2017 June 25 - يکشنبه 04 تير 1396
ادله نقلي «نصب امام» توسط خداوند (امامت عامه)
کد مطلب: ٦٣٣٦ تاریخ انتشار: ٠٤ تير ١٣٩٠ تعداد بازدید: 12981
مقالات » عمومي
ادله نقلي «نصب امام» توسط خداوند (امامت عامه)

بسم الله الرحمن الرحيم

فهرست مطالب

ادله نقلي «نصب امام» توسط خداوند (امامت عامه)

مقدمه

معناي لغوي امامة و امام

معناي اصطلاحي امامت:

انتصاب امام در اختيار خدا، نه در اختيار مردم

نظريه شيعه:

نظريه اهل سنت:

دلايل الهي بودن نصب امام

بخش اول: آيات قرآن

آيه اول: « إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»

آيه دوم: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ

آيه سوم:« وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا»

آيه چهارم: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا»

آيه پنجم: «وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ»

آيه ششم: «وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»

آيه هفتم: « وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي»

آيه هشتم: « وَرَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَيَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»

آيه نهم: « إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَي آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهيم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَي الْعَالَمِينَ»

نتيجه اين بخش:

بخش دوم: روايات:

الف: روايات اهل سنت

ب: روايات شيعه

پاسخ به دو سؤال

سؤال اول: آيا امام هدايتگرِ به سوي آتش را نيز خدا جعل كرده است؟

سؤال دوم: جريان يوم الدار، با نصب الهي امامت سازگار نيست

نتيجه گيري كلي

ادله نقلي «نصب امام» توسط خداوند (امامت عامه)

مقدمه

بحث امامت در باور شيعه و سني از بحث هاي مهم عقيدتي است كه تاكنون علماي بزرگ در باره آن كتابهاي فراوان نوشته و زواياي مختلف آن را بررسي و روشن ساخته اند.

ريشه اي ترين بحث در مسأله امامت، «انتصابي و الهي» يا «انتخابي و عادي» بودن آن است. شيعيان معتقد به انتصابي بودن و ديگر مذاهب اسلامي پيرو انتخابي بودن آن هستند.

شيعيان براي اثبات ديدگاه خود به ادله عقلي و نقلي استناد كرده اند. ما در اين مقاله به ادله نقلي پرداخته شده است.

در بحث ادله نقلي نيز مي توان موضوع «الهي بودن نصب امام» را از دو زاويه «امامت عامه» بدون در نظر گرفتن مصاديق آن و «امامت خاصه» اثبات كرد.

نوشتار پيش رو، ادله نقلي «الهي بودن نصب امامت عامه» را مورد تجزيه تحليل قرار داده ؛ اما بدون ترديد و به صورت قطعي مي توان ادعا كرد وقتي الهي بودن امامت به طور عام ثابت شد، با وجود اين كه دلائل ويژه بر «الهي بودن امامت خاصه» داريم، اين جهت نيز خود به خود ثابت و روشن خواهد شد. به قول معروف، چون كه صد آمد، نود هم در نزد ما است.

قبل از ورود به اصل بحث، ناگزير مفهوم واژه «امامت» را از نظر لغت و اصطلاح به صورت فشرده و اختصار بايد روشن ساخت.

معناي لغوي امامة و امام

هر دو واژه ي «امام» و «امامة»، مصدر فعل «اَمَّ، يؤم» مي باشد كه معناي اصلي آن «قصد» است. ابن منظور يكي از لغت نگاران معروف، واژه «اَمَّ» را به قصد يا پرچم و نشانه اي كه لشكريان در جنگ از آن پيروي مي كند معنا كرده است و مي گويد:

والأَمُّ: القَصْد.... والأَمُّ: العَلَم الذي يَتْبَعُه الجَيْش.

الأفريقي المصري، جمال الدين محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب، ج12، ص24، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولي.

طبق اين عبارت، امام و امامت هردو، مقصود مأمومين و امت هستند؛ منتها از هر كدام آن دو، چيز خاصي منظور شده است.

به اين بيان كه منظور از «امامت» مقام و جايگاه پيشوايي و رهبري و منظور از «امام»، شخصي است كه در آن جايگاه قرار گرفته است؛ از اين رو است كه ابن منظور در ادامه، امام و امامت را اين گونه تعريف كرده است:

وأَمَّ القومَ وأَمَّ بهم: تقدَّمهم، وهي الإِمامةُ. والإِمامُ: كل من ائتَمَّ به قومٌ كانوا علي الصراط المستقيم أَو كانوا ضالِّين.

امامت كرد قوم را و قوم به او اقتداء كرد. يعني؛ قوم او را جلو انداخت و اين همان امامت است. و امام هر آن كسي است كه گروهي به او اقتدا كرده است، چه اين كه آن قوم به راه راست استوار باشند يا گمراه.

الأفريقي المصري، جمال الدين محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب، ج12، ص24، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولي.

بنابراين، «امامت» در لغت به معناي جايگاه و مقام پيشوايي و رهبري است كه شخصي در آن جايگاه قرار گرفته و مردم را رهبري و هدايت مي كند و مقصود اصلي مردم نيز تبعيت و پيروي از برنامه ها و فرمان هاي اوست و در حقيقت، تبعيت و پيروي در معناي اين واژه نهفته است.

كلمه «امام» از نظر لغت نيز، يك واژه عام است به هر كس و هر چيزي كه به او اقتدا شود و مورد تبعيت قرار گيرد؛ اطلاق مي شود.

جوهري در صحاح راجع به معناي لغوي «امام» گفته است:

«الإمام: الذي يقتدي به، وجمعه أئمة».

امام: كسي است كه به او اقتدا مي شود و جمع امام، ائمه است.

الجوهري، اسماعيل بن حماد (متوفاي393هـ)، الصحاح تاج اللغة وصحاح العربية، ج5، ص1865، تحقيق: أحمد عبد الغفور العطار، ناشر: دار العلم للملايين - بيروت - لبنان، چاپ: الرابعة سال چاپ: 1407 - 1987 م

ابن منظور نيز مي گويد:

والإمام: كل من ائتم به قوم كانوا علي الصراط المستقيم أو كانوا ضالين.

امام هر آن كسي است كه گروهي به او اقتداء كرده، اعم از اين كه آن گروه به راه راست استوار باشد، يا گمراه باشند.

الأفريقي المصري، جمال الدين محمد بن مكرم بن منظور (متوفاي711هـ)، لسان العرب، ج12، ص24، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولي.

زبيدي در تاج العروس نيز تقريبا همين مطلب را تكرار كرده است:

والإمام بالكسر: كل ما ائتم به قوم من رئيس أو غيره، كانوا علي الصراط المستقيم أو كانوا ضالين.

الحسيني الزبيدي الحنفي، محب الدين أبو فيض السيد محمد مرتضي الحسيني الواسطي (متوفاي1205هـ)، تاج العروس من جواهر القاموس، ج16، ص33، تحقيق: مجموعة من المحققين، ناشر: دار الهداية.

راغب اصفهاني يكي از واژه شناسان قرآني در كتاب «المفردات»، «امام» را با توجه به قلمرو «امامت» اين گونه تعريف مي كند:

«الإمام: المؤتم به إنساناً؛ كأن يقتدي بقوله أو فعله، أو كتاباً أو غير ذلك، محقاً كان أو مبطلاً، وجمعه أئمة».

امام آن چيزي است كه مورد اقتدا واقع مي شود چه اين كه آن شيء مورد اقتداء، انسان باشد كه به گفتار، يا رفتار او اقتداء شود، يا كتاب و يا غير آن باشد. اعم از اين كه آن امام بر حق باشد و يا بر باطل و جمع امام ائمه مي آيد.

الراغب الإصفهاني، أبو القاسم الحسين بن محمد (متوفاي502هـ)، المفردات في غريب القرآن، ص24، تحقيق: محمد سيد كيلاني، ناشر: دار المعرفة - لبنان.

طبق اين معنا، قلمرو «امامت» در يك حوزه مشخص محدود نمي شود؛ همان گونه كه مصداق «امام» تنها شامل انسان نيست؛ بلكه بر هر چيزي كه به او اقتداء مي شود ( چه انسان و چه غير انسان مانند كتاب و...) «امام» گفته مي شود.

و نيز اين تعريف مي رساند كه امام مورد اقتداء، ممكن است امام بر حق باشد تا پيروانش را به راه حق رهنمون سازد يا امام باطل باشد.

اين تقسيم در مورد امام، به صراحت در آيات قرآن كريم آمده است.

يك: امام هدايتگر به امر خدا:

وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَإِقامَ الصَّلاةِ وَإيتاءَ الزَّكاةِ وَكانُوا لَنا عابِدينَ. (انبياء/ 73)

دو: امام هدايتگر به سوي آتش:

وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَي النَّارِ وَيَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ. (قصص/41)

از مجموع كلمات لغت نويسان به اين نتيجه مي رسيم كه واژهاي «امام» و «امامة» هر چند از يك ريشه و معنا هستند؛ اما از هر كدام آنها چيزي خاصي منظور شده است.

مقصود از «امامة» مقام و جايگاه خاصي است كه از آنجا پيروان يك امام، هدايت و رهبري مي شوند. و مقصود از «امام» شخص يا چيزي است كه به آن جايگاه دست يافته و امر هدايت پيروانشان را به عهده گرفته اند. حال ممكن است اين امام، يك انسان باشد، يا اشياء ديگر همانند كتاب، طريق، يا شريعت باشد.

مطلب مهم در صدق واژه «امام» بر موارد فوق و يا غير آن، اقتدا كردن ديگران به او است. طبق اين قاعده هر كس و يا هر چيزي كه مورد اقتدا قرار گيرد، بر او، »امام» اطلاق مي شود.

معناي اصطلاحي امامت

اين واژه، از نظر اصطلاحي، معناي خاصي دارد كه متلكمان شيعه و سني آن را بيان كرده اند. با اين تفاوت كه در معناي كلي آن اتفاق نظر دارند؛ اما اختلافشان در برخي جزئيات، مصداق، نوع برگزيده شدن (آيا امام خدا بر گزيده يا مردم انتخاب مي كنند) و شؤون امامت و اختيارات امام است.

شريف مرتضي در الشافي في الامامة «امامت» را اين گونه تعريف كرده است:

الإمامة رئاسة عامة في أمور الدنيا والدين.

امامت رياست عام و فراگير در امور ديني و دنيايي است.

الشريف المرتضي، علي بن الحسين الموسوي (متوفاي436هـ)، الشافي في الامامة، ج1، ص5، تحقيق: لسيد عبد الزهراء الحسيني الخطيب، ناشر: مؤسسة إسماعيليان - قم، چاپ: الثانية1410

ابن ميثم بحراني نيز مي نويسد:

الإمامة: رئاسة عامة لشخص من الناس في أمور الدين والدنيا.

امامت: عبارت است از رياست عامه براي شخصي از مردم در امور دين و دنياي آنها.

البحراني، مثيم بن علي بن ميثم (متوفاي689هـ)، النجاة في القيامة في تحقيق أمر الإمامة، ص41، ناشر: مجمع الفكر الإسلامي، چاپخانه: مؤسسة الهادي - قم، چاپ: الأولي1417

تعريف ديگري از اين واژه را محقق حلي (متوفاي676هـ)، از بزرگان قدماي شيعه، اين گونه آورده است:

الإمامة رئاسة عامة لشخص من الأشخاص بحق الأصل لا نيابة عن غير هو في دار التكليف.

امامت رياست عام و فراگير ديني است كه اصالتاً و ابتداءً براي شخص ثابت است، نه اينكه از سوي ديگري و به نمايندگي از شخصي كه در اين دنيا زندگي مي كنند ثابت شود.

المحقق الحلي، نجم الدين أبي القاسم جعفر بن الحسن بن سعيد (متوفاي676هـ)، المسلك في أصول الدين، ص306، تحقيق: رضا الأستادي، ناشر: مجمع البحوث الإسلامية، چاپخانه: مؤسسة الطبع التابعة للآستانة الرضوية المقدسة،- مشهد، چاپ: الثانية1421 - 1379 ش.

علامه حلي (متوفاي726هـ) نيز مي فرمايد:

الإمامة رئاسة عامة في أمور الدين والدنيا لشخص من الأشخاص نيابة عن النبي (صلي الله عليه وآله).

«امامت» رياست عام و فراگير ديني و دنيايي است كه براي شخصي از اشخاص به نيابت از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ثابت است.

الحلي، أبي منصور جمال الدين الحسن بن يوسف (متوفاي726هـ)، النافع يوم الحشر في شرح الباب الحادي عشر، ص93، تحقيق: شرح: المقداد السيوري (وفاة 826هـ، ناشر: دار الأضواء للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان، الطبعة الثانية 1417 - 1996م.

آن چه گفته شد، توضيح معناي اصطلاحي امامت از ديدگاه علماي شيعه بود.

تفتازاني از علماي اهل سنت (متوفاي791هـ) نيز «امامت» را اين گونه تعريف كرده است:

«الإمامة رئاسة عامة من أمر الدين والدنيا خلافة عن النبي صلي الله عليه وسلم.

امامت: عبارت است از رياست فراگير در امور دين و دنيا، و جانشيني از رسول خدا صلّي الله عليه وآله.

التفتازاني، سعد الدين مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفاي791هـ)، شرح المقاصد في علم الكلام، ج2، ص272، ناشر: دار المعارف النعمانية - باكستان، الطبعة: الأولي، 1401هـ - 1981م.

و باز در ادامه ديدگاه فخررازي را نقل كرده است:

وقال الإمام الرازي: هي رياسة عامة في الدين والدنيا لشخص واحد من الأشخاص.

رازي گفته است: امامت رياست عام در امور ديني و دنيايي است كه براي يك شخص از افراد بشر، ثابت است.

التفتازاني، سعد الدين مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفاي791هـ)، شرح المقاصد في علم الكلام، ج2، ص272، ناشر: دار المعارف النعمانية - باكستان، الطبعة: الأولي، 1401هـ - 1981م.

ماوردي بغدادي در كتاب «الأحكام السلطانية والولايات الدينية»، وظيفه امام را نگهباني برنامه هاي دين و تدبير امر دنياي مردم مي داند:

الإمامة موضوعة لخلافة النبوة في حراسة الدين وسياسة الدنيا.

امامت، به عنوان جانشيني از رسول خدا و به منظور حراست از دين و سياست دنيا وضع شده است.

الماوردي، أبو الحسن علي بن محمد بن حبيب البصري البغدادي (متوفاي450هـ)، الأحكام السلطانية والولايات الدينية، ج1، ص5، دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1405هـ- 1985م

منظور از «حراسة الدين» اين است كه امام براي حفظ دين در مقابل هر گونه تهديد سياسي و لشكر كشي كه ريشه هاي دين را هدف قرار مي دهد و در صدد نابودي نظام حاكم باشد، دفاع كند. اين گونه دفاع در حقيقت دفاع از اجتماع مسلمانان و حكومت اسلامي در مقابل خطرهاي داخلي و خارجي است.

با در نظر گرفتن اين سخن، امامت از ديدگاه آنها صرفاً يك مقام سياسي است كه دين را در مقابل هر گونه خطرات حفظ كند؛ اما حق تشريع احكام ديني را ندارد؛ به همين جهت آنها عقيده دارند احكامي را كه خليفه صادر مي كند اجتهادي است نه الهي. و روي همين جهت است كه آنها خلفاء را معصوم نمي دانند؛ اما طبق ديدگاه شيعه، امام معصوم و داراي حق تشريع و مسدد به الهام از جانب خداوند است و مهمترين وظيفه امام تفسير قرآن و تبيين احكام الهي است.

نتيجه:

با دقت در معناي اصطلاحي امامت، چند نكته به دست مي آيد:

1. امامت، مرجعيت و رياست فراگير در امر دين و دنيا است؛ يعني همانگونه كه امام در امور ديني پيشوا و مرجع است، در امور دنيايي نيز مرجع و پيشوا مي باشد؛

2. مقام امامت، در هر عصري، تنها براي يك شخص ثابت است. (لشخص واحد من الأشخاص) و طبق ديدگاه اماميه، اين شخص را خداوند معين كرده است؛

3. مقام امامت براي امام، اصالة و ابتداءً از جانب خداوند است. (لشخص انساني بحق الأصالة)؛

4. امام همان شؤون و وظائفي را بر عهده دارد كه پيامبر بر عهده داشت. (نيابة عن النبي صلي الله عليه وآله).

نكته قابل توجه در اين قسمت اين است كه هدف ما در اين مقاله، اثبات (الهي بودن نصب امام) در رياست ديني و دنيوي است؛ طبق عقيده شيعه، رياست دنيوي بر مردم نيز در راستاي رسيدن به دين و حفظ دين است.

انتصاب امام در اختيار خدا، نه در اختيار مردم

مهمترين مطلب در بحث امامت، اين است كه آيا مقام امامت، منصب الهي است، يا همانند يك مقام عادي مي باشد كه انتخاب امام در اختيار خود مردم است.

به عبارت روشن تر: آيا نصب امام در جايگاه امامت، تنها به دست خدا و به اراده اوست، يا مقام عادي و اجتماعي است؟ (مثل انتخاب رئيس جمهور و...) كه انتخاب و انتصاب امام در اختيار خود مردم و به مصلحت انديشي آنها است تا هر فردي را كه بخواهند و مصلحت بدانند به اين مقام بر مي گزينند.

نظريه شيعه

در باور شيعه، مقام «امامت» همانند مقام «نبوت» عهد إلهي و از جمله مقاماتي است كه خداوند آن را جعل كرده و به افرادي كه لايق آن باشد واگذار مي نمايد نه همه انسانها؛ زيرا در «امامت» ويژگي هايي همانند عصمت، علم غيب، قدرت الهي، اعلميت و... شرط است كه تنها خداوند مي تواند اين شرائط را در يك فرد جمع نمايد و از دارنده آن آگاه است؛ از اين رو هر كسي كه اين ويژگي ها را نداشته باشد به اين مقام دست نخواهد يافت؛ هرچند برادر و يا پسر امام باشد.

شيخ صدوق (متوفاي381هـ) مي گويد:

يجب أن يعتقد أن الإمامة حق كما اعتقدنا أن النبوة حق ويعتقد أن الله عز وجل الذي جعل النبي صلي الله عليه وآله وسلم نبيا هو الذي جعل إماما، وأن نصب الإمام وإقامته واختياره إلي الله عز وجل، وأن فضله منه.

واجب است اعتقاد داشته باشيم كه امامت، حق است؛ همان طوري كه باور داريم نبوت حق است. و نيز بايد اعتقاد داشت، همان خداوندي كه پيامبر را به عنوان نبي جعل كرده، امام را نيز (در مقام امامت) جعل كرده است. نصب امام در اختيار خداوند است و برتري هايي كه امام دارد از نعمت هاي خداوند است.

الصدوق، ابي جعفر محمد بن علي بن الحسين بابويه القمي (متوفاي381هـ)، الهداية ( في الأصول والفروع)، ص27، تحقيق: مؤسسة الإمام الهادي (ع)، ناشر: مؤسسة الإمام الهادي (ع)، چاپخانه: اعتماد - قم، چاپ: الأولي1418

شيخ جعفر كاشف الغطاء (متوفاي1373هـ) مي گويد:

أن الإمامة منصب إلهي كالنبوة، فكما أن الله سبحانه يختار من يشاء من عباده للنبوة والرسالة، ويؤيده بالمعجزة التي هي كنص من الله عليه [وربك يخلق ما يشاء ويختار ما كان لهم الخيرة] فكذلك يختار للإمامة من يشاء، ويأمر نبيه بالنص عليه، وأن ينصبه إماما للناس من بعده للقيام بالوظائف التي كان علي النبي أن يقوم بها، سوي أن الإمام لا يوحي إليه كالنبي وإنما يتلقي الأحكام منه مع تسديد إلهي. فالنبي مبلغ عن الله والإمام مبلغ عن النبي.

همانا مقام امامت، همانند مقام نبوت، منصب است الهي؛ همانگونه كه خداوند سبحان از ميان بندگانش كسي را به مقام نبوت و رسالت بر مي گزيند و با معجزه كه همانند نص خدا است، تأييد مي كند، همان خداوند كسي را براي امامت بر مي گزيند و پيامبرش را فرمان مي دهد كه آن را به مردم برساند و او را به عنوان پيشواي بعد از خود در ميان مردم نصب كند، تا وظائفي كه بر پيامبر بود، بعد او برپا دارد.

تنها فرق امام و پيامبر اين است كه از جانب خدا بر امام وحي نمي شود؛ بلكه احكام را با تسديد الهي مي گيرد. پس نبي پيام رسان مستقيم خداوند است؛ اما امام پيام رسان از جانب پيامبر است.

كاشف الغطاء، الشيخ محمد الحسين (متوفاي1373هـ)، أصل الشيعة وأصولها، ص212، تحقيق: علاء آل جعفر، ناشر: مؤسسة الإمام علي (ع)، الطبعة الأولي1415

ابن جرير طبري نيز در كتاب «دلائل الامامة» مي گويد:

إن الإمامة منصب إلهي مقدس لا يتحقق لأحد إلا بنص من الله (تعالي)، أو من نبيه المصطفي الذي لا ينطق عن الهوي (إن هو إلا وحي يوحي).

امامت منصب الهي و مقدسي است كه براي هيچ كسي محقق نمي شود، جز با نص خداوند متعال يا نص پيامبر برگزيده اش كه از روي هوي (جز وحي خداوند) نمي گويد.

الطبري، ابي جعفر محمد بن جرير بن رستم (متوفاي قرن پنجم)، دلائل الامامة، ص18، تحقيق: قسم الدراسات الإسلامية - مؤسسة البعثة، ناشر: مركز الطباعة والنشر في مؤسسة البعثة، قم، چاپ: الأولي1413

بنابراين، از ديدگاه شيعه، امامت مقام الهي است؛ از اين جهت آن را جزء اصول دين مي دانند.

نظريه اهل سنت

در مقابل نظريه شيعه، اهل سنت عقيده دارند كه امامت، مقام الهي نيست؛ از اين رو مي گويند: نصب امام بر خود مردم واجب است؛ يعني واجب است كه امام را خود مردم بر گزينند؛ همانگونه كه امروزه انتخاب رياست جمهور يا وزير و... در اختيار مردم مي باشد.

طبق ديدگاه آنها، ميان مقام «امامت و خلافت» مقامي است عادي و با رياست هاي دنيوي فرقي ندارد.

محمد رشيد رضا، ديدگاه اهل سنت را در اين باره اين گونه بيان مي كند:

أجمع سلف الأمة، وأهل السنة، وجمهور الطوائف الأخري علي أن نصب الإمام - أي توليته علي الأمة - واجب علي المسلمين شرعاً لا عقلا فقط.

امت هاي گذشته و اهل سنت و جمهور از طوائف ديگر اجماع دارند بر اين كه نصب امام (يعني؛ ولايت دادن او را بر امت)، بر مسلمين از نظر شرع و عقل واجب است.

محمد رشيد بن علي رضا بن محمد (متوفاي 1354هـ)، الخلافة، ج1، ص18، دار النشر: الزهراء للاعلام العربي - مصر/ القاهرة طبق برنامه الجامع الكبير.

از آنجايي كه نصب امامت از ديدگاه آنها مربوط به خداوند نمي شود، امامت را از فروع دين مي دانند نه از اصول دين.

سعد الدين تفتازاني يكي از متكلمان سني مذهب صريحاً مي نويسد كه امامت از احكام عملي است نه اعتقادي؛ از اين جهت الحاق آن به فروع دين مناسب تر است:

لا نزاع في أن مباحث الإمامة بعلم الفروع أليق لرجوعها إلي أن القيام بالإمامة ونصب الإمام الموصوف بالصفات المخصوصة من فروض الكفايات وهي أمور كلية تتعلق بها مصالح دينية أو دنيوية لا ينتظم الأمر إلا بحصولها فيقصد الشارع تحصيلها في الجملة من غير أن يقصد حصولها من كل أحد ولا خفاء في أن ذلك من الأحكام العملية دون الاعتقادية.

هيچ نزاعي در اين نيست كه الحاق مباحث امامت را به فروع، سزاوارتر است؛ زيرا برگشت بحث امامت به اين است كه قيام به امر پيشوايي و نصب امام با آن صفات ويژه اي كه دارد، از واجبات كفايي است. واجبات كفايي يك سري امور كلي است كه مصالح ديني يا دنيوي وابسته به آنها است و نظم امور جز با حصول آنها به دست نمي آيد. پس مقصود شارع تحصيل آنها في الجمله است بدون اين كه مقصودش حصول آنها از هر فرد امت باشد. و بر كسي پوشيده نيست كه امامت از احكام عملي است؛ نه اعتقادي.

التفتازاني، سعد الدين مسعود بن عمر بن عبد الله (متوفاي791هـ)، شرح المقاصد في علم الكلام، ج2، ص271، ناشر: دار المعارف النعمانية - باكستان، الطبعة: الأولي، 1401هـ - 1981م.

برابر اين عقيده، ايمان و كفر يك شخص مكلف، منوط به امر امامت نيست؛ بلكه جايگاه امامت در نظر آنها، همانند ساير احكام شرعيه فرعيه است كه انكار آنها مستلزم كفر و خروج از دين نخواهد بود.

البته در ميان علماي اهل سنت، برخي نيز امامت را از اصول دين قلمداد كرده و تصريح كرده اند كه امامت از اركان دين است. براي تكميل بحث در اينجا به سخن آنان اشاره مي كنيم.

ابن عبد البر در كتاب «الاستيعاب» هنگامي كه سخن از خلافت ابو بكر و دليل خلافت او سخن به ميان آورده، خلافت را از اركان دين مي داند:

واستخلفه رسول الله صلي الله عليه وسلم علي امته من بعده بما أظهر من الدلائل البينة علي محبته في ذلك وبالتعريض الذي يقوم مقام التصريح ولم يصرح بذلك لأنه لم يؤمر فيه بشيء وكان لا يصنع شيئا في دين الله إلا بوحي والخلافة ركن من أركان الدين.

رسول خدا (ص) ابو بكر را بعد از خودش بر امت جانشين ساخت. در باره خلافت او رسول خدا دلائل روشني بر محبت ابو بكر و تعريض هايي كه همانند تصريح است، ظاهر ساخت. اگرچه به خلافت او تصريح نكرد؛ زيرا مأمور به اين كا نبود و رسول خدا چيزي را در دين بدون وحي خدا انجام نمي داد. وخلافت ركني از اركان دين است.

ابن عبد البر النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاي463هـ)، الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج3، ص969، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولي، 1412هـ.

سخن ابن عبد البر را احمد بن عبد الوهاب در «نهاية الارب» و ابن محمود خزاعي نقل كرده اند:

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج19، ص14، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1424هـ - 2004م.

الخزاعي، علي بن محمود بن سعود أبو الحسن (متوفاي789هـ)، تخريج الدلالات السمعية علي ما كان في عهد رسول الله من الحرف، ج1، ص44، تحقيق: د. إحسان عباس، دار النشر: دار الغرب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولي1405

قرطبي از مفسران اهل سنت نيز بعد از اقامه دليل بر وجوب نصب امام و سخن از واگذاري خلافت توسط ابو بكر به عمر، امامت را از اركان دين دانسته است:

وأنها ركن من أركان الدين الذي به قوام المسلمين.

پس دلالت مي كند بر وجوب امامت؛ اين كه آن؛ ركني (پايه اي) از اركان دين است كه به آن پايداري و بقاء مسلمانان وابسته است.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن (تفسير القرطبي)، ج 1، ص 265، ناشر: دار الشعب - القاهرة.

برخي از علماي اهل سنت نيز اين عبارت قرطبي را نقل كرده و از اين كه در رد آن چيزي نگفته اند معلوم است كه آن را پذيرفته اند:

الحنبلي، حمد بن ناصر بن عثمان آل معمر التميمي (متوفاي1225هـ) الفواكه العذاب في الرد علي من لم يحكم السنة والكتاب، ج1، ص23، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.

الجكني الشنقيطي، محمد الأمين بن محمد بن المختار (متوفاي1393هـ.)، أضواء البيان في إيضاح القرآن بالقرآن، ج1، ص22، تحقيق: مكتب البحوث والدراسات، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر. - بيروت. - 1415هـ - 1995م.

پس از روشن شدن اين مطلب كه اهل سنت، نصب امام را در اختيار خود مردم مي دانند، چند راه را براي انتخاب و انتصاب امام و خليفه معين كرده اند.

احمد صاوي در كتاب «بلغة السالك لأقرب المسالك»، سه راه را براي تعيين امام و خليفه را بيان كرده است:

واعلم أن الإمامة تثبت بأحد أمور ثلاثة: إما بيعة أهل الحل والعقد، وإما بعهد الإمام الذي قبله له، وإما بتغلبه علي الناس.

بدان امامت به يكي از اين امور سه گانه ثابت مي شود: يا با بيعت اهل حل و عقد با امام و خليفه، يا تصريح امام وخليفه قبل يا با غالب و چيره شدن يك شخص بر مردم.

أحمد الصاوي (متوفاي1241هـ)، بلغة السالك لأقرب المسالك، ج4، ص220، تحقيق: ضبطه وصححه: محمد عبد السلام شاهين، دار النشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولي1415هـ - 1995م.

در اين قسمت سخن فراوان است ما به همين مقدار اكتفا مي نماييم.

دلايل الهي بودن نصب امام

همان طور كه در مقدمه گفتيم، ما در اين مقاله تنها به ادله نقلي خواهيم پرداخت و ادله عقلي را در مقاله جداگانه اي تقديم خواهيم كرد.

با توجه به ادله نقلي، شيعه بر اين باور است كه «امامت» عهد إلهي است و جعل و نصب آن به دست خداوند است و هيچ بشري در اين امر اختياري ندارند.

به عبارت روشن تر؛ چون طرف عهد در مسأله «امامت»، خود خداوند است، هر كسي را كه لايق و شايسته اين مقام بداند، عهدش را به او واگذار مي نمايد. و از آنجايي كه خداوند بر همه چيز و همه كس احاطه علمي دارد، مي داند چه كسي شايسته اين عهد الهي است.

براي اثبات اين عقيده اماميه (الهي بودن نصب امام)، دلائل متعدد از قرآن و روايات وجود دارد كه به بر خي از آنها اشاره مي شود:

بخش اول: آيات قرآن

در ميان آياتي كه دليل بر نصب الهي امامت قرار گرفته، خداوند متعال در تعداد بسياري آنها، از كلمات «جاعل»، «جعلناك»، »جعلنا منهم»، «نجعلهم»، براي تبيين اين مطلب استفاده كرده و يا از جانب پيامبران و اولياء خدا جهت در خواست مقام امامت از كلمات «واجعل لي»، «واجعلنا» به كار برده شده است. در ابتداي اين بخش، اين آيات را متذكر شده و بعد به بررسي آيات ديگر مي پردازيم:

آيه اول: « إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً»

نخستين آيه، بر الهي بودن نصب امامت، آيه ذيل است كه در رابطه با مقام امامت حضرت ابراهيم عليه السلام صحبت مي كند:

وَإِذِ ابْتَلَي إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ. (بقره/124)

(به خاطر آوريد) هنگامي كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود. و او به خوبي از عهده اين آزمايشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواي مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز اماماني قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمي رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند).

