2018 November 14 - چهار شنبه 23 آبان 1397
آيا روايت معتبري مبني بر دادن مأموريت «اعلام برائت از مشركان» به اميرمؤمنان (ع) و عزل ابوبكر از اين مأموريت، در منابع اهل سنت وجود دارد؟
کد مطلب: ٥٠٩٠ تاریخ انتشار: ١١ ارديبهشت ١٣٩٤ تعداد بازدید: 6094
پرسش و پاسخ » امام علي (ع)
آيا روايت معتبري مبني بر دادن مأموريت «اعلام برائت از مشركان» به اميرمؤمنان (ع) و عزل ابوبكر از اين مأموريت، در منابع اهل سنت وجود دارد؟

سؤال كننده: حسيني

ابلاغ سوره برائت، توسط اميرمؤمنان عليه السلام

و عزل ابوبكر از اين مأموريت

فهرست مطالب

فصل اول: مصادر و منابع روايت

مقدمه

روايت اول: زيد بن يُثَيع از ابوبكر

بررسي سند روايت:

اشكال شعيب الأرنؤوط و پاسخ آن

روايت دوم: سماك بن حرب از أنس بن مالك

بررسي سند روايت

روايت سوم: عمرو بن ميمون از عبد الله بن عباس

بررسي سند روايت

تصحيح روايت توسط علماي اهل سنت

تحريف روايت توسط علماي اهل سنت

اشكالات اهل سنت به اين روايت

روايت چهارم: زيد بن يثيع از اميرمؤمنان عليه السلام

بررسي سند روايت

روايت پنجم: مقسم از إبن عباس

بررسي سند روايت

فصل دوم: پاسخ به اشكالات و شبهات اهل سنت

آيا ابوبكر، مأمور ابلاغ برائت بود؟

آيا ابوبكر در آن سال، أمير الحاج بود؟

نكته اول: حج ابوبكر در ذي القعد بوده؟

نكته دوم: مأموريت ابوبكر، ابلاغ برائت و خواندن آيات سوره توبه بود

نكته سوم: گريه هاي ابوبكر، امير بودن او را زير سؤال مي برد

نكته چهارم: بازگشت ابوبكر، از مسير مكه

نكته پنجم: دروغگوهاي فراموشكار

نكته ششم: مشركان عريان حج مي كردند، براي مسلمانان جايز نبود با آن ها همزمان حج انجام دهند

آيا اميرمؤمنان (ع) پشت سر ابوبكر نماز خوانده است؟

ابوهريره به دستور چه كسي در مراسم اعلام برائت مي كرد؟

مأموريت ابوهريره به دستور ابوبكر، مربوط به قبل از عزل او بوده

تضاد در گفتار طحاوي

ابوهريره، همكار اميرمؤمنان عليه السلام بوده است

ابوهريره، مؤذن اميرمؤمنان (ع) بوده است

همكاري ابوهريره با اميرمؤمنان (ع) به دستور رسول خدا (ص) بوده است

ابوهريره، تحت فرمان اميرمؤمنان (ع) بوده است

چرا ابوبكر، مؤذنان خود را عزل نكرد؟

آيا عرب عادت داشت كه براي ابلاغ يك پيمان، شخصي از خانواده خود را بفرستد؟

**************

فصل اول: مصادر و منابع روايت

مقدمه

در سال نهم هجرت بود كه رسول خدا صلي الله عليه وآله ابتدا ابوبكر را براي خواندن سوره برائت و اعلام بيزاري خدا و رسولش از مشركان، به مكه فرستاد؛ اما وقتي به نيمه هاي راه رسيد، جبرئيل نازل شد و به پيامبر دستور داد كه اين سوره بايد توسط خود شما يا كسي كه از خود شما و همانند شما است خوانده شود.

پس از آن، پيام آور خدا اميرمؤمنان عليه السلام را به دنبال ابوبكر فرستاد تا آيات قرآن را از او بستاند، ابوبكر را برگرداند و خود آن را موسم حج در مكه بخواند.

ابوبكر كه از اين قضيه به شدت ناراحت شده بود، با چشمان گريان بازگشت و دليل آن را از پيامبر پرسيد، آن حضرت نيز فرمود كه خداوند دستور داده است كه اين مأموريت را يا خودت انجام بده يا شخصي همانند خودت.

أُمِرْتُ أَنْ لَا يُبَلِّغَهُ إِلَّا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّي.

و اين مسأله يكي از مسائلي بود كه حقد و كينه را نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام شعله ور ساخت. آتش اين كينه ها، پس از وفات رسول خدا (ص) سر برافراشت، خانه وحي را سوزاند و شخصي را كه نامه اعلام برائت را از ابوبكر گرفته بود، تا سال ها بعد خانه نشين كرد.

اين فضيلت بي نظير از طرفي برتري مطلق اميرمؤمنان عليه السلام را بر خليفه اول ثابت مي كند؛ زيرا بر طبق اين روايت، اميرمؤمنان عليه السلام نزديك ترين شخص به پيامبر خدا و مطيع كامل آن حضرت بوده است؛ چنانچه خداوند از زبان حضرت ابراهيم عليه السلام مي فرمايد:

فَمَنْ تَبِعَني فَإِنَّهُ مِنِّي . ابراهيم/36.

هر كس از من اطاعت كند؛ پس او از من است.

و در اين روايت نيز آمده است كه رسول خدا فرمود:

لاَ يَذْهَبُ بها الا رَجُلٌ مني وأنا منه.

شايسته نيست كه اين مأموريت را كسي انجام دهد؛ مگر شخصي كه از من است و من از اويم.

و اين يعني اين كه اميرمؤمنان عليه السلام جان پيامبر صلي الله عليه وآله است، هيچ تفاوتي با آن حضرت نداشته و در حقيقت يك روح در دو بدن هستند؛ همان طوري كه خداوند در آيه مباهله، اميرمؤمنان عليه السلام را «جان پيامبر» خوانده است.

از طرف ديگر ثابت مي كند كه ابوبكر داراي چنين ويژگي نبوده است و قاعده «فمن تبعني فإنه مني» شامل حال او نمي شود و بلكه او حتي شايستگي خواندن چند سوره قرآن و رساندن پيام خدا و رسولش را براي مشركان نداشته است؛ چه رسد به خلافت و جانشيني آخرين پيامبر خدا.

اين روايت با سند هاي صحيح و معتبر در منابع اهل سنت نقل شده و بسياري از بزرگان اهل سنت آن را تصحيح كرده اند كه ما چند سند از سندهاي متعدد آن را بررسي خواهيم كرد:

روايت اول: زيد بن يُثَيع از ابوبكر

احمد بن حنبل و ابويعلي در مسند خود مي نويسند:

حَدَّثَنَا وَكِيعٌ، قَالَ: قَالَ إِسْرَائِيلُ: قَالَ أَبُو إِسْحَاقَ: عَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعٍ، عَنْ أَبِي بَكْرٍ: أَنَّ النَّبِيَّ (ص) بَعَثَهُ بِبَرَاءَةٌ لِأَهْلِ مَكَّةَ: لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِك، وَلَا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَلَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا نَفْسٌ مُسْلِمَةٌ، مَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) مُدَّةٌ، فَأَجَلُهُ إِلَي مُدَّتِهِ، وَاللَّهُ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ، قَالَ: فَسَارَ بِهَا ثَلَاثًا، ثُمَّ قَالَ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَي عَنْهُ: «الْحَقْهُ، فَرُدَّ عَلَيَّ أَبَا بَكْرٍ، وَبَلِّغْهَا أَنْتَ»، قَالَ: فَفَعَلَ، قَالَ: فَلَمَّا قَدِمَ عَلَي النَّبِيِّ (ص) أَبُو بَكْرٍ بَكَي، قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، حَدَثَ فِيَّ شَيْءٌ؟ قَالَ: «مَا حَدَثَ فِيكَ إِلَّا خَيْرٌ، وَلَكِنْ أُمِرْتُ أَنْ لَا يُبَلِّغَهُ إِلَّا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّي».

زيد بن يثيع به نقل از ابو بكر مي گويد كه رسول خدا (ص) ابو بكر را به منظور خواندن آيات برائت به مكه فرستاد و در ضمن توقيعي فرموده بود كه در مكه اعلام كند:

«از اين تاريخ به بعد، مشركان حق ندارند به حج بروند؛ نبايد با بدن برهنه به طواف خانه خدا بپردازند؛ جز مسلمان كس ديگري به بهشت نمي رود؛ هر كس با رسول خدا (ص) تعهدي دارد، تعهد او تا پيش از سرآمد مدت قابل قبول است؛ و خدا و رسول از مردم مشرك بيزارند!»

ابو بكر، بيش از سه منزل از مدينه دور نشده بود كه رسول خدا (ص) به علي (ع) دستور داد كه خودت را به ابو بكر برسان، آيات برائت را از او بگير و خود او را برگردان و خودت آنها را به مردم مكه ابلاغ كن.

علي (ع) با شتاب از مدينه بيرون آمد و همانطور كه پيامبر دستور داده بود مأموريت را انجام داد. وقتي ابو بكر حضور رسول خدا (ص) رسيد، گريست و گفت: يا رسول الله! آيا درباره من مسأله اي رخ داده است؟ حضرت فرمود: جز خير چيز ديگري درباره ات رخ نداده است،؛ ولي به من دستور داده شده كه آيات برائت را يا خودم بر مردم مكه بخوانم و يا مردي كه از خود من است.

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج1، ص3، ناشر: مؤسسة قرطبة - مصر؛

أبو يعلي الموصلي التميمي، أحمد بن علي بن المثني (متوفاي307 هـ)، مسند أبي يعلي، ج1، ص100، تحقيق: حسين سليم أسد، ناشر: دار المأمون للتراث - دمشق، الطبعة: الأولي، 1404 هـ - 1984م؛

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج42، ص348، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995؛

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج13، ص159، طبق برنامه الجامع الكبير.

طبق اين روايت، اميرمؤمنان عليه السلام به دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله، خود را به ابوبكر رسانده و نامه برائت را از او پس گرفته و خود او را به مدينه برگردانده است. سند اين روايت نيز كاملا صحيح و تمام راويان از ديدگاه علم رجال اهل سنت موثق هستند.

بررسي سند روايت:

وكيع بن الجراح:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

ذهبي در باره او مي نويسد:

وكيع بن الجراح أبو سفيان الرؤاسي أحد الأعلام عن الأعمش وهشام بن عروة وعنه أحمد وإسحاق وإبراهيم بن عبد الله القصار ولد سنة 128 قال أحمد ما رأيت أوعي للعلم منه ولا أحفظ كان أحفظ من بن مهدي وقال حماد بن زيد لو شئت لقلت إنه أرجح من سفيان وقال أحمد لما ولي حفص بن غياث القضاء هجره وكيع مات بفيد يوم عاشوراء 197 ع

وكيع بن الجراح، يكي از مشاهير است كه از أعمش و هشام بن عروه روايت نقل كرده است، احمد بن حنبل، اسحاق بن راهويه و ابراهيم بن عبد الله از او روايت كرده اند، در سال 128 به دنيا آمد. احمد گفته: كسي را نديدم كه به اندازه او سرشار از علم باشد، و نديديم كسي را كه اندازه ابن مهدي در حفظ روايت قوي باشد. حماد بن زيد گفته: اگر بخواهم مي گويم كه از سفيان ثوري نيز بهتر است. و احمد گفته: وقتي حفص بن غياث قاضي شد، وكيع او را ترك كرد.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2 ص350، رقم: 6056، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولي، 1413هـ - 1992م.

و ابن حجر مي گويد:

وكيع بن الجراح بن مليح الرؤاسي بضم الراء وهمزة ثم مهملة أبو سفيان الكوفي ثقة حافظ عابد من كبار التاسعة مات في آخر سنة ست وأول سنة سبع وتسعين وله سبعون سنة ع

وكيع بن الجراح، موثق، حافظ و عابد بود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص581، رقم: 7414، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولي، 1406 - 1986.

اسرائيل بن يونس:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته؛ ذهبي در باره او مي نويسد:

إسرائيل بن يونس عن جده وزياد بن علاقة وآدم بن علي وعنه يحيي بن آدم ومحمد بن كثير وأمم قال أحفظ حديث أبي إسحاق كما أحفظ السورة وقال أحمد ثقة وتعجب من حفظه وقال أبو حاتم هو من أتقن أصحاب أبي إسحاق وضعفه بن المديني توفي 162 ع

اسرائيل بن يونس، از جدش و زياد بن علاقه و آدم بن علي روايت نقل كرده است، يحيي بن آدم و محمد كثير و افراد زيادي شاگردي او را كرده اند. اسرائيل گفت: من أحاديث أبواسحاق سبيعي را همانند سوره هاي قرآن حفظ مي كردم. احمد گفته: او ثقه است و از حافظه قوي او تعجب كرد. ابوحاتم گفته: از او مطمئن ترين شاگردان ابوسحاق بوده. علي بن مديني او را تضعيف كرده است.

الكاشف ج1 ص241، رقم: 336

ابن حجر عسقلاني مي گويد:

إسرائيل بن يونس بن أبي إسحاق السبيعي الهمداني أبو يوسف الكوفي ثقة تكلم فيه بلا حجة من السابعة مات سنة ستين وقيل بعدها ع

اسرائيل بن يونس، فرزند ابواسحاق سبيعي همداني، ثقه است، برخي بدون دليل و مدرك به او اشكال گرفته اند.

تقريب التهذيب ج1 ص104، رقم: 401

با اين سخن ابن حجر ثابت شد كه تضعيف علي بن مديني ارزشي ندارد و بدون دليل بوده است.

أبو إسحاق السبيعي:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته: ذهبي در باره او مي نويسد:

عمرو بن عبد الله أبو إسحاق الهمداني السبيعي أحد الأعلام عن جرير وعدي بن حاتم وزيد بن أرقم وابن عباس وأمم وعنه ابنه يونس وحفيده إسرائيل وشعبة والسفيانان وأبو بكر بن عياش هو كالزهري في الكثرة غزا مرات وكان صواما قواما عاش خمسا وتسعين سنة مات 127 ع.

عمرو بن عبد الله أبواسحاق سبيعي، يكي از سرشناسان بوده، از جرير بن حازم و عدي بن حاتم، زيد بن أرقم، ابن عباس و افراد زيادي روايت شنيده، و از او فرزندش يونس و نوه اش اسرائيل، همچنين شعبة بن الحجاج، سفيان ثوري و سفيان بن وكيع و ابوبكر بن عياش روايت نقل كرده اند. او در كثرت نقل همانند زهري بوده است، چندين مرتبه در جنگ ها شركت كرد، او زياد روزه مي گرفت و زياد خداوند را عبادت مي كرد.

الكاشف ج2 ص82، رقم: 4185

و ابن حجر مي نويسد:

عمرو بن عبد الله بن عبيد ويقال علي ويقال بن أبي شعيرة الهمداني أبو إسحاق السبيعي بفتح المهملة وكسر الموحدة ثقة مكثر عابد من الثالثة اختلط بأخرة مات سنة تسع وعشرين ومائة وقيل قبل ذلك ع.

عمرو بن عبد الله، ثقه بود، روايات زيادي نقل كرده و اهل عبادت بود، در آخر عمرش دچار اختلال شد.

تقريب التهذيب ج1 ص423، رقم: 5065

زيد بن يثيع:

ذهبي در الكاشف مي گويد:

زيد بن يثيع عن أبي بكر وأبي ذر وعنه أبو إسحاق فقط وثق حب ت.

زيد بن يثيع كه از ابوبكر و ابوذر روايت شنيده و تنها ابوإسحاق از او روايت نقل كرده، توثيق شده است.

الكاشف ج1 ص419، رقم: 1759

و ابن حجر در تقريب التهذيب مي »ويسد:

زيد بن يثيع بضم التحتانية... الهمداني الكوفي ثقة مخضرم من الثانية ت س.

زيد بن يثيع همداني، ثقه و مخضرم بود.

تقريب التهذيب ج1 ص225، رقم: 2160

مخضرم، به كسي مي گويند كه هم زمان جاهليت و هم اسلام را درك كرده باشد.

بنابراين، سند اين روايت نيز كاملا صحيح و تمام راويان آن موثق هستند؛ چنانچه هيثمي بعد از نقل همين روايت گفته:

قلت في الصحيح بعضه رواه أحمد ورجاله ثقات.

من مي گويم، بخشي از اين روايت در صحيح بخاري آمده، احمد بن حنبل آن را نقل كرده و تمام راويان آن موثق هستند.

الهيثمي، ابوالحسن نور الدين علي بن أبي بكر (متوفاي 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج3، ص239، ناشر: دار الريان للتراث/ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت - 1407هـ.

همچنين أحمد شاكر، محقق كتاب مسند أحمد در ذيل همين روايت مي گويد:

إسناده صحيح، زيد بن يثيع، بضم الياء التحتية وفتح الثاء المثلثة وبعدها تحتية ساكنة ثم عين مهملة: تابعي ثقة، ويقال في اسم أبيه «أثيع» ايضا، بقلب الياء الأولي همزة، وسيأتي معناه مختصرا 594 عن سفيان أبي إسحاق عنه به.

سند اين روايت صحيح است. زيد بن يثيع، به ضم ياء و فتح ثاء... تابعي و ثقه است.

مسند أحمد بن حنبل، ج3، ص331، ح3062، تحقيق: احمد شاكر، ناشر: دار الحديث ـ قاهرة، الطبعة: الأولي، 1416هـ ـ 1995م.

اشكال شعيب الأرنؤوط و پاسخ آن:

شعيب الأرنؤوط، محقق نامدار و معاصر وهابي مسلك، در ذيل اين روايت در كتاب مسند أحمد بن حنبل، سند اين روايت را ضعيف دانسته و ادعا كرده كه زيد بن يثيع مجهول است. همچنين ادعا كرده كه روايت او از ابوبكر منقطع است:

إسناده ضعيف، رجاله ثقات رجال الشيخين غير زيد بن يثيع ـ ويقال أثيع ـ فقد رَوي له الترمذي والنسائي في «الخصائص»، و «مسند علي»، وأنفرد بالرواية عنه أبوإسحاق، ولم يُوَثِّقُه غيرُ العجلي، وإبن حبان، فهو في عداد المجهولين.

وقال ابن حجر في «أطراف المسند» 2/ ورقة 312: هذا منقطعٌ ـ يعني بين زيد و أبي بكرـ.

اسناد اين روايت ضعيف است، تمام راويان آن راويان بخاري و مسلم هستند، غير از زيد بن يثيع كه برخي زيد أثيع گفته اند. ترمذي و نسائي در خصائص و مسند علي از او روايت نقل كرده اند، تنها كسي كه از او روايت نقل كرده ابواسحاق است و كسي غير از عجلي و إبن حبان او را توثيق نكرده؛ پس او در شمار مجهولين قرار مي گيرد.

ابن حجر در كتاب «اطراف المسند» گفته: اين روايت منقطع است؛ يعني بين زيد و أبوبكر قطع شده است.

مسند أحمد بن حنبل، ج1، ص183، تحقيق: شعيب الأرنؤوط/عادل مرشد، ناشر: مؤسسة الرسالة ـ بيروت، الطبعة: الأولي، 1416هـ ـ 1995م.

در پاسخ شعيب الأرنؤوط مي گوييم:

علاوه بر ابن حبان و عجلي كه خود شما به آن ها اعتراف كرديد، ابن حجر عسقلاني، شمس الدين ذهبي، علي بن أبي بكر هيثمي و احمد شاكر او را توثيق كرده اند، و هيچ تضعيفي نيز در باره او نقل نشده است.

همچنين ضياء الدين مقدسي نيز در چندين جا از كتاب الأحاديث المختاره روايت او را «صحيح» دانسته؛ از جمله مي گويد:

... وإنما هو زيد بن يُثَيع رواه الإمام أحمد عن سفيان بن عيينة ورواه الترمذي عن محمد بن أبي عمر وعلي بن خشرم ونصر بن علي ثلاثتهم عن ابن عيينة وقال حديث حسن صحيح (إسناده صحيح).

(منظور از زيد أثيع) همان زيد بن يثيع است، اين روايت را أحمد از سفيان بن عيينه و همچنين ترمذي از محمد أبي عمر و علي بن خشرم و نصر بن علي، هر سه از ابن عيينه نقل كرده و گفته كه اين روايت «حسن» و «صحيح» است. سند اين روايت صحيح است.

المقدسي الحنبلي، ابوعبد الله محمد بن عبد الواحد بن أحمد (متوفاي643هـ)، الأحاديث المختارة، ج2، ص85، تحقيق عبد الملك بن عبد الله بن دهيش، ناشر: مكتبة النهضة الحديثة - مكة المكرمة، الطبعة: الأولي، 1410هـ.

حتي الباني وهابي نيز روايت او را تصحيح و خود او را توثيق كرده است؛ چنانچه در كتاب السلسلة الصحيحة، ج2، ص323، در ذيل حديث شماره 824 مي گويد:

... زيد بن يثيع وهو ثقة.

و در كتاب صحيح وضعيف سنن الترمذي، ج7، ص92، ح3092، روايتي را كه او در سندش وجود داردا، «صحيح» دانسته است.

بحث انقطاع نيز نمي تواند عالمانه باشد؛ چرا كه اولاً: خود ابن حجر تصريح كرده بود كه او «مخضرم» بوده؛ ثانياً: شمس الدين ذهبي تصريح كرده بود كه او از ابوبكر و ابوذر روايت شنيده است؛ بنابراين اشكالات شعيب الأرنؤوط از نظر علمي بي ارزش است و تنها تعصب بيش از اندازه او را در دشمني با اميرمؤمنان عليه السلام ثابت مي كند و بس.

نتيجه آن كه سند اين روايت كاملا صحيح است و تنها اشكالي كه به اين سند گرفته شده، از روي تعصب بيش از اندازه بوده است.

روايت دوم: سماك بن حرب از أنس بن مالك

روايت دوم از أنس بن مالك نقل شده است، ابن الأعرابي در معجم خود مي نويسد:

وَحَدَّثَنَا عَلِيٌّ، نا عَفَّانُ، نا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ، عَنْ سِمَاكٍ، عَنْ أَنَسٍ أَنَّ النَّبِيَّ (ص) بَعَثَ بِبَرَاءَةَ مَعَ أَبِي بَكْرٍ الصِّدِّيقِ إِلَي أَهْلِ مَكَّةَ، فَقَالَ النَّبِيُّ (ص): " رُدُّوهُ "، فَرَدُّوهُ، فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، مَا لِي أَأُنْزِلَ فِيَّ شَيْءٌ؟، قَالَ: " لا، وَلَكِنِّي أُمِرْتُ أَنْ لا يَبْلُغَهَا إِلا أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنِّي "، فَدَفَعَهَا إِلَي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ.

از أنس بن مالك روايت شده است كه رسول خدا (ص) ابوبكر را براي خواندن سوره برائت به سوي اهل مكه فرستاد، سپس رسول خدا به او گفت: آن را برگردان، ابوبكر نيز برگرداند، ابوبكر گفت: چه اتفاقي براي من افتاده، آيا چيزي در باره من نازل شده؟ فرمود: خير، ولي به من دستور داده شده كه آن را تبليغ نكند؛ مگر خودم يا مردي كه از من است؛ پس آن را به علي بن أبي طالب عليه السلام داد.

ابن الأعرابي، أبو سعيد أحمد بن محمد بن زياد بن بشر (متوفاي340هـ) معجم ابن الأعرابي، ج3، ص1031، تحقيق: أحمد ميرين سياد البلوشي، ناشر: مكتبة الكوثر / دار الكتب العلمية ـ الرياض / بيروت، الطبعة: الأولي.

سند اين روايت نيز كاملا صحيح است و هيچ اشكالي در آن نيست.

بررسي سند روايت:

علي بن سهل بن المغيرة:

ابن حجر در تقريب التهذيب مي نويسد:

علي بن سهل بن المغيرة البزاز البغدادي نسائي الأصل أيضا يعرف بالعفاني بمهملة وفاء ثقيلة لملازمته عفان بن مسلم وهو ثقة من الحادية عشرة.

علي بن سهل، ثقه است.

تقريب التهذيب ج1 ص402، رقم: 4742

مزي در تهذيب الكمال مي نويسد:

قال عبد الرحمن بن أَبي حاتم: كتبنا بعض حديثه، ولم يقض لنا السماع منه، وهو صدوق. وَقَال الدَّارَقُطْنِيُّ: كان ثقة. وذكره ابنُ حِبَّان في كتاب الثقات.

عبد الرحمن بن أبي حاتم گفته: ما بعضي از أحاديث او را نوشتيم و شنيدن روايت از او از ما قضا نشد، او راستگو بود. دارقطني گفته: او ثقه بود، ابن حبان نيز نام او را در كتاب «الثقات» آورده است.

تهذيب الكمال ج20 ص457، رقم: 4078.

عفان بن مسلم:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته؛ ذهبي در باره او مي گويد:

عفان بن مسلم الصفار أبو عثمان الحافظ عن هشام الدستوائي وهمام والطبقة وعنه البخاري وإبراهيم الحربي وأبو زرعة وأمم وكان ثبتا في أحكام الجرح والتعديل مات 22 ع

عفان بن مسلم، از هشام دستوائي و همام و هم طبقه آن ها و از او بخاري، ابراهيم حربي، ابوزعه و جماعتي روايت نقل كرده اند، او در احكام جرح و تعديل مورد اعتماد بود.

الكاشف ج2 ص27، رقم:3827

عفان بن مسلم بن عبد الله الباهلي أبو عثمان الصفار البصري ثقة ثبت قال بن المديني كان إذا شك في حرف من الحديث تركه وربما وهم وقال بن معين أنكرناه في صفر سنة تسع عشرة ومات بعدها بيسير من كبار العاشرة ع.

عفان بن مسلم، ثقه و استوار بود. ابن مديني گفته: او اگر در حرفي از حديث شك مي كرد، آن را ترك مي نمود، گاهي اشتباه مي كرد...

تقريب التهذيب ج1 ص393، رقم: 4625

حماد بن سلمة بن دينار:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

حماد بن سلمة بن دينار الإمام أبو سلمة أحد الأعلام... قال بن معين إذا رأيت من يقع فيه فاتهمه علي الإسلام وقال عمرو بن عاصم كتبت عن حماد بن سلمة بضعة عشر ألفا قلت هو ثقة صدوق يغلط وليس في قوة مالك توفي 167 م 4.

حماد بن سلمه، يكي از مشاهير بود، ابن معين گفته: هر وقت ديدي كه شخصي به حماد بدگويي مي كند، در مسلمان بودن او شك كن. عمرو بن عاصم گفت: من از حماد بن سلمه بيش از ده هزار حديث نوشته ام، من مي گويم: او مورد اعتماد و راستگو بود، گاهي اشتباه مي كرد و به اندازه مالك قوي نبود.

الكاشف ج1 ص349، رقم:1220.

حماد بن سلمة بن دينار البصري أبو سلمة ثقه عابد أثبت الناس في ثابت وتغير حفظه بأخرة من كبار الثامنة مات سنة سبع وستين خت م 4

حماد بن سلمه، ثقه و عابد بود، او در نقل روايت از ثابت قوي ترين شخص بود؛ اما حفظ او در اخر عمرش تغيير كرد.

تقريب التهذيب ج1 ص178، رقم:1499

سماك بن حرب:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

سماك بن حرب. ابن أوس بن خالد بن نزار بن معاوية بن حارثة الحافظ الإمام الكبير أبو المغيرة الذهلي البكري الكوفي أخو محمد وإبراهيم.

سماك بن حرب، حافظ و پيشواي بزرگ بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج5 ص245، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

أنس بن مالك:

صحابي.

بنابراين، سند اين روايت كاملا صحيح است.

ترمذي در سنن خود و نسائي در خصائص علي (عليه السلام) اين روايت را به اين صورت نقل كرده اند:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بَشَّارٍ، حَدَّثَنَا عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ، وَعَبْدُ الصَّمَدِ بْنُ عَبْدِ الْوَارِثِ، قَالَا: حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ، عَنْ سِمَاكِ بْنِ حَرْبٍ، عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) بِبَرَاءَةٌ مَعَ أَبِي بَكْرٍ ثُمَّ دَعَاهُ، فَقَالَ: " لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يُبَلِّغَ هَذَا إِلَّا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِي، فَدَعَا عَلِيًّا فَأَعْطَاهُ إِيَّاهَا.

از أنس بن مالك نقل شده است كه رسول خدا سوره برائت را به همراه ابوبكر فرستاد، سپس ابوبكر را خواست و به او گفت: شايسته نيست كه احدي آن را تبليغ كند، غير از مردي كه از اهل من است؛ سپس علي عليه السلام را خواست و آن را به او داد.

الترمذي السلمي، ابوعيسي محمد بن عيسي (متوفاي 279هـ)، سنن الترمذي، ج5، ص275، ح3090، تحقيق: أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت؛

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاي303 هـ)، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج1، ص92، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا - الكويت الطبعة: الأولي، 1406 هـ.

اما واضح است كه جمله «إلا رجل من أهلي» تصحيف شده است و اصل كلام رسول خدا صلي الله عليه وآله «لا يَبْلُغَهَا إِلا أَنَا أَوْ رَجُلٌ مِنِّي» بوده كه ابن الأعرابي با سند صحيح نقل كرده است.

همان طور كه گذشت، اين جمله، ثابت مي كرد كه رسول خدا و اميرمؤمنان عليه السلام جان يكديگر هستند و با هم هيچ تفاوتي ندارند؛ اما جمله «الا رجل من أهلي» تنها ثابت مي كند كه اميرمؤمنان عليه السلام جزء اهل بيت آن حضرت است و به همين دليل اين مأموريت به او واگذار شده است. متأسفانه ترمذي و نسائي متن روايت را تغيير داده اند تا از شدت ضرر آن براي ابوبكر و اعتقادات اهل سنت بكاهند.

روايت سوم: عمرو بن ميمون از عبد الله بن عباس

احمد بن حنبل متوفاي241هـ در فضائل الصحابه و مسند خود و طبراني متوفاي360هـ در المعجم الكبير و... مي نويسند:

ثنا يحيي بن حَمَّادٍ ثنا أبو عَوَانَةَ ثنا أبو بَلْجٍ ثنا عَمْرُو بن مَيْمُونٍ قال: إني لَجَالِسٌ إلي إبن عَبَّاسٍ إذا أَتَاهُ تِسْعَةُ رَهْطٍ فَقَالُوا يا أَبَا عَبَّاسٍ إما أن تَقُومَ مَعَنَا وإما أَنْ تخلونا هَؤُلاَءِ؟

قال: فقال: إبن عَبَّاسٍ بَلْ أَقُومُ مَعَكُمْ قال: وهو يَوْمَئِذٍ صَحِيحٌ قبل أَنْ يَعْمَي. قال: فابتدؤا فَتَحَدَّثُوا فَلاَ ندري ما قالوا. قال: فَجَاءَ يَنْفُضُ ثَوْبَهُ وَيَقُولُ أُفْ وَتُفْ وَقَعُوا في رَجُلٍ له عَشْرٌ...

قال ثُمَّ بَعَثَ فُلاَناً بسورة التَّوْبَةِ فَبَعَثَ عَلِيًّا خَلْفَهُ فَأَخَذَهَا منه قال لاَ يَذْهَبُ بها الا رَجُلٌ مني وأنا منه.

عمرو بن ميمون مي گويد: با عبد اللَّه بن عباس نشسته بودم، افرادي كه در نه گروه بودند نزد او آمدند و گفتند: يا برخيز و با ما بيا و يا شما ما را با ابن عباس تنها گذاريد. اين ماجرا زماني بود كه ابن عباس بينا بود و هنوز كور نشده بود. ابن عباس گفت: من با شما مي آيم [آنان به گوشه اي رفتند و] با ابن عباس مشغول گفت و گو شدند. من نمي فهميدم چه مي گويند. پس از مدتي عبد اللَّه بن عباس در حالي كه لباسش را تكان مي داد تا غبارش فروريزد آمد و گفت: اف و تف بر آنان، به مردي دشنام مي دهند و از او عيب جويي مي كنند كه ده ويژگي براي اوست؛

ابن عباس گفت: رسول خدا صلي الله عليه وآله فلاني را براي خواندن سوره توبه فرستاد، سپس علي را به دنبال او فرستاد و سوره را از او گرفت و رسول خدا فرمود: براي خواندن آن غير از كسي از من است و من از او هستم، كسي ديگري شايستگي ندارد.

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاي241هـ)، فضائل الصحابة، ج2، ص685، ح3062، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولي، 1403هـ - 1983م؛

همو، مسند أحمد بن حنبل، ج1، ص3053، ح3062، ناشر: مؤسسة قرطبة ـ مصر؛

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج42، ص101، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995؛

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج7، ص338، ناشر: مكتبة المعارف - بيروت.

البته در نقل طبراني به صورت واضح و روشن به نام ابوبكر اشاره شده و به صورت كامل تر روايت را نقل كرده است:

قال وَبَعَثَ أَبَا بَكْرٍ بِسُورَةِ التَّوْبَةِ وَبَعَثَ عَلِيًّا علي أَثَرِهِ فقال أبو بَكْرٍ يا عَلِيُّ لَعَلَّ اللَّهَ وَنَبِيَّهُ سَخِطَا عَلَيَّ فقال عَلِيٌّ لا وَلَكِنَّ نَبِيَّ اللَّهِ صلي اللَّهُ عليه وسلم قال لا يَنْبَغِي أَنْ يُبَلِّغَ عَنِّي إِلا رَجُلٌ مِنِّي وأنا منه.

