2018 November 18 - يکشنبه 27 آبان 1397
بدعت از دیدگاه فریقین : ریشه های تکفیر مسلمین (1)
کد مطلب: ٧٠٠٨ تاریخ انتشار: ٢٧ آبان ١٣٩٣ - ١٥:٤٣ تعداد بازدید: 1370
خارج فقه مقارن » بدعت از دیدگاه فریقین
بدعت از دیدگاه فریقین : ریشه های تکفیر مسلمین (1)

جلسه بیست و یکم 1393/08/27

 
 
 
 
بسم الله الرحمن الرحیم

 جلسه بیست و یکم 1393/08/27

موضوع درس : بدعت از دیدگاه فریقین : ریشه های تکفیر مسلمین (1)

 اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمد لله و الصلاه علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیما علی مولانا بقیه الله و اللعن الدائم علی اعداءهم اعداء الله الی یوم لقاء الله

ما دیروز روایاتی را خواندیم از «صحیح بخاری»، و «صحیح مسلم»، و دیگر صحاح اهل سنت که نبی مکرم(صلی الله علیه و آله) می فرماید:

«أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى يَقُولُوا لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، فَإِذَا قَالُوهَا، وَصَلَّوْا صَلاَتَنَا، وَاسْتَقْبَلُوا قِبْلَتَنَا، وَذَبَحُوا ذَبِيحَتَنَا، فَقَدْ حَرُمَتْ عَلَيْنَا دِمَاؤُهُمْ وَأَمْوَالُهُمْ، إِلَّا بِحَقِّهَا وَحِسَابُهُمْ عَلَى اللَّهِ»

من مأمور هستم با مردم بجنگم، تا اینکه بگویند: لااله الاالله و محمد رسول الله. وقتی که گفتند و مثل ما نماز خواندند و رو به قبله ما ایستادند و مثل ما حیوان را ذبح کردند؛ خونشان و اموالشان محترم است؛ مگر اینکه خودشان مستحق قتل و تصاحب اموال باشند. و حساب آنهایی که مستحق قتل هستند، با خداست.

صحیح بخاری ج1 ص 153 ح 385 باب فضل استقبال القبله

و از خود نبی مکرم سؤال می کنند که وَمَا حَقُّهَا؟ یعنی مستحقین قتل و تصاحب اموال چه کسانی هستند؟ حضرت سه تا مسئله را مطرح می کند؛ یکی زنای محصنه، دیگری ارتداد، و یکی هم قتل نفس.

«قِيلَ: وَمَا حَقُّهَا؟ قَالَ: «زِنًى بَعْدَ إِحْصَانٍ، أَوْ كُفْرٌ بَعْدَ إِسْلَامٍ، أَوْ قَتْلُ نَفْسٍ فَيُقْتَلُ بِهِ»

شخصی پرسید که مستحقین قتل و تصاحب اموال چه کسانی هستند؟ فرمود: کسی که زنای محصنه بکند، یا مرتد بشود و از اسلام برگردد، و یا اینکه کسی را کشته باشد؛ که در این صورت کشته می شود.

المعجم الأوسط، طبرانی، ج 3 ص 300 ح 3221

پیغمبر اکرم چه کسانی را می کشت!

حتی در بعضی روایات دارد که راوی قسم می خورد، که پیغمبر اکرم جز این سه مورد، کس دیگری را نکشت.

«عن أَبِي قِلاَبَةَ: قَالَ: فَوَاللَّهِ مَا قَتَلَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَحَدًا قَطُّ إِلَّا فِي إِحْدَى ثَلاَثِ خِصَالٍ: رَجُلٌ قَتَلَ بِجَرِيرَةِ نَفْسِهِ فَقُتِلَ، أَوْ رَجُلٌ زَنَى بَعْدَ إِحْصَانٍ، أَوْ رَجُلٌ حَارَبَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ، وَارْتَدَّ عَنِ الإِسْلاَمِ»

ابی قلابه می گوید: به خدا قسم پیغمبر، احدی را نکشت مگر اینکه یکی از این سه خصلت را داشت: فردی که از روی خودخواهی، کسی را کشته بود، یا مردی که زنای محصنه کرده بود، یا کسی که از اسلام برگشته بود و مرتد شده بود و با خدا و رسولش به محاربه بر خواسته بود.

