2018 October 21 - يکشنبه 29 مهر 1397
بررسی سندی و دلالی روایت «الحق بعدی مع عمر»!
کد مطلب: ٨٢٦٨ تاریخ انتشار: ١٥ آذر ١٣٩٤ - ١٠:١٥ تعداد بازدید: 2455
مقالات » عمومي
بررسی سندی و دلالی روایت «الحق بعدی مع عمر»!

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 مقدمه:

نکته اول: بررسی سندی روایت «الحق بعدي مع عمر»

نکته دوم: مواضع تند بزرگان اهل سنت، پیرامون روایت «الحق بعدی مع عمر»!

«عقيلي» در «الضعفاء الکبیر»:

«مقدسی» در «ذخیرة الحفاظ»:

«ذهبی» و «ابن حجر» در «میزان الاعتدال» و «لسان المیزان»:

«ابن کثیر» در «البدایه و النهایه»:

«علامه مناوي» در «التیسیر»:

«عجلوني» در «كشف الخفاء»:

«شمس الدين جزري» در «اسنی المطالب»:

«ناصرالدین البانی» در «السلسلة الضعیفة»:

نکته سوم: شواهدی بر جعلی بودن روایت «الحق بعدی مع عمر»!

الف) عدم استناد «ابوبکر» و «عمر بن خطاب» به این روایت:

ب) اعتراض مردم به ابوبکر، برای انتخاب «عمربن خطاب» به خلافت:

نکته چهارم: تعارض روايت «الحق بعدی مع عمر»، با جهل «عمر بن خطاب» به احكام ضروري!

فتوای «عمر بن خطاب» بر خلاف نص صریح قرآن:

دو خدمت بسیار خطرناک معاویه، به خلفای ثلاثه!

پیغمبر اکرم ایستاده ادرار می کرد(نعوذبالله)؟

«عمر بن خطاب» و سنگسار زن ديوانه:

جهل «عمر بن خطاب» به حديث «استيذان»:

جهل «عمر بن خطاب»، به حكم «گريه بر ميت»:

دائرة المعارفی از جهل خلیفه دوم!

مخفی ماندن حکم «تیمم» بر «عمربن خطاب»!

مخفی ماندن حکم استیذان بر عمر بن خطاب، به خاطر تجارت!

مخفی ماندن حکم «دیه انگشتان دست» بر «عمر بن خطاب»!

مخفی ماندن حکم «ارث زن از دیه شوهر»، بر عمر بن خطاب!

مخفی ماندن حکم «متعه حج»، بر عمر بن خطاب!

مخفی ماندن «جواز نامگذاری به اسم انبیاء»، بر عمر بن خطاب!

مخفی ماندن امکان از دنیا رفتن پیغمبر، بر عمربن خطاب!

هر کس بگوید پیغمبر مرده، گردن او را می زنم!!

تناقضی آشکار، در ادعای «عمر بن خطاب»!

تمام مردم داناتر از «عمر» به احکام هستند حتی زنان!

خشم شدید پیغمبر از جهل «عمر بن خطاب»!

شک شدید «عمر بن خطاب»، در نبوت پیامبر!

تعصبی شدیدتر از جهالت، در دفاع از خلیفه دوم!

 

 

 

 

مقدمه:

یکی از اقدامات خطرناک، و ویرانگر شجره ملعونه بنی امیه، بعد از رحلت نبی مکرم اسلام، جعل روایات مختلف، خصوصاً جعل روایات در فضائل صحابه بود. روایاتی که پیغمبر اکرم آنها را نگفته، ولی به دروغ به ایشان نسبت داده می شد. البته این اقدام شوم، در زمان حیات خود پیغمبر نیز صورت می گرفت. لذا نبی مکرم در حدیثی فرمودند: 

«مَنْ‏ كَذَبَ‏ عَلَيَ‏ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار»

هر کس عمداً برمن دروغی را ببندد، جایگاه خود را در آتش جهنم فراهم می کند.

کافی، ج1، ص 158، باب اختلاف حدیث، ح193

صحیح البخاری، ج1، ص 434،  كِتَابُ الجَنَائِزِ، بَابُ مَا يُكْرَهُ مِنَ النِّيَاحَةِ عَلَى المَيِّتِ، ح 1229

به جرأت مي توان گفت كه كمتر فضيلتي از فضائل اميرالمؤمنین (سلام الله علیه) باقي ماند؛ مگر اين كه دستگاه حديث سازي بني اميه، عين همان را براي خلفاي سه گانه جعل كرد. يكي از روایات فضائل امیرالمؤمنین(سلام الله علیه)، روايت «عَليٌ مَع الحَق و الحَقّ مَع عَلي» است كه در منابع معتبر اهل سنت، و با سندهای صحیح نقل شده است:

ابن قتیبه دینوری (متوفای 276 ه.ق) در ضمن بیان داستان جنگ «جمل» می نویسد:

«وَأتَى مُحمّد بن أبي بكر، فَدَخل عَلى أُختِه عَائِشة رضي الله عنها، قال لَها: أما سَمعتِ رسول الله يَقول: عَليٌ مَع الحَق، وَالحَقُ مَع عَلي ثُمَّ خَرجتِ تُقاتلينه بِدَم عُثمان»

محمدبن ابی بکر در جریان جنگ جمل روزی بر خواهرش عایشه وارد شد و گفت: آیا نشنیدی که پیامبر گفت: علی با حق است و حق با علی است؟ پس چرا بر ضد او خروج کرده و با او قتال نمودی؟

الإمامه و السیاسه، ج1، ص68؛ دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م تحقيق: خليل المنصور

«خطیب بغدادی» و «ابن عساکر» نیز، به سند خود از «ابوثابت»، غلام «ابوذر» نقل می کنند که گفته است:

«دَخَلْتُ عَلَى أُمِّ سَلَمَةَ فَرَأَيْتُهَا تَبْكِي وَ تَذْكُرُ عَلِيًّا، وَ قَالَتْ : سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ يَقُولُ: عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ، وَ لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»

بر ام سلمه وارد شدم و دیدم که در حال گریه، علی را یاد می کرد و می گفت: از رسول خدا شنیدم که می فرمود: علي با حق و حق با علي است و هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد خواهند شد.

تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج14، باب ذكر من اسْمُه يوسف، ص 320، ح7643 ؛

تاریخ مدینه دمشق ابن عساکر، ج42، باب حرف الطاء  في آباء من اسمه علي، ص 449 

دستگاه حدیث ساز بنی امیه، عين همين روايت را براي خلیفه دوم جناب «عمر بن الخطاب» نيز نقل كرده و به پیامبر نسبت داده اند که فرموده است: «الحق بعدي مع عمر»!!

در مقاله پیش رو، ما به صورت مختصر اين روايت را از نظر سندي و دلالي بررسي خواهيم كرد. تا کذب این روایت و جعلی بودن آن، آشکار شود.

 

نکته اول: بررسی سندی روایت «الحق بعدي مع عمر»

 

روایت اول:

«محمد بن اسماعيل بخاري» در «تاريخ الكبير» خود مي نويسد: 

«عن عبد الله بن عباس عن الفضل بن عباس عن النبي صلي الله عليه وسلم قال: الحق بعدي مع عمر حيث كان»

فضل بن عباس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل كرده است كه حضرت فرمود: بعد از من حق با عمر است، هر کجا كه باشد.

تاريخ الكبير، ج7، ص114، باب الفاء منهم الفضل، ح502؛ دار النشر: دار الفكر، تحقيق: السيد هاشم الندوي

همين روايت را، «بزار» در «مسند»، و «ابن عساكر» در «تاريخ دمشق» و... با همين سند نقل كرده اند.

البحر الزخار (مسند البزار) ج6، ص98؛ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج44، ص126

 

بررسی سند روایت اول:

در سند اين روايت، شخصي به نام «قاسم بن يزيد» وجود دارد كه بزرگان اهل سنت او را به شدت تضعيف كرده اند. «عقيلي» در كتاب «الضعفاء الکبیر» که مخصوص راویانی است که ضعف آنها از دیدگاه وی قطعی است؛ نام او را آورده و سپس نقل همين روايت را دليل بر ضعف او مي داند.

الضعفاء الكبير، ج3، ص481، شماره 1541؛ دار النشر: دار المكتبة العلمية - بيروت - 1404هـ - 1984م ، الطبعة: الأولى، تحقيق: عبد المعطي أمين قلعجي

«شمس الدين ذهبي» و «ابن حجر عسقلاني» نيز، در شرح حال «قاسم بن یزید»، همين مطلب را از «عقيلي» نقل كرده اند:

«قاسم بن يزيد بن عبد الله بن قسيط عن أبيه حديثه منكر ذكره العقيلي بطرق معللة الحميدي حدثنا معن حدثنا الحارث بن عبد الملك الليثي عن القاسم بن يزيد بنعبد الله بن قسيط عن أبيه عن عطاء عن ابن عباس سمعت رسول الله صلي الله عليه وسلم يقول الحق بعدي مع عمر حيث كان»

قاسم بن يزيد بن عبد الله بن قسيط از پدرش روايت منكري را نقل كرده است، عقيلي اين روايت را با سندهاي كه اشكال دارد از حميدي و... نقل كرده است.

ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج5، ص463، شماره 6861؛ دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1995 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود؛

لسان الميزان عسقلاني، ج4، ص467؛ دار النشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت - 1406 - 1986 ، الطبعة: الثالثة، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند

یعنی مجموعاً در تمام جوامع روایی اهل سنت، آقای «قاسم بن یزید»، یک روایت بیشتر نقل نکرده است. شما اگر به منابع و مصادر مراجعه بکنید، خواهید دید که نام وی در هیچ روایتی نیست، مگر همین روایت « الحق بعدي مع عمر حيث كان»، که آنهم «ذهبی» می گوید که این روایت او منکر است.

 

روایت دوم:

«ابن عساکر» در «تاریخ مدینه دمشق»، روایت «الحق بعدي مع عمر» را با این عبارات نقل كرده است: 

«أَخْبَرَنَا أَبُو الْقَاسِمِ، أَيْضًا، أنا أَبُو الْقَاسِمِ بْنُ مَسْعَدَةَ، أنا حَمْزَةُ بْنُ يُوسُفَ، أنا أَبُو أَحْمَدَ بْنُ عَدِيٍّ، نا عَبْدُ الْكَرِيمِ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ حِبَّانَ، نا مُحَمَّدُ بْنُ سَلَمَةَ الْمُرَادِيُّ أَبُو الْحَارِثِ، نا عُثْمَانُ بْنُ صَالِحٍ، عَنِ ابْنِ لَهِيعَةَ، عَنْ عَطَاءٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ أَنَّهُ قَالَ: عُمَرُ مِنِّي، وَ أَنَا مِنْ عُمَرَ، وَ الْحَقُّ بَعْدِي مَعَ عُمَرَ.»

ابی لهیعه از عطاء و او از ابن عباس و او از رسول خدا نقل کرده است كه فرمود: عمر از من است و من از عمر هستم، و حق بعد از من با عمر است.

تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج44، ص126؛ دار النشر: دار الفكر - بيروت - 1995، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري

آقایان اهل سنت اگر بیایند پنج هزار روایت را هم، کنار هم بچینید، باز هم با واقعیات تاریخی تطبیق نمی کند! شما اگر تاریخ را بخوانید خواهید دید که خود جناب «عمر بن خطاب»، تا سال دهم بعثت و یا حداقل نهم بعثت، مسلمان نشده بود. انسان با این شرایط، چگونه می تواند این روایت ساختگی «عُمَرُ مِنِّي، وَ أَنَا مِنْ عُمَرَ، وَ الْحَقُّ بَعْدِي مَعَ عُمَرَ» را بپذیرد!؟

 

بررسی سند روایت دوم:

در سند اين روايت نيز «عبد الله بن لهيعة» وجود دارد كه بزرگان علم رجال اهل سنت او را تضعيف كرده اند.

«ابن جوزي» نام او را در كتاب «الضعفاء والمتروكين» آورده و مي گويد:

«عبد الله بن لهيعة بن عقبة أبو عبد الرحمن الحضرمي و يقال الغافقي قاضي مصر يروي عن الأعرج و أبي الزبير قال يحيي بن سعيد قال لي بشر بن السري لو رأيت ابن لهيعة لم تحمل عنه حرفا و كان يحيي بن سعيد لا يراه شيئا و قال يحيي بن معين أنكر أهل مصر احتراق كتب ابن لهيعة والسماع منه و أخذ القديم و الحديث.»

عبد الله بن لهيعة... يحيي بن سعيد گفت كه بشر بن السري به من گفت: اگر پسر لهيعه را ديدي، از او يك حرف هم ياد نگير، يحيي بن سعيد براي او ارزشي قائل نبود. يحيي بن معين گفته: مردم مصر آتش گرفتن كتاب هاي او و همچنين روايت شنيدن از او را در گذشته و جديد، انكار كرده اند

«هو ضعيف قبل ان تحترق كتبه و بعد احتراقها و قال عمرو بن علي من كتب عنه قبل احتراقها بمثل ابن المبارك و المقري أصح ممن كتب بعد احتراقها و هو ضعيف الحديث و قال أبو زرعة سماع الأوائل و الأواخر منه سواء إلا ابن المبارك و ابن وهب كانا يتبعان أصوله و ليس ممن يحتج و قال النسائي ضعيف و قال السعدي لا ينبغي أن يحتج بروايته و لا يعتد بها بروايته و لا يعتد بها»

او ضعيف است؛ چه قبل از آتش گرفتن كتاب هايش و چه بعد از آن. عمرو بن علي گفته: روايت كساني مثل ابن مبارك و مقري كه قبل از آتش گرفتن كتاب هايش از او روايت نقل كرده اند، صحيح تر است از روايت كساني كه بعد از اين قضيه از او نقل كرده اند، او ضعيف الحديث است. ابوزرعه گفته: شنيدن از او چه در اوائل و چه در اواخر عمرش، شكي است؛ مگر آن چه را كه ابن مبارك و ابن وهب شنيده اند، آن ها دنبال كتاب هاي اصول او مي رفتند؛ ولي او كسي نيست كه بشود به او احتجاج كرد. نسائي گفته: ضعيف است. سعدي گفته است که شايسته نيست كه به روايات او احتجاج شود، به روايات و خود او اعتنا نمي شود.

الضعفاء و المتروكين، ج2، ص136؛ دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1406، الطبعة: الأولى، تحقيق: عبد الله القاضي

نکته دوم: مواضع تند بزرگان اهل سنت، پیرامون روایت «الحق بعدی مع عمر»!

بزرگان اهل سنت، عليه اين روايت موضع گرفته و آن را حديث «منكر» و «ضعيف» دانسته اند كه ما به گفتار برخي از آن ها اشاره  می کنیم:

«عقيلي» در «الضعفاء الکبیر»:

«قال الصائغ قال علي بن المديني هو عندي عطاء بن يسار و ليس لهذا الحديث أصل من حديث عطاء بن أبي رباح و لا عطاء بن يسار و أخاف أن يكون عطاء الخرساني لإن عطاء الخراساني يرسل عن عبد الله بن عباس والله أعلم.»

صائغ از علي بن مديني نقل كرده كه اين روايت عطاء كه در سند اين روايت واقع شده، از ديدگاه من عطاء بن يسار است، اين حديث ريشه ندارد؛ چه از عطاء بن أبي رياح باشد يا از عطاء بن يسار، مي ترسم كه اين شخص عطاء الخراساني باشد؛ چرا كه او از عبد الله بن عباس به صورت مرسل نقل مي كند.

الضعفاء الكبير، ج3، ص483؛ دار النشر: دار المكتبة العلمية - بيروت - 1404هـ - 1984م ، الطبعة: الأولى، تحقيق: عبد المعطي أمين قلعجي

«مقدسی» در «ذخیرة الحفاظ»:

«مطهر بن طاهر مقدسي» که از علمای تقریباً کم نظیر اهل سنت است، درباره اين روايت مي گويد:

«حديث عمر مني، و أنا من عمر، و الحق بعدي مع عمر حيث كان. رواه عبد الله بن لهيعة عن عطاء، عن ابن عباس و ابن لهيعة ضعيف.»

روايت «عمر از من است و من از عمر هستم، حق بعد از من با عمر است؛ هر كجا كه باشد» را عبدالله بن لهيعة از عطاء از ابن عباس نقل كرده و ابن لهيعة ضعيف است.

ذخيرة الحفاظ، ج3، ص 1599، شماره 3552؛ دار النشر: دار السلف - الرياض - 1416 هـ -1996م، الطبعة: الأولى، تحقيق: د.عبد الرحمن الفريوائي

«ذهبی» و «ابن حجر» در «میزان الاعتدال» و «لسان المیزان»:

«شمس الدين ذهبي» و «ابن حجر عسقلاني» هر دو گفته اند که:

«قُلتُ أخافُ أن يَكونَ كِذباً مُختَلقَاً»

من مي ترسم كه اين روايت دروغ و ساختگي باشد.

ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج5، ص464؛ دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1995، الطبعة: الأولى ، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض و الشيخ عادل أحمد عبدالموجود؛

لسان الميزان، ج4، ص 468؛ دار النشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت - 1406 - 1986 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : دائرة المعرف النظامية - الهند -

جالب است که آقای «ذهبی» درباره حدیث «یا عَلی عَدُوِّکَ عَدُوّی» قاطعانه می گوید:

«يشهد القلب أنه باطل»

قلب من ذهبی شهادت میدهد که این روایت باطل است!

ميزان الاعتدال في نقد الرجال ج1 ص213؛ دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1995، الطبعة: الأولى ، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض و الشيخ عادل أحمد عبدالموجود

ولی به این روایت فضیلت «عمربن خطاب» که می رسد، با احتیاط می گوید: «من می ترسم...»

«ابن کثیر» در «البدایه و النهایه»:

ابن كثير دمشقی بعد از نقل اين روايت، با قاطعیت مي گويد:

«وفي اسناده و متنه غرابة شديدة.»