ابوبكر را براي خواندن سوره توبه و علي (عليه السلام) را به دنبال او فرستاد، ابوبكر گفت: اي علي! شايد خدا و رسول او از دست من خشمگين شده اند؟ علي (عليه السلام) فرمود: نه؛ ولي رسول خدا (ص) فرمود: شايسته نيست كه شايسته نيست كه اين مأموريت را از جانب من انجام دهد؛ مگر مردي كه از من است و من از اويم.

الطبراني، ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاي360هـ)، المعجم الكبير، ج12، ص98، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ - 1983م؛

الطبراني، ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب (متوفاي360هـ)، المعجم الأوسط، ج3، ص165، تحقيق: طارق بن عوض الله بن محمد، عبد المحسن بن إبراهيم الحسيني، ناشر: دار الحرمين - القاهرة - 1415هـ.

ابن أبي عاصم نيز دقيقا به نام ابوبكر اشاره كرده است:

وبعث أبا بكر بسورة التوبة فبعث عليا خلفه فأخذها منه فقال أبو بكر لعلي الله ورسوله قال لا ولكن لا يذهب بها إلا رجل هو مني وأنا منه.

الشيباني، عمرو بن أبي عاصم الضحاك (متوفاي287هـ)، السنة، تحقيق: محمد ناصر الدين الألباني، ج2، ص603، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولي، 1400هـ.

نسائي نيز در خصائص علي و سنن كبراي خود، به نام ابوبكر اشاره كرده است:

وبعث أبا بكر بسورة التوبة وبعث عليا خلفه فأخذها منه فقال لا يُذهبَ بها إلا رجلٌ هو مني وأنا منه.

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاي303 هـ)، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج1، ص49، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا - الكويت الطبعة: الأولي، 1406 هـ؛

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاي303 هـ)، السنن الكبري، ج5، ص113، تحقيق: د.عبد الغفار سليمان البنداري، سيد كسروي حسن، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1411 - 1991.

بررسي سند روايت

أَبُو عَوَانَةَ، وضّاح بن عبد الله

از روات، بخاري، مسلم و ساير صحاح سته، ذهبي او را «ثقه» و «متقن» مي داند:

وضاح بن عبد الله الحافظ أبو عوانة اليشكري مولي يزيد بن عطاء سمع قتادة وابن المنكدر وعنه عفان وقتيبة ولوين ثقة متقن.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج2 ص349، رقم:6049، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولي، 1413هـ - 1992م.

ابن حجر نيز مي نويسد:

وضاح بتشديد المعجمة ثم مهملة اليشكري بالمعجمة الواسطي البزاز أبو عوانة مشهور بكنيته ثقة ثبت من السابعة مات سنة خمس أو ست وسبعين ع

وضاح، ثقه، استوار و از طبقه هفتم روات بود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، تقريب التهذيب،ج1، ص580، رقم: 7407، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولي، 1406 - 1986.

أَبِو بَلْجٍ، يحيي بن سليم بن بلج:

مزي در تهذيب الكمال مي نويسد:

أبو بلج الفزاري الواسطي، ويُقال: الكوفي، وهو الكبير، اسمه: يحيي بن سليم بن بلج...

قال إسحاق بن منصور، عن يحيي بن مَعِين: ثقة. وكذلك قال محمد بن سعد، والنَّسَائي، والدار قطني. وقَال البُخارِيُّ: فيه نظر. وَقَال أبو حاتم: صالح الحديث، لا بأس به.

ابوبلج فزاري، اسحاق بن منصور از يحيي بن معين نقل كرده است كه او «ثقه» است، همچنين محمد بن سعد، نسائي و دارقطني او را توثيق كرده اند. بخاري گفته: در او اشكال است، ابوحاتم گفته: حديثش صالح است و در خود او اشكالي نيست.

المزي، ابوالحجاج يوسف بن الزكي عبدالرحمن (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال،ج33، ص162، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولي، 1400هـ - 1980م.

ذهبي در كتاب الكاشف در باره او مي نويسد:

أبو بلج الفزاري يحيي بن سليم أو بن أبي سليم عن أبيه وعمرو بن ميمون الأودي وعنه شعبة وهشيم وثقه بن معين والدارقطني وقال أبو حاتم لا بأس به وقال البخاري فيه نظر 4

يحيي بن سليم، يحيي بن معين و دارقطني او را توثيق كرده اند، ابوحاتم گفته: اشكالي در او نيست و بخاري گفته: در او اشكالي است.

الكاشف ج2 ص414، رقم:6550

و ابن حجر در لسان الميزان مي گويد:

يحيي بن سليم ان أبو بلج الفزاري عن عمرو بن ميمون وعنه شعبة وهشيم وثقه بن معين والنسائي والدارقطني.

يحيي بن معين، نسائي و دارقطني او را توثيق كرده اند.

لسان الميزان ج7 ص432، رقم:5209

عَمْرِو بْنِ مَيْمُونٍ

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

عمرو بن ميمون الأودي عن عمر ومعاذ وعنه زياد بن علاقة وأبو إسحاق وابن سوقة كثير الحج والعبادة وهو راجم القردة مات 74 ع

عمرو بن ميميون، زياد به حج مي رفت و اهل عبادت بود، او همان كسي است كه ميمون را سنگسار كرد.

الكاشف ج2 ص89، رقم: 4237

عمرو بن ميمون الأودي أبو عبد الله ويقال أبو يحيي مخضرم مشهور ثقة عابد نزل الكوفة مات سنة أربع وسبعين وقيل بعدها ع.

عمرو بن ميمون كه به او أبويحيي گفته مي شود، مخضرم (كسي كه زمان جاهليت و اسلام را درك كرده)، مشهور، مورد اعتماد و اهل عبادت بود.

تقريب التهذيب ج1 ص427، رقم:5122.

قضيه سنگسار كردن ميمون در جاهليت را بخاري در صحيح خود نقل كرده است:

حدثنا نُعَيْمُ بن حَمَّادٍ حدثنا هُشَيْمٌ عن حُصَيْنٍ عن عَمْرِو بن مَيْمُونٍ قال رأيت في الْجَاهِلِيَّةِ قِرْدَةً اجْتَمَعَ عليها قِرَدَةٌ قد زَنَتْ فَرَجَمُوهَا فَرَجَمْتُهَا مَعَهُمْ.

نعيم بن حماد از هشيم بن حصين از عمرو بن ميمون روايت كرده است كه وي گفت: در جاهليت، ميموني را ديدم كه زنا كرده بود، پس گروهي از ميمون ها دور وي جمع شده و او را سنگسار كردند؛ من نيز به همراه ايشان او را سنگسار كردم!!!

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري،ج3، ص1397، ح3636، كتاب مناقب الأنصار، باب القسامة في الجاهلية، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ابْنِ عَبَّاسٍ

صحابي.

نتيجه آن كه تمام راويان اين روايت ثقه هستند.

تصحيح روايت توسط علماي اهل سنت:

تعداد زيادي از علماي اهل سنت، اين روايت را تصحيح كرده اند. حاكم نيشابوري بعد از نقل اين روايت مي گويد:

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه بهذه السياقة.

اين روايت سندش صحيح است؛ ولي بخاري و مسلم به اين صورت نقل نكرده اند.

النيسابوري، محمد بن عبدالله ابوعبدالله الحاكم (405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص 143، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1411هـ - 1990م.

ذهبي متوفاي748هـ نيز در تلخيص المستدرك بعد از نقل اين روايت گفته:

صحيحٌ.

المستدرك علي الصحيحين و بذيله التلخيص للحافظ الذهبي، ج3، ص134، كتاب معرفة الصحابة، باب ذكر اسلام امير المؤمنين، طبعة مزيدة بفهرس الأحاديث الشريفة، دارالمعرفة، بيروت،1342هـ.

ابن عبد البر قرطبي بعد از نقل اين روايت مي گويد:

قال أبو عمر رحمه الله هذا إسنادٌ لا مَطْعَنٌ فيه لأحدٍ لصحته وثقة نَقَلَتِه... .

ابو عمر (ابن عبد البر) گفته: اين سندي است كه هيچ كس حق اشكال به آن را ندارد؛ چرا كه سند آن صحيح و تمام راويان آن موثق هستند.

ابن عبد البر النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاي 463هـ)، الاستيعاب في معرفة الأصحاب،ج3 ص1091 ـ 1092، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولي، 1412هـ.

ابن حجر عسقلاني بعد از نقل تكه اي از اين روايت كه كه با الفاظ مختلف نقل شده مي نويسد:

اخرجهما أحمد والنسائي ورجالهما ثقات.

احمد و نسائي اين دو روايت را نقل كرده اند، راويان آن ها مورد اعتماد هستند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج7، ص 15، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

حافظ ابوبكر هيثمي متوفاي807 هـ نيز بعد از اين روايت مي گويد:

رواه أحمد والطبراني في الكبير والأوسط باختصار ورجال أحمد رجال الصحيح غير أبي بلج الفزاري وهو ثقة وفيه لين.

اين روايت را احمد و طبراني متوفاي360هـ در معجم كبير و معجم اوسط به صورت خلاصه نقل كرده اند، راويان احمد همگي راويان صحيح بخاري هستند؛ غير از أبي بلج فزاري كه او نيز مورد اعتماد است؛ هر چند كه اشكالي در او هست.

الهيثمي، علي بن أبي بكر، مجمع الزوائد، ج9، ص120، دار الريان للتراث/ دار الكتاب العربي ـ القاهرة، بيروت ـ 1407هـ.

الباني وهابي پس از نقل تكه اي از روايت «أنت ولي كل مؤمن بعدي» كه بخشي از همين روايت تفصيلي ابن عباس است، مي گويد:

و أما قوله: «وهو ولي كل مؤمن بعدي». فقد جاء من حديث ابن عباس، فقال الطيالسي (2752 ): حدثنا أبو عوانة عن أبي بلج عن عمرو بن ميمون عنه " أن رسول الله صلي الله عليه وسلم قال لعلي: " أنت ولي كل مؤمن بعدي ".

و أخرجه أحمد (1 / 330 - 331) ومن طريقه الحاكم (3 / 132 - 133) و قال: «صحيح الإسناد»، و وافقه الذهبي، و هو كما قالا.

اما اين گفته پيامبر (ص) كه: «او ولي هر مؤمني بعد از من است» از طريق ابن عباس نقل شده است. طيالسي گفته: ابوعوانه از ابوبلج از عمرو بن ميمون از ابن عباس نقل كرده است كه رسول خدا خطاب به علي فرمود: تو ولي هر مؤمني بعد از من هستي.

احمد نيز آن را نقل كرده و حاكم نيز از همين طريق آن را نقل كرده و گفته: سندش صحيح است، ذهبي نيز با نظر او موافقت كرده است. سند روايت همان گونه است است كه حاكم و ذهبي گفته اند (صحيح است).

ألباني، محمد ناصر (متوفاي1420هـ)، السلسلة الصحيحة المجلدات الكاملة، ج5، ص222، ذيل روايت: 2223

احمد شاكر، محقق كتاب مسند أحمد بن حنبل در ذيل روايت مي گويد:

إسناده صحيح.

مسند أحمد بن حنبل، ج3، ص331، ح3062، تحقيق: احمد شاكر، ناشر: دار الحديث ـ قاهرة، الطبعة: الأولي، 1416هـ ـ 1995م.

و أبواسحاق الحويني محقق كتاب خصائص نسائي مي گويد:

إسناده حسن.

خصائص نسائي، ص34، تحقيق: أبو اسحق الحويني الأثري الحجازي بن محمد بن شريف، ناشر: دار الكتب العلمية ـ بيروت، الطبعة: الأولي، 1405هـ ـ 1984م.

تحريف روايت توسط علماي اهل سنت:

از آن جائي كه اين روايت برتري مطلق اميرمؤمنان عليه السلام را بر ابوبكر ثابت مي كند و از طرف ديگر نقيصه بزرگي براي خليفه اول محسوب مي شود، علماي اهل سنت تلاش كرده اند كه با تحريف روايت، آب رفته را به جوي بازگردانند.

همان طور كه پيش از اين نقل شد، احمد بن حنبل در مسند خود و فضائل الصحابه، ابن عساكر دمشقي در تاريخ مدينه دمشق و همچنين ابن كثير دمشقي سلفي به جاي نام برد از ابوبكر از كلمه «فلان» استفاده كرده اند:

قال ثُمَّ بَعَثَ فُلاَناً بسورة التَّوْبَةِ فَبَعَثَ عَلِيًّا خَلْفَهُ فَأَخَذَهَا منه قال لاَ يَذْهَبُ بها الا رَجُلٌ مني وأنا منه.

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاي241هـ)، فضائل الصحابة، ج2، ص685، ح3062، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولي، 1403هـ - 1983م؛

همو، مسند أحمد بن حنبل، ج1، ص3053، ح3062، ناشر: مؤسسة قرطبة ـ مصر؛

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج42، ص101، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995؛

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج7، ص338، ناشر: مكتبة المعارف - بيروت.

محب الدين طبري در ذخائر العقبي از كلمه «أبوفلان» به جاي «ابوبكر» استفاده كرده است:

قال ثم بعث أبو فلان بسورة التوبة فبعث عليا خلفه فأخذها منه وقال لا يذهب بها إلا رجل مني وأنا منه

الطبري، ابوجعفر محب الدين أحمد بن عبد الله بن محمد (متوفاي694هـ)، ذخائر العقبي في مناقب ذوي القربي، ج1، ص87، ناشر: دار الكتب المصرية - مصر.

ابن حجر عسقلاني همان روايت احمد و نسائي را نقل كرده؛ اما قضيه عزل ابوبكر و گرفتن سوره توبه از او را به صورت كامل حذف كرده است:

وأخرج أحمد والنسائي من طريق عمرو بن ميمون إني لجالس عند بن عباس إذ أتاه سبعة رهط فذكر قصة فيها قد جاء ينفض ثوبه فقال وقعوا في رجل له عشر... وبعثه يقرأ براءة علي قريش وقال لا يذهب إلا رجل مني وأنا منه.

و علي (عليه السلام) را فرستاد تا سوره برائت را بر قريش بخواند و فرمود: شايسته نيست كه اين مأموريت را انجام دهد؛ مگر مردي كه از من است و من از اويم.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج4، ص567، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولي، 1412هـ - 1992م.

عبد القادر بغدادي نيز همان تحريف ابن حجر عسقلاني را اعمال كرده است:

وبعثه لقراءة براءة علي قريش وقال: لا يذهب إلا رجلٌ مني وأنا منه...

و سپس در ادامه روايت مي گويد:

ومناقبه العديدة وسيره الحميدة لا يحتملها هذا المختصر. وقد ألف العلماء فيها تآليف عديدة لا تعد ولا تحصي.

مناقب او بي شمار و رفتارهاي پسنديده او در اين مختصر نمي گنجد، علما در باره آن، كتاب هاي متعددي را نوشته اند كه قابل شمارش نيست.

البغدادي، عبد القادر بن عمر (متوفاي1093هـ)، خزانة الأدب ولب لباب لسان العرب، ج6، ص69، تحقيق: محمد نبيل طريفي/اميل بديع اليعقوب، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1998م.

و ابن عساكر دمشقي با حذف نام ابوبكر، نوشته است كه ابتدا رسول خدا سوره توبه را فرستاد و سپس آن را به علي عليه السلام برگرداند؛ اما اين كه ابتدا توسط چه كسي را فرستاد، نام نمي برد:

عن أنس بن مالك أن النبي صلي الله عليه وسلم بعث سورة براءة فدفعها إلي علي وقال لا يؤدي إلا أنا أو رجل من أهل بيتي ح

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج42، ص345، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

ابوبكر آجري، هر چند كه از ابوبكر نام برده است؛ اما سخن ابوبكر را كه سؤال مي كند آيا رسول خدا از من خشمگين شده است را حذف و به جاي آن سه نقطه گذاشته است:

قال: ثم بعث أبا بكر رضي الله عنه بسورة التوبة، ثم بعث عليا رضي الله عنه خلفه فأخذها منه؛ فقال أبو بكر: لعل الله ورسوله...؟ قال: لا، ولكن لا يذهب بها إلا رجل هو مني وأنا منه.

الآجري، أبي بكر محمد بن الحسين (متوفاي360هـ)، الشريعة، ج4، ص2022، تحقيق الدكتور عبد الله بن عمر بن سليمان الدميجي، ناشر: دار الوطن - الرياض / السعودية، الطبعة: الثانية، 1420 هـ - 1999م.

البته ممكن است كه تحريف أخير توسط نسخه نويسان و يا ناشر كتاب باشد. به هر حال اين تحريفات نشانگر كه علما و محدثان اهل سنت تا چه اندازه نسبت به سنت رسول خدا صلي الله عليه واله امين بوده اند.

البته از ديدن اين تحريفات نبايد تعجب كرد؛ چرا كه طبق گفتار ابن تيميه، تحريف حقايق تاريخي جزئي از مذهب آن ها است:

كان من مذاهب أهل السنة الإمساك عما شجر بين الصحابة.

پرهيز از نقل درگيري هاي بين صحابه از مذهب اهل سنت بوده است.

منهاج السنة النبوية، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني أبو العباس (متوفاي728 هـ) ج4، ص 448، ناشر: مؤسسة قرطبة - 1406، الطبعة: الأولي، تحقيق: د. محمد رشاد سالم.

و احمد بن حنبل به همه پيروان خود دستور مي دهد كه هر جا مطلبي بر ضد صحابه ديديد، آن را از بين ببريد:

أحمد بن خالد الخلال قال قلت لأحمد بن حنبل حدثنا محمد بن عبيد عن صالح بن حيان عن ابن بريدة قال شربت مع انس بن مالك الطلاء علي النصف فغضب أحمد وقال لا تري هذا في كتاب الا خرمته أو حككته.

احمد بن خلال مي گويد: به احمد بن حنبل گفتم فلان كس براي ما از ابن بريده روايت كرده است كه گفت: من و انس بن مالك با هم شراب را تا نيمي از ظرف آن نوشيديم!!! احمد بن حنبل از شنيدن اين روايت خشمگين شده و گفت: اين مطلب را در هر كتابي ديدي بايد آن را با پاره كرده يا با انگشت خراش دهي (تا مشخص نشود)!!!

العلل المتناهية في الأحاديث الواهية، عبد الرحمن بن علي بن الجوزي الوفاة: 597، ج2، ص 943 ح 1571، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1403، الطبعة: الأولي، تحقيق: خليل الميس؛

تهذيب الكمال، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج المزي الوفاة: 742، ج13، ص 34، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت - 1400 - 1980، الطبعة: الأولي، تحقيق: د. بشار عواد معروف.

و ابن حجر عسقلاني به اين صورت نقل مي كند:

... فغضب أحمد وقال لا نري هذا في كتاب إلا حرقته أو حككته.

احمد بن حنبل خشمگين شده و گفت: ما در هر كتابي چنين مطلبي ببينيم آن را سوزانده و يا مي خراشيم!!!

تهذيب التهذيب، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي الوفاة: 852، ج4، ص 338، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1404 - 1984، الطبعة: الأولي.

و معلوم نيست كه با اين رويه، چه حقايقي با انگشتان احمد بن حنبل و پيروان او خراشيده شده و چه چيزهاي آتش گرفته باشد؛ اما:

يُريدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَيَأْبَي اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُون . التوبه/32.

اشكالات اهل سنت به اين روايت:

اشكال سندي ابن تيميه:

ابن تيميه بعد از نقل اين روايت از زبان علامه حلي رضوان الله تعالي عليه مي نويسد:

والجواب: أن هذا ليس مسنداً بل هو مرسل لو ثبت عن عمرو بن ميمون.

جواب: اين روايت مسند نيست؛ بلكه مرسل است؛ البته اگر ثابت شود كه عمرو بن ميمون آن را گفته است.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاي 728 هـ)، منهاج السنة النبوية، ج5، ص34، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

براي اين كه ميزان دانش ابن تيميه در علم رجال و حديث بر همگان آشكار شود، در ابتدا تعريف روايت مرسل از ديدگاه اهل سنت ضروري به نظر مي رسد.

علامه جلال الدين سيوطي در كتاب تدريب الراوي مي نويسد:

اتفق علماء الطوائف علي أن قول التابعي الكبير قال رسول الله صلي الله عليه وسلم كذا أو فعله، يسمي مرسلا.

علماي تمام طايفه ها اتفاق دارند كه سخن تابعي بزرگ (از نظر سن) كه بگويد رسول خدا چنين گفت يا چنين كرد، «مرسل» ناميده مي شود.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي، ج1، ص195، تحقيق: عبد الوهاب عبد اللطيف، ناشر: مكتبة الرياض الحديثة - الرياض.

پس روايت مرسل، روايتي است كه يك تابعي مستقيما از رسول خدا صلي الله عليه وآله روايتي را نقل كرده باشد؛ در حالي كه روايت مورد بحث را عمرو بن ميمون از ابن عباس نقل كرده است و إبن عباس به اتفاق تمام مسلمانان جزء أصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله و حبر الأمة است، تابعي نيست تا روايت او از رسول خدا مرسل باشد.

آيا بهتر نبود كه ابن تيميه كمي تحقيق مي كرد تا اين گونه مفتضح و بي آبرو نشود؟

علامه اميني رضوان الله تعالي عليه در پاسخ اشكال سندي ابن تيميه مي نويسد:

فكأن عينيه في غشاوة عن مراجعة المسند لإمام مذهبه أحمد بن حنبل فإنه أخرجه في ج1 ص 331 عن يحيي بن حماد عن أبي عوانة عن أبي بلج عن عمرو بن ميمون عن ابن عباس ورجال هذا السند رجال الصحيح غير أبي بلج وهو ثقة عند الحفاظ كما مرت في ترجمته ج1 ص 71.

وأخرجه بسند صحيح رجاله كلهم ثقات الحافظ النسائي في الخصايص، و الحاكم في المستدرك 3 ص 132 وصححه هو والذهبي، والطبراني كما في المجمع للحافظ الهيثمي وصححه، وأبو يعلي كما في البداية والنهاية، وابن عساكر في الأربعين الطوال، وذكره ابن حجر في الإصابة 2 ص 509 وجمع آخرون. فما عذر الرجل في نسبة الإرسال إلي مثل هذا الحديث؟! وإنكار سنده المتصل الصحيح الثابت؟! أهكذا يفعل بواديع النبوة؟! أهكذا تلعب يد الأمانة بالسنة و العلم والدين؟!

انگار پرده اي جلوي چشمان او را گرفته و به مسند احمد كه پيشواي او است، مراجعه نكرده؛ زيرا او در ج1، ص331 همين روايت را از يحيي بن حماد، از ابوعوانه، از ابوبلج، از عمرو بن ميمون از ابن عباس نقل كرده كه راويان اين سند، راويان صحيح بخاري هستند؛ غير از ابوبلج كه او از ديدگاه حافظان ثقه است؛ چنانچه پيش از اين در شرح حالش گذشت.

همين روايت را با سند صحيح كه تمام راويان آن ثقه هستند، حافظ نسائي در خصائص نقل كرده، حاكم نيز در المستدرك، ج3، ص132 نقل و خود او و ذهبي آن را تصحيح كرده است. همچنين طبراني آن را نقل كرده؛ همان طوري كه در مجمع الزوائد حافظ هيثمي آمده و آن را تصحيح كرده است، و نيز ابويعلي آن را بنابر آن چه در البداية والنهاية آمده، آن را نقل كرده است. و ابن عساكر در الأربعين الطوال، ابن حجر در الإصابة و ديگران نقل كرده اند.

پس بهانه اي او براي نسبت ارسال به اين روايت و انكار سند متصل و صحيح چيست؟ اين است روش برخورد با يادگارهاي نبوت؟ آيا دستان امانت دار، اين گونه با سنت و علم و دين برخورد مي كنند؟

الأميني، الشيخ عبد الحسين احمد (متوفاي 1392هـ)، الغدير في الكتاب والسنة والأدب، ج3، ص197، ناشر: دار الكتاب العربي بيروت، الطبعة: الرابعة، 1397هـ ـ 1977م.

اشكال سندي شعيب الأرنؤوط:

با اين كه پيش از اين خوانديم كه برترين دانشمندان تاريخ علم حديث و رجال اهل سنت؛ همانند حاكم نيشابوري، شمس الدين ذهبي، ابن عبد البر قرطبي، علي بن أبي بكر هيثمي، ابن حجر عسقلاني و حتي الباني وهابي روايت را بي اشكال دانسته و آن را تصحيح كرده اند؛ اما شعيب الأرنؤوط محقق معاصر و مشهور وهابي مسلك، تنها به منظور انكار فضائل اميرمؤمنان عليه السلام و دشمني با آن حضرت، تلاش كرده است كه اين روايت را از حجيت انداخته و آن تضعيف كند. ايشان ادعا كرده است كه ابوبلج فزاري ضعيف است:

إسناده ضعيفٌ بهذه السياقة، أبو بلج ـ وإسلمه يحيي بن سليم، أو ابن أبي سليم ـ، وإن وثقه غيرُ واحد، قد قال فيه البخاري: فيه نظر... .

اسناد اين روايت به اين مضمون ضعيف است. ابوبلج كه اسم او يحيي بن سليم يا ابن أبي سليم است؛ اگر تعدادي از علما او را توثيق كرده اند؛ ولي بخاري گفته: در وثاقت او اشكال است.

مسند أحمد بن حنبل، ج5، ص181، تحقيق: شعيب الأرنؤوط/عادل مرشد، ناشر: مؤسسه الرسالة ـ بيروت، الطبعة: الأولي، 1416ه ـ 1995م.

در پاسخ شعيب الأرنؤوط به چند نكته اساسي اشاره خواهيم كرد:

1. احمد شاكر، در انتساب اين سخن به بخاري، ترديد دارد:

استاد احمد شاكر از محققان سرشناس حال حاضر اهل سنت، روايت مورد نظر ما را تصحيح كرده و از اشكالاتي كه به راوي اين روايت «ابوبلج الفزاري» گرفته شده، اين گونه پاسخ داده است.

(3062) إسناده صحيح، أبو بلج، بفتح الباء وسكون اللام و آخره جيم: اسمه «يحيي بن سليم» ويقال «يحيي بن أبي الأسود» الفزاري، وهو ثقة، وثقه ابن معين وابن سعد والنسائي والدارقطني وغيرهم.

وفي التهذيب أن البخاري قال: «فيه نظر»! وما أدري أين قال هذا؟، فإنه ترجمه في الكبير 4/2/279 ـ 280 ولم يذكر فيه جرحاً، ولم يترجمه في الصغير، ولا ذكره هو والنسائي في الضعفاء، وقد روي عنه شعبة، وهو لا يروي إلا عن ثقه.

اسناد اين روايت صحيح است. ابوبلج... ثقه است، يحيي بن معين، محمد بن سعد، نسائي، دارقطني و ديگران او را توثيق كرده اند. در تهذيب آمده است كه بخاري گفته: «در وثاقت او اشكال است» نمي دانم كه بخاري اين سخن را در كجا گفته است؟ چرا كه در شرح حال او در تاريخ كبير، هيچ اشكالي به او نگرفته است، در تاريخ صغير اصلا از او نام نبرده است، در كتاب ضعفا نيز نام او را ذكر نكرده، نسائي نيز او را در زمره ضعفا نياورده است. شعبة بن الحجاج از او روايت نقل كرده است؛ در حالي كه او جز از افراد ثقه از كسي ديگري روايت نقل نمي كند.

مسند أحمد بن حنبل، ج3، ص331، ح3062، تحقيق: احمد شاكر، ناشر: دار الحديث ـ قاهرة، الطبعة: الأولي، 1416هـ ـ 1995م.

2. انتساب اين سخن به بخاري ثابت نيست:

همان طور كه احمد شاكر گفته اند، بخاري در هيچ يك از كتاب هاي خود ابوبلج الفزاري را تضعيف نكرده است و در تاريخ كبير بدون اين كه او را تضعيف كند، نام برده است:

يحيي بن أبي سليم قال إسحاق نا سويد بن عبد العزيز وهو كوفي ويقال واسطي أبو بلج الفزاري روي عنه الثوري وهشيم ويقال يحيي بن أبي الأسود وقال سهل بن حماد نا شعبة قال نا أبو بلج يحيي بن أبي سليم

التاريخ الكبير، ج8، ص279، رقم: 2996

پس در اصل انتساب اين سخن به بخاري بايد ترديد كرد؛ اما منشأ اين انتساب چه كسي است؟ نخستين بار اين سخن را ابن عدي در كتاب الكامل خود به بخاري نسبت داده و گفته:

يحيي بن أبي سليم أبو بلج الفزاري ثنا علان ثنا بن أبي مريم سمعت يحيي بن معين يقول أبو بلج يحيي بن أبي سليم، سمعت إبن حماد يقول قال البخاري يحيي بن أبي سليم أبو بلج الفزاري سمع محمد بن حاطب وعمرو بن ميمون فيه نظر.

يحيي بن أبي سليم، ابوبلج الفزاري، از يحيي بن معين شنيدم كه ابوبلج همان يحيي بن أبي سليم است. از ابن حماد شنيدم كه بخاري گفته: يحيي بن أبي سليم ابوبلج فزاري كه از محمد بن حاطب و عمرو بن ميمون روايت شنيده، در وثاقت او اشكال است.

الجرجاني، عبدالله بن عدي بن عبدالله بن محمد أبو أحمد (متوفاي365هـ)، الكامل في ضعفاء الرجال، ج7، ص229، رقم: 2128، تحقيق: يحيي مختار غزاوي، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1409هـ - 1988م.

در حالي كه ناقل اين سخن؛ يعني ابن حماد كه همان محمد بن أحمد بن حماد الدولابي باشد، توسط خود ابن عدي تضعيف شده است؛ چنان ذهبي در تاريخ الإسلام در باره او مي نويسد:

محمد بن أحمد بن حماد بن سعيد بن مسلم.

أبو بشر الأنصاري الدولابي الحافظ الوراق. من أهل الري... وعنه: عبد الرحمن بن أبي حاتم، وعبد الله بن عدي، والطبراني... قال الدارقطني: تكلموا فيه، وما يتبين من أمره إلا خير. وقال ابن عدي: ابن حماد متهم فيما يقوله في نعيم بن حماد لصلابته في أهل الري.

قلت: رمي نعيم بن حماد بالكذب.

وقال ابن يونس: كان من أهل الصنعة، وكان يضعف.

محمد بن احمد بن حماد... از مردم ري بود. عبد الرحمن بن أبي حاتم، عبد الله بن عدي و طبراني از او روايت نقل كرده اند. دارقطني گفته: در باره او حرف هاي زده اند؛ در حالي كه از او جز خير، ديده نشده است. ابن عدي گفته: ابن حماد متهم است در آن چه كه در باره نعيم بن حماد گفته؛ به خاطر صلابت او در باره اهل ري.

من مي گويم: او نعيم بن حماد را به به دروغگويي متهم كرده است. ابن يونس گفته: شغل او صنعت بود و تضعيف شده است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج23، ص276، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمري، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولي، 1407هـ - 1987م.

نتيجه اين كه: بخاري، ابوبلج را تضعيف نكرده است و انتساب اين ديدگاه به بخاري، دروغي بيش نيست.

3. ابواسحاق الحويني، تضعيف بخاري را بي دليل مي داند:

أبوإسحق الحويني، يكي از ديگر از محققان معاصر سني مذهب، محقق كتاب خصائص نسائي اين روايت را «حسن» دانسته و سپس از اشكالاتي كه به ابوبلج فزاري گفته شده، اين گونه پاسخ داده است:

إسناده حسن.

... وأبو بلج بن أبي سليم وثقه ابن معين وابن سعد والمصنف والدارقطني وقال أبوحاتم: «صالح الحديث لا بأس به».

أما البخاري فقال: « فيه نظر » (! ) وهذا جرح شديد عنده لا أري مُسَوِّغٍ له إلا أن يكون قاله فيه لكونه روي حديثا عن عمرو بن ميمون عن عبد الله بن عمرو «ليأتين علي جهنم زمان تخفق أبوابها ليس فيها أحد » فإنهم أنكروا علي أبي بلج أن يحدث بهذا.

قلت: وهذا الحديث أخرجه يعقوب بن... وقال الذهبي في «الميزان»: «وهذا الخبر من بلاياها».

فالظاهر أن من جرحه إنما كان لهذا الخبر وهذا لا يقتضي رد جمع مروياته و إنما يرد ما علي أنه خالف فيه أو نحو ذلك. والله أعلم.

سند اين روايت «حسن» است. ابوبلج را يحيي بن معين، محمد بن سعد، نويسنده كتاب (نسائي) و دارقطني توثيق كرده اند. ابوحاتم گفته: روايات او صالح است و در خود او اشكالي نيست. اما بخاري گفته كه در وثاقت او اشكال است. و اين تضعيف، از ديدگاه بخاري تضعيف شديد است كه من دليلي براي آن نمي بينم؛ مگر روايتي كه او از عمرو بن ميمون از عبد الله بن عمر نقل كرد كه «روزگاري بر جهنم خواهد گذشت كه در آن را باز مي كنند؛ در حالي كه هيچ كس در آن باقي نمانده است» علما بر ابوبلج به خاطر نقل اين روايت اشكال كرده اند. من مي گويم: اين حديث را يعقوب... نقل كرده است... ذهبي در ميزان گفته: اين روايت از بلاهاي ابوبلج است.

ظاهراً اشكال بر او به خاطر نقل همين روايت است؛ در حالي كه نقل روايت روايت، سبب نمي شود كه تمام روايات او رد شود...

خصائص نسائي، ص34، تحقيق: أبو اسحق الحويني الأثري الحجازي بن محمد بن شريف، ناشر: دار الكتب العلمية ـ بيروت، الطبعة: الأولي، 1405هـ ـ 1984م.