صحیح بخاری ج6 ص 2529 ح 6503  

بنیانگذار تکفیر مسلمین، چه کسی است؟

موضوع دیگری که باز هم مغفول عنه قرار گرفته است؛ حالا یا به خاطر رعایت برخی مصالح بوده یا به خاطر رعایت وحدت بوده، این است که آقایانی که می آیند این کشت و کشتار و تکفیر را محکوم می کنند، می آیند برخی از این تکفیرها و کشت و کشتارهایی که امروز دارد صورت می گیرد که توسط  «ابن تیمیه» و «محمدبن عبدالوهاب» پی ریزی شده، این را فقط مورد بحث قرار می دهند.

ولی به نظر می رسد قضیه خیلی ریشه دارتر از این است. قضیه تکفیر و قتل مسلمین، بر میگردد به همان سال اول رحلت نبی مکرم(صلی الله علیه و آله).

بنیانگذار این تکفیر هم، شخص خلیفه اول، جناب «ابوبکر» بوده است! و این مطلب در صحاح و سنن اهل سنت مطرح شده است.

ما در رابطه با قضیه «تکفیر»، دو مسئله را باید روشن کنیم:

هم این مسئله را که، تکفیر، ابتدا توسط  جناب «ابوبکر» صورت گرفته را  مطرح کنیم؛ که دیروز هم من اشاره ای به آن کردم.

و هم این مسئله را روشن کنیم که تکفیری های دیروز و امروز ما، دارند عمل خودشان را، مستند میکنند به سیره شخص «ابوبکر»! و این خیلی  عجیب است.

من ندیدم بزرگواران، حتی مراجع عظام ما، وقتی مسئله محکومیت «تکفیر» مطرح می شود، به این قضیه اشاره کنند. حالا یا صلاح نمی بینند؛ یا توجه ندارند؛ و یا نه، اصلاً این قضایا برای بزرگواران، مغفول عنه قرار گرفته است.

توضیح روایت «ارتد النّاس بعد النبی الّا ثلاث»

سؤال: شما شیعیان، «تکفیر» را محکوم میکنید در حالی که خودتان دارید که:

روى الكشّيّ بإسناده عن أبي جعفر الباقر (عليه السلام) انّه قال:

«ارْتَدَّ النَّاسُ إِلَّا ثلاثَةَ نَفَرٍ سَلْمَانُ وَ أَبُوذَرٍّ وَ الْمِقْدَاد»

«کشی» از امام باقر نقل می کند که فرمود: بعد از رحلت پیغمبر، همه مردم مرتد شدند مگر سه نفر؛ سلمان و ابوذر و مقداد.

رجال کشی ص 11

این دو مسئله، چگونه با هم سازگاری دارند!؟ از طرفی، تکفیر مسلمین را محکوم می کنید!؟ و از طرف دیگر، خودتان همه مسلمین را مرتد اعلام میکنید.

جواب: مسئله «ارتداد مردم بعد از نبی» که مطرح است، چند نکته دارد:

اولاً: آیا فقهای شیعه با توجه به این روایت، دستور کشتن کسی را هم صادر کرده اند؟

آیا کسی در این رابطه کشته شده است؟

آیا شیعه در طول این 1400سال، یک سنّی را به عنوان اینکه مرتد شده، کشته است؟ اگر دلیل دارید، بفرمائید.

