2018 November 15 - پنج شنبه 24 آبان 1397
آيا كلمه «أولي» در آيه « النبِي اولی بِالمؤمِنِين ...» به معناي محبت است؟!
کد مطلب: ٥١٤٧ تاریخ انتشار: ٢٤ آذر ١٣٨٧ تعداد بازدید: 6906
پرسش و پاسخ » عمومي
آيا كلمه «أولي» در آيه « النبِي اولی بِالمؤمِنِين ...» به معناي محبت است؟!

سؤال كننده : فائز مؤمني

جعل ولايت در غدير :

طرح بحث:

خطبه غدير يكي از خطبه هايي است كه پيامبر صلي الله عليه وآله اسلام وقتي بر گشتن از حجة الوداع در منطقه اي بنام غدير خم در مقابل انبوهي از مسلمانان كه بيش از صد هزار گفته شده است امامت علي عليه السلام را به دستور خداوند ابلاغ واعلام رسمي نمودند . در اين خطبه رسول خدا صلي الله عليه وآله ، ولايت امير المومنين عليه السلام را مانند ولايت خودش بر مسلمانان دانسته و تصريح مي كند به اين كه:

ألست أولي بكم من أنفسكم ؟ قالوا : نعم ، قال : من كنت مولاه فعلي مولاه .

كسي را كه من مولي اولي به تدبير و تصرف اوهستم ، علي مولي او است

در تعبير ديگر اين چنين آمده است :

إن الله مولاي وأنا ولي كل مؤمن من كنت وليه فهذا وليه .

ودر تعبير سوم آمده است :

يا أيها الناس من أولي بكم من أنفسكم ؟ قالوا : الله ورسوله أعلم . قال : ألست أولي بكم من أنفسكم ؟ قالوا : بلي . قال : « من كنت مولاه فعلي مولاه » .

رسول خدا با جمله « ألست اولي بالمؤمنين» مي خواست آن ها را به ياد اين آيه از قرآن كريم بيندازند كه : « النَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ »

پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است .

بعد با اقرار گرفتن از آن ها اين مطلب را ديكته كرد كه : هر كس من به خودش سزاوارتر هستم ، علي نيز همان منصب را دارد .

شبهه :

در اين كه منظور از « أَوْلَي » در آيه « النَّبِيُّ أَوْلَي بالمؤمنين من أنفسهم » اولي به تصرف است اجمالاً جاي ترديد نيست ؛ اما در عين حال براي عده اي از برادران اهل سنت اين شبهه و اشكال مطرح پيش آمده كه با چه دليل و مستندي كلمه «اولي» در خطبه غدير حمل بر اولي به تصرف و تدبير مي گردد ؟

سوال ديگري كه مطرح شده اين است كه كار برد كلمه اي «اولي» در اين خطبه ، ريشه در قرآن دارد ، و آيه « النَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ » دارد ، به چه دليل مي گويند كه اين واژه به معناي اولي به تصرف وتدبير آمده است ؟ حمل كلمه « اولي » بر اولي به تصرف و تدبير وجه و موردي ندارد ؛ زيرا اين حديث براي تنبيه و آگاهاندن مورد خطاب است به اين كه من نسبت به خود تان سزاوار و اولي به تصرف هستم ؛ اما كار به بيان اولي به تصرف ديگران ندارد .

براي روشن شدن پاسخ اين شبهه لازم است كه اين كلمه هم از نظر لغت و هم از نظر كاربرد در تفسير ؛ به ويژه از ديدگاه مفسرين اهل سنت تحقيق و بررسي دقيق صورت گيرد تا كاربرد اين كلمه در خطبه پيامبر در جريان غدير روشن گردد

آيا به منظور ابلاغ و اعلام رسمي حق اولويت به تصرف و تدبير امير المومنين عليه السلام به جعل و تشريع الهي (كه همان ولايت الهي است) بعد از پيامبر (ص) صورت گرفته يا به منظور اعلام اين مطلب كه محبت و دوستي كه مسلمانان به پيامبر داشتند با امير المومنين داشته باشند انجام پذيرفته است ؟

نقد و بررسي شبهه :

مفهوم شناسي« اولي » :

«أولي» در لغت :

اولي از «الولي» كه ريشه آن «و ـ ل ـ ي» مشتق شده است . معناي اصلي «ولي» قرار گرفتن چيزي در كنار چيز ديگري است ، به نحوي كه فاصله در ميان آن دو نباشد . از اين معنا مي توان به نزديكي ، قرب و دنو تعبير كرد . راغب مي گويد :

«الولاء والتوالي أن يحصل شيئان فصاعداً حصولاً ليس بينهما ما ليس منهما، ويستعار ذلك للقرب من حيث المكان ومن حيث النسبة ومن حيث الدين ومن حيث الصداقة والنصرة والاعتقاد والولاية : النصرة . والولاية : تولي الأمر . و قيل : الولاية والولاية نحو الدلالة والدلالة . وحقيقته : تولي الامر » .

الراغب الأصفهاني المفردات في غريب القرآن، ، كتاب الواو ص 533.

دو چيز ، هر گاه چسبيده و كنار هم قرار گيرند كه شيء سوم ، ميان آن دو فاصله اي پديد نياورد كه پيوندشان را از هم بگسلاند ، «ولي» معنا و مفهوم پيداكرده و اين معنا در جاي ديگر كه قرب مكاني و نسبت و راستي و همكاري و عقيده داشته باشد به صورت استعاره به كار مي رود . ولايت (به فتح واو) به معناي نصرت و ولايت (به كسر واو) به معناي سرپرستي به كار مي رود ... حقيقت معناي ولايت همان سرپرستي است .

ابن اثير مي نويسد :

الولاية تشعر بالتدبير والقدرة والفعل .

ولايت اشاره و دلالت بر تدبير و اعمال قدرت و انجام كاري دارد .

ابن الأثير ، النهاية في غريب الحديث ، ج5 ، ص227 .

ابن منظور مي نويسد :

وولي المرأة الذي يلي عقد النكاح عليها ولا يدعها تستبد بعقد النكاح دونه .

سرپرست زن كسي است كه عقد نكاح به دست است و زن در اين امر رها گذاشته نمي شود ، كه ديگران با عقد نكاح در حق او استبداد نمايند .

ابن منظور ، لسان العرب ، ج15 ، ص407 .

زيبيدي مي نويسد : الولي در اسماء خداوند به معناي ناصر است گفته شده كه به معناي متولي اموري كه قائم به آن است مي باشد . ولي همان مالك ومتصرف اشيا مي باشد .

«الولي في أسماء الله تعالي : هو الناصر ، وقيل : المتولي لأمور العالم القائم بهاوأيضاً الوالي : وهو مالك الأشياء جميعها المتصرف فيها .

محمد مرتضي الحسيني الزبيدي ، تاج العروس من جواهر القاموس ، ج20 ، ص315 ، دراسة تحقيق: علي شيري ، طبعة عام .

فراهيدي مي نويسد :

ولي : في أَسماء اللَّه تعالي : الوَليُّ هو الناصِرُ ، و قيل : الُمَتَوَلِّي لأُمور العالم و الخلائق القائمُ بها ، و من أَسمائه عز و جل : الوالي ، و هو مالِكُ الأَشياء جميعها المُتَصَرِّفُ فيها . قال ابن الأَثير : و كأَن الوِلاية تُشعر بالتَّدْبير و القُدرة و الفِعل ، و ما لم يجتمع ذلك فيها لم ينطلق عليه اسم الوالي . ابن سيدة : وَليَ الشي ءَ و وَليَ عليه وِلايةً و وَلايةً ، و قيل : الوِلاية الخُطة كالإِمارة ، و الوَلايةُ المصدر . ابن السكيت : الوِلاية ، بالكسر ، السلطان ، و الوَلاية و الوِلاية النُّصرة .

كمله «ولي» در اسماي خداوند متعال به معناي ياري كننده است بعضي گفتند : به معناي سرپرست امور عالم و خلائق كه قائم به آن است . و از اسماي خداوند است « الوالي » كه همان مالك تمام اشيا و متصرف در آن است ابن اثير مي گفته است : ولايت دلالت بر تدبير ، قدرت و فعل دارد وقتي اين امور در نبود بر آن اسم ولي به كار نمي رود ... ابن سكيت مي گويد : ولاية به كسر سلطنت و حكومت است و ولايت به فتح به معناي نصرت است .

كتاب العين ، ج 8 ، ص 365 .

صاحب مجمع البحرين مي نويسد :

والولي : الوالي ، وكل من ولي أمر أحد فهو وليه . والولي هو الذي له النصرة و المعونة . والولي الذي يدير الأمر ، يقال : فلان ولي المرأة إذا كان يريد نكاحها . وولي الدم : من كان إليه المطالبة بالقود . والسلطان ولي أمر الرعية، ومنه قول الكميت في حق علي بن أبي طالب . ونعم ولي الأمر بعد وليه ومنتجع التقوي ونعم المقرب .

ولي به معناي حاكم است و هركسي كه امر فردي ديگري را به عهده دارد او ولي آن كس است . ولي كسي است كه ديگري را ياري و همكاري مي كند . ولي به معناي كسي است كه تدبير و اداره امور مي كند ؛ مثل اين كه گفته مي شود : فلاني ولي زن است زماني كه قصد داشته باشد او را به عقد كسي دربياورد ، «ولي خون» به كسي مي گويند كه حق مطالبه قصاص را دا شته باشد . حاكم ولي امر رعيت است . از اين معنا است كلام كميت در حق علي (ع) كه گفت : بهترين ولي هستي بعد از ولي و بهترين داروي تقوي و نزديك كننده هستي .

مجمع البحرين ، ج 1 ، ص 455 .

نتيجه : بنا بر آن چه در تفسير لغت شناسان راجع به كلمه اولي و ولي بيان شد اين مطلب به دست مي آيد كه اين كلمه به معناي سلطنة و ولايت مي باشد .

«أولي» در اصطلاح مفسرين :

علما و مفسرين اهل سنت آيه « النبي اولي باالمو منين من انفسهم» را دو گونه تفسير و معنا كرده اند : برخي با توجه به پيش فرض ها و رسوبات ذهني كه داشته اند آن را به معناي محبت و نصرت گرفته ؛ و عده غالبي از مفسرين سني اين آيه را به معناي «اولي به تصرف و تدبير » تفسير نموده اند كه اينك به برخي از آن ها اشاره مي گردد .

شهاب الدين آلوسي (متوفاي 1270هـ) :

آلوسي مفسر مشهور سني ، با تصريح بر اين كه معناي «اولي» اين است كه خداوند ، ولايت پيامبر(ص) را اشدّ و اقرب از خود شان قرار داده است ، مي نويسد :

«النبي أولي بالمؤمنين» أي أحق وأقرب إليهم «مّنْ أَنفُسِهِمْ» أو أشد ولاية ونصرة ...

پيامبر نسبت به مؤمنين أولي است ؛ يعني سزاوارتر و نزديك تر از مردم به خود شان است ... .

الآلوسي ، أبوالثنا شهاب الدين الدين محمود ابن عبدالله الحسيني ، 1217 1270هـ ، 1802-1854م ، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني ، ج 16 ، ص 42 .

بغوي شافعي (متوفاي 510هـ) :

وي در ذيل آيه مي نويسد

« في نفوذ حكمه فيهم ، ووجوب طاعته عليهم ، وقال ابن عباس وعطاء : يعني إذا دعاهم النبي ودعتهم أنفسهم إلي شيء كانت طاعة النبي أولي بهم من أنفسهم .

منظور نفوذ حكم در آن ها و وجوب اطاعت بر آن ها است . ابن عباس گفته است : وقتي پيامبر (ص) چيزي از آن ها بخواهد ؛ ولي خودشان به چيز ديگري تمايل داشته باشند ، اطاعت از پيامبر صلي الله عليه وآله ، سزاواتر است كه اطاعت شود .