در سند و متن اين روايت غرابت شديدي وجود دارد.

البداية والنهاية، ج 5، ص231

«علامه مناوي» در «التیسیر»:

علامه مناوی بعد از نقل اين روايت مي گويد:

«وفي إسناده مجهول»

در سند اين روايت شخصي مجهول وجود دارد.

التيسير بشرح الجامع الصغير، ج2، ص148؛ دار النشر: مكتبة الإمام الشافعي - الرياض - 1408هـ - 1988م ، الطبعة: الثالثة

و در جاي ديگر مي نويسد:

«(الحق بعدي مع عمر) أي القول الصادق الثابت الذي لا يعتريه الباطل يكون مع عمر حيث كان وقي رواية يدور معه حيث دار (الحكيم عن الفضل بن العباس) ابن عم المصطفي و رديفه بعرفة وذا حديث منكر.»

(بعد از من حق با عمر است) يعني، سخن راست و درست كه باطل وارد آن نمي شود، همراه با عمر است، هر جا كه باشد. در روايتي آمده است كه حق با عمر مي گردد، هر جا كه باشد. حكيم از فضل بن عباس، پسر عموي رسول خدا؛ همان كسي كه در عرفه پشت سر حضرت سوار بر شتر بود، آن را نقل كرده. و اين روايت «منكر» است.

التيسير بشرح الجامع الصغير، ج1، ص507؛ دار النشر: مكتبة الإمام الشافعي - الرياض - 1408هـ - 1988م ، الطبعة: الثالثة

«عجلوني» در «كشف الخفاء»:

«(الحق بعدي مع عمر حيث كان) قال الصغاني موضوع انتهي»

(حق، بعد از من با عمر است، هر جا كه باشد). صغاني گفته كه اين روايت جعلي است.

كشف الخفاء و مزيل الإلباس، ج1، ص436، ح1160؛ دار النشر: مؤسسة الرسالة - بيروت - 1405، الطبعة: الرابعة، تحقيق: أحمد القلاش

«شمس الدين جزري» در «اسنی المطالب»:

«خبر «عمر معي و أنا مع عمر، والحق بعدي مع عمر حيث كان»، فيه راو مجهول الحال، فلم يصح.»

روايت «عمر با من است...» در سند آن يك راوي مجهول وجود دارد؛ پس صحيح نيست.

أسني المطالب في مناقب سيدنا علي بن أبي طالب كرم الله وجهه، ج1، ص189

و در جاي ديگر مي گويد:

«خبر «الحق بعدي مع عمر». قال العقيلي: حديث منكر فيه القاسم بن يزيد.»

روايت «حق بعد از من با عمر» عقيلي گفته: اين روايت منكري است كه در سند آن قاسم بن يزيد وجود دارد.

أسني المطالب ج1، ص130

«ناصرالدین البانی» در «السلسلة الضعیفة»:

الباني وهابي در چندين كتاب خود اين روايت را نقل و آن را جعلي دانسته است:

«(الحق بعدي مع عمر حيث كان). موضوع. رواه العقيلي في «الضعفاء» (363) عن القاسم بن يزيد بن عبد الله ابن قسيط، عن أبيه، عن عطاء، عن ابن عباس؛ قال: سمعت رسول الله - صلي الله عليه وسلم - يقول:... فذكره. ثم رواه هو، و البخاري في «التاريخ» (4/ 1/ 114)، و ابن عساكر (13/ 13/ 1)»

روايت «حق بعد از من با عمر است، هر كجا كه باشد» جعلي است. اين روايت را عقيلي در ضعفاء از قاسم بن يزيد بن عبد الله بن قسيط از پدرش از عطاء از عبد الله بن عباس نقل كرده است كه رسول خدا فرمود....سپس همين روايت را بخاري در تاريخ كبير و ابن عساكر نقل كرده اند.

السلسة الضعيفة و أثرها السيء في الأمة، ج8، ص21

ما حتی اگر نظرات علمای مطرح شده در تضعیف روایت «الحق بعدی مع عمر» را کنار بگذاریم و فقط همین نظر «البانی» را داشته باشیم، در رد حدیث کافی است. ایشان می گوید که این روایت جعلی است. با اینکه آقای البانی، نهایت تلاش خود را می کند تا اینگونه روایاتی را که به نفع خلفا هست را، به یک طریقی تصحیح بکند. ولی اینجا به صراحت می گوید که این روایت جعلی و دروغ است. و همین ما را کافی است.

نکته سوم: شواهدی بر جعلی بودن روایت «الحق بعدی مع عمر»!

همانگونه که عنوان کردیم، بسیاری از بزرگان اهل سنت، حدیث «الحق بعدی مع عمر» را تضعیف کرده اند؛ ولی در اینجا شواهدی هم وجود دارد که این تضعیف را تقویت می کند و دیگر جای هیچگونه شک و شبهه ای در جعلی بودن این روایت باقی نمی گذارد:

الف) عدم استناد «ابوبکر» و «عمر بن خطاب» به این روایت:

این روایات مجعول، عمدتاً در زمان «معاویه» جعل شده است. زیرا این روایات اگر در زمان خلفا بود، حداقل یک مورد از استناد خلفا به این روایات به نفع خودشان، نقل می شد، ولی حتی یک روایت هم نداریم.

این در حالی است که تعداد زیادی از روایات فضائل امیرالمؤمنین، از زبان خود ایشان نقل شده است. در همین روایت «علی مع الحق»، دو، سه سندش به خود حضرت امیر می رسد. یا روایات «غدیر» و «ولایت» از خود حضرت امیر است. ولی ما تا این زمان ندیده ایم که یک روایت در فضیلت خلفا، از زبان خود خلفا نقل شده باشد. 

بهترین دلیل بر بطلان این روایات مجعول، جریان «سقیفه» است. در سقیفه، این چند نفری که برای تصاحب قدرت در آنجا جمع شده بودند، و مشاجرات بین انصار و مهاجرین بالا گرفته بود. اگر یکی از این روایات در آن زمان مطرح بود، و یا صحیح بود، بلافاصله به آن استناد می کردند. اگر واقعاً این روایت «الحق بعدی مع عمر» در آن زمان مطرح بود و از لسان نبی مکرم صادر شده بود، قطعاً و یقیناً در جریان سقیفه به آن اسناد می شد و اساساً دیگر بحث و مشاجره ای پیش نمی آمد و همه در برابر این روایت تسلیم می شدند. ولی ما حتی یک مورد نداریم که در طول خلافت ابوبکر و عمر، به این روایت استناد شده باشد.

 

ب) اعتراض مردم به ابوبکر، برای انتخاب «عمربن خطاب» به خلافت:

در زمانی که «ابوبکر»، موقع رحلتش می خواهد خلیفه معین کند، وقتی «عمر» را به جانشینی خود انتخاب کرد، مردم مدینه اعتراض کردند. «انصار» اعتراض کردند، «مهاجرین» اعتراض کردند، «امیرالمؤمنین»، «طلحه»، «زبیر» و... همه به این انتخاب معترض بودند و ابوبکر را به خاطر این انتخاب، توبیخ نمودند.

«ابن ابی شیبه» که استاد «بخاری» است نقل می کند: 

«أَنَّ أَبَا بَكْرٍ حِينَ حَضَرَهُ الْمَوْتُ أَرْسَلَ إِلَى عُمَرَ يَسْتَخْلِفُهُ فَقَالَ النَّاسُ: تَسْتَخْلِفُ عَلَيْنَا فَظًّا غَلِيظًا وَلَوْ قَدْ وَلِيَنَا كَانَ أَفَظَّ وَ أَغْلَظَ فَمَا تَقُولُ لِرَبِّكَ إِذَا لَقِيتَهُ وَ قَدِ اسْتَخْلَفْتَ عَلَيْنَا عُمَرَ قَالَ أَبُو بَكْرٍ: أَبِرَبِّي تُخَوِّفُونَنِي»

وقتی ابوبکر در حال مرگ بود، عمر را به عنوان خلیفه معرفی کرد. مردم گفتند: مرد خشن و بداخلاق و تندخوئی را بر ما خلیفه کردی! اگر این عمر خلیفه بشود، خشن تر و بداخلاق تر هم خواهد شد. ای ابوبکر! چه جوابی به پروردگارت خواهی داد وقتی که او را ملاقات کردی؟ ابوبکر گفت: آیا مرا از خدا می ترسانید!؟

مصنف ابن ابی شیبه، ج 7 ص 434، ح 37056؛دار النشر: مكتبة الرشد - الرياض - 1409، الطبعة: الأولى، تحقيق: كمال يوسف الحوت

اگر واقعاً این روایتها در حق «عمربن خطاب» صادر شده بود، همانجا جناب «ابوبکر» به یکی از آنها اشاره می کرد و این همه مخالفتها را خاموش می کرد. و یا حتی خود «عمر بن خطاب»، به یکی از این روایات اشاره می کرد! و برای حقانیت خودش، استدلال می نمود!

