2018 November 18 - يکشنبه 27 آبان 1397
بررسی روایت «علی مع الحق» (3)
کد مطلب: ٧٩٥٨ تاریخ انتشار: ٠٨ ارديبهشت ١٣٩٤ - ٠٩:١٣ تعداد بازدید: 768
خارج کلام مقارن » بررسی روایت «علی مع الحق»
بررسی روایت «علی مع الحق» (3)

جلسه نودم 94/02/08

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه نودم  94/02/08
 

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمد لله و الصلاه علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیما علی مولانا بقیه الله و اللعن الدائم علی اعداءهم اعداء الله الی یوم لقاء الله.

 

بحث ما در رابطه با حدیث «علی مع الحق» بود، که در منابع متعدد و معتبر اهل سنت نقل شده است. ولی «ابن تیمیه حرانی» منکر این واقعیت است و می گوید:

« قَوْلُهُمْ: إِنَّهُمْ رَوَوْا جَمِيعًا أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ، وَالْحَقُّ مَعَهُ يَدُورُ حَيْثُ دَارَ، وَ لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ مِنْ أَعْظَمِ الْكَلَامِ كَذِبًا وَ جَهْلًا، فَإِنَّ هَذَا الْحَدِيثَ لَمْ يَرْوِهِ أَحَدٌ عَنِ النَّبِيِّ لَا بِإِسْنَادٍ صَحِيحٍ وَ لَا ضَعِيفٍ»

اين گفته آن ها (شيعيان) كه همگي روايت كرده اند كه رسول خدا فرموده: «علي با حق است و حق با او است و همواره حق بر مدار علي مي چرخد، و اين دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند» از بزرگترين دروغ ها و ناداني است. زيرا اين حديث را هيچ كس از رسول خدا نقل نكرد است، نه با سند صحيح و نه با سند ضعيف.

منهاج السنة النبوية، ج4، ص 238

البته اگر شما، صحبتهای «ابن تیمیه» را ملاحظه کنید، خواهید دید که غالباً از این جنس است. یعنی پر است از دروغ و فحش و اهانت و ناسزا؛ و اگر این حرف های تند همراه با فحش و ناسزاهائی که دارد، و یا دروغ پردازی هائی که دارد؛ اگر اینها را از کتاب «منهاج السنه» او حذف کنید، من گمان می کنم که این نه جلد کتابش، به یک جلد، بلکه نصف جلد تقلیل پیدا کند!

ایشان، بحق از نعمتهای الهی هستند!

حضرت آیة الله میلانی، کتابی دارد تحت عنوان «دراساتٌ فِی مِنهاجُ السّنة النَّبویَة»؛ که نقدی است بر منهاج السنه ابن تیمیه؛ و الحق ایشان در این کتاب، خوب کار کرده است. البته در برخی موارد، در جوابها فقط فهرست داده، و گذرا مطالبی را بیان کرده و مبسوط بحث نکرده؛ در جلد اول، پاسخ هائی که آورده، به اجمال جواب داده است.

ایشان واقعاً در این حوزه، انسان توانمندی است. و شاید ما مثل ایشان را در عصر حاضر نداشته باشیم! کتاب «نفحات الأزهار» ایشان، و دیگر کتاب هائی که دارد، نشانگر این است که ایشان، بحق از نعمتهای الهی هستند.

ما در جلسه گذشته، روایتی را از «ابویعلی موصلی»، متوفای 307 هجری نقل کردیم و بررسی سندی هم کردیم و ثابت کردیم که تمام راویانش ثقه هستند.

روایت دومی را از «ابوبکر آجری» در کتاب «الشریعه» نقل کردیم که با همان تعبیر «ابویعلی» نقل کرده بود و «هیثمی» هم در «مجمع الزوائد» گفته بود که رجالش ثقه هستند.

روایت سوم را هم از خود «ابن حجر هیثمی» نقل کردیم که داستان مفصلی را در رابطه با حدیث «علی مع الحق» نقل کرده بود.

بنابراین، این که «ابن تیمیه» می گوید روایت «علی مع الحق» نه با سند صحیح، و نه با سند ضعیف نقل نشده است؛ حرف بی اساسی است.