أبو محمد الحسين بن مسعود بن محمد بن الفراء ، البغوي الشافعي ، (متوفاي 510هـ) معالم التنزيل ، ج3 ص 507 ، دار طيبة للنشر والتوزيع ، الرابعة ، 1417 هـ - 1997 ، حققه وخرج أحاديثه محمد عبد الله النمر عثمان جمعة ضميرية سليمان مسلم الحرش .

ابن كثير در باره تفسير بغوي به نقل از خازن و ابن تيميه مي نويسد :

من أجل المصنفات في علم التفسير وأعلاها ، وأنبلها وأسناها ، جامع للصحيح من الأقاويل ، عار عن الشبه والتصحيف والتبديل ، محلي بالأحاديث النبوية .

از مهم ترين و مشهور ترين ومحكم ترين تفاسير است كه در بردارنده اقوال صحيح وخالي از شبهه و تحريف و تبديل بوده و آراسته به احاديث نبوي است .

ابن تيمية در أصول التفسير ، راجع به جايگاه تفسير بغوي مي نويسد :

والبغوي تفسيره مختصر من الثعلبي ، لكنه صان تفسيره عن الأحاديث الموضوعة والآراء المبتدعة .

تفسير بغوي مختصر از تفسير ثعلبي است اما خالي ازروياتي موضوعه وآراء غيري ديني است .

تفسير ابن كثير - ابن كثير - ج 1 ، ص المقدمة 20

محمد بن علي شوكاني (1250هـ) :

شوكاني در فتح قدير ، بعد ذكر اين عبارت دارد :

فإذا دعاهم النبي صلي الله عليه وسلم لشيء ودعتهم أنفسهم إلي غيره وجب عليهم أن يقدّموا ما دعاهم إليه ويؤخّروا ما دعتهم أنفسهم إليه، ويجب عليهم أن يطيعوه فوق طاعتهم لأنفسهم، ويقدّموا طاعته علي ما تميل إليه أنفسهم وتطلبه خواطرهم.

الشوكاني ، محمد بن علي (1173هـ 1250ه، 1759-1834م) ، ج4 ، ص261 ، طبع ونشر : عالم الكتب .

پس اگر پيامبر (ص) از مسلمانان چيزي بخواهد و نفس آن ها به امر ديگري فرا خواند ، بر آن ها واجب است كه دستور پيامبر (ص) را مقدم بدارند و بر آ ن ها واجب است كه اطاعت از آن حضرت را برتر از اطاعت خود بدانند و اطاعت ايشان را برخواهش هاي نفساني خود بدارند ... .

ابن عاشور (متوفاي 1284هـ) :

ابن عاشور در ذيل آيه « النبي اولي باالمؤمنين من انفسهم» مي نويسد :

والأنفس : الذوات ، أي : هو أحق بالتصرف في شؤونهم من أنفسهم في تصرفهم في شؤونهم . ومن هذا المعني ما في الحديث الصحيح من قول عمر بن الخطاب للنبي صلي الله عليه وسلم « لأنتَ أحبّ إليّ من كل شيء إلاّ من نفسي التي بين جنبَيّ » فقال له النبي صلي الله عليه وسلم « لا يؤمن أحدكم حتي أكون أحبَّ إليه من نفسه . فقال عمر : والذي أنزل عليك الكتاب لأنت أحبّ إليّ من نفسي » .

ويجوز أن يكون المراد بالأنفس مجموع نوعهم كقوله : « إذ بعث فيهم رسولاً من أنفسهم » آل عمران 164 ، ويجوز أن يكون المراد بالأنفس الناس . والمعني : أنه أولي بالمؤمنين من ولاية بعضهم لبعض ، أي : من ولاية جميعهم لبعضهم علي .

ابن عاشور ، محمد الطاهر بن محمد الشاذلي بن عبد القادر بن محمد بن عاشور ، التحرير والتنوير ، ج 11 ، ص 202.

انفس ، به معناي ذوات است كه در اين صورت معناي « اولي » ، سزاوار بودن به تصرف در شئون مسلمانان از خودشان است . اين معنا در حديث صحيح از عمر آمده كه به پيامبر (ص) گفت : شما از هر چيز محبوب تر به من هستي مگر نفسي كه من در درون دارم . پيامبر فرمودند : هيج يكي از شما ايمان نياورده ايد مگر اين كه من محبوب تر از نفس شما باشم . عمرگفت : قسم به كسي كه قرآن به شما فروفرستاده است ، شما از نفس من  محبوب تر هستي . ممكن است كه منظور از «انفسهم» مجموع نوع انسان باشد ؛ چنانچه خداوند فرمود : از نوع خود شما رسولي مبعوث كردم . ممكن است كه مراد از «انفسهم» مردم باشد در اين صورت معناي «اولي» اين مي شود كه پيامبر (ص) از ولايت بعض از مؤمنين بر بعض شان سزا وار است .

ترجمه ابن عاشور :

زركلي در ترجمه ابن عاشور مي گويد :

نقيب أشراف تونس وكبير علمائها ، في عهد الباي محمد الصادق ( باشا ) . ولي قضاءها سنة 1267 ه ، ثم الفتيا سنة 1277، فنقابة الاشراف .

ابن عاشور از اشراف و از بزركان عالمان تونس در زمان باي محمد صادق بوده . وي سرپرستي قضاوت را در سال 1267 ورياست فتوا را ، سال 1277 ، به عهده داشته است .

الأعلام ، خير الدين الزركلي ، ج 6 ، ص 173 .

سراج الدين إبن عادل (متوفاي قرن 9هـ) :

ابن عادل در تفسير كلمه «اولي» مي نويسد :

« النبي أولي بالمؤمنين مِنْ أَنْفُسِهِمْ » أي من بعضهم ببعض في نفوذ حكمه ووجوب طاعته عليهم . وقال ابن عباس وقتادة وعطا : يعني إذا دعاهم النبي صلي الله عليه وسلم ودعتهم أنفسهم إلي شيء كانت طاعة النبي صلي الله عليه وسلم أولي بهم من طاعة أنفسهم ... .

پيامبر صلي الله عليه آله در نفوذ حكم و وجوب اطاعت از خود انسان سزاوار است . ابن عباس و قتادة و عطا گفته اند : منظور اين است كه وقتي پيامبر صلي الله عليه وآله به امري دعوت مي كند و نفس انسان به امري ديگر ، اطاعت امر پيامبر صلي الله عليه وآله سزاوار تر است از اطاعت نفس .

أبو حفص سراج الدين عمر بن علي بن عادل الحنبلي الدمشقي النعماني ، متوفاي قرون 9 ، تفسير اللباب ج 13 ، ص 52 .

أبو محمد التستري (متوفاي 233هـ) :

معناي كلمه «اولي» به ولايت و تدبير به گونه اي روشن است كه تستري در ذيل اين آيه مي نويسد:

من لم ير نفسه في ملك الرسول صلي الله عليه وسلم ، ولم ير ولاية الرسول صلي الله عليه وسلم في جميع الأحوال لم يذق حلاوة سنته بحال ، لأن النبي صلي الله عليه وسلم هو أولي بالمؤمنين ، والنبي صلي الله عليه وسلم يقول : « لا يؤمن أحدكم حتي أكون أحب إليه من نفسه وماله وولده والناس أجمعين » .

كسي كه خودش را در قلمرو حاكميت وملكيت پيامبر نمي داند و ولايت آن حضرت را درتمام شئون واحوالات نبيد ، حلاوت وشريني سنت آن حضرت را تا به حال نچشيده است ؛ در حال كه پيامبر )ص( فرمودند : كسي ايمان نياورده مگر اين من محبوب تر از جان ومال وفرزند وتمام مردم در نزد او باشم .

التُّسْتَرِي ، أبو محمد سهل بن عبد الله ، تفسير التستري ،ج 1 ، ص 1419

سمعاني در باره تستري مي نويسد :

أبو محمد سهل بن عبد الله بن يونس بن عيسي بن عبد الله بن رفيع التستري الساكن بالبصرة صاحب كرامات وآيات صحب ذا النون المصري توفي سنة ثلاث وثلاثين ومائتين ...

السمعاني ، الأنساب ، ج 1 ص ، 465 .

ذهبي راجع به موقعيت تستري مي گويد : تستري صوفي و زاهد بود وي داراي كلام نافع و مواعظ نيكو بوده است .

سهل بن عبد الله ابن يونس ، شيخ العارفين ، أبو محمد التستري ، الصوفي الزاهد ...له كلمات نافعة ، ومواعظ حسنة ، وقدم راسخ في الطريق .

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 13 ص ، 330 .

جمعي از علماي الأزهر :

علماي ازهر در ذيل اين آيه مي نويسند :

النبي صلي الله عليه وآله أحق ولاية بالمؤمنين ، وأرحم بهم من نفوسهم ، فعليهم أن يحبوه ويطيعوه ، وأزواجه أمهاتهم في التوقير وحرمة التزوج بهن بعده .

پيامبر صلي الله عليه وآله سزاوار تر است از نظر ولايت به مؤمنين ؛ پس بر شما است كه او را دوست بداريد و از وي اطاعت نمايد.

تفسير المنتخب ، مجموعة من العلماء - لجنة من علماء الأزهر ، ج 2 ، ص 228 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة ..

ابراهيم القطان :

ابراهيم قطان در تيسير التفسير در ذيل آيه در تفسير «اولي » مي نويسد :

اعلموا ايها المؤمنون أن النبيّ احرصُ علي استقامة امركم وأحقّ بولايتكم من أنفسِكم ، فعليكم ان تطيعوه .

اي مومنان بدانيد كه پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت به پابرجاي امر شما حريص تر است وسزاوار تراست به ولايت نسبت به خود شما پس بر شما كه اطاعت نموده ومتابعت شريعت او را نمايد

إبراهيم القطان ، تيسير التفسير ، ج 3 ، ص 99 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة .

«أولي» در اصطلاح محدثين :

محدثين نيز همانند مفسران سني براي «أولي» دو نوع تفسير كرده اند : برخي به معناي محبت و نصرت گرفته اند ؛ ولي رويكرد غالب محدثين سني اين است كه «أولي» به معناي أولويت در تدبير و تصرف است .

بسياري از محدثين ، شبهات و اشكالاتي را كه در معناي « اولي » صورت گرفته به شدّت رد نقد و نقد نموده اند ؛ همان گونه كه اشكال و شبهه در سند اين حديث را بي مورد و بي وجه تلقي نموده اند . لذا استعمال وكاربرد كلمه «اولي » در معناي اولي به تصرف و تدبير كه همان ولايت به تصرف بوده ، امر پذيرفته شده و مقبول اغلب آن ها است .

حلبي كه دلالت كلمه «اولي» در خطبه غدير ر ا در معناي ولايت پذيرفته و در اين باره مي نويسد :

وهذا أقوي ما تمسكت به الشيعة والإمامية والرافضة علي أن عليا كرم الله وجهه أولي بالإمامة من كل أحد وقالوا هذا نص صريح علي خلافته سمعه ثلاثون صحابيا وشهدوا به قالوا فلعلي عليهم من الولاء ما كان له (ع) بدليل قوله (ص) ألست أولي بكم وهذا حديث صحيح ورد بأسانيد صحاح وحسان ولا التفات لمن قدح في صحته كأبي داود وأبي حاتم الرازي وقول بعضهم إن زيادة اللهم وال من والاه إلي آخره موضوعة مردود فقد ورد ذلك من طرق صحح الذهبي كثيرًا.