این که «شیخ مفید» می گوید:

«إتّفقت الإماميّة على أنّ من أنكر إمامة أحد من الأئمّة و جحد ما أوجبه الله له من فرض الطاعة فهو كافر ضالّ مستحقّ للخلود في النار»

امامیه بر این نظر اتفاق دارند که هر کس امامت یک نفر از ائمه معصومین را انکار کند، و اطاعت ائمه معصومین را که خداوند واجب کرده، انکار کند؛ او کافر و گمراه است و مسحق خلود در آتش جهنم است.

اوائل المقالات، ص 349                                                                                                        

آیا طبق این فتوای «شیخ مفید»، یک نفر را در تاریخ کشته اند؟                                                

البته ایشان در ادامه این ادعای اجماع، می نویسد که منظور از «کافر بودن منکر امامت »؛ خروج از ملت اسلام نیست، بلکه مراد، خروج وی از ایمان است.

ثانیاً: این روایت «ارْتَدَّ النَّاسُ إِلَّا ثلاثَةَ نَفَرٍ سَلْمَانُ وَ أَبُوذَرٍّ وَ الْمِقْدَاد» که «کشی» نقل میکند، سنداً ضعیف است. چرا که با این روایت، تمام بنی هاشم، خصوصاً حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) و اصحاب خاص امیرالمؤمنین، مثل «عمار» که پیغمبر بشارت بهشت به او داده؛ خارج می شود. و این قابل قبول نیست.

این روایت سنداً هم صحیح باشد، با واقعیت خارجی مطابق نیست. و با اعتقادات «شیعه» هم تطبیق نمی کند.

خدا حفظ کند حضرت آیة الله سبحانی را، ایشان درکتاب «أضواء على عقائد الشيعة الإمامية» در مورد این مسئله،مفصل بحث کرده است. حتی مفصل تر از «علامه امینی» و دیگران.

من ندیدم کسی مفصل تر از ایشان، بحث کرده باشد.

البته ما در سایت «مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولیعصر» خیلی مفصل تر از حاج آقای سبحانی بحث کرده ایم.

ثالثاً: ارتداد مطرح شده در روایت مرحوم «کشی»، ارتداد در برابر اسلام نیست! بلکه ارتداد به معنای ترک اهم واجبات است.

دلیل ما هم حدیث «بخاری» است که می آورد:

«عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: بَيْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِي وَ بَيْنِهِمْ، فَقَالَ: هَلُمَّ، فَقُلْتُ: أَيْنَ؟ قَالَ: إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ، قُلْتُ: وَ مَا شَأْنُهُمْ؟ قَالَ: إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمْ القَهْقَرَى، فَلاَ أُرَاهُ يَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلَّا مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ»

پیغمبر فرمود: در این هنگام که من ایستاده ام، عده ای را می آورند. وقتی ایشان را می شناسم، شخصی بین من و ایشان آمده میگوید: بیایید! من می گویم: به کجا؟ می گوید: به خدا قسم به سوی آتش جهنم!. من می گویم: اینها چه کار کرده اند؟ می گوید: به سوی گذشتگانشان به عقب بازگشته اند. پس نمی بینم از ایشان کسی نجات یابد مگر مانند شترانی که رها شده اند.

صحیح بخاری ج 5 ص 2407 ح 6215

این روایت «صحیح بخاری» است! می خواهید چه کار بکنید!؟ حدیث حوض است! که حدود 17 روایت هم دارد!

اگر شما «ارتداد» موجود در یک روایت ضعیف ما را مطرح می کنید، ما روایت «ارتداد» را از صحیح ترین کتب بعد از قرآن – به قول خودتان- برای شما می آوریم.

در حقیقت این روایت بخاری، مثل یک پوست خربزه ای است که به آرامی در زمین می گذاریم، طرف که می خواهد با ما حرف بزند، وقتی پا رویش می گذارد، با سر، به زمین می خورد!

به قول معروف که می گویند: «من کان بیته من الزجاج فلا یرم الحجر» کسی که خانه شیشه ای دارد، به طرف کسی سنگ پرتاب نمی کند! چون اگر سنگ پرتاب کرد جواب سنگ سنگ است.