براي اثبات ديدگاه شيعه، به دو بخش از اين آيه مي توان استدلال كرد:

بخش اول: خداوند خود ابراهيم را به مقام امامت نصب كرده است

جمله: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً» به صراحت روشن مي سازد كه نصب مقام « امامت» تنها به دست خداوند است نه به دست انسان؛ زيرا در اين جمله خداوند جعل را به خودش نسبت داده و آن را يك هديه الهي براي انسان مي داند.

بخش دوم: امامت عهد الهي است، كه به غير معصوم نمي رسد ! و معصوم را جز خدا نمي شناسد

اين بيان، متوقف بر سه مقدمه است:

الف: بايد ثابت شود كه مقصود از عهد ، در اين آيه همان امامت است.

ب: امامت مقامي غير از نبوت است.

ج: طرف عهد، خداوند است كه با هركس بخواهد، عهد مي بندد.

اكنون به بررسي اين سه مقدمه مي پردازيم:

الف: به اقرار مفسران اهل سنت، مراد از «عهد» امامت است:

 

بنا بر آنچه مفسران گفته اند، مراد از «عهد» در اين آيه، «امامت» است؛ نه «نبوت»؛ به همين جهت آيه فوق، در مورد نصب امامت صحبت مي كند، نه نصب نبوت؛ زيرا حضرت ابراهيم ساله ها قبل از آن، نبي و رسول بود.

براي اثبات اين مطلب، به برخي از گفته هاي مفسران اهل سنت اشاره مي كنيم و در ضمن بايد متذكر شد، برخي از اين مفسران بر تصريح به اين كه مقام «امامت عهد الهي» است، شخصي را كه عهده دار مقام امامت مي شود، نيز «معصوم» مي دانند:

1. ابن جرير طبري

طبري از مفسران به نام اهل سنت عبارتي از مجاهد نقل مي كند كه در آن، همان دو مطلب مهم بيان شده است:

«لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» قال: لا يكون إماماً ظالماً.

«پيمان من به ظالمان نمي رسد»، يعني امام ظالم نيست.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310هـ)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن،ج1، ص738، ناشر: دار الفكر، بيروت - 1405هـ

2. ناصر الدين بيضاوي:

او در تفسير «لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» مي گويد:

إجابة إلي ملتمسه وتنبيه علي أنه قد يكون في ذريته ظلمة أو أنهم لا ينالون الإمامة، لأنها أمانة من الله تعالي وعهد والظالم لا يصلح لها. وإنما ينالها البررة الأتقياء منهم وفيه دليل علي عصمة الأنبياء من الكبائر قبل البعثة، وأن الفاسق لا يصلح للإمامة.

اين جمله، در پاسخ درخواست حضرت ابراهيم و اشاره به اين است كه در ذريه او افراد ظالمي قرار دارد؛ يا اين را مي فهماند كه ذريه ظالم او، به امامت نمي رسند؛ زيرا «امامت» امانت و عهدي از جانب خداست و ظالم صلاحيت اين امانت را ندارد و به اين عهد الهي نيكان از پرهيزكاران مي رسد.

اين آيه دليل بر اين است كه پيامبران قبل از بعثت، منزه از گناهان كبيره هستند و اين كه شخص فاسق صلاحيت مقام امامت و پيشوايي را ندارند.

البيضاوي، ناصر الدين ابوالخير عبدالله بن عمر بن محمد (متوفاي685هـ)، أنوار التنزيل وأسرار التأويل (تفسير البيضاوي)، ج1، ص397ـ 398، الناشر: دار الفكر ـ بيروت

3. ابو حيان اندلسي:

ابو حيان اندلسي از مفسران اهل سنت با استدلال ثابت مي كند كه مراد از «عهد» در اين آيه، عهد «امامت» است:

والعهد: الإمامة،... والظاهر من هذه الأقوال: أن العهد هي الإمامة، لأنها هي المصدر بها، فأعلم إبراهيم أن الإمامة لا تنال الظالمين...... ويدلك علي أن العهد هو الإمامة أن ظاهر قوله: (لا ينال عهدي الظالمين) أنه جواب لقول إبراهيم: (ومن ذريتي) علي سبيل الجعل، إذ لو كان علي سبيل المنع لقال لا، أو لا ينال عهدي ذريتك، ولم ينط المنع بالظالمين.

مراد از «عهد» امامت است.

بعد از نقل وجوه ديگر در اين مورد مي نويسد:

ظاهر از اين اقوال اين است كه مراد «عهد امامت» است؛ زيرا در ابتداي آيه بحث امامت شده است؛ پس به ابراهيم فهماند كه امامت به ظالمان نمي رسد... دليل اين كه مراد از عهد، امامت است ظاهر جمله «لاينال عهدي الظالمين» است كه با استدلال به قاعده كلي (يعني هر كسي كه چنين خصوصيتي داشته باشد، شايسته چنين مقامي است) در جواب گفتار حضرت ابراهيم آمده است؛ زيرا اگر بر سبيل منع مي بود (يعني اگر براي هيچ يكي از ذريه او امامت جعل نشده بود) بايد «لا» مي گفت و يا اين كه مي گفت «لاينال عهدي ذريتك» و منع از رسيدن به اين مقام را مشروط به ظلم نمي كرد.

الاندلسي، أبو عبد الله محمد بن يوسف بن علي بن يوسف بن حيان الأندلسي الجياني (متوفاي 745هـ)، تفسير البحر المحيط، ج1، ص548، تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود- الشيخ علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية، لبنان ـ بيروت، الطبعة الأولي1422 - 2001م

4. ابن كثير دمشقي:

ابن كثير از ديگر مفسران اهل سنت در تفسير آيه مي گويد:

يقول تعالي منبّهاً علي شرف إبراهيم خليله، وأن الله جعله إماماً للناس.

خداوند بلند مرتبه در اين آيه، بر شرافت ابراهيم خليل و بر اينكه خداوند او را امام و پيشواي مردم قرار داده آگاهي مي دهد.

ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، تفسير القرآن العظيم، ج1، ص169، ناشر: دار الفكر- بيروت - 1401هـ

5. ثعالبي مالكي:

ثعالبي بدون اينكه اقوال ديگر را ذكر كند تنها از مجاهد نقل كرده كه مراد از «عهد» عهد امامت است:

وقوله تعالي: (قال لا ينال عهدي الظالمين)، أي: قال الله، والعهد فيما قال مجاهد: الإمامة.

در آيه: لا ينال عهدي الظالمين، مراد از عهد، بنا برقول مجاهد، عهد امامت است.

الثعالبي المالكي، الإمام عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف أبي زيد (متوفاي875هـ)، تفسير الثعالبي المسمي بالجواهر الحسان في تفسير القرآن، ج1، ص314، تحقيق: الدكتور عبد الفتاح أبو سنة - الشيخ علي محمد معوض - والشيخ عادل أحمد عبد الموجود، ناشر: دار إحياء التراث العربي، مؤسسة التاريخ العربي، بيروت ـ لبنان، الطبعة الأولي 1418

6. ابن جوزي:

ابن جوزي حنبلي نيز از ميان اقوالي كه در باره «عهدي» گفته شده، قولي را كه آن را به «امامت» تفسير كرده، انتخاب نموده است:

وفي العهد هاهنا سبعة أقوال: أحدها: أنه الإمامة، رواه أبو صالح عن ابن عباس، وبه قال مجاهد، وسعيد بن جبير. والثاني: أنه الطّاعة، رواه الضّحّاك عن ابن عبّاس. والثالث: الرّحمة، قاله عطاء وعكرمة. والرابع: الدّين، قاله أبو العالية. والخامس: النّبوّة، قاله السّدّيّ عن أشياخه.

والسادس: الأمان، قاله أبو عبيدة. والسابع: الميثاق، قاله ابن قتيبة، والأوّل أصحّ.

در باره «عهد» در اين جا هفت قول است: نظر نخست اين است كه مراد از «عهد» امامت است. اين قول را ابو صالح از ابن عباس نقل كرده و مجاهد و سعيد بن جبير اين قول را اختيار كرده اند. قول دوم: مراد اطاعت است. اين قول را ضحاك از ابن عباس نقل كرده. قول سوم اينكه مراد رحمت باشد. آن را عطاء و عكرمه گفته. قول چهارم اين كه مراد دين است. آن را ابو العاليه گفته. پنجم اين كه مراد نبوت است آن را سدي از استادانش نقل كرده است. قول ششم اين كه مراد امانت است. قول هفتم مراد از ميثاق است. اين قول را ابن قتيبه گفته است.

اما قول نخست صحيح تر است.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، زاد المسير في علم التفسير، ج 1، ص108، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1404هـ.

7. محمد جمال الدين قاسمي:

يكي ديگر از بزرگان اهل سنت نيز «عهد» را به «امامت» تفسير كرده است:

«قالَ» أي إبراهيم: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي» أي واجعل من ذريتي أئمة «قالَ لا يَنالُ» أي قد أجبتك وعاهدتك بأن أحسن إلي ذريتك. لكن «لا ينال عَهْدِي» أي الذي عهدته إليك بالإمامة «الظَّالِمِينَ» أي منهم .

قال: يعني ابراهيم فرمود: و من ذريتي يعني؛ از ذريه من پيشواياني قرار بده. (قال لاينال) يعني خداوند فرمود: در خواست تو را پذيرفتم و با تو پيمان بستم به اين كه به ذريه تو احسان كنم. لكن آنچه را در رابطه با امامت با تو عهد بستم به ظالمان از ذريه ات نمي رسد.

قاسمي، محمد جمال الدين (متوفاي قرن چهاردهم)، محاسن التاويل ، ج 1، ص390، تحقيق: محمد باسل عيون السود، ناشر: دار الكتب العلميه ، بيروت ، چاپ اول1418 ق

8. شوكاني:

شوكاني از ديگر مفسران آنها بعد از نقل اقوال در مراد از عهد، قول نخست را كه عهد را به امامت تفسير كرده برگزيده است:

و اختلف في المراد بالعهد فقيل: الإمامة و قيل: النبوّة... والأوّل أظهر كما يفيده السياق .

در اين كه مراد از «عهد» چيست اختلاف است. گفته اند مراد از آن، امامت است و... قول اول ظاهر تر است؛ چنانچه سياق كلام مفيد همين قول است.

الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاي1255هـ)، فتح القدير الجامع بين فني الرواية والدراية من علم التفسير، ج 1، ص160، ناشر: دار الفكر - بيروت.

ب. مقام امامت در اين آيه، غير نبوت است:

از ديدگاه شيعه، مقام امامت غير از نبوت است يكي از دليلي كه اقامه شده همين آيه مباركه است.

شيخ طوسي در تفسيرش ديدگاه شيعه و چگونگي استدلال آنان را بر اين كه مقام امامت در اين آيه غير از نبوت مي باشد اين گونه بيان كرده است:

واستدلوا بها أيضا علي أن منزلة الإمامة منفصلة من النبوة، لان الله خاطب إبراهيم (ع) وهو نبي، فقال له: انه سيجعله إماما جزاء له علي اتمامه ما ابتلاه الله به من الكلمات، ولو كان إماما في الحال، لما كان للكلام معني، فدل ذلك علي أن منزلة الإمامة منفصلة من النبوة. وإنما أراد الله أن يجعلها لإبراهيم (ع).

شيعيان به اين آيه استدلال كرده اند كه مقام «امامت» جداي از مقام «نبوت» است؛ زيرا خداوند حضرت ابراهيم را (در اين آيه) هنگامي مورد خطاب قرار داد كه او نبي بود و به او فرمود: او را به زودي امام قرار مي دهد تا پاداشي باشد بر اتمام امتحان هايي كه از او گرفته شده است. و اگر او در همان وقتي كه نبي بود، امام هم بود؛ اين كلام خدا معني نداشت. پس اين آيه دلالت دارد كه منزلت امامت جداي از نبوت است و همانا خداوند اراده كرده كه اين مقام را براي ابراهيم قرار بدهد.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاي460هـ)، التبيان في تفسير القرآن، ج1، ص449، تحقيق: تحقيق وتصحيح: أحمد حبيب قصير العاملي، ناشر: مكتب الإعلام الإسلامي، الطبعة: الأولي، 1409هـ.

روايات نيز در اين زمينه، بيانگر همين حقيقت مي باشند. در اينجا به ذكر يك روايت صحيح، كه مرحوم كليني آن را در كتاب شريف كافي نقل كرده اكتفا مي كنيم:

عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ أَبِي السَّفَاتِجِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَ إِبْرَاهِيمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ نَبِيّاً وَاتَّخَذَهُ نَبِيّاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَاتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ خَلِيلًا وَاتَّخَذَهُ خَلِيلًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ هَذِهِ الْأَشْيَاءَ وَقَبَضَ يَدَهُ قَالَ لَهُ: يَا إِبْرَاهِيمُ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً فَمِنْ عِظَمِهَا فِي عَيْنِ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام قَالَ يَا رَبِّ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ.

امام صادق عليه السّلام فرمود خداوند ابتدا ابراهيم را بعنوان بنده خود گرفت قبل از اينكه پيامبرش كند و او را به مقام نبوت رساند قبل از اينكه مرتبه رسالت به او بخشد و او را رسول خود قرار داد قبل از اين كه به عنوان خليل و دوست او را برگزيند و او را دوست انتخاب كرد قبل از اين كه امام قرارش دهد.

وقتي اين مقامها برايش آماده گرديد به او خطاب نمود كه مي خواهم ترا امام قرار دهم. ابراهيم كه متوجه عظمت مقام امامت بود گفت از نژاد و خاندان من نيز به اين مقام مي رسند؟ فرمود: اين عهد من به ظالمان نمي رسد.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص175، ناشر: اسلاميه ، تهران ، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

بعضي از مفسران اهل سنت از جمله فخر رازي، امامت در اين آيه را به معناي نبوت گرفته و به نظر ايشان مقام امامت به معناي نبوت مراد است؛ از اين جهت امامت را در آيه را به نبوت تفسير كرده است:

المسألة الثالثة: القائلون بأن الإمام لا يصير إماما إلا بالنص تمسكوا بهذه الآية فقالوا: إنه تعالي بين أنه إنما صار إماما بسبب التنصيص علي إمامته ونظيره قوله تعالي: (إني جاعل في الأرض خليفة) (البقرة/30) فبين أنه لا يحصل له منصب الخلافة الا بالتنصيص عليه وهذا ضعيف لأنا بينا أن المراد بالإمامة ههنا النبوة، ثم إن سلمنا أن المراد منها مطلق الإمامة لكن الآية تدل علي أن النص طريق الإمامة وذلك لا نزاع فيه، إنما النزاع في أنه هل تثبت الإمامة بغير النص، وليس في هذه الآية تعرض لهذه المسألة لا بالنفي ولا بالإثبات.

مسأله سوم اين است كساني كه قائلند مقام امامت يك مقام تنصيصي است به اين آيه تمسك كرده اند و گفته اند: خداوند در اين آيه بر امامت حضرت ابراهيم عليه السلام تصريح كرده است. نظير اين مورد، آيه «اني جاعل في الارض خليفه» است كه در مورد حضرت آدم است. در اين آيه بيان شده است كه منصب خلافت براي آدم عليه السلام حاصل نمي شود مگر اين كه بر آن تصريح شده باشد.

اين بيان ضعيف است؛ زيرا ما گفتيم كه مراد از «امامت» در اين آيه، «نبوت» است. برفرض كه قبول كنيم مراد از امامت، مطلق امامت است كه شامل نبوت هم بشود، ولي آيه مدلول آيه اين است كه راه شناخت امامت، نص است و ما در اين بحثي نداريم؛ بلكه بحث در اين است كه آيا امامت بدون نص هم ثابت مي شود يانه؟ در اين آيه هيچ سخني بر نفي و اثبات اين مسأله نيامده است.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج4، ص44، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1421هـ - 2000م.

پاسخ فخر رازي:

نادرستي سخن فخر رازي كه سر آمد مفسران اهل سنت مي باشد، با اندك تأمل روشن مي شود. بهتر است پاسخ فخر رازي را از زبان علامه طباطبائي رضوان الله تعالي عليه بيان كنيم. علامه در تفسير الميزان مي نويسد:

قوله تعالي: إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، أي مقتدي يقتدي بك الناس، ويتبعونك في أقوالك وأفعالك، فالإمام هو الذي يقتدي ويأتم به الناس، ولذلك ذكر عدة من المفسرين أن المراد به النبوة، لأن النبي يقتدي به أمته في دينهم، قال تعالي: «وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ، إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»: النساء- 63، لكنه في غاية السقوط.

أما أولا: فلأن قوله: إِماماً، مفعول ثان لعامله الذي هو قوله:

جاعِلُكَ واسم الفاعل لا يعمل إذا كان بمعني الماضي، وإنما يعمل إذا كان بمعني الحال أو الاستقبال فقوله، إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، وعد له عليه السلام بالإمامة في ما سيأتي، مع أنه وحي لا يكون إلا مع نبوة، فقد كان (ع) نبيا قبل تقلده الإمامة، فليست الإمامة في الآية بمعني النبوة (ذكره بعض المفسرين.)

وأما ثانيا: فلأنا بينا في صدر الكلام: أن قصة الإمامة، إنما كانت في أواخر عهد إبراهيم عليه السلام بعد مجي ء البشارة له بإسحق و إسماعيل، وإنما جاءت الملائكة بالبشارة في مسيرهم إلي قوم لوط وإهلاكهم، وقد كان إبراهيم حينئذ نبيا مرسلا، فقد كان نبيا قبل أن يكون إماما فإمامته غير نبوته.

(إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً) امام يعني مقتدا و پيشوايي كه مردم به او اقتداء كرده و در گفتار و كردارش از او پيروي مي كنند، و به همين جهت عده اي از مفسران گفته اند: مراد از امامت همان نبوت است؛ زيرا نبي نيز كسي است كه امتش در دين خود به وي اقتداء مي كنند، هم چنان كه خداي تعالي فرموده: ما هيچ پيامبري نفرستاديم مگر براي اين كه باذن او پيروي شود)؛ لذا تفسيري كه از جعل در «اني جاعلك للناس اماماً» به نبوت شده، به چند دليل معقول نيست:

1. كلمه «اماماً» مفعول دوم عامل خودش است و عاملش كلمه (جاعلك) است و اسم فاعل هرگاه به معناي گذشته باشد، عمل نمي كند و مفعول نمي گيرد، وقتي عمل مي كند كه يا به معناي حال باشد و يا آينده. (و يا بر مبتدا يا نفي و استفهام اعتماد كند پس از آنجايي كه «جاعلك» عمل كرده، روشن مي شود كه به معناي اسقبال است).

بنابراين قاعده، جمله «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» وعده اي است به ابراهيم عليه السلام كه در آينده او را به مقام امامت مي رساند و خود اين جمله و وعده از طريق وحي به ابراهيم عليه السلام ابلاغ شده است؛ پس معلوم مي شود قبل از آن كه اين وعده به او برسد، پيغمبر بوده؛ از اين رو، به طور قطع امامتي كه بعدها به او مي دهند، غير نبوتي است كه در آن حال داشته، (اين جواب را بعضي ديگر از مفسرين نيز گفته اند).

2. جريان امامت ابراهيم در اواخر عمر او و بعد از بشارت به اسحاق و اسماعيل بوده، ملائكه وقتي اين بشارت را آوردند كه آمده بودند قوم لوط را هلاك كنند، در سر راه خود سري به ابراهيم عليه السلام زده اند و ابراهيم در آن موقع پيغمبري بود مرسل؛ پس معلوم مي شود قبل از امامت داراي نبوت بوده و امامت او غير از نبوت اوست.

طباطبايي، سيد محمد حسين (متوفاي1412هـ)، الميزان في تفسير القرآن ، ج 1، ص271، ناشر: منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية في قم المقدسة ، الطبعة: الخامسة، 1417هـ.

از سخن فخر رازي جوابهاي ديگري نيز مي توان گفت:

اولاً: اصل در كلام تأسيس است نه تأكيد. يعني خداوند در اينجا مي خواهد يك مقام جديدي را به حضرت بدهد كه همان مقام امامت است نه اين كه نبوت و يا اطاعت او را كه قبلاً داشت، تأكيد نمايد.

ثالثاً: اگر مراد از امامت، باز همان جعل نبوت باشد، فلسفه اين جعل دوم چيست؟ جواب اين سؤال را بايد خود كساني كه معتقد به اين نظريه هستند بدهد.

رابعاً: همانطوري كه ذكر شد، بيشتر علماي اهل سنت اعتراف كرده اند امامت در اين آيه، غير از مقام نبوت است. تصريحات كلام برخي آنان را ذكر كرديم. پس سخن فخر رازي و امثال ايشان را خود علماي اهل سنت نيز قبول ندارد و از اينجا بي پايگي نظريه ايشان روشن مي شود.

بنابراين، امامت آخرين مقامي است كه خداوند به حضرت ابراهيم عليه السلام عنايت فرمود.

در اين زمينه بر روي سايت، در آدرس ذيل به صورت مفصل پاسخ داده شده است:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=3164

ج. عهد الهي (امامت) به دست خود او اعطا مي شود:

چنانچه قبلاً متذكر شديم، طرف پيمان مقام «امامت»، خود خداوند است. روي اين جهت خداوند هر كسي را شايسته آن بداند، اين عهدش را به او واگذار مي كند.

در تفسير نمونه اينگونه استدلال شده است:

من الآية مورد البحث نفهم ضمنيا أن الإمام (القائد المعصوم لكل جوانب المجتمع) يجب أن يكون معينا من قبل الله سبحانه، لما يلي: أولا: الإمامة ميثاق إلهي، وطبيعي أن يكون التعيين من قبل الله، لأنه طرف هذا الميثاق. ثانيا: الأفراد الذين تلبسوا بعنوان الظلم، ومارسوا في حياتهم لحظة ظلم بحق أنفسهم أو بحق الآخرين، كأن تكون لحظة شرك مثلا، لا يليقون للإمامة، فالإمام يجب أن يكون طيلة عمره معصوما. وهل يعلم ذلك في نفوس الأفراد إلا الله؟!

از آيه مورد بحث، ضمنا استفاده مي شود كه امام (رهبر معصوم همه جانبه مردم) بايد از طرف خدا تعيين گردد؛ زيرا: اولاً: امامت يك نوع عهد و پيمان الهي است و بديهي است چنين كسي را بايد خداوند تعيين كند؛ زيرا اوست كه چنين پيماني را به هر كس بخواهد مي دهد.

ثانياً: افرادي كه رنگ ستم به خود گرفته اند و در زندگي آنها نقطه تاريكي از ظلم- اعم از ظلم به خويشتن يا ظلم به ديگران- و حتي يك لحظه بت پرستي وجود داشته باشد، قابليت امامت را ندارند و به اصطلاح امام بايد در تمام عمر خود معصوم باشد. و آيا كسي جز خدا مي تواند از وجود اين صفت آگاه گردد؟

مكارم الشيرازي، الشيخ ناصر، (معاصر) الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ج1، ص373

نتيجه:

از آيه فوق سه مطلب استفاده مي شود:

1. امامت «عهد الهي» است، و هركسي كه شايسته آن باشد، به اين عهد مفتخر مي شود؛

2. طرف عهد، خود خداوند است كه فقط به افراد معصوم اعطاء مي شود، و فرد معصوم را هم خدا مي داند؛ زيرا او تنها كسي است كه از ضمير و اسرار انسانها با خبر است.

3. با توجه به نكات فوق، نصب اين مقام تنها به دست خداوند است نه براي كسي ديگر.

آيه دوم: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ

يكي از آياتي كه ثابت مي كند گزينش «امام» و «خليفه» تنها در اختيار خداوند مي باشد، آيه ذيل است:

يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ. ص/26.

اي داوود، همانا تو را در زمين خليفه- نماينده خود- ساختيم .

در اين آيه مباركه، واژه «خلافت» به كار رفته و خداوند جعل خلافت را براي حضرت داود عليه السلام به خودش نسبت داده است.

مرحوم طبرسي از مفسران به نام و لغت شناس شيعه، بعد از توضيح معناي «خلافت»، اين آيه را دليل بر نصب الهي خلافت گرفته است:

الخليفة: هو المدبر للأمور من قبل غيره بدلا من تدبيره. وفلان خليفة الله في أرضه، معناه أنه جعل إليه تدبير عباده بأمره. المعني: ثم ذكر سبحانه إتمام نعمته علي داود عليه السلام بقوله: (يا داود إنا جعلناك خليفة في الأرض) أي: صيرناك خليفة تدبر أمور العباد من قبلنا بأمرنا.

خليفه كسي است كه تدبير امور را از طرف شخص ديگر و به جاي او بر عهده مي گيرد و قتي گفته مي شود فلان كس خليفه خدا در زمين است به اين معنا است كه خداوند تدبير امور بندگانش را به امر خود، به او سپرده باشد. سپس خداوند به تمام كردن نعمت خود بر حضرت داود پرداخته و مي گويد: «اي داود! همانا تو را خليفه در زمين قرار داديم» يعني تو را خليفه گردانيديم تا به امر من امور بندگان را جانب ما تدبير و مديريت كني.

الطبرسي، أبي علي الفضل بن الحسن (متوفاي548هـ)، تفسير مجمع البيان، ج 8، ص355، تحقيق: لجنة من العلماء والمحققين الأخصائيين، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ـ بيروت، الطبعة الأولي، 1415هـ ـ 1995م.

قرطبي: اين آيه نص در نصب امام است

قرطبي از مفسران مشهور اهل سنت، در تفسير آيه 30 از سوره مباركه بقره (إني جاعل في الأرض خليفة)، راجع به وجوب نصب امام و خليفه در ميان امت تصريح نموده و مي گويد:

الرابعة: هذه الآية أصل في نصب إمام وخليفة يسمع له ويطاع لتجتمع به الكلمة وتنفذ به أحكام الخليفة ولا خلاف في وجوب ذلك بين الأمة ولا بين الأئمة...

مسأله چهارم: اين آيه اصلي است كه دلالت مي كند بر نصب امام و خليفه اي كه كلام او شنيده مي شود و مورد اطاعت قرار مي گيرد، تا به واسطه اين امام وحدت كلمه ايجاد شود و دستورات خليفه تنفيذ (استوار و ثابت شود) و هيچ اختلافي در واجب بودن نصب امام در بين امت اسلام و پيشوايان اسلام نيست.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن (تفسير القرطبي)، ج1، ص264، ناشر: دار الشعب - القاهرة.

بعد از تذكر اين نكته، چند آيه را دليل بر وجوب نصب امام و خليفه ذكر كرده كه از جمله آنها آيه مورد بحث است:

ودليلنا قول الله تعالي: «إني جاعل في الأرض خليفة» وقوله تعالي: «يا داود إنا جعلناك خليفة في الأرض» وقال: «وعد الله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم في الأرض». أي يجعل منهم خلفاء إلي غير ذلك من الآي.

دليل ما بر اين مطلب (نصب امام) اين گفته خداوند است كه «من در روي زمين، جانشيني [نماينده اي ] قرار خواهم داد» و اين گفته خداوند: «اي داوود! ما تو را خليفه و (نماينده خود) در زمين قرار داديم.» و همچنين اين سخن خداوند: «خداوند به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند وعده مي دهد كه قطعاً آنان را حكمران روي زمين خواهد كرد» يعني از بين آنها (ازميان كساني كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند) افرادي را به عنوان خلفاء منصوب مي كند. و آيات ديگر...

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن (تفسير القرطبي)، ج 1، ص 264، ناشر: دار الشعب - القاهرة.

قرطبي علاوه بر آيات فوق، واگذاري خلافت توسط ابو بكر به عمر را نيز دليل بر وجوب نصب امام و خليفه عنوان كرده و در پايان بر خلاف عقيده مسلم اهل سنت، تصريح نموده كه امامت ركن از اركان دين است:

ولقال قائل: إنها ليست بواجبة لا في قريش ولا في غيرهم فما لتنازعكم وجه ولا فائدة في أمر ليس بواجب ثم إن الصديق رضي الله عنه لما حضرته الوفاة عهد إلي عمر في الإمامة ولم يقل له أحد هذا أمر غير واجب علينا ولا عليك فدل علي وجوبها وأنها ركن من أركان الدين الذي به قوام المسلمين.

پس دلالت مي كند بر وجوب امامت؛ اين كه آن؛ ركني (پايه اي) از اركان دين است كه به آن پايداري و بقاء مسلمانان وابسته است.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن (تفسير القرطبي)، ج1، ص265، ناشر: دار الشعب - القاهرة.

اعتراف صاحب تفسير روح البيان به اعطائي بودن خلافت

اسماعيل بروسوي از مفسران پر آوازه اهل سنت، خلافت را يك مقام اعطائي از جانب خداوند مي داند:

وفي الآية اشارة الي معان مختلفة منها: ان الخلافة الحقيقية ليست بمكتسبة للانسان وانما هي عطاء وفضل من اللّه يؤتيه من يشاء كما قال تعالي (إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً) اي أعطيناك الخلافة.

اين آيه به معناهاي مختلفي اشاره دارد؛ از جمله اين كه خلافت حقيقي، براي انسان اكتسابي نيست؛ بلكه يك مقام اعطائي از جانب خدا و از فضل اوست كه به هر كسي بخواهد عنايت مي كند.؛ چنانچه خداوند فرموده است: من تو را خليفة قرار دادم؛ يعني به تو خلافت دادم.

حقي بروسوي، اسماعيل (متوفاي قرن12هـ)، تفسير روح البيان ، ج8، ص21، ناشر: دارالفكرـ بيروت ، بي تا.

نتيجه:

اولاً: طبق ديدگاه مفسران اهل سنت همانند قرطبي كه سخنش در ذيل آيه بيان شد، وجوب نصب امام و خليفه از اين آيه استفاده مي شود؛

ثانياً: تعبير «انا جعلناك» صريح در اين است كه مقام امامت الهي است و امام با جعل مستقيم الهي به اين مقام نايل مي شود.

سخن اسماعيل بروسوي، صاحب تفسير روح البيان، «ان الخلافة الحقيقية ليست بمكتسبة للانسان وانما هي عطاء وفضل من اللّه يؤتيه من يشاء» كه مقام خلافت را الهي دانسته اعترافي ديگر بر اين حقيقت و نظريه شيعيان است؛ همچنانكه آلوسي در آيه بعد، به الهي بودن مقام امامت اعتراف كرده است.

آيه سوم:« وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا»

سومين آيه كه جعل و نصب الهي امامت را مي رساند، آيه ذيل است.

وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ نافِلَةً وَكُلاًّ جَعَلْنا صالِحينَ وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَإِقامَ الصَّلاةِ وَإيتاءَ الزَّكاةِ وَكانُوا لَنا عابِدينَ. (انبياء/73- 72)

و اسحاق و يعقوب را [به عنوان نعمتي ] افزون به او بخشوديم و همه را از شايستگان قرار داديم. و آنان را پيشواياني قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مي كردند، و به ايشان انجام دادن كارهاي نيك و برپاداشتن نماز و دادن زكات را وحي كرديم و آنان پرستنده ما بودند.

اين آيه در باره حضرت ابراهيم و فرزندش اسحاق و نوه اش يعقوب است.