لذا این روایت «ابن ابی شیبه»، اساس خلافت خلیفه دوم را زیر سؤال می برد! اگر یک مورد از این روایتهای فضائل در کنار اینها بود، حتماً به خلافتشان مشروعیت می بخشیدند.

 

نکته چهارم: تعارض روايت «الحق بعدی مع عمر»، با جهل «عمر بن خطاب» به احكام ضروري!

علاوه بر ضعف روايت «الحق بعدی مع عمر»، حتي اگر فرض بگيريم كه اين روايت صحيح نيز باشند، با واقعيت هاي زندگي خلیفه دوم سازگاري ندارد؛ چرا كه روايات صحيح السند بسياري در منابع اهل سنت وجود دارد كه ثابت مي كند، «عمر بن خطاب» در مواردي، به جهت جهل به احکام ضروری اسلام، بر خلاف صریح قرآن فتوا داده است و در بسياري از مورد نیز، بر خلاف حكم خداوند عمل نموده است:

فتوای «عمر بن خطاب» بر خلاف نص صریح قرآن:

خداوند در قرآن کریم، صراحتاً مي فرمايد كه هر كس آب برای غسل کردن نداشت، به جاي غسل، بايد «تيمم» كند:

] يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاَّ عابِري سَبيلٍ حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْديكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُورا[

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد در حالى كه مست هستيد به نماز نزديك نشويد تا بدانيد چه مى‏گوئيد و همچنين هنگامى كه جنب هستيد، مگر اينكه مسافر باشيد، تا غسل كنيد، و اگر بيماريد يا مسافر و يا قضاى حاجت كرده‏ايد و يا با زنان آميزش جنسى داشته‏ايد و در اين حال آب (براى وضو و غسل) نيابيد با خاك پاكى تيمم كنيد، به اين طريق كه صورتها و دستها را با آن مسح كنيد، خداوند بخشنده و آمرزنده است.

سوره نسآء(4): آیه 43

این در حالی است که «عمر بن خطاب»، بر خلاف اين آيه قرآن كريم، فتوا داده است كه اگر كسي آب  برای غسل نيافت، اصلا لازم نيست نماز بخواند!!:

«أَنَّ رَجُلًا أتي عُمَرَ فقال إني أَجْنَبْتُ فلم أَجِدْ مَاءً فقال لَا تُصَلِّ فقال عَمَّارٌ أَمَا تَذْكُرُ يا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ أنا وَ أَنْتَ في سَرِيَّةٍ فَأَجْنَبْنَا فلم نَجِدْ مَاءً فَأَمَّا أنت فلم تُصَلِّ وَ أَمَّا أنا فَتَمَعَّكْتُ في التُّرَابِ وَ صَلَّيْتُ فقال النبي صلي الله عليه وسلم إنما كان يَكْفِيكَ أَنْ تَضْرِبَ بِيَدَيْكَ الْأَرْضَ ثُمَّ تَنْفُخَ ثُمَّ تَمْسَحَ بِهِمَا وَجْهَكَ وَ كَفَّيْكَ فقال عُمَرُ اتَّقِ اللَّهَ يا عَمَّارُ قال إن شِئْتَ لم أُحَدِّثْ بِهِ.»

مردي پيش عمر آمد و گفت: «من جنب مي شوم و آب نمي يابم، چه بايد كرد؟» عمر پاسخ داد: «نماز نخوان.» عمّار گفت: «اي عمر به ياد مي آوري كه من و تو با هم در جنگي شركت داشتيم و جنب شديم و آب نيافتيم. تو نماز نخواندي؛ ولي من خود را به خاك ماليدم و نماز خواندم.» چون نزد پيامبر آمديم، ايشان فرمودند: «كافي است دو دستتان را بر زمين بزنيد با آنها صورت و دست خود را مسح كنيد.» عمر گفت: اي عمّار از خدا بترس! عمّار پرسيد: اگر مي خواهي اين مطلب را بيان نكنم؟ عمر پاسخ داد: هر گونه مي خواهي عمل كن.

صحيح مسلم، ج1، ص280، باب التيمم، ح368؛ دار النشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي

آيا كسي كه بر خلاف نص صريح قرآن كريم فتوا مي دهد، مي تواند گفت که او همواره با حق است؟! می توان گفت که او از پیغمبر است و پیغمبر از اوست!؟ مگر اینکه بخواهیم این آیه را از قرآن حذف کنیم، و یا به آن عمل نکنیم! و حال آنکه تمام فقهای شیعه و سنی، اتفاق دارند بر اینکه اگر کسی جنب شد، و آب پیدا نکرد، باید تیمم کند.

البته ما در مقام تنقیص و یا طعنه نیستیم، ولی می خواهیم بگوئیم که این روایاتی که آقایان نقل کرده اند؛ بر فرض صحت روایت، و تواتر روایت، در تضاد کامل با قرآن و سنت است! تضاد با سنت، همین روایت «مسلم» است که نقل کردیم؛ و تضاد با قرآن هم نص صریح آیه 43 سوره نسآء است.

دو خدمت بسیار خطرناک معاویه، به خلفای ثلاثه!

بعد از پیامبر، نسبت به خلفای ثلاثه، دو کار عمده انجام شده است:

اول: احادیثی که در فضیلت ائمه اهلبیت(علیهم السلام)، وارد شده است، شبیه این روایات را برای خلفا نقل و منتشر کنند. این دستور مستقیم «معاویه» بود. که گفت شما بگردید هر فضیلتی که برای علی بود را، برای «ابوبکر» و «عمر» و «عثمان» نیز جعل، و نقل کنید.

دوم: کار اول خیلی خطرناک نیست. کار دومی که اینها انجام دادند خیلی خطرناک است. اینها آمدند و اعمال و افعال سوئی که خلفا داشتند، برای اینکه این افعال موجب تنقیص خلفا نشود، مشابه این افعال سوء و زشت را به نبی مکرم نیز نسبت دادند!

در حقیقت وقتی دیدند که جایگاه این خلفای ثلاثه را نمی توانند به جایگاه پیامبر برسانند، آمدند و جایگاه پیامبر را پایین کشیدند تا بتوانند خلفا را هم سطح پیامبر بکنند. و این خیلی خطرناک است.

شما ببینید مورخین در شرح حال خلیفه دوم، نوشته اند که یکی از اوصاف ایشان این بود که همیشه ایستاده بول می کرده است! و در توجیح این عمل جاهلی می گفته:

«الْبَوْلُ قَائِمًا أَحْصَن لِلدُّبُرِ»

ایستاده ادرار کردن مخرج غائط را بهتر حفظ می کند!!

شرح نووی، ج3،باب المسح علی الخفین، ص 166؛ فتح الباری ج1، باب البول عند سباطة قوم، ص330

پیغمبر اکرم ایستاده ادرار می کرد(نعوذبالله)؟

آقایان دیدند این عمل ایستاده بول کردن، عمل نادرستی است و از شخصی که خود را خلیفه مسلمین می داند کار قبیحی است؛ لذا آمدند حدیث جعل کردند که:

«أَتَى النَّبِيُّ صلّى الله عليه وسلم سُبَاطَةَ قَوْمٍ فَبَالَ قَائِمًا، ثُمَّ دَعَا بِمَاءٍ فَجِئْتُهُ بِمَاءٍ فَتَوَضَّأَ»

حذیفه می گوید: پیغمبر به محل زباله دانی یک قومی رفت و ایستاده بول کرد سپس آب طلبید. من برایش آب بردم و ایشان با آن آب وضو گرفت.

صحیح البخاری، ج1، کتاب الوضو، باب البول قائماً و قاعداً، ص90، ح 222

از اینگونه اعمال برای پیغمبر جعل کردند تا بگویند که این اعمال طعن بر خلفا نیست، زیرا اگر طعن باشد، در حق نبی مکرم هم طعن است! این مواردی که آقایان آمده اند و متأسفانه اعمال قبیح خلفا را به پیامبر اکرم نیز نسبت داده اند، مفصل است.

«عمر بن خطاب» و سنگسار زن ديوانه:

«بخاري» در صحيح خود مي نويسد:

«و قال عَلِيٌّ لِعُمَرَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ رُفِعَ عن الْمَجْنُونِ حتي يُفِيقَ وَ عَنْ الصَّبِيِّ حتي يُدْرِكَ وَ عَنْ النَّائِمِ حتي يَسْتَيْقِظَ»

علي به عمر گفت: آيا نمي دانستي كه شخص ديوانه تا زماني كه به هوش آيد و كودك تا زماني كه بالغ شود و خواب تا زماني كه بيدار شود تكليف ندارند 

صحیح بخاری، ج6، ص2499، باب لَا يُرْجَمُ الْمَجْنُونُ وَالْمَجْنُونَةُ، ح 6429

طبق اين روايت، خليفه دوم قصد داشته است كه زني ديوانه را به خاطر اين كه باردار شده بوده، سنگسار كند؛ ولي علي بن أبي طالب (عليه السلام) جلوي او را مي گيرد و به او گوشزد مي كند كه زن ديوانه را نمي شود سنگسار كرد.