این روایت بخاری، از روایات اساسی و ریشه ای است که ما باید مثل حمد و سوره، حفظ کنیم و همیشه در آستین داشته باشیم.

یکی از علمای بزرگ اهل سنت گفته بود: ای کاش «بخاری و مسلم» دو تا حدیث را در کتابشان نمی آوردند؛ یکی همین «حدیث حوض»، و دیگری «حدیث قرطاس».

در حقیقت، این دو روایت مثل تیر خلاص است بر پیکره اینها.

من چند نمونه از افاضات این آقایان را بیان می کنم تا شما ببینید ریشه این همه کشت و کشتار و جنایت، که امروز دارد صورت می گیرد، به کجا بر می گردد! در واقع ببینیم سرچشمه کجاست!

تغییر نام حکومت «حجاز» به حکومت «آل سعود»!

 «سعود بن عبدالعزیز» از جلادترین جلادان دودمان آل سعود بوده است. یعنی اگر تمام کشت و  کشتارهای دوران «آل سعود» را در یک کفه ترازو بگذاریم، و کشتار«سعود بن عبدالعزیز» را در کفه دیگر بگذاریم، کفه سعود بن عبدالعزیز سنگین تر خواهد بود!

در حقیقت عمده کشت و کشتار مسلمانها، توسط همین «سعود بن عبدالعزیز بن محمد بن سعود» یعنی نوه محمد بن سعود، بنیانگذار حکومت «وهابیت»؛ انجام شده است.بعد از او هم پسرش «عبدالله» بر سر کار آمد.

در سال 1234 قمری، دولت «عثمانی» دستور داد ریختند اینها را به خاک و خون کشیدند. حمله کردند به «درعیه» که پایتخت وهابیون آن زمان بود، این شهر را با خاک یکسان کردند. حتی یک دیوار سالم در این شهر نگذاشتند بماند!

«عبدالله» پسر سعود بن عبدالعزیز را هم دستگیر کردند، آوردند در شهر «استانبول» به دار آویختند. بعد از این ماجرا، وهابیها حدود هشتاد و پنج سال آواره بودند.                                         

تا اینکه در سال 1319 قمری، «عبدالعزیز» پدر همین «ملک عبدالله» از «کویت» قیام کرد. و در سال 1340 هم حکومت «ریاض» را به دست گرفت. و رسماً دولت «حجاز» را به دولت «آل سعود» مبدل کرد.

فتوایی بر خلاف صریح آیه قرآن

«سعود بن عبدالعزیز» که گفتیم از جلادترین جلادان دودمان آل سعود بوده است؛ نامه ای به «سلیمان پاشا» می نویسد به این مضمون:

«فكل من دعا مخلوقا، أو استغاث به، أو جعل فيه نوعا من الإلهية، مثل أن يقول: يا سيدي فلان أغثني، أو انصرني، أو اقض ديني، أو اشفع لي عند الله، في قضاء حاجتي، أو أنا متوكل على الله و عليك، فهو مشرك في عبادة الله غيره، و إن قال بلسانه: لا إله إلا الله، و أنا مسلم»

هر کسی که مخلوقی را بخواند، یا به او پناه ببرد، یا در او نوعی از خدایی قرار دهد، مثل این که بگوید: ای آقای من به فریادم برس! مرا یاری نما، بدهکاری مرا ادا کن، در برآورده شدن حاجتم، پیش خدا مرا شفاعت کن، یا بگوید: من به خدا و به تو توکل می کنم!

چنین کسی به خاطر عبادت غیر خدا، مشرک است. اگر چه به زبان لا اله الا الله بگوید و اظهار مسلمانی کند.

الدرر السنیه فی الأجوبة النجدیة ج1 ص 292

       آمده یک سری عباراتی را در این نامه مطرح کرده، که واقعاً غلط انداز است. مثلاً کسی نباید بگوید: «أنا متوكل على الله و عليك» مثلاً نگوید یا رسول الله من به تو و خدا توکل میکنم!            

