يقدم الحديث الضعيف على القياس»([220]).

(در كتاب موضوعات ابن جوزي، احاديث حسن و قوي وارد شده و از خطّ سيف احمد بن مجد نقل گرديده و گفته است: ابن جوزي كتاب موضوعات را تأليف نموده و در بيان روايات شنيعي كه مخالف با نقل و عقل است به خوبي عمل نموده است، اما چيزي كه در آن موفق نبوده اين است كه بر اساس برخي گفته‌هاي مردم در باره يكي از راويان حديث، روايتي را جعلي دانسته است؛ مانند جاهايي كه مي‌گويد: فلاني ضعيف است، قوي نيست، انسان متقن و مورد اعتمادي نيست، قلب به بطلان اين روايت شهادت مي‌دهد. در حالي كه مخالفي از كتاب، سنت و اجماعي كه مخالف با آن روايت باشد و يا حجت و دليلي بر جعلي بودن آن وجود ندارد، مگر سخن يك شخص در باره آن روايت، و اين چيزي جز لجاجت و تعصب بي ‌مورد نيست. احمد بن حنبل حديث ضعيف را بر قياس عرضه مي‌كند.)

سپس مثال‌هايي را براي اين مطلب بيان مي‌كند و از جمله شواهدي كه براي اثبات اشتباه ابن جوزي در جعلي دانستن برخي رواياتي كه با طرق متعدد بيان شده ـ گرچه سند آن ضعيف باشد ـ اين حديث مي‌باشد:

«من قرأ آية الكرسي دبر كل صلاة مكتوبة لم يمنعه من دخول الجنة إلا الموت»([221]).

(كسي كه آيه الكرسي را پس از هر نماز واجبي بخواند هيچ چيز مانع وارد شدن او در بهشت نيست مگر مردن.)

مناوي گفته است:

«أورده ابن الجوزي في الموضوعات لتفرد محمد بن حميد([222])به وردوه بأنه احتج به أجلّ من صنف في الصحيح وهو البخاري، ووثّقه أشدّ الناس مقالة في الرجال ابن معين، قال ابن القيم: وروي من عدة طرق كلها ضعيفة لكنّها إذا انضم بعضها لبعض مع تباين طرقها واختلاف مخرجيها، دلّ على أن له أصلاً وليس بموضوع، وقال ابن حجر في تخريج المشكاة: غفل ابن الجوزي في زعمه وضعه، وهو من أسمح ما وقع له، وقال الدمياطي: له طرق كثيرة إذا انضم بعضها إلى بعض أحدثت قوة»([223]).

(ابن جوزي آن را در موضوعات آورده تا محمد بن حميد را در نقل اين حديث منفرد بداند در حالي كه او را رد نموده‌اند به اين كه او بهترين شخصي است كه بخاري در صحيح خود به روايات او احتجاج نموده است، و ابن معين كه شديد‌ترين افراد در توثيق است او را توثيق نموده. ابن قيم گفته است: از چند طريق كه تمام آنها ضعيف است روايت شده است كه اگر برخي از آنها را به برخي ديگر ضميمه كنيم با توجه به اختلاف طرق و روايت‌ كنندگان بر اين موضوع دلالت مي‌كند كه آن روايت اصلي بوده و جعل نگرديده است. ابن حجر در «تخريج المشكاه» گفته است: ابن جوزي در پندارش نسبت به جعلي بودن روايات غفلت نموده و اجازه داده تا اين اتفاق براي او رخ دهد. دمياطي گفته است: براي آن، طرق فراواني وجود دارد كه اگر برخي را به برخي ديگر ضميمه كنيم باعث تقويت روايت مي‌شود.)

اين حديث تا حدّ زيادي از نظر اختلاف طرق و روايت كنندگان به حديث وصيت كه قبلاً گذشت شباهت دارد.