متأسفانه «بخاري» طبق عادت هميشگي اش و براي حفاظت از آبروي خليفه، اين روايت را تقطيع كرده است كه براي روشن شدن بهتر قضيه، ما عين همين روايت را از «سنن أبي داود» كه از صحاح سته اهل سنت به شمار مي رود، نقل مي كنيم:

«حدثنا عُثْمَانُ بن أبي شَيْبَةَ ثنا جَرِيرٌ عن الْأَعْمَشِ عن أبي ظَبْيَانَ عن بن عَبَّاسٍ قال أُتِيَ عُمَرُ بِمَجْنُونَةٍ قد زَنَتْ فَاسْتَشَارَ فيها أُنَاسًا فَأَمَرَ بها عُمَرُ أَنْ تُرْجَمَ فمر بها علي عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رِضْوَانُ اللَّهِ عليه فقال ما شَأْنُ هذه قالوا مَجْنُونَةُ بَنِي فُلَانٍ زَنَتْ فَأَمَرَ بها عُمَرُ أَنْ تُرْجَمَ قال فقال ارْجِعُوا بها ثُمَّ أَتَاهُ فقال يا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ قد رُفِعَ عن ثَلَاثَةٍ عن الْمَجْنُونِ حتي يَبْرَأَ وَعَنْ النَّائِمِ حتي يَسْتَيْقِظَ وَ عَنْ الصَّبِيِّ حتي يَعْقِلَ قال بَلَي قال فما بَالُ هذه تُرْجَمُ قال لَا شَيْءَ قال فَأَرْسِلْهَا قال فَأَرْسَلَهَا قال فَجَعَلَ يُكَبِّرُ.»

از ابن عباس روايت شده است كه زني ديوانه را كه زنا كرده بود، به نزد عمر آوردند؛ وي در مورد آن زن با ديگران مشورت كرد؛ و سپس دستور داد تا آن زن را سنگسار كنند. علي بن ابي طالب از آنجا مي گذشت؛ پس فرمود: اين زن را چه شده است؟ پاسخ دادند: اين زن، ديوانه اي است از بني فلان كه زنا كرده است و عمر نيز دستور سنگسار وي را داده است فرمود: او را بازگردانيد و سپس به نزد عمر آمده و گفت: آيا نمي دانستي كه شخص ديوانه تا زماني كه به هوش آيد و كودك تا زماني كه بالغ شود و خواب رفته تا زماني كه بيدار شود تكليف ندارند ؟ پاسخ داد: بلي مي دانستم! فرمود: پس براي چه اين زن بايد سنگسار شود؟ عمر گفت: براي هيچ! فرمود: او را بازگردان؛ عمر نيز دستور بازگرداند او را داد و سپس شروع به تكبير گفتن كرد!

سنن أبي داود، ج4، ص140، باب فی المجنون یسرق أو یصیب حداً، ح 4399؛ المصنف، عبد الرزاق صنعاني، ج7، ص80، باب المجنون والموسوس، ح 12288، فضائل الصحابة، أحمد بن حنبل، ج2، ص707، باب من فضائل علی، ح 1209؛ مسند أحمد بن حنبل، أحمد بن حنبل، ج1، ص140، مسند علی بن ابیطالب، ح 1183

جهل «عمر بن خطاب» به حديث «استيذان»:

«مسلم نیشابوری» در صحیح خود نقل می کند که خلیفه دوم، وقتی حدیث «استیذان» را از «ابو موسی اشعری» می شنود، به او می گوید من این حدیث را تا بحال نشنیده ام؛ یا باید شاهد بیاوری که حدیث استیذان را شنیده ای؛ و یا اینکه شلاقت می زنم! در نهایت، ابوموسی، «ابی ابن کعب» را به عنوان شاهد می آورد و او هم به «عمر» می گوید: ای پسرخطاب! مایه عذاب اصحاب رسول الله نباش!

«جَاءَ أَبُو مُوسَى إِلَى عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَقَالَ السَّلاَمُ عَلَيْكُمْ هَذَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ قَيْسٍ. فَلَمْ يَأْذَنْ لَهُ فَقَالَ السَّلاَمُ عَلَيْكُمْ هَذَا أَبُو مُوسَى السَّلاَمُ عَلَيْكُمْ هَذَا الأَشْعَرِىُّ. ثُمَّ انْصَرَفَ فَقَالَ رُدُّوا عَلَىَّ رُدُّوا عَلَىَّ. فَجَاءَ فَقَالَ يَا أَبَا مُوسَى مَا رَدَّكَ كُنَّا فِى شُغْلٍ. قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- يَقُولُ « الاِسْتِئْذَانُ ثَلاَثٌ فَإِنْ أُذِنَ لَكَ وَإِلاَّ فَارْجِعْ ». قَالَ لَتَأْتِيَنِّى عَلَى هَذَا بِبَيِّنَةٍ وَإِلاَّ فَعَلْتُ وَ فَعَلْتُ... فَلَمَّا أَنْ جَاءَ بِالْعَشِىِّ وَجَدُوهُ قَالَ يَا أَبَا مُوسَى مَا تَقُولُ أَقَدْ وَجَدْتَ قَالَ نَعَمْ أُبَىَّ بْنَ كَعْبٍ. قَالَ عَدْلٌ. قَالَ يَا أَبَا الطُّفَيْلِ مَا يَقُولُ هَذَا قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- يَقُولُ ذَلِكَ يَا ابْنَ الْخَطَّابِ فَلاَ تَكُونَنَّ عَذَابًا عَلَى أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ»

ابوموسی اشعری روزی به خانه عمربن خطاب رفت و کنار درب خانه گفت: سلام بر شما! این عبدالله بن قیس است. ولی کسی اجازه ورود نداد. بار دوم گفت: سلام بر شما، این ابوموسی است. باز جوابی نیامد. بار سوم گفت: سلام بر شما، این اشعری است. باز جوابی نیامد و ابوموسی برگشت. عمر گفت: او را برگردانید، او را برگردانید. وقتی ابوموسی برگشت، عمر به او گفت: چرا برگشتی؟ من مشغول بودم. ابوموسی گفت: من از رسول خدا شنیدم که فرمود: اجازه گرفتن برای ورود به یک خانه، سه مرتبه است، اگر اجازه دادند که هیچ و الا برگرد. عمر گفت: برای این گفته ات باید شاهد بیاوری! و گرنه فلان و فلان می کنم. ابوموسی رفت و غروب با یک شاهد برگشت. عمر گفت: چه شد؟ شاهد پیدا کردی؟ گفت: آری، ابی بن کعب را آورده ام. عمر گفت: ابی ابن کعب آدم عادلی است. عمر از او پرسید: این ابوموسی چه می گوید؟ ابی ابن کعب به عمر گفت: من این روایت را از پیغمبر شنیده ام. بعد برگشت به عمربن خطاب گفت: ای پسرخطاب! مایه عذاب اصحاب پیغمبر نباش.

صحیح مسلم، ج3، ص 1696، كتاب الْآدَابِ، باب الاِسْتِئْذَانِ، ح 2154

آیا کسی که در موردش ادعا می کنند پیغمبر فرمود: «الحق مع عمر»؛ آیا با این روایت صحیح مسلم قابل تطبیق است!؟

جهل «عمر بن خطاب»، به حكم «گريه بر ميت»:

محمد بن اسماعیل بخاری نقل کرده است که:

«فلَمَّا أُصِيبَ عُمَرُ دَخَلَ صُهَيْبٌ يَبْكِي يَقُولُ وَاأَخَاهُ، وَاصَاحِبَاهُ. فَقَالَ عُمَرُ رضى الله عنه يَا صُهَيْبُ أَتَبْكِي عَلَىَّ وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ إِنَّ الْمَيِّتَ يُعَذَّبُ بِبَعْضِ بُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَيْهِ. قَالَ ابْنُ عَبَّاس رضى الله عنهما فَلَمَّا مَاتَ عُمَرُ رضى الله عنه ذَكَرْتُ ذَلِكَ لِعَائِشَةَ رضى الله عنها فَقَالَتْ رَحِمَ اللَّهُ عُمَرَ، وَاللَّهِ مَا حَدَّثَ رَسُولُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لَيُعَذِّبُ الْمُؤْمِنَ بِبُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَيْهِ. وَلَكِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ لَيَزِيدُ الْكَافِرَ عَذَابًا بِبُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَيْهِ. وَ قَالَتْ حَسْبُكُمُ الْقُرْآنُ {وَلاَتَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى}.»

وقتی عمر دچار مصیبت شد، صهیب بر او وارد شد و شروع کرد به گریه کردن و ندبه  کردن! عمر گفت: ای صهیب! تو داری به حال من گریه می کنی، در حالی که پیامبر فرمود: میت به خاطر گریه خانواده اش بر او عذاب می شود. ابن عباس می گوید وقتی عمر مُرد، من این حرف عمر را به عایشه نقل کردم؛ عايشه وقتی روایت را ازقول عمر شنید، گفت: خدا عمر را رحمت كند ، به خدا قسم پيامبر نفرمود که مرده با گريه خانواده اش بر او معّذب مي شود؛ بلكه فرمود: خداوند عذاب كافر را به وسيله گريه خانواده اش بر او زياد مي كند. عايشه گفت: قرآن شما را كفايت مي كند {أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَي}

صحيح البخاري، ج1، ص 432، کتاب الجنائز، بَابُ قَوْلِ النَّبِيِّ «يُعَذَّبُ المَيِّتُ بِبَعْضِ بُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَيْهِ، ح 1226

دائرة المعارفی از جهل خلیفه دوم!