اين «روايت» قوي ترين دليلي است كه شيعه به آن تمسك نمودند به اين كه علي (ع) سزاوارتر به امامت از ديگران است. گفته اند : كه اين نص صريح بر خلافت علي است كه سي نفر صحابي آن را استماع نموده و به آن شهادت داده وگفتند به اين كه علي (ع) نسبت به مسلمانان ولايت دارند به دليل قول رسول خدا « ألست أولي بكم...» اين حديث صحيحي است كه با سند هاي صحيح وحسن نقل شده است . برخي مثل ابي داود و ابي حاتم رازي كه ارادي بر حديث كردند اين خدشه قابل توجه نيست . و نظر بعضي كه جمله اي « اللهم وال من والاة إلي آخره...» را ساختگي دانسته اند مردود است .

علي بن برهان الدين الحلبي الوفاة( 1044) ، السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون ، ج 3 ، ص 336 ،دار النشر دار المعرفة بيروت 1400.

فهم و درگ مردم عادي آن زمان از كلمه «اولي» ولايت و سزا وار بودن در تدبير بوده است ؛ نعمان ابن حارث همين معنا را از كلمه «اولي » در خطبه غدير فهميده بود ؛ لذا بر اين كار پيامبر (ص) اعتراض نموده به اين كه چرا علي (ع) را به مقام ولايت و برتري بر بقيه مسلمانان گماشته است ؟ ثعلبي در اين باره مي نويسد :

فشاع ذلك وطار في البلاد ، فبلغ ذلك الحارث بن النعمان القهري، فاتي رسول اللّه علي ناقة له حتي اتي الابطح فنزل عن ناقة. فقال: يا محمد امرتنا عن اللّه ان نشهد ان لا اله الاّ اللّه وانّك رسول اللّه فقبلناه منك، وامرتنا ان نصلي خمساً. وبالزكات،. وبالحج، فقبلناه وامرتنا ان نصلي شهراً فقبلناه منك. ثم لم ترض بهذا حتي رفعت بضبعي ابن عمك تفضّلته علينا وقلت: من كنت مولاه فعلي مولاه، فهذ شيء منك ام من اللّه تعالي.

فقال: «والذي لا الاّ اللّه هو هذا من اللّه» فولّي الحرث بن النعمان يدير راحلته وهو يقول: اللّهمّ ان كان ما يقع له حقاً فامطر علينا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب اليم، فما وصل اليها حتي رماه اللّه به حجر فسقط علي هامشيه وخرج من دُبره فقتله وانزل اللّه.

اين خبر در بلاد مختلف پخش و منتشر شد و به گوش حرث بن نعمان نيز رسيد. وي سوار شترش گرديد و به نزد پيامبر آمد وقتي پياده شد گفت: يا محمد(صلي الله عليه وآله وسلم) ما را به شهادت بر خدا و پيامبر او امر كردي پذيرفتيم. گفتي پنج بار نماز بخوانيم، زكات بپردازيم، روزه بگيريم و حج انجام دهيم، و پذيرفتيم. پس به همه اينها راضي نشدي ودست پسر عموي خود را بلند كردي، او را بر ما برتري دادي و گفتي: (من كنت مولاه فعلي مولاه) آيا اين سخن از جانب توست يا از طرف خدا عزّ وجلّ؟ پس پيامبر(ص) فرمود: قسم به خدايي كه جز او خداي ديگري نيست، اين امر از طرف خداوند متعال است. پس حرث در حالي كه براي سوار شدن به سمت ناقه خود مي رفت گفت: خدايا اگر آنچه محمد مي گويد حق است پس سنگي از آسمان بر من بباران يا بر من عذاب دردناك بفرست. هنوز به ناقه اش نرسيده بود كه سنگي از آسمان بر سرش خورد از پايين بدن او بيرون آمد. پس از آن خداوند آيات يك تا سوم سوره معارج را نازل كرد.

ابو اسحاق احمد المعروف بالامام الثعلبي ، الكشف والبيان ، ج 10، ذيل آيه 1 ـ 3 سوره معارج، )108( ، دار احياء التراث العربي، ط. 1، 1422 ق .

نتيچه گري وجمع بندي نهائي :

بنا بر آنچه كه مفسرين و محدثين اهل سنت در تفسير آيه «النَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» بيان داشتند ، به اين نتيجه و جمع بندي مي رسيم كه كلمه «اولي» همان گونه كه از نظر لغت به معناي سزاوار به تصرف وتدبير بود در اصطلاح نيز به معناي ولايت بر تصرف وتدبير آمده است و اين اولي به تصرف و تدبير همان ولايت و سيطره اي است كه با تشريع و جعل الهي براي بعضي پيامبران و امامان مي رسد .

از آن جايي كه پيامبر صلي الله عليه وآله از ناحيه خداوند وظيفه داشت كه جعل الهي امامت امير المومنين را در هر شرائطي اعلام كند و اين بار با دستور أكيد فرمودند :

يَأَيهَُّا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يهَْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِين .

اي پيامبر ! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است ، كاملًا (به مردم) برسان ! و اگر نكني ، رسالت او را انجام نداده اي ! خداوند تو را از (خطرات احتمالي) مردم ، نگاه مي دارد و خداوند ، جمعيّت كافران (لجوج) را هدايت نمي كند.

رسول خدا صلي الله عليه وآله با درك اين مسئووليت حساس از طرف خداي متعال در يك شرايط بسيار حساس در غدير خم و در حضور كثير از مسلمانان امامت الهي امير مؤمنان عليه السلام را به صورت رسمي و علني ابلاغ و اعلان نمودند و پشاپيش نسبت به ولايتي كه برمسلمانان داشتند اقرار گرفتند و از كلمه اي استفاده نمودند كه خداوند متعال در مقام بيان ولايت پيامبر صلي الله عليه وآله آن را به كار برده است و آن كلمه اي «اولي» در آيه «النَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» است .

به نظر مي رسد كه شبهه اي در معناي كلمه «اولي» نيست ؛ زيرا با وجود تصريح مفسرين اهل سنت ديگر جاي اشكال وشبهه باقي نمي ماند و آن اختلاف مبناي در باب امامت و ولايت الهي ائمه معصومين است كه از نظر اهل سنت تابع اختيار وآراء مردم است و معتقد هستند كه پيامبر صلي الله عليه وآله در اين رابطه كسي را به اين مقام تعيين نكرده و هر نص و متن ديني را چه آيات قرآن باشد و چه أحاديث نبوي كه در مربوط به امامت وولايت ائمه معصومين باشد تأويل وتوجيه نموده ويا در معاني ومفاهيم آن ايراد و اشكال مي گيرند ؛ مثل خطبه غدير.

اما پيروان اهل بيت عليهم السلام معتقد هستند كه امامت مر بوط به نظام تشريع و جعل الهي مي گردد و رسول خدا صلي الله عليه وآله به دستور خداوند در غدير غم ، امامت امير المومنين عليه السلام را ابلاغ و اعلام رسمي و همگاني نمودند .

باتوجه به اين كه در زمان رسول خدا اداره امور و تدبير آن مربوط به پيامبر صلي الله عليه وآله مي شد ، پس از در گذشت وي نيز شخصي لازم است كه اين امر مهم مسلمانان را عهده دار باشد .

و مسلماً هيچ انساني عاقلي و خردمندي به خود اجازه نمي دهد كه توهم كند ديني كه از طرف خداي جهان ، جهاني و ابدي اعلام شده باشد و وسعت معارف اسلام جميع مسائل اعتقادي و اخلاقي و احكام فرعي را در مقياس فردي و اجتماعي انسان را در بر مي گيرد ؛ ولي هيج تدبير و سياستي براي آينده پيروانش اتخاذ نكرده و بر خلاف ساير نظام ها نياز به رهبري و مديريت متخصص كه مجري قوانين و مقررات نباشد .

و نيز برداشت غلطي است كه اگر كسي فكر كند كه جامعه اسلامي بر خلاف همه جوامع انساني بي نياز از حاكم و حكومت است و نياز به تدبير امور و اداره ندارد ، در حالي كه سيره سياسي پيامبر صلي الله عليه وآله بر اين بود كه هر وقت به به خاطر جنگ و يا مسائل ديگر از مدينه بيرون مي رفتند افرادي را به جانشيني خود و به منظور اداره امور اجتماعي مسلمين معرفي و معين مي كردند ؛ همان گونه كه علي بن ابي طالب عليه السلام را در جنگ تبوك در مدينه جانشين خود معين كرد .علي عليه السلام عرض كرد : آيا مرا خليفه و جانشين خود در مدينه قرار مي دهي ؛ با اينكه در اين شهر جز زنان و كودكان كسي باقي نمانده ؟ پيامبر صلي الله عليه وآله فرمودند :

آيا راضي نيستي كه نسبت تو ، به من نسبت هارون باشد به موسي ؛ با اين تفاوت كه بعد از موسي عليه السلام پيغمبراني آمدند و پس از من پيغمبري نخواهد آمد ؟

و نيز آن حضرت در ساير شهرهايي كه در اختيار داشت ؛ مانند مكه و طائف و يمن ...حكام و مديراني نصب و تعيين مي كردند .

از آن جايي كه مسأله قيادت و رهبري اختصاص به زمان و عصري ندارد تفاوت بين زمان پيامبر (ص) و زمان پس از رحلت آن جناب در اين مسأله نيست ؛ لذا ديني كه كامل و جاويد ، نياز پيروان خودش را در هر دوره و شرايط بايد برآورده سازد .

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)





Share
1 | محسن | , ایران | ١٢:٠٠ - ٢٦ آذر ١٣٨٧ |
با توجه به اينكه اكثريت اهل تسنن و وهابي ها غير ايراني هستند. ترجمه مطالب و راه اندازي اين سايت به زبانهاي عربي و انگليسي امري مهم و بلكه ضروري به نظر مي رسد.
2 | صادق محمدي | , آمریکا | ١٢:٠٠ - ٣٠ آذر ١٣٨٧ |
با سلام و خسته نباشيد خدمت شما عزيزان خدمت استاد گرانقدر و علامه فرزانه جناب مستطاب اقا ي قزويني عر ض سلام و دست بوسي دا رم
استاد عزيزم شما بر همه ما جوانان شيعه حق بزرگي داريد من از مطالب بسيار مستدل و متقن شما استفاده هاي زيادي كر ده ام تا جايي كه من خود را مديون شما ميدانم واگر اجازه بدهيد من شاگرد كوچك شما باشم بعد از اشنايي با شما در شبكه سلام و صحبت هاي شيرين شما كه بحق در عين ادب بسيار كوبنده و گوياست من جرات مي كنم كه با دوستان عزيز اهل سنت با رعايت ادب مبا حثه كنم اجر شما با صاحب غدير
1-چرا رسول خدا در روز غدير به جاي كلمه مولا به صراحت كلمه خليفه يا جانشين نگفت و اين از شبهات برادران اهل سنت است
2- چرا جنا ب ابو بكر و جناب عمر اولين كساني بودند كه به امير المو منين تبريك گفتند ايا انها به حضرت علي در ان هواي گرم و سوزان به عنوان اينكه دوست انها شده است تبريك گفتند

پاسخ:
با سلام

کلمه مولي و ولي در زمان رسول خدا از کلمه خليفه بهتر معناي سرپرستي را مي رساند .

عمر به جاي آنکه بگويد من خليفه و جانشين رسول خدا و ابوبکر هستم مي گويد : أنا ولي رسول الله و ولي ابي بکر.(صحيح مسلم)

يا در کتاب طبقات الکبري ابن سعد که به اصطلاح مناظره يک سني با يک رافضي را نقل مي کند مي گويد : اگر رسول خدا مي خواست علي را به جانشيني تعيين کند بايد مي گفت «هو وليکم من بعدي» !!! با اين که عين همين جمله در کتب اهل سنت نيز آمده است و علماي اهل سنت آن را صحيح مي دانند !!! بنا بر اين، اين اشکالات ناشي از کم اطلاعي از الفاظ رايج در آن زمان است .

