2018 July 20 - جمعه 29 تير 1397
بررسی روایت «علی مع الحق»(13) – بررسی روایت جعلی «الحق بعدي مع عمر»(2)
کد مطلب: ٨٠٣١ تاریخ انتشار: ٢٨ ارديبهشت ١٣٩٤ - ١٠:٥٠ تعداد بازدید: 888
خارج کلام مقارن » بررسی روایت «علی مع الحق»
بررسی روایت «علی مع الحق»(13) – بررسی روایت جعلی «الحق بعدي مع عمر»(2)

جلسه یکصدم 94/02/28

 
 
 بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه یکصدم   94/02/28 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمد لله و الصلاه علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیما علی مولانا بقیه الله و اللعن الدائم علی اعداءهم اعداء الله الی یوم لقاء الله.

بحث ما در رابطه با روایت «علی مع الحق و الحق مع علی» بود. که ما در ادامه مباحث این روایت، به بررسی روایت جعلی «الحق بعدی مع عمر» پرداختیم و نکاتی را در این زمینه خدمت دوستان عرض کردیم.

شواهدی بر جعلی بودن روایت «الحق بعدی مع عمر»

در جلسه گذشته اشاره کردیم که بسیاری از بزرگان اهل سنت، حدیث «الحق بعدی مع عمر» را تضعیف کرده اند؛ ولی در اینجا شواهدی هم وجود دارد که این تضعیف را تقویت می کند و دیگر جای هیچگونه شک و شبهه ای در جعلی بودن این روایت باقی نمی گذارد.

الف) عدم استناد خلیفه اول به این روایت:

این روایات مجعول، عمدتاً در زمان «معاویه» جعل شده است. زیرا این روایات اگر در زمان خلفا بود، حداقل یک مورد از استناد خلفا به این روایات به نفع خودشان، نقل می شد، ولی حتی یک روایت هم نداریم.

این در حالی است که تعداد زیادی از روایات فضائل امیرالمؤمنین، از زبان خود ایشان نقل شده است. در همین روایت «علی مع الحق»، دو، سه سندش به خود حضرت امیر می رسد. یا روایات «غدیر» و «ولایت» از خود حضرت امیر است. ولی من تا این زمان ندیدم که یک روایت در فضیلت خلفا، از زبان خود خلفا نقل شده باشد.

بهترین دلیل بر بطلان این روایات مجعول، جریان «سقیفه» است. در سقیفه، این چند نفری که برای تصاحب قدرت در آنجا جمع شده بودند، به سر و کله یکدیگر می زدند و مشاجرات بین انصار و مهاجرین بالا گرفته بود. اگر یکی از این روایات در آن زمان مطرح بود، و یا صحیح بود، بلافاصله به آن استناد می کردند.

ب) اعتراض مردم، به انتخاب عمربن خطاب به خلافت:

یا در زمانی که «ابوبکر»، موقع مرگش می خواهد خلیفه معین کند، قبلاً مفصل بحث کردیم که وقتی ابوبکر، «عمر» را به جانشینی خود انتخاب کرد، همه اعتراض کردند. انصار اعتراض کردند، مهاجرین اعتراض کردند، امیرالمؤمنین، طلحه، زبیر و... همه به این انتخاب معترض بودند و ابوبکر را به خاطر این انتخاب، توبیخ نمودند.

«ابن ابی شیبه» که استاد «بخاری» است نقل می کند:

«أن أبابكر حين حضره الموت أرسل إلى عمر يستخلفه فقال الناس: تستخلف علينا فظاً غليظاً، ولو قد ولينا كان أفظ وأغلظ، فما تقول لربك إذا لقيته قال أبو بكر: أبربّي تخوّفونني؟ »

وقتی ابوبکر در حال مرگ بود، عمر را به عنوان خلیفه معرفی کرد. مردم گفتند: مرد خشن و بداخلاق و تندخوئی را بر ما خلیفه کردی! اگر این عمر خلیفه بشود، خشن تر و بداخلاق تر هم خواهد شد. ای ابوبکر! چه جوابی به پروردگارت خواهی داد وقتی که او را ملاقات کردی؟ ابوبکر گفت: آیا مرا از خدا می ترسانید!؟

مصنف ابن ابی شیبه، ج 8 ص 574، ح 38053

اگر واقعاً این روایتها در حق «عمربن خطاب» صادر شده بود، همانجا جناب «ابوبکر» به یکی از آنها اشاره می کرد و این همه مخالفتها را خاموش می کرد. و یا حتی خود عمر، به یکی از این روایات اشاره می کرد.