در همین زمینه تعارضات و تناقضات حدیث ادعائی «الحق بعدی مع عمر» با رفتار و گفتار خلیفه دوم؛ آقای «ابن قیم جوزیه»، کتابی دارد به نام «إعلام الموقعين عن رب العالمين»؛ یعنی آنهائی که از طرف خداوند امضاء می کنند؛ یعنی همان فقهاء و علمای بزرگ اهل سنت که از طرف خداوند امضاء می کنند!!

آقای «ابن قیم» در این کتاب، دائرة المعارفی از موارد جهل «عمر بن خطاب» به احکام و شرایع دینی را ذکر کرده است، که به مواردی اشاره می کنیم:

مخفی ماندن حکم «تیمم» بر «عمربن خطاب»!

آقای «ابن قیم جوزیه» می نویسد:

«وَخَفِيَ عَلَى عُمَرَ تَيَمُّمُ الْجُنُبِ فَقَالَ: لَوْ بَقِيَ شَهْرًا لَمْ يُصَلِّ حَتَّى يَغْتَسِلَ»

حکم وجوب تیمم بر جنب، بر عمر مخفی مانده بود. لذا به فرد جنب که از او سؤال کرد گفت: حتی اگر یک ماه هم اینگونه بماند، نباید نماز بخواند تا اینکه غسل بکند!

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 270 و 271؛ دار النشر: دار الجيل - بيروت - 1973، تحقيق: طه عبد الرؤوف سعد

آقای خلیفه، حکم الله را نمی داند و با وجود اینکه حکم تیمم به صراحت در قرآن کریم، سوره نسآء، آیه 43، ذکر شده است، دستور ضد قرآنی صادر می کند. حال اگر این سؤال از «سنت» بود، می گفتیم که این آقایان خیلی مشغول دنیا بودند و «سنت» به گوششان نرسیده است! چنانکه «ابن حزم» نقل می کند:

« عن أبي هريرة: إن إخواني من المهاجرين كان يشغلهم الصفق بالأسواق و إن إخواني من الأنصار كان يشغلهم القيام على أموالهم و هكذا قال البراء... عن البراء بن عازب قال أما كل ما تحدثتموه سمعناه من رسول الله و لكن حدثنا أصحابنا وكانت تشغلنا رعية الإبل»

ابوهریره گفته است که برادران مهاجر ما به انجام معاملات سرگرم بودند، و برادران انصار ما نيز دنبال جمع آوري مال و اموال بودند، همچنين براء گفته است: آنچه را كه شما روايت كنيد ما آن را از رسول خدا شنيده‌ايم، ولي اصحاب ما روايت نقل مي‌كردند در حالي كه شترچراني ما را به خود مشغول ساخته بود.

الإحکام فی اصول الأحکام، ابن حزم آندلسی ج2، ص 151؛ دارالنشر: دارالحدیث – القاهره – 1404، الطبعة: الأولی

مخفی ماندن حکم استیذان بر عمر بن خطاب، به خاطر تجارت!

خود جناب خلیفه دوم در رابطه با حديث «استيذان» مي‌گويد:

«خَفِي عَليّ هَذا مِن رَسول الله صَلى الله عليه وسلم ألهاني الصَفق بِالأَسواق»

«به اين علت كه تجارت در بازار مرا به خود سرگرم ساخته بود نظر رسول خدا درباره اين مطلب بر من مخفي مانده بود.»

الإحکام فی اصول الأحکام، ابن حزم آندلسی ج2، فصل في خلاف الصاحب للرواية، ص 151؛ دار النشر : دار الجيل - بيروت - 1973 ، تحقيق : طه عبد الرؤوف سعد

ولی آیات قرآن که مثل «سنت» نیست، که آقایان مشغول دنیا باشند و از آن غافل بشوند. این آیات قرآن، مدام تکرار می شد، در مسجدالنبی قرائت می شد. و حافظین بودند که با یکدیگر قرائت می کردند.

مخفی ماندن حکم «دیه انگشتان دست» بر «عمر بن خطاب»!

آقای «ابن قیم» می گوید، حکم «دیه انگشتان دست»، بر «عمر» مخفی بود لذا فتوای اشتباه در این زمینه صادر کرد:

«وَخَفِيَ عَلَيْهِ دِيَةُ الْأَصَابِعِ فَقَضَى فِي الْإِبْهَامِ وَ اَلَّتِي تَلِيهَا بِخَمْسٍ وَ عِشْرِينَ حَتَّى أُخْبِرَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - قَضَى فِيهَا بِعَشْرٍ عَشْرٍ؛ فَتَرَكَ قَوْلَهُ وَ رَجَعَ إلَيْهِ»

دیه انگشتان دست، بر عمر بن خطاب مخفی مانده بود، لذا در انگشت ابهام و انگشت وسطی، حکم به دیه 25 دینار داد؛ تا اینکه به او خبر دادند که پیغمبر در این موارد به ده تا حکم کرده، لذا نظر خودش را رها کرد و به نظر پیغمبر حکم کرد.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

در اینجا، جناب خلیفه دوم، به غیر ما انزل الله فتوا می دهد و خداوند متعال هم می فرماید:

]وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُون[

و آن کس که به آنچه خدا نازل کرده، حکم نمی کند، کافر است.

]وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون[

و آن کس که به آنچه خدا نازل کرده، حکم نمی کند، ستمکار است.‏

]وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون[

و آن کس که به آنچه خدا نازل کرده، حکم نمی کند، فاسق است.

سوره مائده(5): آیات 44، 45، 47

در اینجا جناب خلیفه بر خلاف حکم الهی فتوا داده است، ولی آقای ابن قیم، به راحتی می گوید که : «خفی علیه...»؛ در حالی آقای خلیفه حکم صادر کرد: «فقضی...»!

مخفی ماندن حکم «ارث زن از دیه شوهر»، بر عمر بن خطاب!

«وَخَفِيَ عَلَيْهِ تَوْرِيثُ الْمَرْأَةِ مِنْ دِيَةِ زَوْجِهَا حَتَّى كَتَبَ إلَيْهِ الضَّحَّاكُ بْنُ سُفْيَانَ الْكِلَابِيُّ – وَ هُوَ أَعْرَابِيٌّ مِنْ أَهْلِ الْبَادِيَةِ - أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - أَمَرَهُ أَنْ يُوَرِّثَ امْرَأَةَ أَشْيَمَ الضَّبَابِيِّ مِنْ دِيَةِ زَوْجِهَا»

و بر عمر مخفی مانده بود حکم ارث بردن زن از دیه همسرش (لذا حکم کرد که زن ارث نمی برد) تا اینکه ضحاک، که یک عرب بادیه نشین بود، به عمر نوشت که همانا پیامبر دستور داد تا زن از دیه همسرش ارث ببرد.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

مخفی ماندن حکم «متعه حج»، بر عمر بن خطاب! 

«وَخَفِيَ عَلَيْهِ شَأْنُ مُتْعَةِ الْحَجِّ وَ كَانَ يَنْهَى عَنْهَا حَتَّى وَقَفَ عَلَى أَنَّ النَّبِيَّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - أَمَرَ بِهَا فَتَرَكَ قَوْلَهُ وَ أَمَرَ بِهَا»

بر عمر بن خطاب مخفی مانده بود که متعه حج جایز است. لذا از آن نهی کرد. تا اینکه فهمید که پیامبر به آن دستور داده بود، پس نظر خود را رها کرد و به متعه حج دستور داد.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

جناب آقای ابن قیم! شما که از طرف خدا امضا می کنی! حتماً توجه داری که جناب «عمر» می گوید: 

«مُتْعَتَانِ كَانَتَا عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَنَا أُنْهِي عَنْهُمَا وَ أُعَاقِبُ عَلَيْهِمَا: مُتْعَةُ النِّسَاء وَ مُتْعَةُ الْحَجِّ.»

دو متعه در زمان رسول خدا حلال و جایز بود و من از آنها نهی می کنم و مرتکبین آن دو را مجازات می کنم. متعه نسآء و متعه حج.