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات
3 | Ali | , آمریکا | ١٢:٠٠ - ١٥ بهمن ١٣٨٧ |
بسم تعالي: علاّمة أميني در جلد دوّم "الغدير" (الطبعة الثالثة، ص۳۴) شعري را از "حسان بن ثابت"،از کتاب سليم بن قيس، ذکر کرده که ادّعا مي شود، روزِ غدير در حضور رسولِ خدا ُسروده شده، شعر چنين است: يناديهم يوم الغدير نبيهم بخم و أسمِع بالرسول مناديا فقال: فمن مولاکم ونبيکم فقالوا، ولم يبدوا هناک التعاميا : إلـهک مولانا وأنت نبينا و لم تلق منا في الولاية عاصيا فقال له : قم يا علـي، فإنني رضيتک من بعدي إماما وهاديا فمن کنت مولاه فهذا وليـه فکونوا له أتباع صدق مواليا هناک دعا : اللهم وال وليـه و کن للذي عادى عليّاً معاديا لازم است بدانيم که اثري از اين شعر در ديوان مطبوع حَسّانِ بْنِ ثابِت ديده نمي شود و پيداست، که اين شعر ساخته و پرداختة قرن چهارم به بعد است، زيرا به تصريح علاّمة أميني نخستين راويِ اين شعر، حافظ "أبو عبد الله المرزباني محمد بن عمران الخراساني" مُتَوفّي به سال ۳۷۸ هجري است که حدود سيصد سال با عصر نبوي فاصله داشته و به اصطلاح علم درايه، انقطاع واضحي در نقل وي وجود دارد و با توجّه به دواعي نقل، حدود سه قرن مسلمين از اين شعر بي خبر بوده اند!! در حالي که پر واضح است اگر چنين شعري در روز غدير سروده شده بود، خصوصاً در آن عصر، به سرعت بر سر زبانها مي افتاد و شايع مي شد ولي شگفت آنگه در آثارِ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و قديمترين کُتُبِ روايي و کلاميِ شيعه کمترين اثري از اين شعر نيست با اينکه جا داشت خود امير المؤمنين و فرزندانش و هم پيروان آنان، مکرّر به اين شعر استشهاد کنند و در احتجاج با رقباء و مخالفان، آن را يادآور شوند. البتّه متن شعر و استعمال ضماير غائب در آن، به خوبي گواه است که در حضور پيامبر ُسروده نشده، زيرا تصريح دارد که: "يناديهم يوم الغدير نبيهم بخم و أسمِع بالرسول مناديا" "روز غدير در محلّ خُمّ، پيامبرشان آنان را ندا مي کند و چه مناديِ نيکويي است پيامبر" در حالي که اگر شاعر در حضور پيامبر اکرم ُ اين شعر را انشاد کرده بود، قاعدةً مي گفت: يناديهم يوم الغدير نبينا ......... = پيامبرمان روزِ غدير ما را ندا مي کند. علاوه بر اينها سند اين خبر به لحاظ علم رِجال کاملاً مخدوش و بي اعتبار است، زيرا "يحيى بن عبد الحميد" که در عِداد راويان آن آمده، همان است که " أحمد بن حنبل" در بارة او گفته: "کان يکذب جهاراً = وي آشکارا دروغ مي گفت"! (ميزان الاعتدال في نقد الرجال، حافظ ذهبي، دار المعرفة، بيروت، ج۴، ص۳۹۲) در بارة راوي ديگر "قيس بن الربيع" نيز مي خوانيم: "لا يکاد يعرف عداده في التابعين، له حديث أنکر عليه = وي از تابعين شناخته نمي شود و حديثي از او نقل شده که نزدِ ناقدان منکر است" (ميزان الاعتدال، ج۳÷ص۳۹۳). در بارة "أبو هارون عبدي" که نام اصلي او "عمارة بن جوين" است، أحمد بن حنبل گفته: "ليس بشيء = وي در خور إعتناء نيست" ابن مُعين مي گويد: "ضعيف لا يصدق في حديثه = ضعيف است و در حديثش راست نمي گويد"! نِسائي نيز مي گويد: "متروک الحديث = حديث او بايد ترک شود" جوزجاني گويد: "أبو هارون کذاب مفتر = أبو هارون بسيار دورغگو و افترا زننده است". شعبه گفته است: "لأن أُقَدَّم فتضرب عنقي أحب إلي من أن أحدث عن أبي هارون = اگر مرا پيش افکنند که گردنم را بزنند برايم محبوبتر است که از أبي هارون حديثي نقل کنم"! (ميزان الاعتدال، ج۳÷ ص ۱۷۳). امّا در موردِ کتاب "سليم بن قيس الهلالي" لازم است بدانيم که اساساً چنين ابياتي از قول "حسان بن ثابت" در آن مذکور نيست! بلکه اين کتاب حاوي أبيات ديگري است بدين مطلع: ألم تعلموا أن النبيَّ محمداً لدى دوح خمٍّ حين قام مناديا (کتاب سليم بن قيس، منشورات دار الفنون، مکتبة الإيمان، بيروت، ص ۲۲۹). شگفت است که علامة أميني به هيچ وجه اشاره نکرده اند که أشعار منسوب به حسان در کتاب سليم بن قيس غير از ابياتي است که در جلد دوّم الغدير آورده اند! از اين گذشته علامة حلي در کتاب رجال خود در بارة کتاب سليم بن قيس گفته است: "و الوجه عندي الحکم بتعديل المشار إليه والتوقف في الفاسد من کتابه = به نظر من بايد مشار إليه را تعديل و در امور باطل کتابش توقف نمود" وي از إبن عقيل نقل مي کند: "و الکتاب موضوع لا مرية فيه = ترديدي نيست که اين کتاب ساختگي است" (خلاصة الأقوال في معرفة الرّجال للعلامة الحلي، منشورات رضي، قم، ص ۸۳). ابن داوود حلي نيز مي گويد: "سليم بن قيس الهلالي ينسب إليه الکتاب المشهور وهو موضوع بدليل أنه قال إن محمد بن أبي بکر وعظ أباه عند موته وقال فيه إن الأئمة ثلاثة عشر مع زيد وأسانيده مختلفة. لم يروِ عنه إلا أبان بن أبي عياش وفي الکتاب مناکير مشهورة وما أظنه إلا موضوعاً = کتاب مشهوري به سليم بن قيس الهلالي نسبت داده مي شود که ساختگي است به دليل آنکه در اين کتاب ذکر شده محمد بن أبي بکر (که در) زمان مرگ پدرش (دو ساله بود) او را اندرز داد!! و در آن ذکر شده أئمه با "زيد" سيزده نفرند! اسناد آن گوناگون است و جز أبان بن أبي عياش کسي از او نقل نکرده و در کتاب منکرات مشهوري وجود دارد ومن اين کتاب را جعلي مي دانم" (الرّجال، المطبعة الحيدرية ، نجف ص ۲۴۹). آقاي "سيد أبو القاسم خويي" زعيم حوزة نجف در بارة اين کتاب مي نويسد: "والکتاب موضوع لا مرية فيه، وعلى ذلک علامات فيه تدل على ما ذکرناه، منها ما ذکر أن محمد بن أبي بکر وعظ أباه عند الموت، ومنها أن الأئمة ثلاثة عشر، وغير ذلک. قال المفيد: هذا الکتاب غير موثوق به، وقد حصل فيه تخليط وتدليس= شک نيست که اين کتاب ساختگي بوده و نشانه هايي در کتاب موجود است که به صحّتِ نظرِ ما دلالت دارد، از جمله اينکه محمد بن أبي بکر پدرش را به هنگام مرگش اندرز داد و أئمه سيزده نفرند!! و غير آن. شيخ مفيد گويد: "اين کتاب قابل إعتماد نيست و در آن تخليط و تدليس صورت گرفته است" (معجم رجال الحديث، چاپ قم، ج هشتم، ص۲۱۹) با توجه به اين نکات، پس چرا علماي شيعه به اين اشعار استدلال ميکنند؟ واضع هست که شعر مجعول نميتواند دليل محکمي براي عقائد شيعي باشد!!!!!! و چه بسا ذي عقول کم هستند!

پاسخ:
با سلام
دوست گرامي
ما متن شما را به رنگ طوسي نشان داده و پاسخ شما را به رنگ ديگر در ميان كلام شما مطرح مي نماييم
علاّمة أميني در جلد دوّم "الغدير" (الطبعة الثالثة، ص۳۴) شعري را از "حسان بن ثابت"،از کتاب سليم بن قيس، ذکر کرده که ادّعا مي شود، روزِ غدير در حضور رسولِ خدا ُسروده شده، شعر چنين است:
يناديهم يوم الغدير نبيهم **** بخم و أسمِع بالرسول مناديا
فقال: فمن مولاکم ونبيکم **** فقالوا، ولم يبدوا هناک التعاميا :
إلـهک مولانا وأنت نبينا ***** و لم تلق منا في الولاية عاصيا
فقال له : قم يا علـي، فإنني ***** رضيتک من بعدي إماما وهاديا
فمن کنت مولاه فهذا وليـه ****** فکونوا له أتباع صدق مواليا
هناک دعا : اللهم وال وليـه ***** و کن للذي عادى عليّاً معاديا
لازم است بدانيم که اثري از اين شعر در ديوان مطبوع حَسّانِ بْنِ ثابِت ديده نمي شود
پاسخ :
در مورد نبودن اين شعر در ديوان حسان بهتر است از گردآورنده و يا محرّف اين كتاب سوال شود ؛ چون اين شعر جزو اشعاري است كه قطعا به حسان منتسب است ،‌ همانطور كه شعر شعراي بسيار در مدح امير مومنان يا در ديوان آنها نيامده و يا آمده و سپس تحريف شده است و يا شخصي ديگر اين اشعار را از او نقل كرده اما به صورت تحريف شده !!!
تحريف ديوان متنبي :
به متنبي (از مشهورترين شعراي عرب) گفته شد چرا در مورد علي شعري نمي سرايي؟
در پاسخ گفت :
وتركت مدحي للوصيّ تعمّداً إذ كان نوراً مستطيلاً شاملا
وإذا استقلّ الشّيء قام بذاته وكذا ضياء الشّمس يذهب باطلا
من از روى عمد مدح حضرت وصى را ترك گفتم**** زيرا او نورى بلند و فراگير در عالم بود
و هر گاه چيزى قد علم كند بر پاى خود خواهد ايستاد (و ديگر نيازى به تعريف ندارد )****چنان كه وصف نور خورشيد وصف باطل و بيهوده اى است
اين اشعار در کتب بسيار از وي نقل شده است و در ديوان وي چاپ دو جلدي تحقيق الأستاذ عبد الرحمن البرقوقي نقل شده است (ج 2 ص 546)
و در سايت مربوط به اشعار وي نيز موجود است :
http://www.wahaalmotanabbi.com/poemPage.do;jsessionid=E3471F8751083A3109487954F6C598D4?poemId=307
اما در بعضي از چاپ ها از جمله چاپ چهار جلدي تحقيق همين جناب الأستاذ عبد الرحمن البرقوقي نقل نشده است !!!