4. ابن حجر عسقلاني، خرده گيري به أبو بلج، به خاطر شيعه بودن او است:

ابن حجر عسقلاني كه حافظ علي الإطلاق اهل سنت به شمار مي رود، پس از نقل روايتي كه در سند آن ابو بلج وجود دارد، تنها دليل خرده گيري بر ابو بلج را شيعه بودن او دانسته و سپس در ادامه تصريح كرده است كه از ديد جمهور علما، شيعه بودن او ضرري به قبول روايتش نخواهد زد:

وَرِجَالُهُ رِجَالُ الصَّحِيحِ إِلَّا أَبَا بَلْجٍ بِفَتْحِ الْمُوَحَّدَةِ وَسُكُونِ اللَّام بعْدهَا جِيم واسْمه يحيي وَثَّقَهُ بن مَعِينٍ وَالنَّسَائِيُّ وَجَمَاعَةٌ وَضَعَّفَهُ جَمَاعَةٌ بِسَبَبِ التَّشَيُّعِ وَذَلِكَ لَا يَقْدَحُ فِي قَبُولِ رِوَايَتِهِ عِنْدَ الْجُمْهُورِ.

راويان اين روايت، راويان صحيح بخاري هستند؛ غير از ابوبلج كه اسم او يحيي است، يحيي بن معين، نسائي، و جماعتي او را توثيق كرده اند، جماعتي نيز به خاطر شيعه بودنش او را تضعيف كرده اند؛ در حالي كه از ديدگاه اكثر علما، شيعه بودن، ضرري به قبول روايت او نمي زند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج10، ص182، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

توجه به اين نكته نيز ضروري است كه دليلي وجود ندارد كه شيعه بودن او را ثابت كند؛ جز نقل همين روايت از ابن عباس، اگر قرار باشد كه با نقل اين روايت او را شيعه بدانيم، بايد پيش از او، عمرو بن ميمون و عبد الله بن عباس را نيز شيعه به حساب بياوريم؛ همچنين ساير روات اين حديث را.

5. شعبة بن حجاج، تنها از افراد ثقه روايت نقل مي كند:

يكي از كساني كه از ابوبلج روايت نقل كرده است، شعبة بن الحجاج است. بزرگان اهل سنت تصريح كرده اند كه او تنها از افراد موثق روايت نقل مي كند. به عبارت ديگر، نقل روايت توسط شعبه از شخصي، وثاقت او را نيز ثابت مي كند؛ چنانچه دكتر احمد شاكر محقق مسند احمد بن حبنل به اين مسأله تصريح كرده بود:

وقد روي عنه شعبة، وهو لا يروي إلا عن ثقه.

شعبه از او روايت كرده است؛ در حالي كه شعبه جز از افراد موثق روايت نقل نمي كند.

مسند أحمد بن حنبل، ج3، ص331، ح3062، تحقيق: احمد شاكر، ناشر: دار الحديث ـ قاهرة، الطبعة: الأولي، 1416هـ ـ 1995م.

ابن عبد البر قرطبي در التهميد در باره انواع روايت مرسل و قبول برخي از آن ها مي نويسد:

وقد يكون المرسِل للحديث نسي مَن حَدَّثه به وعرف المعزي اليه الحديث فذكره عنه فهذا أيضا لا يضر اذا كان أصل مذهبه أن لا يأخذ الا عن ثقة كمالك وشعبة.

گاهي راوي روايت مرسل، كسي را كه از او روايت شنيده، فراموش مي كند؛ اما راوي بعدي را كه اين شخص از او نقل كرده، مي شناسند و نام او را مي برد، اين قضيه نيز ضرري به روايت نمي زند؛ اگر مبناي آن شخص اين باشد كه جز از افراد ثقه روايت نقل نكند؛ همانند مالك بن أنس و شعبة بن الحجاج.

ابن عبد البر النمري القرطبي المالكي، ابوعمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاي 463هـ)، التمهيد لما في الموطأ من المعاني والأسانيد، ج1، ص17، تحقيق: مصطفي بن أحمد العلوي، محمد عبد الكبير البكري، ناشر: وزارة عموم الأوقاف والشؤون الإسلامية - المغرب - 1387هـ.

ابن كثير دمشقي سلفي در كتاب تخليص الإستغاثة مي نويسد:

و إنما العالمون بالجرح والتعديل هم علماء الحديث وهم نوعان: منهم من لم يرو إلا عن ثقة عنده كمالك و شعبة و يحيي ين سعيد و عبدالرحمن بن مهدي وأحمد بن حنبل و كذلك البخاري و أمثاله...

دانشمندان جرح و تعديل همان علماي حديث هستند كه به دو دسته تقسيم مي شود؛ يك دسته كساني هستند كه جز از افراد ثقه روايت نقل نمي كنند؛ مثل مالك بن أنس، شعبة بن الحجاج، يحيي بن سعيد، عبد الرحمن بن مهدي، احمد بن حنبل و همچنين بخاري و امثال او.

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، تلخيص كتاب الاستغاثة، ج1، ص77.

صالحي شامي نيز در توثيق شخصي كه شعبه از او روايت نقل كرده است مي گويد:

روي عنه شعبة ولم يكن يروي إلا عن ثقة عنده.

شعبه از او روايت نقل كرده است؛ در حالي كه او جز از افرادي از ديدگاه خودش ثقه باشد، روايت نقل نمي كند.

الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاي942هـ)، سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، ج12، ص378، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1414هـ.

و ابو سعيد كيكلدي مي گويد:

ومنها أن يكون المرسل للحديث نسي من حدثه به وعرف المتن جيدا فذكره مرسلا لأن اصل طريقته أنه لا يأخذ إلا عن ثقة كمالك وشعبة فلا يضره الإرسال.

از اقسام روايت اين است كه راوي روايت مرسل فراموش كند كه از چه كسي شنيده است؛ ولي متن را به خوبي مي شناسد؛ پس آن را به صورت مرسل نقل مي كند؛ زيرا اصل مبناي او اين است كه جز از افراد ثقه روايت نشود؛ مثل مالك و شعبه؛ پس ارسال روايت به آن ضرري نخواهد زد.

العلائي، أبو سعيد بن خليل بن كيكلدي (متوفاي: 761هـ)، جامع التحصيل في أحكام المراسيل، ج1، ص88، تحقيق: حمدي عبدالمجيد السلفي، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الثانية، 1407هـ ـ 1986م

و در كتاب النكت علي مقدمة إبن الصلاح آمده است:

[ فائدة ] الذي عادته لا يروي إلا عن ثقة ثلاثة يحيي بن سعيد وشعبة ومالك قاله ابن عبد البر وغيره وقال النسائي ليس أحد بعد التابعين آمن علي الحديث من هؤلاء الثلاثة.

فائده: كسي كه عادتش اين است كه جز از افراد ثقه روايت نقل نكنند، سه نفر هستند: يحيي بن سعيد، شعبة و مالك. اين سخن را ابن عبد البر و ديگران گفته اند. نسائي گفته: در ميان تابعين امانت دارتر از اين سه نفر نسبت به حديث وجود ندارد.

عبد الله بن بهادر، بدر الدين أبي عبد الله محمد بن جمال الدين (متوفاي794 هـ)، النكت علي مقدمة ابن الصلاح، ج3، ص370، تحقيق: د. زين العابدين بن محمد بلا فريج، ناشر: أضواء السلف - الرياض، الطبعة: الأولي، 1419هـ ـ 1998م.

بنابراين، نقل روايت توسط شعبه از ابوبلج، وثاقت او را نيز ثابت خواهد كرد.

6. محمد ناصر الباني، أبو بلج را توثيق كرده است:

محمد ناصر الباني كه وهابي ها از او با عنوان «بخاري دوران» ياد كرده و او را مجدد دين در قرن چهاردهم شمرده اند، در كتاب السلسلة الصحيحة، ج3، ص474، ذيل حديث 1400، ابوبلج را توثيق كرده است:

قلت: و هذا إسناد جيد رجاله ثقات، و يحيي بن أبي سليم هو أبو بلج الفزاري، و هو بكنيته أشهر.

من مي گويم: اين سند «جيد» و راويان آن ثقه هستند، يحيي بن أبي سليم كه همان ابوبلج فزاري باشد، با كنيه اش مشهورتر است.

و تضعيف افرادي مثل ارنؤوط در برابر توثيق الباني ارزشي ندارد.

7. توثيق يحيي بن معين، براي وثاقت راوي كفايت مي كند:

يحيي بن معين، از برترين دانشمندان علم رجال اهل سنت محسوب مي شود كه به تصريح برخي از بزرگان اهل سنت، توثيق او براي اثبات وثاقت يك راوي كفايت مي كند؛ چرا او پيشوا و امام علم رجال محسوب مي شود.

بدر الدين عيني در باره روايتي كه از ابوالمنيب عبيد الله بن عبد الله نقل شده است مي گويد:

فإن قلت: في إسناده أبو المنيب عبيد الله بن عبد الله، وقد تكلم فيه البخاري وغيره. قلت: قال الحاكم: وثقه ابن معين، وقال ابن أبي حاتم: سمعت أبي يقول: هو صالح الحديث، وأنكر علي البخاري إدخاله في الضعفاء، فهذا ابن معين إمام هذا الشأن وكفي به حجة في توثيقه إياه.

اگر بگويي كه در سند آن ابو المنيب عبيد الله بن عبد الله است كه بخاري و ديگران به او اشكال گرفته اند، مي گويم: حاكم گفته كه ابن معين او را توثيق كرده، ابوحاتم گفته كه از پدرم شنيدم كه مي گفت: او صالح الحديث است؛ اما بخاري منكر شده و او را در زمره ضعفاء آورده است؛ اما يحيي بن معين، پيشواي اين كار (علم رجال) است، براي حجيت روايت، توثيق او، توسط يحيي بن معين كفايت مي كند.

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري،ج7، ص11، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

وضعيت يحيي بن سليم نيز تقريبا به همين صورت است، بخاري او را تضعيف كرده ؛ اما يحيي بن معين و ديگر ائمه رجال اهل سنت او را توثيق كرده اند؛ پس بر طبق گفته آقاي بدر الدين عيني، تضعيف بخاري ارزشي ندارد و تنها توثيق يحيي بن معين، براي اثبات حجيت روايت كفايت مي كند.

8. تناقض گويي شعيب الأرنؤوط:

ابو بلج فزاري در تمام مسند احمد دو روايت در باره فضائل اميرمؤمنان عليه السلام نقل كرده است: يكي همين روايت و يكي روايت شماره3542:

عن أبي بلج عن عمرو بن ميمون عن بن عباس قال: أول من صلي مع النبي صلي الله عليه و سلم بعد خديجة علي.

از أبي بلج از عمرو بن ميمون از ابن عباس نقل شده است: نخستين كسي با رسول خدا بعد از خديجه نماز خواند، علي بود.

كه بازهم شعيب الأرنؤوط در ذيل آن گفته:

إسناده ضعيف.

اما در جاهاي ديگر كه روايت او در باره موضوع هاي ديگر است، روايتش را «حسن» دانسته است؛ مثلا در ج11، ص15، ح6479 مي گويد:

إسناده حسن.

و در ج11، ص547 ـ 548، ح6959 مي گويد:

إسناده حسن.

و در ج13، ص345، ح7966 مي نويسد:

صحيح دون قوله «تحت العرش» وهذا إسناد حسن، أبو بلج هذا حسن الحديث، وباقي رجاله ثقات رجال الشيخين.

اين روايت بدون جمله «تحت العرش» صحيح است. اين سند «حسن» است و ابوبلج «حسن الحديث» است. ساير راويان نيز راويان بخاري و مسلم هستند.

و در ج15، ص128 ـ129، ح9233، مي گويد:

حديث صحيح، وهذا إسناد حسن من أجل أبي بلج وباقي رجال الإسناد ثقات رجال الصحيح.

اصل روايت صحيح است؛ اما اين سند آن به خاطر وجود ابوبلج، «حسن» است...

و در ج16، ص431، ح10738، مي گويد:

إسناده حسن من أجل أبي بلج وهو يحيي بن سليم وباقي رجاله ثقات رجال الصحيح.

و در ج30، ص214، ح18279، مي نويسد:

إسناده حسن من أجل أبي بلج.

و در روايت بعدي نيز مي گويد:

إسناده حسن كسابقه.

و در ج24، ص189، ح15451، مي گويد:

إسناده حسن، أبو بلج: هو الفزاري، وقد اختلف في اسمه، يقال: يحيي بن سُلَيم بن بلج، ويقال: يحيي بن أبي سليم، و يقال: يحيي بن أبي الأسود، وثقه ابن معين وابن سعد والنسائي والدارقطني، وقال أبو حاتم: صالح الحديث لا بأس به، وقال البخاري: فيه نظر وقال الجوزجاني: غيرثقه، وقال ابن حجر في «التقريب»: صدوق، ربما أخطأ.

سند اين روايت «حسن» است. ابوبلج فزاري را يحيي بن معين، محمد بن سعد، نسائي و دارقطني توثيق كرده اند. ابوحاتم گفته: حديثش صالح است و اشكالي در خود او نيست. بخاري گفته: در وثاقت او اشكال است. جوزجاني گفته: او غير قابل اعتماد است. ابن حجر در تقريب گفته: راستگو است؛ گاهي اشتباه كرده است.

پيش از اين ثابت كرديم كه نسبت اين سخن به بخاري كه گفته باشد «فيه نظر» درست نيست و كسي آن را از بخاري نقل كرده است كه خودش ضعيف است. اما آن چه از جوزجاني نقل كرده است كه گفته «غير ثقة» نيز دروغي است آشكار؛ چرا كه جوزجاني نيز او را توثيق كرده است؛ چنانچه ابن حجر در تهذيب التهذيب در شرح حال او مي نويسد:

وقال بن معين وابن سعد والنسائي والدارقطني ثقة وقال البخاري فيه نظر وقال أبو حاتم صالح الحديث لا بأس به وقال بن سعد قال يزيد بن هارون قد رأيت أبا بلج وكان جارا لنا وكان يتخذ الحمام يستأنس بهن وكان يذكر الله تعالي كثيرا قلت وذكره بن حبان في الثقات وقال يخطئ وقال يعقوب بن سفيان كوفي لا بأس به وقال إبراهيم بن يعقوب الجوزجاني وأبو الفتح الأزدي كان ثقة.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج12 ص49، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولي، 1404 - 1984 م.

نتيجه آن كه شعيب الأرنؤوط همانند اسلاف خود وقتي به فضائل اميرمؤمنان عليه السلام مي رسند، تاب و تحمل خود را از دست داده و چشم بسته راوي را تضعيف و روايت را رد مي كنند و براي رسيدن به اين هدف از هيچ دروغي نيز پرهيز نمي نمايند؛ اما از آن جائي كه گفته اند دروغگو فراموش كار است، وقتي رواياتي ديگري را از همان شخص در موضوعات ديگر نقل مي كنند، آن را معتبر مي دانند!!!.

اشكال دلالي ابن تيميه:

ابن تيميه بعد از اشكال سندي كه داشت و جواب آن را داديم، تلاش كرده است كه اين روايت را از نظر دلالي نيز رد نمايد:

وفيه ألفاظ هي كذب علي رسول الله صلي الله عليه وسلم كقوله «أما ترضي أن تكون مني بمنزلة هارون من موسي غير أنك لست بنبي لا ينبغي أن أذهب إلا وأنت خليفتي» فإن النبي صلي الله عليه وسلم ذهب غير مرة وخليفته علي المدينة غير علي كما اعتمر عمرة الحديبية وعلي معه وخليفته غيره وغزا بعد ذلك خيبر ومعه علي وخليفته بالمدينة غيره وغزا غزوة الفتح وعلي معه وخليفته في المدينة غيره وغزا حنينا والطائف وعلي معه وخليفته بالمدينة غيره وحج حجة الوداع وعلي معه وخليفته بالمدينة غيره وغزا غزوة بدر ومعه علي وخليفته بالمدينة غيره

وكل هذا معلوم بالأسانيد الصحيحة وباتفاق أهل العلم بالحديث وكان علي معه في غالب الغزوات وإن لم يكن فيها قتال.

فإن قيل استخلافه يدل علي أنه لا يستخلف إلا الأفضل لزم أن يكون علي مفضولا في عامة الغزوات وفي عمرته وحجته لا سيما وكل مرة كان يكون الإستخلاف علي رجال مؤمنين وعام تبوك ما كان الإستخلاف إلا علي النساء والصبيان... .

در اين روايت، الفاظي وجود دارد كه دروغ بر رسول خدا (ص) است؛ مثل اين سخن كه: «آيا راضي نيستي كه تو براي من به منزله هارون براي موسي باشي، مگر اين كه پيامبري بعد از من نيست؟ شايسته نيست كه من بروم؛ مگر اين كه تو جانشين من باشي» زيرا رسول خدا (ص) چندين بار رفته است؛ در حالي كه جانشين او در مدينه غير از علي (عليه السلام) بوده است؛ مثل عمره حديبيه كه علي همراه آن حضرت بود و جانشين او شخصي ديگر. پس از آن در جنگ خيبر نيز علي همراه پيامبر بود و جانشين آن حضرت كسي ديگر. همچنين در جنگ فتح مكه علي همراه آن حضرت بوده و جانشينش در مدينه شخص ديگر، در حنين و طائف جنگيد در حالي كه علي همراه آن حضرت بود و جانشينش در مدينه شخصي غير از علي، در حجة الوداع حج به جاي آورد، علي همراه ايشان بود و جانشينش در مدينه شخص ديگر، در جنگ بدر علي همراه پيامبر بود و جانشين پيامبر شخصي غير از علي. همه اين ها با سند هاي صحيح معلوم است و اهل آگاهي به حديث در باره آن اتفاق دارند، علي عليه السلام در غالب جنگ ها همراه پيامبر بود؛ اگر چه جنگي اتفاق نيفتاد.

اگر گفته شود كه جانشني علي (عليه السلام) دلالت مي كند كه كسي جانشين نشود غير از افضل، لازم مي آيد كه علي در تمام جنگ ها، عمره ها و حج هايي كه پيامبر انجام داده، مفضول باشد؛ به ويژه كه در اكثر جانشيني ها، جانشيني بر مردان بوده؛ اما در جنگ تبوك تنها جانشيني بر زنان و كودكان بوده است.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاي 728 هـ)، منهاج السنة النبوية، ج5، ص34، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

حقد و كينه ابن تيميه نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام چنان پرده اي بر عقل و شعور او افكنده است كه جلوي كم ترين تفكر را از او گرفته است.

واضح و روشن است كه كلام رسول خدا صلي الله عليه وآله مطلق نيست؛ بلكه منظور آن حضرت، تنها جانشيني در جنگ تبوك است؛ زيرا اين جنگ از ويژگي هاي خاصي برخوردار بود.

راه طولاني، جنگي وحشت انگيز با هرقل روم، هواي گرم و... باعث شد كه تعداد زيادي از منافقان به بهانه هاي واهي از حضور در اين جنگ خودداري كنند، و اين احتمال قوي وجود داشت كه با خالي شدن مدينه از مردان و دلاوران مسلمان، همين منافقان نقشه هاي شوم خود را اجرا كنند، به زنان و كودكان آسيب برسانند و... .

بنابراين، رسول خدا صلي الله عليه وآله تشخيص داد كه در اين جنگ وجود اميرمؤمنان عليه السلام ضروري نيست و جانشيني او در مدينه، ضرروت بيشتري دارد، از اين رو آن شير دلاور را جانشين خود كرد تا منافقان و بدخواهان، جرأت خرابكاري نداشته باشند.

علامه اميني رضوان الله تعالي عليه پس از تشريح وضعيت جنگ تبوك و علت جانشيني اميرمؤمنان عليه السلام، در پاسخ ابن تيميه مي گويد:

إذا عرفت ذلك كله فلا يذهب عليك أن قوله صلي الله عليه وآله وسلم: لا ينبغي أن أذهب إلا و أنت خليفتي. ليس له مغزي إلا خصوص هذه الواقعة، وليس في لفظه عموم يستوعب كل ما غاب صلي الله عليه وآله عن المدينة... .

وقتي تمام اين مطالب را دانستي، ترديدي در تو باقي نمي ماند كه بگويي، هدف پيامبر كه فرمود: «شايسته نيست كه من بروم و تو جانشين من باشي» تنها براي همين واقعه است، در كلام آن حضرت، عمومي نيست كه شامل تمام قضايايي بشود كه آن حضرت در مدينه نبوده است.

الأميني، الشيخ عبد الحسين احمد (متوفاي 1392هـ)، الغدير في الكتاب والسنة والأدب، ج3، ص199، ناشر: دار الكتاب العربي بيروت، الطبعة: الرابعة، 1397هـ ـ 1977م.

بنابراين منظور رسول خدا از جمله «لا ينبغي أن أذهب إلا و أنت خليفتي» تنها جنگ تبوك بوده است نه تمام مواقعي آن حضرت در مدينه نبوده است.

نتيجه: اين روايت با سند صحيح نقل شده است و اشكالاتي كه ابن تيميه و شعيب الأرنؤوط وارد كرده بودند، پاسخ داده شد.

روايت چهارم: زيد بن يثيع از اميرمؤمنان عليه السلام

نسائي در خصائص اميرمؤمنان عليه السلام و سنن كبراي خود، همچنين طحاوي در شرح مشكل الآثار و أبو المحاسن الحنفي در المعتصر مي نويسند:

أَخْبَرَنَا الْعَبَّاسُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو نُوحٍ وَاسْمُهُ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ غَزْوَانَ قُرَادٌ، عَنْ يُونُسَ بْنِ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعٍ، عَنْ عَلِيٍّ، أَنّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) بَعَثَ بِبَرَاءَةَ إِلَي أَهْلِ مَكَّةَ مَعَ أَبِي بَكْرٍ، ثُمَّ اتَّبَعَهُ بِعَلِيٍّ، فَقَالَ لَهُ: خُذِ الْكِتَابَ، فَامْضِ بِهِ إِلَي أَهْلِ مَكَّةَ، قَالَ: فَلَحِقْتُهُ، فَأَخَذْتُ الْكِتَابَ مِنْهُ، فَانْصَرَفَ أَبُو بَكْرٍ، وَهُوَ كَئِيبٌ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أُنْزِلَ فِيَّ شَيْءٌ؟ قَالَ: «لا، إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أُبَلِّغَهُ أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي».

رسول خدا (ص) ابو بكر را براي ابلاغ سوره برائت نزد اهل مكه فرستاد سپس علي را در پي او روانه كرد و به وي فرمود:

«نوشته را از او بگير و آن را به اهل مكه برسان».

علي گفت: به ابو بكر رسيدم و نوشته را از او گرفتم. ابو بكر با اندوه بازگشت و گفت: اي رسول خدا، آيا در باره من چيزي نازل شده؟

حضرت فرمود: «نه، به من امر شده يا خودم يا مردي از اهل بيتم آن را ابلاغ كند».

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاي303 هـ)، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج1، ص92، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا - الكويت الطبعة: الأولي، 1406 هـ؛

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاي303 هـ)، السنن الكبري، ج5، ص128، تحقيق: د.عبد الغفار سليمان البنداري، سيد كسروي حسن، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1411 - 1991؛

الطحاوي الحنفي، ابوجعفر أحمد بن محمد بن سلامة (متوفاي321هـ)، شرح مشكل الآثار، ج9، ص216، تحقيق شعيب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولي، 1408هـ - 1987م؛

همين روايت در كتاب مسند ابوبكر به اين صورت نقل شده است:

ثنا ابْنُ وَكِيعٍ، قَالَ: نَا أَبِي، عَنْ إِسْرَائِيلَ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعٍ، عَنْ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، أَنّ النَّبِيَّ (ص) " بَعَثَهُ بِسُورَةِ بَرَاءَةٍ يَقْرَؤُهَا عَلَي النَّاسِ بِالْمَوْسِمِ، ثُمَّ أَحْدَثَ إِلَيْهِ مِنْ أَمْرِهِ مَا أَحْدَثَ، فَبَعَثَ عَلِيًّا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَقَالَ: أَدْرِكْ أَبَا بَكْرٍ فَخُذْ مِنْهُ سُورَةَ بَرَاءَةٍ، فَاقْرَأْهَا عَلَي النَّاسِ، قَالَ: فَأَخَذَهَا، فَرَجَعَ أَبُو بَكْرٍ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَالِي أُنْزِلَ فِيَّ شَيْءٌ؟ فَقَالَ: «لا، أُمِرْتُ أَلا يُؤَدِّيَهَا إِلا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّي».

المروزي، أبو بكر أحمد بن علي بن سعيد الأموي (متوفاي292هـ)، مسند أبي بكر الصديق، ج1، ص198، ح132، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت.

بررسي سند روايت:

العباس بن محمد:

ذهبي در باره او مي گويد:

عباس بن محمد الدوري أبو الفضل مولي بني هاشم عن حسين الجعفي وأبي داود وعنه الأربعة والأصم وابن البختري ثقة حافظ توفي 271 4

عباس بن محمد، ثقه و حافظ بود.

الكاشف ج1 ص536، رقم: 2609

ابن حجر مي گويد:

عباس بن محمد بن حاتم الدوري أبو الفضل البغدادي خوارزمي الأصل ثقة حافظ من الحادية عشرة مات سنة إحدي وسبعين وقد بلغ ثمانيا وثمانين سنة 4

عباس بن محمد، ثقه و حفاظ بود.

تقريب التهذيب ج1 ص294، رقم:3189

عبد الرحمن بن غزوان:

از روات بخاري و ساير صحاح سته:

عبد الرحمن بن غزوان أبو نوح قراد بغدادي يحفظ وله ما ينكر سمع عوفا ويونس بن أبي إسحاق وعنه أحمد وابن معين والحارث بن أبي أسامة وثقه علي مات 207 خ د ت س

عبد الرحمن بن غزوان، علي بن مديني او را توثيق كرده است.

الكاشف ج1 ص639، رقم: 3287

عبد الرحمن بن غزوان بمعجمة مفتوحة وزاي ساكنة الضبي أبو نوح المعروف بقراد بضم القاف وتخفيف الراء ثقة له أفراد من التاسعة مات سنة سبع وثمانين خ د ت س

عبد الرحمن بن غزوان، ثقه است و رواياتي را به تنهائي نقل كرده است.

تقريب التهذيب ج1 ص348، رقم:3977

يونس أبو إسحاق السبيعي:

از روات صحيح مسلم و ساير صحاح سته:

تعدادي از علماي اهل سنت، او را تضعيف كرده اند؛ ولي شمس الدين ذهبي، تضعيفات را ناديده گرفته و نام او را در كتاب «ذكر من تكلم فيه وهو موثق» آورده است:

يونس بن أبي إسحاق السبيعي م علي ثقة قال أبو حاتم لا يحتج به وضعفه أحمد

يونس بن أبي إسحاق، از روات مسلم و ثقه است، ابوحاتم گفته به روايات او احتجاتج نمي شود، احمد نيز او را تضعيف كرده است.

ذكر من تكلم فيه وهو موثق ج1 ص204، رقم: 389

و در كتاب الكاشف مي نويسد:

يونس بن أبي إسحاق السبيعي عن ناجية بن كعب ومجاهد وعنه ابناه إسرائيل وعيسي والفريابي صدوق وثقه بن معين وقال أحمد حديثه مضطرب وقال أبو حاتم لا يحتج به مات 159 م 4.

يونس بن أبي إسحاق، راستگو است، يحيي بن معين او را توثيق كرده، احمد گفته كه حديث او آشفته است، ابوحاتم گفته: به روايات او احتجاج نمي شود.

الكاشف ج2 ص402، رقم: 6463

ابن حجر عسقلاني در تقريب التهذيب مي نويسد:

يونس بن أبي إسحاق السبيعي أبو إسرائيل الكوفي صدوق يهم قليلا من الخامسة مات سنة اثنتين وخمسين علي الصحيح ر م 4

يونس بن أبي إسحاق، راستگو و كمي دچار توهم مي شده.

تقريب التهذيب ج1 ص613، رقم: 7899

به هر حال، ايشان از راويان صحيح مسلم است و همين براي اثبات وثاقت او كفايت مي كند؛ چنانچه احمد بن علي اصفهاني نام او را در كتاب رجال مسلم آورده است:

يونس بن أبي إسحاق السبيعي الهمداني الكوفي كنيته أبو إسرائيل السبيعي روي عن عبدالله بن أبي السفر في الجهاد روي عنه أبو المنذر إسماعيل.

الإصبهاني، أبو بكر أحمد بن علي بن منجويه، رجال صحيح مسلم ج2 ص368، رقم: 1895، تحقيق: عبد الله الليثي، ناشر: دار المعرفة - بيروت، الطبعة: الأولي، 1407هـ

حتي الباني وهابي نيز روايات يونس بن أبي إسحاق را تصحيح كرده است؛ از جمله در ارواء الغليل بعد از نقل روايتي كه يونس بن أبي إسحاق در سند آن است مي گويد:

أخرجه أحمد (6/185-1 86 ) من طريق يونس بن أبي اسحاق عنه. وهذا إسناد صحبح علي شرط مسلم.

اين روايت را أحمد از طريق يونس بن أبي إسحاق نقل كرده و سند آن بنابر شرايطي كه مسلم براي صحت روايت قبول دارد، صحيح است.

ألباني، محمد ناصر (متوفاي1420هـ)، إرواء الغليل في تخريج أحاديث منار السبيل، ج1، ص 237، تحقيق: إشراف: زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1405 - 1985 م.

و در كتاب صحيح أبوداود روايت او را بر طبق شرايطي كه بخاري و مسلم در صحت روايت قائل هستند، صحيح مي داند:

والحديث أخرجه أحمد (4/255) قال: ثنا وكيع: ئنا يونس بن أبي إسحاق:سمعته من الشعبي... وهذا إسناد صحيح علي شرط الشيخين.

اين حديث را احمد از وكيع از يونس بن أبي اسحاق از شعبي نقل كرده است و اين سندي است كه بنابر شرايط بخاري و مسلم صحيح است.

ألباني، محمد ناصر (متوفاي1420هـ)، صحيح أبي داود، ج1، ص 259، ناشر: مؤسسة غراس للنشر والتوزيع ـ الكويت، الطبعة: الأولي، 1423 هـ ـ 2002 م

و در كتاب ظلال الجنة روايتي را كه در سند آن يونس بن أبي إسحاق وجود دارد، «صحيح» دانسته است:

1063 - ( صحيح )

حدثنا أبو بكر ثنا وكيع عن يونس بن أبي اسحاق عن العيزار ابن حريث العبدي عن أم الحصين الأحمسية قالت سمعت رسول الله صلي الله عليه وسلم وعليه بردة متلفعا بها وهو يقول

إن أمر عليكم عبد حبشي مجدع فاسمعوا له ما أقام بكم كتاب الله عز وجل

ألباني، محمد ناصر (متوفاي1420هـ)، ظلال الجنة، ج2، ص 250، ح1063، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثالثة - 1413هـ ـ 1993م.

بنابراين، يونس بن أبي إسحاق ثقه و مورد اعتماد است.

أبو إسحاق السبيعي:

زيد بن يثيع:

وثاقت اين دو نفر را پيش از اين به صورت تفصيلي بررسي كرديم؛ بنابراين، سند اين روايت نيز كاملا صحيح و تمام راويان آن موثق هستند.

روايت پنجم: مقسم از إبن عباس:

ترمذي در سنن خود مي نويسد:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيل، حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ سُلَيْمَانَ، حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ الْعَوَّامِ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ بْنُ حُسَيْنٍ، عَنِ الْحَكَمِ بْنِ عُتَيْبَةَ، عَنْ مِقْسَمٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: " بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) أَبَا بَكْرٍ وَأَمَرَهُ أَنْ يُنَادِيَ بِهَؤُلَاءِ الْكَلِمَاتِ، ثُمَّ أَتْبَعَهُ عَلِيًّا، فَبَيْنَا أَبُو بَكْرٍ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ إِذْ سَمِعَ رُغَاءَ نَاقَةِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) الْقَصْوَاءِ، فَخَرَجَ أَبُو بَكْرٍ فَزِعًا فَظَنَّ أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَإِذَا هُوَ عَلِيٌّ فَدَفَعَ إِلَيْهِ كِتَابَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَأَمَرَ عَلِيًّا أَنْ يُنَادِيَ بِهَؤُلَاءِ الْكَلِمَاتِ، فَانْطَلَقَا فَحَجَّا، فَقَامَ عَلِيٌّ أَيَّامَ التَّشْرِيقِ، فَنَادَي «ذِمَّةُ اللَّهِ وَرَسُولِهِ بَرِيئَةٌ مِنْ كُلِّ مُشْرِكٍ، فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَلَا يَحُجَّنَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلَا يَطُوفَنَّ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَلَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مُؤْمِنٌ، وَكَانَ عَلِيٌّ يُنَادِي فَإِذَا عَيِيَ قَامَ أَبُو بَكْرٍ فَنَادَي بِهَا»

قَالَ أَبُو عِيسَي: وَهَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ غَرِيبٌ مِنْ هَذَا الْوَجْهِ مِنْ حَدِيثِ ابْنِ عَبَّاس.

از ابن عباس نقل شده كه رسول خدا (ص) ابو بكر را خواست و به او دستور داد تا آيات برائت را بر مردم مكه تلاوت كند و اين كلمات را براي آن ها بخواند. سپس علي عليه السّلام را به دنبال او فرستاد.

ابو بكر مقداري از راه را طي كرده بود كه ناگهان صداي شتر رسول خدا (ص) به گوشش رسيد، بيمناك و نگران شد و گمان كرد كه اين خود پيامبر است كه دنبالش آمده است؛ ولي ديد كه او علي (عليه السّلام) است.