در حالی که هیچ عاقلی این چنین حرفی نمی نزد. شما اگر از یک پیرزن بی سواد هم سؤال کنی که اگر کسی بگوید یا علی! من به تو و خدا توکل کرده ام! کار درستی کرده یا نه؟ قطعاً خواهد گفت: کار اشتباهی است.

یا نباید انسان بگوید: «يا سيدي فلان أغثني»؛ که باید گفت اگر «اغثنی» را از این باب بگوید که خدای عالم یک قدرتی به او عنایت کرده، این عین توحید است.

مثل اینکه شخصی میاید پیش حضرت عیسی (علی نبینا و آله و علیه السلام)، و می گوید یا عیسی! پدرم را زنده کن. حضرت عیسی هم زنده می کند. می گوید:

«أُحْيِ الْمَوْتى...»

من مرده را زنده می کنم...

«و أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ...»

من کور مادر زاد و بیماری پیسی را شفا می دهم...

ولی «بِإِذْنِ اللَّهِ»

سوره آل ‏عمران، آیه 49

درحقیقت رمز توحید و شرک حضرت عیسی، اذن الهی داشتن و یا استقلال و بدون اذن الهی بودن کار او است. به «قدرت الله» و به «قدرتی»، بودن کار است.

یعنی اگر کسی بگوید من این کار را انجام میدهم به حول و قوه خودم، شرک است. ولی اگر بگوید من فلان کار انجام می دهم، به حول و قوه الهی، این عین توحید است.

بگوید: یا علی بچه ام را شفا بده؛ یعنی استقلالاً شفا بده، می شود شرک. می شود کفر. ولی استقلالاً نه، بلکه به خاطر قدرتی که خدا به تو داده، اجازه ای که خدا به تو داده، شفا بده، میشود عین توحید.

فرقی نمی کند، شخص بیمار را خداوند مستقیماً شفا بدهد یا به واسطه «حضرت علی» شفا بدهد. چون شفا دهنده خداست.

همانگونه که در قضیه میراندن انسان، اصل میراندن به دست خداست:

«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها»

خداوند، ارواح را به هنگام مرگ، قبض می کند.

سوره زمر، آیه42

ولی به ملک الموت هم نسبت می دهد:

«قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُم »

بگو فرشته مرگ که بر شما مأمور شده، روح شما را می گیرد.

سوره سجدة، آیه11

وقتی می گوید «ملک الموت» قبض کرده، در حقیقت یعنی خدا قبض روح کرده. و عبارت «...وُكِّلَ بِكُم» یعنی «اذن بکم»، مثل «أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّهِ» که حضرت عیسی گفت.

اگر ما به مسئله «توسل» با این دید نگاه کنیم، توسل میشود عین توحید.

ولی اگر توسل را به این معنی بگیریم که مثلاً امام رضا، نستجیر بالله، از پیش خودش و بدون اذن الله، می خواهد شفا بدهد، یا حاجت بدهد؛ این عین شرک و عین کفر است. هیچ فرقی نمی کند.

هیچ شیعه ای و هیچ مسلمانی را شما نمی توانید پیدا کنید که در توسلات، معتقد باشد که «متوسل الیه»، مستقلاً دارد حاجت می دهد. اصلاً همچین چیزی وجود خارجی ندارد.

حتی اگر بیسوادترین افراد را شما پیدا کنید، چه شیعه باشد و چه سنی که معتقد به «توسل» باشد، نظرش این نیست که «متوسل الیه»مستقلاً عمل می کند.                              

«سعود بن عبدالعزیز» در این نامه می گوید:

«فهو مشرك في عبادة الله غيره، و إن قال بلسانه: لا إله إلا الله، و أنا مسلم»

در حالی که این فتوا، بر خلاف صریح آیه قرآن است که می فرماید:

«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا

به خاطر این که متاع ناپایدار دنیا را به دست بیاورید، به کسی که اظهار صلح و اسلام میکند، نگوئید مسلمان نیستی.