این که آقایان در فضائل عمر بن خطاب می گویند: «لو کان بعدی نبی لکان عمر»؛ «الحق بعدی مع عمر»؛ «اگر عمر از یک کوچه ای عبور کند، شیطان از آن کوچه عبور نمی کند»؛ «شیطان عمر را ببیند فرار می کند» و... اگر یکی از این روایات درست بود، جناب «عمر بن خطاب» در اینجا برای حقانیت خودش، استدلال می کرد.

لذا این روایت فوق الذکر که «ابن ابی شیبه» نقل کرد، اساس خلافت خلیفه دوم را زیر سؤال می برد! اگر یک مورد از این روایتهای فضائل در کنار اینها بود، به خلافتشان مشروعیت می بخشیدند.

در جلسه دیروز، نظر برخی از علمای سرشناس اهل سنت را پیرامون این حدیث «الحق بعدی مع عمر» بیان کردیم و گفتیم که این حدیث را تضعیف کرده اند و آن را از احادیث دروغ و جعلی شمردند. مثل «عقیلی» در «الضعفاء الکبیر»؛ «ابن طاهر مقدسی» در «ذخیرة الحفاظ»؛ «ذهبی» و «ابن حجر عسقلانی» و... که همه اینها این روایت را تضعیف کرده بودند. «ناصرالدین البانی»، شاخص ترین این علما بود که گفتیم ایشان وقتی این روایت را نقل می کند، در اولین جمله اظهار نظر خود می نویسد: «موضوعٌ»!

در «البدایة و النهایة» که آقای دکتر عبدالله عبدالمحسن ترکی - که رئیس رابطة العالم الاسلامی عربستان است. یعنی همان سازمان تبلیغات خودمان؛ ایشان هم ملّا و باسواد است و هم مقتدر است. – آن را تحقیق کرده است، من خیلی گشتم ببینم که ایشان در ذیل این روایت «ابن کثیر»، چیزی پاورقی دارد یا ندارد. زیرا ایشان در غالب روایاتی که نقل شده است، ایشان در پاورقی اظهار نظر می کند. حالا یا ابتدای روایت نظر می دهد و یا در آخر روایت. من دیدم وقتی ایشان این روایت «الحق بعدی مع عمر» را نقل کرده است، هیچ اظهار نظری نکرده است. فقط همان تعبیر ابن کثیر را آورده است که:

«وفي اسناده و متنه غرابة شديدة.»

در سند و متن اين روايت غرابت شديدي وجود دارد.

البداية و النهاية، ج 5، ص231

دائرة المعارفی از جهل خلیفه دوم!

علاوه بر ضعف سند روایت «الحق بعدی مع عمر»، این روایت، تعارضات و تناقضات زیادی با رفتار و گفتار خلیفه دوم دارد، که در جلسه دیروز، به بخش هائی از این تناقضات اشاره کردیم. در همین زمینه آقای «ابن قیم جوزیه»، کتابی دارد به نام «إعلام الموقعين عن رب العالمين»؛ یعنی آنهائی که از طرف خداوند امضاء می کنند؛ یعنی همان فقهاء و علمای بزرگ اهل سنت که از طرف خداوند امضاء می کنند!!

ما در فرهنگ شیعه می گوئیم که کسی که مجتهد است، از کتاب و سنت استنباط می کند و حکمی را فتوا می دهد. حال یا به اصابت می رسد که دو پاداش دارد، و یا خطا می کند که یک پاداش دارد؛ ولی اینها می گویند که فقیه از طرف خدا امضاء می کند!

البته این نکته را هم عرض بکنم که یکی از کتابهائی که کار تحقیقی خوبی در موردش صورت گرفته، و واقعاً تحقیقاتش، تحقیقات نمونه است، همین کتاب «اعلام الموقعین» ابن قیم است. در بعضی موارد، برای یک سطر، سه، چهار مورد پاورقی زده شده است. مثلاً در ذیل حدیث «كُلُّ أَحَدٍ أَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ حَتَّى النِّسَاءُ»،تمام مصادر این روایت را در پاورقی ذکر کرده است. و در برخی روایات، حتی اظهار نظر هم کرده اند که صحیح است، یا ضعیف است و...