ابو بكر، پس از دريافت دستور رسول خدا (ص) سوره برائت را به علي (عليه السّلام) داد و به او گفت كه با اين كلمات مردم مكه را آگاه ساز. هر دو به مكه رفتند و حج را به جاي آوردند، علي (عليه السلام) در ايام تشريق اين سخنان را فرياد زد: خدا و رسول از همه مشركان بيزار هستند...

الترمذي السلمي، ابوعيسي محمد بن عيسي (متوفاي 279هـ)، سنن الترمذي، ج5، ص275، ح3091، تحقيق: أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

بررسي سند روايت:

مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيل:

صاحب كتاب صحيح بخاري:

محمد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة الإمام أبو عبد الله الجعفي مولاهم البخاري صاحب الصحيح... وكان إماما حافظا حجة رأسا في الفقه والحديث مجتهدا من أفراد العالم مع الدين والورع والتأله مات بقرية خرتنك من عمل بخاري ليلة الفطر سنة 256 ت.

محمد بن اسماعيل بخاري، پيشوا، حافظ، حجت و سرآمد همگان در فقه و حديث و مجتهد، يگانه هاي جهان، و با دين و با تقوا و پيرو خداوند بود.

الكاشف ج2 ص156، رقم: 4719.

محمد بن إسماعيل بن إبراهيم بن المغيرة الجعفي أبو عبد الله البخاري جبل الحفظ وإمام الدنيا في فقه الحديث من الحادية عشرة مات سنة ست وخمسين في شوال وله اثنتان وستون سنة ت س.

محمد بن اسماعيل بخاري، كوه استوار در حفظ و پشواي جهان در شناخت حديث بود.

تقريب التهذيب ج1 ص468، رقم: 5727

سَعِيدُ بْنُ سُلَيْمَانَ:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

سعيد بن سليمان الضبي أبو عثمان الواسطي البزاز الحافظ سعدويه عن فضيل بن مرزوق وعبد العزيز بن الماجشون وعنه البخاري وأبو داود وخلف العكبري قال أبو حاتم لعله أوثق من عفان وقال صالح جزرة سمعته يقول حججت ستين حجة وما دلست قط وقال أحمد كان يصحف عاش مائة سنة مات 225 ع.

سعيد بن سليمان، استاد بخاري و ابوداود بود. ابوحاتم گفته: شايد او از عفان موثق تر باشد، و گفته كه او صالح و شوخ طبع بود. از او شنيدم كه مي گفت: من شصت بار حج انجام دادم، هيچگاه تدليس نكردم، احمد گفته كه او صحافي مي كرد.

الكاشف ج1 ص438، رقم: 1902

سعيد بن سليمان الضبي أبو عثمان الواسطي نزيل بغداد البزاز لقبه سعدويه ثقة حافظ من كبار العاشرة مات سنة خمس وعشرين وله مائة سنة ع

سعيد بن سليمان، ثقه و حافظ بود.

تقريب التهذيب ج1 ص237، رقم: 2329

عَبَّادُ بْنُ الْعَوَّامِ:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

عباد بن العوام أبو سهل الواسطي عن حصين وعبد الله بن أبي نجيح وعدة وعنه أحمد وابن عرفة وثقه أبو حاتم وقال أحمد حديثه عن بن أبي عروبة مضطرب مات 185 ع

عباد بن عوم، استاد احمد بن حنبل و ابن عرفه بوده، ابوحاتم او را توثيق كرده، احمد گفته كه روايت او از ابن أبي عروبه آشفته است.

الكاشف ج1 ص531، رقم: 2571

عباد بن العوام بن عمر الكلابي مولاهم أبو سهل الواسطي ثقة من الثامنة مات سنة خمس وثمانين أو بعدها وله نحو من سبعين ع

عباد بن العوام، ثقه بود.

تقريب التهذيب ج1 ص290، رقم: 3138

سُفْيَانُ بْنُ حُسَيْنٍ:

از روات بخاري و ساير صحاح سته. برخي از علماي سني به رواياتي كه او از زهري نقل كرده اند، ايراد گرفته اند؛ ولي اين دليل نمي شود كه تمام روايات او اشكال داشته باشد؛ بنابراين ذهبي نام او را در كتاب «ذكر من تلكم فيه وهو موثق» آورده است:

سفيان بن حسين الواسطي علي صدوق له أوهام عن الزهري قال ابن معين لم يكن بالقوي وقال أبو حاتم ليس به بأس إلا في الزهري قال الحاكم استشهد به الشيخان من غير حديث الزهري وكان قد اشتبه عليه بعض حديث الزهري فانقلب بلا قصد منه.

سفيان بن حسين واسطي، راستگو است، او در نقل روايت از زهري اشتباهاتي داشته است، ابن معين گفته: قوي نيست، ابوحاتم گفته اشكالي در او نيست؛ مگر در نقل روايت از زهري، حاكم گفته: بخاري و مسلم به روايات او استشهاد كرده اند، غير از روايتي كه از زهري نقل كرده اند...

ذكر من تكلم فيه وهو موثق ج1 ص89، رقم: 137

ابن حجر، تصريح كرده است كه او در رواياتي كه از غير زهري نقل كرده، به اتفاق علما مورد اعتماد است:

سفيان بن حسين بن حسن أبو محمد أو أبو الحسن الواسطي ثقة في غير الزهري باتفاقهم من السابعة مات بالري مع المهدي وقيل في أول خلافة الرشيد خت م 4

سفيان بن حسين، به اتفاق علما در رواياتي كه از غير زهري نقل كرده اند، ثقه است.

تقريب التهذيب ج1 ص244، رقم: 2437

و اين روايت را از زهري نقل نكرده است؛ بلكه از حكم بن عتيبه نقل كرده:

الْحَكَمِ بْنِ عُتَيْبَةَ:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

الحكم بن عتيبة الكندي مولاهم فقيه الكوفة مع حماد عن بن أبي أوفي وأبي جحيفة وعنه مسعر وشعبة عابد قانت ثقة صاحب سنة توفي 115 ع.

حكم قن عتيبه، عبادت كننده، موثق و صاحب سنت است.

الكاشف ج1 ص344، رقم: 1185

الحكم بن عتيبة بالمثناة ثم الموحدة مصغرا أبو محمد الكندي الكوفي ثقة ثبت فقيه إلا أنه ربما دلس من الخامسة مات سنة ثلاث عشرة أو بعدها وله نيف وستون ع

حكم بن عتيبه، ثقه، مطمئن و فقيه است؛ مگر اين كه گاهي تدليس مي كرده.

تقريب التهذيب ج1 ص175، رقم: 1453

مِقْسَمٍ بن بُجْرة:

از روات بخاري و ساير صحاح سته:

مقسم بكسر أوله بن بجرة بضم الموحدة وسكون الجيم ويقال نجدة بفتح النون وبدال أبو القاسم مولي عبد الله بن الحارث ويقال له مولي بن عباس للزومه له صدوق وكان يرسل من الرابعة مات سنة إحدي ومائة وما له في البخاري سوي حديث واحد خ 4

مقسم بن بجره، به او غلام ابن عباس گفته مي شود؛ چون هميشه همراه او بوده، او راستگو است و گاهي روايت مرسل نقل مي كرده، در صحيح بخاري تنها يك روايت از او نقل شده است.

تقريب التهذيب ج1 ص545، رقم: 6873

حتي ابن حجر گفته است كه برخي او را «صحابي» دانسته اند:

مقسم بن بجرة بضم الموحدة وسكون الجيم بن حارثة بن قنيرة بقاف ومثناة مصغرا الكندي ثم التجيبي النخعي ذكره أبو سعيد بن يونس وقال أسلم في حياة النبي صلي الله عليه وسلم وبايع معاذا باليمن ويقال إن له صحبة وشهد فتح مصر وكان قاتل أهل الردة مع زياد بن لبيد.

مقسم بن بجرة، ابوسعيد بن يونس از او ياد كرده و گفته: در زمان رسول خدا ايمان آورد و با معاذ در يمن بيعت كرد، گفته شده كه او صحابي بوده و در جنگ فتح مصر شركت داشته و با اهل رده نيز به همراه زياد بن لبيد جنگيده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج6 ص204، رقم: 8191، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولي، 1412هـ - 1992م.

بنابراين سند اين روايت نيز كاملا صحيح است و تمام راويان آن، از روات صحيح بخاري هستند.

هر چند كه روايت اعلام برائت توسط اميرمؤمنان عليه السلام سند هاي صحيح ديگري نيز از ابوهريره، جابر بن عبد الله انصاري، سعد بن أبي وقاص، حبشي بن جنادة و... دارد و روايات پيشين نيز با چندين سند از طرق ديگر نقل شده اند؛ اما براي اثبات اين فضيلت براي اميرمؤمنان عليه السلام همين پنج سند كه از ديدگاه اهل سنت صحت آن ها بررسي شد، كفايت مي كند و نيازي به بررسي سند هاي ديگر نيست.

فصل دوم: پاسخ به اشكالات و شبهات اهل سنت

همانند ديگر فضائل اميرمؤمنان عليه السلام كه اهل سنت نتوانسته اند آن را تحمل كنند، در برابر اين فضيلت بي نظير نيز ايستادگي كرده و تلاش نموده اند كه با وارد كردن شبهات و اشكالات متعدد، فضيلت بودن آن را زير سؤال ببرند.

ما در اين فصل شبهات آن ها را مطرح كرده و پاسخ خواهيم داد.

آيا ابوبكر، مأمور ابلاغ برائت بود؟

ابن تيميه حراني بر خلاف روايات فراوان و صحيح السندي كه نقل و صحت آن ها از ديدگاه اهل سنت ثابت شد، ادعا كرده است كه اين مأموريت تا آخر در اختيار ابوبكر بوده و ابوبكر در مراسم حج اعلام برائت كرده است. در مجموع فتاواي ابن تيميه آمده:

ويَبْعَثُ أبا بكرٍ عامَ تسعَ فنادي في الموسمِ «أن لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ ولا يَطُوفَ بالبيتِ عريانٌ ونَبْذِ العهودِ المطلقةِ وأبقي المؤقته مادام أهلُها موفين بالعهدِ كما أمر الله بذلك.

و ابوبكر در سال نهم فرستاده شد؛ پس در موسم فرياد مي زد: از امسال به بعد هيچ مشركي حج انجام ندهد، به صورت عريان خانه خدا را طواف نكند، عهد هاي بدون زمان، شكسته شده و عهدهاي مدت دار تا زماني كه طرف معاهده به آن وفادار باشد، باقي مي ماند؛ همان طوري كه خداوند به آن دستور داده است.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاي 728 هـ)، كتب ورسائل وفتاوي شيخ الإسلام ابن تيمية، ج19، ص20، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة: الثانية.

و باز در جاي ديگر از همين كتاب خود مي نويسد:

والذي ثبت عن النبي أنه نهي الحائض عن الطواف وبعث أبا بكر أميرا علي الموسم فأمر أن ينادي أن لا يَحُجَّ بعدَ العامِ مشركٌ ولا يطوف بالبيت عريانٌ وكان المشركون يَحِجُّون وكانوا يطوفون بالبيت عراةً.

آن چه كه از پيامبر خدا (ص) ثابت شده، اين است كه حائض حق طواف ندارد و اين كه ابوبكر را امير را براي موسم فرستاد؛ پس دستور داد كه فرياد بزند كه: «بعد از امسال هيچ مشركي حج نكند، به صورت عريان طواف نكند» مشركان حج انجام مي داند و طواف مي كردند؛ در حالي كه عريان بودند.

كتب ورسائل وفتاوي ابن تيمية في الفقه ج21، ص276

در منهاج السنة ادعا مي كند كه ولايت ابوبكر در اين سفر، از فضائل ويژه او است و علي بن أبي طالب عليه السلام در اين سفر تحت ولايت ابوبكر و جزء رعيت او بوده است:

ثم أمَّر أبا بكر سنة تسع للحج بعد رجوع النبي صلي الله عليه وسلم من غزوة تبوك وفيها أمَرَ أبا بكر بالمناداة في الموسم أن لا يَحُجَّ بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان ولم يؤمر النبي صلي الله عليه وسلم غير أبي بكر علي مثل هذه الولاية فولاية أبي بكر كانت من خصائصه فإن النبي صلي الله عليه وسلم لم يؤمر علي الحج أحد كتأمير أبي بكر ولم يستخلف علي الصلاة أحدا كاستخلاف أبي بكر وكان علي من رعيته في هذه الحجة فإنه لحقه فقال أمير أو مأمور فقال علي بل مأمور وكان علي يصلي خلف أبي بكر مع سائر المسلمين في هذه الولاية ويأتمر لأمره كما يأتمر له سائر من معه ونادي علي مع الناس في هذه الحجة بأمر أبي بكر.

سپس ابوبكر را در سال نهم ـ بعد از بازگشت رسول خدا (ص) از جنگ تبوك ـ امير حج قرار داد و به او دستور دارد كه در موسم فرياد بزند: «بعد از اين هيچ مشركي حج نكند، به صورت عريان طواف نكند» رسول خدا (ص) هيچ كس را همانند ابوبكر امير قرار نداد و به او ولايت نداد؛ پس ولايت ابوبكر از ويژگي ها او است؛ زيرا پيامبر (ص) احدي را امير قرار نداد؛ همانند امير كردن ابوبكر، كسي را جانشين خودش در نماز قرار نداد؛ همانند جانشين قرار دادن ابوبكر، علي در اين حج رعيت ابوبكر بود؛ چرا كه او به ابوبكر ملحق شد؛ پس ابوبكر سؤال كرد: تو امير هستي يا مأمور؛ علي (ع) گفت: بلكه مأمور هستم. علي (ع) به همراه ساير مسلمانان پشت سر ابوبكر نماز مي خواند، از اوامر او اطاعت مي كرد؛ چنانچه ساير مسلمانان كه همراه او بودند به اوامر او گوش مي كردند؛ علي در اين حج به همراه ساير مردم به دستور ابوبكر «ندا» مي داد (اعلام برائت مي كرد).

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاي 728 هـ)، منهاج السنة النبوية، ج5، ص490، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

سپس در جواب علامه حلي رضوان الله تعالي عليه، ادعا مي كند كه بازگردان ابوبكر پس از طي سه منزل، دروغ آشكار است، اعلام برائت در موسم به عهده ابوبكر بوده و علي بن أبي طالب عليه السلام به دستور او در موسم اعلام برائت مي كرده است:

وأما قول الرافضي إنه لما أنفذه ببراءة رُدَّهُ بعدَ ثلاثة أيام فهذا من الكذب المعلوم أنه كذب فإن النبي صلي الله عليه وسلم لما أمر أبا بكر علي الحج ذهب كما أمره وأقام الحج في ذلك العام عام تسع للناس ولم يرجع إلي المدينة حتي قضي الحج وأنفذ فيه ما أمره به النبي صلي الله عليه وسلم فإن المشركين كانوا يحجون البيت وكانوا يطوفون بالبيت عراة وكان بين النبي صلي الله عليه وسلم وبين المشركين عهود مطلقة فبعث أبا بكر وأمره أن ينادي أن لا يحج بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان فنادي بذلك من أمره أبو بكر بالنداء ذلك العام وكان علي بن أبي طالب من جملة من نادي بذلك في الموسم بأمر أبي بكر ولكن لما خرج أبو بكر أردفه النبي صلي الله عليه وسلم بعلي بن أبي طالب لينبذ إلي المشركين العهود.

اما اين گفته رافضي (علامه حلي) كه «رسول خدا (ص) ابوبكر را براي اعلام برائت فرستاد و پس از طي سه منزل دو باره برگرداند» دروغ آشكاري است، اين قضيه دروغ است؛ چرا كه رسول خدا وقتي ابوبكر را براي حج فرستاد، او براي انجام آن رفت، حج را در همين سال كه سال نهم بود براي مردم اقامه كرد، به سوي مدينه برنگشت تا حج را به پايان رساند و هر آن چه كه رسول خدا دستور داده بود، انجام داد؛ زيرا مشركان حج مي كردند و به صورت عريان خانه خدا را طواف مي كردند. بين مشركان و رسول خدا پيمان هاي مطلق (بدون تعيين زمان) بود؛ پس ابوبكر را فرستاد و به او دستور داد كه فرياد بزند: «بعد از اين سال هيچ مشركي حق ندارد حج انجام دهد و به صورت عريان طواف كند»؛ پس ابوبكر در اين سال به دستور رسول خدا اين مسأله را اعلام كرد، علي بن أبي طالب از جمله كساني بود كه تحت فرمان ابوبكر همين مطالب را در موسم اعلام مي كرد؛ ولي وقتي ابوبكر خارج شد، رسول خدا (ص) علي (ع) را به دنبال او فرستاد تا پايان پيمان ها را با مشركان اعلام كند.

منهاج السنة النبوية، ج5، ص493.

شمس الدين عبد الهادي حنبلي در كتاب تنقيح التحقيق نيز سخن ابن تيميه را تكرار كرده است:

فلما أمر بمنع المشركين من الحج بعث أبا بكر في سنة تسع، فنادي: أن لا يحج بعد العام مشرك.

وقتي رسول خدا (ص) مشركان از انجام حج منع كرد، ابوئبكر را در سال نهم فرستاد تا فرياد بزند: بعد از اين سال هيچ مشركي حق انجام حج ندارد.

الحنبلي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عبد الهادي (متوفاي744هـ)، تنقيح تحقيق أحاديث التعليق، ج2، ص396، تحقيق: أيمن صالح شعبان، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1998م.

زيلعي حنفي نيز در نصب الرايه مي نويسد:

فلما أمر بمنع المشركين من الحج بعث أبا بكر في سنة تسع فنادي أن لا يحج بعد العام مشرك.

الزيلعي، عبدالله بن يوسف ابومحمد الحنفي (متوفاي762هـ)، نصب الراية لأحاديث الهداية، ج3، ص5، تحقيق: محمد يوسف البنوري، ناشر: دار الحديث - مصر - 1357هـ.

اين ادعاي ابن تيميه و همفكران با روايات فراواني كه در منابع اهل سنت با سند هاي صحيح نقل شده، در تضاد كامل است، طبق اين روايات رسول خدا صلي الله عليه واله ابتدا ابوبكر را فرستاد؛ اما پس از طي مسافت طولاني اميرمؤمنان عليه السلام را به دنبال او فرستاد، سوره توبه و عهده نامه رسول خدا را از او گرفت و خود ابوبكر را برگرداند.

حال اگر ابوبكر برنگشته باشد و يا از تسليم سوره برائت به اميرمؤمنان عليه السلام خودداري كرده باشد، و طبق ادعاي ابن تيميه، در مكه اعلام برائت كرده باشد، طبعا با دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله مخالفت و بر حكمي كه خدا و رسولش كرده، گردن ننهاده است.

آيا در اين صورت، ابوبكر مصداق آيه ذيل آيات ذيل نخواهد شد؟

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُون . المائده/44.

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون . المائده/45.

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون . المائده/47.

جلال الدين سيوطي كه متوجه اين قضيه بوده، تصريح كرده است كه اگر ابوبكر در مراسم حج اعلام برائت كرده، به نيابت از اميرمؤمنان عليه السلام بوده، نه اين كه از پيش خود چنين كاري انجام داده باشد:

وأخرج الترمذي وحسنه عن ابن عباس قال: «بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) أَبَا بَكْرٍ وَأَمَرَهُ أَنْ يُنَادِيَ بِهَؤُلَاءِ الْكَلِمَاتِ، ثُمَّ أَتْبَعَهُ عَلِيًّا، فَانْطَلَقَا فَحَجَّا، فَقَامَ عَلِيٌّ أَيَّامَ التَّشْرِيقِ، فَنَادَي «ذِمَّةُ اللَّهِ وَرَسُولِهِ بَرِيئَةٌ مِنْ كُلِّ مُشْرِكٍ، فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَلَا يَحُجَّنَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلَا يَطُوفَنَّ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَلَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مُؤْمِنٌ، فَكَانَ عَلِيٌّ يُنَادِي فَإِذَا أعِيا قَامَ أَبُو بَكْرٍ فَنَادَي بِهَا»

فهذه نيابةٌ من أبي بكرٍ عن عليٍ فإنه قَصَد بالبعث علي، وأخرج البخاري عن أبي هريرة قال: «بعثني أبو بكر فيمن يؤذن يوم النحر بمني لا يحج بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان» فهذه نيابة من أبي هريرة أيضاً، والمقصود بالتبليغ في هذه القصة أن تكون من علي.

از ابن عباس نقل شده كه رسول خدا (ص) ابو بكر را خواست و به او دستور داد تا آيات برائت را بر مردم مكه تلاوت كند و اين كلمات را براي آن ها بخواند. سپس علي عليه السّلام را به دنبال او فرستاد.

هر دو به مكه رفتند و حج را به جاي آوردند، علي (عليه السلام) در ايام تشريق اين سخنان را فرياد زد: خدا و رسول از همه مشركان بيزار هستند...

پس ابوبكر نائب علي (ع) بوده است؛ چرا كه رسول خدا (ص) علي را براي انجام اين كار فرستاده بود. بخاري از ابوهريره نقل كرده است كه ابوبكر مرا همراه مؤذنان فرستاد تا در روز عيد قربان فرياد بزنم: «بعد از اين سال هيچ مشركي حق انجام حج ندارد، حق ندارد به صورت عريان طواف كند» پس ابوهريره نيز نائب بوده است؛ زيرا وظيفه تبليغ در اين قضيه به عهده علي (ع) بود.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الحاوي للفتاوي في الفقه وعلوم التفسير والحديث والاصول والنحو والاعراب وسائر الفنون، ج1، ص156، تحقيق: عبد اللطيف حسن عبد الرحمن، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1421هـ - 2000م.

بنابراين ادعاي ابن تيميه، با روايات موجود در منابع اهل سنت كه با سند هاي صحيح نقل شد است، سازگاري ندارد و تنها كينه و عداوت او را با اميرمؤمنان عليه السلام ثابت مي كند.

آيا ابوبكر در آن سال، أمير الحاج بود؟

از آن جائي كه اين فضيلت، برتري مطلق اميرمؤمنان عليه السلام را بر ابوبكر و از طرف ديگر عدم شايستگي ابوبكر را بر ابلاغ فرمان رسول خدا، ثابت مي كند، اهل سنت تلاش كرده اند كه به نحوي اين مسأله را جبران كنند، آن ها ادعا كرده اند كه درست است كه امر تبليغ در اين سفر بر عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده؛ اما ابوبكر از طرف رسول خدا صلي الله عليه وآله «امير الحاج» بوده و حتي بر خود اميرمؤمنان عليه السلام نيز امارت داشته است.

فخرالدين رازي به نقل از جاحظ مي نويسد:

وقيل لما خصّ أبا بكرٍ رضي الله عنه بتوليته أميرَ الموسِم خص علياً بهذا التبليغِ تطييباً للقلوب ورعاية للجوانب.

وقيل قرّر أبا بكرٍ علي الموسم وبعث علياً خَلْفَه لتبليغ هذه الرسالة، حتي يُصَلِّي علي خلفِ أبي بكر ويكون ذلك جارياً مجري التنبيهِ علي إمامةِ أبي بكر، والله أعلم.

وقَرّر الجاحظُ هذا المعني فقال: إن النبيَّ صلي الله عليه وسلم بَعَثَ أبا بكرٍ أميراً علي الحاج وولّاه الموسمَ وبعث علياً يُقْرَأ علي الناس آياتٌ من سورةِ براءةٍ فكان أبو بكر الإمامَ وعلي المؤتَمَ وكان أبو بكر الخطيبَ وعلي المستمعَ وكان أبو بكر الرافع بالموسم والسابق لهم والآمر لهم، ولم يكن ذلك لعلي رضي الله عنه.

و گفته شده كه چون رسول خدا (ص) ابوبكر را سرپرست موسم قرار داد، به علي نيز به خاطر پاك كردن دل ها و رعايت جوانب، مأموريت تبليغ داد.

گفته شده كه ابوبكر را امير موسم كرد و علي را به دنبال او براي تبليغ اين رسالت فرستاد تا علي پشت سر ابوبكر نماز بخواند، و اين قضيه در حقيقت اشاره اي بود بر امامت ابوبكر.

جاحظ اين معنا را اين گونه توضيح داده است كه رسول خدا (ص) ابوبكر را امير بر حاجيان و سرپرست موسم قرار داد و علي را فرستاد تا آياتي از سوره توبه را بر مردم بخواند؛ پس ابوبكر امام بود و علي مأموم، ابوبكر خطيب بود و علي شنونده، ابوبكر برگزار كننده مراسم حج، پيشاهنگ و امير آن بود؛ ولي علي چنين نبوده است.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج15، ص175، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1421هـ - 2000م.

ابن جوزي در كشف المشكل مي نويسد:

ومما يزيل الإشكال أن أبا بكر كان الإمام في تلك الحجة، فكان علي يأتم، وأبو بكر الخطيب وعلي يسمع.

از چيزهاي كه اشكال را برطرف مي كند اين است كه ابوبكر در اين حج امام و علي مأموم بوده، ابوبكر خطيب بوده و علي مي شنيده است.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، كشف المشكل من حديث الصحيحين، ج1، ص22، تحقيق: علي حسين البواب، ناشر: دار الوطن - الرياض - 1418هـ - 1997م.

مباركفوري نيز مي گويد:

وقيل إنما بعث عليا في هذه الرسالة حتي يصلي خلف أبي بكر ويكون جاريا مجري التنبيه علي إمامة أبي بكر بعد رسول الله لأن النبي بعث أبا بكر أميرا علي الحاج وولاه الموسم وبعث عليا خلفه ليقرأ علي الناس ببراءة فكان أبو بكر الامام وعلي المؤتم وكان أبو بكر رضي الله عنه الخطيب وعلي المستمع.

وكان أبو بكر المتولي أمر الموسم والأمير علي الناس ولم يكن ذلك لعلي فدل ذلك علي تقديم أبي بكر علي علي وفضله عليه انتهي.

و گفته شده كه رسول خدا (ص) علي را به اين مأموريت فرستاد تا پشت سر ابوبكر نماز بخواند، و اين قضيه اشاره اي باشد بر امامت ابوبكر بعد از رسول خدا (ص)؛ زيرا آن حضرت، ابوبكر را امير بر حاجيان و سرپرست موسم قرار داد، علي را به دنبال او فرستاد تا بر مردم سوره برائت را بخواند؛ پس ابوبكر امام و علي مأموم، ابوبكر خطيب و علي شنونده بوده است.

ابوبكر، سرپرست برگزاري حج و امير بر مردم بوده و علي چنين نبوده است؛ پس اين دلالت مي كند بر مقدم بودن و برتري ابوبكر بر علي.

المباركفوري، أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم (متوفاي1353هـ)، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي، ج8، ص387، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

در اين سخنان، دو ادعا شده است: اول: نماز خواندن اميرمؤمنان عليه السلام پشت سر ابوبكر؛ دوم: امير الحاج بودن ابوبكر در اين سفر و امارت او بر اميرمؤمنان عليه السلام.

بحث نماز خواندن اميرمؤمنان عليه السلام پشت سر ابوبكر را در يك بحث مستقل بررسي خواهيم كرد؛ اما اين كه آيا ابوبكر، «امير الحاج» بوده يا خير، نياز به بررسي تفصيلي دارد كه ما به چند نكته در اين باره بسنده مي كنيم:

نكته اول: حج ابوبكر در ذي القعد بوده؟

يكي از مسائلي كه امير بودن ابوبكر را زير سؤال مي برد اين است كه در آن سال اصلا مسلمانان حج انجام ندادند و در حقيقت انجام حج در آن زمان براي آن ها مشروع نبوده است تا ابوبكر امير بر حاجيان باشد؛ زيرا مشركان طبق رسومي كه داشتند، حج را در آن سال، در ماه ذي القعده برپا كردند و رسول خدا اميرمؤمنان عليه السلام را فرستاد تا در زماني كه آن ها حج انجام مي دهند، سوره برائت را براي آن ها بخواند و اين سال را آخرين سال حج آن ها اعلام كند.

حال اگر مسلمانان در آن سال به سرپرستي ابوبكر مراسم حج را به همراه مشركان به جا آوره باشند، عمل كفار و مشركان را مرتكب شده اند؛ زيرا خداوند انجام حج در غير ذي الحجه را «زيادة في الكفر» خوانده است؛ آن جا كه مي فرمايد:

إِنَّمَا النَّسي ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرين . التوبه/37.

نسي ء [جا به جا كردن و تأخير ماه هاي حرام ]، افزايشي در كفر (مشركان) است كه با آن، كافران گمراه مي شوند يك سال، آن را حلال، و سال ديگر آن را حرام مي كنند، تا به مقدار ماه هايي كه خداوند تحريم كرده بشود (و عدد چهار ماه، به پندارشان تكميل گردد) و به اين ترتيب، آنچه را خدا حرام كرده، حلال بشمرند. اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده و خداوند جمعيّت كافران را هدايت نمي كند.

پس اهل سنت يا بايد بپذيرند كه مسلمانان در اين سال به سرپرستي ابوبكر، عمل كفار را مرتكب شده اند و اين كار آن ها «زيادة في الكفر» بوده، يا بايد بپذيرند كه هيچ يك از مسلمانان در اين سال و همراه با مشركان در انجام مراسم حج شركت نداشتند و تنها وظيفه مسلمانان حاضر در آن جا اعلام برائت از مشركان بوده كه اين وظيفه طبق روايات به اميرمؤمنان عليه السلام واگذار شده است.

جالب است كه بيهقي وقتي به اين قضيه مي رسد، با تعجب فراوان سؤال مي كند كه آيا ابوبكر عملي را كه خداوند آن را كفر دانسته، مرتكب شده؟

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ: قَدْ نَزَلَتْ سُورَةُ بَرَاءَةَ قَبْلَ حَجَّةِ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَي عَنْهُ، وَفِيهَا: «إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْر»، وَفِيهَا: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا»، فَهَلْ كَانَ يَجُوزُ أَنْ يَحُجَّ أَبُو بَكْرٍ عَلَي حَجِّ الْعَرَبِ، وَقَدْ أَخْبَرَ اللَّهُ أَنَّ فِعْلَهُمْ ذَلِكَ كَانَ كُفْرًا؟

ابوعبد الله (بيهقي) گفت: سوره برائت قبل از حج ابوبكر نازل شد و در اين سوره آمده است كه « نسي ء [جا به جا كردن و تأخير ماه هاي حرام ]، افزايشي در كفر (مشركان) است» و در اين سوره آمده است: «تعداد ماه ها از ديدگاه خداوند، دوازده ماه است» پس آيا جايز است كه ابوبكر مراسم حج را بر مبناي حج عرب انجام داده باشد؟ و حال آن كه خداوند خبر داده است كه اين كار آن ها كفر است؟

البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسي ابوبكر (متوفاي 458هـ)، سنن البيهقي الكبري، ج5، ص166، باب من كره أن يقال للمحرم صفر وأن النسيء من أمر الجاهلية، ناشر: مكتبة دار الباز - مكة المكرمة، تحقيق: محمد عبد القادر عطا، 1414 - 1994.

سؤالي كه جناب بيهقي براي آن پاسخي نمي يابد و آن را بي جواب رها مي كند.

جواب بيهقي واضح است، ابوبكر اصلا در اين سال حجي انجام نداده و امير الحاج نبوده است، تا عمل او بر مبناي عمل اعراب «زيادة في الكفر» باشد؛ بلكه ابوبكر در اين سفر، رعيت اميرمؤمنان عليه السلام بوده و تحت فرمان آن حضرت، وظيفه داشته است كه سخنان اميرمؤمنان را به گوش مشركان برساند و از آن ها اعلام بيزاري كند.

اما اين كه حج ابوبكر در آن سال، در ماه ذي القعده بوده، در كتاب هاي معتبر اهل سنت به آن تصريح شده و حتي خود ابن تيميه نيز به اين مطلب اعتراف كرده است. وي در كتاب شرح العمده في الفقه مي نويسد:

أن الحجَ قبلَ حجةِ الوداعِ كان يَقَعِ في غيرِ حِينِه لأن أهلَ الجاهليةِ كانوا يُنْسِئون النسيءَ الذي ذَكَرَهُ اللهُ في القرانِ حيثُ يقول: « إِنَّمَا النَّسي ءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرين » فكان حجُّهم قبلَ حجةِ الوداع في تلك السنين يَقَعُ في غيرِ ذي الحجة.

رَوي أحمدُ بإسناده عن مجاهد في قوله «إنما النسيء زيادةٌ في الكفر» قال حَجُّوا في ذي الحجة عامين ثم حجوا في المحرم عامين ثم حجوا في صفر عامين فكانوا يَحُجُّون في كلِ سنةٍ في كلِ شهرٍ عامين حتي وافَقَتْ حَجةُ أبي بكر الآخر من العامين في ذي القعدة قبلَ حَجَّة النبي صلي الله عليه وسلم بسنةٍ ثم حج النبي صلي الله عليه وسلم من قابلٍ في ذي الحجة فلذلك حينَ يقول النبي صلي الله عليه وسلم «إن الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق السموات والأرض».

مراسم حج در سال قبل از حجة الوداع، در غير زمان خودش واقع شد؛ زيرا مردم جاهليت، ماه ها را جا به جا مي كردند؛ چنانچه خداوند آن را در قرآنش ذكر كرده است؛ آن جا كه مي فرمايد: «نسي ء [جا به جا كردن و تأخير ماه هاي حرام ]، افزايشي در كفر (مشركان) است كه با آن، كافران گمراه مي شوند يك سال، آن را حلال، و سال ديگر آن را حرام مي كنند، تا به مقدار ماه هايي كه خداوند تحريم كرده بشود (و عدد چهار ماه، به پندارشان تكميل گردد) و به اين ترتيب، آنچه را خدا حرام كرده، حلال بشمرند. اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده و خداوند جمعيّت كافران را هدايت نمي كند.».