تحريف اشعار در وفيات الاعيان :
در ديوان متنبي اين اشعار را به نقل از دعبل خزاعي نقل مي کند ؛ در کتاب وفيات الأعيان نيز همين اشعار را نقل مي کند که تصريح به بيعت در روز غدير خم دارد .
اما در بعضي چاپ ها اين شعر را تحريف کرده اند :
كأن سنان ذابله ضمير * فليس عن القلوب له ذهاب
وصارمه كبيعته بخم * معاقدها من القوم الرقاب
إذا لم تبر من أعداء علي * فما لك في محبته ثواب
هو البكاء في المحراب ليلا * هو الضحاك إن جد الضراب
هم النبأ العظيم وفلك نوح * وباب الله وانقطع الخطاب .
وفيات الأعيان و انباء أبناء الزمان ، اسم المؤلف: أبو العباس شمس الدين أحمد بن محمد بن أبي بكر بن خلكان الوفاة: 681هـ) ج 3 ص369 ـ 370 ، دار النشر : دار الثقافة - لبنان ، تحقيق : احسان عباس .
( راه درست به آل محمد شناخته شد و كتاب خدا در خانه هاى آنان فرود آمد )
( آنان همان كلمات و نامهايى هستند كه در وقت توبه آدم در نظر وى آشكار گشت )
( آنان حجتهاى خدا بر آفريدگانند كه هيچ گونه شك و ترديدى در خود آنان و حكمشان نيست )
( و هر نورى كه در هر عصرى براى ارشاد خلايق ديده مى شود از نور شهاب آنان است )
( به ويژه ابو الحسن على كه در جنگ مقامى هول انگيز دارد )
( على مرواريد و طلاى ناب است و ساير مردم همه خاكند )
( گويى نوك تيز نيزه او خاطره اى است كه هيچ گاه از دلها بيرون نمى رود )
( و شمشير او مانند بيعتش در غدير خم بر گردن آن قوم جاى گرفته است )
( اگر از دشمنان على بيزارى نجويى هرگز از ثواب محبت او بهره اى نخواهى داشت )
( هم اوست كه در شب در محراب بس مى گريست و در وقت جديت كارزار شاد و خندان بود )
( آنان ( او و خاندانش ) همان خبر بزرگ ( در سوره نبأ ) و كشتى نوح وباب خدايند ، و ديگر سخنى نيست ) .
متن بعضي چاپ هاي تحريف شده :
در وفيات الأعيان ج 3 ص 52 تعليق محمد محيي الدين عبد الحميد چنين آمده است :
كأن سنان ذابله ضمير * فليس من القلوب له ذهاب
وصارمه لبغتته كنجم * مقاصدها من الخلق الرقاب

حذف اشعار زمخشري از كتاب كشاف :
زمخشري چندين بيت شعر بر ضد مذاهب اربعه دارد که در آخر تفسير وي «کشاف» موجود است اما در ساير چاپ ها موجود نيست !!! :
إذا سألوا عن مذهبي لم أبح به ***وأكتمه كتمانه لي أسلم
فان حنفيا قلت ، قالوا : بأنه *** يبيح الطلا وهو الشراب المحرم
وان مالكيا قلت ، قالوا : بأنني *** أبيح لهم أكل الكلاب وهم هم
وان شافعيا قلت ، قالوا : بأنني *** أبيح نكاح البنت والبنت تحرم
وان حنبليا قلت ، قالوا : بأنني *** ثقيل حلولي بغيض مجسم
تفسير الكشاف للزمخشري ج 4 ص 310 طبعة مصر
اگر از من در مورد مذهبم سوال کنند نمي توانم آن را ابراز کنم
و آن را مخفي مي دارم که اين کار براي من بهتر است .
اگر بگويم حنفي هستم مي گويند که او
شراب انگور را جايز مي داند اما اين شراب حرام است .
و اگر بگويم مالکي هستم مي گويند که من
خوردن سگ را جايز مي داند !!! با اينکه سگ سگ است (و حلال نيست)
و اگر شافعي را بگويم مي گويند که من
ازدواج با دختر را جايز مي دانم با اينکه ازدواج با دختر حرام است .
و اگر بگويم حنبلي هستم مي گويند که من
شخصي خودخواه و قائل به حلول خداوند در بندگان و خشن و قائل به تجسيم هستم

نقل اين اشعار از وي در کتاب اضواء البيان :
جالب اينجاست که در تفسير اضواء البيان همين اشعار را از زمخشري نقل مي كند !!! :
وما ذكره عن الشافعي من أنه يقول : إن البنت من الزنى لا تحرم ، هو مراد الزمخشري بقوله :
وإن شافعيًا قلت قالوا بأنني *** أبيح نكاح البنت والبنت تحرم
أضواء البيان في إيضاح القرآن بالقرآن ، اسم المؤلف: محمد الأمين بن محمد بن المختار الجكني الشنقيطي. (متوفي: 1393هـ) . ، ناشر : دار الفكر للطباعة والنشر. - بيروت. - 1415هـ - 1995م. ، تحقيق : مكتب البحوث والدراسات.
آنچه که از شافعي ذکر شد که شخص مي تواند با دختري که از زناي او متولد شده است ازدواج کند مقصود زمخشري است که گفته است :
وإن شافعيًا قلت قالوا بأنني *** أبيح نكاح البنت والبنت تحرم
بنا بر اين ، نبودن اين اشعار در ديوان حسان نكته اي غير از انچه ادعا شد دارد .
مرحوم آقا بزرگ تهراني در كتاب الذريعه مي نويسند :
ومدح الأمير أيضا باشعار كثيرة أخرى مسطورة في الكتب ، ومسقطة عن ديوانه المطبوع مكررا ، حيث إنه لعبت في ديوانه الأيادي الجانية ، كما لعبت في ديوان الفرزذق باسقاط الميمية ، وديوان أبى فراس وكشاجم وكتب أخرى باسقاط مناقب أهل البيت ( ع ) إرادة لاطفاء نور الله .
الذريعة ج 9 قسمت 1 ص 237
حسان امير مومنان را با اشعار ديگري (غير از اين شعر معروف)‌ نيز مدح كرده است كه همه آنها در كتب آمده است اما از ديوان چاپي كه به كرات طبع شده است نيز حذف شده است .
زيرا دست‌هاي خيانتكار در اين ديوان دست برده اند ؛ همانطور كه در ديوان فرزدق قصيده ميميه را حذف كرده اند (يا سائلي اين حل الجود والكرم در مدح امام سجاد عليه السلام)‌ و از ديوان ابوفراس و كشاجم و... مناقب اهل بيت را براي خاموش كردن نور خدا حذف كرده اند .

ادامه متن :
و پيداست، که اين شعر ساخته و پرداختة قرن چهارم به بعد است، زيرا به تصريح علاّمة أميني نخستين راويِ اين شعر، حافظ "أبو عبد الله المرزباني محمد بن عمران الخراساني" مُتَوفّي به سال ۳۷۸ هجري است که حدود سيصد سال با عصر نبوي فاصله داشته و به اصطلاح علم درايه، انقطاع واضحي در نقل وي وجود دارد و با توجّه به دواعي نقل، حدود سه قرن مسلمين از اين شعر بي خبر بوده اند!! در حالي که پر واضح است اگر چنين شعري در روز غدير سروده شده بود، خصوصاً در آن عصر، به سرعت بر سر زبانها مي افتاد و شايع مي شد ولي شگفت آنگه در آثارِ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و قديمترين کُتُبِ روايي و کلاميِ شيعه کمترين اثري از اين شعر نيست با اينکه جا داشت خود امير المؤمنين و فرزندانش و هم پيروان آنان، مکرّر به اين شعر استشهاد کنند و در احتجاج با رقباء و مخالفان، آن را يادآور شوند.

پاسخ :

اين مطلب نا آگاهي يا غرض ورزي نويسنده را مي رساند ، زيرا وي در اين چند سطر چند مطلب را ادعا كرده است :

1- به ادعاي علامه اميني اين مطلب در كتب علماي قبل از مرزباني نيامده است .

2- نيامدن اين مطلب در كتب قبل از وي دلالت بر عدم اطلاع مسلمين از اين شعر مي كند !

3- در كتب قديمي روايي و كلامي شيعه اثري از اين شعر نيست !!!

4- امير مومنان و اهل بيت به اين شعر استشهاد نكرده اند ، پس صحيح نيست !!!
پاسخ اين چهار مطلب :
1- نويسنده غافل از اين نكته است كه ابتداي تدوين حديث به صورت ابتدايي در زمان مالك بن انس يعني حدود سال 150 بوده است !!! و اگر اين مستشكل بخواهد چنين اشكالي بنمايد بايد اساس تمامي كتب اهل سنت را زير سوال ببرد ؛ زيرا بين تصنيف اولين كتب به صورت ابتدايي (جدا از كتب معتبره در نظر اهل سنت مانند بخاري متوفاي 256)‌ تا عصر رسول خدا (ص)‌ بيش از صد و 30 سال فاصله است !!!
ذهبي در تاريخ الاسلام مي‌گويد :
وفي هذا العصر شرع علماء الإسلام في تدوين الحديث والفقه والتفسير ، فصنف ابن جريج التصانيف بمكة ، وصنف سعيد بن أبي عروبة ، وحماد بن سلمة وغيرهما بالبصرة ، وصنف الأوزاعي بالشام ، وصنف مالك الموطأ بالمدينة ، وصنف ابن إسحاق المغازي ، وصنف معمر باليمن ، وصنف أبو حنيفة وغيره الفقه والرأي بالكوفة ، وصنف سفيان الثوري كتاب الجامع
تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام ج 9 ص 13، اسم المؤلف: شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي الوفاة: 748هـ ، دار النشر : دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت - 1407هـ - 1987م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. عمر عبد السلام تدمرى
در اين عصر بود كه علما شروع به نوشتن حديث و فقه و تفسير كردند ؛ ابن جريج كتب خويش را در مكه نوشت ، سعيد بن ابي عروبه و حماد بن سلمه و غير آن دو در بصره و اوزاعي در شام شروع به نوشتن كردند !!!
مالك نيز در مدينه كتاب موطا رانگاشت و ابن اسحاق مغازي را ؛ و معمر نيز در يمن كتاب نوشت و ابوحنيفه و غير او فقه و اصول را در كوفه ؛ و سفيان ثوري كتاب جامع را نگاشت!!!

و بين اولين كتب معتبر اهل سنت تا زمان پيامبر (ص)‌دويست و سي سال !!! پس وي بايد ادعا كند تمامي روايات صحاح سته و مسند احمد كه در كتب قبل از آن نيست و به ادعاي اهل سنت به صورت سينه به سينه نقل شده است اعتبار ندارد .

(البته اكنون اجمالا به اين نكته اشاره مي‌كنيم كه علت اين عدم تصنيف ، منع خلفا از تدوين حديث و حقائق صدر اسلام بوده است كه مبادا واقعيت بر مردم روشن گردد ؛ مي‌توانيد در اين زمينه به آدرس ذيل با عنوان «بى توجّهى صحابه به احاديث پيامبر» مراجعه نماييد )
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=122

2- بايد گفت كه متن علامه اميني چنين است :
وأقدم كتاب سيق إلى رواية هذا الشعر هو كتاب سليم بن قيس الهلالي التابعي الصدوق الثبت المعول عليه عند علماء الفريقين ( كما مر في ج 1 ص 195 ) فرواه بلفظ يقرب مما يأتي عن كتاب " علم اليقين " للمحقق الفيض الكاشاني ، وتبعه على روايته لفيف من علماء الاسلام لا يستهان بعدتهم فرواه من الحفاظ : 1 - الحافظ أبو عبد الله المرزباني محمد بن عمران الخراساني المتوفى 378 أخرج في ( مرقاة الشعر )
الغدير ج 2 ص 34
اولين كتابي كه توجه به نقل اين شعر داشته است كتاب سليم بن قيس هلالي است كه علماي فريقين روايت او را قبول دارند . او اين شعر را به روايتي شبيه آنچه ما از كتاب علم اليقين نقل مي كنيم ، نقل مي نمايد ؛ عده اي از علماي اسلام نيز از وي پيروي كرده و اين شعر را نقل كرده اند كه عدد ايشان نيز كم نيست ؛ از ميان حافظاني كه اين شعر را نقل كرده اند :
حافظ ابوعبد الله ....
مي‌بينيد كه مرحوم علامه اميني ادعا نمي‌كنند كه اولين كسي كه اين شعر را بعد از سليم نقل كرده است ،‌ مرزباني است ؛‌ بلكه اين شعر را از او نيز نقل مي‌كنند .
جداي از اين مطلب اين شعر را علماي ديگري قبل از اين تاريخ نقل كرده اند :
مناقب الإمام أمير المؤمنين (ع) - محمد بن سليمان الكوفي (متوفي 300يعني هم عصر با بخاري ، اولين كسي كه روايات را به صورت امروزي مدون كرد)‌ - ج 1 ص 119

3- به خلاف ادعاي مولف اين دروغنامه ، در كتب قديمي شيعه نيز بعد از كتاب سليم اين شعر نقل شده است :
رسائل المرتضى ج 4 ص 131
خصائص الأئمة شريف رضي ص 42
الاقتصاد شيخ طوسي ص 221
الأمالي شيخ صدوق ص 670
المسترشد محمد بن جرير الطبري ص 469
و...