شهرت حديث وصيت بين صحابه و ديگران:

از موارد ديگري كه به خوبي، صحت صدور حديث وصيت را از رسول خدا صلّي الله عليه وآله تأييد مي‌كند ـ گذشته از رواياتي كه با دست‌هاي پليد سانسور از سوي دولت اموي حدف گرديده و ما برخي از آنها را نقل كرديم ـ اشتهار لقب وصي براي امير المؤمنين عليه السلام بين صحابه و تابعين و ديگران است تا آن‌جا كه اين لقب به آن حضرت اختصاص يافته است.

دليل شهرت و تداولي كه در ميان اصحاب وجود داشته روايتي است كه بخاري و مسلم در صحيح خود با استناد به روايت اسود بين يزيد بيان داشته‌اند:

«ذكروا عند عائشة أن علياً رضي الله عنهما كان وصياً، فقالت: متى أوصى إليه وقد كنت مسندته إلى صدري، أو قالت: حجري فدعا بالطست، فلقد انخنث في حجري، فما شعرت أنه قد مات، فمتى أوصى إليه؟»([224]).

(نزد عايشه گفته شد: علي عليه السلام وصي پيامبر اكرم است. عايشه گفت: چه زماني رسول خدا صلّي الله عليه وآله چنين وصيتي نمود در حالي كه آن حضرت در حالي كه سر بر سينه من گذارده بود چشم از دنيا بست. يا اين كه گفت: پيامبر اكرم سر در آغوش من داشت و تشتي طلب كرد، و در آغوش من افتاد و آن گاه بود كه متوجه شدم آن حضرت جان داده است. حال با اين وجود چه زماني رسول خدا صلّي الله عليه وآله وصيت كرد كه من از آن آگاه نگرديدم؟)

از اين‌ حديث به خوبي روشن مي‌گردد كه ميان صحابه و ديگران  چنين لقبي براي آن حضرت مشهور بوده است تا آن‌جا كه اين مطلب را در مجالس خود به شكل مسلّم مطرح مي‌كرده‌اند، البته انكار و نفي عايشه به چند دليل كه اكنون به برخي از آنها اشاره مي‌گردد هيچ تأثيري در نفي اين موضوع ندارد:

1ـ عايشه در قلب خويش با امير المؤمنين عليه السلام مشكلي داشته است كه در بسياري از موارد در نظرات او در باره آن حضرت تاثير گذار بوده است. و اين امر از او مشهور گرديده تا جايي كه او طاقت شنيدن نام امير المؤمنين عليه السلام را نيز نداشته است. بخاري و مسلم در صحيح خود به نقل از عايشه روايت كرده‌اند:

«لما ثقل النبي صلى الله عليه وسلم واشتد به وجعه استأذن أزواجه في أن يمرض في بيتي فأذن له، فخرج النبي صلى الله عليه وسلم بين رجلين تخطّ رجلاه في الأرض، بين عباس وبين رجل آخر، قال عبيد الله: فأخبرت عبد الله بن عباس، فقال: أتدري من الرجل الآخر؟ قلت: لا، قال: هو علي»([225]).

(زماني كه حال رسول خدا صلّي الله عليه وآله سنگين شد و بيماري آن حضرت شدت يافت آن حضرت از ديگر همسران خود اجازه خواست تا آن حضرت در خانه من مورد پرستاري قرار گيرد و آنها نيز چنين اجازه‌اي دادند در حالي كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله بر شانه عباس و شخص ديگري تكيه كرده بود و دو پاي مباركش بر زمين كشيده مي‌شد از خانه خود خارج شد. عبيد الله گفته است: اين خبر را براي عبد الله بن عباس نقل كردم، او گفت: آيا مي‌داني آن شخص ديگر كه عايشه نام او را به زبان نياورده چه كسي است؟ گفتم: نه نمي‌دانم. ابن عباس گفت: آن شخص علي است.)