پس حج آن ها در سال قبل از حجة الوداع و در اين سال ها، در غير ذي الحجة واقع شده است.

احمد با سند خود از مجاهد در باره اين سخن خداوند «انما النسيء زيادة في الكفر» گفته است: كه اهل جاهليت دو سال در ذي الحجة، مراسم حج را برگزار مي كردند، سپس دو سال در محرم، دو سال در صفر، حج مي كردند؛ پس آن ها هر دو سال و يكي از ماه ها حج مي كردند؛ تا اين كه حج ابوبكر در آخر از دو سال، در ذي القعده و يك سال قبل از حج رسول خدا واقع شد؛ پس رسول خدا در سال بعد در ذي الحجه حج كرد؛ به همين خاطر رسول خدا فرمود: «زمان به همان صورتي كه خداوند از روز اول آسمان و زمين را خلق كرده است، چرخيده است»

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاي 728 هـ)، شرح العمدة في الفقه، ج2، ص223، تحقيق: د. سعود صالح العطيشان، ناشر: مكتبة العبيكان - الرياض، الطبعة: الأولي، 1413هـ

و باز در جاي ديگر از همين كتاب مي نويسد:

فكانوا يَحُجُّون في كل شهر عامين حتي وافق حجة أبي بكر الأخر من العامين في ذي القعدة ثم حج النبي صلي الله عليه وسلم حجته التي حج فوافق ذلك ذا الحجة فلذلك يقول النبي صلي الله عليه وسلم في خطبته إن الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات والأرض

وكذلك في رواية أخري عن مجاهد قال هذا في شأن النسيء لأنه كان ينقص من السنة شهرا.

اهل جاهليت، در هر دو سال، در يك ماه حج مي كردند؛ تا اين كه حج ابوبكر در سال آخر از دو سال و در ماه ذي القعده واقع شد؛ سپس رسول خدا حج خود را انجام داده؛ پس حج آن حضرت در ماه ذي القعده واقع شد؛ به اين خاطر رسول خدا (ص) فرمود:...

شرح العمدة ج2، ص225.

عظيم آبادي در عون المعبود مي نويسد:

فإذا قاتلوا في شهر حرام حرموا مكانه شهرا آخر من أشهر الحل فيقولون نسأنا الشهر واستمر ذلك بهم حتي اختلط ذلك عليهم وخرج حسابه من أيديهم فكانوا ربما يحجون في بعض السنن في شهر ويحجون في بعض السنن في شهر ويحجون من قابل في شهر غيره إلي كان العام الذي حج فيه رسول الله صلي الله عليه وسلم فصادف حجهم شهر الحج المشروع وهو ذو الحجة.

وقتي در ماه حرام مي جنگيدند، ماه ديگري را كه حلال بود به جاي آن حرام مي كردند؛ پس مي گفتند كه ما ماه را جا به جا كرديم؛ اين كار آن ها ادامه داشت تا اين كه ماه ها را قاطي كردند و حساب آن ها از دست شان رفت؛ پس در برخي از سال ها در يك ماه و سال ديگر در ماه ديگر و در سال آينده در ماه ديگر حج مي كردند؛ تا سالي كه رسول خدا (ص) حج كردند؛ پس حج آن ها در ماهي كه حج در آن مشروع بود، واقع شد و آن ماه ذي الحجة بود.

العظيم آبادي، محمد شمس الحق (متوفاي1329هـ)، عون المعبود شرح سنن أبي داوود، ج5، ص295، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الثانية، 1995م.

صنعاني در تفسير خود مي گويد:

فكانوا يحجون في كل سنة في كل شهر عامين حتي وافق حجة أبي بكر الآخرة من العامين في ذي القعدة ثم حج النبي صلي الله عليه وسلم حجته التي حج فوافق ذا الحجة.

پس اهل جاهليت، در هر دو سال در يكي از ماه ها حج مي كردند؛ تا اين كه حج ابوبكر در آخرين سال از دو سال، در ذي القعده واقع شد؛ پس حج رسول خدا (ص) با ماه ذي الحجة برابر شد.

الصنعاني، ابوبكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي211هـ)، تفسير القرآن، ج2، ص276، تحقيق: د. مصطفي مسلم محمد، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولي، 1410هـ.

و نويري در نهاية الأرب مي نويسد:

فلما كانت السنة التاسعة من الهجرة حج بالناس أبو بكر الصديق رضي الله عنه فوافق حجه في ذي القعدة، ثم حج رسول الله صلي الله عليه وسلم في العام القابل فوافق عود الحج إلي وقته في ذي الحجة كما وضع أولاً.

وقتي سال نهم شد، ابوبكر حج را با مردم برپا كرد؛ پس حج او با ماه ذي القعده برابر شد؛ سپس حج رسول خدا (ص) در سال بعد بود و حج به زمان خودش در ماه ذي الحجة برگشت؛ همان طوري كه از اول وضع شده بود.

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج1، ص156، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1424هـ - 2004م.

و باز در جاي ديگر مي نويسد:

قد ثبت ان أبا بكر الصديق رضي الله عنه حج بالناس في السنة التاسعة من الهجرة، ووافق الحج في ذي القعدة.

به درستيي ثابت شده است كه ابوبكر به همراه مردم در سال نهم هجري حج را به جا آورد و حج او با ماه ذي القعده مصادف شد.

نهاية الأرب في فنون الأدب ج16، ص48

ابن جوزي در زاد المسير مي نويسد:

وقال مجاهد كان أول من أظهر النسيء جنادة بن عوف الكناني فوافقت حجة أبي بكر ذا القعدة ثم حج النبي صلي الله عليه وسلم في العام القابل في ذي الحجة فذلك حين قال ألا إن الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات.

مجاهد گفته: نخستين كسي كه «نسيء» را علني كرد، جنادة بن عوف كناني بود؛ پس حج ابوبكر با ماه ذي القعده برابر شد؛ سپس رسول خدا در سال بعد در ماه ذي الحجة حج به جاي آورد و در اين زمان بود كه گفت:...

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، زاد المسير في علم التفسير، ج3، ص435، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1404هـ.

محمد بن سعد در الطبقات الكبري به نقل از مجاهد مي نويسد:

حج أبو بكر ونادي علي بالأذان في ذي القعدة قال فكانت الجاهلية يحجون في كل شهر من شهور السنة عامين فوافق حج نبي الله (ص) في ذي الحجة.

ابوبكر حج را بر پا كرد و علي نداي اعلام برائت كرد و اين قضيه در ماه ذي القعده بود. مجاهد گفت: اهل جاهليت، در هر ماهي از ماه هاي سال، هر دو سال در يك ماه حج مي كردند؛ پس حج رسول خدا (ص) در ذي الحجة واقع شد.

الزهري، محمد بن سعد بن منيع ابوعبدالله البصري (متوفاي230هـ)، الطبقات الكبري، ج2، ص186، ناشر: دار صادر - بيروت.

جصاص در تفسير خود مي نويسد:

قد كان أهل الجاهلية ينسئون وتغيير أسماء الشهور ولذلك لم تكن السنة التي حج فيها أبو بكر الصديق هي الوقت الذي وضع الحج فيه.

اهل جاهليت، ماه ها را جا به جا مي كردند و نام آن ها را تغيير مي داند؛ به همين دليل در آن سالي كه ابوبكر حج كرد، در آن ماهي نبود كه حج در آن وضع شده بود.

الجصاص الرازي الحنفي، أبو بكر أحمد بن علي (متوفاي370هـ)، أحكام القرآن، ج4، ص306، تحقيق: محمد الصادق قمحاوي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1405هـ.

بنابراين، انجام مراسم حج در آن سال و به همراه مشركان، مشروع نبوده و مسلمانان اصلا در آن سال حجي انجام ندادند تا ابوبكر بر آن ها امير باشد؛ بلكه تنها وظيفه مسلماناني كه از مدينه رفته بودند، اين بود كه از مشركان اعلام بيزاري كنند و اين سال را آخرين سال حج آن ها قرار دهند كه اين وظيفه طبق رواياتي كه گذشت، بر عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده است.

حال اگر ابوبكر، ابوهريره يا هر مسلمان ديگري براي اعلام برائت در مكه حاضر بوده اند، يا بايد اين كار را آن ها تحت فرمان اميرمؤمنان عليه السلام انجام داده باشند، يا اين كه بايد اهل سنت بپذيرند كه آن ها از دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله سر پيچي كرده و مأموريت را به اميرمؤمنان عليه السلام واگذار نكرده اند.

نكته دوم: مأموريت ابوبكر، ابلاغ برائت و خواندن آيات سوره توبه بود:

طبق پنج روايتي كه بررسي و صحت آن را ثابت كرديم، مأموريت ابوبكر در اين سفر تنها خواندن آيات سوره توبه و اعلام برائت از مشركان و فرياد زدن كلمات خاص «لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِك...» بوده است و پيام آور خدا، همين وظيفه و مأموريت از او گرفت و آن را به اميرمؤمنان عليه السلام داد.

به عبارت ديگر، تنها مأموريتي كه بايد در اين سفر انجام مي شد، همان اعلام برائت بود و مأموريت ديگري در كار نبوده است؛ مثلا در روايت اول آمده بود:

أَنَّ النَّبِيَّ (ص) بَعَثَهُ بِبَرَاءَةٌ لِأَهْلِ مَكَّةَ: لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِك... فَسَارَ بِهَا ثَلَاثًا، ثُمَّ قَالَ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَي عَنْهُ: «الْحَقْهُ، فَرُدَّ عَلَيَّ أَبَا بَكْرٍ، وَبَلِّغْهَا أَنْتَ»، قَالَ: فَفَعَلَ... .

و در روايت دوم، سوم، چهارم و پنجم نيز دقيقا همين مطالب تكرار شده است:

بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) بِبَرَاءَةٌ مَعَ أَبِي بَكْرٍ ثُمَّ دَعَاهُ، فَقَالَ: " لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يُبَلِّغَ هَذَا إِلَّا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِي، فَدَعَا عَلِيًّا فَأَعْطَاهُ إِيَّاهَا... .

أَنّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) بَعَثَ بِبَرَاءَةَ إِلَي أَهْلِ مَكَّةَ مَعَ أَبِي بَكْرٍ، ثُمَّ اتَّبَعَهُ بِعَلِيٍّ، فَقَالَ لَهُ: خُذِ الْكِتَابَ، فَامْضِ بِهِ إِلَي أَهْلِ مَكَّةَ...

ثُمَّ بَعَثَ فُلاَناً بسورة التَّوْبَةِ فَبَعَثَ عَلِيًّا خَلْفَهُ فَأَخَذَهَا منه... .

بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) أَبَا بَكْرٍ وَأَمَرَهُ أَنْ يُنَادِيَ بِهَؤُلَاءِ الْكَلِمَاتِ، ثُمَّ أَتْبَعَهُ عَلِيًّا.

نتيجه آن كه تنها مأموريتي كه بايد در اين سفر انجام مي شد و ابوبكر براي آن در ابتداي امر فرستاده شده بود، تنها ابلاغ برائت از مشركان بوده و در اين روايت هيچ سخني از «امير الحاج» بودن ابوبكر نيست.

نكته سوم: گريه هاي ابوبكر، امير بودن او را زير سؤال مي برد:

طبق رواياتي كه خوانديم، وقتي رسول خدا اين مأموريت را از ابوبكر پس گرفت و او را شايسته ابلاغ برائت و خواندن آيات سوره توبه در ميان مشركان ندانست، او از اين قضيه ناراحت شد و گريه كرد:

در روايت چهارم خوانديم كه آمده بود:

فَانْصَرَفَ أَبُو بَكْرٍ، وَهُوَ كَئِيبٌ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، أُنْزِلَ فِيَّ شَيْءٌ... .

ابوبكر از سفر منصرف شد؛ در حالي كه گريه مي كرد، پس گفت: اي رسول خدا! آيا در باره من چيزي نازل شده است؟

طبق روايت اول نيز ابوبكر گريه كرد:

فَلَمَّا قَدِمَ عَلَي النَّبِيِّ (ص) أَبُو بَكْرٍ بَكَي، قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، حَدَثَ فِيَّ شَيْءٌ...

هنگامي كه ابوبكر نزد رسول خدا آمد، ابوبكر گريه كرد و گفت: اي رسول خدا! در باره من چيز تازه اي اتفاق افتاده؟

و طبق نقل نسائي، ابوبكر پس از عزل از مأموريت، به شدت ناراحت شد:

بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) أَبَا بَكْرٍ بِبَرَاءَةَ حَتَّي إِذَا كَانَ بِبَعْضِ الطَّرِيقِ، أَرْسَلَ عَلِيًّا فَأَخَذَهَا مِنْهُ، ثُمَّ سَارَ بِهَا، فَوَجَدَ أَبُو بَكْرٍ فِي نَفْسِهِ... .

رسول خدا ف ابوبكر را براي اعلام برائت فرستاد، وقتي برخي از مسير را طي كرد، رسول خدا، علي را فرستاد؛ پس علي مأموريت را از او گرفت و خودش براي اعلام آن به مكه رفت؛ پس ابوبكر در دل خود ناراحت شد... .

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاي303 هـ)، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، ج1، ص93، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا - الكويت الطبعة: الأولي، 1406 هـ.

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاي303 هـ)، السنن الكبري، ج5، ص129، تحقيق: د.عبد الغفار سليمان البنداري، سيد كسروي حسن، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1411 - 1991.

و طبق روايتي كه طبراني نقل كرده بود، او خيال كرد كه خدا و رسولش از دست او خشمگين شده اند:

لَعَلَّ اللَّهَ وَنَبِيَّهُ سَخِطَا عَلَيَّ؟

شايد خدا و رسولش از من خشمگين شده اند؟

گريه او ثابت مي كند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله مقام و منزلت مهمي را از او گرفته است و اگر طبق ادعاي اهل سنت، ابوبكر «امير الحاج» بود، گريه و ناراحتي براي او معنا نداشت؛ چرا كه داراي مقام بالاتري بوده و طبعا براي گرفتن مقام پايين تر كه زير نظر خود او است، نبايد ناراحت شود و گريه كند.

بنابراين، گريه و ناراحتي او بهترين دليل بر اين است كه او «امير الحاج» نبوده؛ بلكه وظيفه اصلي او ابلاغ برائت و خواندن سوره توبه بوده كه رسول خدا او را از اين مقام عزل كرده و سبب ناراحتي و گريه او شده است.

نكته چهارم: بازگشت ابوبكر، از مسير مكه:

يكي از مسائلي كه در روشن شدن حقيقت ماجرا نقش اساسي دارد، بازگشت ابوبكر از ميانه راه است، طبق رواياتي كه خوانديم، او از ميانه راه با ناراحتي برگشت و وقتي پيش رسول خدا صلي الله عليه وآله رسيد با گريه و اشك ناراحتي خود را بيان كرد.

اين مطلب نشانگر اين است كه وظيفه اصلي او تنها ابلاغ برائت از مشركان بوده و رسول خدا او را عزل و اميرمؤمنان عليه السلام مأمور ابلاغ كرده است، اگر وظيفه او علاوه بر ابلاغ امارت نيز بود، رسول خدا دستور نمي داد كه ابوبكر برگردد:

در روايت سوم خوانديم كه رسول خدا از ابوبكر مي خواهد كه برگردد و بعد از بازگشت علت عزل او را به خودش گفت:

بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) بِبَرَاءَةٌ مَعَ أَبِي بَكْرٍ ثُمَّ دَعَاهُ، فَقَالَ: «لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ...».

رسول خدا سوره برائت را به همراه ابوبكر فرستاد، سپس او را خواست و گفت: شايسته نيست كه آن را جز خودم و يا كسي كه از من است، ابلاغ كند.

در روايت چهارم داستان اين گونه نقل شده بود:

خُذِ الْكِتَابَ، فَامْضِ بِهِ إِلَي أَهْلِ مَكَّةَ، قَالَ: فَلَحِقْتُهُ، فَأَخَذْتُ الْكِتَابَ مِنْهُ، فَانْصَرَفَ أَبُو بَكْرٍ، وَهُوَ كَئِيبٌ... .

كتاب را بگير و خودت آن را براي اهل مكه بخوان. علي (عليه السلام) گفت: پس خودم را به ابوبكر رساندم، كتاب را از او گرفت؛ ابوبكر برگشت؛ در حالي كه گريه مي كرد... .

طبق اين روايت، ابوبكر بعد از پس گرفتن سوره برائت، به مدينه برگشته است.

و در روايت اول كه از زبان خود ابوبكر نقل شده است، رسول خدا به اميرمؤمنان دستور مي داد كه ابوبكر را برگردان و او نيز اين چنين كرد، ابوبكر برگشت و...

قَالَ: فَسَارَ بِهَا ثَلَاثًا، قَالَ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَي عَنْهُ: «الْحَقْهُ، فَرُدَّ عَلَيَّ أَبَا بَكْرٍ، وَبَلِّغْهَا أَنْتَ»، قَالَ: فَفَعَلَ، قَالَ: فَلَمَّا قَدِمَ عَلَي النَّبِيِّ (ص) أَبُو بَكْرٍ بَكَي.

ابوبكر سه منزل رفت، رسول خدا (ص) به علي (ع) فرمود: خودت را به ابوبكر برساند و او را پيش من برگردان و خودت آن را ابلاغ كن. راوي گفت: علي (ع) اين كار را انجام داد. وقتي ابوبكر نزد رسول خدا (ص) آمد، گريه كرد... .

البته ابن كثير تلاش كرده است كه كمي از سختي اين مصيبت براي ابوبكر بكاهد، او ادعا كرده است كه ابوبكر فوري برنگشت؛ بلكه بعد از انجام مراسم حج پيش رسول خدا آمد و...

وليس المراد أن أبا بكر رضي الله عنه رجع مع فوره بل بعد قضائه للمناسك التي أمره عليها رسول الله.

مقصود اين نيست كه ابوبكر فورا برگشته باشد؛ بلكه بعد از انجام مناسك كه رسول خدا (ص) او را امير آن قرار داده بود، برگشت.

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، تفسير القرآن العظيم، ج2، ص334، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1401هـ.

در حالي كه اين قضيه با روايت اول كه با سند صحيح از خود ابوبكر نقل شده بود، سازگاري ندارد، طبق اين روايت، ابوبكر سه منزل به طرف مكه رفت و پس از آن رسول خدا به اميرمؤمنان دستور مي دهد كه خود را به ابوبكر برسان و او پيش من برگردان و خودت برائت را ابلاغ كن و او نيز اين چنين كرد. ابوبكر نيز برگشت و با حالت گريه علت عزل خود را سؤال كرد:

قَالَ: فَسَارَ بِهَا ثَلَاثًا، قَالَ لِعَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَي عَنْهُ: «الْحَقْهُ، فَرُدَّ عَلَيَّ أَبَا بَكْرٍ، وَبَلِّغْهَا أَنْتَ»، قَالَ: فَفَعَلَ، قَالَ: فَلَمَّا قَدِمَ عَلَي النَّبِيِّ (ص) أَبُو بَكْرٍ بَكَي.

و در روايت دوم هم تصريح داشت كه رسول خدا از ابوبكر خواست كه برگردد:

بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) بِبَرَاءَةٌ مَعَ أَبِي بَكْرٍ ثُمَّ دَعَاهُ.

در كتاب مسند ابوبكر نيز كه با سند صيحح نقل شده، آمده است كه ابوبكر پس از عزل برگشت:

ثنا ابْنُ وَكِيعٍ، قَالَ: نَا أَبِي، عَنْ إِسْرَائِيلَ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعٍ، عَنْ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، أَنّ النَّبِيَّ (ص) " بَعَثَهُ بِسُورَةِ بَرَاءَةٍ يَقْرَؤُهَا عَلَي النَّاسِ بِالْمَوْسِمِ، ثُمَّ أَحْدَثَ إِلَيْهِ مِنْ أَمْرِهِ مَا أَحْدَثَ، فَبَعَثَ عَلِيًّا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَقَالَ: أَدْرِكْ أَبَا بَكْرٍ فَخُذْ مِنْهُ سُورَةَ بَرَاءَةٍ، فَاقْرَأْهَا عَلَي النَّاسِ، قَالَ: فَأَخَذَهَا، فَرَجَعَ أَبُو بَكْرٍ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَالِي أُنْزِلَ فِيَّ شَيْءٌ؟ فَقَالَ: " لا، أُمِرْتُ أَلا يُؤَدِّيَهَا إِلا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّي ".

زيد بن يثيع از ابوبكر نقل كرده است كه رسول خدا (ص) او را به همراه سوره برائت فرستاد تا آن را در مراسم حج براي مردم بخواند؛ سپس اتفاق جديدي افتاد؛ پس رسول خدا (ص) علي (ع) را فرستاد و فرمود: خودت را به ابوبكر برسان، سوره برائت را از او بگير و خودت براي مردم بخواند. راوي گويد: علي (ع) آن را گرفت و ابوبكر برگشت و به رسول خدا گفت: اي رسول خدا چه شده، چيزي در باره من نازل شده؟ آن حضرت فرمود: خير، به من دستور داده شده كه آن را يا خودم يا مردي كه از خودم هست، انجام دهد.

المروزي، أبو بكر أحمد بن علي بن سعيد الأموي (متوفاي292هـ)، مسند أبي بكر الصديق، ج1، ص198، ح132، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت.

حال اگر ابوبكر برنگشته باشد، طبعا با دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله مخالفت و بر حكمي كه خدا و رسولش كرده، گردن ننهاده است. آيا در اين صورت، ابوبكر مصداق آيه ذيل آيات ذيل نخواهد شد؟

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُون . المائده/44.

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون . المائده/45.

وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون . المائده/47.

ابن حجر عسقلاني كه متوجه شده، سخن ابن كثير با اصل روايات سازگاري ندارد و عوارض بدي را براي ابوبكر به دنبال خواهد داشت، ادعا كرده است كه هيچ مانعي ندارد كه ابوبكر بلا فاصله برگشته باشد و سپس به كاروان ملحق شده باشد؛ اما براي اثبات اين سخنش روايت را تحريف كرده است.

وي در فتح الباري مي نويسد:

ووقع في حديثِ عليٍ عند أحمدٍ لما نَزَلت عشرَ آياتٍ من براءةٍ بعث بها النبي (ص) مع أبي بكر ليُقْرِأَها علي أهلِ مكةٍ ثم دعاني فقال: «أدرك أبا بكر فحيثما لقيته فخذ منه الكتاب» فرجع أبو بكر فقال يا رسول الله نزل في شيء فقال لا إلا أنه لن يؤدي أو لكن جبريل قال لا يؤدي عنك إلا أنت أو رجل منك.

قال العماد بن كثير ليس المراد أن أبا بكر رجع من فوره بل المراد رجع من حجته قلت ولا مانع من حمله علي ظاهره لقرب المسافة.

در حديث علي (عليه السلام) كه احمد نقل كرده، آمده است كه وقتي ده آيه از سوره برائت نازل شد، آن را به همراه ابوبكر فرستاد تا براي مردم مكه بخواند؛ سپس مرا خواست و فرمود: خود را به ابوبكر برسان، وقتي او را ملاقات كردي، كتاب را از او بگير»؛ پس ابوبكر برگشت و گفت: اي رسول خدا! چيزي در باره من نازل شده است؟ پس فرمود: خير، جز اين كه نبايد انجام شود، يا اين كه جبرئيل گفته: آن را ادا نكند؛ مگر خودت يا مردي كه از تو است.

عماد بن كثير گفته: مقصود اين نيست كه ابوبكر فورا برگشته باشد؛ بلكه مراد اين است كه بعد از حجش برگشته، البته مانعي ندارد كه آن را بر ظاهرش حمل كنيم (فورا برگشته باشد)؛ زيرا مسافت نزديك بوده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج8، ص320، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

مباركفوري نيز در تحفة الأحوذي همين اشتباه را تكرار كرد است:

وعند أحمد من حديث علي لما نزلت عشر آيات من براءة بعث بها النبي مع أبي بكر ليقرأها علي أهل مكة ثم دعاني فقال أدرك أبا بكر فحيثما لقيته فخذ منه الكتاب فرجع أبو بكر فقال يا رسول الله نزل في شيء فقال لا إلا أنه لن يؤدي أو لكن جبريل قال لا يؤدي عنك إلا أنت أو رجل منك.

قال إبن كثير ليس المراد أن أبا بكر رضي الله عنه رجع من فوره بل بعد قضائه للمناسك التي أمره عليها رسول الله.

قال الحافظ في الفتح ولا مانع من حمله علي ظاهره لقرب المسافة

در روايتي كه احمد از علي (عليه السلام) نقل كرده آمده است كه وقتي ده آيه از سوره برائت نازل شد، رسول خدا (ص) ابوبكر را فرستاد تا آن را بر مردم مكه بخواند؛ سپس مرا خواست و فرمود: «خود را به ابوبكر برسان، وقتي او را ملاقات كرد؛ كتاب را از او بگير» پس ابوبكر برگشت و گفت: چيزي در باره من نازل شده است؟ پس فرمود: خير، جز اين كه نبايد انجام شود، يا اين كه جبرئيل گفته: آن را ادا نكند؛ مگر خود تا مردي كه از تو است.

ابن كثير گفته:

مقصود اين نيست كه ابوبكر فورا برگشته باشد؛ بلكه بعد از انجام مناسك كه رسول خدا (ص) او را امير آن قرار داده بود، برگشت.

حافظ (ابن حجر) در فتح الباري گفته: مانعي نيست كه روايت را حمل بر ظاهر كنيم؛ چرا كه مسافت نزديك بوده است.

المباركفوري، أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم (متوفاي1353هـ)، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي، ج8، ص386، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

در حالي كه در روايت احمد بن حنبل آمده است كه اميرمؤمنان عليه السلام ابوبكر را در جحفه ملاقات كرد و او را پس فرستاد:

... ثُمَّ دَعَانِي النَّبِيُّ (ص) فَقَالَ لِي: " أَدْرِكْ أَبَا بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَحَيْثُمَا لَحِقْتَهُ فَخُذْ الْكِتَابَ مِنْهُ، فَاذْهَبْ بِهِ إِلَي أَهْلِ مَكَّةَ، فَاقْرَأْهُ عَلَيْهِمْ "، فَلَحِقْتُهُ بِالْجُحْفَةِ، فَأَخَذْتُ الْكِتَابَ مِنْهُ، وَرَجَعَ أَبُو بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ إِلَي النَّبِيِّ (ص) فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، نَزَلَ فِيَّ شَيْءٌ... .

سپس رسول خدا (ص) مرا خواست و به من فرمود: «خود را به ابوبكر برسان، وقتي او را ملاقات كردي، كتاب را از او بگير و به سوي مردم مكه برو و براي آن ها بخوان» پس من او را در جحفه ملاقات كردم و كتاب را از او گرفتم و ابوبكر پيش رسول خدا (ص) برگشت و گفت: اي رسول خدا آيا چيزي در باره من نازل شده است؟

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج1، ص1296، ح1296، ناشر: مؤسسة قرطبة - مصر.

متأسفانه ابن حجر عسقلاني و مباركفوري جمله «فَلَحِقْتُهُ بِالْجُحْفَةِ، فَأَخَذْتُ الْكِتَابَ مِنْهُ» را حذف كرده اند تا راحت تر به مقصود خود برسند؛ زيرا بين حجفه تا مدينه فاصله زيادي است و اگر ابوبكر از آن جا برگشته بود، دو باره به طرف مكه برگشتن براي او ميسر نبود.

و همين برخوردهاي نادرست و همين خيانت ها به سنت پيامبر بهترين بر بطلان عقائد آن ها است؛ زيرا ثابت مي كند كه حتي خود آن ها نسبت به حقانيت مذهب خود ترديد داشته اند و به همين خاطر دست به تحريف و دروغگويي زده اند تا شايد بتوانند باطل را حق جلوه دهند.

نكته پنجم: دروغگوهاي فراموشكار:

تعدادي از علماي سني براي اثبات «امير الحاج» بودن ابوبكر رواياتي را جعل كرده اند كه رسول خدا در هنگام بازگشت از جنگ حنين، قصد داشت كه حج انجام دهد؛ اما به خاطر اين كه مشركان هنوز در مكه بودند و مراسم حج را همراه با رسوم جاهلي برگزار مي كردند، از انجام حج صرف نظر كرد و ابوبكر را «امير الحاج» قرار داد و به او دستور داد كه به مشركان اعلام كند كه از اين بعد مشركان حق ندارد برهنه حج نمايند و... .

مباركفوري ادعا كرده است كه همين قضيه دلالت مي كند كه ابوبكر همچنان «امير» مانده است؛ حتي پس از اين كه مأموريت ابلاغ برائت از او گرفته شد و اميرمؤمنان اين وظيفه را به عهده گرفت:

قلت: ومما يَدُلُّ علي أن أبا بكرٍ لم يَزَلْ أميراً علي الموسمِ في تلك السنةِ حديثُ جابرٍ عند الطبري وإسحاق في مسنده والنسائي والدارمي وبن خزيمة وبن حبان أن النبيَ حينَ رجع من عمرةِ الجُعرانة بعث أبا بكر علي الحج فأقبلنا معه حتي إذا كنا بالعَرج ثوب بالصبح فسمع رغوة ناقة النبي فإذا علي عليها فقال له أمير أو رسول فقال بل أرسلني رسول الله ببراءة أقرؤها علي الناس الحديث.

من مي گويم: از چيزهايي كه دلالت مي كند كه ابوبكر در اين سال همچنان امير مانده است، حديث جابر است كه آن را طبري، اسحاق در مسند، نسائي، دارمي، ابن خزيمه، و ابن حبان نقل كرده اند كه رسول خدا در هنگام بازگشت از عمره جعرانه، ابوبكر را براي انجام مراسم حج فرستاد، ما با او بوديم، هنگامي كه مي خواست در عرج، نماز صبح را بخواند، صداي شتر رسول خدا (ص) را شنيد و ديد كه علي (ع) بر آن سوار است، سؤال كرد كه تو امير هستي يا پيك؟ فرمود: رسول خدا (ص) مرا فرستاده است تا سوره برائت را براي مردم بخوانم. تا آخر حديث

المباركفوري، أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم (متوفاي1353هـ)، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي، ج8، ص387، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

همان طور كه مباركفوري گفته، رواياتي نيز با اين مضمون در كتاب هاي اهل سنت نقل شده است؛ از جمله در صحيح ابن خزيمه و صحيح ابن حبان آمده است:

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مَنْصُورٍ الرَّمَادِيُّ، ثنا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، أخبرني مَعْمَرٌ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنِ ابْنِ الْمُسَيِّبِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، فِي قَوْلِهِ: «بَرَاءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ» قَالَ: لَمَّا قَفَلَ النَّبِيُّ (ص) من حُنَيْنٍ اعْتَمَرَ مِنَ الْجِعْرَانَةِ، ثُمَّ أَمَّرَ أَبَا بَكْر عَلَي تِلْكَ الْحَجَّةَ.

از ابوهريره در باره اين سخن خداوند «براءة من الله ورسوله» نقل شده است كه وقتي رسول خدا (ص) از جنگ حنين بازگشت، از منطقه جعرانه به منظور عمره، احرام بست، سپس ابوبكر را امير حجاج در اين سال قرار داد.

ابن خزيمة السلمي النيسابوري، أبو بكر محمد بن إسحاق بن خزيمة (متوفاي311هـ)، صحيح ابن خزيمة، ج4، ص362، ح3078، تحقيق: د. محمد مصطفي الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت - 1390هـ - 1970م؛

التميمي البستي، محمد بن حبان بن أحمد ابوحاتم (متوفاي354 هـ)، صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، ج9، ص21، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، ناشر:مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الثانية، 1414هـ ـ 1993م.

و در مصنف ابن أبي شيبه آمده است:

حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدَةُ بْنُ سُلَيْمَانَ، عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِيهِ، أَنّ النَّبِيَّ (ص) اعْتَمَرَ عَامَ الْفَتْحِ مِنَ الْجِعْرَانَةِ، فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ عُمْرَتِهِ اسْتَخْلَفَ أَبَا بَكْرٍ عَلَي مَكَّةَ وَأَمَرَهُ أَنْ يُعَلِّمَ النَّاسَ الْمَنَاسِكَ وَأَنْ يُؤَذِّنَ فِي النَّاسِ: «مَنْ حَجَّ الْعَامَ فَهُوَ آمِنٌ، وَلَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلَا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ».

از عروه نقل شده است كه رسول خدا (ص) در سال فتح مكه، از منطقه جعرانه و به منظور عمره، احرام بست، وقتي از عمره فارغ شد، ابوبكر را جانشين خود در مكه قرار داد و به او دستور داد كه مناسك را به مردم ياد دهد و در ميان مردم فرياد بزند: «هر كس امسال حج كند، در أمان است، بعد از اين سال هيچ مشركي نبايد حج كند، هيچ عرياني نبايد طواف كند».

إبن أبي شيبة الكوفي، ابوبكر عبد الله بن محمد (متوفاي235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج3، ص331، ح14694، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولي، 1409هـ.

در حالي كه دروغ بودن اين قضيه از آفتاب نيز روشن تر است؛ زيرا سازنده حديث يادش رفته كه «امير الحاج» در آن سال؛ يعني سال هشتم هجري، عتاب بن أسيد بوده است و رسول خدا صلي الله عليه وآله رسما او را به نمايندگي از خود نه تنها بر حاجيان كه بر كل مكه «امير» قرار داد.