حضرت ابراهيم طبق آيه 100سوره صافات از خداوند خواست: «رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ»؛ «پروردگارا فرزندي صالح به من مرحمت كن». سر انجام وعده خداوند مستجاب شد، نخست اسماعيل و سپس «اسحاق» را به او مرحمت نمود كه هركدام پيامبر بزرگ خدا در جهت هدايت بندگان شدند.

در اين آيه خداوند همين لطف و موهبت خويش را ياد آوري مي كند و در ضمن مقام «امامت» آنان را با جمله «وجعلناهم ائمة» اعلام مي كند و مي فرمايد: ما آنها را پيشواياني قرار داديم كه به امر ما هدايت مي كردند.

اعتراف خلوتی به «الهي بودن مقام امامت»

خلوتی يكي از مفسران بزرگ حنفي در ذيل اين آيه مي گويد: مقام امامت از مواهب الهي است كه براي امام جعل كرده و از ويژگي هاي امام اين است كه به امر خدا هدايت مي كند:

وقوله وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا يشير الي ان الامامة ايضا من المواهب وانه ينبغي ان الامام يكون هاديا بامر اللّه لا بالطبع والهوي... وقوله وَأَوْحَيْنا... يشير الي ان هذه المعاملات لا تصدر من الإنسان الا بالوحي للانبياء وبالإلهام للاولياء وان طبيعة النفس الانسانية ان تكون امارة بالسوء.

جمله «وجعلناهم ائمة يهدون بأمرنا» اشاره دارد به اين كه «مقام امامت» از بخشش هاي الهي است و سزاوار اين است كه امام به امر خدا نه از روي هواي نفس خود هدايت گر باشد... و جمله «و اوحينا اليهم...» اشاره مي كند كه اين كارها (انجام كارهاي خير، برپا داشتن نماز و پرداخت زكات) از انبياء به توسط وحي و از اولياء به واسطه الهام خدا صادر مي شود و الا طبع نفس انساني به بدي امر مي كند.

الخلوتی الحنفی ، اسماعیل حقی بن مصطفی ، تفسیر روح  البیان ، دار النشر ،دار إحياء ،  التراث العربي - بيروت.

آيه چهارم: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا»

همانند آيه فوق، آيه ديگري نيز دليل بر جعل الهي امامت در قرآن كريم بيان شده است:

وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَكانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ. (سجده/ 24)

و چون شكيبايي كردند و به آيات ما يقين داشتند، برخي از آنان را پيشواياني قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مي كردند

اين آيه در باره بني اسرائيل است كه خداوند از ميان آنها كساني را كه شرايط امامت و رهبري الهي را داشتند، به اين مقام معنوي برگزيد. در اين آيه، صبر و يقين به آيات خدا دو شاخصه امامت براي اين گروه بيان شده است؛ به همين جهت در آيه ديگر مي فرمايد:

وَمِنْ قَوْمِ مُوسي أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُون . (اعراف/159)

از قوم موسي عليه السلام گروهي هستند كه دعوت به سوي حق مي كنند و حاكم به حق و عدالتند.

نكات مهم در هر دو آيه

در آيات سوم و چهارم نكات مهم و مربوط به امامت است كه بايد مورد توجه قرار داد:

نكته نخست: هدايت به امر خدا، معيار شناخت امام حق از امام باطل

جمله «يهدون بأمرنا» در هر دو آيه، يك معيار كلي و مهم را در جهت تشخيص و شناخت امامان و پيشوايان حق، در برابر رهبران و پيشوايان باطل براي ما ارائه مي نمايد كه با تطبيق اين ميزان، هردو امام را مي توان از همديگر تفكيك كرد.

مرحوم كليني روايتي از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه معناي «يهدون بأمرنا» را در آيه روشن مي كند:

محمّد بن يحيي، عن أحمد بن محمّد، ومحمّد بن الحسين، عن محمّد بن يحيي، عن طلحة بن زيد، عن أبي عبد اللّه- عليه السّلام- قال: قال: الْأَئِمَّةُ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِمَامَانِ قَالَ اللَّهُ: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» لَا بِأَمْرِ النَّاسِ يُقَدِّمُونَ أَمْرَ اللَّهِ قَبْلَ أَمْرِهِمْ وَحُكْمَ اللَّهِ قَبْلَ حُكْمِهِمْ قَالَ: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَي النَّارِ» يُقَدِّمُونَ أَمْرَهُمْ قَبْلَ أَمْرِ اللَّهِ وَحُكْمَهُمْ قَبْلَ حُكْمِ اللَّهِ وَيَأْخُذُونَ بِأَهْوَائِهِمْ خِلَافاً لِمَا فِي كِتَابِ اللَّه.

امام صادق عليه السلام فرمود:" امام در قرآن مجيد دو گونه است در يك جا خداوند مي فرمايد:" وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا" يعني آنها پيشواياني قرار داديم كه به امر خدا هدايت مي كنند نه به امر مردم، و امر خدا را بر امر خودشان مقدم مي شمارند. و حكم او را برتر از حكم خود قرار مي دهند، ولي در جاي ديگر مي فرمايد:" وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَي النَّارِ:" ما آنها را پيشواياني قرار داديم كه دعوت به دوزخ مي كنند" فرمان خود را بر فرمان پروردگار مقدم مي شمرند و حكم خويش را قبل از حكم او قرار مي دهند و مطابق هوس هاي خود و بر ضد كتاب اللَّه عمل مي نمايند

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص216، ناشر: اسلاميه ، تهران ، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

نكته دوم: اعطاء مقام امامت بعد از احراز صلاحيت:

در هر دو آيه مواردي همانند: انجام كارهاي خير، توجه به اعمال هاي عبادي، يقين و ايمان به آيات خدا و ديگر صبر و استقامت و استواري در پياده كردن فرمانهاي الهي از جمله ويژگيهاي يك امام و رهبر الهي است. در حقيقت موارد فوق، يك امتحان از جانب خداوند است؛ همانگونه كه در باره حضرت ابراهيم خوانديم كه آن حضرت بعد از امتحان و آزمايشهاي سخت به مقام امامت نائل شد.

از اينجا نتيجه گرفته مي شود كه خداوند از درون انسان آگاه مي باشد و كسي كه اين ويژگي ها را داشته باشد و نيز معصوم از هر گونه خطاء و اشتباه باشد به اين مقام بر مي گزيند.

آيه پنجم: «وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ»

وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ . (قصص/5)

ما مي خواهيم بر مستضعفان زمين منّت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم!

جعل امامت مستضعفان، به دست خدا است

گرچه اين آيه و آيات قبل آن، از ستمگري فرعون و استضعاف بني اسرائيل سخن مي گويد؛ اما هرگز منحصر به بني اسرائيل نخواهد بود؛ بلكه آيه بيانگر يك قانون كلي براي همه اقوام و جمعيتها در همه قرون و اعصار است؛ زيرا در آيه، كلمه «نريد» به صورت فعل مضارع آمده كه معناي استمرار را مي رساند.

يكي از بزرگان در اين باره مي نويسد:

(نريد أن نمن) معني ذلك أن هذه سيرة الله، لا تختص بموسي وفرعون لأن الله سبحانه وتعالي يأتي ب (نريد أن نمن) لا: أردنا أن نمن،... يعني: أن الله سبحانه وتعالي جرت سنته أن الذين واجهوا طواغيت البشرية، لا طواغيت الأمة فحسب، والطواغيت غلبوهم علي أمرهم، فالله سبحانه وتعالي جرت إرادته التي لا خلف فيها والتي لا يمنع منها مانع أن يأتي دور يغلب هؤلاء علي طواغيت زمانهم (ونجعلهم أئمة ونجعلهم الوارثين).

معناي اين جمله اين است كه اين سيره خدا اختصاص به موسي و فرعون ندارد؛ زيرا خداوند « نريد ان نمن» فرموده نه « اردنا ان نمن»، معنايش اين است كه خداوند طبق سنتش كه خلف بردار نيست و چيزي هم مانع آن نمي شود زماني را فراهم مياورد كه ستمكشان و مستضعفاني را كه مدتي در زير ظلم طاغيان زمانشان به استضعاف كشيده، بر آنها غالب گرداند و آنها را پيشوايان و وارثان زمين قرار دهد.

الجعفري، الشيخ محمد رضا (معاصر)، الغيبة، ص29، ناشر: مركز الأبحاث العقائدية، قم - ايران الطبعة الأولي 1420-

بنابر اين، آيه مي گويد: ما (به صورت هميشگي) اراده داريم كه بر مستضعفان منت بگذاريم و آنها را پيشوايان و وارثان حكومت روي زمين قرار دهيم.

اين بشارت براي همه انسانهاي آزاده و خواهان حكومت عدل و داد است كه يك زماني حق بر باطل و ايمان بر كفر پيروز شده و بساط ظلم و جور برچيده خواهد شد.

يك نمونه از تحقق اين مشيت الهي، حكومت بني اسرائيل و زوال حكومت فرعونيان بود. و نمونه كاملترش حكومت الهي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و يارانش بعد از ظهور اسلام بود، كه پيوسته از سوي فرعون هاي زمان خود مورد تحقير و استهزاء بودند، و تحت فشار و ظلم و ستم قرار داشتند و سرانجام خدا به دست همين گروه دروازه قصرهاي كسراها و قيصرها را گشود و آنها را از تخت قدرت بزير آورد و بيني مستكبران را به خاك ماليد.

اما نمونه فراگير آن، ظهور حكومت حق و عدالت در تمام كره زمين بوسيله حضرت مهدي (ارواحنا له الفداء) است.

بنابراين، آيه قانون كلي را بيان مي كند اما بعضي از مصاديق آن در طول زمان تحقق پيدا كرده و برخي ديگر آن تا هنوز به وقو ع نپيوسته است كه با توجه به روايات اهل بيت عليهم السلام مصداق كامل و آخر آن در عصر ظهور امام زمان محقق خواهد شد.

اما نكته مهم اين است كه خداوند مي فرمايد: ما مستضعفان را در اين عالم پيشوايان مردم و وارث زمين قرار مي دهيم. آيه مباركه از جعل امامت مستضعفان صحبت مي كند و اين جعل و نصب را هم مستقيماً خداوند به خودش نسبت مي دهد.

از اين جا معلوم مي شود كه افراد بشر در اين جعل و نصب پيشوا و امام براي مردم هيچ گونه نقش و اختياري از خود ندارند و الا اگر اختيار به دست خود بشر بود از همان ابتدا قدرتمندان عالم اين كار را مي كردند. ولي خداوند در آيات متعدد كه تاهنوز بيان شد اين كار را از افراد بشر حتي از برگزيدگانش همانند پيامبران نفي كرده است.

حاكم حسكاني از محدثان ديگر اهل سنت از امام صادق عليه السلام روايت مي كند كه رسول خدا (صلي الله عليه و سلم) به امام علي و دو فرزندش فرمودند: شما مصداق اين آيه هستيد:

حَدَّثَنِي أَبُو الْحَسَنِ الْفَارِسِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْفَقِيهُ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْهَيْثَمِ الْعِجْلِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَي بْنِ زَكَرِيَّا الْقَطَّانُ، قَالَ: حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِيبٍ قَالَ: حَدَّثَنَا تَمِيمُ بْنُ بُهْلُولٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: سَمِعْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصَّادِقَ يَقُولُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ نَظَرَ إِلَي عَلِيٍّ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ فَبَكَي- وَقَالَ: أَنْتُمْ الْمُسْتَضْعَفُونَ بَعْدِي.

قَالَ الْمُفَضَّلُ: فَقُلْتُ لَهُ: مَا مَعْنَي ذَلِكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ مَعْنَاهُ: أَنَّكُمْ الْأَئِمَّةُ بَعْدِي- إِنَّ اللَّهَ تَعَالَي يَقُولُ: وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ- وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ فَهَذِهِ الْآيَةُ فِينَا جَارِيَةٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ.

مفضل بن عمر گفت: از جعفر بن محمد الصادق شنيديم كه گفت: پيامبر خدا به علي و حسن و حسين نگاه كرد و گريست و گفت: شما مستضعفان پس از من هستيد.

مفضل مي گويد: به او گفتم اي پسر پيامبر معناي اين سخن چيست؟ گفت: معنايش اين است كه شما امامان پس از من هستيد، چون خداوند مي فرمايد: «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ» اين آيه تا روز قيامت در باره ما جريان دارد

الحاكم الحسكاني، عبيد الله بن محمد الحنفي النيسابوري (ق 5هـ)، شواهد التنزيل، ج 1، ص555، تحقيق: الشيخ محمد باقر المحمودي، ناشر: مؤسسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامي- مجمع إحياء الثقافة، الطبعة: الأولي، 1411 - 1990م.

استدلال بر جعل الهي امامت در هر سه آيه

در اين آيه و آيه قبل كه در باره گروهي از حق طلبان بني اسرائيل است، تعبير «وجعلنا منهم» و «نجعلهم» آمده و نيز تعبير «وجعلناهم» كه در مورد فرزندان حضرت ابراهيم عليه السلام به كار رفته به صراحت، الهي بودن مقام امامت را بيان مي كنند؛ زيرا خداوند جعل امامت را به خودش نسبت داده و مي فرمايد: من آنها را امام قرار دادم. و اين صريح ترين دليل بر اين است كه اولاً: مقام امامت يك مقام الهي است و ثانيا: جعل و نصب امام در اين مقام به دست خداوند است نه به دست خود انسان.

آيه ششم: «وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»

يكي از آياتي كه دليل بر جعل الهي امامت مي باشد، آيه ذيل است:

وَالَّذِينَ يقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّياتِنَا قُرَّةَ أَعْينٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا. (الفرقان/74)

اين آيه به دنبال آياتي واقع شده كه مهم ترين اوصاف بندگان خالص خدا ( عباد الرحمن) را بيان مي كنند و آخرين صفات آنها با توجه همت بلند شان اين است كه مقام امامت را از خداوند در خواست مي كنند؛ لذا در مقام دعا مي گويند:

«پروردگارا! از همسران و فرزندانمان مايه روشني چشم ما قرارده، و ما را براي پرهيزگاران پيشوا گردان!»

دو تفسير در جمله «واجعلنا...»

جمله «واجعلنا للمتقين اماما»، مفسران به دو وجه را ذكر كرده اند:

تفسير نخست: در خواست امامت براي خود:

بنا به تفسير ابن عباس، معناي اين جمله اين است كه آنها براي خود از خداوند امامت و پيشوايي بر پرهيزگاران را در خواست كردند.

با توجه به روايت ابن عباس مرحوم طبرسي از مفسران بزرگ شيعه، اين جمله را اين گونه معنا كرده است:

(واجعلنا للمتقين إماما) أي: اجعلنا ممن يقتدي بنا المتقون طلبوا العز بالتقوي لا بالدنيا.

پروردگارا، ما را از كساني قرار ده، كه اهل تقوي به آنها تأسي مي جويند. آنها با اين دعا، عزت را با تقوا نه با دنيا از خداوند در خواست كردند.

الطبرسي، أبي علي الفضل بن الحسن (متوفاي548هـ)، تفسير مجمع البيان، ج7، ص316، تحقيق: لجنة من العلماء والمحققين الأخصائيين، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ـ بيروت، الطبعة الأولي، 1415هـ ـ 1995م.

طبري در جامع البيان بعد از مطرح كردن تفسير نخست، روايت ابن عباس را نقل كرده است:

ذكر من قال ذلك حدثني بن عبد الأعلي بن واصل قال ثني عون بن سلام قال أخبرنا بشر بن عمارة عن أبي روق عن الضحاك عن بن عباس في قوله «واجعلنا للمتقين إماما» يقول أئمة يقتدي بنا.

كساني كه قول نخست را گفته اند ذيل آيه آورده اند كه ابن عباس گفته است: (واجعلنا للمتقين اماما) ما را پيشوايي پرهيزگاران قرار ده يعني؛ پيشواياني كه به ما اقتدا كنند.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاي310)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج19، ص53، ناشر: دار الفكر، بيروت - 1405هـ

تفسير دوم: در خواست امامت متقيان براي خود

تفسير دوم اين است آنها از خداوند درخواست نمودند كه متقيان را پيشواي آنان قرار دهد تا با اقتداء به متقيان، پيشوايان براي مردم بعد از خود قرار گيرند.

طبري اين تفسير مجاهد را اين گونه نقل كرده است:

ذكر من قال ذلك حدثنا بن بشار قال ثنا مؤمل قال ثنا بن عيينة عن بن أبي نجيح عن مجاهد في قوله واجعلنا للمتقين إماما قال أئمة نقتدي بمن قبلنا ونكون أئمة لمن بعدنا.

طرفداران اين نظريه از مجاهد در ذيل جمله «وجعلنا للمتقين اماما» آورده اند: پرهيزگاران را پيشوايان ما قرار ده تا به پيشنيان ما اقتدا كنيم و ما پيشوايان بعد از خود باشيم.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاي310)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج19، ص53، ناشر: دار الفكر، بيروت - 1405هـ

طبرسي در باره قول دوم مي گويد:

وقيل: معناه اجعلنا نأتم بمن قبلنا حتي يأتم أي: يقتدي بنا من بعدنا. والتقدير: واجعل المتقين لنا إماما.

و گفته شده معناي جمله اين است: اهل تقوا را پيشواي ما قرار ده كه به آنها اقتدا كنيم تا ديگران بعد از ما به ما اقتدا كنند. تقدير آيه اين گونه بوده است: «واجعل المتقين لنا إماما».

الطبرسي، أبي علي الفضل بن الحسن (متوفاي548هـ)، تفسير مجمع البيان، ج7، ص316، تحقيق: لجنة من العلماء والمحققين الأخصائيين، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ـ بيروت، الطبعة الأولي، 1415هـ ـ 1995م.

از اين كه طبرسي قول دوم را به «قيل» نسبت داده روشن مي شود كه تفسير مورد پسندش همان تفسير نخست است. بيشتر مفسران اهل سنت نيز تفسير نخست را پذيرفته اند.

طبري نيز قول اول را نزديك تر به حقيقت مي داند و مي گويد:

قال أبو جعفر وأولي القولين في ذلك بالصواب قول من قال معناه واجعلنا للمتقين الذين يتقون معاصيك ويخافون عقابك إماما يأتمون بنا في الخيرات لأنهم إنما سألوا ربهم أن يجعلهم للمتقين أئمة ولم يسألوه أن يجعل المتقين لهم إماما.

سزاوار ترين هردو قول در تفسير آيه، به حقيقت، قول كسي است كه گفته معناي جمله اين است: خدايا ما را از براي پرهيزگاراني كه از معاصي تو پروا مي كنند و از عقاب تو مي ترسند، پيشوا قرار ده تا در امر خير به ما اقتدا كنند؛ دليل نزديك بودن اين قول به حق اين است كه آنها از پروردگار شان خواستند كه آنها را براي پرهيزگاران پيشوا قرار دهند نه اين كه متقيان را امامشان قرار دهد.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاي310)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج19، ص53، ناشر: دار الفكر، بيروت - 1405هـ

قرطبي نيز هردو قول را در جامع الاحكام نقل كرده و سپس قول اول را اختيار كرده است:

والقول الأول أظهر وإليه يرجع قول بن عباس ومكحول ويكون فيه دليل علي أن طلب الرياسة في الدين ندب.

قول نخست ظاهر تر است كه گفتار ابن عباس و مكحول نيز به آن بر مي گردد. اين جمله دليل است بر اين كه طلب رياست ديني كار پسنديده است.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج13، ص83، ناشر: دار الشعب - القاهرة.

نحوه استدلال به آيه:

در اين آيه، كلمه «واجعلنا» به كار رفته وتوسط آن امامت بر متقيان از خداوند در خواست شده است. از اينجا روشن مي شود كه مقام امامت يك مقام الهي است و جعل و نصب شخص نيز به اين مقام به دست خدا است؛ زيرا اگر به دست انسان بود، اين درخواست از خدا معني نداشت.

ابو القاسم قشيري نيشابوري از مفسران اهل سنت بعد از اين كه جمله فوق را معنا كرده صراحتاً اذعان نموده آن گروهي كه مقام امامت بر متقيان را از خداوند خواسته اند، اختيار خودشان را در جعل و نصب به اين مقام نفي كرده اند:

(وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً) الإمام مَنْ يُقْتَدي به ولا يَبْتَدِع. ويقال إن الله مدح أقواماً ذكروا رتبة الإمامة فسألوها بنوع تضرع، ولم يدَّعوا فيها اختيارهم؛ فالإمامةُ بالدعاء لا بالدعوي.

امام كسي است كه به او اقتداء مي شود و مقام امامت از نزد خود ساخته نمي شود. و گفته مي شود كه خداوند گروهي را كه در خواست رتبه امامت بودند مدح كرده آنها امامت را با نوعي تضرع از خدا خواستند و اختيار داشتن در جعل امامت را براي خود ادعا نكردند. پس امامت با در خواست است نه با ادعا.

القشيري النيسابوري الشافعي، ابوالقاسم عبد الكريم بن هوازن بن عبد الملك، (متوفاي465هـ)، تفسير القشيري المسمي لطائف الإشارات، ج2، ص152، تحقيق: عبد اللطيف حسن عبد الرحمن، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت /لبنان، الطبعة: الأولي، 1420هـ ـ 2000م.

آيه هفتم: « وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي»

يكي از دلائل نصب و جعل الهي بودن مقام «امامت»، آيه ذيل است كه حضرت موسي عليه السلام وزارت و معاونت در برنامه هايش را براي برادرش هارون از خداوند در خواست مي نمايد و مي فرمايد:

وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً. (طه/29-32)

وزيري از خاندانم براي من قرار بده؛ برادرم هارون را، به وسيله او پشتم را محكم كن و او را در كار من شريك گردان .

اين آيه، مهمترين امري را كه براي حضرت هارون ثابت مي كند، همان وزارت، وصايت و جانشني اوست.

معناي وزارت در آيه:

مفسران فريقين، واژه «وزارت» را به معاونت، پشتباني و جانشني در برپايي و پيشبرد امور يك مجموعه، معنا كرده اند.

ثعلبي «وزير» را به معناي كمك كار و پشتيبان گرفته است:

معينا وظهيرا.

الثعلبي النيسابوري، ابوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم (متوفاي427هـ)، الكشف والبيان، ج6، ص243، تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور، مراجعة وتدقيق الأستاذ نظير الساعدي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولي، 1422هـ-2002م.

قرطبي از ديگر مفسران اهل سنت مي نويسد:

طلب الإعانة لتبليغ الرسالة.

حضرت موسي با اين كلامش براي تبليغ رسالتش از خداوند ياري خواست.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج11، ص192، ناشر: دار الشعب - القاهرة.

آلوسي نيز آيه را اين گونه معني مي كند:

«واجعل لي وزيرا من اهلي هارون اخي» أي معاونا في تحمل أعباء ما كلفته. علي أن اشتقاقه من الوزر بكسر فسكون بمعني الحمل الثقيل... وسمي القائم بأمر الملك بذلك لأنه يحمل عنه وزر الأمور وثقلها أو ملجأ اعتصم برأيه.

... يعني هارون را كمك كار من قرار بده در تحمل بارهاي سنگيني كه به عهده دارم.

و بنابر اين كه اين واژه، از «وزر» بكسر واو و سكون زاء، گرفته شده باشد، به معناي بار سنگين است. و كسي كه اموري از جانب پادشاهي به عهده مي گيرد، وزير مي گويند؛ زيرا او سنگيني امور را از از دوش پادشاه بر مي دارد و خود به انجام آن مي پردازد يا وزير پناهگاهي است كه به رأي او تمسك جسته است.

الآلوسي البغدادي الحنفي، أبو الفضل شهاب الدين السيد محمود بن عبد الله (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج16، ص184، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

مفسران شيعه نيز «وزير» را به «معاونت و جانشيني» معنا كرده اند.

مرحوم طبرسي در مجمع البيان مي نويسد:

وإنما سمي الوزير وزيرا لأنه يعين الأمير علي ما هو بصدده من الأمور، أخذ من المؤازرة التي هي المعاونة.

وزير را كه وزير مي گويند به اين جهت است كه او امير و رئيس را در انجام امورش كمك مي كند. اين واژه، از ماده «مؤازرة» كه به معناي «معاونة» مي باشد، گرفته شده است.

الطبرسي، أبي علي الفضل بن الحسن (متوفاي548هـ)، تفسير مجمع البيان، ج7، ص19، تحقيق: لجنة من العلماء والمحققين الأخصائيين، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات ـ بيروت، الطبعة الأولي، 1415هـ ـ 1995م.

كيفيت دلالت آيه بر جعل خلافت

همانطوري كه گفته شد، حضرت موسي عليه السلام، مقام وزارت و معاونت را براي برادرش حضرت هارون عليه السلام از خداوند درخواست نمود و خداوند هم اين درخواست او را اجابت فرمود و در آيه ديگر چنين پاسخ مي دهد:

قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسي . (طه/36)

اي موسي! آنچه را خواستي به تو داده شد!

و در آيه ديگر فرمود:

وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسَي الْكِتابَ وَجَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِيراً. (فرقان/35)

ما به موسي كتاب آسماني داديم، و برادرش هارون را براي كمك همراهش ساختيم .

و روشن است كه منظور از مقام وزرات، همان مقام جانشيني و خلافت است؛ لذا هنگامي كه حضرت موسي عليه السلام مي خواست به كوه طور برود، حضرت هارون را رسماً به عنوان جانشين خود در ميان قومش معرفي كرد و فرمود:

وَقالَ مُوسي لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ. (اعراف/142)

و موسي به برادرش هارون گفت جانشين من در ميان قوم من باش و (آنها را) اصلاح كن و از روش مفسدان پيروي منما.

همانطوريكه پيدا است هم در جمله اي كه حضرت موسي درخواست كرده، كلمه «اجعل» به كار رفته و هم خداوند در پاسخ فرموده است: «وجعلنا معه اخاه وزيرا»؛ و جعل وزرات و خلافت براي هارون را به خودش نسبت داده است.

پس اين آيه نيز دليل روشن است كه جعل خلافت به دست خدا و در ختيار او و تنها مصدر جعل خود او است نه افراد بشر. اگر جعل اين مقام به دست بشر بود، در خواست حضرت موسي عليه السلام معنا نداشت.

آيه هشتم: « وَرَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَيَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»

از جمله آياتي كه صراحت دارد، مقام امامت، يك مقام انتصابي است و نصب آن فقط به دست خدا است، آيه مباركه ذيل است:

وَرَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَيَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَتَعالي عَمَّا يُشْرِكُونَ.القصص/ 68.

و پروردگار تو هر چه را بخواهد مي آفريند و برمي گزيند، و آنان اختياري ندارند. منزّه است خدا، و از آنچه [با او] شريك مي گردانند برتر است.

مفسران شأن نزول اين آيه را در مورد وليد بن مغيره (مرد ثروتمند مكه) و عروة بن مسعود ثقفي (رئيس طائف) ذكر كرده اند كه مشركان گفتند: چرا قرآن بر اين دو نفر نازل نشد؟

وَقالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلي رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم. أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا ورَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ. زخرف/ 31- 32.

و گفتند: «چرا اين قرآن بر مرد بزرگ (و ثروتمندي) از اين دو شهر(مكه و طائف) نازل نشده است؟!» آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مي كنند؟! ما معيشت آنها را در حيات دنيا در ميانشان تقسيم كرديم و بعضي را بر بعضي برتري داديم تا يكديگر را مسخر كرده (و با هم تعاون نمايند)؛ و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع آوري مي كنند بهتر است!

آنگاه خداوند در آيه مورد بحث ( 68/ قصص)، جواب اين گفتار مشركان را اين گونه بيان فرموده كه اختيار جعل نبوت و نزول قرآن به دست خداست بر هر كه بخواهد آن را نازل مي كند.

مفسران در مورد كلمه «ما» در « ما كان» دو وجه را ذكر كرده اند:

وجه اول: «ما» نافيه باشد در اين صورت بايد بر كلمه «ويختار» وقف كرد و جمله بعد، از ماقبلش جدا معنا مي شود ؛ يعني پرودگار تو هرچه را بخواهد مي آفريند و برمي گزيند. وبراي آنها اختياري نيست؛ بلكه اختيار به دست خداست.

وجه دوم: «ما» موصوله باشد؛ در اين صورت هردو جمله به هم وصل است و معنا اين مي شود: پرودگار تو هرچه را بخواهد مي آفريند و آنچه را براي آنان خير و مصلحت دارد بر مي گزيند.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاي460هـ)، التبيان في تفسير القرآن، ج 8، ص170، تحقيق وتصحيح: أحمد حبيب قصير العاملي، ناشر: مكتب الإعلام الإسلامي، الطبعة الأولي، 1409هـ

اگر دقت شود نتيجه ي هر دو وجه يكي است و آن اينكه گزينش نبي و از جمله گزينش امام و مصلحت انديشي براي انسان، در اختيار خداست نه مردم؛ زيرا اختيار به دست كسي است كه علم به احوال شخص داشته باشد و چنين علمي مربوط به خداوند است.

انتخاب امور خير و مصلحت مردم توسط خدا و امر نبوت و امامت بالاترين امر خير و مصلت:

با توجه به شأن نزول آيه، مسأله انحصار انتخاب الهي نبوت توسط خداوند روشن است. سؤال اين است كه نصب الهي امام از كجاي آيه استفاده مي شود؟

جواب اين است كه مسأله امامت نيز از خود آيه استفاده مي شود.

در آيه مذكور چه كلمه «ما» را در «ماكان» نافيه گرفته شود يا موصوله، با بيان ذيل، اين مطلب قابل اثبات خواهد بود.

در صورتي كه «ما» نافيه باشد و بر كلمه «يختار» وقف شود معنايش اين است كه مطلق اختيار به دست خدا است و بندگان هيچ گونه اختياري در هيچ امري را ندارند. از جمله اموري كه بندگان در آنها از خود اختيار ندارد، انتخاب پيامبر و امام است.

اما در صورتي كه كلمه «ما» موصوله باشد، معناي «ما» اثبات است و كلمه «يختار» بر سر او مي آيد در اين صورت معنايش اين مي شود: خداوند آن چيزي را كه خير و مصلحت مردم در آن است برمي گزيند. بدون شك امر نبوت و امامت هردو به مصلحت مردم و امت اسلامي است.

طبري «ما» را در اين وجه، به معناي «الذي» گرفته و مي گويد:

فقال الله لنبيه محمد صلي الله عليه وسلم وربك يا محمد يخلق ما يشاء أن يخلقه ويختار للهداية والإيمان والعمل الصالح من خلقه ما هو في سابق علمه أنه خيرتهم نظير ما كان من هؤلاء المشركين لآلهتهم خيار أموالهم.

پس خداوند براي پيامبرش محمد صلي الله عليه وسلم فرمود: پروردگار تو اي محمد هرچه را بخواهد مي آفريند و براي هدايت و ايمان و عمل صالح از ميان بندگانش آن كسي را كه طبق علم سابقش خير و مصلحت بندگان است، بر مي گزيند. نظير مشركان كه بهترين اموالشان را براي خدايانشان بر مي گزينند.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاي310)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج20، ص100، ناشر: دار الفكر، بيروت - 1405هـ

بغوي از مفسران اهل سنت مي گويد:

(ما كان لهم الخيرة) قيل (ما) للإثبات معناه ويختار الله ما كان لهم الخيرة أي يختار ما هو الأصلح والخير.