4)    «ابن عساکر» در «تاریخ مدینه دمشق»:

آقای «ابن عساکر» متوفای 571 هجری در «تاریخ مدینه دمشق»، که یک کتاب تاریخی، رجالی، حدیثی است؛ روایتی را که «ابن حجر هیثمی» و برخی دیگران، در نقلش خیانت کرده و برخی عباراتش را حذف کردند، اینگونه نقل کرده است:

«عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْمَدِينِيِّ، قَالَ: حَجَّ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ فَمَرَّ بِالْمَدِينَةِ، فَجَلَسَ فِي مَجْلِسٍ فِيهِ سَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ .... فَقَالَ سَعْدٌ: ... فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ يَقُولُ لِعَلِيٍّ: أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَكَ حَيْثُ مَا دَارَ، قَالَ: فَقَالَ مُعَاوِيَةُ: لَتَأْتِيَنِّي عَلَى هَذَا بِبَيِّنَةٍ، قَالَ: فَقَالَ سَعْدٌ: هَذِهِ أُمُّ سَلَمَةَ تَشْهَدُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ فَقَامُوا جَمِيعًا فَدَخَلُوا عَلَى أُمِّ سَلَمَةَ، فَقَالُوا: يَا أُمَّ الْمُؤْمِنِينَ، إِنَّ الأَكَاذِيبَ قَدْ كَثُرَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَهَذَا سَعْدٌ يَذْكُرُ عَنِ النَّبِيِّ مَا لَمْ نَسْمَعْهُ، أَنَّهُ قَالَ، يَعْنِي لِعَلِيٍّ: أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَكَ حَيْثُ مَا دَارَ، فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ: فِي بَيْتِي هَذَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِعَلِيٍّ، قَالَ: فَقَالَ مُعَاوِيَةُ لِسَعْدٍ: يَا أَبَا إِسْحَاقَ، مَا كُنْتُ أَلْوَمَ الآنَ إِذْ سَمِعْتَ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَجَلَسْتَ عَنْ عَلِيٍّ، لَوْ سَمِعْتُ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ لَكُنْتُ خَادِمًا لِعَلِيٍّ حَتَّى أَمُوتَ.»

«معاويه، پس از حج به مدينه آمد و در مجلسي نشست كه در آن سعد بن أبي وقاص، عبد الله بن عمر و عبد الله بن عباس حضور داشتند. رو به عبد الله بن عباس گفت:.. سپس معاويه، ابن عباس را رها كرد و رو به سعد بن أبي وقاص گفت: اي ابو إسحاق! تو كسي بودي كه حق ما را نشناختي و كنار نشستي نه با ما بودي و نه عليه ما! سعد گفت: من ديدم كه دنيا تاريك شده بود؛ پس به شترم گفتم: اخ (بخواب)، شترم را خواباندم تا تاريكي ها از بين برود. معاويه گفت: من در بين لوحتين (قرآن) را خواندم؛ اما در كتاب خدا كلمه «إخ» نخواندم. سعد در جواب گفت: حالا كه نمي پذيري؛ پس من از رسول خدا شنيدم كه به علي مي گفت: « أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَكَ حَيْثُ مَا دَارَ : تو با حق هستي و حق با تو است؛ هر كجا كه باشي». معاويه گفت: بايد براي اين سخني كه گفتي شاهد بياوري. سعد گفت: ام سلمه شهادت مي دهد كه رسول خدا آن را گفته است. پس همگي بلند شدند و پيش ام سلمه آمدند؛ گفتند: اي مادر مؤمنان ! دروغ بستن به رسول خدا زياد شده است، اين سعد، از رسول خدا چيزي را نقل مي كند كه ما نشنيده ايم كه خطاب به علي فرموده باشد: «تو با حق هستي و حق با تو است، هر كجا كه باشي». پس ام سلمه گفت: رسول خدا اين مطلب را در اين خانه من به علي گفت. پس معاويه به سعد گفت: اي ابوإسحاق ! من الآن بيش از تو نبايد ملامت شوم؛ چرا كه تو اين مطلب را از رسول خدا شنيدي و به علی نپيوستي، اگر من آن را از رسول خدا شنيده بودم، تا زمان مرگ خادم علي مي شدم.