ابن كثير دمشقي سلفي كه متوجه اين قضيه بوده، تصريح مي كند كه اين روايت غريب است؛ زيرا در آن سال امير حج، عتاب بن أسيد بوده است:

وهذا السياق فيه غرابة من جهة أن أمير الحج كان سنة عمرة الجعرانة إنما هو عتاب بن أسيد.

در اين سياق، غرابتي است، از اين جهت كه امير حاجيان در سالي كه عمره جعرانه اتفاق افتاد، عتاب بن أسيد بوده است.

ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ)، تفسير القرآن العظيم، ج2، ص333، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1401هـ.

بيهقي در معرفة السنن مي نويسد:

ثم كانت عمرة الجعرانة في ذي القعدة وكان قد استخلف عتاب بن أسيد علي مكة فأقام للناس الحج سنة ثمان... .

پس از آن عمره جعرانه بود كه در ماه ذي القعده واقع شد، رسول خدا (ص) عتاب بن أسيد را حاكم مكه قرار داد؛ پس او در اين سال؛ يعني سال هشتم، حج را براي مردم اقامه كرد.

البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسي ابوبكر (متوفاي458هـ)، معرفة السنن والآثار عن الامام أبي عبد الله محمد بن أدريس الشافعي، ج3، ص491، تحقيق: سيد كسروي حسن، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت.

ديگر علماي اهل سنت نيز همين مطلب را ذكر كرده اند و در واقع همه مورخان بر اين مطلب متفق القول هستند كه در سال فتح مكه، امير الحاج و امير مكه، عتاب بن أسيد بوده است، نه ابوبكر.

همين دروغ ها و دوگانه گويي ها است كه اصل امير بودن ابوبكر را زير سؤال برده و افسانه بودن آن را بيش از پيش آشكارتر مي كند.

نكته ششم: مشركان عريان حج مي كردند، براي مسلمانان جايز نبود با آن ها همزمان حج انجام دهند:

رسول خدا در سال هشتم، مكه را فتح كرد و شر مشركان را براي هميشه از اين شهر دفع نمود، حال سؤال اين است كه چرا رسول خدا صلي الله عليه وآله در همان سال، مراسم حج را برگزار نكرد؟ چرا اين واجب الهي را دو سال به تأخير انداخت؟

علماي اهل سنت در جواب اين سؤال گفته اند كه چون در آن سال مشركان مراسم حج را طبق رسوم جاهلي برگزاري مي كردند، به صورت عريان خانه خدا را طواف مي كردند و... رسول خدا از برگزار كردن مراسم حج در آن سال خودداري و آن را به سال بعد موكول كردند. در عوض در سال نهم اميرمؤمنان عليه السلام را فرستاد تا آن سال را آخرين سال حج براي مشركان اعلام كند.

اما چگونه ممكن است كه ابوبكر، در اين سال حج انجام داده باشد؟ آيا شركت در مراسمي كه زنان و مردان مشرك به صورت عريان خانه خدا را طواف مي كردند، براي رسول خدا حرام و براي ابوبكر جايز بود؟

تميمي حنبلي در كتاب الفواكه العذاب مي نويسد:

أن عامَ تسع لم يَتَمَكَّن فيه النَّبيُ، وأصحابُه من منعِ المشركين من الطواف بالبيت، وهم عراة، وقد بين الله تعالي في كتابه أن منعهم من قربان المسجد الحرام، إنما هو بعد ذلك العام الذي هو عام تسع وذلك في قوله تعالي: «ياأيها الذين آمنوا إِنَّمَا المشركون نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ المسجد الحرام بَعْدَ عَامِهِمْ هذا» [ التوبة: 28 ]، وعامهم هذا هو عام تسع، فدل علي أنه لم يمكن منعهم عام تسع، ولذا أرسل علياً رضي الله عنه بعد أبي بكر ينادي ببراءة: وأن لا يحج بعد العام مشرك، ولا عريان، فلو بادر صلي الله عليه وسلم إلي الحجِ عام تسعٍ لأدي ذلك إلي رؤيتِه المشركين يطوفون بالبيت وهم عراةٌ وهو لا يُمكنه أن يَحْضُرَ ذلك.

در سال نهم، رسول خدا (ص) و أصحاب آن حضرت نمي توانستند مشركان را از طواف عريان به دور كعبه منع كنند؛ زيرا كه خداوند در كتابش بيان كرده است كه منع از نزديك شدن مشركان به مسجد الحرام، بعد از اين سال كه همان سال نهم است، بوده، آن جا كه خداوند فرموده: «اي كساني كه ايمان آورده ايد! مشركان ناپاكند پس نبايد بعد از امسال، نزديك مسجد الحرام شوند!» و آن سال، سال نهم بوده است؛ پس اين آيه دلالت مي كند كه منع از آن ها در سال نهم بوده است. به همين دليل علي عليه السلام را بعد از ابوبكر فرستاد تا از آن ها اعلام بيزاري كرده و بگويد: «بعد از اين سال هيچ مشركي و هيچ عرياني حق انجام حج را ندارد».

اگر رسول خدا (ص) در سال نهم حج مي كردند، منجر به ديدن مشركاني مي شد كه در حال عريان خانه خدا را طواف مي كردند و آن حضرت نمي توانست با چنين وضعيتي در آن جا حاضر شود.

التميمي الحنبلي، حمد بن ناصر بن عثمان آل معمر (متوفاي 1225هـ)، الفواكه العذاب في الرد علي من لم يحكم السنة والكتاب، ج4، ص156، طبق برنامه الجامع الكبير.

آقاي محمد امين شنقيطي نيز در كتاب اضواء البيان مي نويسد:

فلو بادر صلي الله عليه وسلم إلي الحج عام تسع لأدي ذلك إلي رؤيته المشركين يطوفون بالبيت، وهم عراة وهو لا يمكنه أن يحضر ذلك.

اگر رسول خدا (ص) در سال نهم حج مي كردند، منجر به ديدن مشركاني مي شد كه در حال عريان خانه خدا را طواف مي كردند و آن حضرت نمي توانست با چنين وضعيتي در آن جا حاضر شود.

الجكني الشنقيطي، محمد الأمين بن محمد بن المختار (متوفاي 1393هـ.)، أضواء البيان في إيضاح القرآن بالقرآن، ج4، ص341، تحقيق: مكتب البحوث والدراسات، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر. - بيروت. - 1415هـ - 1995م.

بنابراين، اهل سنت يا بايد بپذيرند كه مسلمانان به همراه ابوبكر، در مراسمي شركت كرده اند كه زن و مرد مشرك به صورت عريان خانه خدا را طواف كرده اند، و آن ها مشركان عريان را ديده اند؛ چون چشم بسته كه نمي توانستند طواف كنند. يا بايد بپذيرند كه آن ها اصلا در اين سال در مراسم حج شركت نداشتند؛ بلكه تنها در مني حاضر شدند و آيات سوره برائت را خواند و از مشركان اعلام بيزاري كردند.

آيا اميرمؤمنان (ع) پشت سر ابوبكر نماز خوانده است؟

عده اي از علماي اهل سنت ادعا كرده اند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله، اميرمؤمنان عليه السلام را به دنبال ابوبكر فرستاد تا پشت سر ابوبكر نماز بخواند و با اين كار مي خواست در حقيقت برتري ابوبكر را بر اميرمؤمنان عليه السلام ثابت كند. فخر رازي در اين زمينه مي نويسد:

وقيل قرر أبا بكر علي الموسم وبعث علياً خلفه لتبليغ هذه الرسالة، حتي يصلي علي خلف أبي بكر ويكون ذلك جارياً مجري التنبيه علي إمامة أبي بكر، والله أعلم.

گفته اند كه رسول خدا (ص) ابوبكر را امير موسم قرار داد، علي را به دنبال او و به منظور تبليغ اين رسالت فرستاد تا پيش ابوبكر نماز بخواند، و اين قضيه اشاره اي باشد بر امامت ابوبكر.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج15، ص175، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1421هـ - 2000م.

مباركفوري نيز مي نويسد:

وقيل إنما بعث عليا في هذه الرسالة حتي يصلي خلف أبي بكر ويكون جاريا مجري التنبيه علي إمامة أبي بكر بعد رسول الله لأن النبي بعث أبا بكر أميرا علي الحاج وولاه الموسم وبعث عليا خلفه ليقرأ علي الناس ببراءة فكان أبو بكر الامام وعلي المؤتم وكان أبو بكر رضي الله عنه الخطيب وعلي المستمع.

وكان أبو بكر المتولي أمر الموسم والأمير علي الناس ولم يكن ذلك لعلي فدل ذلك علي تقديم أبي بكر علي علي وفضله عليه انتهي.

گفته اند كه علي را به اين مأموريت فرستاد تا پشت سر ابوبكر نماز بخواند و اين قضيه اشاره اي باشد بر امامت ابوبكر بعد از رسول خدا (ص). زيرا آن حضرت ابوبكر را امير الحاج و سرپرست موسم قرار داد، و علي را به دنبال او فرستاد تا سوره برائت را بخواند؛ پس ابوبكر امام و علي مأموم بوده، ابوبكر خطيب و علي شنونده بوده است.

ابوبكر سرپرست امر موسم و امير بر مردم بوده؛ در حالي كه علي اين چنين نبوده است؛ پس اين دلالت مي كند بر مقدم بودن ابوبكر بر علي و برتري او.

المباركفوري، أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم (متوفاي1353هـ)، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي، ج8، ص387، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

بحث امير بودن ابوبكر را پيش از اين بررسي كرديم و ثابت شد كه اصلا در آن سال حجي نبوده است كه ابوبكر امير آن باشد. در اين بخش تنها به بحث نماز خواندن اميرمؤمنان عليه السلام پشت سر ابوبكر خواهيم پرداخت.

پاسخ:

اولاً: از مدعيان درخواست مي كنيم كه يك روايت به ما نشان دهند كه اميرمؤمنان عليه السلام پشت سر ابوبكر نماز خوانده باشد. و متأسفانه مدعيان، هيچ مدركي در اين زمينه ارائه نكرده اند؛ چون حتي يك روايت ضعيف نيز در اين زمينه در كتاب هاي شيعه و سني يافت نمي شود. و ادعاي بدون دليل ارزشي ندارد؛

ثانياً: همان طور كه پيش از اين ثابت كرديم تنها مأموريت اين سفر، برائت از مشركان بود كه اين وظيفه به عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده و ابوبكر هيچ مسؤوليتي در اين سفر نداشته است؛ پس اصلا ابوبكر امير و امام نبوده است كه كسي پشت سر او نماز خوانده باشد؛

ثالثاً: بر طبق مبناي اهل سنت، امام جماعت بودن، فضيلت محسوب نمي شود و ثابت نمي كند كه او بر مأمومين خود برتري دارد. اكثر بزرگان اهل سنت گفته اند كه خواندن نماز پشت سر هر فاسق و فاجري جايز است؛ چنانچه عبد الله بن عمر پشت سر حجاج بن يوسف كه از او فاسق تر در تاريخ اسلام نبوده، همواره نماز مي خوانده است.

ابن تيميه حراني در اين باره مي نويسد:

ولهذا قالوا في العقائدِ انه يُصلي الجمعةَ والعيدَ خلفَ كلِ امامٍ براً كان أو فاجراً وكذلك اذا لم يكن في القرية الا امامٌ واحدٌ فانها تصلي خلفه الجماعات فان الصلاة في جماعة خير من صلاة الرجل وحده وان كان الامام فاسقا.

هذا مذهب جماهير العلماء أحمدُ بن حنبل والشافعي وغيرهما بل الجماعةُ واجبةٌ علي الأعيان في ظاهر مذهب أحمد ومن ترك الجمعة والجماعة خلف الامام الفاجر فهو مبتدعٌ عند الامام أحمد وغيره من أئمة السنة كما ذكره في رسالة عبدوس وبن مالك والعطار.

والصحيح أنه يصليها ولا يعيدها فان الصحابة كانوا يصلون الجمعة والجماعة خلف الأئمة الفجار ولا يعيدون كما كان بن عمر يصلي خلف الحجاج وبن مسعود وغيره يصلون خلف الوليد بن عقبة وكان يشرب الخمر حتي أنه صلي بهم مرة الصبح أربعا ثم قال أزيدكم؟...

به همين خاطر علما در عقائد گفته آند كه خواندن نماز عيد و جمعه، پشت سر هر امامي؛ چه نيكوكار و چه بدكار جايز است؛ همچنين اگر در قريه، يك امام بيشتر نباشد، بايد پشت سر او نماز خواند؛ زيرا نماز جماعت بهتر از نماز فرادا است؛ اگر چه امام فاسق باشد.

اين مذهب اكثر علما؛ از جمله احمد بن حنبل، شافعي و ديگران است؛ بلكه نماز جماعت بنابر مذهب احمد، بر بزرگان واجب است؛ و هر كس نماز جمعه و يا جماعت را پشت سر امام بدكار ترك كند، از ديدگاه امام احمد و ديگر پيشوايان سنت، بدعت گذار است؛ چنانچه عبدوس و ابن مالك و عطار آن را ذكر كرده اند.

ديدگاه صحيح اين است كه (پشت سر امام فاجر) نماز بخواند و آن را اعاده نكند؛ چرا كه صحابه نماز جمعه و جماعت را پشت سر امام فاجر مي خواندند و اعاده نمي كردند؛ چنانچه پسر عمر پشت سر حجاج، ابن مسعود و ديگران پشت سر وليد بن عقبه نماز خوانده اند؛ در حالي كه وليد بن عقبه شراب مي خورد؛ تا اين كه يكبار نماز صبح را چهار ركعت خواند و سپس گفت: آيا مي خواهيد كه بيشتر بخوانم؟

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاي 728 هـ)، كتب ورسائل وفتاوي شيخ الإسلام ابن تيمية، ج23، ص353، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة: الثانية.

پس اگر اميرمؤمنان عليه السلام پشت سر ابوبكر نماز خوانده باشد، به اين دليل بوده كه نمي خواسته بدعت گذار باشد؛ چون ترك نماز جمعه و جماعت پشت سر امام فاجر، بر طبق مبناي احمد بن حنبل و ابن تيميه بدعت است!!!

البته مدارك زيادي در اين باره وجود دارد كه ما تنها به همين يك مورد بسنده مي كنيم.

حتي علماي اهل سنت، نماز خواندن پشت يك بچه را كه نمي توانسته عورت خود را بپوشاند، جايز دانسته و آن را از صحابه نقل كرده اند.

محمد بن اسماعيل بخاري در صحيح خود مي نويسد:

حدثنا سُلَيْمَانُ بن حَرْبٍ حدثنا حَمَّادُ بن زَيْدٍ عن أَيُّوبَ عن أبي قِلَابَةَ عن عَمْرِو بن سَلَمَةَ قال قال لي أبو قِلَابَةَ... فلما كانت وَقْعَةُ أَهْلِ الْفَتْحِ بَادَرَ كُلُّ قَوْمٍ بِإِسْلَامِهِمْ وَبَدَرَ أبي قَوْمِي بِإِسْلَامِهِمْ فلما قَدِمَ قال جِئْتُكُمْ والله من عِنْدِ النبي صلي الله عليه وسلم حَقًّا فقال صَلُّوا صَلَاةَ كَذَا في حِينِ كَذَا وَصَلُّوا صَلَاةَ كَذَا في حِينِ كَذَا فإذا حَضَرَتْ الصَّلَاةُ فَلْيُؤَذِّنْ أحدكم وَلْيَؤُمَّكُمْ أَكْثَرُكُمْ قُرْآنًا فَنَظَرُوا فلم يَكُنْ أَحَدٌ أَكْثَرَ قُرْآنًا مِنِّي لِمَا كنت أَتَلَقَّي من الرُّكْبَانِ فَقَدَّمُونِي بين أَيْدِيهِمْ وأنا بن سِتٍّ أو سَبْعِ سِنِينَ وَكَانَتْ عَلَيَّ بُرْدَةٌ كنت إذا سَجَدْتُ تَقَلَّصَتْ عَنِّي فقالت امْرَأَةٌ من الْحَيِّ ألا تغطون عَنَّا اسْتَ قَارِئِكُمْ فاشتروا فَقَطَعُوا لي قَمِيصًا فما فَرِحْتُ بِشَيْءٍ فَرَحِي بِذَلِكَ الْقَمِيصِ

أبو قلابه مي گويد: در فتح مكه هر قوم و گروهي در اسلام آوردن، سبقت مي گرفتند، پدر من هم با دار و دسته اش مسلمان شدند، وقتي كه برگشت گفت: از نزد پيامبري آمدم كه بر حق است و دستور داد تا نماز بخوانيم و سفارش مي كرد كه فلان نماز را در فلان وقت بخوانيد، وقتي كه زمان برگزاري نماز رسيد، اذان بگوييد و يك نفر از شما كه قرآن بيشتر بلد است، بايد امام بر شما باشد، وقت اذان رسيد، ديدند كسي بيشتر از من قرآن بلد نيست.

پس مرا امام جماعت قرار دادند؛ در حالي كه شش يا هفت ساله بودم و بردي بر بدنم پوشانده بودم كه وقت سجده رفتن كنار مي رفت و عورتم پيدا مي شد، زني از قبيله حي گفت: عورت پيش نمازتان را از ما بپوشانيد. پيراهني براي من خريدند كه براي چيزي مانند آن پيراهن خوشحال نشده بودم.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج4، ص1564، ح4051، باب50، بَاب من شهد الفتح، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ثالثاً: خود ابوبكر در موارد متعدد پشت سر افرادي از أصحاب نماز خوانده است؛ از جمله پشت سر سالم مولي أبي حذيفه.

حدثنا عُثْمَانُ بن صَالِحٍ حدثنا عبد اللَّهِ بن وَهْبٍ أخبرني بن جُرَيْجٍ أَنَّ نَافِعًا أخبره أَنَّ بن عُمَرَ رضي الله عنهما أخبره قال: كان سَالِمٌ مولي أبي حُذَيْفَةَ يَؤُمُّ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ وَأَصْحَابَ النبي(ص) في مَسْجِدِ قُبَاءٍ فِيهِمْ أبو بَكْرٍ وَعُمَرُ وأبو سَلَمَةَ وَزَيْدٌ وَعَامِرُ بن رَبِيعَةَ.

از عبد الله بن عمر نقل شده كه گفت: سالم مولي أبي حذيفه، امامت نماز جماعت نخستين مهاجرين و اصحاب رسول خدا (ص) را در مسجد قباء به عهده داشت، ابوبكر، عمر، ابوسلمه، زيد و عامر بن ربيعه نيز در اين نماز جماعت شركت داشتند.

البخاري، محمد بن إسماعيل، صحيح البخاري، ج6، ص2625، ح6754، بَاب اسْتِقْضَاءِ الْمَوَالِي وَاسْتِعْمَالِهِمْ، دار ابن كثيرـ بيروت، الثالثة، 1407هـ.

پس بر مبناي فخررازي، مباركفوري و... بايد سالم مولي أبي حذيفه كه امام ابوبكر بوده، بعد از رسول خدا خليفه مي شدند نه ابوبكر.

بنابراين، از ديدگاه اهل سنت امامت در نماز، هيچ فضيتلي را براي كسي ثابت نمي كند.

ابوهريره به دستور چه كسي در مراسم اعلام برائت مي كرد:

رواياتي در صحيح بخاري و مسلم وجود دارد كه ابوهريره به دستور ابوبكر در مكه اعلام برائت كرده و همان سخناني را بايد اميرمؤمنان عليه السلام به دستور رسول خدا در مكه فرياد مي زد، ابوهريره به دستور ابوبكر اين كار را كرده است. بخاري در صحيح خود چندين روايت با اين مضمون نقل كرده است؛ از جمله:

حدثنا يحيي بن بُكَيْرٍ حدثنا اللَّيْثُ قال يُونُسُ قال بن شِهَابٍ حدثني حُمَيْدُ بن عبد الرحمن أَنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ أخبره أَنَّ أَبَا بَكْرٍ الصِّدِّيقَ رضي الله عنه بَعَثَهُ في الْحَجَّةِ التي أَمَّرَهُ عليها رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم قبل حَجَّةِ الْوَدَاعِ يوم النَّحْرِ في رَهْطٍ يُؤَذِّنُ في الناس ألا لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ ولا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ.

حميد بن عبد الرحمن به نقل از ابوهريره نقل كرده است كه ابوبكر او را براي در ايام حج ـ همان حجي كه رسول خدا (ص) قبل از حجة الوداع او را امير قرار داده بود ـ فرستاد كه در روز قرباني همراه با گروهي فرياد بزنند: « بعد از اين سال هيچ مشركي نبايد حج كند و هيچ عرياني نبايد دور خانه خدا طواف نمايد.».

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج2، ص586، ح1543؛ ج4، ص1586، ح4105، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987؛

النيسابوري القشيري، ابوالحسين مسلم بن الحجاج (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج2، ص982، ح1347، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

البته بخاري روايت ديگري را نيز نقل كرده است كه طبق آن، اميرمؤمنان عليه السلام نيز به همراه آن ها در مكه اعلام برائت كرده است؛ اما اعلام برائت توسط ابوهريره، به امر ابوبكر بوده است:

حدثنا إِسْحَاقُ قال حدثنا يَعْقُوبُ بن إبراهيم قال حدثنا بن أَخِي بن شِهَابٍ عن عَمِّهِ قال أخبرني حُمَيْدُ بن عبد الرحمن بن عَوْفٍ أَنَّ أَبَا هُرَيْرَةَ قال بَعَثَنِي أبو بَكْرٍ في تِلْكَ الْحَجَّةِ في مُؤَذِّنِينَ يوم النَّحْرِ نُؤَذِّنُ بِمِنًي ألا لَا يَحُجَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ ولا يَطُوفَ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ قال حُمَيْدُ بن عبد الرحمن ثُمَّ أَرْدَفَ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم عَلِيًّا فَأَمَرَهُ أَنْ يُؤَذِّنَ ب براءة قال أبو هُرَيْرَةَ فَأَذَّنَ مَعَنَا عَلِيٌّ في أَهْل مِنًي يوم النَّحْرِ لَا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ ولا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ.

حميد بن عبد الرحمن از ابوهريره نقل كرده است كه ابوبكر مرا در اين حج به همراه مؤذن ها فرستاد كه در روز قرباني در مني فرياد بزنيم: «بعد از اين سال هيچ مشركي نبايد حج كند، هيچ عرياني نبايد طواف كند». حميد گويد: سپس رسول خدا (ص) علي را به دنبال آن ها فرستاد؛ پس به علي دستور داد تا اعلام برائت كند. ابوهريره گفت: علي به همراه ما در ميان حاضران در مني در روز قرباني اعلام مي كرد كه هيچ مشركي...

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج1، ص144، ح362؛ ج4، ص1709، ح4378، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987؛

ابو جعفر طحاوي در شرح مشكل الآثار پس از نقل روايات فراوني كه دلالت مي كند، رسول خدا مأموريت را از ابوبكر پس گرفته و آن را به علي بن أبي طالب عليه السلام داده، رواياتي را كه بخاري و مسلم نقل كرده اند، آورده و تلاش كرده است كه بين آن ها وجه الجمعي را بيابد:

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ: فَقَالَ قَائِلٌ: فَقَدْ رُوِيَ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ مَا قَدْ دَلَّ أَنَّ النِّدَاءَ كَانَ بِهَذِهِ الأَشْيَاءِ الَّتِي فِيمَا رُوِّيتُمْ مُضَافَةً إِلَي عَلِيٍّ كَانَتْ بِأَمْرِ أَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ.

(3074)- [3591] فَذَكَرَ مَا قَدْ حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي دَاوُدَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْيَمَانِ، قَالَ: حَدَّثَنَا شُعَيْبُ بْنُ أَبِي حَمْزَةَ، عَنِ الزُّهْرِيِّ... .

ابوجعفر (طحاوي) اگر گوينده اي بگويد: از ابوهريره رواياتي نقل شده است كه فرياد زدن اين مطالب كه طبق آن چه شما روايت كرده ايد علي نيز در آن شركت داشته، به امر ابوبكر بوده است؛ پس براي ما ابن أبي داود از ابواليمان از شعيب بن حمزه از زهري نقل كرده است كه...

سپس در ادامه مي گويد:

قَالَ هَذَا الْقَائِلُ: فَقَدْ دَلَّ حَدِيثُ أَبِي هُرَيْرَةَ هذا عَلَي أَنَّ التَّبْلِيغَ بِهَذِهِ الأَشْيَاءِ إِنَّمَا كَانَ مِنْ أَبِي بَكْرٍ، لا مِنْ عَلِيٍّ، وَهَذَا اضْطِرَابٌ فِي هَذِهِ الآثَارِ شَدِيدٌ.

فَكَانَ جَوَابُنَا لَهُ فِي ذَلِكَ، بِتَوْفِيقِ اللَّهِ عزوجل وَعَوْنِهِ، أَنَّهُ مَا فِي ذَلِكَ اضْطِرَابٌ كَمَا ذَكَرَ؛ لأَنَّ الإِمْرَةَ فِي تِلْكَ الْحَجَّةِ إِنَّمَا كَانَتْ لأَبِي بَكْرٍ خَاصَّةً لا شَرِيكَ لَهُ فِيهَا، وَكَانَتِ الطَّاعَةُ فِي الأَمْرِ وَالنَّهْيِ الَّذِي يَكُونُ فِيهَا إِلَي أَبِي بَكْرٍ لا إِلَي سِوَاهُ، فَمِنْ أَجْلِ ذَلِكَ بَعَثَ أَبَا هُرَيْرَةَ فِي الْمُؤَذِّنِينَ الَّذِينَ كَانُوا مَعَهُ لِيَمْتَثِلُوا مَا يَأْمُرُهُمْ بِهِ عَلِيٌّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فِيمَا بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَهُ... .

اين گوينده گفته: حديث ابوهريره دلالت مي كند، تبليغ اين مطالب توسط او به امر ابوبكر بوده نه به امر علي. و اضطراب در اين روايات بسيار شديد است.

جواب ما به او به توفيق و كمك خداوند اين است كه اضطرابي در كار نيست؛ همان طور كه گذشت، امارت در اين حج تنها به عهده ابوبكر بوده و كسي در آن شريك نبود است، امر و نهي در اين سفر نيز به عهده ابوبكر بوده و بايد از او اطاعت مي شده نه غير او. به همين خاطر ابوبكر ابوهريره را به همراه ديگر مؤذناني كه همراه او بودند، فرستاد تا از دستوراتي كه علي (عليه السلام) در رابطه با مأموريتي كه رسول خدا (ص) به او داده، اطاعت كنند.

و باز در ادامه و پس از نقل روايتي كه طبق آن ابوهريره به فرمان اميرمؤمنان در مكه اعلام برائت مي كرده، مي گويد:

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ: فَدَلَّ ذَلِكَ عَلَي أَنَّ نِدَاءَ أَبِي هُرَيْرَةَ إِنَّمَا كَانَ بِمَا يُلْقِيهِ عَلِيٌّ عَلَيْهِ، وَأَنَّ مَصِيرَهُ كَانَ إِلَي عَلِيٍّ كَانَ بِأَمْرِ أَبِي بَكْرٍ؛ لأَنَّ الأَمْرَ كَانَ إِلَيْهِ، إِذْ كَانَ هُوَ الأَمِيرُ فِي تِلْكَ الْحَجَّةِ، حَتَّي رَجَعَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ (ص) مُنْصَرِفًا مِنْهَا.

وَفِيمَا بَيَّنَّا مِنْ ذَلِكَ عُلُوُّ الْمَرْتَبَةِ لأَبِي بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فِي إِمْرَتِهِ عَلَي الْمُبَلِّغِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) فِيمَا لا يَصْلُحُ أَنْ يَكُونَ الْمُبَلِّغُ لَهُ عَنْهُ إِلا هُوَ.

وَفِيهِ أَيْضًا عُلُوُ مَرْتَبَةِ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فِي اخْتِصَاصِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) إِيَّاهُ بِمَا اخْتَصَّهُ بِهِ مِنَ التَّبْلِيغِ عَنْهُ... .

ابوجعفر گفته: اين روايت دلالت مي كند كه آن چه را كه ابوهريره اعلام كرده است، به القاء علي (عليه السلام) بر او بوده؛ اما طي مسيرش به سوي علي (ع) به دستور ابوبكر بوده است؛ زيرا تا هنگام بازگشت به پيش رسول خدا (ص) امير حج در اين سال ابوبكر بود است.

در آن چه بيان كرديم، برتري مقام ابوبكر روشن مي شود؛ زيرا او بر مبلغ رسول خدا، امير بوده است، و او مبلغ چيزي بوده است كه غير از او كس ديگري شايستگي ابلاغ آن را نداشته است...

در اين داستان، برتري مقام علي (عليه السلام) نيز ثابت مي شود؛ زيرا رسول خدا (ص) مأموريت اين تبليغ را به او اختصاص داد.

الطحاوي الحنفي، ابوجعفر أحمد بن محمد بن سلامة (متوفاي321هـ)، شرح مشكل الآثار، ج9، ص216، تحقيق شعيب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولي، 1408هـ - 1987م.

همان طوري كه پيش از اين نيز گفتيم: رواياتي كه دلالت مي كند مأموريت تبليغ تنها به عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده، با سند هاي صحيح نقل شد و صحت آن ها را نيز ثابت كرديم؛ پس اگر ابوهريره يا شخصي ديگري، در مكه اين مأموريت را انجام داده باشد، يا بايد به دستور و تحت فرمان اميرمؤمنان عليه السلام بوده باشد و يا اين كه بايد اهل سنت بپذيرند كه ابوهريره از فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله كه اين مأموريت را به اميرمؤمنان عليه السلام واگذار كرده بوده، تخلف كرده است.

علاوه بر اين، گفتار طحاوي اشكالات ديگري نيز دارد كه به اختصار به آن ها اشاره خواهيم كرد.

مأموريت ابوهريره به دستور ابوبكر، مربوط به قبل از عزل او بوده:

آن چه از بخاري و مسلم نقل شده و طحاوي حنفي نيز به آن ها استناد كرده تا ثابت كند كه ابوهريره به فرمان ابوبكر اين مأموريت انجام داده است، به هيچ وجه نمي تواند مقصود او را ثابت كند؛ زيرا ابوهريره مي گويد كه ابوبكر به ما چنين دستوري داده بود كه در مكه اين سخنان را به مردم بگوييم؛ اما در ادامه نگفته است كه اين مأموريت به دستور ابوبكر انجام نيز شده است.

بلي، از آن جائي كه اين مأموريت در ابتدا در اختيار ابوبكر بوده، شايد ابوبكر، ابوهريره را مأمور اين كار كرده باشد؛ اما وقتي مأموريت از ابوبكر گرفته و به اميرمؤمنان عليه السلام سپرده شد، بالطبع بايد ابوهريره با اجازه اميرمؤمنان و تحت فرمان آن حضرت بايد اين كار را انجام داده باشد نه به فرمان ابوبكر؛ چون ابوبكر ديگر در اين باره اختياري نداشته است و رسول خدا اختيار تبليغ را از او گرفته بود.

تضاد در گفتار طحاوي:

نكته ديگر اين كه: صدر و ذيل سخن طحاوي با يكديگر در تضاد است؛ زيرا رواياتي كه پيش از اين طحاوي در باره ابوبكر آورد، ثابت مي كرد كه ابوبكر به ابوهريره تلقين كرد و دستور داده بود كه در مكه فرياد بزند:

لا يَحُجَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفَ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ.

اما در اين جا مي گويد كه اين سخنان به تلقين اميرمؤمنان عليه السلام بوده و تنها همراهي ابوهريره با اميرمؤمنان به دستور ابوبكر بوده است و اين دو سخن با يكديگر در تضاد هستند.

از او سؤال مي كنيم كه بالأخره ابوهريره اين سخنان را به دستور و تلقين ابوبكر گفته يا به تلقين اميرمؤمنان عليه السلام؟

اگر به تلقين اميرمؤمنان عليه السلام باشد، پس رواياتي كه را پيش از اين طحاوي آورد و بر طبق آن ادعا كرد، گفتن اين سخنان توسط ابوهريره به دستور ابوبكر بوده، بايد دروغ و ساختگي باشد.

اگر ابوهريره اين روايات را به تلقين ابوبكر گفته، پس بايد بپذيريم كه ابوهريره و همچنين ابوبكر با دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله مخالفت كرده اند؛ چرا كه رسول خدا اين مأموريت را از ابوبكر گرفته و اختيار آن را به اميرمؤمنان عليه السلام داده بود.

ابوهريره، همكار اميرمؤمنان عليه السلام بوده است:

روايات صحيح السندي در منابع اهل سنت نقل شده است كه طبق آن ها، ابوهريره همكار اميرمؤمنان عليه السلام بوده و تنها زماني كه صداي آن حضرت مي گرفته يا خسته مي شده، ابوهريره به جاي آن حضرت همان سخنان را تكرار مي كرده است. ابن حبان در صحيح خود مي نويسد:

أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ الأَزْدِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ: أَخْبَرَنَا جَرِيرٌ، عَنِ الْمُغِيرَةِ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ الْمُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: كُنْتُ مَعَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أُنَادِي بِالْمُشْرِكِينَ، فَكَانَ عَلِيٌّ إِذَا صَحِلَ صَوْتُهُ، أَوِ اشْتَكَي حَلْقُهُ، أَوْ عَيِيَ مِمَّا يُنَادِي، نَادَيْتُ مَكَانَهُ، قَالَ: فَقُلْتُ لأَبِي: أَيَّ شَيْءٍ كُنْتُمْ تَقُولُونَ؟ قَالَ: كُنَّا نَقُولُ: " لا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ... .