گفته شده كه «ما» در جمله «ماكان لهم الخيرة»، معناي اثبات دارد؛ معنايش اين است كه خداوند آن چه را كه به خير و نفع امتت است برمي گزيند. يعني؛ آن چه را كه اصلح وخير است بر مي گزيند.

البغوي، الحسين بن مسعود (متوفاي516هـ)، تفسير البغوي، ج3، ص452، تحقيق: خالد عبد الرحمن العك، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

با توجه به سخن اين مفسران، آيه شريفه بيان مي كند كه خداوند هر امر خير و هر چيزي كه به مصلحت مؤمنان است بر مي گزيند و بدون ترديد چون خداوند عالم به همه امور است و احاطه علمي بر تمام امور دارد مي داند چه چيزي خير و به نفع و مصلحت مؤمنان است و همان را بر مي گزيند.

بدون شك بالاترين امر خير، مسأله نبوت و رهبري جامعه پس از پيامبر است. همان گونه كه تنها حق انتخاب و گزينش در همه امور خير به دست خدا است، امر نبوت و امامت كه بالاترين آنها است، نيز تنها خداوند حق انتخاب آن را دارد.

گذشته از اين بيان در خصوص آيه فوق، كه انتخاب نبوت و امامت را افاده مي كند در منابع روائي، رسول خدا صلي الله عليه وآله جمله: «وَيَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» را به امر نبوت و امامت تفسير نموده و تصريح كرده است كه انتخاب اين دو مقام به دست انسان نيست.

اين روايت علماي شيعه با استفاده از منابع اهل سنت در كتابهايشان آورده است.

سيد بن طاووس، در كتاب «الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف» به آياتي كه در شأن اميرمؤمنان عليه السلام نازل شده اشاره كرده و از جمله روايت ذيل را در رابطه به آيه مورد بحث از كتاب محمد بن مؤمن شيرازي كه از يكي از علماي اهل سنت است مي آورد.

متأسفانه اصل اين كتاب فعلاً در دسترس ما نيست؛ به اين لحاظ روايت را از منابع شيعه ذكر مي كنيم:

سيد بن طاووس مي گويد:

ومن ذلك ما رواه محمد بن مؤمن في كتابه المذكور [المستخرج من تفاسير الاثني عشر] في تفسير قوله تعالي «وربك يخلق ما يشاء ويختار ما كان لهم الخيرة» بإسناده إلي أنس بن مالك قال سألت رسول الله صلي الله عليه وسلم عن معني قوله «وربك يخلق ما يشاء»؟

قَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه وآله إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ مِنْ طِينٍ كَيْفَ يَشَاءُ ثُمَّ قَالَ «وَيَخْتارُ» إِنَّ اللَّهَ اخْتَارَنِي وَأَهْلَ بَيْتِي عَلَي جَمِيعِ الْخَلْقِ فَانْتَجَبَنَا فَجَعَلَنِيَ الرَّسُولَ وَجَعَلَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام الْوَصِيَّ ثُمَّ قَالَ «ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يَعْنِي مَا جَعَلْتُ لِلْعِبَادِ أَنْ يَخْتَارُوا وَلَكِنِّي أَخْتَارُ مَنْ أَشَاءُ فَأَنَا وَأَهْلُ بَيْتِي صَفْوَةُ اللَّهِ وَخِيَرَتُهُ مِنْ خَلْقِهِ ثُمَّ قَالَ «سُبْحانَ اللَّهِ» يَعْنِي تَنْزِيهاً لِلَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ بِهِ كُفَّارُ مَكَّةَ ثُمَّ قَالَ «وَرَبُّكَ» يَا مُحَمَّدُ يَعْلَمُ ما تُكِنُّ صُدُورُهُمْ مِنْ بُغْضِ الْمُنَافِقِينَ لَكَ وَلِأَهْلِ بَيْتِكَ وَما يُعْلِنُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مِنَ الْحُبِّ لَكَ وَلِأَهْلِ بَيْتِكَ.

انس مي گويد: از رسول خدا صلي الله عليه وسلم از معناي «وربك يخلق ما يشاء» پرسيدم آن حضرت فرمود: خداوند آدم را از گل آنگونه كه خواست آفريد. سپس فرمود: «و يختار»، يعني؛ خداوند من و اهل بيتم را بر جميع مردم انتخاب كرد. ما را برگزيد به من مرتبت نبوت داد و علي بن ابي طالب را وصي نمود آنگاه فرمود: ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ يعني اختيار انتخاب را به مردم نداده اند. ولي من [خدا] بر مي گزينم كسي را كه مي خواهم پس من و اهل بيتم برگزيده و امتياز دار از ميان مردميم بعد فرمود: منزه است خدا از آنچه مشركين مكه بر او شريك مي گيرند. بعد فرمود: اي محمّد! پروردگارت مي داند چه در دلهاي خود پنهان كرده اند از كينه براي تو و خانواده ات و چه در زبان آشكار مي كنند از علاقه به شما.

ابن طاووس الحلي، ابي القاسم علي بن موسي (متوفاي664هـ)، الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، ص 97، چاپخانه: الخيام ـ قم، چاپ: الأولي1399

تعدادي از بزرگان شيعه همانند علامه مجلسي و شيخ صدوق و ديگران نيز اين روايت را با استناد به كتاب شيرازي آورده اند:

المجلسي، محمد باقر (متوفاي1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 23، ص74، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء، بيروت - لبنان، الطبعة الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، الأمالي، ص678، تحقيق ونشر: قسم الدراسات الاسلامية- مؤسسة البعثة- قم، الطبعة الأولي، 1417هـ

در رواياتي كه از ائمه طاهرين عليهم السلام رسيده به طور كلي امر امامت را يك امر الهي دانسته و بر انتخاب و انتصاب آن توسط خداوند تصريح كرده اند.

يكي از روايات اين است:

امام هشتم عليه السلام در روايت طولاني، بعد از بيان صفات و ويژگيهاي امام، به عدم امكان گزينش امام توسط انسان اشاره نموده و فرموده است:

فَمَنْ ذَا الَّذِي يَبْلُغُ بِمَعْرِفَةِ الْإِمَامِ أَوْ يُمْكِنُهُ اخْتِيَارُهُ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ....

أَ ظَنُّوا أَنَّ ذَلِكَ يُوجَدُ فِي غَيْرِ آلِ الرَّسُولِ كَذَبَتْهُمْ وَاللَّهِ أَنْفُسُهُمْ وَمَنَّتْهُمُ الْأَبَاطِيلَ وَارْتَقَوْا مُرْتَقًي صَعْباً دَحْضاً تَزِلُّ عَنْهُ إِلَي الْحَضِيضِ أَقْدَامُهُمْ رَامُوا إِقَامَةَ الْإِمَامِ بِعُقُولٍ حَائِرَةٍ بَائِرَةٍ نَاقِصَةٍ وَآرَاءٍ مُضِلَّةٍ فَلَمْ يَزْدَادُوا مِنْهُ إِلَّا بُعْداً- قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّي يُؤْفَكُونَ لَقَدْ رَامُوا صَعْباً وَقَالُوا إِفْكاً وَ ضَلُّوا ضَلالًا بَعِيداً وَوَقَعُوا فِي الْحَيْرَةِ إِذْ تَرَكُوا الْإِمَامَ عَنْ بَصِيرَةٍ- «وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَكانُوا مُسْتَبْصِرِينَ» رَغِبُوا عَنِ اخْتِيَارِ اللَّهِ وَاخْتِيَارِ رَسُولِهِ إِلَي اخْتِيَارِهِمْ وَالْقُرْآنُ يُنَادِيهِمْ- «وَرَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَيَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَتَعالي عَمَّا يُشْرِكُونَ»

كيست كه به شناخت امام برسد و بتواند او را انتخاب كند؟ از اختيار انسان دور است ...

آيا گمان بردند كه «امام» در غير خاندان رسول خدا (ص) يافت شود؟ به خدا سوگند خودشان خويش را تكذيب كردند و بيهوده آرزو بردند و بگردنه بلند لغزاننده اي گام نهادند كه آن ها را بنشيب پرتاب كند، خواهند به عقل نارساي خود امامي سازند و برأي گمراه كننده پيشوائي پردازند، جز دوري و دوري از مقصد حق بهره نبرند، خدا آنان را بكشد تا كي دروغ گويند! به راستي به پرتگاه برآمدند و دروغ بافتند و سخت به گمراهي افتادند و به سرگرداني گرفتار شدند، آنگاه كه دانسته و فهميده امام خود را گذاشتند و پرچم باطل افراشتند «شيطان كارشان را برابرشان آرايش داد و آنها را از راه بگردانيد با آنكه حق جلو چشم آنها بود» (عنكبوت- 28)

از انتخاب خداي جل جلاله و رسول خدا روي برتافتند و به انتخاب باطل خويش گرائيدند در حالي كه قرآن آنها فرا مي خواند به اين كه: و پروردگار تو هر چه را بخواهد مي آفريند و برمي گزيند، و آنان اختياري ندارند. منزّه است خدا، و از آنچه [با او] شريك مي گردانند برتر است.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، الأمالي، ص777، تحقيق و نشر: قسم الدراسات الاسلامية - مؤسسة البعثة - قم، الطبعة: الأولي، 1417هـ.

استدلال علامه مجلسي بر عدم اختيار انسان در امر امامت

ايشان بعد از اين كه دو آيه 31- 32 سوره زخرف را بعد از آيه مورد بحث ذكر مي كند، بر عدم صلاحيت انسان در اختيار وگزنيش امام، اين گونه استدلال مي نمايد:

أقول: الآيتان صريحتان في أن الرزق والمراتب الدنيوية لما كانت بقسمته وتقديره سبحانه فالمراتب الأخروية والدرجات المعنوية كالنبوة وما هو تاليها في أنه رفعة معنوية وخلافة دينية وهي الإمامة أولي وأحري بأن تكون بتعيينه تعالي ولا يكلها إلي العباد وأيضا إذا قصرت عقول العباد عن قسمة الدرجات الدنيوية فهي أحري بأن تكون قاصرة عن تعيين منزلة هي تشتمل علي الرئاسة الدينية والدنيوية معا وهذا بين بحمد الله في الآيتين علي وجه ليس فيه ارتياب ولا شك والله الموفق للصواب.

اين دو آيه، صريح در اين است كه قسمت و تقدير روزي و مراتب دنيوي به دست خداست؛ پس مراتب اخروي و درجات معنوي، همانند نبوت و امامت است كه آن دو، يك مقام بلند معنوي و خلافت ديني است سزاوار است كه به تعيين خدا باشد و خداوند تعيين آن را به بندگان موكول ننمايد.

و نيز طبق اين آيات، عقل بندگان از قسمت درجات دنيوي قاصر است؛ پس به طريق اولي عقل بشر از تعيين امامت كه يك رياست دنيوي و ديني است قاصر است. روي اين لحاظ بشر نمي تواند امام را تعيين كند. و سپاس خدا را كه اين دو امر در اين دو آيه به صورت روشن بيان شده كه هيچ گونه شكي در آن نيست.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 23، ص67، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء- بيروت - لبنان، الطبعة الثانية المصححة، 1403- 1983 م.

استدلال علامه بحراني بر انتصاب الهي امام

علامه بحراني بر انتصاب الهي امام اين گونه استدلال كرده است:

دلت الآية علي نفي الخيرة للخلق مطلقا في الخلق والحكم فليس لهم أن يثبتوا حكما ولا ينفوا حكما من قبل أنفسهم ولا أن يختاروا أحدا فيقدموه في منزلة ويأخروا غيره عنها بل الحكم في ذلك كله لله تعالي، فكانت الآية ناصة علي أنه لا يجوز لأحد أن يختار إماما فينصبه في الإمامة بعد نص الله وقبله كما هو مفادها إذ لو صح ذلك لكان مناقضا لمدلول الآية وحيث بطل الاختيار في كل شئ بطل الاختيار للناس في الإمامة فوجب أن يكون الإمام منصوصا عليه.

اين آيه بر نفي اختيار بندگان مطلقا در امور خلق و حكم دلالت مي كند. بنابراين، بندگان حق اثبات و نفي حكم را از نزد خودشان ندارند و نيز حق ندارند كه كسي را برگزينند و آن را در يك جايگاهي مقدم كنند و ديگري را از آن مقام بركنار نمايند؛ بلكه حكم در اين موارد همه براي خدا است. پس اين آيه نص در اين است كه براي هيچ كسي جايز نيست كه امامي را برگزيند و او در منصب امامت (بعد از نص خدا در اين مورد يا قبل از آن) منصوب كند؛ زيرا اگر نصب امام براي هر كسي درست باشد، مناقض با مدلول آيه است. از آنجايي كه طبق آيه اختيار بندگان در هرچيزي مورد اعتبار نباشد و باطل باشد، اختيار مردم در امامت نيز باطل است. پس واجب است كه امام بايد از جانب خداوند تعيين شده باشد.

البحراني، علي (متوفاي1340هـ)، منار الهدي في النص علي إمامة الإثني عشر (ع)، ص155، تحقيق: تنقيح وتحقيق وتعليق: السيد عبد الزهراء الخطيب، ناشر: دار المنتظر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان، چاپ الأولي1405 - 1985 م

نكته تكمليي آيه:

نكته مهم اين است كه در آيه: «وَرَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَيَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»، كلمه «يختار» بر كلمه «يخلق» عطف شده و كلمه «ربك» بر سر يختار هم مي آيد. معناي آيه اين مي شود كه پروردگار تو هر چه را بخواهد مي آفريند و پروردگار تو هرچه را كه به صلاح شما باشد بر مي گزيند.

و در بحث روائي اين آيه بيان شد كه رسول خدا مصداق كلمه «ما» را امر نبوت و امامت دانسته است. در نتيجه آيه مي گويد: گزينش «پيامبر» و «امام» در امر نبوت و امامت كه به صلاح و خير امت است، در اختيار خدا است.

آنوقت از آيه ديگر استفاده مي شود، وقتي خداوند يك امري را براي مردم مقدر نمايد و در نظر بگيرد، هيچ كس حق انتخاب و اختيار از پيش خود ندارند:

وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَي اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْص اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا. احزاب/ 36

هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد هنگامي كه خدا و پيامبرش در مورد امري حكم نمايند، اختياري داشته باشد و هر كس نافرماني خدا و رسولش را نمايد، به گمراهي آشكاري گرفتار شده است!

از ضميمه كردن آيات فوق، با اين آيه روشن مي شود كه بشر هيچگونه حق انتخاب امام و پيامبر را ندارند.

سخن فخر رازي از مفسران معروف اهل سنت در توضيح اين آيه جالب و حجت قاطع است:

فقال في هذه الآية لا ينبغي أن يظن ظان أن هوي نفسه متبعه وأن زمام الاختيار بيد الإنسان كما في الزوجات، بل ليس لمؤمن ولا مؤمنة أن يكون له اختيار عند حكم الله ورسوله فما أمر الله هو المتبع وما أراد النبي هو الحق ومن خالفهما في شيء فقد ضل ضلالاً مبيناً، لأن الله هو المقصد والنبي هو الهادي الموصل، فمن ترك المقصد ولم يسمع قول الهادي فهو ضال قطعاً.

خداوند در اين آيه مي فرمايد: سزاوار نيست كه كسي گمان كند كه مي تواند از هواي نفس خود پيروي نمايد و زمام اختيار به دست خود انسان باشد، همان گونه كه زوجات چنين اختياري دارند؛ بلكه هيچ مرد و زن مؤمني در برابر حكم خدا و رسولش اختياري نداشته و بايد از آن چه خداوند به آن امر نموده است، پيروي نمايند و آن چه را پيامبر خواسته حق مي باشد و هر كه با خدا و رسولش در حكمي مخالفت نمايد، به گمراهي آشكاري گرفتار گشته، زيرا خداوند مقصود مؤمن و پيامبر راهنما و رساننده به آن مقصود است، لذا اگر كسي مقصود اصلي را رها نمايد و به سخن راهنما گوش نسپارد قطعا گمراه است.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج25، ص183، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1421هـ - 2000م.

جالب اينجا است كه آيه فوق، با تعبير «ما كان لمؤمن ولا مؤمنة» مي فهماند، آنهايي كه در امر «امامت» در مقابل اين انتخاب و گزينش خداوند نا فرماني مي كنند و برخلاف انتخاب خدا كسي ديگري را به اين مقام بر مي گزينند از زمره مؤمنان خارج و به تعبير فخر رازي از هدايت الهي به دور و در گمراهي آشكاراند.

آيه نهم: « إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَي آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهيم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَي الْعَالَمِينَ»

إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَي آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهيم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَي الْعَالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. آل عمران/ 33ـ 34.

خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برتري داد. اينان نسلي هستند كه اول و آخرشان يكي و از يك سنخ است و خدا شنوا و دانا است .

آيه فوق، يكي ديگر از دلائل جعل الهي مقام نبوت و امامت است. اين آيه مي فرمايد: پيامبران الهي همانند آدم و نوح و ابراهيم، انتخاب جانشيني خود را به مردم واگذار نكردند؛ بلكه خداوند همان گونه كه خود شان را انتخاب و انتصاب كرده بود، جانشينان آنان را نيز برگزيد.

يكي از پيامبران الهي حضرت ابراهيم است كه طبق اين آيه، همان گونه كه خداوند خودش را برگزيده، آل آن حضرت را نيز براي مقام نبوت و امامت برگزيده است.

گزينش «آل ابراهيم» به مقام نبوت و امامت، در آيات ذيل نيز بيان شده است:

«وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ وَآتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» (عنكبوت/ 27)

و اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و نبوت و كتاب آسماني را در دودمانش قرار داديم و پاداش او را در دنيا داديم و او در آخرت از صالحان است.

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً وَإِبْرَاهِيمَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ فَمِنْهُم مُهْتَدٍ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ فَاسِقُونَ. (حديد/ 26)

ما نوح و ابراهيم را فرستاديم، و در دودمان آن دو نبوت و كتاب قرار داديم؛ بعضي از آنها هدايت يافته اند و بسياري از آنها گنهكارند.

خداوند متعال درباره كيفيت انتخاب حضرت يوسف (عليه السلام) به عنوان جانشين حضرت يعقوب و پيامبري براي بني اسرائيل مي فرمايد:

وَكَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الاَْحادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلي آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلي أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. (يوسف/6)

و اين گونه پروردگارت تو را بر مي گزيند، و از تعبير خواب ها به تو مي آموزد، و نعمتش را بر تو و خاندان يعقوب تمام و كامل مي كند، همان گونه كه پيش ازاين، برپدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد، به يقين، پروردگار تو دانا و حكيم است.

رواياتي كه در منابع شيعه و سني نقل شده، در تعيين مصداق «آل ابراهيم» چند احتمال بيان شده ولي قدر متقين اين است كه مراد از آن، اسماعيل، اسحاق و يعقوب واسباط و از جمله رسول خدا صلي الله عليه وآله هستند.

سيوطي نقل كرده است:

وأخرج إسحاق بن بشر وابن عساكر عن ابن عباس في قوله (إن الله اصطفي) يعني اختار من الناس لرسالته (آدم ونوحا وآل إبراهيم) يعني إبراهيم وإسمعيل وإسحق ويعقوب والأسباط (وآل عمران علي العالمين) يعني اختارهم للنبوة والرسالة علي عالمي ذلك الزمان فهم ذرية بعضها من بعض فكل هؤلاء من ذرية آدم ثم ذرية نوح ثم من ذرية إبراهيم.

ابن عباس گفته: «ان الله اصطفي» يعني؛ از ميان مردم براي رسالتش برگزيد «ادم و نوحا و آل ابراهيم» يعني ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط. «وآل عمران علي العالمين» يعني؛ آنان را براي نبوت و رسالت بر عالميان آن زمان برگزيد پس آنان ذريه اي هستند كه برخي آنان از برخي ديگر اند پس تمام آنها از ذريه آدم پس از آن از ذريه نوح پس از آن از ذريه ابراهيم هستند.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج2، ص180، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1993.

قتاده از مفسران اهل سنت مي گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله از آل ابراهيم است:

عبد الرزاق قال نا معمر عن قتادة في قولة تعالي )إن الله اصطفي آدم ونوحا وآل إبراهيم وآل عمران علي العالمين( قال: ذكر الله تعالي أهل بيتين صالحين ورجلين صالحين ففضلهما الله علي العالمين فكان محمد صلي الله عليه وسلم من آل إبراهيم.

قتاده در ذيل اين آيه مي گويد: خداوند دو اهل خانه صالح و دو مرد صالح را ياد آوري كرده سپس آنان را بر عالميان برتري داده است. پس حضرت محمد صلي الله عليه وآله از آل ابراهيم است.

الصنعاني، عبد الرزاق بن همام الصنعاني (متوفاي 211 هـ)، تفسير القرآن، ج1، ص118، تحقيق: د. مصطفي مسلم محمد، دار النشر: مكتبة الرشد ـ الرياض، الطبعة الأولي 1410

بخاري بزرگترين محدث اهل سنت، و همچنين برخي ديگر از مفسران اهل سنت نقل كرده اند: ابن عباس در ذيل آيه: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَي آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَي الْعَالَمِينَ، گفت: آل عمران، آل محمد است:

قال: وَآلُ عِمْرَانَ الْمُؤْمِنُونَ مِنْ آلِ إِبْرَاهِيمَ، وَآلِ عِمْرَانَ، وَآلِ يَاسِينَ، وَآلِ مُحَمَّد صلي الله عليه وسلم يقول الله عز وجل: (إِنَّ أَوْلَي النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ) وَهُمُ الْمُؤْمِنُونَ.

آل عمران، مؤمناني از آل ابراهيم، آل عمران، آل ياسين و آل محمد صلي الله عليه وآله است و مقصود از مؤمنان در آيه : إِنَّ أَوْلَي النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ، همان مؤمنان اند.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج4، ص138، ح3431 تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة الثالثة، 1407 - 1987.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاي310)، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج3، ص234، ناشر: دار الفكر، بيروت - 1405هـ

إبن أبي حاتم الرازي التميمي، ابو محمد عبد الرحمن بن محمد بن إدريس (متوفاي327هـ)، تفسير ابن أبي حاتم، ج2، ص635، تحقيق: أسعد محمد الطيب، ناشر: المكتبة العصرية - صيدا.

هدف از نقل اين روايات، صرف روشن كردن معناي آيه بود، تا در مقام استدلال به آن، براي خوانند تفهيم شود كه مراد از «آل ابراهيم و آل عمران» چه كساني هستند.

جالب توجه اين است كه اگر به دقت سخن مفسران اهل سنت را در ذيل آيه بررسي كنيم به مواردي بر مي خوريم كه حتي ريز ترين نكته آيه نيز روشن مي شود.

محمد بن ادريس شافعي از بزرگترين فقهاي اهل سنت و رهبر فرقه شافعي در كتاب «احكام القرآن»، »آل پيامبر» را همانند او برگزيده خدا معرفي مي كند و مي نويسد:

آل محمد الذين أمر رسول الله صلي الله عليه وسلم بالصلاة عليهم معه والذين اصطفاهم من خلقه بعد نبيه صلي الله عليه وسلم فإنه يقول )إن الله اصطفي آدم ونوحا وآل إبراهيم وآل عمران علي العالمين( فاعلم أنه اصطفي الأنبياء صلوات الله عليهم وآلهم.

آل محمد كساني هستند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم دستور داده تا همراه خود حضرت بر آنها درود فرستاده شود. و كساني هستند كه خداوند آنان را از ميان خلق خود بعد از پيامبرش برگزيد؛ زيرا خداوند مي فرمايد: خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد. پس بدان كه خداوند انبياء و آل آنان را برگزيده است.

الشافعي، ابو عبد الله محمد بن إدريس ( متوفاي204هـ)،أحكام القرآن، ج1، ص77، تحقيق: عبد الغني عبد الخالق، ناشر: دار الكتب العلمية ـ بيروت، 1400

عبارت «والذين اصطفاهم من خلقه بعد نبيه»، اشاره به امر امامت و جانشيني رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مي باشد و ابن ادريس شافعي تصريح مي كند كه خداوند اهل بيت رسول خدا از ميان بندگانش براي پيشواي امت برگزيده است.

از اين سخن ابن ادريس نتيجه به دست مي آيد كه در نسل حضرت ابراهيم كساني بودند كه از جانب خداوند تنها مقام امامت (منهاي نبوت) را داشتند و در نهايت خداوند مقام امامت را براي آنها جعل كرده است.

استدلال به آيه

علامه شيخ علي بحراني از علماي سر شناش شيعه براي اثبات الهي بودن انتصاب امامت بر اساس آيه فوق اين گونه استدلال كرده است:

ومن البين أن في آل إبراهيم أنبياء وأئمة بإمامة مجردة من النبوة كالملوك المنصوبين من قبل الله في بني إسرائيل والاصطفاء واقع علي الجميع فتكون الإمامة باصطفاء الله كالنبوة، إذ لا تخصيص في الآية بالنبوة وإذا كانت الإمامة باصطفاء الله بطل أن تكون ثابتة باختيار الناس.

روشن است كه در ميان آل ابراهيم هم پيامبر بودند و هم كساني كه تنها مقام امامت را داشتند؛ مانند پادشاهاني كه از جانب خدا در ميان بني اسرائيل منصوب بودند و انتخاب خدا بر تمام آنان واقع شد. پس امامت همانند نبوت به اختيار و انتخاب خداوند مي باشد و آيه اختصاص به نبوت ندارد. و هنگامي كه ثابت شد امر امامت به انتخاب و اختيار خداوند است، انتخاب امام با اختيار مردم، يك امر باطلي است.

البحراني، علي (متوفاي1340هـ)، منار الهدي في النص علي إمامة الإثني عشر (ع)، ص156، تحقيق: تنقيح وتحقيق وتعليق: السيد عبد الزهراء الخطيب، ناشر: دار المنتظر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان، چاپ الأولي1405 - 1985 م

نتيجه اين بخش

از مجموع تعبيرات مانند: «اِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً، يا داود انا جعلناك خليفة في الارض، وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا، وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا، نجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثين، واجعل لي وزيرا من اهلي، وَرَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَيَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ، إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَي آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إبراهيم وَآلَ عِمْرَانَ عَلَي الْعَالَمِينَ، كه در آيات فوق بررسي شد؛ به دست مي آيد، همانگونه كه خداوند رسول خدا صلي الله عليه وآله را برگزيده، امامان بعد ايشان را نيز براي امامت و پيشوائي مردم برگزيده است و اين گزينش فقط در اختيار خدا است نه در اختيار انسان؛ زيرا در اين آيات، نسبت جعل و برگزيدن و انتخاب به خدا نسبت داده شده است و هنگامي كه حضرت موسي مقام خلافت را براي هارون درخواست مي كند، از خدا درخواست مي كند؛ از اينجا روشن مي شود كه تنها مرجع اعطاء اين مقام خدا و تنها كسي هم كه حق انتخاب امام را دارد، خداوند است.

بخش دوم: روايات

در بخش نخست تعدادي از آياتي كه بر نصب الهي مقام امامت دلالت مي كرد، مورد بحث قرار گرفت. صرف نظر از آيات قرآن، در منابع شيعه و اهل سنت، روايات فراواني نيز داريم كه ثابت مي نمايند، جعل مقام «امامت» به دست خداوند است.

الف: روايات اهل سنت

در منابع معتبر اهل سنت رواياتي از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نقل شده كه آن حضرت امر امامت را مقام الهي دانسته و تصريح نموده است كه جعل و نصب آن به دست خدا است.

قبل از ذكر روايات ياد آور مي شويم كه روايات اين موضوع فراوان است؛ به گونه اي كه تواتر معنوي دارند. از اين رو، احتياج به بررسي سندي ندارند و دلالت شان نيز بر اثبات مدعاي فوق صريح مي باشند.

روايت اول: « وَلَنْ تَعْدُوَ أَمْرَ اللَّهِ فِيكَ»

بخاري و مسلم نامدار ترين محدثان اهل سنت و صاحب صحيح ترين كتاب آنان پس از قرآن، در جرياني كه مسيلمه، اسلام آوردنش را بر كسب جانشيني رسول خدا صلي الله عليه وآله، مشروط مي نمايد، حديثي را روايت نموده اند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله به او گوشزد مي نمايد: خلافت بعد از من، امر خدا و در اختيار خدا است.

بخاري اين جريان را در سه روايت با يك سند نقل كرده است:

حدثنا أبو الْيَمَانِ أخبرنا شُعَيْبٌ عن عبد اللَّهِ بن أبي حُسَيْنٍ حدثنا نَافِعُ بن جُبَيْرٍ عن بن عَبَّاسٍ رضي الله عنهما قال قَدِمَ مُسَيْلِمَةُ الْكَذَّابُ علي عَهْدِ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم فَجَعَلَ يقول: إن جَعَلَ لي مُحَمَّدٌ الْأَمْرَ من بَعْدِهِ تَبِعْتُهُ وَقَدِمَهَا في بَشَرٍ كَثِيرٍ من قَوْمِهِ. فَأَقْبَلَ إليه رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم وَمَعَهُ ثَابِتُ بن قَيْسِ بن شَمَّاسٍ وفي يَدِ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم قِطْعَةُ جَرِيدٍ حتي وَقَفَ علي مُسَيْلِمَةَ في أَصْحَابِهِ فقال: «لو سَأَلْتَنِي هذه الْقِطْعَةَ ما أَعْطَيْتُكَهَا وَلَنْ تَعْدُوَ أَمْرَ اللَّهِ فِيكَ وَلَئِنْ أَدْبَرْتَ ليَعْقِرَنَّكَ الله وَإِنِّي لَأَرَاكَ الذي أُرِيتُ فِيكَ ما رأيت».

ابن عَبَّاسٍ رضي الله عنهما گفت: مُسَيْلِمَه ْكَذَّاب در زمان رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم مي گفت: اگر محمد امارت بعد از خودش را براي من قرار دهد از او پيروي مي كنم، او با افراد فراوان از قبيله اش به سمت آن حضرت آمد و رسول خدا صلي الله عليه وسلم به همراه ثابت بن قيس به او رو كرد و در حالي كه در دستشان تكه چوبي بود به نزد او رفت و در مقابلش ايستاد و فرمود: «اگر اين تكه چوب را از من بخواهي، به تو نخواهم داد وَ هرگز امر الله را در خود نخواهي ديد و اگر پشت كني (و اسلام نياوري) قطعا خداوند تو را خوار خواهد كرد و من عاقبت تو را شوم مي بينم».

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج3،ص1325، ح3424، 4115، 7023، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

النيسابوري القشيري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج(متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج4، ص1780، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

در اين روايت صراحتا رسول خدا صلي الله عليه وآله از جانشيني خود به «امر الله» ياد مي كند و همين بهترين دليل بر اين است كه امامت و جانشيني بعد از رسول خدا امر الهي است نه امر بشري.

روايت دوم: «الامر لله يضعه حيث يشاء»

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در آغاز بعثت و قبل از هجرت با فرستادن نامه سران قبائيل را به اسلام دعوت مي كرد و يا خود شخصاً در ميان آنها مي رفت، حتي گفته شده كه خود آن حضرت در ميان بازار مي آمد و مردم به سوي توحيد ويگانه پرستي فرا مي خواند و مي گفت: قولوا لا اله الا الله تفلحوا».