سوره نساء، آیه 94

«أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ» یعنی یا به لفظ بگوید من مسلمان شدم و یا شعار اسلامی را رعایت کند. مثلاً به شما بگوید: سلام علیکم! «سلام علیکم»، شعار مسلمانهاست. و لذا اگر به شما سلام داد، خون و مالش محترم است.

ولی این آقا می گوید اگر کسی اظهار به اسلام هم بکند، و «لا اله الا الله» بگوید، باز مشرک است. یعنی کاملاً خلاف آیه شریفه قرآن.                                                                 

تکفیر مسلمین توسط صحابه!

در ادامه مطلب عجیبی را عنوان می کند، می گوید:

«وقد كفّر الصحابة رضي الله عنهم مانعي الزكاة، و قاتلوهم، و غنموا أموالهم، و سبوا نساءهم، مع إقرارهم بسائر شرائع الإسلام»

صحابه کسانی را که زکات نمی دادند را تکفیر کردند، و آنها را کشتند، و اموالشان را به غنیمت گرفتند، و زنانشان را به اسارت بردند، با اینکه آنها به سائر شرایع اسلامی مقر و معترف بودند.

الدرر السنیه فی الأجوبة النجدیة ج1 ص 292

نمی گوید اینهایی که کشته می شدند، منکر زکات بودند؛ می گوید فقط زکات نمی دادند!  به سایر شرایع دینی هم عمل می کردند. یعنی نماز می خواندند، روزه می گرفتند، لا اله الا الله می گفتند، حج هم می رفتند، فقط زکات نمی دادند.

چرا باید اینها را کشت؟ می گوید:

«ذلك لأن أركان الإسلام، من حقوق لا إله إلا الله كما استدل به أبو بكر الصديق »

زیرا پرداخت زکات، از ارکان اسلام است. همانگونه که ابوبکر هم به این استدلال کرد.

با این استدلال، همه چیز را خراب کرده است. خشت اول گر نهد معمار کج؛ تا قرن چهاردهم  می رود دیوار کج! مصیبت اینجاست است! مشکل اینجاست! این را باید یک طوری حل کرد.

اشکال جناب «عمر» و استدلال جناب «ابوبکر»

«سعود بن عبدالعزیز» در ادامه افاضات خود، استدلال «ابوبکر» در جواب «عمر»، برای کشتن مسلمانها را نقل میکند، میگوید:

«استدل به أبو بكر الصديق رضي الله عنه على عمر، حين أشكل عليه قتال مانعي الزكاة، حين قال له: "كيف تقاتل الناس؟ وقد قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: أمرت أن أقاتل الناس حتى يقولوا: لا إله إلا الله، فإذا قالوها، عصموا مني دماءهم، و أموالهم إلا بحقها، و حسابهم على الله.

فقال أبو بكر: الزكاة من حقها، و الله لو منعوني عقالا، كانوا يؤدونه إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم لقاتلتهم عليه»

عمر در مورد کشتن مانعین زکات توسط ابوبکر، به او اشکال کرد و گفت: پیغمبر فرمود: «من مأمور هستم که با مردم بجنگم تا اینکه بگویند لا اله الا الله، وقتی گفتند، خون و مالشان از طرف من محفوظ است. مگر کشته شدن حقشان باشد و حساب آنها با خداست».

ابوبکر در جواب عمر گفت: زکات از حقوق لا اله الا الله است. و به خدا قسم اگر کسی عقالی از زکات را که به پیغمبر پرداخت می کرده به من پرداخت نکند، با آنها خواهم جنگید.

الدرر السنیه فی الأجوبة النجدیة ج1 ص 292

چرا «ابوبکر» با وجود مخالفت «عمر»، قصد کشتن مانعین زکات را دارد؟ زیرا قوام حکومت به مسائل مالی است. یک حکومت، اگر تأمین مالی نشود، نمی تواند دوام بیاورد.