آقای «ابن قیم» در این کتاب، دائرة المعارفی از موارد جهل «عمر بن خطاب» به احکام و شرایع دینی را ذکر کرده است، که به مواردی اشاره می کنیم:

مخفی ماندن حکم «تیمم» بر «عمربن خطاب»!

آقای «ابن قیم جوزیه» در این کتاب، دائرة المعارفی از خطاها و جهل های خلیفه دوم را به نمایش گذاشته است. مثلاً می گوید:

«وَخَفِيَ عَلَى عُمَرَ تَيَمُّمُ الْجُنُبِ فَقَالَ: لَوْ بَقِيَ شَهْرًا لَمْ يُصَلِّ حَتَّى يَغْتَسِلَ»

حکم وجوب تیمم بر جنب، بر عمر مخفی مانده بود. لذا به فرد جنب که از او سؤال کرد گفت: حتی اگر یک ماه هم اینگونه بماند، نباید نماز بخواند تا اینکه غسل بکند!

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 270 و 271

این روایت را ما در جلسه گذشته از «صحیح مسلم» نیز نقل کردیم. این آقا حکم الله را نمی داند و با وجود اینکه حکم تیمم به صراحت در قرآن کریم، سوره نسآء، آیه 43، ذکر شده است، دستور ضد قرآنی صادر می کند.

حالا اگر این سؤال از «سنت» بود، می گفتیم که این آقایان خیلی مشغول دنیا بودند و «سنت» به گوششان نرسیده است!

« عن أبي هريرة: إن إخواني من المهاجرين كان يشغلهم الصفق بالأسواق و إن إخواني من الأنصار كان يشغلهم القيام على أموالهم و هكذا قال البراء... عن البراء بن عازب قال أما كل ما تحدثتموه سمعناه من رسول الله و لكن حدثنا أصحابنا وكانت تشغلنا رعية الإبل»

ابوهریره گفته است که برادران مهاجر ما به انجام معاملات سرگرم بودند، و برادران انصار ما نيز دنبال جمع آوري مال و اموال بودند، همچنين براء گفته است: آنچه را كه شما روايت كنيد ما آن را از رسول خدا شنيده‌ايم، ولي اصحاب ما روايت نقل مي‌كردند در حالي كه شترچراني ما را به خود مشغول ساخته بود.

الإحکام فی اصول الأحکام، ابن حزم آندلسی ج2، ص 151

مخفی ماندن حکم استیذان بر عمر بن خطاب، به خاطر تجارت!

البته خود خلیفه دوم در رابطه با حديث «استيذان» که دیروز مطرح کردیم، مي‌گويد:

«خَفِي عَليّ هَذا مِن رَسول الله صَلى الله عليه وسلم ألهاني الصَفق بِالأَسواق»

«به اين علت كه تجارت در بازار مرا به خود سرگرم ساخته بود نظر رسول خدا درباره اين مطلب بر من مخفي مانده بود.»

الإحکام فی اصول الأحکام، ابن حزم آندلسی ج2، فصل في خلاف الصاحب للرواية، ص 151

ولی آیات قرآن که مثل «سنت» نیست، که آقایان مشغول دنیا باشند و از آن غافل بشوند. این آیات قرآن، مدام تکرار می شد، در مسجدالنبی قرائت می شد. و حافظین بودند که با یکدیگر قرائت می کردند.

مخفی ماندن حکم «دیه انگشتان دست» بر «عمر بن خطاب»!

آقای «ابن قیم» می گوید، حکم «دیه انگشتان دست»، بر «عمر» مخفی بود لذا فتوای اشتباه در این زمینه صادر کرد:

«وَخَفِيَ عَلَيْهِ دِيَةُ الْأَصَابِعِ فَقَضَى فِي الْإِبْهَامِ وَ اَلَّتِي تَلِيهَا بِخَمْسٍ وَ عِشْرِينَ حَتَّى أُخْبِرَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - قَضَى فِيهَا بِعَشْرٍ عَشْرٍ؛ فَتَرَكَ قَوْلَهُ وَ رَجَعَ إلَيْهِ»

دیه انگشتان دست، بر عمر بن خطاب مخفی مانده بود، لذا در انگشت ابهام و انگشت وسطی، حکم به دیه 25 دینار داد؛ تا اینکه به او خبر دادند که پیغمبر در این موارد به ده تا حکم کرده، لذا نظر خودش را رها کرد و به نظر پیغمبر حکم کرد.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

در اینجا، جناب خلیفه دوم، به غیر ما انزل الله فتوا می دهد و خداوند متعال هم می فرماید:

]وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُون[

و آن کس که به آنچه خدا نازل کرده، حکم نمی کند، کافر است.

]وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون[

و آن کس که به آنچه خدا نازل کرده، حکم نمی کند، ستمکار است.‏

]وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون[

و آن کس که به آنچه خدا نازل کرده، حکم نمی کند، فاسق است.

سوره مائده(5): آیات 44، 45، 47

در اینجا جناب خلیفه بر خلاف حکم الهی فتوا داده است، ولی آقای ابن قیم، به راحتی می گوید که : «خفی علیه...»؛ در حالی آقای خلیفه حکم صادر کرد: «فقضی...»!

مخفی ماندن حکم ارث زن از دیه شوهر، بر عمر بن خطاب!

«وَخَفِيَ عَلَيْهِ تَوْرِيثُ الْمَرْأَةِ مِنْ دِيَةِ زَوْجِهَا حَتَّى كَتَبَ إلَيْهِ الضَّحَّاكُ بْنُ سُفْيَانَ الْكِلَابِيُّ – وَ هُوَ أَعْرَابِيٌّ مِنْ أَهْلِ الْبَادِيَةِ - أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - أَمَرَهُ أَنْ يُوَرِّثَ امْرَأَةَ أَشْيَمَ الضَّبَابِيِّ مِنْ دِيَةِ زَوْجِهَا»

و بر عمر مخفی مانده بود حکم ارث بردن زن از دیه همسرش (لذا حکم کرد که زن ارث نمی برد) تا اینکه ضحاک، که یک عرب بادیه نشین بود، به عمر نوشت که همانا پیامبر دستور داد تا زن از دیه همسرش ارث ببرد.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

مخفی ماندن حکم «متعه حج»، بر عمر بن خطاب!

«وَخَفِيَ عَلَيْهِ شَأْنُ مُتْعَةِ الْحَجِّ وَ كَانَ يَنْهَى عَنْهَا حَتَّى وَقَفَ عَلَى أَنَّ النَّبِيَّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - أَمَرَ بِهَا فَتَرَكَ قَوْلَهُ وَ أَمَرَ بِهَا»

بر عمر بن خطاب مخفی مانده بود که متعه حج جایز است. لذا از آن نهی کرد. تا اینکه فهمید که پیامبر به آن دستور داده بود، پس نظر خود را رها کرد و به متعه حج دستور داد.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

جناب آقای ابن قیم! شما که از طرف خدا امضا می کنی! حتماً توجه داری که جناب «عمر» می گوید:

«مُتْعَتَانِ كَانَتَا عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَنَا أُنْهِي عَنْهُمَا وَ أُعَاقِبُ عَلَيْهِمَا: مُتْعَةُ النِّسَاء وَ مُتْعَةُ الْحَجِّ.»

دو متعه در زمان رسول خدا حلال و جایز بود و من از آنها نهی می کنم و مرتکبین آن دو را مجازات می کنم. متعه نسآء و متعه حج.

محلی ابن حزم ج 7 ص 107؛ مسند احمد حنبل ج 3 ص 325؛ احکام القرآن جصاص ج 3 ص 102؛ تمهید ابن عبدالبر ج 10 ص 113؛ تفسیر قرطبی ج 2 ص 392

آنوقت شما می گوئی که «خفی علیه...»! آیا این تعصب نیست!؟ اگر همین مطلب را یک سنی منصف بخواند، چگونه قضاوت می کند؟

متأسفانه این آقایان برای اینکه شأن خلیفه حفظ بشود، با کلمات هر گونه که می خواهند بازی می کنند! و مهم هم نیست که شأن شریعت حفظ می شود یا نمی شود!

مخفی ماندن جواز نامگذاری به اسم انبیاء، بر عمربن خطاب!

جناب عمر، بر کسی اجازه نمی داد که اسم انبیاء را بر خود بگذارند، لذا اگر کسی اسم انبیاء داشت اسم او را تغییر می داد:

«وَخَفِيَ عَلَيْهِ جَوَازُ التَّسَمِّي بِأَسْمَاءِ الْأَنْبِيَاءِ فَنَهَى عَنْهُ حَتَّى أَخْبَرَهُ بِهِ طَلْحَةُ أَنَّ النَّبِيَّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ - كَنَّاهُ أَبَا مُحَمَّدٍ فَأَمْسَكَ وَ لَمْ يَتَمَادَ عَلَى النَّهْيِ، هَذَا وَ أَبُو مُوسَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ وَ أَبُو أَيُّوبَ مِنْ أَشْهَرِ الصَّحَابَةِ»

و بر عمر مخفی مانده بود که نام گذاری به اسم انبیاء جایز است. لذا از آن نهی کرد! تا اینکه طلحه او را آگاه ساخت به اینکه پیامبر کنیه مرا ابامحمد گذاشت. و این ابوموسی است، محمد بن مسلمه است، و ابوایوب است، اینها از اصحاب مشهور بودند.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

مخفی ماندن امکان از دنیا رفتن پیغمبر، بر عمربن خطاب!