محرر بن أبي هريره از پدرش نقل مي كند كه من به همراه علي بن أبي طالب عليه السلام بودم و براي مشركان سخن مي گفتم، پس هر گاه علي صدايش مي گرفت يا از درد گلو شكايت مي كرد، يا خسته مي شد، من به جاي او فرياد مي زدم، سؤال كردم كه چه چيزي را فرياد مي زديد؟ گفت: ما مي گفتيم: بعد از اين مشركان حق شركت در مراسم حج را ندارند...

التميمي البستي، محمد بن حبان بن أحمد ابوحاتم (متوفاي354 هـ)، صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، ج9، ص128، ح3820، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، ناشر:مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الثانية، 1414هـ ـ 1993م.

طبق اين روايت، مأموريت اصلي به عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده، و ابوهريره تنها در زماني كه اميرمؤمنان عليه خسته مي شده، به جاي آن حضرت، همان سخنان را تكرار مي كرده است. اين روايت به خوبي روايات اعلام برائت توسط ابوهريره را تفسير و توجيه و مقصود آن را بيان مي كند.

ابوهريره، مؤذن اميرمؤمنان (ع) بوده است:

در زمان هاي گذشته، هر وقت شخصي در ميان جمعيت زيادي سخنراني مي كرد، طبيعي بود كه نمي توانست صدايش را به گوش همه مردم برساند، به همين خاطر در ميان جمعيت و با فواصل معين، افرادي مي ايستادند و آن چه را كه آن ها مي شنيدند، با صداي بلند براي افراد دورتر تكرار مي كردند، و به اين صورت تمام جمعيت سخن، خطيب را مي شنيدند.

روايات صحيح السند ديگري در منابع اهل سنت نقل شده است كه بر طبق آن، ابوهريره مؤذن اميرمؤمنان عليه السلام بوده و در حقيقت وظيفه تكرار سخن آن حضرت را براي افراد دورتر داشته است.

ابوعبيد قاسم بن سلام در كتاب الأموال مي نويسد:

وَحَدَّثَنِي ابْنُ أَبِي عَدِيٍّ، عَنْ شُعْبَةَ، عَنْ مُغِيرَةَ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ الْمُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: " كُنْتُ مُؤَذِّنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِينَ بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِبَرَاءَةَ إِلَي أَهْلِ مَكَّةَ، قَالَ: فَنَادَيْتُ حَتَّي صَحِلَ صَوْتِي، قَالَ: قُلْتُ بِمَ نَادَيْتَهُمْ؟ قَالَ: " نَادَيْتُهُمْ: أَنْ لا يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلا نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ، وَلا يَحُجَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفَ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) عَهْدٌ فَأَجَلُهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ: فَإِذَا مَضَتِ الأَرْبَعَةُ الأَشْهُرُ، فَإِنَّ اللَّهَ بَرِئَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ "

محرر بن أبوهريره از پدرش نقل كرده است كه من مؤذن علي بن أبي طالب بودم، در آن هنگام كه رسول خدا (ص) او را براي اعلام برائت به سوي مردم مكه فرستاد. ابوهريره گفت: من فرياد مي زدم تا جائي كه صدايم مي گرفت. محرر گفت: سؤال كردم كه چه چيزي را فرياد مي زديد، گفت: ما فرياد مي زديم كه: «غير از مؤمن كسي وارد بهشت نمي شود، بعد از اين سال هيچ مشركي نبايد حج كند، هيچ عرياني نبايد طواف كند، هر كس بين او و رسول خدا پيماني است؛ سر رسيد آن تا چهارماه است، وقتي چهار ماه شد، پس خدا و رسولش از مشركان بيزارند».

أبو عبيد القاسم بن سلام (متوفاي224هـ )، كتاب الأموال، ج1، ص215، ح456، ناشر: دار الفكر. - بيروت. تحقيق: خليل محمد هراس، 1408هـ - 1988م.

بررسي سند روايت

محمد بن ابراهيم بن أبي عدي:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

محمد بن إبراهيم بن أبي عدي أبو عمرو بصري ثقة سمع حميدا وطبقته وعنه أحمد بن سنان وعدة مات 194 ع.

محمد بن ابراهيم، ثقه است و از حميد و افراد هم طبقه او روايت شنيده است.

الكاشف ج2 ص154، رقم: 4700

محمد بن إبراهيم بن أبي عدي وقد ينسب لجده وقيل هو إبراهيم أبو عمرو البصري ثقة من التاسعة مات سنة أربع وتسعين علي الصحيح ع.

محمد بن ابراهيم كه گاهي به جدش نسبت داده مي شود، ثقه و از طبقه نهم است.

تقريب التهذيب ج1 ص465، رقم: 5697

شعبة بن الحجاج:

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

شعبة بن الحجاج الحافظ أبو بسطام العتكي أمير المؤمنين في الحديث... له نحو من ألفي حديث مات في أول عام 16 ثبت حجة ويخطيء في الأسماء قليلا ع

شعبة بن الحجاج، حافظ و اميرمؤمنان در علم حديث بود. نزديك به دو هزار روايت از او نقل شده، ايشان مورد اعتماد و حجت بود؛ اما در اسماء كمي اشتباه داشت.

الكاشف ج1 ص485، رقم: 2278

شعبة بن الحجاج بن الورد العتكي مولاهم أبو بسطام الواسطي ثم البصري ثقة حافظ متقن كان الثوري يقول هو أمير المؤمنين في الحديث وهو أول من فتش بالعراق عن الرجال وذب عن السنة وكان عابدا من السابعة مات سنة ستين ع

شعبة بن الحجاج، ثقه، حفاظ و استوار بود. ثوري گفته است كه او اميرمؤمنان در حديث بود. او نخستين كسي بود كه در عراق علم رجال را گسترش داد و از سنت دفاع كرد، او عابد و از طبقه هفتم بود.

تقريب التهذيب ج1 ص266، رقم: 2790

مغيرة بن مقسم

از روات بخاري، مسلم و ساير صحاح سته:

ع مغيرة بن مقسم الفقيه الحافظ أبو هشام الضبي مولاهم الكوفي الأعمي ولد أعمي وكان عجبا في الذكاء... قال شعبة كان أحفظ من حماد بن أبي سليمان وروي جرير عن مغيرة قال ما وقع في مسامعي شيء فنسيته وضعف أحمد روايته عن إبراهيم فقط وقال ذكي حافظ صاحب سنة وقال أحمد العجلي ثقة يرسل عن إبراهيم فإذا وقف ممن سمعه يخبرهم وكان من فقهاء أصحاب إبراهيم وكان عثمانيا ويحمل علي علي بعض الحمل.

مغيرة بن مقسم، فقيه و حافظ بود. كور به دنيا آمد؛ اما ذكاوت او عجيب بود. شعبه گفته كه در حفظ از حماد بن أبي سليمان بهتر بود. جرير از مغيره نقل كرده است كه چيزي به گوشم نخورد كه آن را فراموش كرده باشم. احمد بن حنبل، تنها روايتي را كه او از ابراهيم نقل كرده، تضعيف كرده و گفته است كه باهوش، حافظ و صاحب سنت بوده است. احمد عجلي گفته: ثقه است؛ ولي از ابراهيم به صورت مرسل نقل كرده است، هنگامي كه به يادش مي آمد كه روايت را از كي شنيده است، خبر مي داد، او از فقها اصحاب ابراهيم بود. او از طرفداران عثمان بود و عليه علي (عليه السلام) كارهاي مي كرد.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تذكرة الحفاظ، ج1 ص143، رقم: 136، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي.

المغيرة بن مقسم بكسر الميم الضبي مولاهم أبو هشام الكوفي الأعمي ثقة متقن إلا أنه كان يدلس ولا سيما عن إبراهيم من السادسة مات سنة ست وثلاثين علي الصحيح ع.

مغيرة بن مقسم، ثقه و استوار بود؛ مگر اين كه تدليس مي كرد؛ به ويژه در روايتي از ابراهيم نقل مي نمود.

تقريب التهذيب ج1 ص543، رقم: 6851

عامر بن شراحيل:

عامر بن شراحيل أبو عمرو الشعبي أحد الأعلام ولد زمن عمر وسمع عليا وأبا هريرة والمغيرة وعنه منصور وحصين وبيان وابن عون قال أدركت خمسمائة من الصحابة وقال ما كتبت سوداء في بيضاء ولا حدثت بحديث إلا حفظته وقال مكحول ما رأيت أفقه من الشعبي وقال آخر الشعبي في زمانه كابن عباس في زمانه مات سنة ثلاث أو أربع ومائة ع.

عامر بن شراحيل شعبي، يكي از مشاهير بود، در زمان عمر به دنيا آمد، از علي (عليه السلام) ابوهريره و مغيره روايت شنيده است. شعبي گفت: من پانصد نفر از صحابه را درك كردم، سفيدي را سياه نكردم، روايتي را نقل نكردم؛ مگر اين كه آن را حفظ كردم. مكحول گفته: من فقيه تر از شعبي نديدم. ديگري گفته: شعبي در زمان خودش، همانند ابن عباس در زمانش بود.

الكاشف ج1 ص522، رقم: 2531

عامر بن شراحيل الشعبي بفتح المعجمة أبو عمرو ثقة مشهور فقيه فاضل من الثالثة قال مكحول ما رأيت أفقه منه مات بعد المائة وله نحو من ثمانين ع

عامر بن شراحيل، ثقه، مشهور، فقيه و فاضل بود. مكحول گفته: من فقيه تر از شعبي نديدم.

تقريب التهذيب ج1 ص287، رقم: 3092

محرر بن أبي هريرة:

محرر بن أبي هريرة عن أبيه وابن عمر وعنه الزهري وابن عقيل وثق س ق.

محرر بن أبي هريره كه از پدرش و ابن عمر نقل كرده، توثيق شده است.

الكاشف ج2 ص244، رقم: 5308

محرر بن أبي هريرة الدوسي المدني مقبول من الرابعة مات في خلافة عمر بن عبد العزيز س ق.

محرر بن أبي هريره، مقبول است.

تقريب التهذيب ج1 ص521، رقم: 6500

بنابراين سند اين روايت نيز مشكلي ندارد.

بلاذري در أنساب الأشراف مي نويسد:

[2: 384] حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ سَلامٍ أَبُو عُبَيْدٍ، حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي عَدِيٍّ، عَنْ شُعْبَةَ، عَنِ الْمُغِيرَةِ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ مُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: " كُنْتُ مُؤَذِّنَ عَلِيٍّ حِينَ بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِبَرَاءَةَ إِلَي مَكَّةَ، قَالَ: فَنَادَيْتُ حَتَّي صَحِلَ صَوْتِي، قُلْتُ: بِمَاذَا نَادَيْتَ؟، قَالَ: نَادَيْتُهُمْ إِنَّهُ لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلا نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ، وَلا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) عَهْدُ فَأَجَلُهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ، فَإِذَا مَضَتِ الأَرْبَعَةُ الأَشْهُرُ فَإِنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ "

البلاذري، أحمد بن يحيي بن جابر (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، ج1، ص289، طبق برنامه الجامع الكبير.

و باز در ادامه همين روايت را با سند ديگر نقل كرده است:

حَدَّثَنَا عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ، ثنا شُعْبَةُ بْنُ الْحَجَّاجِ، أنبأ مُغِيرَةُ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ مُحْرِزِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: كُنْتُ مُؤَذِّنَ عَلِيٍّ حِينَ بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِلَي أَهْلِ مَكَّةَ بِبَرَاءَةٍ، قَالَ: فَنَادَيْتُ إِنَّهُ: " لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلا نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ، وَلا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) عَهْدٌ فَأَجَلُهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ، فَإِذَا مَضَتِ الأَرْبَعَةُ الأَشْهُرُ فَإِنَّ اللَّهَ بَرِئٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ، وَرَسُولُهُ.

أنساب الأشراف ج1، ص169.

اين روايات كه با سند صحيح نقل شده است، تكليف ابوهريره و وظيفه او را مشخص مي كند، طبق اين روايت، وظيفه ابلاغ برائت، به عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده و ابوهريره تنها براي همكاري با آن حضرت در اين سفر حضور داشته و پيام آن حضرت را به گوش مردم مكه مي رسانده است.

همكاري ابوهريره با اميرمؤمنان (ع) به دستور رسول خدا (ص) بوده است:

روايات صحيح السند ديگري نيز در منابع اهل سنت نقل شده است كه ابوهريره از ابتدا به دستور رسول خدا همراه اميرمؤمنان عليه السلام شده تا در اعلام برائت از مشركان همكاري كند. حاكم نيشابوري در صحيح خود مي نويسد:

أَخْبَرَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْمَحْبُوبِيُّ، ثنا الْفَضْلُ بْنُ عَبْدِ الْجَبَّارِ، ثنا النَّضْرُ بْنُ شُمَيْلٍ، أَنْبَأَ شُعْبَةُ، عَنْ سُلَيْمَانَ الشَّيْبَانِيِّ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ الْمُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: كُنْتُ فِي الْبَعْثِ الَّذِينَ بَعَثَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ مَعَ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِبَرَاءَةَ إِلَي مَكَّةَ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ، أَوْ رَجُلٌ آخَرُ: فَبِمَ كُنْتُمْ تُنَادُونَ؟ قَالَ: كُنَّا نَقُولُ: " لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلا مُؤْمِنٌ، وَلا يَحُجَّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ "، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ عَهْدٌ، فَإِنَّ أَجَلَهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ فَنَادَيْتُ حَتَّي صَحِلَ صَوْتِي.

محرر بن أبي هريره از پدرش نقل كرده است كه من با گروهي كه رسول خدا (ص) بودم كه رسول خدا به همراه علي (ع) براي اعلام برائت به مكه فرستاده بود. پسرش يا مرد ديگري سؤال كرد: چه چيزي را اعلام مي كرديد؟ گفت: ما مي گفتيم «هيچ كس جز مؤمن وارد بهشت نمي شود...» من اين مطالب را فرياد مي زدم تا اين كه صدايم مي گرفت.

وي پس از نقل روايت مي گويد:

هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الإِسْنَادِ وَلَمْ يُخْرِجَاهُ.

الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاي 405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج2، ص361، ح3275، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولي، 1411هـ - 1990م.

شمس الدين ذهبي نيز در ذيل همين روايت مي گويد:

صحيح.

المستدرك علي الصحيحين و بذيله التلخيص للحافظ الذهبي، ج3، ص134، كتاب معرفة الصحابة، ج2، ص331، ح3275، كتاب التفسير، باب تفسير سورة التوبة طبعة مزيدة بفهرس الأحاديث الشريفة، دارالمعرفة، بيروت،1342هـ.

اسحاق بن راهويه در مسند خود آورده است:

و ابن زنجويه نيز در كتاب الأموال خود مي نويسد:

أنا النَّضْرُ بْنُ شُمَيْلٍ، أَخْبَرَنَا شُعْبَةُ، أنا سُلَيْمَانُ الشَّيْبَانِيُّ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنِ الْمُحَرَّرِ بْنِ أَبِي هُرَيْرَةَ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ،

قَالَ: كُنْتُ فِي الَّذِينَ بَعَثَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِبَرَاءَةٍ مَعَ عَلِيٍّ إِلَي مَكَّةَ، فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ أَوْ رَجُلٌ آخَرُ: فِيمَا كُنْتُمْ تُنَادُونَ؟ قَالَ: كُنَّا نَقُولُ: " لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلا مُؤْمِنٌ، وَلا يَحُجُّ الْبَيْتَ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ، وَلا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ، وَمَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) عَهْدٌ فَإِنَّ أَجَلَهُ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ ". قَالَ: فَنَادَيْتُ حَتَّي صَحِلَ صَوْتِي

الخرساني، ابوأحمد حميد بن مخلد بن قتيبة بن عبد الله المعروف بابن زنجويه (متوفاي251هـ) الأموال، ج2، ص60، طبق برنامه الجامع الكبير.

نسائي در سنن خود به نقل از ابوهريره مي نويسد كه من به همراه علي بن أبي طالب بودم در آن زماني كه رسول خدا او را براي اعلام برائت فرستاده بود:

2958 أخبرنا محمد بن بَشَّارٍ قال حدثنا مُحَمَّدٌ وَعُثْمَانُ بن عُمَرَ قالا حدثنا شُعْبَةُ عن الْمُغِيرَةِ عن الشَّعْبِيِّ عن الْمُحَرَّرِ بن أبي هُرَيْرَةَ عن أبيه قال جِئْتُ مع عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ حين بَعَثَهُ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم إلي أَهْلِ مَكَّةَ بِبَرَاءَةَ قال ما كُنْتُمْ تُنَادُونَ قال كنا نُنَادِي أنه لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إلا نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ ولا يَطُوفُ بِالْبَيْتِ عُرْيَانٌ وَمَنْ كان بَيْنَهُ وَبَيْنَ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم عَهْدٌ فَأَجَلُهُ أو أَمَدُهُ إلي أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فإذا مَضَتْ الْأَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ فإن اللَّهَ بَرِيءٌ من الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ ولا يَحُجُّ بَعْدَ الْعَامِ مُشْرِكٌ فَكُنْتُ أُنَادِي حتي صَحِلَ صَوْتِي.

النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاي303 هـ)، المجتبي من السنن، ج5، ص234، تحقيق: عبدالفتاح ابوغدة، ناشر: مكتب المطبوعات الإسلامية - حلب، الطبعة: الثانية، 1406 - 1986.

طبق اين روايت صحيح السند، وظيفه اعلام برائت به عهده اميرمؤمنان عليه السلام بوده و ابوهريره براي همراهي آن حضرت در اين سفر شركت كرده است.

نتيجه آن كه: ابوهريره در اين سفر، به دستور رسول خدا صلي الله عليه واله تنها به عنوان همراه اميرمؤمنان عليه السلام و تحت فرمان آن حضرت شركت كرده است، نه به فرمان ابوبكر.

ابوهريره، تحت فرمان اميرمؤمنان (ع) بوده است:

تعدادي از علماي اهل سنت، به صراحت اعتراف كرده اند كه ابوهريره تحت فرمان اميرمؤمنان عليه السلام در مكه حاضر بوده و به دستور آن حضرت، از مشركان اعلام برائت مي كرده است.

ابو القاسم سهيلي، از بزرگان تاريخ اهل سنت، در كتاب الروض الأنف مي نويسد:

وبعث أبا بكر رضي عنه بسورة براءة ليَنْبِذَ إلي كلِ ذي عهدِ عهدَه من المشركين إلا بعض بني بكر الذي لهم عهدٌ إلي أجلٍ خاصٍ ثم أردف بعلي رضي الله عنه فرجع أبو بكر للنبي وقال يا رسول الله هل أنزل في قرآن قال لا ولكن أردت أن يبلغ عني من هو من أهل بيتي. قال أبو هريرة فأمَرَني عليٌ رضي الله عنه أن أطوفَ في المنازلِ من مني ببراءة فكنت أصيح حتي صَحِل حَلْقِي فقيل له: بِمَ كنتَ تنادي؟ فقال بأربع ألا يدخل الجنة إلا مؤمن... .

رسول خدا (ص) ابوبكر را به همراه سوره برائت فرستاد تا هر مشركي كه با آن حضرت پيماني دارد، پيمانش را بشكند؛ مگر بعضي از بني بكر را كه تا زمان مشخصي پيمان داشتند. سپس علي (عليه السلام) را به دنبال او فرستاد، ابوبكر پيش پيامبر برگشت و گفت: اي رسول خدا! آيا در باره من قرآني نازل شده است؟ فرمود: خير؛ ولي خواستم كه آن را فردي كه از اهل بيت من است، تبليغ كند. ابوهريره گفت: پس علي به من دستور داد كه در منازلي از مني بگردم و اعلام برائت كنم ، من فرياد مي زدم تا گلويم مي گرفت. گفته شده كه چه چيزي را اعلام مي كرديد؟ گفت: چهار چيز را...

السهيلي، أبو القاسم وأبو زيد عبد الرحمن بن عبد الله بن أحمد بن اصبغ (متوفاي581هـ)، الروض الأنف شرح سيرة سيد ولد آدم المرسلين محمد (ص)، ج4، ص319، طبق برنامه الجامع الكبير.

و حلبي در سيره خود مي نويسد:

وعن أبي هريرةَ رضي الله عنه قال أمَرَنِي عليٌ كرم الله وجهَه أن أطوفَ في المنازلِ مني ببراءةٍ فكنت أصيحُ حتي صَحِلَ حلقي فقيل له: بماذا كنت تنادي فقال باربع أن لا يدخل الجنة إلا مؤمن... .

از ابوهريره نقل شده است كه علي (عليه السلام) به من دستور داد تا منازل مني بچرخم و اعلام برائت كنم، پس من فرياد مي زدم تا گلويم مي گرفت... .

الحلبي، علي بن برهان الدين (متوفاي1044هـ)، السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون، ج3، ص232، ناشر: دار المعرفة - بيروت - 1400.

و بدر الدين عيني در عمدة القاري مي نويسد:

قال أبو هريرة: فأمرني علي، رضي الله تعالي عنه، أن أطوف في المنازل من منيً ببراءة، فكنت أصيحُ حتي صحل حلقي، فقيل له: بم كنت تنادي؟ قال: بأربع

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج9، ص265، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

احمد بن الخطيب در كتاب وسيلة الإسلام مي نويسد:

وأمر عليٌ أبا هريرةَ أن يطوفَ بالمنازلِ وأن يطوفَ بأربعٍ وهي لا يدخل الجنة مشرك إلا مؤمن... .

علي (عليه السلام) به ابوهريره دستور داد تا در منازلي بچرخم و چهار چيز را اعلام كنم... .

أبو العباس أحمد بن الخطيب (متوفاي810هـ) وسيلة الإسلام بالنبي عليه الصلاة والسلام، ج1، ص113، تحقيق: سليمان العيد المحامي، ناشر: دار الغرب الإسلامي - بيروت - لبنان، الطبعة: الأولي، 1404هـ ـ 1984م.

هر چند كه اين بزرگان، مدرك و سند اين روايت را ذكر نكرده اند؛ اما استدلال بزرگاني مثل سهيلي به اين مسأله و نقل قطعي اين روايت، و همچنين عدم نقد روايت توسط آن ها، مي تواند شاهد قوي براي اثبات ديدگاه شيعه است.

چرا ابوبكر، مؤذنان خود را عزل نكرد؟

ابن حجر هيثمي ادعا كرده است كه عدم عزل مؤذناني كه ابوبكر پيش از آن تعيين كرده بود، دليل بر اين است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله، ابوبكر را عزل نكرده بود؛ بلكه آن حضرت را فرستاده تا به همراه ابوبكر، برائت را اعلام كند:

قال حميد بن عبد الرحمن ثم أردف رسول الله صلي الله عليه وسلم علي بن أبي طالب فأمره أن يؤذن ببراءة قال أبو هريرة فأذن معنا علي يوم النحر في أهل مني ببراءة أن لا يحج بعد العام مشرك ولا يطوف بالبيت عريان فتأمله تجد عليا إنما أذن مع مؤذني أبي بكر.

ومما يصرح بما ذكرناه أن أبا بكر لما جاء علي لم يعزل مؤذنيه فعدم عزله له وجعله إياهم شركاء لعلي صريح في أن عليا إنما جاء وفاء بعادة العرب التي قلناها لا لعزل أبي بكر وإلا لم يسع أبا بكر أن يبقي مؤذنيه يؤذنون مع علي فاتضح بذلك ما قلناه وأنه لا دلالة لهم في ذلك بوجه من الوجوه غير ما يفترونه من الكذب وينتحلونه من العناد والجهل.

حميد بن عبد الرحمن گفت: سپس رسول خدا (ص) علي (ع) را به دنبال ما فرستاد و به او دستور داد كه اعلام برائت كند. ابوهريره گفت: پس علي (ع) به همراه ما در روز قرباني در ميان مردم مني اعلام برائت مي كرد و گفت: بعد از اين هيچ مشركي نبايد حج كند، هيچ عرياني نبايد طواف كند. نكته قابل توجه اين است كه علي به همراه مؤذنان ابوبكر اعلام برائت مي كرده است.

از چيزهايي كه تصريح مي كند به آن چه كه ما گفتيم، اين است كه وقتي علي (ع) آمد، ابوبكر مؤذنان خود را عزل نكرد؛ پس عدم عزل او و شريك قرار دادن آن ها را براي علي (ع)، صريح در اين است كه علي (ع) آمده بوده تا به عادت عرب وفا كند نه براي عزل ابوبكر. و الا جايز نبود ك ابوبكر مؤذنان خود را بگذارد كه به همراه علي (ع) اعلام برائت كند. پس با اين مسأله روشن مي شود آن چه را كه ما گفتيم. و اين مسأله به هيچ وجه به نفع شيعه دلالتي ندارد؛ غير از اين كه افتراء و دروغي كه از عناد و جهل آن ها سرچشمه مي گيرد.

الهيثمي، ابوالعباس أحمد بن محمد بن علي ابن حجر (متوفاي973هـ)، الصواعق المحرقة علي أهل الرفض والضلال والزندقة، ج1، ص83، تحقيق عبد الرحمن بن عبد الله التركي - كامل محمد الخراط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان، الطبعة: الأولي، 1417هـ - 1997م.

در پاسخ او مي گوييم:

اولاً: طبق رواياتي كه پيش از اين خوانديم و صحت آن را ثابت كرديم، اميرمؤمنان عليه السلام براي عزل ابوبكر از اين مأموريت آمده بود، و حتي رسول خدا به او دستور داد كه ابوبكر را برگرداند، ابوبكر نيز با چشمان گريان برگشت و علت عزل خود را سؤال كرد. بنابراين سخن ابن حجر، اجتهاد در مقابل نص صريحي است كه اهل سنت با سندهاي صحيح نقل كرده اند.

گريه هاي ابوبكر نيز بهترين دليل بر عزل او از اين مأموريت مهم است كه اگر او را عزل نكرده بود، چرا گريه كرد و دليل عزل خود را سؤال كرد؟

با اين وجود اگر ابوبكر، مؤذنان خود را عزل نكرده باشد و آن ها به دستور ابوبكر اين كار را كرده باشند، قطعا با فرمان رسول خدا صلي الله عليه وآله مخالفت كرده است و مخالفت با فرمان آن حضرت طبق آيات قرآن، كفر، ظلم و فسق محسوب مي شود؛

ثانياً: همان طور كه پيش از اين ثابت كرديم، ابوهريره به دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله و تحت فرمان اميرمؤمنان عليه السلام در اين مأموريت آن حضرت را همراهي مي كرده است، نه اين كه مؤذن ابوبكر باشد. اين مطلب نيز با سند صحيح نقل شده است.

بلي، ممكن است كه ابوهريره در ابتدا به دستور ابوبكر عهده دار اعلام برائت شده باشد؛ اما اين قضيه مربوط به زماني است كه ابوبكر در اين زمينه مأموريت و وظيفه اي داشته است؛ اما زماني كه از جانب رسول خدا عزل شد، ابوهريره تحت فرمان اميرمؤمنان عليه السلام قرار گرفت و پس از آن با اجازه آن حضرت، در مكه در اعلام برائت با اميرمؤمنان همكاري مي كرده است.

آيا عرب عادت داشت كه براي ابلاغ يك پيمان، شخصي از خانواده خود را بفرستد؟

اهل سنت براي زير سؤال بردن اين فضيلت بي نظير اميرمؤمنان عليه السلام، ادعا كرده اند كه اگر رسول خدا صلي الله عليه وآله، اميرمؤمنان را براي برائت از مشركان فرستاد، به اين دليل بود كه عرب عادت داشت كه هر وقت مي خواست عهد و پيماني را فسخ كند، يا بايد خودش مي رفت و يا شخصي از اهل بيت و نزديكانش را مي فرستاد، به همين خاطر كه علي بن أبي طالب عليه السلام را كه از اهل بيت آن حضرت بود فرستاد.

ابن تيميه حراني در اين زمينه مي نويسد:

قالوا وكان من عادة العرب أن لا يَعقِدَ العهودَ ولا يَفْسَخُها إلا المطاعُ أو رجلٌ من أهل بيته فبعث عليا لأجلِ فسخِ العهود التي كانت مع المشركين خاصة لم يَبْعَثَهُ لشيء آخر... .

گفته اند: از عادت عرب اين بوده است، كه عقدي را نبندند و آن را فسخ نكند؛ مگر خود شخص و يا مردي از خانواده او؛ پس رسول خدا (ص) علي (ع) را تنها براي فسخ عهدهاي كه با مشركان داشت، فرستاد نه براي كار ديگر.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاي 728 هـ)، منهاج السنة النبوية، ج5، ص493، تحقيق: د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

فخر الدين رازي نيز در تفسير خود مي گويد:

واختلفوا في السبب الذي لأجله أمَرَ علياً بقراءةِ هذه السورةِ عليهم وتبليغ هذه الرسالة إليهم، فقالوا السببَ فيه أن عادةَ العربِ أن لا يَتَوَلّي تقريرَ العهدِ ونقضِه إلا رجلٌ من الأقاربِ فلو تولاه أبو بكرٍ لجاز أن يقولوا هذا خلافُ ما نَعرف فينا من نقضِ العهود فربما لم يقبلوا، فأزيحت علتُهم بتولية ذلك علياً رضي الله عنه.

در باره دليل فرستادن علي (ع) براي خواندن اين سوره و تبليغ اين رسالت، اختلاف شده است، پس گفته اند كه سبب آن اين بوده كه عرب عادت داشته است كه بستن عهد و نقض آن را عهده دار نشود، مگر مردي از نزديكان شخص؛ پس ابوبكر آن را به عهده مي گرفت، روا بود كه مشركان بگويند اين خلاف آن چيزي است كه ما در باره شكستن پيمان ها مي شناسيم؛ پس شايد قبول نمي كردند؛ پس اين دليل آن ها با فرستادن علي (ع) از بين رفت.

الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي604هـ)، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج15، ص175، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1421هـ - 2000م.

ابن حجر عسقلاني در فتح الباري مي گويد:

ولهذا قال العلماء أن الحكمة في إرسال علي بعد أبي بكر أن عادة العرب جرت بأن لا ينقض العهد إلا من عقده أو من هو منه بسبيل من أهل بيته فأجراهم في ذلك علي عادتهم ولهذا قال لا يبلغ عني إلا أنا أو رجل من أهل بيتي.

به همين خاطر علما گفته اند كه حكمت فرستادن علي (ع) بعد از ابوبكر اين بوده است كه عرب عادت داشت كه پيمان را نشكند؛ مگر كسي كه آن را بسته يا كسي كه از اهل بيت او است؛ پس رسول خدا بر طبق عادت آن ها اين كار را كرد و به همين خاطر فرمود: آن را ابلاغ نكند، مگر خودم يا مردي كه از اهل بيت من است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج8، ص321، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

ابن جوزي در كشف المشكل، قرطبي در تفسير خود و مباركفوري در تحفة الأحوزي و ديگر علماي سني نيز همين سخنان را به نحوي تكرار كرده اند.

المباركفوري، أبو العلا محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم (متوفاي1353هـ)، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي، ج8، ص387، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، كشف المشكل من حديث الصحيحين، ج1، ص22، تحقيق: علي حسين البواب، ناشر: دار الوطن - الرياض - 1418هـ - 1997م.

الأنصاري القرطبي، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفاي671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج8، ص68، ناشر: دار الشعب - القاهرة.

پاسخ:

در پاسخ به اين ادعاي بزرگان اهل سنت، به چند نكته اشاره خواهيم كرد:

اولاً: رواياتي كه با سند صحيح نقل شده است، رسول خدا صلي الله عليه وآله، دليل ارسال امرمؤمنان عليه السلام و عزل ابوبكر را اين گونه اعلام فرمودند كه: «لَا يُبَلِّغَهُ إِلَّا أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنِّي». يعني بايد اين مأموريت را خودم انجام دهم، يا شخصي كه همانند من باشد، كسي كه من از اويم و او از من است.

همچنين گفتيم كه جمله «أُبَلِّغَهُ أَنَا، أَوْ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي» جمله تحريف شده است، علماي سني به منظور زير سؤال بردن اين فضيلت، جمله «أنا أو رجل مني» را به «أنا أو رجل من أهلي بيتي» تبديل كرده اند؛

ثانياً: مأموريت اميرمؤمنان عليه السلام، نقض و شكستن پيمان نبوده است؛ بلكه به نص صريح قرآن كريم، هر كس با پيامبر عهد و پيماني دارد، تا پايان مدتش محترم است؛ چنانچه در آيه چهارم سوره توبه آمده است:

إِلَّا الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثمُ َّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيًْا وَ لَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِليَ مُدَّتهِِمْ إِنَّ اللَّهَ يحُِبُّ الْمُتَّقِين . التوبه/4.

مگر كساني از مشركان كه با آنها عهد بستيد، و چيزي از آن را در حقّ شما فروگذار نكردند، و احدي را بر ضدّ شما تقويت ننمودند پيمان آنها را تا پايان مدّتشان محترم بشمريد زيرا خداوند پرهيزگاران را دوست دارد!

پس اصلا نقض عهد و پيماني در كار نبوده است كه اهل سنت بخواهند به بهانه آن، اين فضيلت بزرگ اميرمؤمنان عليه السلام را زير سؤال ببرند.