اين حديث را احمد بن حنبل در مسند خود([226])عبد الرزاق در مصنَّف([227])ابن سعد در طبقات([228])نيز روايت كرده و در آن تعبيري را اضافه كرده‌اند و آن اين است كه:«ولكن عائشة لا تطيب لها نفساً بخير» ، (اما عايشه دل خوشي از علي نداشت) كه همان طور كه ملاحظه مي‌شود بخاري و مسلم اين بخش از روايت را حذف كرده‌اند و طبري نيز آن را با عبارت ديگري آورده است: «ولكنها لا تقدر على أن تذكره بخير وهي تستطيع»([229])، (اما عايشه در حالي كه مي‌توانسته از علي به نيكي ياد كند اما نخواسته اين كار را انجام دهد.)

2ـ اگر منظور عايشه از نفي وصيت رسول خدا صلّي الله عليه وآله به هنگام رحلت آن حضرت، نفي مطلق وصيت است، كه چنين مطلبي به هيچ وجه صحت ندارد؛ چرا كه اين ادعا با رواياتي كه با سند صحيح ثابت و روايت شده مبني بر اين كه آن حضرت به هنگام رحلت نسبت به سه مطلب وصيت فرموده است، منافات دارد. چنان كه بخاري با سند خود از ابن عباس روايت كرده:

«... وأوصى عند موته بثلاث... أخرجوا المشركين من جزيرة العرب، وأجيزوا الوفد بنحو ما كنت أجيزهم، ونسيت الثالثة!»([230]).

(... رسول خدا صلّي الله عليه وآله به هنگام رحلت نسبت به سه مطلب وصيت فرمود... اخراج مشركان از جزيره العرب، اعزام گرده‌هايي به مناطقي كه بنا بوده اعزام گردد و مورد سومي كه فراموش نمودم.)

اما اگر منظور عايشه اين است كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله در خصوص امير المؤمنين عليه السلام وصيتي ننموده است، اين نيز از مواردي است كه بسيار بعيد به نظر مي‌رسد، چرا كه ما در اين مورد شك نداريم كه مورد سومي كه در روايت بالا به آن اشاره گرديده و گفته شد فراموش نموده است وصيت در خصوص امير المؤمنين عليه السلام بوده است چرا كه هيچ توجيهي براي فراموش شدن آن بخش از روايت وجود ندارد، مگر مخالفت با جو و فضاي حاكم در آن زمان؛ چرا كه اثبات وصايت امير المؤمنين عليه السلام منجر به سلب مشروعيت حكّام اموي مي‌گرديد؛ از اين‌رو راوي از رخ دادن وقايع سخت و ناگوار براي خود خوف داشته، و به همين خاطر ادعا نموده است كه وصيت سوم را فراموش نموده است!.

3ـ ما مي‌گوييم: آيا براي انكار حديث وصيت همين مقدار كفايت مي‌كند كه ادعا شود در حالي كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله سر در سينه من داشت و جان سپرد هيچ وصيتي در اين مورد ننمود كفايت مي‌كند؟! و آيا لازم بوده است كه اگر رسول خدا صلّي الله عليه وآله بخواهد وصيي براي خويش معين نمايد بايد در نفس آخر و به هنگام جان دادن چنين اقدامي را انجام دهد و اگر در آن لحظه چنين نكرد پس وصي هم معين نكرده است؟! و آيا هيچ عاقلي چنين حرفي را تصديق مي‌كند؟!

وصيّ از زبان اهل بيت پيامبر:

حديث وصيت را رواياتي كه از زبان اهل بيت عليهم‌السلام همچون خود امير المؤمنين عليه السلام صادر شده تاييد مي‌كند چنان‌كه خوارزمي از امير المؤمنين عليه السلام روايت نموده كه آن حضرت در خطاب به گروهي كه معاويه نزد آن حضرت اعزام نموده بود فرمود: «معاشر الناس أنا أخو رسول اللّه ووصيّه»([231])، (اي گروه مردم! من برادر رسول خدا صلّي الله عليه وآله و وصي او هستم.)