«وَكَمَا خَفِيَ عَلَيْهِ قَوْلُهُ تَعَالَى {إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ} [الزمر: 30] وَقَوْلُهُ {وَمَا مُحَمَّدٌ إِلا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ} [آل عمران: 144] حَتَّى قَالَ: وَاَللَّهِ كَأَنِّي مَا سَمِعْتُهَا قَطُّ قَبْلَ وَقْتِي هَذَا»

و همچنین کلام خداوند که می فرماید: «به یقین تو می میری و آنها نیز خواهند مرد» و نیز این کلام که می فرماید: «محمد فقط فرستاده خداست و پیش از او فرستادگان دیگری نیز بودند، آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما به گذشته و دوران جاهلیت باز می گردید!؟» ر عمر مخفی مانده بود. که وقتی به او این آیات را گفتند، گفت: به خدا قسم که مثل اینکه من این آیات را تاکنون نشنیدم!

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

هر کس بگوید پیغمبر مرده، گردن او را می زنم!!

وقتی پیغمبر از دنیا رفت، جناب خلیفه دوم تصور کرد که حضرت از دنیا نمی رود و لذا شروع کرد به داد و فریاد که هر کس بگوید پیغمبر مرده است، من گردن او را می زنم:

«فَقُبِضَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، فَقَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ: لَا أَسْمَعُ رَجُلًا يَقُولُ: مَاتَ رَسُولُ اللهِ إِلَّا ضَرَبْتُهُ بِالسَّيْفِ»

وقتی پیغمبر از دنیا رفت، عمر گفت: نشنوم کسی بگوید که پیغمبر مرده است! در غیر اینصورت گردنش را با شمشیر می زنم.

معجم کبیر طبرانی ج 7 ص 57؛ محلی ابن حزم، ج 10 ص 297

آقای خلیفه، بعد از رحلت نبی مکرم، فریاد می زد:

«وَاللَّهِ مَا مَاتَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، وَ لَا يَمُوتُ حَتَّى يَقْطَعَ أَيْدِيَ أُنَاسٍ مِنَ الْمُنَافِقِينَ كَثِيرٍ وَ أَرْجُلَهُمْ، فَقَامَ أَبُوبَكْرٍ، فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ فَقَالَ: مَنْ كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ حَيٌّ لَمْ يَمُتْ، وَ مَنْ كَانَ يَعْبُدُ مُحَمَّدًا فَإِنَّ مُحَمَّدًا قَدْ مَاتَ {وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ، وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا، وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ} [آل عمران: 144] قَالَ عُمَرُ: فَلَكَأَنِّي لَمْ أَقْرَأْهَا إِلَّا يَوْمَئِذٍ»

به خدا قسم پیغمبر نمرده است، و نمی میرد، تا اینکه دست و پای خیلی از منافقین را قطع کند. در این هنگام، ابوبکر بلند شد و به منبر رفت و گفت: هر کس که خدا را می پرستد، بداند که خداوند زنده است و نمی میرد. و هر کس که محمد را می پرستد، بداند که محمد از دنیا رفت. سپس آیه قرآن را خواند. عمر گفت: به نظرم تا به حال این آیه را نخوانده بودم!

سنن ابن ماجه، ج1، ص 520، باب ذکر وفاته و دفنه، ح 1627

تناقضی آشکار، در ادعای «عمر بن خطاب»!