4- وقني از امير مومنان اصل ماجراي غدير را قبول نمي‌كردند و ايشان مجبور شدند براي اين مطلب شاهد بگيرند !!! حال شما مي‌خواهيد اهل بيت به شعر حسان استشهاد كنند !!!
البته استشهاد امير مومنان به اصل ماجراي غدير و شاهد گرفتن عده اي از صحابه در كتب شيعه و سني آمده است و ما نيز در آدرس ذيل به آن اشاره كرده ايم :
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=3402

ادامه متن :
البتّه متن شعر و استعمال ضماير غائب در آن، به خوبي گواه است که در حضور پيامبر ُسروده نشده، زيرا تصريح دارد که: "يناديهم يوم الغدير نبيهم بخم و أسمِع بالرسول مناديا" "روز غدير در محلّ خُمّ، پيامبرشان آنان را ندا مي کند و چه مناديِ نيکويي است پيامبر" در حالي که اگر شاعر در حضور پيامبر اکرم ُ اين شعر را انشاد کرده بود، قاعدةً مي گفت: يناديهم يوم الغدير نبينا ......... = پيامبرمان روزِ غدير ما را ندا مي کند.

پاسخ :
مصنف اين دروغنامه ، بي خبر از صنايع ادبي كه يكي از معروفترين آنها التفات است (يعني استفاده از ضميرهاي غائب و مخاطب و به كار بردن آنها پس از همديگر)‌،‌ مي گويد چرا شاعر ،‌ ضمير را به صورت غائب آورده است ؛ جالب اينجاست كه مصرع دوم را مطرح نمي كند كه مي‌گويد : «أسمع بالرسول مناديا» صداي نداي پيامبر را بشنو !!! اگر بنا بود مانند خود او استدلال كنيم مي‌گفتيم : اين مصراع شاهد خوبي است كه حسان اين اشعار را در جلوي پيامبر خوانده است ، زيرا مي‌گويد صداي پيامبر را بشنو .

ادامه متن :
علاوه بر اينها سند اين خبر به لحاظ علم رِجال کاملاً مخدوش و بي اعتبار است، زيرا "يحيى بن عبد الحميد" که در عِداد راويان آن آمده، همان است که " أحمد بن حنبل" در بارة او گفته: "کان يکذب جهاراً = وي آشکارا دروغ مي گفت"! (ميزان الاعتدال في نقد الرجال، حافظ ذهبي، دار المعرفة، بيروت، ج۴، ص۳۹۲)
در باره راوي ديگر "قيس بن الربيع" نيز مي خوانيم: "لا يکاد يعرف عداده في التابعين، له حديث أنکر عليه = وي از تابعين شناخته نمي شود و حديثي از او نقل شده که نزدِ ناقدان منکر است" (ميزان الاعتدال، ج۳÷ص۳۹۳).
در بارة "أبو هارون عبدي" که نام اصلي او "عمارة بن جوين" است، أحمد بن حنبل گفته: "ليس بشيء = وي در خور إعتناء نيست" ابن مُعين مي گويد: "ضعيف لا يصدق في حديثه = ضعيف است و در حديثش راست نمي گويد"! نِسائي نيز مي گويد: "متروک الحديث = حديث او بايد ترک شود" جوزجاني گويد: "أبو هارون کذاب مفتر = أبو هارون بسيار دورغگو و افترا زننده است". شعبه گفته است: "لأن أُقَدَّم فتضرب عنقي أحب إلي من أن أحدث عن أبي هارون = اگر مرا پيش افکنند که گردنم را بزنند برايم محبوبتر است که از أبي هارون حديثي نقل کنم"! (ميزان الاعتدال، ج۳÷ ص ۱۷۳).

پاسخ :
نبودن سندي صحيح براي اين شعر در كتب اهل سنت ، منافاتي با اصل صحت انتساب آن به حسان ندارد ؛ زيرا علماي اهل سنت به كرات اين شعر را نقل كرده و آن را با جزم و قطع به حسان بن ثابت نسبت داده اند ؛ البته شايان ذكر است كه ذكر اين شعر به همين مقدار موجود از معجزات و الطاف الهي است ، زيرا بني اميه برآن بودند كه تمامي فضائل اهل بيت را نابود سازند و كسي جرات نقل روايتي در فضيلت اهل بيت را نداشت :
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=104
(ذيل عنوان « سزاي مقاومت كنندگان در برابر ناسزاگويي به امير المؤمنين عليه السلام»)

علمايي كه اين شعر را به نقل از حسان نقل كرده اند :
1- سيوطي :
سيوطي ، علامه معروف اهل سنت كه تاريخ دان ، اديب ، محدث و اصولي است اين شعر را در كتابي كه در مورد اشعار برگرفته شده از روايات نوشته است به حسان نسبت مي دهد :
وأنشد الشيخ تاج الدين بن مكتوم لحسان بن ثابت الأنصاري رضي الله عنه:
يناديهمُ يومَ الغدير نبيُّهم ... بِخُمٍّ فأسمعْ بالرَّسول مناديا
وقالَ فمن مولاكم ووليُّكم ... فقالوا ولم يُبدوا هناك تعاميا
إلهك مولانا وأنت وليُّنا ... ولم يُلْفَ منا في الولاية عاصيا
فقالَ له قم يا عليُّ فإنني ... رضيتك من بعدي إماماً وهاديا
فمنْ كنتُ مولاه فهذا وليُّه ... فكونوا له أنصارَ صدقٍ مواليا
هناك دعا اللهم والِ وليَّه ... وكن بالذي عادى عليّاً معاديا
الازدهار في ما عقده الشعراء من الأحاديث و الآثار ص19 ، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن أبو بكر، جلال الدين السيوطي (المتوفى : 911هـ) الوفاة: 911
شيخ تاج الدين بن مكتوم اشعار حسان را خواند كه ...

2- ابو المظفر سبط الحافظ ابن الجوزي الحنفي: المتوفى (654).
فقال حسان بن ثابت:
يناديهم يوم الغدير نبيهم***بخم فأسمع بالرسول مناديا
وقال : فمن مولاكم ووليكم***فقالوا ولم يبدوا هناك التعامياً
إلهك مولانا وأنت وليّنا***ومالك منّا في الولاية عاصياً
فقال له قم يا علي فإنّني***رضيتك من بعدي إماماً وهادياً
فمن كنت مولاه فهذا وليّه ***فكونوا له أنصار صدق موالياً
هناك دعا اللهم وال وليّه ***وكن للذي عادى عليّاً معادياً
ويروى أن النبي صلى اللّه عليه وسلم لما سمعه ينشد هذه الأبيات قال له : يا حسان، لا تزال مؤيّداً بروح القدس ما نصرتنا أو نافحت عنّا بلسانك
تذكرة الخواص ص 20 وفي الطبعة الحديثة: 28 ـ 34.
حسان بن ثابت گفته است ...
و روايت شده است كه وقتي پيامبر شنيدند كه اين اشعار را سرود به او فرمودند : اي حسان ،‌ روح القدس تا زماني كه از ما دفاع مي كني يا از ما بدي ها را با زبانت دور مي داري ، ياور تو باشد

مشخص است كه ابن جوزي صريحا اين اشعار را به حسان نسبت مي دهد .

3- أخطب الخطباء الخوارزمي المكي: المتوفى (568).
المناقب ص 136، مقتل الامام الحسين (ع) : ص47.

4- ابن مردويه .
مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 121

5- الحافظ ابو نعيم الاصبهاني: المتوفى (430).
ما نزل من القرآن في علي : ص57 .

6- صدر الحفاظ الكنجي الشافعي المتوفى (658) .
كفاية الطالب : ص64 باب1 .

7- شيخ الاسلام صدر الدين الحموئي: المتوفى (722).
فرائد السمطين ج 1 ص 73 ، ح39 .

8- الحافظ جمال الدين محمد بن يوسف الزرندي الحنفي المتوفى (بضع و750).
نظم درر السمطين : ص112 .

ادامه متن :
امّا در موردِ کتاب "سليم بن قيس الهلالي" لازم است بدانيم که اساساً چنين ابياتي از قول "حسان بن ثابت" در آن مذکور نيست! بلکه اين کتاب حاوي أبيات ديگري است بدين مطلع: ألم تعلموا أن النبيَّ محمداً لدى دوح خمٍّ حين قام مناديا (کتاب سليم بن قيس، منشورات دار الفنون، مکتبة الإيمان، بيروت، ص ۲۲۹).
شگفت است که علامة أميني به هيچ وجه اشاره نکرده اند که أشعار منسوب به حسان در کتاب سليم بن قيس غير از ابياتي است که در جلد دوّم الغدير آورده اند!

پاسخ :
متاسفانه اين نويسنده تنها بناي بر اثبات سخنان خويش به هر نحو ممكن دارد ، جالب است كه همانطور كه گذشت ،‌ علامه اميني در مورد متن اين شعر در كتاب سليم فرموده اند :
وأقدم كتاب سيق إلى رواية هذا الشعر هو كتاب سليم بن قيس الهلالي التابعي الصدوق الثبت المعول عليه عند علماء الفريقين ( كما مر في ج 1 ص 195 ) فرواه بلفظ يقرب مما يأتي عن كتاب " علم اليقين " للمحقق الفيض الكاشاني ، وتبعه على روايته لفيف من علماء الاسلام لا يستهان بعدتهم فرواه من الحفاظ : 1 - الحافظ أبو عبد الله المرزباني محمد بن عمران الخراساني المتوفى 378 أخرج في ( مرقاة الشعر )
الغدير ج 2 ص 34
اولين كتابي كه توجه به نقل اين شعر داشته است كتاب سليم بن قيس هلالي است كه علماي فريقين روايت او را قبول دارند . او اين شعر را به روايتي شبيه آنچه ما از كتاب علم اليقين نقل مي كنيم ، (و نه عين آنچه ما از عين اليقين نقل مي كنيم) نقل مي نمايد ؛ عده اي از علماي اسلام نيز از وي پيروي كرده و اين شعر را نقل كرده اند كه عدد ايشان نيز كم نيست ؛ از ميان حافظاني كه اين شعر را نقل كرده اند :
حافظ ابوعبد الله ....