از جمله كساني را كه رسول خدا به اسلام دعوت كرد، قبيله بني عامر است كه آن حضرت قبل از هجرت خودش به دعوت از آنها رفته بود.

زرقاني در «مناهل العرفان في علوم القرآن» مي گويد:

ومما يذكر بالإعجاب والفخر لنبي الإسلام صلي الله عليه وسلم أنه عرض الإسلام علي بني عامر بن صعصعة وذلك قبل الهجرة وقبل أن تقوم للدين شوكة.

و از چيزهاي اعجاب انگيز و مايه افتخار پيامبر اسلام صلي الله عليه وسلم اين است كه آن حضرت قبل از هجرت و پيش از آنكه دين به شوكت قدرت دست يابد، اسلام را بر قبيله بني عامر بن صعصعه عرضه كرد.

الزرقاني، محمد عبد العظيم (متوفاي1367هـ)، مناهل العرفان في علوم القرآن، ج1، ص227، دار النشر: دار الفكر - لبنان، الطبعة: الأولي 1416هـ- 1996م،

پس از اين كه رسول خدا اين قبيله را دعوت نمود، مردي از آنان به نام «بحيره» گفت: اگر ما اسلام بياوريم آيا خلافت بعد از خودت را به ما مي دهي؟ رسول خدا صلي الله عليه وآله در همانجا تصريح نمود كه واگذاري امر خلافت و امامت بعد از خودش به انتخاب خداوند است نه به انتخاب پيامبر و ديگران.

ابن كثير و ابن حجر و گروهي از سيره نويسان اين جريان را اين گونه نقل كرده اند:

حدثني الزهري أنه أتي بني عامر بن صعصعة، فدعاهم إلي الله وعرض عليهم نفسه. فقال له رجل منهم يقال له بيحرة (بحيرة) بن فراس: والله لو أني أخذت هذا الفتي من قريش لأكلت به العرب، ثم قال له: أرأيت إن نحن تابعناك علي أمرك، ثم أظهرك الله علي من يخالفك أيكون لنا الامر من بعدك؟ قال:«الامر لله يضعه حيث يشاء». قال: فقال له: أفنهدف نحورنا للعرب دونك، فإذا أظهرك الله كان الامر لغيرنا! لا حاجة لنا بأمرك. فأبوا عليه.

زهري مي گويد: رسول خدا صلي الله عليه وآله بر قبيله بني عامر بن صعصعه وارد شد و آنها را به سوي خداوند دعوت كرد و خودش را به عنوان فرستاده خدا معرفي نمود مردي به نام بيحره (يا بحيره در برخي از منابع فراس بن عبدالله بن سلمة العامري آمده،) كه از بزرگان آن قبيله بود به قوم خود گفت: به خدا سوگند اگر من اين جوان از قريش را برگزينم توسط او تمام عرب را مي گيرم سپس به رسول خدا عرض كرد: اگر ما امر تورا متابعت كنيم و خداوند تو را بر مخالفانت پيروز گرداند؛ آيا امر جانشني بعد از تو براي ما خواهد بود؟ رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود: اين امر به دست خداست به هر كسي بخواهد مي دهد. آن مرد گفت : آيا مي خواهي سينه هاي ما را مورد هدف [تير هاي] جنگجويان عرب قرار دهي و هنگامي كه خداوند تو را پيروز گرداند جانيشني تو براي غير ما باشد! در اين صورت ما به امر تو محتاج نيستيم و آنها از دعوت رسول خدا سرباز زدند.

ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، السيرة النبوية، ج2، ص158، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية،ج3، ص171، ناشر: مكتبة المعارف- بيروت.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج1، ص52، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة الأولي، 1412هـ - 1992م.

الحلبي، علي بن برهان الدين (متوفاي1044هـ)، السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون، ج2، ص154، ناشر: دار المعرفة - بيروت - 1400.

ابن الجزري، شمس الدين محمد بن محمد (متوفاي833هـ)، مناقب الأسد الغالب، ج1، ص161، دار النشر: طبق برنامه الجامع الكبير.

تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، اسم المؤلف: شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي الوفاة: 748هـ، دار النشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت - 1407هـ - 1987م، الطبعة: الأولي، تحقيق: د. عمر عبد السلام تدمري

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج1، ص286، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمري، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولي، 1407هـ - 1987م.

الكلاعي الأندلسي، ابوالربيع سليمان بن موسي (متوفاي634هـ)، الإكتفاء بما تضمنه من مغازي رسول الله والثلاثة الخلفاء، ج1، ص304، تحقيق د. محمد كمال الدين عز الدين علي، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الأولي، 1417هـ.

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج16، ص215، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1424هـ - 2004م.

روايت سوم: «ليس ذلك إلي إنما ذلك إلي الله عز وجل يجعله حيث يشاء»

در روايت قبل بيان شد كه خود رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم از قبيله بني عامر دعوت به اسلام كرد و بحيره اسلام آوردنشان را مشروط به واگذاري امر خلافت نمود؛ اما روايت دوم، جريان آمدن سران همين قبيله (به نام عامر بن الطفيل و اربد بن ربيعه) را به عنوان يك هيئت نزد پيامبر بازگو مي نمايد؛ همچنانكه نمايندگي هايي ديگري از قبائل ديگر، نيز به خدمت حضرت مي رسيدند و اسلام مي آوردند؛ اما اشخاص نامبرده منظورشان اسلام آوردن نبود؛ بلكه طبق نقشه اي كه داشتند مي خواستند حضرت را به قتل برسانند.

آنان قبل از اين كه بخواهند نقشه خود را عملي كنند ( با قدرت خداوند به اين هدف شوم شان دست نيافتند)، با حضرت گفتگويي داشتند كه پاسخ حضرت صراحت بر اين دارد كه مقام امامت الهي است و جعل و نصب امام در اختيار خداوند است.

داستان وفود و حضور اين دو شخص را قرطبي و بغوي و برخي از مفسران اهل سنت، در ذيل آيات: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّه... يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيبُ بِها مَنْ يَشاء (رعد/11- 13»، اين گونه نقل كرده اند:

وقال عبد الرحمن بن زيد: نزلت هذه الآيات في عامر بن الطفيل وأربد بن ربيعة وكانت قصتهما علي ما روي الكلبي عن أبي صالح عن ابن عباس رضي الله عنهما قال: أقبل عامر بن الطفيل وأربد بن ربيعة وهما عامريان يريدان رسول الله صلي الله عليه وسلم وهو جالس في المسجد في نفر من أصحابه فدخلا المسجد فاستشرف الناس لجمال عامر وكان أعور وكان من أجل الناس فقال رجل: يا رسول الله هذا عامر بن الطفيل قد أقبل نحوك فقال: دعه فإن يرد الله به خيرا يهده فأقبل حتي قام عليه فقال: يا محمد مالي إن أسلمت؟ قال: لك ما للمسلمين وعليك ما علي المسلمين. قال: أتجعل لي الأمر بعدك؟ قال: ليس ذلك إلي إنما ذلك إلي الله عز وجل يجعله حيث يشاء...

عبد الرحمن بن زيد گفته: اين آيات در باره عامر بن طفيل و اربد بن ربيعه نازل شده است. طبق روايت ابن عباس، قصه آنها اين است كه اين دو نفر نزد رسول خدا آمدند در حالي كه نزد آن حضرت در ميان اصحابش نشسته بودند. اين دو نفر وارد شدند. مردم به خاطر زيبائي كه عامر داشت و از بزرگان قومش بود و از طرفي نيز اعور بود، بر خواستند. مردي گفت: اي رسول خدا اين عامر بن طفيل است كه به سوي شما آمده است. رسول خدا فرمود: او را به حال خودش بگذاريد اگر خدا در مورد او خير را بخواهد او را هدايت مي كند. عامر به حضرت رو آورد تا نزد رسول خدا ايستاد و گفت: اي محمد! اگر من اسلام بياورم چي چيزي برايم مي رسد؟ حضرت فرمود: هرچه براي مسلمانان است براي تو نيز هست و آنچه بر ضرر مسلمانان است بر ضرر تو هم مي باشد. عامر گفت: آيا امر بعد از خودت را براي من قرار مي دهي؟ حضرت فرمود: اختيار اين كار به دست من نيست؛ بلكه در اختيار خداوند است براي هركسي كه بخواهد قرار مي دهد.و...

البغوي، الحسين بن مسعود (متوفاي516هـ)، تفسير البغوي، ج3، ص9، تحقيق: خالد عبد الرحمن العك، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج9، ص297، ناشر: دار الشعب - القاهرة.

الواحدي النيسابوري، أبي الحسن علي بن أحمد، أسباب نزول الآيات، ص184، ناشر: مؤسسة الحلبي وشركاه للنشر والتوزيع - القاهرة، 1388 - 1968 م.

النيسابوري، نظام الدين الحسن بن محمد بن حسين المعروف بالنظام الأعرج (متوفاي 728 هـ)، تفسير غرائب القرآن ورغائب الفرقان، ج4، ص 148، تحقيق: الشيخ زكريا عميران، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي، 1416هـ - 1996م.

الثعالبي، عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف (متوفاي875هـ)، الجواهر الحسان في تفسير القرآن، ج5، ص276، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت.

اللباب في علوم الكتاب، اسم المؤلف: أبو حفص عمر بن علي ابن عادل الدمشقي الحنبلي الوفاة: بعد 880 هـ، دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1419 هـ -1998م، الطبعة: الأولي، تحقيق: الشيخ عادل أحمد عبد الموجود والشيخ علي محمد معوض

منابع ديگر اهل سنت نيز اين داستان را آورده اند:

ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج2، ص167، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الخصائص الكبري، ج2، ص29، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1405هـ - 1985م.

النيسابوري، أبو الفضل أحمد بن محمد الميداني (متوفاي518هـ)، مجمع الأمثال، ج2، ص57، تحقيق: محمد محيي الدين عبد الحميد، دار النشر: دار المعرفة - بيروت

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج3، ص37، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1424هـ - 2004م.

الزيلعي، عبدالله بن يوسف ابومحمد الحنفي (متوفاي762هـ)، تخريج الأحاديث والآثار الواقعة في تفسير الكشاف للزمخشري، ج2، ص189، تحقيق: عبد الله بن عبد الرحمن السعد، ناشر: دار ابن خزيمة - الرياض، الطبعة: الأولي، 1414هـ.

روايت چهارم: «إن الملك لله يجعله حيث يشاء»

ابن كثير از ابو نعيم اصفهاني داستان رفتن رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم را در ميان قبيله كنده از ابن عباس نقل كرده است. ابن عباس مي گويد: با پيامبر خدابه سوي قبائل رفتم و قبيله ها را نشانش دادم. آن حضرت ابتدا قبيله كنده را براي دعوت انتخاب كرد:

وقد روي الحافظ أبو نعيم من طريق عبد الله بن الاجلح ويحيي بن سعيد الاموي كلاهما عن محمد بن السائب الكلبي عن أبي صالح عن ابن عباس عن العباس قال: قال لي رسول الله: لا أري لي عندك ولا عند أخيك منعة فهل أنت مخرجي إلي السوق غدا حتي نقر في منازل قبائل الناس وكانت مجمع العرب قال فقلت: هذه كندة ولفها وهي أفضل من يحج البيت من اليمن وهذه منازل بكر بن وائل وهذه منازل بني عامر بن صعصعة فاختر لنفسك قال: فبدأ بكندة فأتاهم فقال: ممن القوم؟ قالوا: من أهل اليمن قال: من أي اليمن؟ قالوا: من كندة. قال: من أي كندة؟ قالوا: من بني عمرو بن معاوية قال: فهل لكم إلي خير؟ قالوا: وما هو؟ قال: تشهدون أن لا إله إلا الله وتقيمون الصلاة وتؤمنون بما جاء من عند الله. قال عبد الله بن الاجلح وحدثني أبي عن اشياخ قومه أن كندة قالت له: إن ظفرت تجعل لنا الملك من بعدك فقال رسول الله: إن الملك لله يجعله حيث يشاء. فقالوا: لا حاجة لنا فيما جئتنا به.

ابن عباس مي گويد: رسول خدا صلي الله عليه وسلم به من فرمود: من براي خود مانعي نمي بينم كه با تو و برادرت باشم، آيا همراه من فردا به سوي بازار مي روي تا درب خانه هاي قبائل عرب را بكوبيم؟ ابن عباس مي گويد: با حضرت رفتم و به آن حضرت قبائل را نشان دادم، اين قبيله كنده آنهم خانه هاي قبيله بكر بن وائل و اين هم خانه هاي بين عامر است، اختيار هر كدام به دست تو است كه از كجا شروع مي كني.

آن حضرت به نزد قبيله كنده آمده و فرمود: شما از كدام محل هستيد؟ گفتند: از يمن! فرمود: از كدام قبيله؟از بني كندة. فرمود: از كدام تيره؟ گفتند: از بني عمرو بن معاوية! حضرت فرمود: پيشنهاد خيري براي شما دارم! گفتند: چيست؟ فرمود: گواهي دهيد كه معبودي جز خداي يكتا نيست و نماز بر پا داريد،وبدانچه از نزد خداي تعالي آمده ايمان آوريد!

قبيله كنده در پاسخ گفتند: اگر پيروز شدي سلطنت پس از خود را براي ما قرار مي دهي؟ رسول خدا صلي الله عليه وسلم در پاسخشان فرمود: سلطنت از آن خداي تعالي است كه در هر جا كه بخواهد آنرا قرار مي دهد!

قبيله مزبور كه اين سخن را شنيدند پاسخ دادند: ما را در آنچه برايمان آورده اي نيازي نيست!

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج3، ص140، ناشر: مكتبة المعارف - بيروت.

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، السيرة النبوية، ج2، ص159، طبق برنامه الجامع الكبير.

روايت چهارم:« لو سألني سيابة من الأرض ما فعلت»

يمامه سرزميني در ميان نجد و بحرين است. در زمان بعثت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم شخصي به نام «هوذه بن علي الحنفي» كه نصراني بود، حاكم آن سرزمين بود. رسول خدا صلي الله عليه وآله او را نيز به دين اسلام دعوت كرد. او اسلام آوردنش را به واگذاري مقام جانشيني مشروط كرد. رسول خدا فرمود: حتي اگر قطعه از زمين را بخواهي نمي دهم.

نامه رسول خدا را علماي اهل سنت با كم و زياد كردن جزئيات آورده اند. كاملترين متن آن را محمد بن ابي بكر زرعي، مشهور به ابن قيم جوزي، متوفاي (750هـ)، نقل كرده است:

وكتب النبي صلي الله عليه وسلم إلي صاحب اليمامة هوذة بن علي وأرسل به مع سليط بن عمرو العامري. بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله إلي هوذة بن علي سلام علي من اتبع الهدي واعلم أن ديني سيظهر إلي منتهي الخف والحافر فأسلم تسلم وأجعل لك ما تحت يديك فلما قدم عليه سليط بكتاب رسول الله صلي الله عليه وسلم مختوما أنزله وحياه واقترأ عليه الكتاب فرد ردا دون رد وكتب إلي النبي صلي الله عليه وسلم ما أحسن ما تدعو إليه وأجمله والعرب تهاب مكاني فاجعل إلي بعض الأمر أتبعك وأجاز سليطا بجائزة وكساه أثوابا من نسج هجر فقدم بذلك كله علي النبي صلي الله عليه وسلم فأخبره وقرأ النبي صلي الله عليه وسلم كتابه فقال: لو سألني سيابة من الأرض ما فعلت باد وباد ما في يديه.

پيامبر صلي الله عليه و آله به حاكم يمامه، هوذة بن علي نامه اي نوشت و آن را توسط «سليط بن عمرو عامري»،به نزد او فرستاد. متن نوشته رسول خدا اين است:

«به نام خداوند بخشنده مهربان، از محمّد رسول خدا به هوذة بن علي حنفي.

درود بر آن كه پيرو هدايت شد. بدان كه دين من به زودي سراسر جهان را خواهد گرفت. پس اسلام آور تا سلامت بماني تا آن چه را كه در دست داري براي تو قرار دهم.

سليط، نامه پيغمبر صلي الله عليه و آله را مهر زده شده به هوذة تسليم كرد. هوذة، نامه را خواند و سليط را مورد احترام قرار داد و به وي صله بخشيد و او را خلعت داد و به پيغمبر صلي الله عليه و آله نوشت:

«چه نيكو و زيباست طريقتي كه بدان دعوت مي كني. من شاعر و خطيب قوم خويشم و عرب از موقعيّت من هراس به دل دارند. پس بخشي از اين امر (نبوّت) را به من واگذار تا تو را پيروي كنم.»

پيامبر صلي الله عليه و آله پاسخ داد «اگر حتي قطعه اي زمين از من بخواهي، هرگز به تو نخواهم داد.»

الزرعي الدمشقي الحنبلي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أبي بكر أيوب (مشهور به ابن القيم الجوزية ) (متوفاي751هـ)، زاد المعاد في هدي خير العباد، ج3، ص696، تحقيق: شعيب الأرناؤوط - عبد القادر الأرناؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - مكتبة المنار الإسلامية - بيروت - الكويت، الطبعة: الرابعة عشر، 1407هـ - 1986م

ابن الجوزي، أبو الفرج عبد الرحمن بن علي بن الجوزي (متوفاي597هـ)، الوفا بأحوال المصطفي، ج1، ص754، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي 1408هـ-1988م

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج3، ص290، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولي، 1358.

الزهري، محمد بن سعد بن منيع ابوعبدالله البصري (متوفاي230هـ)، الطبقات الكبري، ج1، ص262، ناشر: دار صادر - بيروت.

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج18، ص109، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1424هـ - 2004م.

محمد بن ابو بكر زرعي حنبلي (ابن جوزي) بعد از نقل اين ماجرا مي نويسد:

وذكر الواقدي أن أركون دمشق عظيم من عظماء النصاري كان عند هوذة فسأله عن النبي صلي الله عليه وسلم فقال: جاءني كتابه يدعوني إلي الإسلام فلم أجبه قال الأركون: لم لا تجيبه؟ قال: صننت بديني وأنا ملك قومي وإن تبعته لم أملك قال بلي والله لئن تبعته ليملكنك فإن الخيرة لك في اتباعه وإنه للنبي العربي الذي بشر به عيسي بن مريم وإنه لمكتوب عندنا في الإنجيل محمد رسول الله.

واقدي گفته: پيشواي (اسقف) دمشق بزرگي از برزگان نصاري نزد هوذه بود. اركون از رسول خدا از او پرسيد. هوذه گفت: نامه او به من رسيد و مرا به اسلام دعوت كرد اما من دعوت او را اجابت نكردم. اركون گفت: چرا! گفت: من دينم را نگه داشتم و من زمامدار قوم خودم هستم اگر از او پيروي كنم مالك ديگر زمامدار نيستم. اركون گفت: بلي قسم به خدا اگر از او پيروي مي كردي تو را زمامدار مي كرد پس اختيار با خودت مي باشد كه از او پيروي كني يانه. و همانا او پيامبر عربي است كه عيسي بن مريم به آمدنش بشارت داده و در انجيل ما اسم او محمد فرستاده خدا نوشته شده است.

الزرعي الدمشقي الحنبلي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أبي بكر أيوب (مشهور به ابن القيم الجوزية ) (متوفاي751هـ)، زاد المعاد في هدي خير العباد، ج3، ص697، تحقيق: شعيب الأرناؤوط - عبد القادر الأرناؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - مكتبة المنار الإسلامية - بيروت - الكويت، الطبعة: الرابعة عشر، 1407هـ - 1986م

طبق گزارش منابع فوق، هوذه عبارت »بعض الامر» را گفته بود؛ اما در منابع فراوان ديگر سخن او اين گونه نقل شده است:

وكان هوزة بن علي الحنفي قد كتب إلي النبي صلي الله عليه وسلم يسأله أن يجعل الأمر له من بعده علي أن يسلم ويصير إليه فينصره. فقال رسول الله صلي الله عليه وسلم: لا ولا كرامة اللهم اكفنيه فمات بعد قليل.

هوذه بن علي الحنفي به رسول خدا صلي الله عليه وسلم نوشت و از آن حضرت خواست اگر امر بعد از خودش را براي او قرار دهد، اسلام مي آورد و به او مي گرود و ياري مي كند. رسول خدا صلي الله عليه وسلم فرمود: در اسلام آوردن او كرامتي نيست، خدايا شرش مرا حفظ كن. پس بعد از مدت كمي مرد.

البلاذري، أحمد بن يحيي بن جابر (متوفاي279هـ)، فتوح البلدان، ج1، ص97، تحقيق: رضوان محمد رضوان، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1403هـ.

قدامة بن جعفر (متوفاي337هـ)، الخراج وصناعة الكتابة، ج1، ص282، تحقيق: محمد حسين الزبيدي، ناشر: دار الرشيد - العراق، الطبعة: الأولي.

در منابع ديگر اين گونه آمده است:

فقال هوذة: إِن جعل الأمر لي من بعده سرت إِليه، وأسلمت، ونصرته، وإلا قصدت حربه. فقال النبي صلي الله عليه وسلم: لا ولا كرامة، اللهم اكفنيه.

أبو الفداء عماد الدين إسماعيل بن علي (متوفاي732هـ)، المختصر في أخبار البشر، ج1، ص282، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن الوردي، زين الدين عمر بن مظفر (متوفاي749هـ)، تاريخ ابن الوردي، ج1، ص121، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان / بيروت، الطبعة: الأولي 1417هـ - 1996م

العليمي الحنبلي، مجير الدين عبد الرحمن بن محمد بن عبد الرحمن بن محمد (متوفاي927هـ) الأنس الجليل بتاريخ القدس والخليل، ج1، ص203، تحقيق: عدنان يونس عبد المجيد نباتة، ناشر: مكتبة دنديس - عمان 1420هـ- 1999م.

اين رواياتي كه از منابع خود اهل سنت نقل شد، به صورت روشن بيان مي كنند كه رسول خدا در پاسخ همه كساني كه اسلام آوردنشان را مشروط به واگذاري خلافت آن حضرت كرده بودند، فرمودند: نصب و جعل اين امر به دست خدا است.

ب: روايات شيعه

گذشته از روايات فوق كه در منابع شيعه نيز نقل شده، روايات فراوان ديگري نيز از امامان معصوم عليهم السلام وجود دارد كه الهي بودن انتخاب امام را ثابت مي كنند و صراحت در اين مورد دارند.

مرحوم كليني در كتاب كافي يك باب را با عنوان «بَابُ أَنَّ الْإِمَامَةَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ...» گشوده و در آن روايات متعددي نقل كرده است:

روايت اول: « مَا ذَاكَ إِلَيْنَا وَمَا هُوَ إِلَّا إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ»

نخستين روايت در اين باب، اين روايت صحيح از امام صادق عليه السلام است:

الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّي بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ قَالَ: حَدَّثَنِي عُمَرُ بْنُ أَبَانٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام فَذَكَرُوا الْأَوْصِيَاءَ وَذَكَرْتُ إِسْمَاعِيلَ فَقَالَ: لَا وَاللَّهِ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ مَا ذَاكَ إِلَيْنَا وَمَا هُوَ إِلَّا إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ يُنْزِلُ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ.

ابو بصير مي گويد: خدمت امام صادق عليه السلام بودم كه نام اوصياء را بردند و من هم اسماعيل را نام بردم. حضرت فرمود: نه به خدا، اي ابا محمد، تعيين امام در اختيار ما نيست، اين كار تنها به دست خداست كه در باره هر يك پس از ديگري فرو مي فرستد.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص279، بَابُ أَنَّ الْإِمَامَةَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْهُودٌ مِنْ وَاحِدٍ إِلَي وَاحِدٍ، ح1، ناشر: اسلاميه ، تهران ، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

سند روايت:

در سند روايت، افراد ذيل:

1. حسين بن محمَّد. 2. مُعَلَّي بْن محمَّد. 3. حَسَنِ بْن علي الْوَشَّاءِ.4. عُمَرُ بْنُ أَبَان. 5. أَبِي بَصِير وجود دارد كه از نظر رجالي آن ها را بررسي مي نماييم:

حسين بن محمد بن عامر:

آقاي خويي مي گويد: حسين بن محمد بن عامر، همان حسين بن محمد بن عمران بن ابي بكر اشعري قمي است كه از مشايخ مرحوم ثقة الاسلام كليني مي باشد و ايشان از او روايت فراوان نقل كرده و اين شخص موثق است:

الحسين بن محمد بن عامر: = الحسين بن محمد بن عمران بن أبي بكر. من مشايخ الكليني - قدس سره - يروي عنه كثيرا، وهو الحسين بن محمد ابن عمران بن أبي بكر الأشعري القمي، الثقة الآتي.

الموسوي الخوئي، السيد أبو القاسم (متوفاي1411هـ)، معجم رجال الحديث وتفصيل طبقات الرواة، ج7، ص83، الطبعة الخامسة، 1413هـ ـ 1992م

نجاشي از رجال شناسان معروف، در باره اين راوي مي گويد:

الحسين بن محمد بن عمران بن أبي بكر الأشعري القمي، أبو عبد الله ثقة. له كتاب النوادر، أخبرناه محمد بن محمد، عن أبي غالب الزراري، عن محمد بن يعقوب عنه.

حسين بن محمد بن عمران بن ابي بكر اشعري قمي كنيه اش ابو عبد الله ثقه است. او كتاب نوادر دارد كه محمد بن محمد از ابو غالب زراري از محمد بن يعقوب از آن كتاب خبر داده است.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاي450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب رجال النجاشي، ص66، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

معلي بن محمد بصري:

دومين راوي، معلي بن محمد بصري است. گرچه ابن غضائري و برخي ديگر به پيروي از ابن غضائري، ايشان را مضطرب الحديث والمذهب دانسته و مي گويند: او از ضعفاء روايت مي كرده است؛ اما آقاي خويي اين سخنان را رد كرده و معلي بن محمد را موثق مي داند و مي گويد:

أقول: الظاهر أن الرجل ثقة يعتمد علي رواياته. وأما قول النجاشي من اضطرابه في الحديث والمذهب فلا يكون مانعا عن وثاقته، أما اضطرابه في المذهب فلم يثبت كما ذكره بعضهم، وعلي تقدير الثبوت فهو لا ينافي الوثاقة، وأما اضطرابه في الحديث فمعناه أنه قد يروي ما يعرف، وقد يروي ما ينكر، وهذا أيضا لا ينافي الوثاقة. ويؤكد ذلك قول النجاشي: وكتبه قريبة. وأما روايته عن الضعفاء علي ما ذكره ابن الغضائري، فهي علي تقدير ثبوتها لا تضر بالعمل بما يرويه عن الثقات، فالظاهر أن الرجل معتمد عليه.

مي گويم: ظاهراً اين راوي ثقه است و مي توان بر رواياتش اعتماد كرد. اما سخن نجاشي كه او را مضطرب الحديث و مذهب قلمداد كرده، مانع از وثاقتش نيست؛ زيرا همان گونه كه برخي از رجاليون گفته اند، اضطراب مذهب او ثابت نيست. بر فرض ثبوت، اين هم منافات با وثاقت او ندارد. اما اضطراب در روايت معنايش اين است كه او گاهي چيزي شناخته شده و گاهي چيزي منكر را روايت مي كرده و اين نيز منافات با وثاقت ندارد.؟؟؟؟ اما اين كه گفته او از ضعفاء روايت مي كند برفرضي اين كه درست باشد، اين مطلب هيچ گونه ضرري در عمل كردن به روايات او كه از ثقات نقل كرده نمي زند. در نتيجه اين مرد مورد اعتماد است.

الموسوي الخوئي، السيد أبو القاسم (متوفاي1411هـ)، معجم رجال الحديث وتفصيل طبقات الرواة، ج19، ص280، الطبعة الخامسة، 1413هـ ـ 1992م

مرحوم سيد بحر العلوم كلامي را در باره معلي بن محمد از علامه مجلسي نقل كرده است كه سخن ابن غضائري و ديگران را نقد مي كند:

معلي بن محمد البصري. أبو الحسن، وقيل: أبو محمد، أكثر عنه الكليني، له كتب روي عنه أبو علي الأشعري والحسين بن حمدان والحسين بن سعيد والحسن ابن محمد، وهو ابن عامر الأشعري الثقة، وعلي بن إسماعيل ومحمد بن الحسن ابن الوليد. وقال المجلسي: (لم نطلع علي خبر يدل علي اضطرابه في الحديث والمذهب...) وفي (الوجيزة): (ولا يضر ضعفه لأنه من مشايخ الإجازة) وفي (المعراج) - نقلا عن بعض معاصريه - القول بصحة حديثه لكونه من المشائخ...

معلي بن محمد بصري، كنيه اش ابو الحسن و گفته شده ابو محمد است. كليني از او بسيار روايت كرده است. او داراي كتابهايي است. ابو علي اشعري، حسين بن حمدان، حسين بن سعيد حسن بن محمد (منظور ابن عامر اشعري قمي موثق است)، علي بن اسماعيل، محمد بن الحسن بن وليد از او روايت كرده اند.

علامه مجلسي گفته است: من روايتي كه اضطراب در حديث و مذهب او را بيان كند نيافتم. و علامه در وجيزه گفته است: اين موارد ضعف او را نمي رساند؛ زيرا او از مشايخ اجازه است. و در كتاب المعراج از برخي معاصرينش نقل كرده كه روايات او صحيح است زيرا از مشايخ است.

الطباطبايي، السيد مهدي بحر العلوم (متوفاي1212هـ)، الفوائد الرجالية، ج3، ص340، تحقيق وتعليق: محمد صادق بحر العلوم، حسين بحر العلوم، ناشر: مكتبة الصادق - طهران، الطبعة الأولي: 1363ش

محدث نوري نيز در خاتمة المستدرك او را موثق مي داند و مي نويسد:

واما المعلي فذكره الشيخ في الفهرست، وفي من لم يرو عنهم (عليهم السلام)، وذكر كتبه والطريق إليها ولم يطعن عليه، ولكن في النجاشي: مضطرب الحديث والمذهب...

ولا يخفي أن رواية المفيد كتبه، عن شيخه ابن قولويه، عن الجليل الحسن الأشعري تنافي الاضطراب في المقامين، وكذا رواية شيخ القميين محمد ابن الحسن بن الوليد عنه كما في الفهرست في ترجمة أبان بن عثمان، وكذا الحسين بن سعيد كما في التهذيب في باب الزيادات في القضايا والاحكام، والثقة الجليل أبو علي الأشعري أحمد بن أحمد بن إدريس كما في الكافي في باب الصبر، وباب الجلوس في كتاب العشرة، وعلي بن إسماعيل الميثمي.

وبعد رواية هؤلاء الأجلة عنه - وفيهم أبو علي الذي قالوا فيه: صحيح الرواية، وابن الوليد المعلوم حاله في التحرز عن الضعفاء بل المتهمين، واكثار الكليني من الرواية عنه بتوسط أبي بكر الأشعري- يمكن استظهار وثاقته بل جلالته كما نص عليه الشارح. حيث قال: يظهر من كتاب كمال الدين، والغيبة، والتوحيد جلالة هذا الرجل، واعتمد عليه المشايخ العظام، ولم نطلع علي خبر يدل علي اضطرابه في الحديث والمذهب كما ذكره بعض الأصحاب، وعلي اي حال فأمره سهل لكونه من مشايخ الإجازة لكتاب الوشاء غالبا ولغيره قليلا، انتهي.