تاریخ مدینه دمشق»: ج20، باب ذكر من اسمه سعد، ص 361

البته این مطلب را دوستان توجه داشته باشند که «سعد بن ابی وقاص»، نه تنها در صفین، در رکاب امیرالمؤمنین نبود، بلکه جزء کسانی بود که از روز اول، با حضرت بیعت نکرد!!  واقعاً عجيب است كه وی اين روایت را از زبان رسول خدا شنيده بود؛ اما بعد از وفات رسول خدا با «ابوبكر» و سپس با «عمر» بيعت كرد، بعد از «عمر» در شوراي شش نفره، به نفع «عثمان» رأي داد ولی در زماني كه همه مردم با اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيعت كردند، او از اين كار خودداري كرد!

سؤال: معاویه در اینجا شهادت «ام سلمه» را به عنوان یک «زن» پذیرفت، چگونه است که در جریان «فدک»، «ابوبکر» شهادت حضرت صدیقه طاهره را نپذیرفت و گفت تو زن هستی و باید شاهد «مرد» بیاوری!؟

پاسخ: اینگونه برخوردها، دل بخواهی است! اگر قضیه به نفع خلفا باشد، برای اینها مهم نیست که چه کسی هست و چه کاره است و... ولی در آن مواردی که به ضررشان باشد و با مبانی اعتقادیشان درست در نیاید، و مربوط به امامت و خلافت اهل بیت و یا فضائل اهل بیت باشد؛ تا می توانند اشکال «سندی» می کنند. اشکال سندی نشد، اشکال «دلالی» می کنند. آن هم نشد، اشکال «قلبی» می کنند!

«عن عبد الرزاق عن معمر حديثاً في فضائل على (عدوك يا على عدوى، وعدوى عدو الله)، يشهد القلب أنه باطل»

عبدالرزاق از معمر، حدیثی را در فضائل علی نقل کرده است که قلب من شهادت میدهد که این روایت باطل است!

ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج1، ص 82

جالب است که در روایت ابن عساکر، «معاویه» سخن «سعد بن ابی وقاص» را نمی پذیرد و شاهد می خواهد!؛ در حالی که آقایان اهل سنت معتقدند که سعد، از «عشره مبشره» است. و اینها این روایت را چماقی کرده اند که مدام بر سر ما می کوبند! ولی خود «سعد» برای اثبات صحت حرف خود، هیچگاه به این حدیث مجعول استشهاد نمی کند!

بررسي سندي حديث «ابن عساكر»:

«عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مَنْصُورٍ»: این شخص، استاد ابن عساکر است. خود ابن عساکر در حق استادش می گوید:

«علي بن أحمد بن منصور بن محمد بن عبدالله... الفقيه المالكي النحوي الزاهد... سمعتُ منه الكثير و كان ثقةً متحرزاً»

علی بن احمد بن منصور، فقیه مالکی مذهب، عالم نحوی و انسان زاهدی بود... از او روایات زیادی را شنیده ام، و او مورد اعتماد و انسان پرهیزگاری بود.

تاريخ مدينة دمشق، ج41، ص237، رقم: 4789

«أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ الْوَاحِدِ بْنِ أَبِي الْحَدِيدِ»: ذهبی درباره او دارد که:

« ابن أبي الحديد. الشيخ العدل المرتضي الرئيس... و كان ثقةً نبيلاً متفقداً لأحوال الطلبة و الغرباء عدلا مأمونا»

ابن أبي الحديد، استاد عادل، پسنديده و رئيس، مورد اعتماد و سرشناس بود. احوال طلبه ها و مردم غريب را جويا مي شد، عادل و امين بود.

سير أعلام النبلاء، ج18، ص418

«أَبُوبَكْرٍ محمد بن أحمد»: ابن عساكر درباره او مي نويسد:

«أبو بكر محمد بن أحمد بن عثمان السلمي...الثقة الأمين الرضا الشيخ النبيل.»