ادامه متن :
از اين گذشته علامة حلي در کتاب رجال خود در بارة کتاب سليم بن قيس گفته است: "و الوجه عندي الحکم بتعديل المشار إليه والتوقف في الفاسد من کتابه = به نظر من بايد مشار إليه را تعديل و در امور باطل کتابش توقف نمود"
وي از إبن عقيل نقل مي کند: "و الکتاب موضوع لا مرية فيه = ترديدي نيست که اين کتاب ساختگي است" (خلاصة الأقوال في معرفة الرّجال للعلامة الحلي، منشورات رضي، قم، ص ۸۳).
ابن داوود حلي نيز مي گويد: "سليم بن قيس الهلالي ينسب إليه الکتاب المشهور وهو موضوع بدليل أنه قال إن محمد بن أبي بکر وعظ أباه عند موته وقال فيه إن الأئمة ثلاثة عشر مع زيد وأسانيده مختلفة. لم يروِ عنه إلا أبان بن أبي عياش وفي الکتاب مناکير مشهورة وما أظنه إلا موضوعاً = کتاب مشهوري به سليم بن قيس الهلالي نسبت داده مي شود که ساختگي است به دليل آنکه در اين کتاب ذکر شده محمد بن أبي بکر (که در) زمان مرگ پدرش (دو ساله بود) او را اندرز داد!! و در آن ذکر شده أئمه با "زيد" سيزده نفرند! اسناد آن گوناگون است و جز أبان بن أبي عياش کسي از او نقل نکرده و در کتاب منکرات مشهوري وجود دارد ومن اين کتاب را جعلي مي دانم" (الرّجال، المطبعة الحيدرية ، نجف ص ۲۴۹).
آقاي "سيد أبو القاسم خويي" زعيم حوزة نجف در بارة اين کتاب مي نويسد: "والکتاب موضوع لا مرية فيه، وعلى ذلک علامات فيه تدل على ما ذکرناه، منها ما ذکر أن محمد بن أبي بکر وعظ أباه عند الموت، ومنها أن الأئمة ثلاثة عشر، وغير ذلک. قال المفيد: هذا الکتاب غير موثوق به، وقد حصل فيه تخليط وتدليس= شک نيست که اين کتاب ساختگي بوده و نشانه هايي در کتاب موجود است که به صحّتِ نظرِ ما دلالت دارد، از جمله اينکه محمد بن أبي بکر پدرش را به هنگام مرگش اندرز داد و أئمه سيزده نفرند!! و غير آن. شيخ مفيد گويد: "اين کتاب قابل إعتماد نيست و در آن تخليط و تدليس صورت گرفته است" (معجم رجال الحديث، چاپ قم، ج هشتم، ص۲۱۹)
با توجه به اين نکات، پس چرا علماي شيعه به اين اشعار استدلال ميکنند؟ واضح است که شعر مجعول نميتواند دليل محکمي براي عقائد شيعي باشد!!!!!! و چه بسا ذي عقول کم هستند!

پاسخ :
در مورد انتساب كتاب سليم بن قيس به مولف و صحت مطالب آن به طور مفصل در سايت در آدرس ذيل در قسمت نظرات پاسخ گفته شده است :
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=1474

جداي از اينكه نقل بسياري از كلمات به صورت گزينشي صورت گرفته است ، به عنوان مثال نويسنده با گزينش قسمتي از سخنان آيت الله خويي كه ايشان درصدد نقل اشكالات هستند تا سپس پاسخ آن را مطرح كنند ، چنين القا مي كند كه ايشان با علامه حلي و ابن داود حلي در اشكالات هم نظرند اما ايشان تمامي اين شبهات را پاسخ مي دهند .

اما پاسخي اجمالي در مورد شبهات دلالي اين كتاب :
اشكالات دلالي علما به اين كتاب تنها همين دو نكته است (ذكر 13 امام و سخن گفتن محمد بن ابي بكر با پدرش)‌
در كتاب سليم نيامده است كه ائمه همراه با زيد سيزده نفرند ، بلكه آمده است ائمه از ولد اسماعيل سيزده نفرند كه مقصود از 13 امام در روايت ،‌ دوازده امام به همراه رسول خدا (ص) است ؛‌ در كتاب سليم آمده است كه از ذريه اسماعيل سيزده امام مي آيند ، كه طبق نظر شيعه رسول خدا (ص) نيز مقام امامت (يعني مقام اجرايي در مورد دين)‌ را همانند حضرت ابراهيم دارا بوده اند .
وفيه تسمية كل إمام هدى وإمام ضلالة إلى أن ينزل الله عيسى بن مريم من السماء . فذكر في الكتاب ثلاثة عشر رجلا من ولد إسماعيل بن إبراهيم خليل الله
كتاب سليم بن قيس ص 253

در مورد سخن گفتن محمد بن ابي بكر با پدرش در هنگام مرگ نيز (كه سن محمد در آن زمان حدود سه سال بوده است)‌ در نسخ صحيحه اين كتاب عبد الله بن عمر با پدرش است ، و نه محمد بن ابي بكر ؛ همانطور كه مرحوم آيت الله خويي در كتاب خويش چنين فرموده اند :
معجم رجال الحديث آيت الله خويي ج 9 ص 230
عده اي نيز اين كار را كرامتي از امير مومنان دانسته اند ؛ همانطور كه كودكي خردسال شاهد بر بي گناهي يوسف شد . مرحوم آيت الله خويي در همان آدرس ذكر شده اين نظر را نيز مطرح مي فرمايند .
بنا بر اين اشكال دلالي ديگري به اين كتاب باقي نمي ماند . و اشكالات سندي نيز پاسخ در سايت به صورت مفصل پاسخ داده شده است .

موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
4 | طوفان | , ایران | ١٢:٠٠ - ٠٣ ارديبهشت ١٣٨٨ |
بنام خداي اهل بيت سلام الله عليه!
ضمن تشكر مجددا از شما بزرگواران، پيشنهاد ميشود بعلت آنکه در مباحث شيعه و سني چند نکته از همه بيشتر مورد بحث و جدل است مورد بررسي قرار گرفته و در يک فايل پي دي اف قرار دهيد تا به استفاده عموم برسد!از جمله موارد طرح شده ميتوانداين مسائل باشد:
1-لزوم ادامه ولايت پيامبر اسلام آن هم فقط از طريق معصومين عليه السلام بصورت بحث منطقي، تاريخي و روايي.اينکه اهل سنت مدعي هستند که بعد از رحلت پيامبر بزرگ اسلام، امت اسلام از نظر عقلاني و ديني بجايي رسيده بودند که ديگر نيازي به تعيين ولي از طرف ايشان نبود!!
2-طرح کلي واقعه غدير خم !
3-تجزيه و تحليل کلمه ولي از منظر قرآن و حديث پيامبر بزرگ اسلام.
4-وضعيت صحابه از منظر روايت اهل سنت.
5-بحث فدک.
6-شرحي مختصر بر زندگاني ابن تيميه()که به نوعي محدث فرقه ضاله وهابيت نيز به شمار ميرود ولي از طرف اهل سنت به شيخي در اسلام مفتخر است!!
7-اختلاف در وضو و نماز.
8-چرا شيعه در نماز از مهر استاده ميکند؟!
و موارد مهم ديگر که صلاح ميدانيد!
شايد شما بزرگواران بفرماييد اين موارد همگي در اين وب سايت موجود مي باشد ولي به نظر بنده بعلت بالا گرفتن اين مباحث در ميان مردم کوچه و بازار که البته مقداري از آن هم به يمن زحمات کم نظير استاد جليل القدر حسيني است مي بايست مجموعه اي به اين شکل در دست همه باشد تا براحتي و کاملا عقلاني-روايي، هر کسي مدافع اهل بيت عصمت و طهارت باشد - انشاءالله-بنده هم قول ميدم که فايل پي دي اف را تا آنجا که نياز باشد تکثير کرده بصورت رايگان در اختيار متقاضيان قرار دهم!انشاء الله! التماس دعا
5 | عليرضا ن | , ایران | ١٠:٥٤ - ١٦ آبان ١٣٩١ |
با سلام گروه پاسخ به شبهات، در ايه6سوره احزاب، در آيه مي بينيم که اين اولي بودن و سزاواري عينا در مورد خويشاوندان نسبت به يکديگر هم آمده است و ايا مي توان گفت خوشاوندان بر هم ولايت و حاکميت دارند؟ و در ايه 68سوره ال عمران نيز همين نسبت اولي بودن به صورت برعکس آيه بالا درباره اولي بودن پيروان حضرت ابراهيم به خود حضرت ابراهيم آمده است. ايا مي شود نتيجه گيري کنيم که مردم بر حضرت ابراهيم «حاکميت» و يا «ولايت» داشته اند؟؟؟

پاسخ:
با سلام
دوست گرامي
مراد از اولويت درآيه «أُوْلُواْ الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىَ‏ بِبَعْضٍ» «صاحبان رحم بعضى اولى بر بعض ديگرند»، اولويت در توارث (از يكديگر ارث بردن) است كه علامه طباطبايي در تفسير الميزان ج16 ص 415 در ذيل اين آيه به اين مطلب تصريح مي كند . يعني اقوام طبق اين آيه اولي به ارث بردن هستند از ديگران . نكته اي كه نبايد از آن غفلت كرد اين است كه ولايت در اسلام داراي اقسامي است : 1- ولايت خدا 2- ولايت رسول 3- ولايت ائمه دين 4- ولايت فقهاء 5- ولايت بر ايتام 6 - ولايت بر سفهاء 7 ولايت بر اولاد 8 - ولايت بر ازواج 9- ولايت بر مجانين 10- ولايت بر متخلفين . در اين آيه هم ولايت در ارث بردن منظور است نه حاكميت
و ِمقصود از اولويت در آيه «انَّ أَوْلىَ النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوه» «َإسزاوارترين مردم به ابراهيم، آنها هستند كه از او پيروى كردند»، قرب و نصر است يعني پيروان ابراهيم سزاوار و مستحق تر به نصرت ابراهيم ( دين ابراهيم ) هستند
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
6 | مسعود خضرايي | , آمریکا | ١٩:٣٣ - ٢٦ آذر ١٣٩٢ |
بعد از پيامبر اولي عليست اول عليست حسن عليست حسين عليست سجاد عليست تا مهدي علسيت .
فردا که هرکسي به شفيعي زنند دست . ماييم و دست و دامن معصوم مرتضي
يارب به نسل طاهر اولاد فاطمه . يارب بخون پاک شهيدان کربلا
دلهاي خسته را بکرم مرهمي فرست . اي نام اعظمت در گنجينه شفا
از شيخ اجل سعدي
7 | Saeed | , آمریکا | ٠٩:٣٥ - ١٦ مهر ١٣٩٤ |
به نظر بنده جمله "الست اولی با المؤمنین من انفسهم" نمی‌تواند قرینه برای اثبات معنی‌ مولا به اولی باشد چون:
۱) الف و لام "النبی" در آیه مذکوره ، الف و لام "عهد" هستند. زيرا در ادامة آيه که مي فرمايد: «وَ ازْواجُهُ أُمَّهاتُهُم= و همسرانش مادران ايشانند» ضميره «ـهُ» به خود پيامبر راجع است و مثبت اين معني است که منظور «النّبيّ» شخص پيامبر اسلام ُ است، نه عموم انبياء و آن حضرت بر مؤمنان به سبب نبوت خاصه‌اش «اولويت» يافته است؛ و خلاف نيست که ائمه داراي آن نبوت نبوده و در نتيجه از آن اولويت نسبت به مؤمنان بر خوردار نخواهند بود. و در ادامه نمی‌توان ادعا کرد که چون در آیه «وأنفسنا وأنفسكم» علی‌ نفس پیغمبر دانسته شده، پس ایشان هم دارای آن‌ اولویت هستند چون آیه زواج پیغمبر را مادران مؤمنین خوانده.. این مختص شخص نبی اکرم هست چون همسران ائمه هیچ کدام "امهات المؤمنین" نبودند. پس این دلیل هست که مقام "اولویت بر انفس مؤمنین" مختص شخص رسول خدا هست و به کسی دیگر ، نه بالذات و نه بعرض داده نمی‌شود هر چه قدر علمای شیعه اصرار کنند.
۲) همچنين اگر ادعا شود اولويت ائمه، درجه و مرتبه اي نازلتر از اولويت پيامبر است، يادآوري مي کنيم که مفهوم «اولويت بر نفس يعني ترجيح دادن خواست پيامبر بر خواستة خود» مفهومي ذو مراتب و تشکيک پذير از قبيل اعلميت، افضليت، نوارنيت و ...... نيست تا بتوان براي آن مراتب و درجات مختلف ادعا کرد.
۳) اگر ادعا کنید که چون میتوان افعّل تفضیل از اولویت ساخت، پس این دلیل بر این هست که اولویت تشکیک پذیر هست، این ادّعا کاملا بی‌ پایه هست، چون ساختن افعّل تفضیل فقط تغییر صرفی هست و لفظی هست. هیچ ربطی به اصل مطلب که اولویت هست ندارد.. هیچ دلیلی برای تشکیک "ترجیح دادن خواست پیغمبر بر خواسته خود" نداریم. نه‌ از شرع و نه از عقل به چنین ادّعا شما قائل نیست. اصلا فکر کنید! چطور ممکن هست که اولویت پیغمبر در بعضی‌ از مواقع از مواقع دیگر اولی تر باشد؟ اگر مؤمنین همه برادر همدیگر هستند، پس فقط یک جور میتوان از ولایت پیغمبر پیروی کرد... یا عمل به دستورات ایشان می‌کنیم یا عمل نمی‌کنیم... تشکیک در این ولایت وجود ندارد
معذرت می‌خواهم اگر سؤالات بنده اشکالات جدی به استدلال ۱۴۰۰ ساال شیعیان وارد کرده.. اگر لطف کنید به بنده جواب بدهید
ممنونم