شيخ طوسي در فهرست معلي را در شمار كساني كه از معصوم روايت نكرده ذكر كرده و از كتابها و طرقش نام برده؛ اما هيچ طعني در باره او نگفته است. ولي نجاشي او را مضطرب الحديث و مذهب قلمداد كرده است.

پوشيده نيست كه روايت كردن شيخ مفيد كتابهاي او را از طريق استادش ابن قولويه از حسن اشعري، منافات با اضطراب او در حديث و مذهب دارد. و نيز روايت بزرگاني همانند: شيخ قميان محمد بن حسن بن وليد، حسين بن سعيد و ثقه جليل ابو علي اشعري احمد بن احمد بن ادريس و علي بن اسماعيل ميثمي، منافات با سخن ابن غضائري دارد.

بعد از روايت اين بزرگان از او، (كه در ميان آنها ابو علي است كه در باره او گفته اند: او صحيح الروايت است و نيز ابن وليد كه در دوري از ضعفاء و متهمان مشهور است و نيز فراوان روايت نقل كردن كليني از او توسط ابي بكر اشعري) ممكن است وثاقت بلكه جلالت او ظاهر و كشف شود. چنانچه شارح بر اين مطلب تصريح كرده و گفته است: از كتاب كمال الدين، الغيبة و توحيد شيخ صدوق جلالت اين شخص ظاهر مي شود و بر روايات اين شخص بزرگان از مشايخ اعتماد كرده اند. و من بر خبري كه نشانگر اضطراب او در روايت و مذهب باشد، دست نيافتم. به هر تقدير، امر او آسان است؛ زيرا او از مشايخ اجازه كتاب وشاء غالباً براي كتاب غير وشاء در برخي موارد مي باشد.

الطبرسي، ميرزا الشيخ حسين النوري (متوفاي1320هـ) خاتمة المستدرك، ج5، ص324، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، ناشر: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث - قم - ايران، الطبعة الاولي 1415

حسن بن علي وشاء:

سومين راوي، حسن بن علي وشاء است. آقاي خويي مي گويد: ايشان همان حسن بن علي بن زياد وشاء است كه نجاشي در باره او مي نويسد:

الحسن بن علي بن زياد الوشاء بجلي كوفي، قال أبو عمرو: ويكني بأبي محمد الوشاء وهو ابن بنت الياس الصيرفي خزاز من أصحاب الرضا عليه السلام وكان من وجوه هذه الطائفة.

حسن بن علي بن زياد وشاء بجلي، اهل كوفه است. ابو عمرو كشي گفته است: كنيه او ابو محمد وشاء و پسر دختر الياس صيرفي خزاز از اصحاب امام رضا عليه السلام مي باشد. او از چهره هاي سرشناس وبزرگان شيعه بود.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاي450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب رجال النجاشي، ص39، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

علامه حلي نيز در خلاصة الاقوال اين عبارات را آورده است:

الحسن بن علي بن زياد الوشاء، بجلي، كوفي. قال الكشي: يكني بابي محمد الوشاء، وهو ابن بنت الياس الصيرفي، خير من أصحاب الرضا (عليه السلام)، وكان من وجوه هذه الطائفة.

الحلي الأسدي، جمال الدين أبو منصور الحسن بن يوسف بن المطهر (متوفاي726هـ) خلاصة الأقوال في معرفة الرجال، ص104، تحقيق: فضيلة الشيخ جواد القيومي، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولي، 1417هـ.

عمر بن ابان الكلبي:

عمر بن ابان نيز از جمله موثقان است. نجاشي در باره او مي نويسد:

عمر بن أبان الكلبي: أبو حفص مولي كوفي، ثقة، روي عن أبي عبد الله عليه السلام، له كتاب، يرويه جماعة، منهم: عباس بن عامر القصباني.

عمر بن ابان كلبي، كنيه اش ابو حفص، غلام كوفي و ثقه است. او از امام صادق عليه السلام روايت كرده و داراي كتابي است كه گروهي آن را روايت كرده و از جمله آنها عباس بن عامر قصباني است.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاي450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب رجال النجاشي، ص285، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

علامه حلي نيز در خلاصة الاقوال مي نويسد:

عمر بن ابان الكلبي، أبو حفص، مولي كوفي، ثقة، روي عن أبي عبد الله (عليه السلام).

الحلي الأسدي، جمال الدين أبو منصور الحسن بن يوسف بن المطهر (متوفاي726هـ) خلاصة الأقوال في معرفة الرجال، ص211، تحقيق: فضيلة الشيخ جواد القيومي، ناشر: مؤسسة نشر الفقاهة، الطبعة: الأولي، 1417هـ.

نمازي شاهرودي در مستدركات علم رجال الحديث اتفاق علماء را بر ثقه بودن او نقل كرده است:

عمر بن أبان الكلبي أبو حفص الكوفي: من أصحاب الصادق عليه السلام. ثقة بالاتفاق. وله كتاب.

الشاهرودي، الشيخ علي النمازي (متوفاي1405هـ)، مستدركات علم رجال الحديث، ج6، ص69، ناشر: ابن المؤلف، چاپخانه: شفق - طهران، الأولي1412هـ

يحيي ابو بصير اسدي:

پنجمين راوي كه از امام روايت را نقل كرده، ابو بصير مي باشد كه مراد همان ابو بصير اسدي است. علماي رجال شيعه ايشان را موثق دانسته اند. جهت پرهيز از اطاله كلام در اين باره تنها به كلام نجاشي اشاره مي كنيم:

نجاشي در باره او مي گويد:

يحيي بن القاسم أبو بصير الأسدي، وقيل: أبو محمد، ثقة، وجيه، روي عن أبي جعفر وأبي عبد الله عليهما السلام.

يحيي بن قاسم ابو بصير اسدي و گفته شده كنيه اش ابو محمد بوده، موثق و داراي منزلت و شأن است كه از امام باقر و امام صادق عليه السلام روايت كرده است.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاي450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب رجال النجاشي، ص441، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة1416هـ.

در نتيجه اين روايت از نظر سند هيچ مشكلي ندارد و از نظر دلالت هم عبارت «مَا ذَاكَ إِلَيْنَا وَمَا هُوَ إِلَّا إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ» صريح در اين است كه انتخاب امام تنها و تنها به دست خداوند است.

روايت دوم:« يُؤَدِّي الْإِمَامُ الْأَمَانَةَ إِلَي مَنْ بَعْدَهُ وَلَا يَخُصَّ بِهَا غَيْرَهُ وَلَا يَزْوِيَهَا عَنْهُ»

مرحوم كليني در باب (أَنَّ الْإِمَامَ عليه السلام يَعْرِفُ الْإِمَامَ الَّذِي يَكُونُ مِنْ بَعْدِهِ) چند روايت صحيح را نقل كرده كه ثابت مي كند، اختيار انتصاب امام به دست امام قبل نيست؛ بلكه امام قبل موظف مي باشد امر امامت را كه يك امانت الهي است، به امام تعيين شده از جانب خداوند و امين خدا و اهل آن واگذار نمايد نه به شخص غير منتخب خداوند.

در اينجا دو روايت صحيح آن را نقل مي كنيم:

الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّي بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَأَلْتُ الرِّضَا عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلي أَهْلِها (النساء/58) قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه وآله أَنْ يُؤَدِّيَ الْإِمَامُ الْأَمَانَةَ إِلَي مَنْ بَعْدَهُ وَلَا يَخُصَّ بِهَا غَيْرَهُ وَلَا يَزْوِيَهَا عَنْهُ.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص276، ح2، ناشر: اسلاميه ، تهران ، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

سند روايت:

شرح حال سه تن از راويان اين روايت (حسين بن محمد، معلي بن محمد، حسن بن علي وشاء) را در ذيل روايت نخست بررسي كرديم و تنها به بررسي احمد بن عمر مي پردازيم:

شيخ طوسي در رجالش ايشان را يك فرد موثق معرفي مي كند:

أحمد بن عمر الحلال، كان يبيع الحل، كوفي أنماطي، ثقة، ردئ الأصل.

احمد بن عمر حلال، روغن كنجد مي فروخت. او از اهل كوفه، و از قبيله انماط و موثق است.

الطوسي، الشيخ ابوجعفر، محمد بن الحسن بن علي بن الحسن (متوفاي460هـ)، رجال الطوسي، ص352، تحقيق: جواد القيومي الأصفهاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الأولي، 1415هـ.

ابن داود حلي نيز بعد از اين كه ايشان را معرفي كرده و سخن شيخ طوسي را در موثق بودن او نقل كرده، مي نويسد:

أقول: لا يضر رداءة أصله مع ثبوت ثقته.

اين كه شيخ كتاب او را مورد قبول ندانسته، اما خودش را موثق مي داند، ردائت كتابش ضرر به ثقه بودنش ندارد.

الحلي، تقي الدين الحسن بن علي بن داود (متوفاي740هـ)، رجال ابن داود، ص41، تحقيق: تحقيق وتقديم: السيد محمد صادق آل بحر العلوم، ناشر: منشورات مطبعة الحيدرية - النجف الأشرف، 1392 - 1972 م

شاهرودي در مستدركات علم رجال الحديث، اتفاق علماء را بر ثقه بودن اين راوي ادعا مي كند:

1278 - أحمد بن عمر الحلال: بالحاء المهملة وتشديد اللام، يعني بائع للحل وهو الشيرج وهو دهن السمسم، وعن بعض النسخ بالخاء المعجمة يعني بائع الخل، وكيف كان هو من أصحاب الرضا ( صلوات الله عليه )، ثقة بالاتفاق وله كتاب.

احمد بن عمر حلال، با حاء بدون نقطه و تشديد لام (كه به معناي فروشنده شيرج يعني؛ روغن كنجد است) و در برخي نسخه ها با خاء نقطه دار (فروشنده سركه) آمده است. به هر صورت، او از اصحاب امام هشتم عليه السلام و وبه اتفاق همه ثقه مي باشد. و براي او كتابي است.

الشاهرودي، الشيخ علي النمازي (متوفاي1405هـ)، مستدركات علم رجال الحديث، ج1، ص385، ناشر: ابن المؤلف، چاپخانه: شفق - طهران، الأولي1412هـ

به اين ترتيب، اين روايت هم از نظر سند مشكلي ندارد و مورد اعتماد است و از نظر دلالت نيز ثابت مي كند كه امام قبل اختيار ندارد امام بعد خودش را انتخاب كند و به مقام امامت منصوب نمايد، بلكه وظيفه اش اين است كه اين مقام را به همان كسي كه از جانب خدا تعيين شده واگذار نمايد.

روايت ديگر اين باب نيز همين مضمون را بيان مي كند:

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عليه السلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلي أَهْلِها (النساء/ 58) قَالَ: هُمُ الْأَئِمَّةُ يُؤَدِّي الْإِمَامُ إِلَي الْإِمَامِ مِنْ بَعْدِهِ وَلَا يَخُصُّ بِهَا غَيْرَهُ وَلَا يَزْوِيهَا عَنْهُ.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص277، ح3، ناشر: اسلاميه ، تهران ، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

روايت سوم: «وَلَكِنْ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ... لِرَجُلٍ فَرَجُلٍ»

در سومين روايت نيز امام صادق عليه السلام به صراحت بيان مي كند كه امر امامت به اختيار امام قبل نيست تا امام بعد خودش را منصوب كند؛ بلكه امامت عهد خدا و پيامبر است كه براي افراد مشخصي واگذار مي شود:

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَمْرِو بْنِ الْأَشْعَثِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَقُولُ: أَتَرَوْنَ الْمُوصِيَ مِنَّا يُوصِي إِلَي مَنْ يُرِيدُ لَا وَاللَّهِ وَلَكِنْ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ صلي الله عليه وآله لِرَجُلٍ فَرَجُلٍ حَتَّي يَنْتَهِيَ الْأَمْرُ إِلَي صَاحِبِهِ.

عمرو بن اشعث مي گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مي فرمود: شما گمان مي كنيد وصيت كنندگان از ما امامان به هر كسي كه بخواهد وصيت مي كند؟! نه به خدا، چنين نيست، بلكه امر امامت عهد و فرماني است از جانب خدا و رسولش (صلّي اللَّه عليه و آله) براي مردي پس از مردي (از ما خانواده) تا به صاحبش برسد.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص278، ح2، ناشر: اسلاميه ، تهران ، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

اين روايت نيز مورد استناد علماء در اين باب است. ميرزا محمد تقي اصفهاني در كتاب مكيال المكارم اين روايت را صحيحه مي داند و مي گويد:

ومنها ما رواه ثقة الإسلام في الكافي في الصحيح عن أبي عبد الله (عليه السلام): أترون الموصي منا يوصي إلي من يريد؟ لا والله ولكن عهد من الله ورسوله (صلي الله عليه وآله) لرجل فرجل حتي ينتهي الأمر إلي صاحبه.

از جمله روايات، روايت صحيحه كافي است كه آن را ثقة الاسلام كليني از امام صادق عليه السلام روايت كرده است:...

الموسوي الأصفهاني، ميرزا محمد تقي (متوفاي1348هـ)، مكيال المكارم في فوائد الدعاء للقائم (عليه السلام)، ج1، ص31، تحقيق العلامة السيد علي عاشور، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات بيروت - لبنان، الطبعة الأولي1421 ه - 2001 م

طبق نقل ديگر اين روايت با اندك تغيير اين گونه نقل شده است:

ابن عقدة، قال: حدثنا أبو محمد عبد الله بن أحمد بن مستور الأشجعي من كتابه في صفر سنة ست وستين ومائتين، قال: حدثنا أبو جعفر محمد بن عبيد الله الحلبي، قال: حدثنا عبد الله بن بكير عن عمرو بن الأشعث قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَقُولُ: وَنَحْنُ عِنْدَهُ فِي الْبَيْتِ نَحْوٌ مِنْ عِشْرِينَ رَجُلًا فَأَقْبَلَ عَلَيْنَا وَقَالَ: لَعَلَّكُمْ تَرَوْنَ أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ فِي الْإِمَامَةِ إِلَي الرَّجُلِ مِنَّا يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ وَاللَّهِ إِنَّهُ لَعَهْدٌ مِنَ اللَّهِ نَزَلَ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله إِلَي رِجَالٍ مُسَمَّيْنَ رَجُلٍ فَرَجُلٍ حَتَّي يَنْتَهِيَ إِلَي صَاحِبِهَا.

عمرو بن اشعث مي گويد: ما در حدود بيست نفر خدمت حضرت امام صادق عليه السّلام بوديم. حضرت رو به جمعيت نموده فرمود: شما خيال مي كنيد امر امامت را، امام مي تواند به هر كسي كه بخواهد و اگذار كند و او را به جانشيني خود تعيين كند. به خدا سوگند اين قراردادي است از جانب خدا كه به پيامبر ابلاغ كرده و مردان معيني را با نام و نشان يكي پس از ديگري مشخص نموده تا منتهي به صاحب آن شود.

ابن عقدة الكوفي، بو العباس أحمد ابن محمد بن سعيد بن عبد الرحمن بن إبراهيم المعروف بابن عقدة الكوفي (متوفاي333هـ)، فضائل أمير المؤمنين (ع)، ص156ّ، تحقيق: تجميع عبد الرزاق محمد حسين فيض الدين، طبق برنامه مكتبه اهل بيت.

النعماني، أبي عبد الله محمد بن ابن إبراهيم بن جعفر الكاتب المعروف ب ابن أبي زينب النعماني (متوفاي360ه ـ)، الغيبة، ص59، تحقيق: فارس حسون كريم، ناشر: أنوار الهدي، چاپخانه: مهر - قم، چاپ: الأولي1422

روايت چهارم:« إِنَّ الْإِمَامَةَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مَعْهُودٌ لِرِجَالٍ مُسَمَّيْنَ لَيْسَ لِلْإِمَامِ أَنْ يَزْوِيَهَا عَنِ الَّذِي يَكُونُ مِنْ بَعْدِهِ»

اين روايت كه از طريق معاوية بن عمار نقل شده، همان مضمون روايت قبل را بيان مي كند:

الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّي بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ عُثَيْمِ بْنِ أَسْلَمَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: إِنَّ الْإِمَامَةَ عَهْدٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مَعْهُودٌ لِرِجَالٍ مُسَمَّيْنَ لَيْسَ لِلْإِمَامِ أَنْ يَزْوِيَهَا عَنِ الَّذِي يَكُونُ مِنْ بَعْدِهِ...

معاوية بن عمار مي گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: امامت عهد و پيماني از جانب خداي عز و جل است كه براي مرداني نامبرده واگذار شده است، امام حق ندارد آن را از امام بعد از خود دور دارد وبگرداند،

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص279، ح3، ناشر: اسلاميه ، تهران ، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

روايت پنجم: « وَلَكِنَّهُ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله إِلَي رَجُلٍ فَرَجُلٍ»

مضمون روايات فوق، از طريق عمرو بن مصعب نيز گزارش شده است:

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ وَجَمِيلٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ مُصْعَبٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَقُولُ: أَ تَرَوْنَ أَنَّ الْمُوصِيَ مِنَّا يُوصِي إِلَي مَنْ يُرِيدُ لَا وَاللَّهِ وَلَكِنَّهُ عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله إِلَي رَجُلٍ فَرَجُلٍ حَتَّي انْتَهَي إِلَي نَفْسِهِ.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج1، ص279، ح3، ناشر: اسلاميه ، تهران ، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

روايت ششم:

« إِنَّ الْإِمَامَةَ أَجَلُّ قَدْراً وَأَعْظَمُ شَأْناً وَأَعْلَي مَكَاناً وَأَمْنَعُ جَانِباً وَأَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ... يُقِيمُوا إِمَاماً بِاخْتِيَارِهِمْ»

شيخ صدوق رحمة الله عليه در كتاب عيون اخبار الرضا عليه السلام روايتي از امام هشتم عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود: امر امامت بالاتر از آن است كه عقول و رأي مردم به آن برسد و امام را خودشان اختيار كنند:

حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ الطَّالَقَانِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْهَارُونِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو حَامِدٍ عِمْرَانُ بْنُ مُوسَي بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْقَاسِمِ الرَّقَّامِ قَالَ حَدَّثَنِي الْقَاسِمُ بْنُ مُسْلِمٍ عَنْ أَخِيهِ عَبْدِ الْعَزِيزِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: كُنَّا فِي أَيَّامِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَي الرِّضَا عليه السلام بِمَرْوَ فَاجْتَمَعْنَا فِي مَسْجِدِ جَامِعِهَا فِي يَوْمِ الْجُمُعَةِ فِي بَدْءِ مَقْدَمِنَا فَإِذَا رَأَي النَّاسُ أَمْرَ الْإِمَامَةِ وَذَكَرُوا كَثْرَةَ اخْتِلَافِ النَّاسِ فِيهَا فَدَخَلْتُ عَلَي سَيِّدِي وَمَوْلَائِيَ الرِّضَا عليه السلام فَأَعْلَمْتُهُ مَا خَاضَ النَّاسُ فِيهِ فَتَبَسَّمَ عليه السلام ثُمَّ قَالَ:

يَا عَبْدَ الْعَزِيزِ جَهِلَ الْقَوْمُ وَخُدِعُوا عَنْ أَدْيَانِهِمْ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَي لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ صلي الله عليه وآله وسلم حَتَّي أَكْمَلَ لَهُ الدِّينَ وَأَنْزَلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنَ فِيهِ تَفْصِيلُ كُلِّ شَيْ ءٍ بَيَّنَ فِيهِ الْحَلَالَ وَالْحَرَامَ وَالْحُدُودَ وَالْأَحْكَامَ وَجَمِيعَ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ كَمَلًا فَقَالَ عَزَّ وَجَلَّ «ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْ ءٍ» وَأَنْزَلَ فِي حَجَّةِ الْوَدَاعِ وَهِيَ آخِرُ عُمُرِهِ صلي الله عليه وآله وسلم «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» وَأَمْرُ الْإِمَامَةِ مِنْ تَمَامِ الدِّينِ وَلَمْ يَمْضِ صلي الله عليه وآله حَتَّي بَيَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعَالِمَ دِينِهِمْ وَأَوْضَحَ لَهُمْ سَبِيلَهُمْ وَ تَرَكَهُمْ عَلَي قَصْدِ الْحَقِّ وَأَقَامَ لَهُمْ عَلِيّاً عليه السلام عَلَماً وَإِمَاماً وَمَا تَرَكَ شَيْئاً يَحْتَاجُ إِلَيْهِ الْأُمَّةُ إِلَّا بَيَّنَهُ فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَمْ يُكْمِلْ دِينَهُ فَقَدْ رَدَّ كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَمَنْ رَدَّ كِتَابَ اللَّهِ تَعَالَي فَهُوَ كَافِرٌ.

هَلْ يَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَةِ وَمَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَيَجُوزَ فِيهَا اخْتِيَارُهُمْ إِنَّ الْإِمَامَةَ أَجَلُّ قَدْراً وَأَعْظَمُ شَأْناً وَأَعْلَي مَكَاناً وَأَمْنَعُ جَانِباً وَأَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ يَبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِمْ أَوْ يَنَالُوهَا بِآرَائِهِمْ أَوْ يُقِيمُوا إِمَاماً بِاخْتِيَارِهِمْ إِنَّ الْإِمَامَةَ خَصَّ اللَّهُ بِهَا إِبْرَاهِيمَ الْخَلِيلَ عليه السلام بَعْدَ النُّبُوَّةِ وَالْخُلَّةِ مَرْتَبَةً ثَالِثَةً وَفَضِيلَةً شَرَّفَهُ بِهَا وَأَشَادَ بِهَا ذِكْرَهُ فَقَالَ عَزَّ وَجَلَّ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً فَقَالَ الْخَلِيلُ عليه السلام سُرُوراً بِهَا وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ...

عبد العزيز بن مسلم مي گويد: در زمان حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام در مرو بوديم و آن زمان ابتداي كار ما بود (يعني جوان بوديم) روز جمعه در مسجد جامع گرد هم آمديم، ديديم مردم در باره امامت گفتگو دارند و در اين باره اختلاف نظر دارند. من بر مولايم حضرت رضا عليه السلام وارد شدم و او را از اين جريان آگاه ساختم. حضرت تبسمي كرد و فرمود: اي عبد العزيز! قوم جاهل و نادان شدند و از دين هاي خود فريب خوردند. (يعني هر چه خودشان آن را دين دانسته بودند گرفتند و حق را از دست دادند) خداوند پيامبرش را قبض روح نكرد مگر آنكه دين را براي او تمام كرد و قرآن را بر او نازل ساخت. همان قرآني كه در آن تفصيل هر چيز است. در قرآن همه اشياء از حلال و حرام و حدود و احكام و جميع آنچه تمام مردم به آن احتياج دارند، بيان شده است؛ زيرا خداوند فرموده: در قرآن چيزي را از حلال و حرام و قصص و امثال و مواعظ و اخبار فروگذار نكرديم. و در حجة الوداع كه آخر عمر آن بزرگوار بود حقتعالي اين آيه را به او نازل كرد:

«امروز دين شما را كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما پسنديدم.» و به امر امامت دين تمام و كامل مي شود و رسول خدا از اين دنيا رحلت نكرد مگر آنكه نشانه هاي دين را بيان كرد و راه هاي دين را روشن ساخت و امت را واگذاشت به قصد اين كه راستي و حق را بيابند و علي بن ابي طالب عليه السلام به عنوان نشانه و امام نصب فرمود. چيزي را كه امت به آن محتاج باشند بيان فرمود. پس اگر كسي گمان كند حق تعالي دين خود را ناقص گذاشته و كامل ننموده، قرآن خدا را رد نموده است و كسي كه قرآن را رد كند، كافر است.

آيا شأن امامت و محل امامت را نسبت به امت مي شناسند، تا انتخاب امام برايشان جايز باشد؟ همانا امامت، يك مقام بلند و عظيم الشأن است كه مردم با اين فكر و عقل ناقص خود نمي توانند به آن برسند و به آراء ناتمام خود و به اختيار خود امامي را نصب كنند در حالي كه خداوند امامت را به ابراهيم خليل بعد از اين كه او را به نبوت و خلت مفتخر ساخت، اختصاص داد، پس امامت مرتبه سوم او شد و امامت فضيلتي بود كه خداوند ابراهيم را به سبب او شرافت داد و علو رتبه او در اركان عالم پيچيد و خداوند در باره اش فرمود: اي ابراهيم من ترا از براي مردم پيشوا و امام قرار دادم كه همه صلحا بعد از تو بتو اقتداء...

القمي، محمد بن علي بن الحسين بن بابويه (متوفاي381هـ)، عيون أخبار الرضا (ع)، ج2، ص196، تحقيق: تصحيح وتعليق وتقديم: الشيخ حسين الأعلمي، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت - لبنان، سال چاپ: 1404 - 1984

روايت هفتم:«وَإِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِي أَرْضِهِ وَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَقُولَ لِمَ جَعَلَهُ اللَّهُ فِي صُلْبِ الْحُسَيْنِ دُونَ صُلْبِ الْحَسَنِ»

شيخ صدوق در سه كتابش از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت در پاسخ به اين سؤال كه چرا امامت در فرزندان امام حسين عليه السلام قرار داده شد، نه در فرزند امام حسن، فرمود: امامت جانشني خداوند است و خداوند خود جانشنش را معين مي كند از آنجايي كه كارهاي خداوند بر اساس حكمت و دانايي است، هيچ كسي حق اعتراض به خدا را ندارد كه بگويد چرا امامت را در صلب امام حسين قرارداد:

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْزَةُ بْنُ الْقَاسِمِ الْعَلَوِيُّ الْعَبَّاسِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ الْكُوفِيُّ الْفَزَارِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ الزَّيَّاتُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زِيَادٍ الْأَزْدِيُّ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام قَالَ:...

قَالَ الْمُفَضَّلُ فَقُلْتُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَأَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَجَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ قَالَ: يَعْنِي بِذَلِكَ الْإِمَامَةَ جَعَلَهَا اللَّهُ تَعَالَي فِي عَقِبِ الْحُسَيْنِ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ قَالَ: فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَكَيْفَ صَارَتِ الْإِمَامَةُ فِي وُلْدِ الْحُسَيْنِ دُونَ وُلْدِ الْحَسَنِ عليه السلام وَهُمَا جَمِيعاً وَلَدَا رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله وَسِبْطَاهُ وَسَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَقَالَ عليه السلام: إِنَّ مُوسَي وَهَارُونَ كَانَا نَبِيَّيْنِ مُرْسَلَيْنِ وَأَخَوَيْنِ فَجَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ النُّبُوَّةَ فِي صُلْبِ هَارُونَ دُونَ صُلْبِ مُوسَي عليه السلام وَلَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ أَنْ يَقُولَ لِمَ فَعَلَ ذَلِكَ وَإِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِي أَرْضِهِ وَلَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يَقُولَ لِمَ جَعَلَهُ اللَّهُ فِي صُلْبِ الْحُسَيْنِ دُونَ صُلْبِ الْحَسَنِ عليه السلام لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَي هُوَ الْحَكِيمُ فِي أَفْعَالِهِ لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْئَلُون .

مفضل بن عمر مي گويد از امام صادق پرسيدم كه...

مفضل مي گويد عرض كردم يا ابن رسول اللَّه! چگونه امامت اختصاص به فرزندان حسين يافت نه حسن با آن كه هر دو فرزندان رسول خدا و دو سبط او و دو سيد جوانان اهل بهشت بودند؟ فرمود: به راستي موسي و هرون هر دو پيغمبر مرسل و برادر بودند و خدا نبوت را در صلب هارون اختصاص داد نه صلب موسي عليه السلام و كسي را شايسته نيست كه بگويد چرا خدا چنين كرد؟ امامت هم خلافت خدا در روي زمين است كسي حق ندارد كه بگويد چرا خدا آن را در صلب حسين نهاد نه در صلب حسن؛ زيرا خداوند در كارهاي خود حكمت انديش است و از آنچه مي كند باز پرسي نشود و اين بندگان هستند كه مورد سؤال قرار مي گيرند.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، كمال الدين و تمام النعمة، ص359، ح75، ناشر: اسلامية ـ تهران ، الطبعة الثانية ، 1395 هـ.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين،(متوفاي381هـ)، معاني الأخبار، ص127، ناشر: جامعه مدرسين، قم ، اول 1403 ق .

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، الخصال، ص305، تحقيق، تصحيح وتعليق: علي أكبر الغفاري، ناشر: منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلمية في قم المقدسة، سال چاپ 1403 - 1362

روايت هشتم: «لَا اخْتِيَارَ لِمَنْ لَا يَعْلَمُ مَا تُخْفِي الصُّدُورُ»

در اين روايت امام عصر عليه السلام در پاسخ سؤال از اين كه چرا مردم نمي توانند امامشان را برگزينند فرمود: چون بشر از واقع و باطن شخص آگاهي ندارد، ممكن است غير اصلح به اين مقام را انتخاب كنند:

سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْقُمِّيُّ قَالَ: سَأَلْتُ الْقَائِمَ عليه السلام فِي حِجْرِ أَبِيهِ فَقُلْتُ: أَخْبِرْنِي يَا مَوْلَايَ- عَنِ الْعِلَّةِ الَّتِي تَمْنَعُ الْقَوْمَ مِنِ اخْتِيَارِ إِمَامٍ لِأَنْفُسِهِمْ قَالَ: مُصْلِحٍ أَوْ مُفْسِدٍ؟ قُلْتُ: مُصْلِحٍ. قَالَ: هَلْ يَجُوزُ أَنْ تَقَعَ خِيْرَتُهُمْ عَلَي الْمُفْسِدِ بَعْدَ أَنْ لَا يَعْلَمُ أَحَدٌ مَا يَخْطُرُ بِبَالِ غَيْرِهِ مِنْ صَلَاحٍ أَوْ فَسَادٍ؟ قُلْتُ: بَلَي قَالَ: فَهِيَ الْعِلَّةُ أَيَّدْتُهَا لَكَ بِبُرْهَانٍ يَقْبَلُ ذَلِكَ عَقْلُكَ. قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: أَخْبِرْنِي عَنِ الرُّسُلِ الَّذِينَ اصْطَفَاهُمُ اللَّهُ وَأَنْزَلَ عَلَيْهِمُ الْكُتُبَ وَأَيَّدَهُمْ بِالْوَحْيِ وَالْعِصْمَةِ إِذْ هُمْ أَعْلَامُ الْأُمَمِ وَأَهْدَي أَنْ لَوْ ثَبَتَ الِاخْتِيَارُ وَمِنْهُمْ مُوسَي وَعِيسَي عليه السلام هَلْ يَجُوزُ مَعَ وُفُورِ عَقْلِهِمَا وَكَمَالِ عِلْمِهِمَا إِذَا هُمَا بِالاخْتِيَارِ أَنْ تَقَعَ خِيْرَتُهُمَا عَلَي الْمُنَافِقِ وَهُمَا يَظُنَّانِ أَنَّهُ مُؤْمِنٌ قُلْتُ لَا قَالَ فَهَذَا مُوسَي كَلِيمُ اللَّهِ مَعَ وُفُورِ عَقْلِهِ وَكَمَالِ عِلْمِهِ وَنُزُولِ الْوَحْيِ عَلَيْهِ اخْتَارَ مِنْ أَعْيَانِ قَوْمِهِ وَوُجُوهِ عَسْكَرِهِ لِمِيقَاتِ رَبِّهِ سَبْعِينَ رَجُلًا مِمَّنْ لَمْ يَشُكَّ فِي إِيمَانِهِمْ وَإِخْلَاصِهِمْ فَوَقَعَتْ خِيْرَتُهُ عَلَي الْمُنَافِقِينَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ «وَاخْتارَ مُوسي قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقاتِنا» الْآيَةَ فَلَمَّا وَجَدْنَا اخْتِيَارَ مَنْ قَدِ اصْطَفاهُ اللَّهُ لِلنُّبُوَّةِ وَاقِعاً عَلَي الْأَفْسَدِ دُونَ الْأَصْلَحِ وَهُوَ يَظُنُّ أَنَّهُ الْأَصْلَحُ دُونَ الْأَفْسَدِ عَلِمْنَا أَنْ لَا اخْتِيَارَ لِمَنْ لَا يَعْلَمُ مَا تُخْفِي الصُّدُورُ وَمَا تَكِنُّ الضَّمَائِرُ وَتَنْصَرِفُ عَنْهُ السَّرَائِرُ وَأَنْ لَا خَطَرَ لِاخْتِيَارِ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ بَعْدَ وُقُوعِ خِيْرَةِ الْأَنْبِيَاءِ عَلَي ذَوِي الْفَسَادِ. لَمَّا أَرَادُوا أَهْلَ الصَّلَاح.