محلی ابن حزم ج 7 ص 107؛ دار النشر: دار الآفاق الجديدة - بيروت، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي

مسند احمد حنبل، ج 3، ص 325، ح 14519؛ دار النشر: مؤسسة قرطبة – مصر

احکام القرآن جصاص، ج 3، ص 102؛ دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1405 ، تحقيق : محمد الصادق قمحاوي

تمهید ابن عبدالبر، ج 10، ص 113؛ دار النشر: وزارة عموم الأوقاف والشؤون الإسلامية - المغرب - 1387 ، تحقيق : مصطفى بن أحمد العلوي ,‏محمد عبد الكبير البكري

تفسیر قرطبی، ج 2، ص 392؛ دار النشر: دار الشعب - القاهرة

آقای ابن قیم، به راحتی می گوید که «خفی علیه...»! آیا این تعصب نیست!؟ اگر همین مطلب را یک سنی منصف بخواند، چگونه قضاوت می کند؟ متأسفانه این آقایان برای اینکه شأن خلیفه حفظ بشود، با کلمات هر گونه که می خواهند بازی می کنند! و مهم هم نیست که شأن شریعت حفظ می شود یا نمی شود!

مخفی ماندن «جواز نامگذاری به اسم انبیاء»، بر عمر بن خطاب!

جناب عمر، بر کسی اجازه نمی داد که اسم انبیاء را بر خود بگذارند، لذا اگر کسی اسم انبیاء داشت اسم او را تغییر می داد: 

«وَخَفِيَ عَلَيْهِ جَوَازُ التَّسَمِّي بِأَسْمَاءِ الْأَنْبِيَاءِ فَنَهَى عَنْهُ حَتَّى أَخْبَرَهُ بِهِ طَلْحَةُ أَنَّ النَّبِيَّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - كَنَّاهُ أَبَا مُحَمَّدٍ فَأَمْسَكَ وَ لَمْ يَتَمَادَ عَلَى النَّهْيِ، هَذَا وَ أَبُو مُوسَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ وَ أَبُو أَيُّوبَ مِنْ أَشْهَرِ الصَّحَابَةِ»

و بر عمر مخفی مانده بود که نام گذاری به اسم انبیاء جایز است. لذا از آن نهی کرد! تا اینکه طلحه او را آگاه ساخت به اینکه پیامبر کنیه مرا ابامحمد گذاشت. و این ابوموسی است، محمد بن مسلمه است، و ابوایوب است، اینها از اصحاب مشهور بودند.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

مخفی ماندن امکان از دنیا رفتن پیغمبر، بر عمربن خطاب! 

«وَكَمَا خَفِيَ عَلَيْهِ قَوْلُهُ تَعَالَى {إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ} [الزمر: 30] وَقَوْلُهُ {وَمَا مُحَمَّدٌ إِلا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ} [آل عمران: 144] حَتَّى قَالَ: وَاَللَّهِ كَأَنِّي مَا سَمِعْتُهَا قَطُّ قَبْلَ وَقْتِي هَذَا»

و همچنین کلام خداوند که می فرماید: «به یقین تو می میری و آنها نیز خواهند مرد» و نیز این کلام که می فرماید: «محمد فقط فرستاده خداست و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند، آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما به گذشته و دوران جاهلیت باز می گردید!؟» بر عمر مخفی مانده بود. که وقتی به او این آیات را گفتند، گفت: به خدا قسم که مثل اینکه من این آیات را تاکنون نشنیدم!

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

هر کس بگوید پیغمبر مرده، گردن او را می زنم!!

وقتی پیغمبر از دنیا رفت، جناب خلیفه دوم تصور کرد که حضرت از دنیا نمی رود و لذا شروع کرد به داد و فریاد که هر کس بگوید پیغمبر مرده است، من گردن او را می زنم: 

«فَقُبِضَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَقَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: لَا أَسْمَعُ رَجُلًا يَقُولُ: مَاتَ رَسُولُ اللهِ إِلَّا ضَرَبْتُهُ بِالسَّيْفِ»

وقتی پیغمبر از دنیا رفت، عمر گفت: نشنوم کسی بگوید که پیغمبر مرده است! در غیر اینصورت گردنش را با شمشیر می زنم.

معجم الکبیر طبرانی، ج 7، ص 57، باب من اسمه سالم؛ دار النشر: مكتبة الزهراء - الموصل - 1404 - 1983، الطبعة: الثانية، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي

محلی ابن حزم، ج 10، ص 297؛ دار النشر: دار الآفاق الجديدة - بيروت، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي

آقای خلیفه، بعد از رحلت نبی مکرم، فریاد می زد: 

«وَاللَّهِ مَا مَاتَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَ لَا يَمُوتُ حَتَّى يَقْطَعَ أَيْدِيَ أُنَاسٍ مِنَ الْمُنَافِقِينَ كَثِيرٍ وَ أَرْجُلَهُمْ، فَقَامَ أَبُوبَكْرٍ، فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ فَقَالَ: مَنْ كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ حَيٌّ لَمْ يَمُتْ، وَ مَنْ كَانَ يَعْبُدُ مُحَمَّدًا فَإِنَّ مُحَمَّدًا قَدْ مَاتَ {وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ، وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا، وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ} [آل عمران: 144] قَالَ عُمَرُ: فَلَكَأَنِّي لَمْ أَقْرَأْهَا إِلَّا يَوْمَئِذٍ»

به خدا قسم پیغمبر نمرده است، و نمی میرد، تا اینکه دست و پای خیلی از منافقین را قطع کند. در این هنگام، ابوبکر بلند شد و به منبر رفت و گفت: هر کس که خدا را می پرستد، بداند که خداوند زنده است و نمی میرد. و هر کس که محمد را می پرستد، بداند که محمد از دنیا رفت. سپس آیه قرآن را خواند. عمر گفت: به نظرم تا به حال این آیه را نخوانده بودم!

سنن ابن ماجه، ج1، ص 520، باب ذکر وفاته و دفنه، ح 1627

تناقضی آشکار، در ادعای «عمر بن خطاب»!

آقای «عمر بن خطاب» اینجا می گوید که من تا به حال این آیه را نخوانده بودم! ولی اگر شما به تفسیر «الدر المنثور» سیوطی مراجعه کنید، خواهید دید که در ذیل همین آیه {وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ... (آل عمران: 144)؛ که در جنگ احد نازل شد؛ نقل کرده است که یکی از کسانی که شأن نزول این آیه را نقل کرده، شخص «عمر بن خطاب» است: 

«أخرح ابْن الْمُنْذر عَن كُلَيْب قَالَ: خَطَبنَا عمر فَكَانَ يقْرَأ على الْمِنْبَر آل عمرَان وَ يَقُول: إِنَّهَا أُحُدِيَّة ثمَّ قَالَ: تفرقنا عَن رَسُول الله صلى الله عَلَيْهِ وَسلم يَوْم أحد فَصَعدت الْجَبَل فَسمِعت يَهُودِيّا يَقُول: قتل مُحَمَّد فَقلت لَا أسمع أحدا يَقُول: قتل مُحَمَّد إِلَّا ضربت عُنُقه فَنَظَرت فَإِذا رَسُول الله صلى الله عَلَيْهِ وَسلم وَ النَّاس يتراجعون إِلَيْهِ فَنزلت هَذِه الْآيَة {وَمَا مُحَمَّد إِلَّا رَسُول قد خلت من قبله الرُّسُل}»

ابن منذر از کلیب نقل کرده است که گفت: روزی عمر بن خطاب در بالای منبر سوره آل عمران را می خواند، و می گفت: این سوره در احد نازل شده است. سپس در مورد جریان نزول این سوره گفت: روز احد، ما از اطراف پیامبر متفرق شده بودیم و بالای کوه بودیم. من از یک یهودی شنیدم که می گفت:پیغمبر مرد! من گفتم: نشنوم کسی بگوید که پیغمبر مرده است! در غیر اینصورت گردنش را با شمشیر می زنم! در این هنگام، من پیغمبر را دیدم که مردم به سوی او بر می گشتند، پس این آیه نازل شد که: «وَ مَا مُحَمّد إلّا...»

الدر المنثور، ج2، ص 334؛ دار النشر: دار الفكر - بيروت - 1993

با این بیان، راوی شأن نزول این آیه 144 سوره آل عمران، خود «عمر بن خطاب» است، ولی به نقل ابن ماجه، عمر به ابوبکر می گوید که من تا به حال این آیه را نخوانده بودم!

تمام مردم داناتر از «عمر» به احکام هستند حتی زنان! 

«وَكَمَا خَفِيَ عَلَيْهِ حُكْمُ الزِّيَادَةِ فِي الْمَهْرِ عَلَى مَهْرِ أَزْوَاجِ النَّبِيِّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – وَ بَنَاتِهِ حَتَّى ذَكَّرَتْهُ تِلْكَ الْمَرْأَةُ بِقَوْلِهِ تَعَالَى: {وَآتَيْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنْطَارًا فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئًا} [النساء: 20] فَقَالَ: كُلُّ أَحَدٍ أَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ حَتَّى النِّسَاءُ»

و همچنین بر عمر مخفی مانده بود حکم جواز زیاد کردن مهر زنان، بر مهر زنان و دختران پیغمبر است! تا اینکه یک زنی آیه قرآن را خواند که خداوند فرمود: «و اگر تصميم گرفتيد كه همسر ديگرى به جاى همسر خود انتخاب كنيد و مال فراوانى (به عنوان مهر) به او پرداخته‏ايد، چيزى از آن را نگيريد آيا براى باز پس گرفتن مهر زنان، متوسل به تهمت و گناه آشكار مى‏شويد». عمر گفت: تمام مردم داناتر از عمر به احکام هستند حتی زنان!