پاسخ:
با سلام
دوست گرامي
اولا: اگر مراد پيامبر صلي الله عليه و آله از اولي بالمومنين نشان دادن اولويت حضرت علي عليه اسلام نبود ديگر نياز نبود اين همه به آيه «النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» استناد کند حضرت مي توانست به آيات ديگر که در خصوص خصوصيات خود حضرت است اشاره کند؟!! لذا ذکر اين جمله خود قرينه است که اين اولويت را در خصوص حضرت علي عليه السلام نيز مي خواهد ثابت کند بويژه اينکه پيامبر در حديث منزلت غير از نبوت تمام منقبت و منزلت خود را براي حضرت علي عليه السلام ثابت کرده است که از جمله آن اولي بالمومنين است
ثانيا: اگر در روايات شيعه و سني دقت کنيد در آنها آمده است که علي اولي بالناس يا اولي بالمومنين است روايات در اين خصوص فراوان است
أبونعيم إصفهاني در كتاب معرفة الصحابة در شرح حال وهب بن حمزه مي نويسد:
(6007)- [6541] حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ أَحْمَدَ، ثنا أَحْمَدُ بْنُ عَمْرٍو الْبَزَّارُ، وَأَحْمَدُ بْنُ يَحْيَي بْنِ زُهَيْرٍ، قَالا: ثنا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ بْنِ كَرَامَةَ، ثنا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَي، ثنا يُوسُفُ بْنُ صُهَيْبٍ، عَنْ رُكَيْنٍ، عَنْ وَهْبِ بْنِ جَمْرَةَ (حمزة) قَالَ: صَحِبْتُ عَلِيًّا مِنَ الْمَدِينَةِ إِلَي مَكَّةَ، فَرَأَيْتُ مِنْهُ بَعْضَ مَا أَكْرَهُ، فَقُلْتُ: لَئِنْ رَجَعْتُ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ (ص) لأَشْكُوَنَّكَ إِلَيْهِ، فَلَمَّا قَدِمْتُ لَقِيتَ رَسُولَ اللَّهِ (ص) فَقُلْتُ: رَأَيْتُ مِنْ عَلِيٍّ كَذَا وَكَذَا، فَقَالَ:
«لا تَقُلْ هَذَا، فَهُوَ أَوْلَي النَّاسِ بِكُمْ بَعْدِي».
ركين از «وهب بن حمزه» نقل كرده كه گفت: از مدينه تا مكه با علي (عليه السّلام) همراه بودم. در اين مسير، كارهائي انجام داد كه براي من خوشايند نبود، براي همين گفتم: وقتي پيش رسول خدا صلي الله عليه وآله برگشتم، از تو پيش آن حضرت شكايت خواهم كرد. وقتي به مدينه رسيدم، رسول خدا صلي الله عليه وآله ملاقات كردم و گفتم: از علي (عليه السلام) چنين و چنان ديدم؛ پس رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود:
اين سخن را نگو؛ چرا كه او بعد از من، بر همه مردم اولويت دارد.
الأصبهاني، ابو نعيم أحمد بن عبد الله (متوفاي430هـ)، معرفة الصحابة، ج5، ص2723، ح 6501،
در روايات شيعه نيز به اين مطلب اشاره شده است .کليني در اين خصوص روايتي را نقل مي کند که تمام ائمه اولي بالمومنين هستند
و عنه قال حدثنا هارون بن موسى قال حدثنا محمد بن إبراهيم النحوي قال حدثنا الحسين بن عبد الله البكري عن أبيه عن عطاء عن الحسين بن علي ع قال: قال رسول الله ص لعلي ع أنا أولى بالمؤمنين‏ منهم بأنفسهم ثم أنت يا علي‏ أولى‏ بالمؤمنين‏ من أنفسهم‏ ثم بعدك الحسن‏ أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ ثم بعده الحسين‏ أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ ثم بعده علي‏ أولى‏ بالمؤمنين‏ من أنفسهم‏ ثم بعده محمد أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ و بعده جعفر أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ ثم بعده موسى‏ أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ ثم بعده علي‏ أولى‏ بالمؤمنين‏ من أنفسهم‏ ثم بعده محمد أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ ثم بعده علي‏ أولى‏ بالمؤمنين‏ من أنفسهم‏ ثم بعده الحسن‏ أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ و الحجة بن الحسن أئمة أبرار هم مع الحق و الحق معهم.
خزاز كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر ؛   ؛ ص177
در روايت ديگر نيز آمده است
 علي بن إبراهيم عن أبيه عن حماد بن عيسى عن إبراهيم بن عمر اليماني عن أبان بن أبي عياش‏ عن سليم بن قيس و محمد بن يحيى عن أحمد بن محمد عن ابن أبي عمير عن عمر بن أذينة و علي بن محمد عن أحمد بن هلال عن ابن أبي عمير عن عمر بن أذينة عن أبان بن أبي عياش‏ عن سليم بن قيس قال سمعت عبد الله بن جعفر الطيار يقول‏ كنا عند معاوية أنا و الحسن و الحسين و عبد الله بن عباس و عمر ابن أم سلمة و أسامة بن زيد فجرى بيني و بين معاوية كلام فقلت لمعاوية سمعت رسول الله ص يقول أنا أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ ثم أخي علي بن أبي طالب‏ أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ فإذا استشهد علي فالحسن بن علي‏ أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ ثم ابني الحسين من بعده‏ أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ فإذا استشهد فابنه علي بن الحسين‏ أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ و ستدركه يا علي‏ ثم ابنه محمد بن علي‏ أولى بالمؤمنين من أنفسهم‏ و ستدركه يا حسين‏ ثم يكمله‏ اثني عشر إماما تسعة من ولد الحسين قال عبد الله بن جعفر و استشهدت الحسن و الحسين و عبد الله بن عباس و عمر ابن أم سلمة و أسامة بن زيد فشهدوا لي عند معاوية قال سليم و قد سمعت ذلك من سلمان و أبي ذر و المقداد و ذكروا أنهم سمعوا ذلك من رسول الله ص
.كلينى، الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏1 ؛ ص529
در ضمن  ضمير در ازواجه نيز به  النبي بر مي گردد يعني حرمت زنان بخاطر نبي بوده پيامبر بود است والا صرفا بخاطر مسئله شخصي باشد دليلي نه تنها ندارد با ظاهر آيه نيز نمي سازد لذا
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
1 |مهرتابان||١٠:٠٨ - ١٩ مهر ١٣٩٤ |
0
 
0
به نام خدا
اینکه مراد از «النبی » در آیه شریفه خاصتاً رسول الله صلی الله علیه وآله بوده و شامل دیگر انبیاء نمیشود را ما نیز قبول میکنیم و با شما فعلاً مشکلی نداریم.
این آیه بحث اولویت به انفس داشتن رسول الله صلی الله علیه وآله را ثابت کرده ولی در مورد اینکه این اولویت به انفس داشتن آیا برای دیگران نیز ثابت میگردد یا خیر کاملاً ساکت است.
یعنی آیه شریفه اساساً در مقام نفی یا اثبات اولویت انفس برای کسی غیر از رسول الله نیست و در مورد آن سخنی نگفته است.
اینکه مقام اولویت بر انفس رسول الله بر مومنین صرفاً بخاطر مقام خاتمیت ایشان است و لا غیر ، نیز چیزی جز ادعای بی دلیل نمی باشد زیرا در ظاهر آیه مورد نظر هیچ اشاره ای به این امر نشده و نویسنده محترم ترجیح بلا مرجح کرده اند.
وقتی مقام اولویت بر انفس برای رسول الله صلی الله علیه وآله ثابت شد ، حال ایشان بیایند و بیان فرمایند که فلان شخص نیز دارای همین مقام اولیت بر انفس است بر ما فرض است که سخن ایشان را قبول نموده و نصب العین خویش قرار دهیم.
به تواتر در شیعه و سنی آمده که رسول الله صلی الله علیه وآله ، امیرالمومنین علیه السلام را واجد مقام اولویت به انفس بر مومنین دانسته اند . در اینصورت بر ما نیز واجب است که به سخن ایشان گوش فرا داده و اولویت بر انفس امیرالمومنین علیه السلام را قبول نماییم.
پس تا حالا مشخص شد که برداشت نویسنده از آیه و مصادره به مطلوب کردن وی و دیگر ادعاهای او اساساً ریشه در آیه مورد نظر ندارد .
نکته بعدی که دقت در آن لازم است عدم تداخل ولایت رسول الله صلی الله علیه وآله و ولایت امیرالمومنین علیه السلام است.
عقیده مسلمانان این است که خداوند متعال ولایت مطلقه بر همه خلائق دارد . همین خداوند متعال نیز ولایت داشتن رسول الله صلی الله علیه وآله بر دیگران را نیز ثابت کرده و بیان می فرماید .
در این صورت ولایت رسول الله صلی الله علیه وآله در عرض ولایت الهی قرار میگیرد و نه در طول آن . یعنی تعارضی وجود ندارد.
ولایت امیرالمومنین علیه السلام نیز به همین منوال است. یعنی وقتی ولایت رسول الله در عرض ولایت الهی بوده و تعارضی با آن ندارد ؛ همچنین ولایت امیرالمومنین علیه السلام نیز در عرض ولایت رسول الله بوده و هیچ تعارضی با ولایت نبوی ندارد.( و این ولایت توسط رسول الله صلی الله علیه وآله بیان گردیده است).
اساساً ولایت رسول الله و امیرالمومنین و دیگر اهل بیت علیهم السلام در عرض ولایت الهی بوده و بلکه منصوص من الله است و هیچ تعارض و مخالفتی با ولایت الهی ندارد.
اگر ادعا میشود که ولایت الهی مقبول است باید لوازم آن نیز مورد قبول و اطاعت قرار گیرد یعنی باید ولایت رسول الله و امیرالمومنین و دیگر اهل بیت علیهم السلام نیز مورد قبول واقع شود. در غیر اینصورت اگر غیر از ولایت الهی یکی از ولایات را انکار نماییم در حقیقت به مخالفت با خدا برخواسته ایم یعنی در مقابل ولایت الهی ، استکبار کرده ایم و میشویم همان شیطان که : استکبر و کان من الکافرین.
ما بقی سخنان نویسنده نیز به طریقی یا سفسطه بود یا بیان حرفهای بی دلیل و یا بیان حرفهای بی ربط به موضوع.
موفق باشید
   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English