حکومت که هیچ، شما اگر بخواهید یک «مؤسسه» تأسیس کنید، یک کار علمی انجام بدهید، مسائل مالی عمود خیمه است.

شما شبانه روز زحمت می کشی پنج جلد، ده جلد کتاب می نویسی، اگر پشتوانه مالی نباشد، و نتوانی آنها را چاپ کنی، در قفسه کتابخانه منزل، خاک خواهد خورد.

بعد از شما، ورثه هم، این زحمت شما را باطل خواهند کرد. و نوشته های شما را به عنوان کاغذ باطله در بازار خواهند فروخت.

 لذا مسائل مالی، در هر قضیه و مسئله، از ارکان شکل گیری و گسترش آن قضیه و مسئله است

نقش اساسی حضرت خدیجه در پیشبرد اهداف اسلام

خود نبی مکرم، بهترین مصداق است. اگر اموال گسترده ام المؤمنین، حضرت خدیجه کبری(سلام الله علیها) نبود، آیا نبی مکرم می توانست این همه خدمات انجام بدهد؟

یا در همان سه سالی که پیغمبر و بنی هاشم در «شعب ابوطالب» بودند، و خیلی از داعیه داران حکومت بعد از نبی، در کنار زن و بچه در حال استراحت بودند، و بنی هاشم در حال گذراندن سخت ترین روزهای عمر خود بودند، البته در بعضی مواقع، مردم مکه، شتری را پر از بار می کردند و به سمت شعب می فرستادند ولی این بار شتر کفاف بچه های بنی هاشم را هم نمی داد.

تنها چیزی که توانست مقاومت بنی هاشم را در آن سه سال شکل بدهد، اموال حضرت خدیجه(سلام الله علیها) بود.

یک تحدی آشکار

ما بارها تحدی کرده ایم که برای ما یک دلیل، یک روایت ضعیف، بیاورید که این آقایانی که مسلمان شده بودند، در طول مدت این سه سال محاصره در شعب، یک کوزه آب به پیغمبر و بنی هاشم در «شعب ابی طالب» رسانده باشند! به اندازه یک کف دست «نان جو» ببرند و به آنها بدهند! دلیل دارید بفرمائید.

البته «خلیفه دوم» در آن ایام مسلمان نشده بود و بت پرست بود. و سال آخر محاصره شعب ابی طالب، ایشان مسلمان شد. ولی «ابوبکر» و «عثمان» و برخی از سران اینها، مسلمان شده بودند.

ما به هر کدام از اینهایی هم که ادعا می کردند، گفتیم، نتوانستد دلیلی بیاورند. که این «صحابه»، که اینها این قدر سنگشان را به سینه می زنند، چه کار کردند برای محاصره شده های شعب ابی طالب!؟

«حضرت خدیجه» بود، مالاً. و «حضرت ابوطالب»(سلام الله علیه)، (سلام الله علیه)، (سلام الله علیه)،بود جاناً. که دفاع کرد. قبل از او هم، «عبدالمطلب» بود که دفاع کرد.

حالا عده ای که هیچ حرکتی در این مدت سخت سه ساله نداشتند؛ آمده اند شده اند گل سر سبد صحابه! خب مبارکتان باشد. ما هم به صحابه شما نه اهانت می کنیم و نه جسارت. و می گوئیم این دست گل تقدیم خود شما باشد.

ولی سؤال ما این است که چرا شما تلاش دارید اثبات کنید «ابوطالب» کافر بوده!؟

در «صحیح بخاری» شما، چند تا روایت است که می گوید: «ابوطالب» در جهنم، آتش به قدری او را فرا می گیرد که مغز سرش می جوشد!