ابوبكر محمد بن أحمد، مورد اعتماد، امين، پسنديده، استاد و پرآوازه بود.

تاريخ مدينة دمشق، ج51، ص79

«مُحَمَّدُ بْنُ يُوسُفَ بْنِ بِشْرٍ»: خطيب بغدادي درباره او مي نويسد:

«محمد بن يوسف بن بشر و كان أحد الحفاظ الثقات»

محمد بن يوسف بن بشر یكي از حافظان مورد اعتماد بود.

تاريخ بغداد، ج3، ص 405، رقم: 1533

«أَحْمَدُ بْنُ حَازِمِ بْنِ أَبِي غرزة الْكُوفِيُّ»: ذهبي درباره او مي گويد:

«ابن أبي غرزة الامام الحافظ الصدوق أحمد بن حازم بن محمد بن يونس بن قيس بن أبي غرزة أبو عمرو الغفاري الكوفي صاحب المسند و له مسند كبير وقع لنا منه جزء وذكره ابن حبان في الثقات وقال كان متقنا.»

إبن أبي غزرة، پيشوا، حافظ (كسي كه يك صد هزار حديث حفظ بوده) و بسيار راستگو بود. او مسند بزرگي داشت كه يك جزء از آن به من رسيد، ابن حبان او را در زمره افراد ثقه آورده و گفته در نقل حديث بي غلط بود.

سير أعلام النبلاء، ج13، ص239

«أَبُو غَسَّانَ مَالِكُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ»: ذهبي درباره او مي نويسد:

«مالك بن إسماعيل أبو غسان النهدي الحافظ... و عنه البخاري و من بقي بواسطة و أبو زرعة حجةٌ عابدٌ قانتٌ لله»

مالك بن إسماعيل، حافظ (كسي كه صد هزار روايت حفظ است) بود... و بخاري و ديگر اصحاب صحاح از طريق ابوزرعه از او نقل كرده اند، او حجت (كسي كه سي صد هزار حديث حفظ است) و عبادت كننده خداوند بود.

الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2، ص233، رقم: 5239

«سَهْلُ بْنُ شُعَيْبٍ»: ذهبي در «تاريخ الإسلام» درباره او مي گويد:

«سهل بن شعيب النخعي الكوفي... وروي عن الشعبي و بريدة بن سفيان... و ما علمت به بأساً»

سهل بن شعيب نخعي كوفي، از شعبي و بريده روايت نقل كرده... من اشكالي در او نمي بينم.

تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، ج9، ص413

دوستان توجه داشته باشند که، نام این راوی، «سَهْلُ بْنُ شُعَيْبٍ» است. «هیثمی» این روایت را نقل می کند و می گوید: «عن سعد بن شعیب»؛ بعد می گوید: «لم اعرفه»! در حالی که این «سعد»، همان «سهل» است، که هیثمی اشتباه کرده است.

«عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْمَدِينِيِّ»: «إبن أبي حاتم رازي» درباره او گفته:

«سئل أبو زرعة عن عبيد الله بن عبد الله بن عمر فقال مديني ثقة»

از ابوزرعه در باره عبيدالله بن عبدالله سؤال شد، پس گفت: او اهل مدينه و ثقه بود.

الجرح و التعديل، ج 5، ص320، رقم: 1520

پس بنابراین تمام راویان سند ابن عساکر، مورد وثوق آقایان اهل سنت هستند. و در مورد هیچدام از روات، ندارد که ضعیف است، شیعی است، و یا رافضی است!

دو تصحیف در یک روایت!!

دیروز عرض کردیم که «ابن حجر هیثمی» نیز این روایت را نقل می کند، البته یک تحریفی صورت می دهد و به جای عبارت «حَجَّ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ فَمَرَّ بِالْمَدِينَةِ »؛ می گوید: «أن فلانا دخل المدينة حاجاً»؛ حتماً برای رعایت احترام جناب معاویه!

در انتهای روایت می گوید که:

« رواه البزار و فيه سعد بن شعيب و لم أعرفه و بقية رجاله رجال الصحيح»

در سند روایت سعد بن شعیب هست که من او را نمی شناسم، بقیه رجال سند، صحیح است.