ثالثاً: از قديم گفته اند كه دروغگو فراموش كار است، ابن تيميه در اين جا، عادت عرب را دليل ارسال اميرمؤمنان عليه السلام دانسته است؛ در حالي كه در همين جلد از منهاج السنه، به نقل از خطابي، شديدا عليه آن موضع گرفته و آن را رد كرده است:

وقال الخطابي في كتاب شعار الدين: وقوله: «لا يؤدي عني إلا رجل من أهل بيتي» هو شيء جاء به أهلُ الكوفة عن زيد بن يثيع وهو متهمٌ في الرواية منسوبٌ إلي الرفض وعامةُ مَن بلغ عنه غيرُ أهلِ بيته؛ فقد بعث رسولُ الله صلي الله عليه وسلم أسعد بن زرارة إلي المدينة يدعو الناسَ إلي الإسلامِ ويعلم الأنصار القرآن ويفقههم في الدين وبعث العلاء بن الحضرمي إلي البحرين في مثل ذلك وبعث معاذا وأبا موسي إلي اليمن وبعث عتاب بن أسيد إلي مكة فأين قول من زعم أنه لا يبلغ عنه إلا رجل من أهل بيته.

خطابي در كتاب شعار الدين گفته: اما اين سخن رسول خدا (ص) كه « از من ادا نمي كند؛ مگر مردي از اهل بيت من» اين مطلبي است كه آن را اهل كوفه از زيد بن يثيع نقل كرده اند، او در نقل روايت متهم و به رافضي بودن منتسب است. تمام آن چه كه از طرف آن حضرت ابلاغ شده، توسط غير اهل بيت او بوده؛ پس رسول خدا (ص) اسعد بن زراره را به مدينه فرستاد تا مردم را به سوي اسلام دعوت كند و به انصار قرآن بياموزد و دين را به آن ها ياد دهد، علاء بن حضرمي را به سوي مردم بحرين فرستاد براي همين كار. معاذ و ابوموسي را به سوي يمن فرستاد، عتاب بن أسيد را به سوي مردم مكه فرستاد؛ پس كجاست شاهد كساني كه مي گويند: تبليغ نكند از جانب آن حضرت مگر مردي از اهل بيت او؟

منهاج السنة النبوية ج5، ص63

البته ابن تيميه، در اين جا نيز اشتباه بزرگي مرتكب شده است و آن اين كه مقصود رسول خدا از جمله «لا يؤدي عني إلا رجل من أهل بيتي» تمام مأموريت هاي تبليغي نيست؛ بلكه مقصود و منظور آن حضرت، تنها قضيه برائت از مشركان در سال نهم هجرت است كه به دستور خداوند مأموريت برائت از مشركان را بايد خود آن حضرت و يا شخصي كه همانند او بوده است، انجام مي داده است؛ بنابراين، ادعاي ابن تيميه كه در مأموريت هاي ديگر، اشخاص ديگري فرمان خدا و رسولش را به مردم ابلاغ كرده است، نمي تواند نقضي بر اين فضيلت بي نظير باشد.

جالب است كه ابن تيميه در ديگر كتاب خود، صراحتا ادعا كرده است، مأموريت نقض عهد و پيمان را در اين سفر، ابوبكر به عهده داشته است، وي در كتاب الجواب الصحيح مي نويسد:

ومثل إرساله أبا بكر أميرا علي الحج سنة تسع ونبذه العهود ومناداته أن لا يحج بعد العام مشرك ولايطوف بالبيت عريان

و همانند ارسال ابوبكر به عنوان امير بر حج در سال نهم و شكستن پيمان ها و اعلام اين مطلب كه بعد از امسال هيچ مشركي نبايد حج كند و هيچ عرياني نبايد طواف كند.

ابن تيمية الحراني، عبد السلام بن عبد الله بن أبي القاسم (متوفاي652هـ)، الجواب الصحيح لمن بدل دين المسيح، ج6، ص367، تحقيق: علي سيد صبح المدني، ناشر: مطبعة المدني - مصر.

آيا ابوبكر، شخصي از اهل بيت آن حضرت بوده كه براي شكستن پيمان فرستاده شده بوده يا ابن تيميه دروغ مي گويد و اصلا ابوبكر چنين مأموريتي را عهده دار نشده است؟

بنابراين، تناقض گويي هاي خود مدعيان، بهترين دليل بر دروغ بودن ادعاي آن ها است.

رابعاً: علماي سني، براي اين ادعايشان هيچ دليلي ذكر نكرده اند. چه دليلي وجود دارد كه عرب چنين عادتي داشته اند؟ چرا علماي سني حتي يك مورد را به عنوان نمونه معرفي نكرده اند كه ثابت كند عرب ها چنين عادتي داشته اند و نقض پيمان را تنها از خود شخص و يا اهل بيت او مي پذيرفته و سخن نماينده مخصوص همان شخص را نمي پذيرفته اند.

از اين رو، ادعاي بدون دليل، ارزشي ندارد و نمي توان ادعاي علماي سني را در اين مورد بپذيريم.

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 





Share
1 | هادي | , ایران | ٠٧:١٢ - ٢٩ خرداد ١٣٩٠ |
با سلام:
ممنون از مطلب قشنگتون خيلي وقت بود دنبال اين طور مطلبي مي كشتم.....

اللهم عجل لوليك الفرج
2 | حقيقت درغدير است | , ایران | ١٠:٤٥ - ٢٩ خرداد ١٣٩٠ |
باسلام.ازاين مطالب ارزنده و به اين روشني كمال تشكر را دارم اميدوارم آقايان اهل سنت با كمي دقت حق راپيدا كنند واز لجبازي كوركورانه اطاعت كردن جلوگيري كنند بااين همه چراغ بي راه رفتن خطاست.لطفااز خداوند متعال و پيامبرمكرم اسلام كه خود صاحب شريعت است پيشه نگريم.
3 | محمد خيرآبادي | , ایران | ٢٤:٢٢ - ٣٠ خرداد ١٣٩٠ |
بسم الله الرحمن الرحيم
« الحمد لله الذي جعلنا من المتمسکين بولايه اميرالمومنين و ابناه المعصومين و لعنه الله علي القوم الظالمين ، الذين بدلوا نعمت الله تبديلا و حملوا الناس علي اکتاف محمد و آل محمد صلوات الله عليهم »
با تشکر فراوان از مقاله جامع شما چند نکته را عرض مي نمايم:

نکته اول: اميرالمومنين علي عليه السلام آيات برائت را در منطقه جحون بين مکه و مدينه که غدير خم هم در آن واقع شده است از غاصب اول بازپس گرفتند و اين خود تأکيدي است مضاف بر تأکيدات قبلي مبني بر عدم صلاحيت غاصب اول.

نکته دوم: مشابه اين رخداد در جنگ خيبر نيز حادث شده است آنجا که غاصب اول و غاصب دوم در جنگ با يهود شکست خوردند (البته به عقيده بنده شکست آنها مصلحتي بوده و حاصل ارتباطات مخفيانه آنها بويژه غاصب دوم با يهوديان بوده است ) حضرت رسول صلي الله عليه و آله پرچم را از آنها گرفته و به اميرالمومنين دادند و ايشان نيز پيروزمندانه خيبر را فتح نمودند.

نکته سوم : مهمترين موضوع در جريان ابلاغ آيات برائت اشاره رسول الله ص به اين مهم است که طبق دستور خداوند تبارک و تعالي آيات برائت را تنها ايشان يا کسي که از ايشان است مي توانند ابلاغ نمايند .
اين دستور اولا جايگاه اميرالمومنين را که پيشاپيش در آيه مباهله با عنوان « .... و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل و ...» و در قالب نفس پيامبر تبيين گرديده است را بيش از بيش هويدا مي سازد و محلي براي انکار باقي نمي گذارد.

و همچنين استفاده مهم ديگر اين است که بر اين اساس غاصب اول از پيامبر نيست و هيچ سنخيتي با او ندارد . بديهي است کسي که از پيامبر نيست و شايستگي انتخاب شدن از ناحيه خدواند متعال را براي امر ابلاغ ندارد چگونه مي تواند جانشين و خليفه پيامبر باشد!!!!!!

هموطنان محترم اهل سنت! شما را به خدا تعصب را کنار بگذاريد و عاقلانه فکر کنيد. اشتباهي را که گذشتگان مرتکب شدند شما پيروي نکنيد.
انحراف اصحاب در شناخت جانشين رسول الله صرفا باعث غصب حکومت از علي بن ابي طالب عليه افضل صلوات المصلين شده است چرا که ايشان در بحث امامت منصوب خداوند بوده اند و قبول ايشان به عنوان امام برحق و وصي رسول الله و وارث علم و حکمت آن جناب مانعي براي شما نيست.

مراقب باشيد در قيامت موقفي است که از ما سئوال خواهد شد « وقفوا هم انهم مسئولون » مراقب باشيد تا آنجا بتوانيد جوابي را به خداوند بدهيد که عاري از مغلطه و سفسطه هاي خائنيني همچون ابن تيميميه باشد .
موفق باشيد.
4 | محمد خيرآبادي | , ایران | ١٣:٢٣ - ٣١ خرداد ١٣٩٠ |
بسم الله الرحمن الرحيم
« الحمد لله الذي جعلنا من المتمسکين بولايه اميرالمومنين و ابناه المعصومين و لعنه الله علي القوم الظالمين ، الذين بدلوا نعمت الله تبديلا و حملوا الناس علي اکتاف محمد و آل محمد صلوات الله عليهم »
با تشکر فراوان از مقاله جامع شما چند نکته را عرض مي نمايم:

نکته اول: اميرالمومنين علي عليه السلام آيات برائت را در منطقه جحون بين مکه و مدينه که غدير خم هم در آن واقع شده است از غاصب اول بازپس گرفتند و اين خود تأکيدي است مضاف بر تأکيدات قبلي مبني بر عدم صلاحيت غاصب اول.

نکته دوم: مشابه اين رخداد در جنگ خيبر نيز حادث شده است آنجا که غاصب اول و غاصب دوم در جنگ با يهود شکست خوردند (البته به عقيده بنده شکست آنها مصلحتي بوده و حاصل ارتباطات مخفيانه آنها بويژه غاصب دوم با يهوديان بوده است ) حضرت رسول صلي الله عليه و آله پرچم را از آنها گرفته و به اميرالمومنين دادند و ايشان نيز پيروزمندانه خيبر را فتح نمودند.

نکته سوم : مهمترين موضوع در جريان ابلاغ آيات برائت اشاره رسول الله ص به اين مهم است که طبق دستور خداوند تبارک و تعالي آيات برائت را تنها ايشان يا کسي که از ايشان است مي توانند ابلاغ نمايند .
اين دستور اولا جايگاه اميرالمومنين را که پيشاپيش در آيه مباهله با عنوان « .... و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل و ...» و در قالب نفس پيامبر تبيين گرديده است را بيش از بيش هويدا مي سازد و محلي براي انکار باقي نمي گذارد.

و همچنين استفاده مهم ديگر اين است که بر اين اساس غاصب اول از پيامبر نيست و هيچ سنخيتي با او ندارد . بديهي است کسي که از پيامبر نيست و شايستگي انتخاب شدن از ناحيه خدواند متعال را براي امر ابلاغ ندارد چگونه مي تواند جانشين و خليفه پيامبر باشد!!!!!!

هموطنان محترم اهل سنت! شما را به خدا تعصب را کنار بگذاريد و عاقلانه فکر کنيد. اشتباهي را که گذشتگان مرتکب شدند شما پيروي نکنيد.
انحراف اصحاب در شناخت جانشين رسول الله صرفا باعث غصب حکومت از علي بن ابي طالب عليه افضل صلوات المصلين شده است چرا که ايشان در بحث امامت منصوب خداوند بوده اند و قبول ايشان به عنوان امام برحق و وصي رسول الله و وارث علم و حکمت آن جناب مانعي براي شما نيست.

مراقب باشيد در قيامت موقفي است که از ما سئوال خواهد شد « وقفوا هم انهم مسئولون » مراقب باشيد تا آنجا بتوانيد جوابي را به خداوند بدهيد که عاري از مغلطه و سفسطه هاي خائنيني همچون ابن تيميميه باشد .
موفق باشيد.
5 | محمدرضا | , ترکمنستان | ٠٢:١١ - ٠٦ تير ١٣٩٠ |
فقط و فقط مي گويم اجرتان با حضرت اميرالمومنان مولا علي بن ابي طالب سلام الله عليه باد.
واقعا من موندم چرا برادران اهل سنت خودشان را به اون راه مي زنند و عناد و کينه مي ورزند هر چند که حضرت رسول (صلي الله عليه و آله) فرمودند:الشقي و شقي في بطن امه و السعيد و سعيد في بطن امه.
پرچمدار و علمدار در اين طريق اثبات ها حقيقتا شاگرد آل الله حضرت آيت الله العظمي علامه عبدالحسين اميني (رحمه الله عليه) مي باشند براي شادي روحشان صلوات
البته ناگفته نماند بزرگان ديگري همچون مرحوم دهلوي و..... نيز بوده اند اما الغدير شاه کاري ديگر است. يا علي مدد
6 | امير حسين از بيرجند | , ایران | ١١:٥٣ - ١٣ شهریور ١٣٩٠ |
با توجه به احاديث کثيري که در منابع اهل سنت وجود دارد رسول گرامي ص اسلام ابوبکر رااز ماموريت ابلاغ سوره برائت عزل نمودندو اين ماموريت را به مولا علي ع واگذار کردند. اما توجه داشته باشيم در جريان غزوه تبوک رسول مکرم اسلام ص امام علي ع را به عنوان جانشين خود تعيين نمودند وتا پايان عمر شريفشان مولا علي ع را از آن سمت عزل ننمودند، که اين خود دليل بسيار محکمي بر حقانيت خليفه بلافصل نبي مکرم اسلام ص يعني مولا علي ع است.
7 | وهابيت | | ٢٣:٠٦ - ١٥ شهریور ١٣٩٠ |
جناب 6 اگر ميگوئيد علي تا پايان عمر در سمت جانشيني در حيات رسول الله بودند به اين معني است كه هرگز به دفاع از دين نپرداخته در صورتي كه او را اسداله العالب ميناميد بالاخره كداميك را درست ميدانيد براي خود مشخص كنيد

پاسخ:

با سلام

دوست گرامي

اگر بگوييد هارون در زمان سلطه سامري ، جانشين موسي بود ، به اين معني است كه هيچ‌گاه به دفاع از دين نپرداخته است با اينكه پيامبر بود ؟!

بالاخره كداميك را درست مي‌دانيد ؟ بهتر است شما نيز براي خود مشخص كنيد ؛ البته شيعه پاسخ را مي‌داند !ولي شما نمي‌دانيد

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

8 | امير حسين از بيرجند | , ایران | ١٤:٢٢ - ٢٠ شهریور ١٣٩٠ |
با تشکر از گروه پاسخ به شبهات_ جناب وهابيت ، اگر به منابع وکتب خودتان دقت بيشتري داشته باشيد خواهيد يافت که لقب اسدالله الغالب ونيز بيان فضايل وکرامات مولا علي ع و جنگاوريهاي آن بزرگوار حتي از منابع شيعه نيز بيشتر است. ضمناً توجه داشته باشيد که دوران حرف زدن از روي بخار معده بسر آمده است وشما مي توانيد از کتب خودتان علت جانشيني مولا علي ع را در غزوه تبوک بيابيد.(به همين سايت مراجعه شود.)
9 | وهابيت | | ١٨:١٨ - ٢٨ شهریور ١٣٩٠ |
براي موسي و هارون سلام الله عليهما نبرد به جهت دفاع از دين خدا پيش نيامد و اگر پيش ميامد هر دو با عدو الله نبرد ميكردند. موسي به وعده گاهي كه خداوند خواسته بود رفت نه به جنگ با كفار .

پاسخ:

با سلام

دوست گرامي

وقتي كه سامري و طرفدارانش ، دستور موسي در مورد اطاعت از هارون نبي را ناديده گرفته و گوساله پرست شدند ، چرا هارون نبي به جنگ با آنها نپرداخت ؟ آيا در قرآن نيامده است كه «وكادوا يقتلونني» !

گروه پاسخ به شبهات

10 | وهابيت | | ٢٤:٣٣ - ٠٢ مهر ١٣٩٠ |
براي اينكه مكر و كيد براي كشتن ، حمله ور شدن براي كشتن نيست و گر نه هارون سلام الله عليه و ساير مومنان به دفاع از خود ميپرداختند .

پاسخ:

با سلام

دوست گرامي

اهانت شما به حضرت هارون عليه السلام بيشتر شد ! يعني هارون نبي تنها با نقشه كشيدن آنها براي كشتنش ، دست از هدايت آنها برداشت و با گوساله پرستان به جنگ نپرداخت

گروه پاسخ به شبهات

11 | وهابيت | | ١١:٠٤ - ٠٤ مهر ١٣٩٠ |
بر عكس مگر موسي سلام الله عليه وقتي برگشت به جنگ با مرتدان بت پرست پرداخت ؟ ابدا موسي همچون هارون عمل كرد و جنگ نكرد بلكه همچون هارون به هدايت پرداخت هدايتي توام با قاطعيت بيشتر . نقشه قتل كشيدن كفار براي انبياء و مومنان جنگ مسلحانه نيست تا لازم باشد دفاعي مسلحانه در برابرش انجام شود اگر چنين شود تعدي است .

پاسخ:

با سلام

جناب وهابيت

بهتر است به جاي افسانه بافي ، كلام خداوند را حاكم كنيد :

«ما منعك اذ رايتهم ضلوا الا تتبعن افعصيت امري»! هارون نبي ، به صراحت دستور موسي در مورد «اخلفني في قومي واصلح ولا تتبع سبيل المفسدين» را تبعيت نكرد !!! آنهم در مقابل چه كساني ! در مقابل گوساله پرستان ! حال اميرمومنان به خاطر حفظ وحدت ، و عدم تفرقه «خشيت ان تقول فرقت» خلافت را بر هوا پرستان رها كند ، آيا اين اشكالي دارد ؟

بهتر است به جاي توجيه ، كمي در مورد قرآن تفكر كنيد !

گروه پاسخ به شبهات

12 | وهابيت | | ١٥:٤٧ - ٣٠ مهر ١٣٩٠ |
سلام آيا من افسانه بافتم يا شما كه عليه خدا و رسولش موسي ____________ متاسفانه با كم توجهي مي ايستيد ؟؟ گفتيد هارون سلام الله عليه از دستور موسي سلام الله عليه تبعيت نكرده ولي رب تعالي ميفرمايد تبعيت كرد اما عجل پرستان گمراه گوش نكردند و خواستار مراجعت موسي شدند يعني شرط اطاعت از هارون را به حضور مجدد موسي قرار دادند اين هم آيه :‌ و لقد قال لهم هارون من قبل يا قوم انما فتنتم به و ان ربكم الرحمن فاتبعوني و اطيعوا امري (90 طه ) گفتند : قالوا لن نبرح عليه عاكفين حتي يرجع الينا موسي ( 91 طه) موسي وقتي بازميگردد در حاليكه قرآن ميفرمايد غضبناك بوده و از هارون عدم قاطعيت در فرماندهي و چگونگي آن عدم اطاعت را در واقع سوال ميكند چون قبلا امر كرده بود جانشين و در نتيجه فرمانده باشد و دليل عدم جانشيني قاطع بودن را در آن شرايط كه نميداند ميپرسد نه اينكه هارون را متهم كند و جواب هارون دقيقا امري بود كه قبلا موسي به او توصيه كرده بود يعني مواظبت از اينكه بني اسرائيل متفرق نشوند يعني هارون عدم قاطعيتش در فرماندهي به عنوان جانشين را در آن شرايط نسبت ميدهد به امري از خود موسي مبني بر مواظبت از بني اسرائيل به جهت متفرق نشدن كه اين عدم قاطعيت در آن اوضاع و احوال فقط به جهت جلوگيري از تفرقه بوده و كاملا درست و بجا و مطابق امر موسي بوده است .اين هم آيه : كلام الله از قول موسي ميفرمايد : قال يا هارون ما منعك اذ رايتهم ضلوا ( طه 92) الا تتبعن افعصيت امري ( 93 طه ) سوال ميپرسد وباز كلام الله در آيه بعد از قول هارون در جواب موسي ميفرمايد : قال يا ابن ام لا تاخذ بلحيتي و لا براسي اني خشيت ان تقول فرقت بين بني اسرائيل و لم ترقب قولي ( 94 طه ) آخر اين آيه 94 را دوباره بخوانيد بعد نميدانم شما چي را با چي مقايسه ميكنيد ؟ علي كه پيامبر نيست چه ارتباطي با پيامبران دارد ؟؟!!.. بعد آيا علي منتظر ماند تا محمد رسول الله صلي الله عليه و سلم كه وفات كرده و در قيد حيات نبودند زنده شود و برگردد سوال بپرسد از علي كه از امرم اطاعت كردي يا نه ؟؟

پاسخ:

با سلام

دوست گرامي

1. آيا خود جملاتي را كه نوشته‌ايد متوجه شديد ؟ «گفتيد هارون سلام الله عليه از دستور موسي سلام الله عليه تبعيت نكرده ولي رب تعالي ميفرمايد تبعيت كرد اما عجل پرستان گمراه گوش نكردند »!!!

عين سخنان ما موجود است ، لطفا عين عبارات ما را بگذاريد تا مشخص شود چه مي‌گوييد !

2. هارون چند سال قبل به نبوت مبعوث شده بود ؛ موسي (ع) در سفر به ميقات هارون (ع) را به خلافت تعيين كرد ؛ وقتي موسي تاخير كرد ، مردم فتنه كردند و گوساله پرست شدند ؛ حضرت هارون آنها را نصيحت كرد ولي آْنها با هارون درگير شدند :

وخالفوا هارون في ذلك وحاربوه وكادوا أن يقتلوه
تفسير ابن كثير ج3 ص164 ، اسم المؤلف: إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي أبو الفداء ، دار النشر : دار الفكر - بيروت - 1401

و اين در واقع قبول نكردن خلافت هارون است ،‌چون اگر وي را به خلافت قبول داشتند ، با وي جنگ نمي‌كردند !

با اينكه آنها با حضرت هارون جنگيدند ولي به خاطر حفظ وحدت امت، حاضر شد با منكرين خلافتش كه دليل صريح هم داشت ، جنگ نكند !بعد از بازگشت حضرت موسي در جواب فرمود «ان القوم استضعفوني وكادوا ان يقتلونني»

يعني خلافت ، مقامي بود كه از شئون نبوت بود اما وقتي از وي گرفته شد ، منافات با نبي بودن او نداشت !

امامت هم امري در استمرار نبوت است و خلافت از شئون آن و اگر خلافت از امام گرفته شود ضرري به اصل امامت او ندارد ؛ بلكه اين مردم هستند كه خود را زيان‌كار كرده‌اند !

حال مشخص شد چه چيزي را به چه چيزي قياس كرديم ؟!

حال به جاي اينكه به بحث منتظر شدن يا نشدن ،‌كه ربطي به اصل بحث ندارد بپردازيد ،لطف كنيد بگوييد آيا هارون با وجود حمله نظامي به وي ، و قصد كشتنش ، و از دست دادن مقام خلافتش ، نبوتش را نيز از دست داد يا خير؟!

گروه پاسخ به شبهات

13 | العبيد | , ایران | ١٧:٠١ - ١٠ بهمن ١٣٩٠ |
سلام
در روايت آمده است که ابوبكر گفت: چه اتفاقى براى من افتاده، آيا چيزى در باره من نازل شده؟
و نيز خداوند فرموده :يحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِئُوا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ مَا تَحْذَرُونَ(التوبة/64)
منافقان از آن بيم دارند که سوره‌اي بر ضد آنان نازل گردد، و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. بگو: «استهزا کنيد! خداوند، آنچه را از آن بيم داريد، آشکار مي‌سازد!»
آيا با استفاده از اين قضيه که ابوبکر از نازل شدن آيه در موردش حذر داشته منافق بودن وي را نتيجه گرفت و در نتيجه :
إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا(النساء/145)
منافقان در پايين‌ترين درکات دوزخ قرار دارند؛ و هرگز ياوري براي آنها نخواهي يافت!
14 | حسين | , ایران | ٠٩:١٢ - ٢٦ شهریور ١٣٩١ |
خدا ابو بکر را عزل کرد اما سني ها حاضر بعد از 1400سال حاضر به عرل او نيستند
15 | عليرضا ن | , ایران | ١١:٠٤ - ٠٣ آبان ١٣٩١ |
با سلام گروه پاسخ به شبهات، يک سوال خيلي فوري دارم، اگر مي شود استثناً اين سوال را فوري جواب دهيد: همانطور که مي دانيم، سالها و ماههاي قمري بر حسب هجرت پيامبر به مدينه مي باشد، مثلاً مي گوييم که سال 60هجري قمري يعني 60سال بعد از هجرت پيامبر از مکه به مدينه. از طرفي خداوند در آيه 36سوره توبه مي فرمايد که :( إِنَّ عِدَّةَ الشهُورِ عِندَ اللَّهِ اثْنَا عَشرَ شهْراً فى كتَبِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الاَرْض مِنهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ...)، يعني اراده خداوند بر ان تعلق گرفته تا جهان را بر اساس نظام زماني دقيق تنظيم کند تا کار محاسبه زمان بر مردم اسان شود . از اين جهت در اين ايه خداوند فرمود که او انتظام زمان را بر اساس سال و دوازده ماه که چهار ماه آن حرام است، تنظيم کرده است. و در همين ايه خداوند مي فرمايد که او در کتاب خلقت از اغازين روز آفرينش ، چنين مقدر فرمود که هر سال داراي دوازده ماه و چهار ماه آن ماه حرام باشد. و از سويي ديگر مي دانيم که چهار ماه حرام عبارتند از : ذوالقعده- ذوالحجه- محرم و رجب، که همگي آنان چه از جهت نام و چه از جهت گردش سالانه به طور قطع جزو ماههاي قمري به شمار مي روند. و در اين امر نمي توان ترديد کرد که مقصود خداوند از تنظيم دوازده ماه در سال، دوازده ماه قمري است. حالا سوال اين است که ، ماههاي قمري الان از ماه محرم شروع مي شود، يعني سال نو قمري از ماه محرم است. و از طرفي ديگر مي دانيم که پيامبر در ماه ربيع الاول وارد مدينه شد. و ماههاي قمري بر حسب هجرت پيامبر سنجيده مي شود، در نتيجه بايد همان دوازده ماهي که در ايه36سوره توبه است، شروع سال نو قمري از ماه ربيع الاول باشد نه محرم. و همچنين در روايتي است که پيامبر فرمود: امام حسين در آغاز شصتمين سال هجرت من کشته خواهد شد. اگر شروع سال قمري از محرم باشد، انوقت مي شود سال 61هجري. آيا منظور خداوند هم شروع ماه قمري از ربيع الاول هست يانه؟

پاسخ:
باسلام
دوست گرامي
سالها در جزيرة العرب با محرم آغاز مي شده است و سال هجرت رسول الله صلي الله و عليه و آله هر چند در ماه دوم اين سال بوده ولي به شكل و صورت سال ضربه اي وارد نمي كند و قرآن هم اشاره اي به شروع سال ندارد.
همچنين اگر مي گوييم سال 60 هجري يعني سال شصتم بعد از هجرت رسول الله صلي الله و عليه و آله.
منظور شما را از اين سخنتان نفهميديم!: «در نتيجه بايد همان دوازده ماهي که در ايه36سوره توبه است، شروع سال نو قمري از ماه ربيع الاول باشد نه محرم.» به چه دليل؟
اما روايت شما را نيافتيم آدرس آن را ذكر كنيد هرچند كه اگر چنين روايتي باشد با تصور شما هم سازگاري نخواهد داشت زيرا طبق سخن شما محرم ماه آخر سال بايد محسوب شود و حال آنكه روايت مي گوييد در آغاز سصتمين سال...
باتشكر
گروه پاسخ به شبهات
(1)
16 | عليرضا ن | , ایران | ٠٤:٣٠ - ٠٨ آبان ١٣٩١ |
با سلام گروه پاسخ به شبهات، طبق آيه36سوره توبه، خداوند مي فرمايد که در کتاب خلقت از اغازين روز آفرينش ، چنين مقدر فرمود که هر سال داراي دوازده ماه و چهار ماه آن ماه حرام باشد. و قطعاً اين دوازده ماه ابتدا و انتهايي دارد ، مثل سالهاي شمسي که ابتداي ان فروردين و انتهاي آن اسفند است. و طبق روايات مي دانيم که شروع سال در محرم در عصر جاهلي آغاز سال عرب بوده است. گروه پاسخ به شبهات آيا در زمان خود پيامبر نيز شروع سال قمري را از محرم مي گرفتند يا نه؟ همچنين در صحيفه سجاديه آمده است که هجرت رسول خدا از سوي خداي متعال مبدا تاريخ قرار گرفته است:( جبرئيل به پيامبر گفت: اسياب اسلام بر پايه هجرت تومي چرخد.بر اين اساس ده سال خواهد بود.سپس اسياب اسلام در راس سي و پنج سال از هجرت تو خواهد چرخيد و پنج سال تداوم خواهد داشت). همچنين، در فتح الباري ج7ص208 آمده است که زهري گفت: هنگامي که رسول خدا به عنوان مهاجر وارد مدينه شد، دستور داد که تاريخ بگذارند و تاريخ را از ربيه الاول نوشتند. و در مستدرک حاکم از عبدالله بن عباس نقل شده است که : تاريخ از سالي بود که رسول خدا به مدينه آمد. در اين سال عبدالله بن زبير به دنيا آمد.(ج3ص13). گروه پاسخ به شبهات، اگر شروع ماههاي قمري از ريبع الاول نباشد، پس چرا ما مهاهاي قمري را از مبدا هجرت حساب مي کنيم؟

پاسخ:
باسلام
دوست گرامي
آيت الله مكارم در اين مورد مي ف:
با توجّه به اين‏كه هجرت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) از مكّه به مدينه در ماه ربيع‏ الاوّل صورت گرفته است، چرا ماه محرّم به عنوان مبدأ سالهاى قمرى و اوّلين ماه آن انتخاب شده است؟
جواب: ماه محرّم قبل از اسلام نيز آغاز سال بوده است و هجرت پيامبر (صلى الله عليه وآله) مانند سرآغاز انقلاب اسلامى ما بود، اگر فرضاً ما بخواهيم سال انقلاب را مبدأ تاريخ قرار دهيم بهمن ماه را آغاز سال قرار نمى‏ دهيم بلكه آغاز سال همان فروردين است. (استفتائات جديد، ج‏1، ص: 510 سؤال 1670-)
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
(1)
17 | عزيز درخشان | , ایران | ٢١:٠٢ - ٠١ دي ١٣٩١ |
ببينيد هر فرقه ي واسه خودش يک مشکلاتي داره يا مشکلاتي واسشون بوجود ميارن مثلا همين دين شما که شيعه هستين بزرگ ترين مشکل شما صيغه هستش که يعني دخترانتون رو به پول واسه چند ماه کرايه ميدين يا اينکه در وضو گرفتنتون کف پاتون رو نميشورين مگه شما با کف پا راه نميرين؟ پس چرا کف پاتون رو نميشوريد

پاسخ:
باسلام
دوست گرامي
صيغه در اسلام بوده و كساني مانند ابي بكر دختر خود اسما را به صيغه زبير در آورده و از آنها عبدالله بن زبير متولد شده است تعبير كرايه كردن زن در قرآن آمده(فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَريضَةً كه اجر در مقابل كرايه مي باشد.) اگر ازدواج دائم كرايه است اين ازدواج هم كرايه است هردو را خداوند جعل كرده است و ازدواج موقت براي مواقع خاص جعل شده است و رسول الله (ص) و ائمه (ع) بر صحت و حليت آن تاكيد كرده اند.
در مورد صيغه و وضو به بخش فقه مقارن برويد تا دلايل آنها را ببينيد لينك آن را در زير قرار داديم:
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
(1)
18 | مجيد م علي | , ایران | ١١:١٠ - ٠٣ دي ١٣٩١ |
الله اکبر با سلام جناب 17 اي کاش نحوه نظر دادنت تو را عزيز ميکرد و درخشان ... ايا از خودت سوال کردي کسي که بقران دروغ ببندد مسلمان نيست و اگر ادعا کرد او را منافق بخوانيد ؟؟؟ حالا ببين کي منافقه : 1 ) در قران کريم امده : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِن وَرَائِي وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِرًا فَهَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيًّا ﴿۵﴾ و من پس از خويشتن از بستگانم بيمناكم و زنم نازاست پس از جانب خود ولى [و جانشينى] به من ببخش يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا ﴿۶﴾ كه از من ارث برد و از خاندان يعقوب [نيز] ارث برد و او را اى پروردگار من پسنديده گردان (( سوره مريم )) اولين منافق چي گفت :شنيده است که نحن معاشر الأنبياء لا نورث ، ما تركناه فهو صدقة ... پيدا کنيد منافق و کذاب را ... ======================================================= 2 ) در قران مجيد امده است : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً ( 24 ) النساء در تفسير قرطبي امده است : جمهور علما گفته اند که مراد از اين آيه متعه ( صيغه ) است که در صدر اسلام بوده است . تفسير القرطبي ج 5 ص 130 حالا چه کسي انرا منع کرده ؟؟؟ اگر حضرت محمد صلي الله عليه و اله و سلم بود حرف شما و مخالفين ازدواج موقت صحيح ... وليکن ايشان چنين منعي نکردند ... خوب کي بود که با اين ايه قراني مخالفت کرد؟؟؟ با روايت صحيح ا ز عمر نقل شده است که وي مردم را از متعه نهي کرد ، پس گفت : دو متعه در زمان رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم حلال بود ؛ متعه زنان و حج تمتع المبسوط للسرخسي ج4 ص27 و أصول السرخسي ج2 ص6 اينهم دومين منافق ======================================================== اما وضو بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فاغْسِلُواْ وُجُوهَكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ وَامْسَحُواْ بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَينِ (( المائده 6)) ترجمه نمي کنم اولي و دومي را شناختي ... سوميتونهم گفت تا سه نشه بازي ( يهودي ) نمي شه يعني مخالفت با قران يعني ..... لبيک يا علي
   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English