سعد بن عبد اللَّه قمي گفت: از حضرت صاحب الزمان كه آن وقت در دامن پدر نشسته بود پرسيدم به من خبر دهيد كه چرا مردم نمي توانند براي خود امام انتخاب كنند؟ فرمودند: امام خوب يا بد؟ گفتم: امام خوب و شايسته.

فرمود: آيا امكان دارد انتخابي كه مي كنند به جاي خوب، بد از كار در آيد با اينكه هيچ كس از دل ديگري اطلاع ندارد كه چه چيز بخاطرش مي گذرد فكر خوب يا فكر بد؟

گفتم: آري، ممكن است. فرمود: همين موجب نداشتن چنين اختياريست كه با دليلي براي تو توجيه كردم كه عقلت بپذيرد. گفتم: بلي.

فرمود: بگو پيامبراني كه خداوند آنها را برگزيده و كتاب آسماني بر آنها نازل كرده و ايشان را به وحي ممتاز نموده و عصمت بخشيده چون برجسته- ترين افراد مردمند و از همه بهتر مي توانند انتخاب نمايند اگر به ايشان اختيار بدهند از جمله اين پيامبران موسي و عيسي نيز هستند. با كمال عقل و دانشي كه اين دو داشتند آيا ممكن است انتخاب آنها در مورد كسي كه خيال مي كردند مؤمن است منافق از كار درآيد؟

گفتم: نه. فرمود همين موسي با كمال عقل و دانشي كه داشت و به او وحي مي شد از ميان قوم خود براي ميقات خدا هفتاد نفر را انتخاب كرد با اينكه يقين داشت مؤمن و مخلص هستند اين انتخاب بر خلاف تصور او بر منافقين قرار گرفت.

خداوند در اين آيه به اين مطلب اشاره مي كند: وَاخْتارَ مُوسي قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقاتِنا. وقتي انتخاب پيامبري كه خدا او را برگزيده بر شخص فاسدي قرار گيرد با اينكه او خيال مي كرد صالح است؛ مي فهميم اجازه انتخاب به كسي كه از راز دلها و افكار پنهان و آينده اشخاص خبر ندارد، داده نشده است بعد از اينكه پيامبران انتخابشان صحيح از كار در نيايد.

الصدوق، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص462، ناشر: اسلامية ـ تهران ، الطبعة الثانية ، 1395 هـ.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي1111هـ)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 23، ص6، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء، بيروت - لبنان، الطبعة الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

نتيجه اين بخش:

طبق رواياتي كه در اين بخش ذكر شد، روشن مي شود كه مقام امامت، عهد الهي است كه تنها خداوند مي تواند آن را به افراد شايسته آن واگذار نمايد و از اختيار انسان بيرون است و حتي خود پيامبر و امام هم در واگذاري اين امر به افراد، اختياري ندارند.

پاسخ به دو سؤال:

با توجه به آيات و رواياتي كه در زمينه جعل و نصب الهي امامت بيان شد، اين دو سؤال ذيل ممكن است به ذهن برسد:

سؤال اول:

سؤال اول: آيا امام هدايتگرِ به سوي آتش را نيز خدا جعل كرده است؟

توضيح سؤال اين است آياتي از سوره انبياء و سجده كه قبلاً بحث شد، اين تعبير را داشتند:

وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَإِقامَ الصَّلاةِ وَإيتاءَ الزَّكاةِ وَكانُوا لَنا عابِدينَ. انبياء/73.

وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَكانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ. سجده/ 24.

طبق هردو آيه، از اين كه خداوند جعل امام را به خودش نسبت داده، روشن است كه امام هدايتگر به سوي حق را خداوند جعل كرده است.

در مقابل اين آيات، اين آيه ذيل است كه جعل امام ضلالت را بيان مي كند:

«وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَي النَّارِ وَيَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُون. قصص/41.

و آنان را پيشواياني قرار داديم كه (مردم) را به آتش دعوت مي كنند و در روز قيامت ياوري ندارند.

با توجه به اين آيه، خداوند امام هدايتگر به سوي آتش را نيز جعل كرده است. حال سؤال اين است كه آيا جعل چنين امامي خلاف حكمت هدايت خلق نيست؟ و اگر جعل در اين آيه، جعل تكويني باشد معنايش اين است كه خداوند در حق انسان جبر كرده است كه يك عده راخواه ناخواه به آتش مي فرستد و معنايش اين است كه پيروي كردن از آنها هم واجب است.

پاسخ:

مفسران مي گويند: در آيه، صحبت از جعل تكويني نيست تا مشكل جبر پيش بيايد و خلاف حكمت خدا باشد و در نهايت پيروي كردن از آنها هم واجب باشد؛ بلكه خداوند در اين آيه حال كساني را كه در اين دنيا مردم را فريب مي دهند و به بيراهه مي كشانند ترسيم كرده است و از جهت اين كه آنان مردم را به بيراهه رهبري مي كنند، و در آخرت نيز پيشاپيش پيروانانشان نخستين كساني هستند كه گرفتار عذاب الهي مي شوند؛ واژه «ائمه» بر آنها اطلاق شده است.

به عبارت ديگر: بعد از آن كه آنان با اراده و اختيار خودشان در اين دنيا مردم را به اسباب كفر و گناه فرا خواندند، پيشواي آن دسته قرار مي گيرند و روزقيامت هم از همه جلوتر، گرفتار عذاب الهي مي شوند و بعد پيروانانشان عقاب خواهند شد.

طبق اين تفسير، «امام شدن» آنها، نتيجه اعمال و كردار خودشان است و هيچ ربطي به جعل الهي ندارد؛ چون خود آنها با اراده خود اين راه را انتخاب كرده اند در صورتي كه همانند امامان هدايت مي توانستند مردم را به سوي خدا دعوت كنند.

براي روشن شدن مطلب كلام چند تن از مفسران را مي آوريم:

پاسخ علامه سيد فضل الله:

از مفسران معاصر علامه سيد فضل الله در تفسيرش آيه را اين گونه توضيح مي دهد:

وليس المراد من الجعل المعني التكويني منه، وذلك، بأن يهيّئهم اللّه لذلك من داخل العناصر الذاتية التي يكوّنها في عمق شخصيتهم، علي سبيل الجبر، بل المراد به حدوث ذلك بفعل الأسباب الاختيارية التي تتحرك بها أفكارهم وإراداتهم في ما ينطلقون به من أفكار وخطط ومواقف، ليكونوا في المستوي الواقعي للإمامة المستعلية القائدة التي تعمل علي إضلال الناس الذي يؤدي إلي النار. ولكن قوتهم هذه قد لا تسمح لهم بأيّ امتياز في يوم القيامة، فهم هناك في موقع الخائف المنبوذ الذي لا يدفع عن نفسه ضرا ولا يجلب لها نفعا، ولا ناصر لهم من دون اللّه وَيَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ.

مراد از «جعل» در اين آيه، معناي تكويني آن نيست. جعل تكويني آن است كه آنها را خداوند به خاطر عناصر ذاتي كه در عمق شخصيت شان وجود دارد، براي اين كار جبراً برگزيند. بلكه مراد از جعل در آيه اين است كه آنان به اختيار خودشان يكسري اسباب ضلالت و گمراهي را در ميان مردم ايجاد مي كردند و با اين كارها، افكار ديگران را از خط امامت واقعي منحرف مي كردند و به سوي آتش مي كشاندند، به اين جهت آنان ائمه قرار داده شدند. اين قوت و قدرتي كه در پيشوايي دنيايي مردم داشتند، هيچگونه امتيازي را در روز قيامت برايشان به ارمغان نمي آورد. آنان در آنجا در جايگاه يك انسان ترسو و رها شده اي است كه از خودش هيچ ضرري را نمي تواند دفع كند و هيچ خير و نفعي را نمي تواند به دست بياورد و جز خداوند ياوري هم ندارند ولي روز قيامت ياري نخواهند شد.

فضل الله، سيد محمد حسين (معاصر)، تفسير من وحي القرآن، ج17، ص299، ناشر: دار الملاك للطباعة و النشر، بيروت ، سال چاپ: 1419ق

پاسخ آيت الله مكارم شيرازي:

آيت الله مكاري شيرازي نيز پيشوائي امامان ضلالت را وابسته به افعال آنها مي داند نه به جعل الهي:

هذا التعبير أوجد إشكالا لدي بعض المفسرين، إذ كيف يمكن أن يجعل الله أناسا أئمة للباطل؟! ولكن هذا الأمر ليس معقدا. لأنه أولا: إن هؤلاء هم في مقدمة جماعة من أهل النار، وحين تتحرك الجماعات من أهل النار، فإن هؤلاء يتقدمونهم إلي النار! فكما أنهم كانوا في هذه الدنيا أئمة الضلال، فهم في الآخرة- أيضا- أئمة النار، لأن ذلك العالم تجسم كبير لهذا العالم! ثانيا: كونهم أئمة الضلال- في الحقيقة- نتيجة أعمالهم أنفسهم، ونعرف أن تأثير كل سبب هو بأمر الله، فهم اتخذوا طريقا يؤدي بهم إلي الضلال وينتهي بهم إلي أن يكونوا أئمة الضالين، فهذه حالهم في يوم القيامة !

اين تعبير براي بعضي از مفسران مشكلي ايجاد كرده كه چگونه ممكن است خداوند كساني را پيشوايان باطل قرار دهد؟ كار او دعوت به خير و مبعوث ساختن امامان و پيشوايان حق است نه باطل. ولي اين مطلب پيچيده اي نيست، زيرا

اولا: آنها سردسته دوزخيانند و هنگامي كه گروه هايي از دوزخيان به سوي آتش حركت مي كنند آنها پيشاپيش آنان در حركتند، همانگونه كه در اين جهان ائمه ضلال بودند در آنجا نيز پيشوايان دوزخند كه آن جهان تجسم بزرگي است از اين جهان!.

ثانيا: ائمه ضلال بودن در حقيقت نتيجه اعمال خود آنها است، و مي دانيم تاثير هر سبب به فرمان خدا است آنها خطي را پيش گرفتند كه به امامت گمراهان منتهي مي شد، اين وضع آنها در رستاخيز است.

مكارم الشيرازي، الشيخ ناصر (معاصر)، الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ج 12، ص 239

پاسخ فخر رازي:

فخر رازي از علماي بزرگ اهل سنت نيز مي گويد: جعل در اين آيه، نتيجه اعمال و تأثير اعمال خود آنها است:

واعلم أن الكلام فيه قد تقدم في سورة مريم: [83] في قوله: أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَي الْكافِرِينَ ومعني دعوتهم إلي النار دعوتهم إلي موجباتها من الكفر والمعاصي فإن أحدا لا يدعو إلي النار ألبتة، وإنما جعلهم اللَّه تعالي أئمة في هذا الباب، لأنهم بلغوا في هذا الباب أقص النهايات، ومن كان كذلك استحق أن يكون إماما يقتدي به في ذلك الباب.

سخن در باره جعل، در سوره مريم ذيل آيه «انا ارسلنا... » گذشت، و معناي فراخواندن آنان به سوي آتش، دعوت به اسباب كفر و معاصي است؛ زيرا هيچ كسي به طور يقيني به خود آتش فرا نمي خواند. و اين كه خداوند آنان را در اين كار پيشوا قرار داده به خاطر اين است كه آنها در دعوت به راه كفر و عصيان در نهايت مرتبه رسيده اند و كسي كه اين چنين باشند، مستحق اين است كه به عنوان پيشوا در اين باب قرار گيرد.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج24، ص218، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1421هـ - 2000م.

در سوره مريم ذيل آيه 83، كه سخن از جعل است در پاسخ يكي از مفسران كه جعل در آيه را به معناي حكم گرفته مي گويد:

فكذلك ههنا وجب حمل الجعل علي التأثير والتحصيل، لا علي مجرد الحكم.

واجب است در اينجا «جعل» را بر تأثير و تحصيل حمل كنيم؛ نه به مجرد حكم. در حقيقت فخر رازي جعل را نتيجه تحصيل و تأثير اعمال خود آنها مي داند نه اين خداوند آنها را پيشواي باطل جعل كرده باشد.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج14، ص46، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1421هـ - 2000م.

مرحوم كليني در كافي در رابطه با آيات مورد بحث، روايتي را از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه مرام و اهداف امام هدايت و امام باطل را در رهبري شان مشخص مي سازد و در نتيجه پاسخ اين سؤال را روشن مي كند:

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَمُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَي عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَيْدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ قَالَ: إِنَّ الْأَئِمَّةَ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ إِمَامَانِ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَي «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» لَا بِأَمْرِ النَّاسِ يُقَدِّمُونَ أَمْرَ اللَّهِ قَبْلَ أَمْرِهِمْ وَحُكْمَ اللَّهِ قَبْلَ حُكْمِهِمْ قَالَ: «وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَي النَّارِ» يُقَدِّمُونَ أَمْرَهُمْ قَبْلَ أَمْرِ اللَّهِ وَحُكْمَهُمْ قَبْلَ حُكْمِ اللَّهِ وَيَأْخُذُونَ بِأَهْوَائِهِمْ خِلَافَ مَا فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَجَل .

امام صادق عليه السلام فرمود: «ائمه» در كتاب خداي عز و جل دو دسته اند:

1- [امامان هدايت] خداي تبارك و تعالي فرمايد: «و آنها را اماماني قرار داديم كه به امر ما هدايت كنند» نه بامر مردم، امر خدا را بر امر مردم مقدم دارند و حكم خدا را پيش از حكم مردم دانند.

2- [امامان باطل:] و باز فرموده است «آنها را اماماني قرار داديم كه بسوي دوزخ بخوانند» ايشان امر مردم را بر امر خدا مقدم دارند و حكم مردم را پيش از حكم خدا دانند و بر خلاف آنچه در كتاب خداي عز و جل است، طبق هوس خويش رفتار كنند.

الكليني الرازي، أبو جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج 1، ص216، ناشر: اسلاميه ، تهران ، الطبعة الثانية،1362 هـ.ش.

طبق اين روايت، پيشوايان باطل كساني هستند كه امر هواي نفس شان را بر فرمان خدا مقدم مي دارند و مردم را طبق دلخواست خودشان به بي راهه دعوت مي كنند.

در نهايت، اگر آنها پيشوايان باطل قرار مي گيرند، نتيجه اعمال خود آنان و به انتخاب و اختيار خودشان است، و جبري در كار نيست.

از اينجا دو نكته روشن مي شود:

1. متابعت كردن از اين گونه پيشوايان واجب نيست؛ چون خداوند تبعيت از چنين اماماني را كه به سوي باطل دعوت مي كنند واجب نكرده است؛ بلكه پيشواياني متابعت شان واجب است كه به امر خدا مردم را هدايت مي كنند.

2. وقتي ثابت شد كه اين گونه پيشوايي را خداوند جعل نكرده، خلاف حكمت خدا هم ثابت نمي شود؛ زيرا اينها با اختيار خودش اين راه را برگزيده و با كارهايي كه كرده اند پيشوايان گمراهان قرار گرفته اند.

سؤال دوم: جريان يوم الدار، با نصب الهي امامت سازگار نيست

توضيح سؤال: طبق آيات و رواياتي كه بيان شد، جعل مقام امامت به دست خدا است. سؤال اين است اگر جعل امامت به دست خدا است و هيچ بشري حق انتخاب امام و جانشين رسول خدا را ندارند پس چرا رسول خدا صلي الله عليه وآله در آغاز دعوتش، در جريان يوم الدار، انتخابات را برگزار كرد. اين جريان دليل بر اين است كه جعل امامت به دست خدا نيست.

پاسخ:

با توجه به آيات ذيل:

وَإِذِ ابْتَلَي إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ. (بقره/124)

وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَكانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ. (سجده/24)

و...

رسيدن به مقام امامت، لياقت و شايستگي مي خواهد به همين جهت كساني را كه خداوند به اين مقام برگزيد، در ابتدا آنها را مورد امتحان سخت و آزمايشهاي گوناگون قرارداد كه نمونه آنان حضرت ابراهيم مي باشد. آن حضرت پس از موفقيت در آزمون الهي، به مقام امامت نايل شد.

در مورد جريان يوم الدار نيز قضيه همين است. رسول خدا طبق دستور خداوند، همه بزرگان بني هاشم و فرزندان عبد المطلب را به سوي خداوند دعوت نمود و خداوند مي خواست آنها را امتحان كند و قرار بر اين بود كه هركه دعوت رسول خدا را اجابت كند از امتحان الهي سرافراز بيرون آمده و لياقت و شايستگي مقام امامت و رهبري پس از پيامبر را دارد.

طبق تصريح منابع خود اهل سنت در نوبت دوم مهماني كه از رسول خدا انجام گرفت، حضرت آنها را به پذيرش اسلام فراخواند، تنها كسي كه در آن مجلس به دعوت آن حضرت پاسخ گفت اميرمؤمنان حضرت علي عليه السلام بود.

طبري از علماي سرشناس و تاريخ نگار اهل سنت، قضيه را اين گونه نقل كرده است:

حدثنا ابن حميد قال حدثنا سلمة قال حدثني محمد بن إسحاق عن عبد الغفار بن القاسم عن المنهال بن عمرو عن عبدالله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب عن عبدالله بن عباس عن علي بن أبي طالب قال: لما نزلت هذه الآية علي رسول الله «وأنذر عشيرتك الأقربين» دعاني رسول الله فقال لي: يا علي إن الله أمرني أن أنذر عشيرتي الأقربين فَضِقْتُ بذَلك ذَرْعاً وَعَرَفْتُ أَنِّي مَتَي أُناديْهِم بِهَذا أَرَي مِنْهُم مَا أَكْرَهُ. فَصَمَتُّ حَتَّي جَاءَنِي جِبْريِلَ فَقَال: يَا مُحَمَّدُ، إنَّكَ إنْ لاَ تَفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ بِه يُعَذِّبُكَ رَبُّكَ. فاصنع لنا صاعا من طعام...

ثم تكلم رسول الله فقال: يَا بَنِي عَبْدِ المُطَّلِبِ، إني واللَّهُ مَا أعْلَمُ شَابًّا منَ العَرَبِ جَاءَ قَوْمَه بأفْضَلَ مِمَّا قَدْ جِئْتُكُم بِه، إنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِخَيْرِ الدُّنْيَا والآخِرَةِ، وقَدْ أَمَرَنِي رَبِّي أنْ أُدْعُوكُم إليْهِ، فأيُّكُم يُؤَازِرُنِي عَلَي هَذا الأَمْرِ عَلَي أن يَكُونَ أَخِي ووصيي وخليفتي فيكم؟ قال: فأحجم القوم عنها جميعا. فَقُلْتُ وَأَنَا أَحْدَثُهُمْ سِنًّا، وَأَرْمَصُهُمْ عَيْنَاً، وَأَعْظَمُهُمْ بَطْنَاً، وَأَحْمَشُهُمْ سَاقَاً: أَنَا يَا نَبِيَّ اللَّهِ أَكُونُ وَزِيرَكَ عَلَيْهِ فَأَخَذَ بِرَقَبَتِي فَقَالَ: إِنَّ هاذَا أَخِي وَوَصِيي وَخَلِيفَتِي فِيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِيعُوا، فَقَامَ الْقَوْمُ يَضْحَكُونَ وَيَقُولُونَ لأبِي طَالِبٍ: قَدْ أَمَرَكَ أَنْ تَسْمَعَ وَتُطِيعَ لِعَلِيَ.

به نقل ابن عباس، اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: چون آيه «وانذر عشيرتك الاقربين » (يعني فاميلهاي نزديك خود را بيم ده)بر رسول خدا صلي لله عليه وسلم نازل گرديد آن حضرت مرا طلبيد و فرمود:

اي علي، خداي بزرگ به من دستور داده كه فاميلهاي نزديكت را بيم ده، و اين مأموريت مرا سخت تحت فشار قرار داده و مي دانم كه هر گاه اين ماموريت را با آنها در ميان بگذارم پاسخ ناراحت كننده اي از ايشان دريافت خواهم كرد و به همين خاطر دم فرو بستم (تا فرصتي پيش آيد و آنرا انجام دهم) تا اين كه جبرئيل آمد و گفت: اي محمد اگر مأموريت خود را انجام ندهي پروردگارت تو را عذاب خواهد كرد.

رسول خدا مرا طلبيد و بمن فرمود براي ما يك «صاع» غذا تهيه كن....

سپس رسول خدا(ص) آغاز سخن كرده فرمود: اي فرزندان عبد المطلب! من به خدا سوگند در ميان عرب جواني را سراغ ندارم كه براي قوم خود چيزي بهتر از آنچه من براي شما آورده ام آورده باشد، من براي شما خوبي دنيا و آخرت آورده ام و خدا به من دستور داده تا شما را بدان دعوت كنم، اينك كداميك از شما است كه مرا در اين مأموريت كمك كند تا به پاداش آن، برادر من و وصي و جانشين من در ميان شما باشد؟

علي عليه السلام مي فرمايد: همه از پاسخ به دعوت رسول خدا خودداري كردند و من كه از همه آنها كم سن و سال تر و كم ديدتر و (در اثر كودكي) شكم بزرگتر، و ساق پايم نازكتر از همه بود گفتم: اي پيامبر خدا! من كمك كار تو در اين مأموريت خواهم بود! رسول خدا صلي الله عليه وآله، گردنم را گرفت و فرمود: به راستي كه اين است برادر و وصي و جانشين من در ميان شما و شما از او شنوائي داشته و پيرويش كنيد! و آن گروه برخاسته در حالي كه ميخنديدند به ابو طالب گفتند: تو را مأمور كرد تا از پسرت شنوائي داشته و از او اطاعت كني!

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج1، ص542، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

طبق نقل ديگر، رسول خدا آنها را در همان جلسه دوم، سه بار به سوي خدا دعوت فرمود، در هر سه نوبت، هيچ كسي به سخنان حضرت پاسخ نداد و تنها حضرت علي عليه السلام بود كه ايستاد و تبيعت خودش را از برنامه هاي وحياني رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم اعلام كرد. اميرمؤمنان خودش در اين باره مي فرمايد:

فلم يقم إليه أحد فقمت إليه وكنت أصغر القوم قال فقال اجلس قال ثم قال ثلاث مرات كل ذلك أقوم إليه فيقول لي اجلس حتي كان في الثالثة فضرب بيده علي يدي قال فبذلك ورثت ابن عمي دون عمي.

پس هيچ كسي به سوي رسول خدا نرفت (پاسخ مثبت نداد). من رو به سوي پيامبر ايستادم در حالي كه كوچكترين آن جمعيت بودم. رسول خدا فرمود: بنشين. اميرمؤمنان مي گويد: من سه بار ايستادم و اعلام آمادگي كردم اما رسول خدا به من فرمود: بنشين. تا نوبت سوم رسول خدا دستش را به دست من داد و فرمود: با اين پاسخ، پسر عمويم وارث من شد نه عمويم.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج1، ص543، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

برخي منابع ديگري كه حديث يوم الدار را نقل كرده اند از قرار ذيل است:

البغوي، الحسين بن مسعود (متوفاي516هـ)، تفسير البغوي، ج3، ص400، تحقيق: خالد عبد الرحمن العك، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

ابن الجوزي، أبو الفرج عبد الرحمن بن علي بن الجوزي (متوفاي597هـ)، الوفا بأحوال المصطفي، ج1، ص183، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي 1408هـ-1988م

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج2، ص366، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولي، 1358.

الهندي، علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين (متوفاي975هـ)، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج13، ص58، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1419هـ - 1998م.

ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج1، ص586، تحقيق: عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

با توجه به متن روايت، دو نكته مهم به دست مي آيد:

1. اين دعوت از بزرگان بني هاشم و فرزندان عبد المطلب، به دستور خداوند انجام شده است. (إن الله أمرني أن أنذر عشيرتي الأقربين، وقَدْ أَمَرَنِي رَبِّي أنْ أُدْعُوكُم إليْهِ).

2. هدف از اين تجمع، تنها دعوت به دين اسلام نيست؛ بلكه اعلام جانشيني رسول خدا نيز منظور خداوند است: (يَا مُحَمَّدُ، إنَّكَ إنْ لاَ تَفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ بِه يُعَذِّبُكَ رَبُّكَ).

اگر مقصود تنها دعوت به دين الهي باشد، تهديد از جانب خدا معني ندارد، اين عبارت فوق كه از جانب خداوند به رسول خدا توسط جبرئيل گفته شده، شبيه آيه تبليغ است كه در حجة الوداع بر رسول خدا صلي الله عليه وآله نازل شد: يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ. (مائده/ 67)

از طرفي ديگر، رسول خدا هيچ وقت از نزد خود سخني نگفته و برنامه اي را براي مردم اعلام نكرده است. آن حضرت هر سخن و برنامه اش، طبق دستور الهي بود همان گونه كه قرآن در باره او مي فرمايد: وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْي يُوحي . (نجم/3-4)؛ همچنان كه در بخش روايات بيان كرديم، عامر بن الطفيل يكي از سران قبيله بني عامر، شرط اسلام اختيار كردنش را واگذاري مقام خلافت و جانشيني رسول خدا بود، كه حضرت صريحاً در پاسخ او بيان فرمود: ليس ذلك إلي إنما ذلك إلي الله عز وجل يجعله حيث يشاء؛ واگذاري امر خلافت در اختيار من نيست؛ بلكه به دست خداوند است، به هر كه بخواهد قرار مي دهد.

از اينجا روشن مي شود كه فرد جانشين رسول خدا از جانب خدا معين بوده و آن حضرت علاوه بر دعوت آنها، مأمور بوده تا جانشينش را براي مردم معرفي كند.

اما اين كه حضرت به آنها فرمود: «فأيُّكُم يُؤَازِرُنِي عَلَي هَذا الأَمْرِ عَلَي أن يَكُونَ أَخِي ووصيي وخليفتي فيكم». صرفاً به خاطر دفع شبهه و توطئه آنها بود كه مي گفتند: رسول خدا با وجود بزرگان ديگر چرا علي عليه السلام را كه از همه كوچكتر بود به جانيشني اش انتخاب كرد. رسول خدا اين سخن را بيان كرد تا همه را بيازمايد و چهره حقيقي همه را روشن سازد و گرنه خودش مي دانست آنان دعوت او را پاسخ نخواهند گفت: (وَعَرَفْتُ أَنِّي مَتَي أُناديْهِم بِهَذا أَرَي مِنْهُم مَا أَكْرَهُ).

با توجه به اين نكته ها و دقت در كلمات اين روايت به دست مي آيد كه رسول خدا دراين جمع انتخابات برگزار نكرد؛ علاوه بر دعوت آنها، مأمور به معرفي جانشين الهي خودش نيز بوده است. بنابراين، اين جريان برخلاف آيات قرآن و رواياتي كه نصب امامت را الهي مي دانستند نيست.

نتيجه گيري كلي:

امامت عهد الهي است و تنها اوست كه مي داند چه كسي بايد امام شود !

با در نظر داشت آيات قرآن و روايات فوق، و سخنان مفسران و بزرگان فريقين كه در ذيل آيات بيان شد، به نتايج ذيل دست مي يابيم:

1. مقام «امامت» همانند مقام «نبوت» عهد الهي است كه خداوند آن را با «پيامبر» و «امام» مي بندد؛

2. «امام» همانند «پيامبر» بايد معصوم باشد و عصمت هم امر باطني است كه تنها خداوند بر آن آگاه است و مي داند كه چه كسي معصوم است؛

3. از آنجايي كه طرف قرار داد در مسأله امامت، خداوند است و او نيز تنها كسي است كه با احاطه علمي اش بر باطن انسان آگاهي دارد؛ جعل و نصب امام به مقام امامت تنها در اختيار او است و كسي از افراد بشر چنين اختياري را ندارند. به همين جهت در آياتي كه ذكر شد تعبير «جاعل»، «جعلنا»، »جعلناهم»، «جعلنا منهم» و «نجعلهم» به كار رفته و جعل امامت را به خود نسبت داده است.

بنا براين، مقام امامت يك مقام الهي و امام را نيز خداوند بر اساس لياقت و ويژگي هايي كه دارد، به اين منصب بر مي گزيند و تمام افراد بشر و حتي خود رسول خدا و امام قبل نيز اختيار انتخاب و انتصاب كسي را به عنوان امام در مقام امامت ندارند.

موفق باشيد

 




Share
1 | محمود | , آلمان | ١٦:٥٦ - ٠٧ تير ١٣٩٠ |
سلام عليکم بسيار زيبا و مستدل بود... از تمامي زحمات گروه پاسخ به شبهات تشکر مي کنم. موفق باشيد. يا علي...
2 | محب الزهرا | , ایران | ١٣:٠١ - ١٤ تير ١٣٩٠ |
شايد بتوان در قضيه دعوت پيامبر ص از خو يشان که به امر خداوند علي اعلي بوده اينگونه گفته شود که مقصود در واقع امتحان الهي بوده است که اولا دعوت به پذيرش اسلام شوند وپس از پذيرفتن .دعوت به جانشيني. چرا که جانشيني بدون اسلام اوردن بي معناست ولذا چون امر امامت بدست خداوند ميباشد نه بدست حتي پيامبر ص ممکن است خداوند درصورت پذيرفتن هر کدام از اعضاي دعوت شده امامت را توسط پيامبر ص به او واگذار مينمود گرچه خدا ورسول اگاه به نتيجه بودند ولي با اين دعوت عذر از همه برداشته شد و همه امتحان دادند اما اين علي ع بود که با عمل خو يش مقبول حق گرديد تا منصب امامت به ايشان و 11 فرزندش تعلق گيرد بهر حال تصميم گيرنده کسي جز خداوند نبوده و افراد هرگز نمي توانند به جاي خدا وند تصميم بگيرند ولذا ممکن است اگر ديگران دعوت پيامبر گرامي اسلام را لبيک مي گفتند انان انتخاب ميشدند .. والله اعلم . ولله الحمد . الحمد لله الذي جعلنا من المتمسکين بولايت علي بن ابي طالب والائمه المعصومين عليهم السلام
3 | حسين تنها | , ایران | ٢٠:١٧ - ٢٨ تير ١٣٩٠ |
با سلام و درود فراوان از زحمات بي دريغ شما سربازان امام زمان(عج) سوال بنده از شما اين است که با توجه به مطالبي که در اين مقاله ارائه فرموده ايد ممکن است که اين سوال پيش بيايد که اين آياتي که اشاره شد مربوط به رسولاني مي باشد که داراي نبوت از جانب حق تعالي بودند يعني اول نبي بعد رسول بعد هم امام ولي ائمه شيعه نبوت و رسالت را نداشته اند پس چگونه مي توان براي اثبات امامت به اين آيات اشاره کرد. (جواب بنده را مانند جواب يک وهابي عنود بفرماييد ) با تشکر از زحمات بي دريغ شما تنها

پاسخ:

با سلام

دوست گرامي

1- بايد براي چنين كسي در ابتدا معني امامت را مشخص كرد ، كه اين معني شامل برخي از انبيا نيز مي‌شود ؛ و حكم مطرح شده در قرآن براي امامت است و نه نبوت

2- حتي اگر چنين مطلبي را از روي عناد قبول نكند ، روايات مربوط به نصب امام از كتب اهل سنت را چه مي‌خواهد بكند ؟!