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

خیلی عجیب است که آقای «عمر»، به عنوان خلیفه مسلمین، از آیه صریح قرآنی اطلاعی ندارد، و یک زن به او این آیه قرآن را متذکر می شود.

خشم شدید پیغمبر از جهل «عمر بن خطاب»!

اگر کسی از دنیا برود، و برادر اَبَوینی نداشته باشد، بلکه برادر اَبی یا برادر اُمی داشته باشد؛ یا خواهر ابی و خواهر امی داشته باشد، به این می گویند «کلاله». در زمان پیغمبر، از حکم ارث کلاله سؤال شد که حضرت جواب داد، و آیه قرآن نیز در این رابطه نازل شد. ولی جناب عمر بن خطاب، از ارث کلاله بی خبر است! 

«وَكَمَا خَفِيَ عَلَيْهِ أَمْرُ الْجَدِّ وَ الْكَلَالَةِ»

ارث جد و کلاله نیز بر عمر مخفی مانده بود

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

حتی در «صحیح مسلم »آمده است که جناب «عمر» درباره «کلاله»، بارها از پیامبر سؤال کرده است: 

«أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ، خَطَبَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ، فَذَكَرَ نَبِيَّ اللهِ، وَذَكَرَ أَبَا بَكْرٍ قَالَ:... إِنِّي لَا أَدَعُ بَعْدِي شَيْئًا أَهَمَّ عِنْدِي مِنَ الْكَلَالَةِ، مَا رَاجَعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِي شَيْءٍ مَا رَاجَعْتُهُ فِي الْكَلَالَةِ، وَمَا أَغْلَظَ لِي فِي شَيْءٍ مَا أَغْلَظَ لِي فِيهِ، حَتَّى طَعَنَ بِإِصْبَعِهِ فِي صَدْرِي، فَقَالَ: «يَا عُمَرُ أَلَا تَكْفِيكَ آيَةُ الصَّيْفِ الَّتِي فِي آخِرِ سُورَةِ النِّسَاءِ؟»

از معدان بن ابی طلحه نقل شده است که عمربن خطاب روز جمعه ای خطبه می خواند؛ از پیامبر خدا و ابوبکر یاد کرد، سپس گفت: من پس از خود مسئله ای مهمتر از مسئله کلاله وا نمی گذارم. در هیچ موضوعی من به اندازه موضوع کلاله به رسول الله مراجعه نکردم و او در هیچ چیزی به اندازه این موضوع با من به درشتی سخن نگفت، به طوری که با انگشتش به سینه من زد و گفت: ای عمر! آیا آیه «صیف» که در پایان سوره نساء است برای تو کافی نیست؟

صحیح المسلم، ج1، ص 396، بَابُ نَهْيِ مَنْ أَكَلِ ثُومًا أَوْ بَصَلًا أَوْ كُرَّاثًا أَوْ نَحْوَهَا، ح 567؛ دار النشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي

شک شدید «عمر بن خطاب»، در نبوت پیامبر!

یکی دیگر از مواردی که بر جناب خلیفه مخفی مانده بود، قضیه اتفاقات صلح حدیبیه بود. همان وعده ای که پیامبر مبنی بر ورود به مکه داده بود ولی نتوانستند وارد شوند، چون وعده پیامبر، مطلق بود، نفرموده بود حتماً ما همان سال وارد مکه می شویم ولی جناب عمر این را نمی دانست: 

«وَكَمَا خَفِيَ عَلَيْهِ يَوْمُ الْحُدَيْبِيَةِ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ لِنَبِيِّهِ وَ أَصْحَابِهِ بِدُخُولِ مَكَّةَ مُطْلَقٌ لَا يَتَعَيَّنُ لِذَاكَ الْعَامِ حَتَّى بَيَّنَهُ لَهُ النَّبِيُّ»

و همچنین بر عمر مخفی شده بود در روز حدیبیه که وعده خداوند به پیامبرش و اصحاب او، مبنی بر وارد شدن به مکه، مطلق است و متعین به همان سال نشده بود. تا اینکه این مسئله را پیامبر برای عمر روشن ساخت.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 272

این مسئله اشاره دارد به همان شک شدید عمر بن خطاب در حدیبیه، در نبوت نبی مکرم که مصادر زیادی از اهل سنت آن را نقل کرده اند: 

«فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: مَا شَكَكْتُ مُنْذُ أَسْلَمْتُ إِلا يَوْمَئِذٍ فَأَتَيْتُ النَّبِيَّ فَقُلْتُ أَلَسْتَ رَسُولَ اللَّهِ حَقًّا قَالَ بَلَى قُلْتُ أَلَسْنَا عَلَى الْحَقِّ وَ عَدُوُّنَا عَلَى الْبَاطِلِ قَالَ بَلَى قُلْتُ فَلِمَ نُعْطِي الدَّنِيَّةَ فِي دِينِنَا»

عمر گفت: قسم به خدا! از زمانى كه اسلام آورده‌ام، جز امروز ( در نبوت رسول خدا ) شك نكرده‌ام. سپس نزد پيامبر آمد و گفت: اى رسول خدا! مگر شما پيامبر خدا نيستى؟! پيامبر فرمود: بلى هستم. عمر گفت: مگر ما بر حق و دشمنان ما بر باطل نيستند؟ پيامبر فرمود: بلى چنين است. عمر گفت: پس چرا ذلت و حقارت در دينمان نشان‌ دهيم؟

مصنف عبدالرزاق صنعانی ج 5، باب غزوة حدیبیه، ص 339؛ دار النشر: المكتب الإسلامي - بيروت - 1403، الطبعة : الثانية، تحقيق: حبيب الرحمن الأعظمي

جامع البيان عن تأويل آي القرآن، طبري، ج 26، ص 100؛ دار النشر : دار الفكر - بيروت – 1405

صحيح ابن حبان،ج 11، ص 224؛ دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1414 - 1993 ، الطبعة : الثانية ، تحقيق : شعيب الأرنؤوط

تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ذهبی، ج 2، ص 371؛ دار النشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت - 1407هـ - 1987م، الطبعة: الأولى ، تحقيق: د. عمر عبد السلام تدمرى

زاد المعاد في هدي خير العباد، ابن قیم جوزیه ج 3، ص 295؛ دار النشر: مؤسسة الرسالة - مكتبة المنار الإسلامية - بيروت - الكويت - 1407 - 1986 ، الطبعة: الرابعة عشر ، تحقيق: شعيب الأرناؤوط - عبد القادر الأرناؤوط

آقای خلیفه از صلح حدیبیه، به عنوان ذلت و خواری یاد می کند و می گوید: «فَلِمَ نُعْطِي الدَّنِيَّةَ فِي دِينِنَا»، یعنی این صلح، یک پستی و ذلت است. ولی آقای «ابن قیم جوزیه»، با بی تفاوتی محض، از این شک شدید، با عنوان «خَفِيَ عَلَيْهِ يَوْمُ الْحُدَيْبِيَةِ...» تعبیر می کند.

تعصبی شدیدتر از جهالت، در دفاع از خلیفه دوم!

نکته جالب بیانات آقای «ابن قیم» اینجاست که بعد از بیان موارد متعدد جهل «عمر بن خطاب» که با تعبیر «خفی علیه...» ذکر شد؛ با تمام تعصب می گوید:

«هَذَا وَ هُوَ أَعْلَمُ الْأُمَّةِ بَعْدَ الصِّدِّيقِ عَلَى الْإِطْلَاقِ!!!»

با همه این جهل ها، عمر بن خطاب، بعد از ابوبکر، عالم ترین افراد بوده است.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 272

در ادامه هم، برای اینکه سخن خود را مستند کند، نقل می کند: 

«وَهُوَ كَمَا قَالَ ابْنُ مَسْعُودٍ لَوْ وُضِعَ عِلْمُ عُمَرَ فِي كِفَّةِ مِيزَانٍ وَ جُعِلَ عِلْمُ أَهْلِ الْأَرْضِ فِي كِفَّةٍ لَرَجَحَ عِلْمُ عُمَرَ. قَالَ الْأَعْمَشُ: فَذَكَرْت ذَلِكَ لِإِبْرَاهِيمَ النَّخَعِيِّ فَقَالَ: وَاَللَّهِ إنِّي لَأَحْسَبُ عُمَرَ ذَهَبَ بِتِسْعَةِ أَعْشَارِ الْعِلْمِ.»

ابن مسعود درباره علم عمر بن خطاب، گفته است که اگر علم عمر در یک کفه ترازو گذاشته شود، و علم تمام مردم روی زمین در ترازوی دیگر، کفه علم عمر سنگین تر خواهد بود! اعمش نیز گفته است که این را به ابراهیم نخعی گفتم او گفت: عمر با از دنیا رفتنش، نه دهم علم را با خود برد!

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 272

 

 

 

 

والسلام علی من اتبع الهدی

   

واحد تدوین مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

 




Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English