همچنين در نامه آن حضرت خطاب به مردم مصر([232])و در احتجاج آن حضرت عليه خوارج([233])و در خطبه آن حضرت در مسير بازگشت از صفّين آمده است([234]).

همچنين روايتي كه طبراني از امام حسن بن علي عليهما‌السلام نقل كرده است:

«خطب الحسن بن علي بن أبي طالب، فحمد اللّه وأثنى عليه، وذكر أمير المؤمنين علياً رضي اللّه عنه خاتم الأوصياء ووصيّ خاتم الأنبياء»([235]).

(حسن بن علي بن ابي طالب خطبه خواند و در آن خداوند را حمد و سپاس گفت و امير المؤمنين عليه السّلام را آخرين وصي و وصيّ آخرين پيامبر خدا ناميد.)

و نيز آن حضرت پس از شهادت پدر بزرگوارش خطبه‌اي خواند و در آن فرمود:

«من عرفني فقد عرفني، ومن لم يعرفني، فأنا الحسن بن علي، وأنا ابن الوصي»([236]).

(هر كس مرا مي‌شناسد كه مي‌شناسد و هر كس نمي‌شناسد بداند كه من حسن بن علي و فرزند وصي رسول خدا صلّي الله عليه وآله هستم.)

حسين بن علي عليهما‌السلام در روز عاشورا در خطبه‌اي  فرمود:

«... ألست ابن بنت نبيكم صلى الله عليه وسلم وابن وصيّه، وابن عمه، وأول المؤمنين بالله، والمصدّق لرسوله بما جاء به من عند ربه...»([237]).

(...آيا من فرزند دختر پيامبر شما، فرزند وصي رسول خدا صلّي الله عليه وآله، فرزند پسر عموي آن حضرت كه اول ايمان آورنده به خداوند و تصديق كننده رسالت وي از جانب پروردگارش بود نيستم؟!...)

حال، با وجود مطالبي كه برخي از آنها اشاره شد چگونه براي كسي ممكن است چنين تصوري رخ دهد كه وصيت و وصايت، تفكري از سوي شخصي اجنبي و بيگانه همچون عبد الله بن سبأ يهودي تازه مسلمان بوده  كه در زمان عثمان پديد آمده و در اسلام وارد گشته است؟!

وصيّ در كتاب‌هاي لغت:

واضح است كه آنچه در كتاب‌هاي لغت درج مي‌گردد همان معاني و استعمالات حقيقي يا مجازي الفاظ و نيز استعمالات عرفي است كه براي الفاظ مشخص وجود داشته است كه از جمله آنها لقب «وصي» براي امام امير المؤمنين عليه السلام است كه ميان مسلمانان اشتهار و شيوع يافته و در كتاب‌هاي لغت ثبت گرديده است. ابن منظور گفته است:

«وقيل لعلي عليه السلام: وصِيٌّ»([238])

(به علي عليه السلام وصي گفته شده است.)

زبيدي گفته است:

«والوصي كغني لقب علي رضي اللّه تعالى عنه»([239]).

(وصي بر وزن غني لقبي است براي حضرت علي عليه السلام.)

مبَّرد در كامل پس از نقل ابيات كميت در لقب وصي براي علي عليه السلام گفته است:

«قوله الوصي، فهذا شيء كانوا يقولونه ويكثرون فيه»([240]).

(استفاده عبارت وصي از جانب كميت، همان چيزي است كه مردم مي‌گفته‌اند و زياد هم استفاده مي‌شده است.)