آقای «عمر بن خطاب» اینجا می گوید که من تا به حال این آیه را نخوانده بودم! ولی اگر شما به تفسیر «الدر المنثور» سیوطی مراجعه کنید، خواهید دید که در ذیل همین آیه {وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ...(آل عمران: 144)؛ که در جنگ احد نازل شد؛ نقل کرده است که یکی از کسانی که شأن نزول این آیه را نقل کرده، شخص «عمر بن خطاب» است:

«أخرح ابْن الْمُنْذر عَن كُلَيْب قَالَ: خَطَبنَا عمر فَكَانَ يقْرَأ على الْمِنْبَر آل عمرَان وَ يَقُول: إِنَّهَا أُحُدِيَّة ثمَّ قَالَ: تفرقنا عَن رَسُول الله صلى الله عَلَيْهِ وَسلم يَوْم أحد فَصَعدت الْجَبَل فَسمِعت يَهُودِيّا يَقُول: قتل مُحَمَّد فَقلت لَا أسمع أحدا يَقُول: قتل مُحَمَّد إِلَّا ضربت عُنُقه فَنَظَرت فَإِذا رَسُول الله صلى الله عَلَيْهِ وَسلم وَ النَّاس يتراجعون إِلَيْهِ فَنزلت هَذِه الْآيَة {وَمَا مُحَمَّد إِلَّا رَسُول قد خلت من قبله الرُّسُل}»

ابن منذر از کلیب نقل کرده است که گفت: روزی عمر بن خطاب در بالای منبر سوره آل عمران را می خواند، و می گفت: این سوره در احد نازل شده است. سپس در مورد جریان نزول این سوره گفت: روز احد، ما از اطراف پیامبر متفرق شده بودیم و بالای کوه بودیم. من از یک یهودی شنیدم که می گفت:پیغمبر مرد! من گفتم: نشنوم کسی بگوید که پیغمبر مرده است! در غیر اینصورت گردنش را با شمشیر می زنم! در این هنگام، من پیغمبر را دیدم که مردم به سوی او بر می گشتند، پس این آیه نازل شد که: «وَ مَا مُحَمّد إلّا...»

الدر المنثور، ج2، ص 334

با این بیان، راوی شأن نزول این آیه 144 سوره آل عمران، خود «عمر بن خطاب» است، ولی به نقل ابن ماجه، عمر به ابوبکر می گوید که من تا به حال این آیه را نخوانده بودم!

تمام مردم داناتر از «عمر» به احکام هستند حتی زنان!

«وَكَمَا خَفِيَ عَلَيْهِ حُكْمُ الزِّيَادَةِ فِي الْمَهْرِ عَلَى مَهْرِ أَزْوَاجِ النَّبِيِّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – وَ بَنَاتِهِ حَتَّى ذَكَّرَتْهُ تِلْكَ الْمَرْأَةُ بِقَوْلِهِ تَعَالَى: {وَآتَيْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنْطَارًا فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئًا} [النساء: 20] فَقَالَ: كُلُّ أَحَدٍ أَفْقَهُ مِنْ عُمَرَ حَتَّى النِّسَاءُ»

و همچنین بر عمر مخفی مانده بود حکم جواز زیاد کردن مهر زنان، بر مهر زنان و دختران پیغمبر است! تا اینکه یک زنی آیه قرآن را خواند که خداوند فرمود: «و اگر تصميم گرفتيد كه همسر ديگرى به جاى همسر خود انتخاب كنيد و مال فراوانى (به عنوان مهر) به او پرداخته‏ايد، چيزى از آن را نگيريد آيا براى باز پس گرفتن مهر زنان، متوسل به تهمت و گناه آشكار مى‏شويد». عمر گفت: تمام مردم داناتر از عمر به احکام هستند حتی زنان!

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

خیلی عجیب است که آقای «عمر»، به عنوان خلیفه مسلمین، از آیه صریح قرآنی اطلاعی ندارد، و یک زن به او این آیه قرآن را متذکر می شود.

خشم شدید پیغمبر از جهل «عمر بن خطاب»!

اگر کسی از دنیا برود، و برادر اَبَوینی نداشته باشد، بلکه برادر اَبی یا برادر اُمی داشته باشد؛ یا خواهر ابی و خواهر امی داشته باشد، به این می گویند «کلاله». در زمان پیغمبر، از حکم ارث کلاله سؤال شد که حضرت جواب داد، و آیه قرآن نیز در این رابطه نازل شد. ولی جناب عمر، از ارث کلاله بی خبر است!