مجمع الزوائد، ج7، ص 236، ح 12031

این در حالی است که نام راوی در سند، «سهل بن شعیب» است نه «سعد بن شعیب»! من بارها به دوستان توصیه کرده ام که شما وقتی می خواهید مقاله ای یا کتابی بنویسید، تا وقتی که خودتان، مطلبی را با دو چشم خود نبینید، نقل نکنید! بعضی مواقع انسان اعتماد می کند به اعاظم و بزرگان؛ در حالی آن بزرگواران سهوی در قلمشان ایجاد می شود و مطلب عوض می شود و تغییر می کند.

به عنوان نمونه، «علامه امینی» با آن همه عظمت و تتبع بی نظیرشان در کتاب «الغدیر»، که واقعاً از معجزات قرن است و کار ایشان به معجزه و کرامت بیشتر شبیه است؛ بعد از نقل کلام هیثمی که گفت:«و فيه سعد بن شعيب و لم أعرفه» می نویسد:

«الرجل الذي لم يعرفه الهيثمي هو سعيد بن شعيب الحضرمي قد خفي عليه لمكان التصحيف ترجمه غير واحد بما قال شمس الدين إبراهيم الجوزجاني: إنه كان شيخا صالحا صدوقا (في خلاصة الكمال 318، و تهذيب التهذيب 4 ص 48)»

راوی که هیثمی او را نمی شناسد، سعید بن شعیب حضرمی است، که چون در اینجا تصحیفی صورت گرفته، بر هیثمی مخفی شده است. خیلی از علما شرح حال او را نوشته اند که او استاد صالح و راستگوئی بوده است.

الغدير  ج3 ص 177

ما تمام کتاب های رجالی را زیر و رو کردیم. و اصلاً راوی به نام «سعید بن شعیب» پیدا نکردیم. نه در خلاصة الکمال، نه در تهذیب التهذیب، و نه در سیر اعلام النبلاء؛ ما خیلی گشتیم ولی همچین شخصی را پیدا نکردیم. ما تمام سعیدها را گشتیم ولی سعیدی که پسر شعیب باشد پیدا نکردیم.

به نظر می رسد که قلم شریف علامه در اینجا لغزیده و سهوی صورت گرفته؛ زیرا نامی که علامه ذکر کرده با نام «سعید بن شعیب» و ترجمه اش را نیز آورده، «سعید بن شبیب» است. نه «سعید بن شعیب»! که «ابن حجر عسقلانی» نیز، درباره اش گفته:

«كان شيخاً صالحاً»

تهذيب التهذيب  ج 4 ص 42

در این مسئله، دو مورد تصحیف صورت گرفته است که واقعاً نادر است. سعد به سعید تبدیل شده است، و شعیب به شبیب! و این خیلی نادر است. تبدیل «سهل» به «سعد»، تصحیفش آسان است. چون «عین» به «هاء» خیلی شبیه است و در استنساخ ها نیز با یکدیگر قاطی می شود.

مراد از واژه «مَجهولٌ» درباره یک راوی؟

یک نکته ظریفی را من خدمت دوستان متذکر بشوم و آن اینکه برخی از راویانی که ترجمه نشده اند، و به اصطلاح مجهول هستند؛ این کلمه «مجهول»، در فرهنگ رجالی شیعه با فرهنگ رجالی اهل سنت متفاوت است.

در شیعه، واژه «مجهولٌ» در اصطلاح متقدمین دو معنا دارد، که ما در کتاب «المدخل الی علم الرجال و الدرایه» مفصل توضیح داده ایم. یکبار می گویند: فلانی مجهولٌ؛ یعنی ارزش و اعتباری ندارد و این از الفاظ ذم برای یک راوی است. ولی گاهی می گویند: فلانی مجهولٌ؛ یعنی با وجود اینکه نام راوی در اسانید روایات قرار گرفته، ولی نامی از وی در کتب رجالی نیامده است. و فرق واژه مهمل و مجهول هم همین است که ان شاءالله باقی مطالب را فردا خدمت دوستان عرض می کنیم.

والسلام علیکم و رحمة الله





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English