وصيّ در شعر اسلامي

همچنين كلمه «وصي» در شعر شعراي هم عصر صحابه، تابعين و بعد از تابعين نيز انتشار و اشتهار داشته و اين بر وجود و حضور حقيقي اين تعبير در تفكر و فرهنگ اسلامي و ذهنيت عمومي جامعه كه لازمه شكل گيري آن وجود مستمر آن در طي مدت زمان طولاني است تا بتواند در عرصه‌هاي مختلف فرهنگي جاي باز كند دلالت دارد؛ خصوصاً آن بخش از شعر كه غالباً در عرصه عمومي اجتماع جريان دارد. از اين‌رو به هيچ وجه معقول نمي‌باشد كه ادعاي وجود مبتكر تفكر وصيت يعني به زعم مخالفان ابن سبأ در زماني باشد كه آنان ذكر كرده‌اند و بعد هم با اين سرعت و بدين شكل امكان انتشار و وارد شدن آن در فرهنگ شعرا وجود داشته باشد و مسلمانان نيز به اين راحتي با آن كنار آمده و در فرهنگ خود پذيرفته و به آن اجازه ورود و اثر گذاري داده باشند. در حالي كه به اين مطلب نيز علم داريم  كه تاريخ صدور اين اشعار به قبل از اسلام آوردن عبد الله بن سبأ باز مي‌گردد.

از جمله نمونه‌هاي شعري مي‌توان به موارد زير اشاره نمود:

وصيّ در اشعار حسان بن ثابت

عنوان «وصيّ» در اشعار صحابه‌اي همچون حسان بن ثابت كه به «شاعر النبي» لقب داشته، آمده است. او در يكي از قصيده‌هاي خود پس از رحلت پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله چنين سروده است:


 

جزى اللّه عنّا والجزاء بكفّه


أبا حسن عنّا ومن كأبي حسن؟





حفظت رسول اللّه فينا وعهده

إليك ومن أولى به منك من ومن



 

ألست أخاه في الهدى ووصيه

وأعلم منهم بالكتاب والسنن([241])

 

خداوندي كه تمام خوبي‌ها و خيرات به دست اوست به امام ابوالحسن و كسي كه مانند اوست خير عطا كند كه ياد رسول خدا را در ميان ما زنده نگاه داشت. جزاي خير بر تو باد و چه كسي بر اين شايسته‌تر؛ مگر تو برادر او در هدايت و وصي و جانشين او نيستي؟ و من اين را از كتاب خداوند و سنت پيامبرش دانستم.

وصيّ در كلمات برخي شعراي قريش

زبير بن بكار از برخي شعراي قريش در مدح عبد اللّه بن عباس اين بيت را آورده است:


 

واللّه ما كلّم الأقوام من بشر


بعد الوصيّ علي كابن عباس([242])



به خدا سوگند هيچ يك از افراد بشر پس از علي بن ابي طالب وصي و جانشين رسول خدا مانند ابن عباس سخن نگفته است.

وصيّ در كلمات فضل بن عباس:([243])

وليد بن عقبه بن ابي معيط([244])در باره كشته شدن عثمان گفته است:


 

ألا أنّ خير الناس بعد ثلاثة


قتيل التجيبي الذي جاء من مصر



هان! آگاه باشيد كه عثمان، بهترين مردم پس از سه نفر (يعني رسول خدا صلي الله عليه وآله، ابوبكر و عمر)، به دست شخصي از قبيله تجيبي كه از مصر آمده بوده است، كشته شد.

آن‌گاه، فضل بن عباس در پاسخ به اشعار فوق اين اشعار را سرود:


 

ألا إنّ خير الناس بعد محمد


وصيّ النبي المصطفى عند ذي الذكر





وأوّل من صلّى وصنو نبيّه

وأوّل من أردى الغواة لدى بدر([245])



هان! بدان كه بهترين مردم پس از پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله نزد آگاهان و عالمان، وصيّ آن حضرت مي‌باشد كه اولين كسي بود كه پشت سر آن حضرت به نماز ايستاد و اولين كسي بود كه در جنگ بدر در مقابل سپاه دشمن قد علم نمود.

وصيّ در عبارات شاعر انصار نعمان بن عجلان:

نعمان بن عجلان نيز در قصيده خود پس از وفات پيامبر اكرم چنين سروده است:


 

وكان هوانا في علي وإنّه


لأهل لها يا عمرو من حيث لا تدري





وصي النبي المصطفى وابن عمه