«وَكَمَا خَفِيَ عَلَيْهِ أَمْرُ الْجَدِّ وَ الْكَلَالَةِ»

ارث جد و کلاله نیز بر عمر مخفی مانده بود

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 271

حتی در «صحیح مسلم »آمده است که جناب «عمر» درباره «کلاله»، بارها از پیامبر سؤال کرده است:

«أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ، خَطَبَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ، فَذَكَرَ نَبِيَّ اللهِ، وَذَكَرَ أَبَا بَكْرٍ قَالَ:... إِنِّي لَا أَدَعُ بَعْدِي شَيْئًا أَهَمَّ عِنْدِي مِنَ الْكَلَالَةِ، مَا رَاجَعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فِي شَيْءٍ مَا رَاجَعْتُهُ فِي الْكَلَالَةِ، وَمَا أَغْلَظَ لِي فِي شَيْءٍ مَا أَغْلَظَ لِي فِيهِ، حَتَّى طَعَنَ بِإِصْبَعِهِ فِي صَدْرِي، فَقَالَ: «يَا عُمَرُ أَلَا تَكْفِيكَ آيَةُ الصَّيْفِ الَّتِي فِي آخِرِ سُورَةِ النِّسَاءِ؟»

از معدان بن ابی طلحه نقل شده است که عمربن خطاب روز جمعه ای خطبه می خواند؛ از پیامبر خدا و ابوبکر یاد کرد، سپس گفت: من پس از خود مسئله ای مهمتر از مسئله کلاله وا نمی گذارم. در هیچ موضوعی من به اندازه موضوع کلاله به رسول الله مراجعه نکردم و او در هیچ چیزی به اندازه این موضوع با من به درشتی سخن نگفت، به طوری که با انگشتش به سینه من زد و گفت: ای عمر! آیا آیه «صیف» که در پایان سوره نساء است برای تو کافی نیست؟

صحیح مسلم، ج1، ص 396، ح 567

شک شدید «عمر بن خطاب»، در نبوت پیامبر!

یکی دیگر از مواردی که بر جناب خلیفه مخفی مانده بود، قضیه اتفاقات صلح حدیبیه بود. همان وعده ای که پیامبر مبنی بر ورود به مکه داده بود ولی نتوانستند وارد شوند، چون وعده پیامبر، مطلق بود، نفرموده بود حتماً ما همان سال وارد مکه می شویم ولی جناب عمر این را نمی دانست:

«وَكَمَا خَفِيَ عَلَيْهِ يَوْمُ الْحُدَيْبِيَةِ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ لِنَبِيِّهِ وَ أَصْحَابِهِ بِدُخُولِ مَكَّةَ مُطْلَقٌ لَا يَتَعَيَّنُ لِذَاكَ الْعَامِ حَتَّى بَيَّنَهُ لَهُ النَّبِيُّ»

و همچنین بر عمر مخفی شده بود در روز حدیبیه که وعده خداوند به پیامبرش و اصحاب او، مبنی بر وارد شدن به مکه، مطلق است و متعین به همان سال نشده بود. تا اینکه این مسئله را پیامبر برای عمر روشن ساخت.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 272

این مسئله اشاره دارد به همان شک شدید عمر بن خطاب در حدیبیه، در نبوت نبی مکرم که مصادر زیادی از اهل سنت آن را نقل کرده اند:

«فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: مَا شَكَكْتُ مُنْذُ أَسْلَمْتُ إِلا يَوْمَئِذٍ فَأَتَيْتُ النَّبِيَّ فَقُلْتُ أَلَسْتَ رَسُولَ اللَّهِ حَقًّا قَالَ بَلَى قُلْتُ أَلَسْنَا عَلَى الْحَقِّ وَ عَدُوُّنَا عَلَى الْبَاطِلِ قَالَ بَلَى قُلْتُ فَلِمَ نُعْطِي الدَّنِيَّةَ فِي دِينِنَا»

عمر گفت: قسم به خدا! از زمانى كه اسلام آورده‌ام، جز امروز ( در نبوت رسول خدا ) شك نكرده‌ام. سپس نزد پيامبر آمد و گفت: اى رسول خدا! مگر شما پيامبر خدا نيستى؟! پيامبر فرمود: بلى هستم. عمر گفت: مگر ما بر حق و دشمنان ما بر باطل نيستند؟ پيامبر فرمود: بلى چنين است. عمر گفت: پس چرا ذلت و حقارت در دينمان نشان‌ دهيم؟

مصنف، عبدالرزاق صنعانی ج 5، ص 339؛ جامع البيان عن تأويل آي القرآن، طبري، ج 26، ص 100؛ صحيح ابن حبان،ج 11، ص 224؛ تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ذهبی، ج 2، ص 371؛ زاد المعاد في هدي خير العباد، ابن قیم جوزیه ج 3، ص 295

آقای خلیفه از صلح حدیبیه، به عنوان ذلت و خواری یاد می کند و می گوید: «فَلِمَ نُعْطِي الدَّنِيَّةَ فِي دِينِنَا»، یعنی این صلح، یک پستی و ذلت است. ولی آقای «ابن قیم جوزیه»، با بی تفاوتی محض، از این شک شدید، با عنوان «خَفِيَ عَلَيْهِ يَوْمُ الْحُدَيْبِيَةِ...» تعبیر می کند.

تعصبی شدیدتر از جهالت، در دفاع از خلیفه دوم!

نکته جالب بیانات آقای «ابن قیم» اینجاست که بعد از بیان موارد متعدد جهل «عمر بن خطاب» که با تعبیر «خفی علیه...» ذکر شد؛ با تمام تعصب می گوید:

«هَذَا وَ هُوَ أَعْلَمُ الْأُمَّةِ بَعْدَ الصِّدِّيقِ عَلَى الْإِطْلَاقِ»

با همه این جهل ها، عمر بن خطاب، بعد از ابوبکر، عالم ترین افراد بوده است.

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 272

در ادامه هم، برای اینکه سخن خود را مستند کند، نقل می کند:

«وَهُوَ كَمَا قَالَ ابْنُ مَسْعُودٍ لَوْ وُضِعَ عِلْمُ عُمَرَ فِي كِفَّةِ مِيزَانٍ وَ جُعِلَ عِلْمُ أَهْلِ الْأَرْضِ فِي كِفَّةٍ لَرَجَحَ عِلْمُ عُمَرَ. قَالَ الْأَعْمَشُ: فَذَكَرْت ذَلِكَ لِإِبْرَاهِيمَ النَّخَعِيِّ فَقَالَ: وَاَللَّهِ إنِّي لَأَحْسَبُ عُمَرَ ذَهَبَ بِتِسْعَةِ أَعْشَارِ الْعِلْمِ.»

ابن مسعود درباره علم عمر بن خطاب، گفته است که اگر علم عمر در یک کفه ترازو گذاشته شود، و علم تمام مردم روی زمین در ترازوی دیگر، کفه علم عمر سنگین تر خواهد بود! اعمش نیز گفته است که این را به ابراهیم نخعی گفتم او گفت: عمر با از دنیا رفتنش، نه دهم علم را با خود برد!

اعلام الموقعین عن رب العالمین، ج2، ص 272

واقعاً من نمی دانم، آیا اینها که این مطالب را نوشته اند، در ذهنشان چه می گذشت که اینها را با تعصب تمام بیان کرده اند.

دوستان، این عبارت اخیر «ابن قیم» را در ذهن داشته باشند. این مطلب از همان یادگاریهای ما هست به دوستان. یعنی گل سرسبد حرفها در زمینه «عمر بن خطاب»، همین سخنان «ابن قیم جوزیه» است. با عبارت «خفی علیه...»؛ «خفی علیه...» و... شروع می کند و در آخر هم با افتخار و با تعصب نتیجه می گیرد که «عمر بن خطاب» اعلم امت بود بعد از ابوبکر!!

اگر این سخنان را یک شترچران بیابان های ریاض می زد، انسان ناراحت نمی شد، ولی وقتی شخصی مثل «ابن قیم»، کسی که به حق مُلّاست، مجتهد است، و فقیه است، و از نظر علمی جزء سرآمدهای عصر خودش بوده است، این حرفها را می زند، انسان واقعاً متأثر می شود. و می شود «العلم هو الحجاب الأکبر».

من احساس می کنم که این بحث «علی مع الحق و الحق مع علی» دیگر کامل باشد. من حتی چند دوره، که این بحث را در «شبکه ولایت» گفته بودم، به این شکل کامل بحث نکرده بودم. امیدوارم مورد تأیید حضرت ولیعصر (ارواحناه فداه) قرار بگیرد.

ما هر آنچه را که درباره حدیث «علی مع الحق»، ضرورت داشت و لازم بود، در این دو هفته بحث کردیم و تمام جوانب کار را بیان کردیم. و شما بررسی این حدیث را در هیچ کتابی به این شکل نخواهید دید. زمان زیادی از ما گرفت تا به این صورت خدمت شما تقدیم شد. لذا امیدوارم که دوستان قدر این بحث را بدانند.

 

والسلام علیکم و رحمة الله





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | رسانه | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | سایت قدیم | العربیة | اردو | English