  «عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الخُدْرِيِّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ: أَنَّهُ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، ذُكِرَ عِنْدَهُ عَمُّهُ أَبُو طَالِبٍ، فَقَالَ: «لَعَلَّهُ تَنْفَعُهُ شَفَاعَتِي يَوْمَ القِيَامَةِ، فَيُجْعَلُ فِي ضَحْضَاحٍ مِنَ النَّارِ يَبْلُغُ كَعْبَيْهِ، يَغْلِي مِنْهُ أُمُّ دِمَاغِهِ»

 از ابوطالب در نزد رسول خدا یاد شد، آن حضرت فرمود: امیدوارم که شفاعت من در روز قیامت شامل حال او شود. او در میان حوضچه ای از آتش قرا می گیرد، که ساق او را فرا می گیرد. و از آنجا تا مغز او را می جوشاند!

صحیح بخاری ج3 ص 1409 ح 3672 باب قصة ابی طالب

خدا نیامرزد دودمان نحس «بنی امیه» را که این روایت ها را جعل کردند.

یا مثلاً می گویند: مادر نبی مکرم مشرک از دنیا رفته! و در آتش جهنم است! پیغمبری که برای زیارت قبر مادرش می رود و می نشیند گریه می کند یعنی برای یک مشرک گریه می کند!؟ می گویند پیغمبر گفته خداوند اجازه نداده برای مشرک طلب مغفرت کنم!                       

مفسرین اهل سنت در ذیل آیه 113 سوره توبه این روایت را مطرح کرده اند:

«رُوِيَ أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لَمَّا أَتَى مَكَّةَ أَتَى رَضْمًا مِنْ حِجَارَةٍ أَوْ رَسْمًا أَوْ قَبْرًا، فَجَلَسَ إلَيْهِ، ثُمَّ قَامَ مُسْتَغْفِرًا .فَقَالَ : إنِّي اسْتَأْذَنْت رَبِّي فِي زِيَارَةِ قَبْرِ أُمِّي، فَأَذِنَ لِي وَاسْتَأْذَنْته فِي الِاسْتِغْفَارِلَهَا، فَلَمْ يَأْذَنْ لِي»

نبی مکرم وقتی به مکه وارد شد، رفت مدتی کنار یک قبری نشست، و در حالی که استغفار می کرد از کنار آن قبر بلند شد. سپس گفت: من در مورد زیارت قبر مادرم، از خداوند اجازه خواستم، به من اجازه داده شد. و در مورد استغفار برای مادرم اجازه خواستم، به من اجازه داده نشد.

احکام القرآن ابن العربی، ج2 ص 592

یعنی ای پیامبر! مادر تو مشرک بوده و طبق آیه 113سوره توبه؛ تو حق نداری برای مادر مشرک خودت طلب استغفار کنی!

این روایت با عبارت مختلف در بسیاری از مصادر اهل سنت وارد شده است:

صحیح مسلم، ج 2 ص 671 ح 976  –  سنن نسائی ج 1 ص 654 ح 2161

تفسیر طبری ج 11 ص 42  –  تفسیر ابن اثیر ج 2 ص 394

الدر المنثور سیوطی ج 3 ص 284  –  تفسیر ابن ابی حاتم ج 6 ص 1893

و دهها مصادر دیگر...

این روایات جعلی و دروغین برای قلب هر مسلمانی دردآور و زجرآور است.

نزول آیه قرآن در موافقت «عمر بن خطاب» و مخالفت پیغمبر!

از آن طرف خلیفه دوم را تا می توانند بالا می برند. حتی از رسول خدا هم بالاتر می برند. «سیوطی» کتابی دارد به نام «موافقات عمر بن خطاب».

ایشان در آنجا 22مورد را می شمارد که اختلاف افتاد میان پیغمبر و خلیفه دوم. جبرئیل آمد و گفت یا رسول الله حق با عمربن خطاب است. یعنی آیه آمد موافقاً لعمر، و مخالفاً لرسول الله.                                                                          

یک روزی یادم بیاندازید این کتاب را بیاورم و مواردش را بیان کنم.

والسلام علیکم و رحمة الله



 





Share
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English