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

4 | داود كاتبي | , ایران | ٢٠:٠١ - ١٨ مرداد ١٣٩٠ |
با سلام لطفا با استفاده از آيات قرآن بفرماييد اصلا چه نيازي به وجود امام مي باشد . يعني با آمدن آخرين پيامبر و كامل شدن دين و وجود قرآن كريم آيا باز هم نيازي به امام هست يا خير؟ با تشكر

پاسخ:

با سلام

دوست گرامي

در قرآن وظايفي براي امام معين شده است كه از جمله آنها «يهدون بامرنا» است ؛ يعني يكي از مهمترين وظيفه امام (چه پيامبر باشد و وحي و شريعت را براي مردم بياورد و چه نياورد) هدايت مردم است ، كه با ارشاد مستمر و دستگيري و راهنمايي جاهلان صورت مي‌گيرد . و البته يكي از نشانه‌هاي دين كامل اين است كه در خود ، مكانيزم امامت را نيز داشته باشد ، تا بتواند علاوه بر داشتن مضامين عالي و معارف والا ، راهكار هدايت مردم به سمت آنها را نيز در همه زمان‌ها در خود جاي دهد .

بنا بر اين، كامل بودن دين نه تنها منافات با امامت ندارد ، بلكه مستلزم امام است .

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

5 | نجات قاضي پور | , ایران | ٠٧:٠٥ - ٢٥ مرداد ١٣٩٠ |
سلام

متشکرم از مطالبتان
6 | حسين | , ایران | ١٥:٢٩ - ٢٩ مرداد ١٣٩٠ |
بسمه تعالي بوسه ناقابل من بر انگشتان عزيزاني که اين مقاله را نوشتند ولي در بخش روايات اهل سنت عرض ميکنم که چرا تا وقتي روايت صحيح بخاري با دلالت قوي داريم سراغ رواياتي برويم که در دلالت تام نيستند، اين روايت بخاري است: صحيح البخاري (۳/ ۱۲۳۷) كانت بنو إسرائيل تسوسهم الأنبياء كلما هلك نبي خلفه نبي وإنه لا نبي بعدي وسيكون خلفاء فيكثرون قالوا فما تأمرنا قال فوا ببيعة الأول فالأول أعطوهم حقهم فإن الله سائلهم عما استرعاهم ۱- تبيين منطقي: همانگونه که انبياء بني اسرائيل را خدا انتخاب ميفرمود خلفاء اين امت هم توسط خدا تعيين ميشوند. ۲- تبيين خارجي: کدام عاقل ميپذيرد که ابن زبير و عبد الملک که خون همديگر را ميريختند تا به رياست ظاهري برسند هر دو به منزله انبياء هستند يعني ابن زبير که توسط عبد الملک کشته شد هر دو به منزله انبياء بني اسرائيل در اين امت هستند که يکي به جاي ديگري خليفه شد!! ويل لهذه الامة مما صنعت!
7 | عبدالرقيه | , ایران | ٠٢:٣٩ - ٠١ مهر ١٣٩٠ |
بسم ا... السلام عليکم جناب پشتيباني چرا اشتباه مي کنيد و راه کج فهمي را براي ديگران باز مي کنيد؟! در بخش نظريه ي اهل سنت مدام ذکر کرده ايد که اينان معتقدند امر نصب امام بر عهده ي مردم است کجا چنين است حقيقتا؟! اهل خلاف کجا حقيقتا معتقد هستند که انتخاب امامت و خلافت به عهده ي جماعت است؟! خود آن جمله ي رشيد رضا آخر کجا معني مي دهد که ايشان امامت را به امت واگذاشته اند؟! عبارت أي توليته على الأمة خود بوضوح مي رساند که مراد وي از وجوب نصب بر امت اين است که بر مردم واجب است امامت و ولايت را بپذيرند(به هر طريقي که اخذ شده باشد به زور و جنگ و...به هر طريقي) نه اينکه بر مردم واجب است امام را انتخاب کنند!! بين اين دو تفاوت آشکار اندر آشکاري است... اصلا مگر عمر که راس اين جماعت است به راي مردم حاکم شد حضرات آقايان؟! لطفا با بي دقتي خود مسبب کج فهمي هاي مضاعف جماعت سطحي نگر نشويد. جالب است شما خود آخر سر در همين بخش اعتقاد ايشان را از زبان خودشان آورده ايد که: واعلم أن الإمامة تثبت بأحد أمور ثلاثة: إما بيعة أهل الحل والعقد، وإما بعهد الإمام الذي قبله له، وإما بتغلبه على الناس. بدان امامت به يكى از اين امور سه گانه ثابت مى‌شود: يا با بيعت اهل حل و عقد با امام و خليفه،‌ يا تصريح امام وخليفه قبل يا با غالب و چيره شدن يك شخص بر مردم. حال چرا در اول سخن هي مدام ذکر کرده ايد که اهل سنت معتقدند مردم خود بايد امام انتخاب کنند ا...اعلم. اين انتخاب مردم است؟! پناه بر خدا از مسامحات نفساني! توجه داشته باشيد اينگونه القاي غلط شما به نفع شبهه افکني عقايد باطل اهل خلاف است و کمک به ماهواره ها و مبلغين وهابي مي کنيد که دائما مي گويند که در مذهب ما انتخاب امام دموکراتيک است و شما با اين سخن ناصحيح اندر ناصحيح خود نيز باعث کمک به اين القاي ايشان مي شويد و از اين مطلب اي بسا برخي که عشق دموکراسي هستند اين عقيده ايشان را که اتفاقا مي بينيم کاملا بر عکس دموکراسي است آنرا به اين حساب دموکراسي بودن عقيده ي ايشان بگذارند. لطفا بي دقتي نکنيد در استعمال کلمات و عبارات! هر چند ولو اينکه اينان معتقد به دموکراسي هم بودند رد عقيده ي ما نبود و عقيده ي ايشان را نيز با توجه به نصوص دين ثابت نمي کرد اما بحث اينجاست که چرا ما خود به غلط چيزي را که اينان از آن نيز حتي بويي نبرده اند به اسمشان بزنيم بيخودي؟! بنده خود دموکراسي -در اين موضعي که نص دين خدا هست- را قبول ندارم اما دليل نمي شود ما خود براي اينها همين حداقل فضيلت را نيز بتراشيم!! مذهب اينان مذهب وحشي گري است حکومتي که اينان مدعي اش هستند حکومت حشي گري است اين را نصوص دين و علمايشان که شما نيز بدان اشاره کرده ايد مي گويد حرف ما نيست حال براي اينان عقيده ي دموکراسي بتراشيم بيخود و بيجهت؟! ولو اينکه دموکراسي باطل است اما دليل نمي شود شما آن همان باطي را که خيلي بهتر از عقيده ي وحشي گري است براي اين جماعت بتراشيد!!! دموکراسي باطل کجا و عقيده ي حاکميت وحشي گري که حاکم به هر حال و شکلي بود بايد تبعيتش کرد و حق اعتراض بر او را نداريم کجا؟!اين دموکراسي است؟! اين انتخاب مردم است؟! در اين مذهب مردم نظرشان اهميتي دارد؟! در انتخاب عمر اهميت داشت؟! بنابراين در يک کلام بيخود براي اينها فضيلت تراشي نکنيم که از قبلش هم يک عده سطحي نگر توهم بفرمايند که اينان واقعا دموکراتيک هستند.از قبل عشق به دموکراسي و دموکراتيک بودن دچار شبهه و... بشوند. والسلام.
8 | صمد پورمحمدي | , هلند | ٢٠:٥٨ - ٠٢ مهر ١٣٩٠ |
يك نكنته ي ظزيف در ايه 67 سوره مائده
1. دوستان اگر به قرآن مراجعه فرمايند در آيه قبل از اين آيه و آيه بعد از آن اشاره به كتاب هاي وحي شده و ايه ي ابلاغ در ميان اين دو آيه قرار دارد يعني قرآن و اهل بيت و اهلبيت و قران باهمند كه سندي است بر صحت حديث ثقلين
2. چون ايه ابلاغ ميان دو ايه اي كه از كتاب وحب سخن مي گويد واقع شده نشان مي دهد جان جهان خلقت و بهانه ي هستي وجود مقدس ائمه اطهارند
3. گفته شده سر مقدس امام حسين عليه السلام بالاي نيزه قرآن خواند ميدانيد چرا؟ براي اين كه مي خواهد بگويد تكه تكه مي شوم زير سم اسب مي روم سرم از تن جدا و به بالاي ني مي رود ولي از قران جدا نمي شوم و اين است معني حديث ثقلين
قل هاتو برهانكم ان كنتم صادقين
با تشكر از برو بچه هاي سايت
9 | سعيد | , ایران | ٢٣:٣٥ - ٢٣ بهمن ١٣٩٠ |
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليکم.
از شما ممنون به خاطر زحمات بسياري که کشيديد و مقاله مفيدتون.
مشکلي نداره که از مطالب در سايتي استفاده کنيم؟لطفا جواب رو بديد.

سبحان الله.
از عبدالرقيه ممنون به خاطر زحمتي که کشيدن.ايشون با نظرشون خيلي از شبهات براي بنده رو رفع کردن.

دوست گرامي آيا پيامبر جانشين خود را انتخاب کردند يا نه؟اگر کردن که هيچ.نيازي به زور و جنگ و خونريزي و بيعت زور گرفتن نيست.
اما اگر نکردند مقام ابوبکر بالاتر از ايشون هستش.چون ايشون براي خود جانشين انتخاب کردند و پيامبر امت اسلام رو در گمراهي قرار داده اند.


کافيست چشمان خود را باز کنيم.
10 | عليرضا ن | , ایران | ١٧:٠٣ - ١٨ اسفند ١٣٩٠ |
با سلام به گروه پاسخ به شبهات از جواب شما متشکرم ، آيا اين سخنان شما اين حرف آيت الله جوادي آملي را تاييد مي کند: گر چه عنوان خلافت از عنوان امامت برتر است زيرا عنوان خلافت همواره ياد آور مستخلف عنه بوده و هرگز اجازه ذهول را نمي دهد و عنوان امامت از اين نکته تهي است.

پاسخ:

با سلام

دوست گرامي

براي پاسخ گويي لازم است آدرس كتابي كه سخن را از آن نفل كرده ايد را معرفي كنيد تا منظور از سخن ايشان روشن شود.

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

11 | عليرضا ن | , ایران | ١٩:١٤ - ٢٣ اسفند ١٣٩٠ |
با سلام آدرس كتاب: تفسير موضوعي قرآن مجيد(6) سيره انبيا -بخش هفتم سيره حضرت ابراهيم- قسمت , نكاتي درباره حضرت ابراهيم, نكته چهارم
12 | صادق | , ایران | ١٩:٣١ - ٠٥ تير ١٣٩٢ |
با عرض سلام و تشکر از زحمات شما، بنده طبق آيه 18 از سوره "زمر" در حال تحقيق در مذهب تشيع و تسنن هستم تا راه درست را انتخاب کنم. طبق آيه 17 از سوره مبارکه "هود" قرآن و عقل تنها منابعي هستند که براي شناخت اصول دين ميتوان به آنها رجوع کرد و طبق همان آيه و همچنين براهين عقلي ابتدا بايد اصول دين را با عقل ثابت کرد و سپس توسط آيات، دليل صريح قرآني براي ان پيدا کنم، لذا بسيار ممنون خواهم شد تا دلائل عقلي مبني بر لازمه اعتقاد به امامت بعد پيامبر اکرم را ارائه فرماييد و باعث هدايت بنده و امثال من شويد

پاسخ:
با سلام
دوست گرامي
شيعه براى اثبات ضرورت امامت بعد از پيامبر صلي الله عليه و آله هم دلايل شرعى و هم براهين عقلى اقامه كرده است و معتقد است همان طور که وجود پيامبران براي رشد و تکامل بشر لازم و ضروري مي باشد، وجود امام نير براي حفظ دين و ادامه ي برنامه ي پيامبر ضرورت دارد. ضرورت وجود انسان معصوم و حجت الاهي در همه ي عصرها با استناد به دلايل متعدد عقلي است . يکي از دلايل، اين است که نبوت و امامت يك فيض معنوي از جانب خداوند است و بر اساس قاعده لطف چنين لطفي بايد هميشگي باشد.
آيت الله سيد محمد حسين حسينى تهرانى‏ در كتاب امام شناسى درباره لزوم نصب امام معصوم به قاعده لطف‏ مي گويد:به همان دليل كه لطف الهى پيغمبران را براى نزديك نمودن بندگان به طاعت خدا و دور نمودن آنان از معصيت خدا و معرفت و وصول به مقام قرب و حرم امن خدا برگزيد تا بندگان را به آداب عبوديّت مؤدّب كنند و نادانستنى‏ ها را بدان ها تعليم فرمايند و آنان را مانند بهائم و چهار پايان نيافريد تا بخورند و بياشامند و غافلانه زيست كنند بلكه براى معرفت، آنها را به وجود آورد تا به راهنمائى پيمبران راه رضاى او را جستجو كنند و بدين وسيله جاده‏هاى سلوك را براى آنان سهل و آسان فرمود، و با ارسال رسل و انزال كتب و پياپى آمدن وحى آسمانى در هر زمان پيوسته حجّت را بر مردم تمام نموده، و آنان را به وسيله پيمبران به راه سعادت هدايت فرمود، به همان دليل، لطف الهى ايجاب مى‏كند كه بعد از پيمبران براى شريعت و آئين آنها امامى باشد افضل خلق و اعرف و اعلم آنها به حقائق دين تا نفوسى را كه تكميل نشده‏اند كامل گرداند و احكامى كه تشريع شده ولى به عللى به مردم تبليغ نشده تبليغ گردد، و نيز افرادى كه در زمان آن پيغمبر تولّد نيافته و بعدا به دنيا مى‏آيند آنها را تربيت بنمايد و به راه هدايت سوق دهد. و معقول نيست كه أمّت را مهمل و بى‏سرپرست بگذارد در حالى كه تمام مردم از نقطه نظر احتياج به مربى، يكسان و از نقطه نظر شمول قاعده لطف الهى درباره آنان برابرند.
پس لازم است بر خداوند تبارك و تعالى آنكه براى تكميل نفوس برانگيزاند كسى را كه با بيان خود شريعت را كامل كند و شبهات ملحدين را دفع نمايد، و عالم جهل را به نور عرفان منوّر كند، و معارف و اسرار دين را براى نفوس قابله واضح گرداند، و با شمشير و سنان نيز دشمنان دين را از حوزه آن دور نمايد، و با دست و زبان خود كژى‏ها را راست و كاستى‏ها را برطرف و پر نمايد. چون بين زمان دو پيغمبر، زمانى فاصله است و بعد از زمان خاتم النبيّين ديگر شريعتى و قانونى نيست، بنابر اين وجود امام در بين شرايع و پس از انقضاى زمان حيات رسول اللّه به عنوان وجود مبقيه آن اساس فرض و لازم خواهد بود. و چون خداى سبحان را بر بندگانش لطفى است خفى و عنايتى دقيق و خود بر خود هدايت و نيكى به آنها را بر عهده گرفته و غير از خير و سعادت بر آنان چيزى مقرّر نفرموده بنابر اين بر عهده اوست كه دين پيغمبر خود را به رحلت او ناقص نگذارد و با تعيين امام كه فقط او قدرت بر حمل اين بار گران و وظيفه سنگين را دارد و در تمام خصوصيّات نمونه و مثال بارز و مثل اعلاى وجود پيغمبر است، مردم را در راه كمال سوق دهد. و بر همين اساس تعيين وصى از طرف پيغمبر لازم است و لذا خداوند به وسيله پيغمبرش، علىّ بن ابيطالب سلام اللّه و صلواته عليهما را بر كافّه امّت به وصايت تعيين نمود و گذشته از وصايائى كه در دوران بيست و سه سال زمان نبوّت چه در مكّه و چه در مدينه راجع به خلافت و وصايت آن حضرت بيان فرمود، نزديك به رحلت در مراجعت از حجّة الوداع در غدير خم آن حضرت را به مشهد و مرآى صد هزار و بيشتر از نفوس مردم به امامت و خلافت تعيين و بر اين اريكه نصب فرمود.
ليكن چون رسول خدا رحلت فرمود، و افرادى در ماسك دلسوزى به اسلام در سقيفه بنى ساعده برخلاف نصّ رسول خدا قيام نموده و وصىّ آن حضرت را ناديده گرفته و مردم را به بيعت خود دعوت كردند و كردند آنچه را كه كردند و سپس كه به منبر آن حضرت برآمدند نيازهاى مردم را نتوانستند برآورند و در جواب مسائل و حلّ مشكلات فرو مى‏ماندند و در اداره امور مسلمين حتّى از نقطه نظر ظاهر عاجز مى‏شدند و به حضرت مولى المولى كرارا و مرارا مراجعه مى‏نمودند، لذا علماى اهل تسنّن و طرفداران آنها بنا را بر اين اصل گذاردند كه اصلا امامت افضل افراد بر امّت لازم نيست، مفضول را با وجود افضل مى‏توان بدين سمت نصب نمود، و تعيين امام نيز از طرف خدا لازم نيست. اختيار به دست امّت است هر كس را كه بخواهند به زعامت خود انتخاب مى‏كنند. و چون با آنها بحث شود و از آيات قرآن و اخبارى كه مورد نظر و صحّت است و در كتب خود ثبت نموده‏اند بر آنها خوانده شود هيچ پاسخى ندارند مگر آنكه مى‏گويند: چون فعل سلف صالح بر اين بوده است و ما را حقّ دخالت و انتقاد در افعال صحابه نيست لذا حتما فعل آنها را هر كه باشند و هر چه بنمايند بدون ملاحظه و دقّت و بدون بحث و انتقاد و بدون جرح و تعديل و بدون تجزيه و تحليل بايد بپذيريم. إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى‏ آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ «ما پدران و نياكان خود را بر اين راه و روش يافتيم و البتّه ماز آثار آنها تبعيّت خواهيم نمود»امام شناسى، ج‏2، ص: 120، چاپ: مشهد، سال چاپ: 1426 ش‏، نوبت چاپ: سوم‏
دلايل عقلي ديگري كه لزوم امام معصوم در هر زمان را ثابت مي كندعبارتند از:
الف:نياز جامعه به رهبران الهي
جامعه در پرتو اجراى قوانين الهى به صلاح و سعادت مي رسد؛ اجراى اين قوانين، نيازمند به شخصى است كه خودش در مرحله اول، عالم و عامل به آن باشد واز لغزش و خطا محفوظ باشد تا آن را بطور دقيق اجرا كند و حق هر صاحب حقّى را به او برگرداند
ب:لزوم حفظ شريعت
حفظ شريعت از تحريف هاي عمدي و ناصحيح و نيز پياده شدن آن در تمام ابعاد جامعه به نحو معقول و منطقي محتاج به امام معصوم نيز مي باشند. هر جامعه اي نيازمند به يک كسي است که سخن و رفتارش، ميزان حق و باطل باشد تا اگر در مسائل و محتواي آن دين اختلافي پيش آمد با مراجعه به او اختلافات حل شود و دين از انحراف مصون بماند در دين اسلام نيز وجود چنين انسان هايي بعد از پيامبر اکرم (ص) ضروري است
ج:نياز دين به تفسير
از آنجا كه نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، خاتم پيامبران است و احكام ايشان، براى هميشه باقى خواهد ماند و قرآن كريم، معجزه جاويدان نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و براى هميشه، پرتو افشان رهپويان طريق سعادت و كمال خواهد بود، نيازمند تبيين و توضيح است و يكى از وظايف رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيز همين بود. اما آنچه پيامبر كامل بيان كرد، همه آنهايى نبود كه به عموم مردم گفت (بسيارى از دستورات بود كه موضوع آنها در زمان پيامبر (ص) پيدا نشد و بعد سؤالش را مى‏كردند) اما رسول خدا (ص) همه دستوراتى را كه از جانب خدا بود، به شاگرد خاصّ خودش على عليه السلام گفت و به او گفت: شما براى مردم بيان كن‏
بعد از اينكه درباره ضرورت امامت بعد از رسول خدا صلي الله عليه و اله از نظر عقل بحث شد، نوبت اين مرحله مي رسد كه امام خاص بعد از حضرت كيست؟ با ذكر سه مقدمه و نتيجه خواهيد دانست كه خليفه بعد از پيامبر صلي الله عليه و اله تنها حضرت علي عليه السلام مي باشد:
مقدمه اول: علي عليه السلام خود مدعي امامت و خلافت بلافصل پيامبر اکرم بود
مقدمه دوم: علي عليه السلام داراي جميع کمالات نفساني و فضائل انساني مانند علم، تقوي، شجاعت، عدالت، عصمت و..در تمامي امور و مراتب بود
مقدمه سوم: در دارا بودن اين فضايل هيچ کس به پاي علي عليه السلام نمي رسيد
نتيجه: بر خداوند متعال محال است که باوجود چنين فردي در جامعه، شخص ديگري را که به مراتب از او پايين تر است به عنوان امامت امت تعيين نمايد ؛زيرا غرض از نصب امام، هدايت امت، تکميل ايمان و اخلاق است و در امامت غير کامل بر کامل، اين غرض حاصل نمي شود.
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات







13 | مجنون و عاشق سينه چاك اهل البيت سلام الله عليها | , ایران | ١٨:٣٢ - ٢٢ شهریور ١٣٩٣ |
سلام بر اساتيد.آيا حضرت هارون به عنوان جانشين دائمي موسي ع انتخاب ميشد؟يعني اگر قوم بني اسراييل خطا نميکردند هارون ع خليفه برادرش بود؟مثلا برخي ميگويد اگر روايتي که پيامبر فرمود اي علي توبراي من مانند هارون براي موسي هستي را درنظر بگبريم يکي از موارد اين است که خلافت ايشان موقتي است زيرا خلافت هارون ع نيز موقتي است(البته سخن کاملا مسخره و بيهوده ايست زيرا در آيات و روايات فراوان به سادگي ميتوان ولايت اهل البيت عترت پاک رسول را اثبات کرد

پاسخ:
باسلام

دوست گرامي

به تصريح قرآن هارون از همان ابتدا به درخواست حضرت موسي عليه السلام وزير ايشان بودند:

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزيراً (35 / فرقان) و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده.

اجْعَلْ لي‏ وَزيراً مِنْ أَهْلي‏ (طه / 29)هارُونَ أَخي‏ (30)اشْدُدْ بِهِ أَزْري (31)وَ أَشْرِكْهُ في‏ أَمْري (32)

وزيرى از خاندانم براى من قرار ده، برادرم هارون را. با او پشتم را محكم كن؛ و او را در كارم شريك ساز .

لذا موقتي نبوده و همشگي بوده اما در جريان ميقات ايشان براي مدت چند روز به تنهايي امور مربوط به نبوت را در ميان مردم به عهده داشتند يعني هم در جايگاه خود بودند و هم در ميان مردم جانشين حضرت موسي عليهما السلام شدند. خداوند از زبان حضرت موسي عليه السلام نقل مي کند که فرمود: «قالَ مُوسى‏ لِأَخيهِ هارُونَ اخْلُفْني‏ في‏ قَوْمي‏ وَ أَصْلِح‏ ؛ موسى به برادرش هارون گفته بود: «در ميان قومم جانشين من باش. و امور آنها را اصلاح كن» .

کلمه "منزلت" را در قسمت جستجوي سايت سرچ کنيد در بخشهاي مختلف، مقالات مختلفي در اين مورد وجود دارد مثلا در مقاله ذيل در اين مورد توضيحات لازم آمده است:


موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

(1)
14 | محسن | , رومانی | ٢١:٠٥ - ٢٩ شهریور ١٣٩٤ |
با سلام خدمت اساتید محترم
حقیر مدت زیادی است که در مورد امامت و ولایت تحقیق می کنم از نظر اعتقادی به راحتی می تونم از قران و سنت (منابع شیعه) استدلال کنم و ان را بپذیرم ولی در استدلال برای اهل سنت به مشکل خوردم (هنوز نتونستم کامل استدلال ان را متوجه بشم)
چندین بار مقاله "ادله نقلي «نصب امام» توسط خداوند (امامت عامه)" و قسمت امامت, نقد کتاب اصول مذهب شیعه استاد ایت الله قزوینی رو خواندم ولی هنوز مشکل رفع نشده لطفا کمک کنید.
شرح مشکل:
انتخاب امام توسط خدا, از قران به راحتی قابل اثباته و ولایت امیرالمومنین هم از سنت ,
اما ارتباط جایگاه امام با ولایت که پیامبر در مورد امام علی در روز غدیر فرمودند چیست؟
من بارها دیدم که وقتی اهل سنتی از شیعه می پرسند که جانشینی علی را از قران و سنت ثابت کن, در ابتدا امامت رو از قران ثابت بعد ولایت(ولی, مولا, خلیفه , أنت خليفتي في كل مؤمن من بعدي و ...) رو از سنت ثابت می کنه.
ارتباط ولایت با امام در کجاست؟ ایا ولی همان امام است؟ از کجا می توان اثبات کرد که منظور از ولی همان امام است ؟
ایا ما برای اثبات اینکه "امامت" امده در قران, به انتخاب خدا توسط پیامبر برای علی انجام شده است می توانیم به غدیر استناد کنیم؟
(لطفا شیوه استدلال امام بوده علی (ع) از منابع معتبر اهل سنت را بیان کنید)
خدا خیرتون بده, یا علی.



پاسخ:
باسلام
دوست گرامی
در این خصوص به این آدرسها رجوع کنید
موفق باشید
گروه پاسخ به شبهات
15 | علی | , ایران | ٠١:١٩ - ١٩ آذر ١٣٩٤ |
سلام
این قسمت حرف الوسی نیست
اشتباهی برای آلوسی نوشتید:
""""اعتراف آلوسي به «الهي بودن مقام امامت»
آلوسي يكي از مفسران بزرگ حنفي در ذيل اين آيه مي گويد: مقام امامت از مواهب الهي است كه براي امام جعل كرده و از ويژگي هاي امام اين است كه به امر خدا هدايت مي كند:
وقوله وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا يشير الي ان الامامة ايضا من المواهب وانه ينبغي ان الامام يكون هاديا بامر اللّه لا بالطبع والهوي... وقوله وَأَوْحَيْنا... يشير الي ان هذه المعاملات لا تصدر من الإنسان الا بالوحي للانبياء وبالإلهام للاولياء وان طبيعة النفس الانسانية ان تكون امارة بالسوء.
جمله «وجعلناهم ائمة يهدون بأمرنا» اشاره دارد به اين كه «مقام امامت» از بخشش هاي الهي است و سزاوار اين است كه امام به امر خدا نه از روي هواي نفس خود هدايت گر باشد... و جمله «و اوحينا اليهم...» اشاره مي كند كه اين كارها (انجام كارهاي خير، برپا داشتن نماز و پرداخت زكات) از انبياء به توسط وحي و از اولياء به واسطه الهام خدا صادر مي شود و الا طبع نفس انساني به بدي امر مي كند.
الآلوسي البغدادي الحنفي، أبو الفضل شهاب الدين السيد محمود بن عبد الله (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج 5، ص502، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.""""
به این آدرس مراجعه کنید:
http://shamela.ws/browse.php/book-23612/page-2463
این مطلب برای تفسیر روح البیان هست نه روح المعانی

پاسخ:
با سلام
دوست گرامي
از تذکر شما ممنون هستيم اين مطلب در حال اصلاح مي باشد
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
16 | علی | , ایران | ٠٧:٥٣ - ٢٠ بهمن ١٣٩٤ |
سلام
سوالی در مورد این آیه داشتم
وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا
مخالفین شیعه ادعا میکنن این آیه ربطی به امامت مورد نظر شیعه ندارد
بلکه قبل از آن حضرت ابراهیم پیامبری بود که پیرو نداشت ، یعنی فقط نبی بود
بعد از امتحان هایی که پس داد خدا به او گفت پیشوای مردم باش و امام به معنای پیشوا هست
پاسخ این مطلب چیست؟

پاسخ:
با سلام
دوست گرامي
اگر اين چنين برداشتي داشته باشيم در اين صورت پس پيامبراني که امام نبودند بايد بگوييم آنها پيشواي مردم نبودند؟!! در حالي که چنين نيست و اين منافاتي ندارد که پيامبر باشد و پيشوا نيز باشد
امام به معنای مقتدا بودن در افعال و اقوال شامل همه انبیا می شود و هیچ پیامبری نیست مگر آنکه مقتدا است اگر بگوييم امامت در اينجا به معنای پیشوايي مردم فقط مي باشد، و به معني امامت الهي نيست، اين از مقوله پدیده ها و امور رسیدنی است نه دادنی، در این صورت جعل الهی چه معنا دارد؟
اگر در آيه دقت کنيد متوجه مي شويد که اين امامت بعد از رسيد حضرت ابراهيم به نبوت داده شده است، يعني اين مقام امامت از نبوت بالاتر است مقام امامتی که به ابراهیم بعد از پیروزی در همه این امتحانها داده شد. فوق مقام نبوت و رسالت بود. امامت عبارت است از تحقق بخشیدن برنامه های دینی اعم از حکومت به معنی وسیع کلمه، و اجرای حدود و احکام خدا و اجرای عدالت در جامعه و همچنین تربیت نفوس در ظاهر و باطن است  و این مقام از مقام رسالت و نبوت بالاتر است
لذا اگر اين برداشت را از آيه داشته باشيم که مراد فقط امامت به معني پشوايي و پيرو داشتن باشد، در اين صورت اين چه مزيتي بر نبوت دارد که از آن بالاتر باشد؟!!
در ضمن اين نوع پشوايي را خيلي از انبياء و حتي خود حضرت ابراهيم قبلا داشت پس اين امامت در آيه بايد بلاتر از نبوت باشد و الا تفضيل آن معني ندارد!!!
جهت اطلاع بيشتر به اين آدرس رجوع کنيد
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
 
   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها