2018 September 24 - دوشنبه 02 مهر 1397
آيا روايت «أنصحهم لله ولرسوله الخليفة الصديق وخليفه الخليفه الفاروق» با سند معتبر در منابع شيعه و سني نقل شده است؟
کد مطلب: ٥٠٧٣ تاریخ انتشار: ٢٠ اسفند ١٣٩٠ تعداد بازدید: 4816
پرسش و پاسخ » امام علي (ع)
آيا روايت «أنصحهم لله ولرسوله الخليفة الصديق وخليفه الخليفه الفاروق» با سند معتبر در منابع شيعه و سني نقل شده است؟

سؤال كننده : حسين عباسي

مقدمه:

گاهي ديده مي شود كه برخي از وهابي ها به اين روايت استناد كرده و قصد دارند كه از آن مشروعيت خلافت خلفا را ثابت كنند . ما در اين مقاله اين روايت را از نظر سندي و دلالي بررسي خواهيم كرد.

اقتضاي بحث علمي اين است كه به اصل منبع رجوع كنيم و ببينيم اين روايت به چه صورت نقل شده؟ و قبل و بعد از آن چه مطالبي آمده است؟ در چه فضايي ايراد شده است؟ و آيا قرينه اي بر اراده معناي مراد متكلم در آن موجود است؟

لذا در ابتدا تمام روايت را از كتاب وقعه الصفين وترجمه ي آن را از كتاب «پيكار صفين» كه توسط پرويز اتابكي ترجمه شده نقل مي كنيم و پس از آن منابعي كه تمام يا بخشي از آن را نقل كرده اند مي آوريم و مطلب را به بحث مي نشينيم از شما مخاطب محترم تقاضا داريم با حوصله، مطالب را مطالعه كرده و با صعه صدر تا پايان همراه ما باشيد.

كل روايت به نقل از كتاب وقعة صفين:

نَصْرٌ عَنْ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ عَنْ أَبِي وَرَقِ أَنَّ ابْنَ عُمَرَ بْنِ مَسْلَمَةَ الْأَرْحَبِيَّ أَعْطَاهُ كِتَاباً فِي إِمَارَةِ الْحَجَّاجِ بِكِتَابٍ مِنْ مُعَاوِيَةَ إِلَي عَلِيٍّ قَالَ: وَإِنَّ أَبَا مُسْلِمٍ الْخَوْلَانِيَ قَدِمَ إِلَي مُعَاوِيَةَ فِي أُنَاسٍ مِنْ قُرَّاءِ أَهْلِ الشَّامِ [قَبْلَ مَسِيرِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع إِلَي صِفِّينَ ] فَقَالُوا [لَهُ ] يَا مُعَاوِيَةُ عَلَامَ تُقَاتِلُ عَلِيّاً وَلَيْسَ لَكَ مِثْلُ صُحْبَتِهِ وَلَا هِجْرَتِهِ وَلَا قَرَابَتِهِ وَلَا سَابِقَتِهِ قَالَ لَهُمْ مَا أُقَاتِلُ عَلِيّاً وَأَنَا أَدَّعِي أَنَّ لِي فِي الْإِسْلَامِ مِثْلَ صُحْبَتِهِ وَلَا هِجْرَتِهِ وَلَا قَرَابَتِهِ وَلَا سَابِقَتِهِ وَلَكِنْ خَبِّرُونِي عَنْكُمْ أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ عُثْمَانَ قُتِلَ مَظْلُوماً قَالُوا بَلَي قَالَ فَلْيَدَعْ إِلَيْنَا قَتَلَتَهُ فَنَقْتُلَهُمْ بِهِ وَلَا قِتَالَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُ قَالُوا فَاكْتُبْ [إِلَيْهِ ] كِتَاباً يَأْتِيهِ [بِهِ ] بَعْضُنَا فَكَتَبَ إِلَي عَلِيٍّ هَذَا الْكِتَابَ مَعَ أَبِي مُسْلِمٍ الْخَوْلَانِيِّ فَقَدِمَ بِهِ عَلَي عَلِيٍّ

نصر، از عمر بن سعد، از ابوروق (كه ابن عمر بن مسلمه ارحبي نامه اي در برابر نامه اي از معاويه به علي، در امارت حجاج به او داده) گويد:

ابو مسلم خولاني با مردمي از روستاهاي شام [پيش از حركت امير مؤمنان عليه السلام به صفّين ] نزد معاويه آمدند و به او گفتند: اي معاويه بر چه پايه اي با علي پيكار مي كني كه ترا نه صحبت و نه خويشاوندي (با پيامبر اكرم) و نه هجرت و نه سابقه اي چون او باشد؟ به ايشان گفت: من با علي از آن رو پيكار نمي كنم كه مدّعي صحابي بودن و هجرت و قرابت و سابقه اي چون او هستم؛ ولي شما خود به من بگوييد، آيا نمي دانيد كه عثمان مظلومانه كشته شد؟ گفتند: چرا. گفت:

پس بايد وي قاتلان عثمان را به ما واگذارد تا ايشان را به قصاص آن (خون ناروا) بكشيم و (در آن صورت) ميان ما و علي جنگي نخواهد بود. گفتند: پس نامه اي [به او] بنويس تا افرادي از ما [نزدش ] برند. پس اين نامه را به علي نوشت و به ابو مسلم خولاني سپرد.

سپس نصر بن مزاحم ، مطلب را اين گونه ادامه مي دهد كه مسلم خولاني نزد اميرمؤمنان عليه السلام آمد و خطبه اي با اين مضمون خواند:

ثُمَّ قَامَ أَبُو مُسْلِمٍ خَطِيباً فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَي عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ قَدْ قُمْتَ بِأَمْرٍ وَتَوَلَّيْتَهُ وَاللَّهِ مَا أُحِبُّ أَنَّهُ لِغَيْرِكَ إِنْ أَعْطَيْتَ الْحَقَّ مِنْ نَفْسِكَ أَنَّ عُثْمَانَ قُتِلَ مُسْلِماً مُحْرِماً مَظْلُوماً فَادْفَعْ إِلَيْنَا قَتَلَتَهُ وَأَنْتَ أَمِيرُنَا فَإِنْ خَالَفَكَ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ كَانَتْ أَيْدِينَا لَكَ نَاصِرَةً وَأَلْسِنَتُنَا لَكَ شَاهِدَةً وَكُنْتَ ذَا عُذْرٍ وَ حُجَّةٍ.

ابو مسلم پس از تقديم نامه به علي به خطبه برخاست و خدا را سپاس و ستايش كرد و گفت: «اما بعد، تو به (تصدّي) كاري برخاستي و عهده دار آن شدي كه خداوند در صورتي كه خود انصاف ورزي و داد دهي، آن را براي ديگر كس نخواهد.

اما عثمان در حالي كشته شد كه مسلمان و مظلوم و حرمتش واجب بود ، پس قاتلان او را به ما سپار، و تو امير و فرمانرواي مايي، و اگر يكي از مردم با تو مخالفت ورزد ما همه دست ياري خود را به تو دهيم و زبانمان گواه توست و تو را عذر و حجّت باشد (كه به درخواست و اصرار ما تسليمشان كردي).»

سپس در ادامه اميرمؤمنان عليه السلام در پاسخ ابومسلم خولاني مي فرمايد:

فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ «اغْدُ عَلَيَّ غَداً فَخُذْ جَوَابَ كِتَابِكَ» فَانْصَرَفَ ثُمَّ رَجَعَ مِنَ الْغَدِ لِيَأْخُذَ جَوَابَ كِتَابِهِ فَوَجَدَ النَّاسَ قَدْ بَلَغَهُمُ الَّذِي جَاءَ فِيهِ فَلَبِسَتِ الشِّيعَةُ أَسْلِحَتَهَا ثُمَّ غَدَوْا فَمَلَئُوا الْمَسْجِدَ وَأَخَذُوا يُنَادُونَ كُلُّنَا قَتَلَ ابْنَ عَفَّانَ وَأَكْثَرُوا مِنَ النِّدَاءَ بِذَلِكَ وَأُذِنَ لِأَبِي مُسْلِمٍ فَدَخَلَ عَلَي عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ فَدَفَعَ إِلَيْهِ جَوَابَ كِتَابِ مُعَاوِيَةَ فَقَالَ لَهُ أَبُو مُسْلِمٍ قَدْ رَأَيْتُ قَوْماً مَا لَكَ مَعَهُمْ أَمْرٌ قَالَ «وَمَا ذَاكَ؟» قَالَ بَلَغَ الْقَوْمَ أَنَّكَ تُرِيدُ أَنْ تَدْفَعَ إِلَيْنَا قَتَلَةَ عُثْمَانَ فَضَجُّوا وَاجْتَمَعُوا وَلَبِسُوا السِّلَاحَ وَزَعَمُوا أَنَّهُمْ كُلَّهُمْ قَتَلَةُ عُثْمَانَ فَقَالَ عَلِيٌّ: «وَاللَّهِ مَا أَرَدْتُ أَنْ أَدْفَعَهُمْ إِلَيْكَ طَرْفَةَ عَيْنٍ لَقَدْ ضَرَبْتُ هَذَا الْأَمْرَ أَنْفَهُ وَعَيْنَيْهِ مَا رَأَيْتُهُ يَنْبَغِي لِي أَنْ أَدْفَعَهُمْ إِلَيْكَ وَلَا إِلَي غَيْرِكَ.» فَخَرَجَ بِالْكِتَابِ وَهُوَ يَقُولُ الْآنَ طَابَ الضِّرَابُ.

فردا نزد من آي و پاسخ نامه ات را بستان. او برفت و چون روز ديگر باز آمد تا پاسخ نامه اش را بستاند، مردم از مضمون نامه اي كه آورده بود آگاه شده بودند، پس گروهي شيعيان سلاح پوش از صبحگاه مسجد را انباشته بودند و بانگ مي زدند:

ما همگي ابن عفان را كشته ايم [و اين بانگ را تكرار مي كردند]. به ابو مسلم اجازه ورود دادند و خدمت امير مؤمنان علي آمد كه پاسخ نامه اش را بگيرد و به وي گفت: اينك گروهي را ديدم كه تو را با وجود آنان فرماني نباشد. گفت: چه ديدي؟ گفت: به اين گروه خبر رسيده بود كه تو قصد آن داري كه قاتلان عثمان را به ما سپاري، بانگ و فرياد بر آوردند و سلاح پوشيدند و ادعا كردند كه همگي قاتلان عثمانند. علي گفت: «به خدا سوگند من يك لحظه هم نخواسته ام آنان را به تو سپارم، اين كار تمام شده است و با توجه به آنچه خود ديدي مرا بايسته است كه ايشان را نه به تو و نه به ديگري نسپارم».

پس نامه را گرفت و بيرون آمد و مي گفت: اينك پيكار نيك آمد. (كه چاره اي از آن نيست).

نصر بن مزاحم در ادامه ، نامه معاويه را اين گونه نقل كرده است:

وَكَانَ كِتَابُ مُعَاوِيَةَ إِلَي عَلِيٍّ عليه السلام - بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ إِلَي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ سَلَامٌ عَلَيْكَ فَإِنِّي أَحْمَدُ إِلَيْكَ اللَّهَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهِ اصْطَفَي مُحَمَّداً بِعِلْمِهِ وَجَعَلَهُ الْأَمِينَ عَلَي وَحْيِهِ وَالرَّسُولَ إِلَي خَلْقِهِ وَاجْتَبَي لَهُ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَعْوَاناً أَيَّدَهُ اللَّهُ بِهِمْ َكَانُوا فِي مَنَازِلِهِمْ عِنْدَهُ عَلَي قَدْرِ فَضَائِلِهِمْ فِي الْإِسْلَامِ فَكَانَ أَفْضَلَهُمْ فِي إِسْلَامِهِ وَأَنْصَحَهُمْ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ الْخَلِيفَةُ مِنْ بَعْدِهِ وَخَلِيفَةُ خَلِيفَتِهِ وَالثَّالِثَ الْخَلِيفَةَ الْمَظْلُومَ عُثْمَانَ فَكُلَّهُمْ حَسَدْتَ وَعَلَي كُلِّهِمْ بَغَيْتَ عَرَفْنَا ذَلِكَ فِي نَظَرِكَ الشَّزْرِ وَفِي قَوْلِكَ الْهُجْرِ وَفِي تَنَفُّسِكَ الصُّعَدَاءَ وَفِي إِبْطَائِكَ عَنِ الْخُلَفَاءِ تُقَادُ إِلَي كُلٍّ مِنْهُمْ كَمَا يُقَادُ الْفَحْلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّي تُبَايِعَ وَأَنْتَ كَارِهٌ ثُمَّ لَمْ تَكُنْ لِأَحَدٍ مِنْهُمْ بِأَعْظَمَ حَسَداً مِنْكَ لِابْنِ عَمِّكَ عُثْمَانَ وَكَانَ أَحَقَّهُمْ أَلَّا تَفْعَلَ بِهِ ذَلِكَ فِي قَرَابَتِهِ وَصِهْرِهِ فَقَطَعْتَ رَحِمَهُ وَقَبَّحْتَ مَحَاسِنَهُ وَأَلَّبْتَ النَّاسَ عَلَيْهِ وَبَطَنْتَ وَظَهَرْتَ حَتَّي ضُرِبَتْ إِلَيْهِ آبَاطُ الْإِبِلِ وَقُيِّدَتْ إِلَيْهِ الْخَيْلُ الْعِرَابُ وَحُمِلَ عَلَيْهِ السِّلَاحُ فِي حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ فَقُتِلَ مَعَكَ فِي الْمَحَلَّةِ وَأَنْتَ تَسْمَعُ فِي دَارِهِ الْهَائِعَةَ لَا تَرْدَعُ الظَّنَّ وَالتُّهَمَةَ عَنْ نَفْسِكَ فِيهِ بِقَوْلٍ وَلَا فِعْلٍ.

فَأُقْسِمُ صَادِقاً أَنْ لَوْ قُمْتَ فِيمَا كَانَ مِنْ أَمْرِهِ مَقَاماً وَاحِداً تُنَهْنِهُ النَّاسَ عَنْهُ مَا عَدَلَ بِكَ مَنْ قِبَلَنَا مِنَ النَّاسِ أَحَداً وَلَمَحَا ذَلِكَ عِنْدَهُمْ مَا كَانُوا يَعْرِفُونَكَ بِهِ مِنَ الْمُجَانَبَةِ لِعُثْمَانَ وَالْبَغْيِ عَلَيْهِ وَأُخْرَي أَنْتَ بِهَا عِنْدَ أَنْصَارِ عُثْمَانَ ظَنِينٌ إِيْوَاؤُكَ قَتَلَةَ عُثْمَانَ فَهُمْ عَضُدُكَ وَأَنْصَارُكَ وَيَدُكَ وَبِطَانَتُكَ وَقَدْ ذُكِرَ لِي أَنَّكَ تَنْصِلُ مِنْ دَمِهِ فَإِنْ كُنْتَ صَادِقاً فَأَمْكِنَّا مِنْ قَتَلَتِهِ نَقْتُلُهُمْ بِهِ وَنَحْنُ أَسْرَعُ النَّاسِ إِلَيْكَ وَإِلَّا فَإِنَّهُ فَلَيْسَ لَكَ وَلَا لِأَصْحَابِكَ إِلَّا السَّيْفُ وَالَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَنَطْلُبَنَّ قَتَلَةَ عُثْمَانَ فِي الْجِبَالِ وَالرِّمَالِ وَالْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّي يَقْتُلَهُمُ اللَّهُ أَوْ لَتَلْحَقَنَّ أَرْوَاحُنَا بِاللَّهِ وَ السَّلَامُ.

نامه معاويه به علي عليه السلام چنين بود [اين نامه در العقد (3: 107) نيز آمده است]

بسم اللّه الرحمن الرحيم. از معاوية بن ابي سفيان به علي بن ابي طالب. سلام بر تو، من نزد تو خداوند را كه جز او خدايي نيست (فرا ياد آرم و) ستايش كنم. اما بعد، همانا خداوند به دانايي خويش محمد را برگزيد و او را امين وحي و فرستاده خود نزد آفريدگانش قرار داد، و از مسلمانان ياراني براي او برگزيد او را به وسيله ايشان حمايت كرد و هر يك از ايشان به اندازه مراتب و فضايل خود در اسلام نزد او پايگاههايي داشتند. برترين ايشان در اسلام و خير انديش ترين آنان در راه خدا و براي پيامبرش، خليفه بعد از او بود و خليفه جانشين او و سومي، خليفه مظلوم عثمان بود، كه تو بر همه ايشان رشك بردي و با همه گردنكشي كردي.

و ما آن عصيان را در نگاه خشم آلود و گفتار ناهنجار و آههايي كه از دل بر مي كشيدي و در تأخير تو از (بيعت با) آن خلفا دريافتيم (و مي ديديم) كه به سان كشاندن هيون فحلي حلقه در بيني (به قهر و جبر) كشانده مي شدي، تا با اكراه با ايشان بيعت مي كردي.

پس از بيعت به هيچيك از آنان بيش از پسر عمّت، عثمان حسد نمي بردي، در حالي كه او به سبب خويشاوندي و داماديش (با رسول اللّه (ص) و باجناقي با تو) بيش از آنان استحقاق داشت كه با وي چنان نكني، با او قطع رحم كردي و نكوييهايش را زشت شمردي و مردم را بر ضدش برانگيختي و نهان شدي و چهره نمودي، تا آنكه گروهي بر او تاختند و سپاهي همدست بر ضدش نظام يافت و در حرم پيامبر خدا اسلحه به رويش كشيدند و در كنار تو، در يك محلّه، او را كشتند و تو بانگ و فرياد را از سراي او مي شنيدي ولي به گفتار يا كردار خود هيچ دستي نجنباندي كه شك و تهمت (مشاركت خود را در قتل او) از خويشتن دور كني.

صادقانه سوگند مي خورم، اگر در ماجراي او موضعي مي گرفتي و حتي يك بار كاري مي كردي كه گزند مردم (مهاجم) را از او باز داري، يك تن از ما هم تو را متهم نمي ساخت و (مردم) مخالفت و گردنكشيهاي تو را بر ضد عثمان از ياد مي بردند. گذشته از اين هواداران عثمان از آن رو بر تو بدگمانند كه تو قاتلان عثمان را پناه داده اي و اينك همانها ياران و دستياران، و دست و بازو، و نزديكان و راز نيوشان تو هستند. به من گفته اند كه تو خود را از خون او بري مي داني، اگر راست مي گويي دست ما را بر قاتلانش گشاده دار تا ايشان را بكشيم، آنگاه (براي بيعت با تو) ما شتابنده ترين [مردم ] به سوي تو خواهيم بود.

و گر نه تو و يارانت را جز شمشير نسزد. سوگند به خداوندي كه خدايي جز او نيست ما در كوه و صحرا و بيابان و دريا در پي قاتلان عثمان بتازيم تا خداوند ايشان را (به دست ما) بكشد يا جانهاي ما (بر سر اين سودا) به خداوند پيوندد. و السلام.

اميرمؤمنان عليه السلام در پاسخ معاوية مي نويسد:

فَكَتَبَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ عليه السلام «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَي مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ أَخَا خَوْلَانَ قَدِمَ عَلَيَّ بِكِتَابٍ مِنْكَ تَذْكُرُ فِيهِ مُحَمَّداً ص وَمَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ بِهِ مِنَ الْهُدَي وَالْوَحْيِ وَالْحَمْدِ لِلَّهِ الَّذِي صَدَّقَهُ الْوَعْدَ وَتَمَّمَ لَهُ النَّصْرَ وَمَكَّنَ لَهُ فِي الْبِلَادِ وَ أَظْهَرَهُ عَلَي أَهْلِ الْعِدَاءِ وَالشَّنَئَانِ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِينَ وَثَبُوا بِهِ وَشَنَّفُوا لَهُ وَأَظْهَرُوا لَهُ التَّكْذِيبَ وَبَارَزُوهُ بِالْعَدَاوَةِ وَظَاهَرُوا عَلَي إِخْرَاجِهِ وَعَلَي إِخْرَاجِ أَصْحَابِهِ وَأَهْلِهِ وَأَلَّبُوا عَلَيْهِ الْعَرَبَ وَجَامَعُوهُمْ عَلَي حَرْبِهِ وَجَهَدُوا فِي أَمْرِهِ كُلَّ الْجَهْدِ وَقَلَّبُوا لَهُ الْأُمُورَ حَتَّي ظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَهُمْ كارِهُونَ وَكَانَ أَشَدُّ النَّاسِ عَلَيْهِ أَلْبَةً أُسْرَتَهُ وَالْأَدْنَي فَالْأَدْنَي مِنْ قَوْمِهِ إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ يَا ابْنَ هِنْدٍ فَلَقَدْ خَبَأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْكَ عَجَباً وَلَقَدْ قَدَّمْتَ فَأَفْحَشْتَ إِذْ طَفَّقْتَ تُخْبِرُنَا عَنْ بَلَاءِ اللَّهِ تَعَالَي فِي نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ ص وَفِينَا فَكُنْتَ فِي ذَلِكَ كَجَالِبِ التَّمْرِ إِلَي هَجَرَ أَوْ كَدَاعِي مُسَدِّدِهِ إِلَي النِّضَالَ وَذَكَرْتَ أَنَّ اللَّهَ اجْتَبَي لَهُ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَعْوَاناً أَيَّدَهُ اللَّهُ بِهِمْ فَكَانُوا فِي مَنَازِلِهِمْ عِنْدَهُ عَلَي قَدْرِ فَضَائِلِهِمْ فِي الْإِسْلَامِ- فَكَانَ أَفْضَلَهُمْ زَعَمْتَ فِي الْإِسْلَامِ وَأَنْصَحَهُمْ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ الْخَلِيفَةُ وَخَلِيفَةُ الْخَلِيفَةِ وَلَعَمْرِي إِنَّ مَكَانَهُمَا مِنْ الْإِسْلَامِ لَعَظِيمٌ وَإِنَّ الْمُصَابَ بِهِمَا لَجَرِحٌ فِي الْإِسْلَامِ شَدِيدٌ رَحِمَهُمَا اللَّهُ وَجَزَاهُمَا بِأَحْسَنِ الْجَزَاءِ وَذَكَرْتَ أَنَّ عُثْمَانَ كَانَ فِي الْفَضْلِ ثَالِثاً فَإِنْ يَكُنْ عُثْمَانُ مُحْسِناً فَسَيَجْزِيهِ اللَّهُ بِإِحْسَانِهِ وَإِنْ يَكُ مُسِيئاً فَسَيَلْقَي رَبّاً غَفُوراً لَا يَتَعَاظَمُهُ ذَنْبٌ أَنْ يَغْفِرَهُ وَلَعَمْرُ اللَّهِ إِنِّي لَأَرْجُو إِذَا أَعْطَي اللَّهُ النَّاسَ عَلَي قَدْرِ فَضَائِلِهِمْ فِي الْإِسْلَامِ وَنَصِيحَتِهِمْ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ أَنْ يَكُونَ نَصِيبُنَا فِي ذَلِكَ الْأَوْفَرَ إِنَّ مُحَمَّداً ص لَمَّا دَعَا إِلَي الْإِيمَانِ بِاللَّهِ وَالتَّوْحِيدِ كُنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ أَوَّلَ مَنْ آمَنَ بِهِ وَصَدَّقَ بِمَا جَاءَ بِهِ فَلَبِثْنَا أَحْوَالًا مُجَرَّمَةً وَمَا يَعْبُدُ اللَّهَ فِي رَبْعٍ سَاكِنٍ مِنَ الْعَرَبِ غَيْرُنَا فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِيِّنَا وَاجْتِيَاحَ أَصْلِنَا وَهَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ وَفَعَلُوا بِنَا الْأَفَاعِيلَ فَمَنَعُونَا الْمِيرَةَ وَأَمْسَكُوا عَنَّا الْعَذْبَ وَأَحْلَسُونَا الْخَوْفَ وَجَعَلُوا عَلَيْنَا الْأَرْصَادَ وَالْعُيُونَ وَاضْطَرُّونَا إِلَي جَبَلٍ وَعِرٍ وَأَوْقَدُوا لَنَا نَارَ الْحَرْبِ وَكَتَبُوا عَلَيْنَا بَيْنَهُمْ كِتَاباً لَا يُؤَاكِلُونَّا وَلَا يُشَارِبُونَّا وَلَا يُنَاكِحُونَّا وَلَا يُبَايِعُونَّا وَلَا نَأْمَنُ فِيهِمْ حَتَّي نَدْفَعَ النَّبِيَّ ص فَيَقْتُلُوهُ وَيُمَثِّلُوا بِهِ فَلَمْ نَكُنْ نَأْمَنُ فِيهِمْ إِلَّا مِنْ مَوْسِمٍ إِلَي مَوْسِمٍ فَعَزَمَ اللَّهُ لَنَا عَلَي مَنْعِهِ وَالذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ وَالرَّمْيِ مِنْ وَرَاءِ حُرْمَتِهِ وَالْقِيَام بِأَسْيَافِنَا دُونَهُ فِي سَاعَاتِ الْخَوْفِ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ فَمُؤْمِنُنَا يَرْجُو بِذَلِكَ الثَّوَابَ وَكَافِرُنَا يُحَامِي بِهِ عَنِ الْأَصْلِ فَأَمَّا مَنْ أَسْلَمَ مِنْ قُرَيْشٍ بَعْدُ فَإِنَّهُمْ مِمَّا نَحْنُ فِيهِ أَخْلِيَاءُ فَمِنْهُمْ حَلِيفٌ مَمْنُوعٌ أَوْ ذُو عَشِيرَةٍ تُدَافِعُ عَنْهُ فَلَا يَبْغِيهِ أَحَدٌ بِمِثْلِ مَا بَغَانَا بِهِ قَوْمُنَا مِنَ التَّلَفِ فَهُمْ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكَانِ نَجْوَةٍ وَأَمْنٍ فَكَانَ ذَلِكَ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ يَكُونَ ثُمَّ أَمَرَ اللَّهُ رَسُولَهُ بِالْهِجْرَةِ وَأَذِنَ لَهُ بَعْدَ ذَلِكَ فِي قِتَالِ الْمُشْرِكِينَ فَكَانَ إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ وَدُعِيَتْ نَزَالِ أَقَامَ أَهْلَ بَيْتِهِ فَاسْتَقْدَمُوا فَوَقَي بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ الْأَسِنَّةِ وَالسُّيُوفِ فَقُتِلَ عُبَيْدَةُ يَوْمَ بَدْرٍ وَحَمْزَةُ يَوْمَ أُحُدٍ وَجَعْفَرٌ وَزَيْدٌ يَوْمَ مُؤْتَةَ وَأَرَادَ لِلَّهِ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَكَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِي أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ مَعَ النَّبِيِّ ص غَيْرَ مَرَّةٍ إِلَّا أَنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَمَنِيَّتَهُ أُخِّرَتْ وَاللَّهُ مَوْلَي الْإِحْسَانِ إِلَيْهِمْ وَالْمَنَّانُ عَلَيْهِمْ بِمَا قَدْ أَسْلَفُوا مِنَ الصَّالِحَاتِ فَمَا سَمِعْتُ بِأَحَدٍ وَلَا رَأَيْتُ فِيهِمْ مَنْ هُوَ أَنْصَحُ لِلَّهِ فِي طَاعَةِ رَسُولِهِ وَلَا أَطْوَعَ لِرَسُولِهِ فِي طَاعَةِ رَبِّهِ وَلَا أَصْبَرَ عَلَي اللَّأْوَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِينَ الْبَأْسِ وَمَوَاطِنِ الْمَكْرُوهِ مَعَ النَّبِيِّ ص مِنْ هَؤُلَاءِ النَّفَرِ الَّذِينَ سَمَّيْتُ لَكَ وَفِي الْمُهَاجِرِينَ خَيْرٌ كَثِيرٌ نَعْرِفُهُ جَزَاهُمُ اللَّهُ بِأَحْسَنِ أَعْمَالِهِمْ وَذَكَرْتَ حَسَدِي الْخُلَفَاءَ وَإِبْطَائِي عَنْهُمْ وَبَغْيِي عَلَيْهِمْ فَأَمَّا الْبَغْيُ فَمَعَاذَ اللَّهِ أَنْ يَكُونَ وَأَمَّا الْإِبْطَاءُ عَنْهُمْ وَالْكَرَاهَةُ لِأَمْرِهِمْ فَلَسْتُ أَعْتَذِرُ مِنْهُ إِلَي النَّاسِ لِأَنَّ اللَّهَ جَلَّ ذَكَرَهُ لَمَّا قَبَضَ نَبِيَّه ص قَالَتْ قُرَيْشٌ مِنَّا أَمِيرٌ وَقَالَتِ الْأَنْصَارُ مِنَّا أَمِيرٌ فَقَالَتْ قُرَيْشٌ مِنَّا مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ص فَنَحْنُ أَحَقُّ بِذَلِكَ الْأَمْرِ فَعَرَفَتْ ذَلِكَ الْأَنْصَارُ فَسَلَّمَتْ لَهُمُ الْوَلَايَةَ وَالسُّلْطَانَ فَإِذَا اسْتَحَقُّوهَا بِمُحَمَّدٍ ص دُونَ الْأَنْصَارِ فَإِنَّ أَوْلَي النَّاسِ بِمُحَمَّدٍ ص أَحَقُّ بِهَا مِنْهُمْ وَإِلَّا فَإِنَّ الْأَنْصَارَ أَعْظَمُ الْعَرَبِ فِيهَا نَصِيباً فَلَا أَدْرِي أَصْحَابِي سَلِمُوا مِنْ أَنْ يَكُونُوا حَقِّي أَخَذُوا أَوِ الْأَنْصَارُ ظَلَمُوا بَلْ عَرَفْتَ أَنَّ حَقِّي هُوَ الْمَأْخُوذُ وَ قَدْ تَرَكْتُهُ لَهُمْ تَجَاوَزَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ أَمْرِ عُثْمَانَ وَقَطِيعَتِي رَحِمَهُ وَ تَأْلِيبِي عَلَيْهِ فَإِنَّ عُثْمَانَ عَمِلَ مَا قَدْ بَلَغَكَ فَصَنَعَ النَّاسُ بِهِ مَا قَدْ رَأَيْتَ وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنِّي كُنْتُ فِي عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلَّا أَنْ تَتَجَنَّي فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَكَ وَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ أَمْرِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ فَإِنِّي نَظَرْتُ فِي هَذَا الْأَمْرِ وَ ضَرَبْتُ أَنْفَهُ وَعَيْنَيْهِ فَلَمْ أَرَ دَفْعَهُمْ إِلَيْكَ وَلَا إِلَي غَيْرِكَ وَلَعَمْرِي لَئِنْ لَمْ تَنْزِعِ عَنْ غَيِّكَ وَشِقَاقِكَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيلٍ يَطْلُبُونَكَ وَلَا يُكَلِّفُونَكَ أَنْ تَطْلُبَهُمْ فِي بَرٍّ وَلَا بَحْرٍ وَلَا جَبَلٍ وَلَا سَهْلٍ وَقَدْ كَانَ أَبُوكَ أَتَانِي حِينَ وَلَّي النَّاسُ أَبَا بَكْرٍ فَقَالَ أَنْتَ أَحَقُّ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ص بِهَذَا الْأَمْرِ وَأَنَا زَعِيمٌ لَكَ بِذَلِكَ عَلَي مَنْ خَالَفَ عَلَيْكَ ابْسُطْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَلَمْ أَفْعَلْ وَأَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّ أَبَاكَ قَدْ كَانَ قَالَ ذَلِكَ وَأَرَادَهُ حَتَّي كُنْتُ أَنَا الَّذِي أَبَيْتُ لِقُرْبِ عَهْدِ النَّاسِ بِالْكُفْرِ مَخَافَةَ الْفُرْقَةِ بَيْنَ أَهْلِ الْإِسْلَامِ فَأَبُوكَ كَانَ أَعْرَفَ بِحَقِّي مِنْكَ فَإِنْ تَعْرِفْ مِنْ حَقِّي مَا كَانَ يَعْرِفُ أَبُوكَ تُصِبْ رُشْدَكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَسَيُغْنِي اللَّهُ عَنْكَ وَالسَّلَامُ».

بسم اللّه الرحمن الرحيم. از بنده خدا علي، امير مؤمنان به معاوية بن ابي سفيان. اما بعد، آن مرد خولاني نامه تو را آورد كه در آن محمد صلي اللّه عليه و آله و سلم را ياد كرده و از نعمتي كه خداوند، از هدايت و وحي، بدو بخشيده سخن گفته بودي. سپاس خداي را كه وعده او را راست آورد و پيروزي را برايش به كمال رساند و دستش را بر كشورها گشود و بر دشمنان و بدگويان چيره اش كرد، او را بر كساني از قوم خودش كه بر او تاختند و كينه ورزيدند و درغگويش خواندند و دشمنيها نشان دادند و بر بيرون راندن او و ياران [و خويشانش ] همدست شدند و عرب را بر ضدش بر انگيختند و براي پيكار با او بسيج كردند و در كارش با نهايت سرسختي پاي فشردند و عرصه را بر او تنگ ساختند، غالب فرمود و امر خدا، در حالي كه بر همه آنان ناگوار بود، پيروز بر آمد، در حالي كه، اي پسر هند، پافشارترين مردم در تحريك بر ضد او همان خاندان خود وي بودند و از قوم او آن كه بدو نزديكتر بود بيشتر لجاجت مي كرد مگر آن كس كه خداوند معصومش نگه داشته بود. به راستي روزگار نكته شگفتي را درباره تو از ما پنهان داشته بود، اينك تو خود آن را بروز دادي و رسوايي فزودي، آنجا كه آغاز كردي تا نعمت خداي تعالي را در حق پيامبر خود صلي اللّه عليه و سلم و در مورد ما به خود ما خبر دهي، و چونان كسي گشتي كه خرما به هجر (و زيره به كرمان) برد، يا كسي كه استاد تير اندازي خود را به مسابقه بخواند. و ياد كردي كه خداوند از مسلمانان ياوراني براي او برگزيد و به وسيله ايشان ياريش داد و آنان را به اندازه فضايلشان در اسلام، نزد او پايگاههايي بود و- ادعا كردي- برتر از همه ايشان در اسلام و نيكخواه ترين آنان نسبت به خدا و پيامبرش، آن خليفه و جانشين آن خليفه بوده اند. به جان خودم كه پايگاه آنان در اسلام بزرگ است و لطمه بر آن دو، زخم سختي بر پيكر اسلام باشد، خدا آن هر دو را بيامرزد و به بهترين پاداشي جزاشان دهد. و نوشتي كه عثمان در فضل، سومين فرد بود. اگر عثمان نيكوكار بوده خدا در برابر نيكيش به او پاداش خواهد داد و اگر بدكار بوده پروردگار بسيار آمرزنده اي را خواهد ديد كه بزرگي هيچ گناهي بيش از گستردگي و شمول بخشش و آمرزش او نيست. به حقّ خدا، مرا اميد چنان است كه آنگاه كه خداوند به مردم به اندازه فضايلشان در اسلام و نيكخواهي ايشان نسبت به خود و پيامبر خود نصيبي عطا فرمايد، سهم ما بيشتر باشد. همانا وقتي محمد صلي اللّه عليه و سلم مردم را به ايمان به خدا و يكتاپرستي دعوت كرد ما- اهل بيت- نخستين كساني بوديم كه به او ايمان آورديم و آنچه آورده بود تصديق كرديم و سالها بر همان اعتقاد بوديم، در صورتي كه در ربع مسكون (و بر پهنه زمين) هيچيك از اعراب، جز ما ايمان نياورده بودند، پس قوم (قريش) خواستند پيامبرمان را بكشند و ريشه ما را بر كنند و بار اندوهها را بر دلمان نهند و كارهاي ناروا با ما كردند و ما را از خوراكي گوارا و نوشيدن جرعه اي زلال باز داشتند و بيم و ترس را به ما ارزاني داشتند و بر ما ديده بانان و جاسوسان گماشتند و ما را به رفتن بر كوهساري سخت و ناهموار ناگزير كردند و آتش جنگ را بر (ضد) ما برافروختند و ميان خود پيماني نوشتند كه با ما نخورند و نياشامند و همسري وخريد و فروش نكنند و دست به دستمان نسايند و امانمان ندهند مگر آنكه پيامبر صلي اللّه عليه و آله و سلم را به ايشان سپاريم تا او را بكشند و بدو مثل زنند (كه عبرت ديگران باشد) و ما از ايشان جز از موسم حجي تا موسمي ديگر امان نداشتيم (و امان فقط منحصر به ايام حج بود)، پس خداوند ما را بر حمايت از او و دفاع از حريم و نگهداشت حرمت او و نگهباني از او، با شمشيرهاي خود، در تمام ساعات هولناك شبانه روز مصمم داشت، مؤمن ما از اين پايمردي اميد ثواب داشت و كافرمان نيز به سبب خويشي و ريشه دودماني خود از او حمايت مي كرد.

اما ديگر قريشيان كه اسلام آورده بودند چنان بيم و هراسي كه ما داشتيم، نداشتند زيرا يا به سبب هم پيماني، ريختن خونشان بر (كفار) ممنوع بود يا عشيره و قومشان از آنان دفاع مي كردند. و به هيچكس چنان گزندي كه از سوي قوممان متوجه ما بود نرسيد، چه آنان از كشته شدن نجات يافته و در امان بودند. اين امري بود كه خدا خواسته بود چنان باشد، سپس به پيامبر خود فرمان هجرت داد و از آن پس به وي اجازه داد با مشركان بجنگد. چون نبرد سخت مي شد و تكاوران را به ميدان مي خواندند، اهل بيت او به پا مي خاستند و وي ايشان را جلو مي انداخت و ديگر ياران خود را، در پناه ايشان كه سپر بلا شده بودند، در برابر تندي پيكانها و تيزي شمشيرها حمايت مي كرد، پس عبيده[عبيدة بن حارث بن مطلب بن عبد مناف، و او نخستين كسي است كه در اسلام برايش پرچم بستند.- الاصابة 5367 پيامبر اكرم پس از آن همسر وي، زينب دختر خزيمه را به زني گرفت.] در جنگ بدر، و حمزه در جنگ احد و جعفر و زيد در جنگ مؤته كشته شدند، و كسي كه اگر مي خواستم نامش را ذكر مي كردم [مراد، خود امام علي عليه السلام است كه براي پرهيز از خودستايي نام خويش را نمي برد. ] آرزومند شهادت در راه خدا بود، همچون شهادتي كه ايشان در ركاب پيامبر صلي اللّه عليه و آله و سلم، چندين بار پذيرا بودند و بدان نايل آمدند، جز آنكه مهلت آنان زودتر فرا رسيد و مرگ اين يك (كه نامش را نمي برم) به تأخير افتاد. و خدا ايشان را غريق احسان خويش كرد و به سبب اعمال صالحانه اي كه از پيش تقديم داشتند بر ايشان منت نهاد. و هرگز نشنيدم و نديدم كه در ميان آنان كسي خدا را در فرمانبرداري از پيامبر او، نيكخواهتر، و پيامبرش را در فرمانبرداري از خدا گوش به فرمان تر، و در محنت و سختي و به گاه شدّت خطر بردبارتر، و در جايگاههاي ناگوار به همراهي با پيامبر صلي اللّه عليه و آله از آنان كه براي تو نام بردم شكيباتر بوده باشد. مهاجران را نكوييهاي بسيار بود كه مي دانيم ،خداوند بسي بهتر از اعمال نيك آنان بديشان پاداش دهد. تو از رشك بردن من بر خلفا و تأخيرم از (بيعت با) آنها و گردنكشي من بر ضد ايشان سخن گفتي. اما (درباره) گردنكشي، پناه بر خدا اگر هرگز چنان بوده باشد، و اما تأخير من در موافقت با ايشان و ناخوشايندي از كار آنان، من در اين مورد از كسي پوزش نمي خواهم (و نياز به عذر آوري ندارم)، زيرا چون خداوند، كه يادش شكوهمند است، جان پاك پيامبرش صلي اللّه عليه و سلم را باز گرفت، قريش گفتند: امير از ما بايد، و انصار گفتند: امير از ما باشد. سپس قريش (به استدلال) گفتند: محمد، پيامبر خدا صلي اللّه عليه و سلم از ما است پس ما بدين فرماندهي سزاوارتريم، و بر اثر آن انصار اين حق را براي آنها شناختند و ولايت و سلطنت را به ايشان سپردند. اگر آنان حق خود را به مناسبت پيوندي بيش از انصار با محمد صلي اللّه عليه و آله و سلم مطالبه مي كردند، در واقع نزديكترين مردم به محمد صلي اللّه عليه سزاوارتر از همه آنها بود. وگرنه انصار را در ميان عرب نصيبي بيشتر در حكومت بود. (به هر تقدير) نمي دانم آيا صحابه در اين مورد كه حق مرا گرفته اند (خطايي نكرده اند) و از اين عيب منزه و سالمند؟

يا انصار ستم كرده اند؟ [بلكه ] فقط اين را دانستم و ديدم آنچه سلب شده همان حقّ من است، و آن را به خدا واگذاشتم كه از ايشان درگذرد. اما آنچه از كار عثمان و اينكه من پيوند خويشاوندي خود را با او گسستم ياد كردي و از تحريكات من بر ضد او سخن گفتي، به راستي عثمان آنچه را خبرش نيز به تو رسيده خود كرد، و مردم [از آن ] ماجرايي ساختند كه ديده و شنيده اي. من به كلي از آن ماجرا بركنار بودم، مگر آنكه بخواهي تهمت بندي، پس هر چه خواهي و تو را بايسته است تهمت بزن. اما آنچه درباره قاتلان عثمان نوشتي، من در اين باب نيك نگريسته و جوانب آن را سنجيده ام و صلاح نمي دانم كه ايشان را نه به تو و نه به ديگري تسليم كنم. به جان خودم، سوگند مي خورم كه اگر تو از گمراهي و جداطلبي خود باز نايستي به زودي خواهي ديد كه آنان خود، تو را مي جويند، و اين بار گران را كه تو حتي در بيابان، نه «در دريا و كوه و دشت » [اشاره به عهد و سوگند معاويه كه گفته بود: «ما، در دريا و كوه و دشت به دنبال قاتلان عثمان مي گرديم تا آنان را قصاص كنيم»]، به دنبال ايشان بگردي از شانه ات بر مي دارند. هنگامي كه مردم ابو بكر را به سرپرستي خويش مي گرفتند، پدرت نزد من آمد و گفت: پس از محمد صلي اللّه عليه و آله و سلم تو سزاوارترين كس به اين كار هستي و من در اين زمينه رهبري مقاومت در برابر هر كس را كه به مخالفت با تو پردازد بر عهده گيرم. دستت را فراز آر تا با تو بيعت كنم. و من چنان نكردم. و تو خود داني كه پدرت چنين گفت و چنين مي خواست، و اين من بودم كه امتناع كردم زيرا مردم به روزگار كفر نزديك بودند و من از ايجاد تفرقه بين مسلمانان بيم داشتم. پس پدرت بيش از تو به حق من آگاه بود و اگر تو نيز همان قدر كه پدرت حقم را مي شناخت، حق مرا بشناسي راه درست را يافته اي و اگر چنين نكني خداوند (مرا) از تو بي نيازي دهد. و السلام.

اسنادي كه همه يا برخي از مطالب بالا را نقل كرده اند:

1. وقعة صفين ، نصر بن مزاحم (متوفاي 212) ، محقق / مصحح: هارون، عبد السلام محمد ، قم مكتبة آية الله المرعشي النجفي ، نوبت چاپ: دوم ، 1404 ق ، ص 85

2. شرح نهج البلاغه ، عبد الحميد بن هبه الله (ابن ابي الحديد متوفاي 656 ق) ج15 ص73 ط مصر ، بتحقيق أبي الفضل محمد إبراهيم شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد و در چاپ قم مكتبة آية الله المرعشي النجفي ، 10 جلدي ، چاپ اول ، 1404 ق ج15 ، ص73 (بنقل از وقعه صفين آورده است)

3. نهج السعادة - الشيخ المحمودي - ج 4 ص 170 به بعد

4. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة ، هاشمي خويي (متوفاي 1324 ق) ، ميرزا حبيب الله / حسن زاده آملي، حسن و كمره اي، محمد باقر ، محقق / مصحح: ميانجي، ابراهيم ، مكتبة الإسلامية ، تهران ، 1400 ق ، 21 جلدي ، ج 17، ص: 326 و ج19 ص175

5. شرح النهج لابن ميثم ص 488

6. تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل(تاريخ الشام ابن عساكر) ، ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995، في ترجمة معاوية: ج 56 ، ص63

7. عقدالفريد ابن عبد ربه ج 3 ص107 ط 2 سنة 1346 ، في المطبعة الأزهرية بمصر (بخشي از آن)

8. مناقب آل أبي طالب عليهم السلام ، ابن شهر آشوب مازندراني، محمد بن علي (588 ق) ، 4جلدي ، ناشر: علامه ، قم ، نوبت چاپ: اول ، 1379 ق ج3 ، ص 165 (بخشي از روايت)

9. العيون والمحاسن شيخ مفيد در فصل 12 (بخشي از آن)

10. الفصول المختارة : ج 2 ص 76

11. بحار الأنوار ، مجلسي محمد باقر بن محمد تقي (1110 ق) ، محقق / مصحح: جمعي از محققان ، 111جلدي ج32 ص570 و ج33 ص 138، دار إحياء التراث العربي بيروت 1403 ق ، چاپ دوم

12. اعيان الشيعه محسن امين ج1 ص470

13. موسوعة الإمام علي بن أبي طالب (ع) في الكتاب والسنة والتاريخ - محمد الريشهري - ج 6 ص 17

14. تسلية المُجالس و زينة المَجالس( مقتل الحسين عليه السلام) ، حسيني موسوي، محمد بن أبي طالب (قرن 10) ، محقق / مصحح: حسون، كريم فارس ، 2 جلدي ، ناشر: مؤسسة المعارف الإسلامية ، قم ، سال چاپ: 1418 ق ، چاپ اول ، ج1 ، ص416 (بخشي از روايت)

15. إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات ، شيخ حر عاملي، محمد بن حسن (1104 ق ) 5جلدي ، ج3 ، ص376 ، اعلمي بيروت 1425 ق ، چاپ اول (بخشي از روايت)

نقد و بررسي

پاسخ اول: اصل كتاب قابل اعتماد نيست:

تنها كسي كه در ميان متقدمان اين روايت را نقل كرده است، نصر بن مزاحم در كتاب وقعة الصفين است . مصدر ساير محدثان در قرون بعدي همگي كتاب نصر بن مزاحم است و در حقيقت مصدر ديگري غير از اين كتاب ندارد .

محقق و پژوهشگر اين كتاب آقاي محمّد هارون مصري در مقدمه خودش درباره ويژگي كتاب مي نويسد كه اين كتاب اوّلين بار در سال 1410 در ايران چاپ حجري شده است. سپس در ادامه محقق كتاب مي گويد:

وقد طمست بعض كلمات هذه النسخة، ووقع فيها كثير من التحريف والتصحيف، والزيادة، والنقص، وهذه النسخة هي التي قد أخذتها أصلا في نشر هذا الكتاب و تحقيقه... .

بعضي از كلمات اين نسخه پاك شده بود ، و تحريف و كم و كاستي، و زياد كردن كلمات به آن فراوان ديده مي شود، و من همين نسخه را اصل قرار دادم...

نتيجه: بنابراين اصل كتاب به صورت درست به دست ما نرسيده است و چنين كتابي ارزشند استناد نخواهد داشت .

پاسخ دوم: سند روايت در نظر شيعه و اهل سنت ضعيف است

در سند اين روايت افرادي وجود دارد كه از نظر شيعه و سني ضعيف هستند و سخن شان بي اعتبار . ما به صورت تك تك تمام روات آن را بررس خواهيم كرد :

1 - نصربن مزاحم المنقري العطار أبوالفضل كوفي:

از ديدگاه شيعه:

نجاشي در باره او مي نويسند:

مستقيم الطريقة صالح الامر ، غير انه يروي عن الضعفاء؛

بر طريق مستقيم است و در كارش صلاحيت دارد جز اين كه از افراد ضعيف روايت مي كند.

النجاشي الأسدي الكوفي، ابوالعباس أحمد بن علي بن أحمد بن العباس (متوفاي450هـ)، فهرست أسماء مصنفي الشيعة المشتهر ب رجال النجاشي، ص 428 ، تحقيق: السيد موسي الشبيري الزنجاني، ناشر: مؤسسة النشر الاسلامي ـ قم، الطبعة: الخامسة، 1416هـ.

در نظر اهل سنه:

علماء اهل سنت در مورد او با تفكيك كلمات چنين آورده اند:

متهم.

ميزان الاعتدال في نقد الرجال، الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، - الذهبي ج 4 ص 33 و در چاپ ديگر ج6 ص 328

في حديثه اضطراب وخطأ كثير.

در احاديث او اضطرات و اشتباهات فراواني وجود دارد.

لسان الميزان، العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، ج6 ص157، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ - 1986م

الضعفاء الكبير، العقيلي، ابوجعفر محمد بن عمر بن موسي (متوفاي322هـ)، ج4 ص300 ، تحقيق: عبد المعطي أمين قلعجي، ناشر: دار المكتبة العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1404هـ - 1984م.

ضعيف.

ميزان الاعتدال في نقد الرجال، الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، - الذهبي ج 4 ص 33 و در چاپ ديگر ج6 ص 328

لسان الميزان، العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، ج6 ص157، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ - 1986م

موسوعة أقوال الدارقطني ج2 ص179

معجم الادباء ج5 ص554

كان زائغا عن الحق مائلا.

او از راه حق كج شده و به سوي باطل مايل شده بود.

احوال الرجال لأبي إسحاق إبراهيم بن يعقوب الجوزجاني ج1 ص82

تاريخ بغداد البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب (متوفاي463هـ)، ج13 ص282، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

الضعفاء والمتروكين، ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، ج3 ص160 ، تحقيق : عبد الله القاضي ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولي ، 1406هـ

روي عن الضعفاء أحاديث مناكير.

روايات منكر از افراد ضعيف نقل مي كند.

تاريخ بغداد، البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب (متوفاي463هـ)، ج13 ص282، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

الضعفاء والمتروكين، ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، ج3 ص160 ، تحقيق : عبد الله القاضي ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولي ، 1406هـ

غال في مذهبه غير محمود في حديثه.

او در مذهبش غلو مي كرد و رواياتش قابل پسند نبود.

تاريخ بغداد، البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب (متوفاي463هـ)، ج13 ص282، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

الضعفاء والمتروكين، ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، ج3 ص160 ، تحقيق : عبد الله القاضي ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولي ، 1406هـ

الجرح والتعديل ابن أبي حاتم الرازي التميمي، ابومحمد عبد الرحمن بن أبي حاتم محمد بن إدريس (متوفاي 327هـ)، ج8 ص468، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولي، 1271هـ ـ 1952م.

واهي الحديث متروك الحديث.

رابطه احاديثش از هم گسيخته است و به احاديث او اعتنا نمي شود.

الضعفاء والمتروكين، ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، ج3 ص160 ، تحقيق : عبد الله القاضي ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولي ، 1406هـ

لسان الميزان، العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، ج6 ص157، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ - 1986م

الجرح والتعديل ابن أبي حاتم الرازي التميمي، ابومحمد عبد الرحمن بن أبي حاتم محمد بن إدريس (متوفاي 327هـ)، ج8 ص468، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولي، 1271هـ ـ 1952م.

لا يكتب حديثه.

محدثين احاديثش را در كتب خود نمي نويسند.

الجرح والتعديل ابن أبي حاتم الرازي التميمي، ابومحمد عبد الرحمن بن أبي حاتم محمد بن إدريس (متوفاي 327هـ)، ج8 ص468، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولي، 1271هـ ـ 1952م.

جلد تركوه كان كذابا...ضعفه الحافظ جدا.

فرد بي موالاتي است او را ترك گفته اند او بسيار دروغ مي گويد... حافظ او را شديدا تضعيف كرده است.

لسان الميزان، العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852 هـ)، ج6 ص157، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ - 1986م

ابن حبان او را در الثقات آورده است ولي عبدالله بن عدي درالكامل في الضعفاء و نسائي در الضعفاء والمتروكين و ذهبي در المغني في الضعفاء آورده است.

ثقات، ابن حبان التميمي البستي، ابوحاتم محمد بن حبان بن أحمد (متوفاي354 هـ)، ج9 ص215، تحقيق السيد شرف الدين أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة: الأولي، 1395هـ - 1975م.

الكامل في ضعفاء الرجال ، الجرجاني ، عبدالله بن عدي بن عبدالله بن محمد أبو أحمد (متوفاي365هـ)، ج7 ص37 ، تحقيق : يحيي مختار غزاوي ، ناشر : دار الفكر - بيروت ، الطبعة : الثالثة ، 1409هـ - 1988م

الضعفاء و المتروكين، لابن حبان ج3 ص160

المغني في الضعفاء، الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، ج2 ص696، تحقيق: الدكتور نور الدين عتر.

نتيجه آن كه : هرچند كه از ديدگاه شيعه مي توان نصر بن مزاحم را با توجه به گفتار نجاشي توثيق كرد؛ اما از ديدگاه اهل سنت او فردي دروغگو، غالي، ضعيف و ... است.

2- عمر بن سعد الاسدي:

در نظر شيعه:

آيت الله سبحاني مي گويد:

او عمر بن سعد الوقاص نيست چون نصر بن مزاحم كه از شاگردان او بوده و از او روايت كرده متوفاي 212 است و عمر سعد در سال 67 كشته شده است در برخي نسخ عمرو بن سعد و در برخي ديگر عمر بن سعيد آمده است. هيچ مطلبي در كتب اهل سنت و شيعه نيامده است لذا مهمل است.

كليات في علم الرجال، محاضرات الاستاذ الشيخ جعفر السبحاني

آقاي خوئي نام او را ذكر مي كنند و هيچ مدح يا قدحي در مورد او نياورده است.

معجم رجال الحديث السيد الخوئي (1411) طبع الخامسة 1413 - 1992 م ج14 ص 43

محقق محترم جناب آقاي جعفريان با تلاش و دقتي كه به كار برده اند و بررسي تمام روات كتاب وقعه الصفين، نسب او را الاسدي مي دانند و از آنجا كه ابو حاتم، استاد او را اعمش مي داند وي را از اهمال در آورده اند و طي مقاله اي به نام «منابع كتاب وقعة صفين نصر بن مزاحم عطار منقري» در مورد او مي فرمايند:

«ازعمر بن سعد در كتابهاي كهن رجالي به ندرت ياد شده است. ابوحاتم در باره وي اين جملات را دارد: عمر بن سعد اسدي، از اعمش (م 145، 147 يا 148)، [ابواسحاق ] شيباني (م 129 يا 138) و ليث [بن سعد اصفهاني م 175] و خصيف [بن عبدالرحمن م 137 يا 145 ] نقل مي كند. از وي ابوسعيد اشج و غير او، نقل مي كنند. از آن جا كه وي از طايفه بني اسد است و تشيع در اين قبيله ريشه دارد، تشيع وي امري عادي مي نمايد. شيخ او اعمش هم از همين طايفه است و جزو شيعيان عراقي به شمار مي آيد.

مقاله استاد رسول جعفريان بنام «منابع كتاب وقعة صفين نصر بن مزاحم عطار منقري» در سايت مركز اسناد مجلس وكتابخانه تخصصي تاريخ اسلام و ايران.

بنابراين از ديدگاه شيعه، اين فرد توثيقي ندارد و حتي مهمل است.

در نظر اهل سنت:

ابن ابي حاتم در باره او مي نويسد:

عمر بن سعد الأسدي... سألت أبي عنه فقال شيخ قديم من عتق الشيعة متروك الحديث؛

از پدرم درباره او پرسيدم گفت از بزرگان نجيب و با سابقه شيعه است ولي احاديث او ترك مي شود.

الجرح والتعديل ، عبد الرحمن بن أبي حاتم محمد بن إدريس أبو محمد الرازي التميمي ، دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1271 - 1952 ، الطبعة : الأولي ج6 ص112 شماره595

ذهبي در ميزان الاعتدال و ابن حجر عسقلاني نيز او را تضعف كرده اند:

عمر بن سعد عن الأعمش شيعي بغيض وقال أبو حاتم متروك الحديث؛

عمربن سعد كه از اعمش نقل حديث مي كند شيعه كينه اي است و ابو حاتم او را متروك الحديث مي داند.

ميزان الاعتدال في نقد الرجال ، شمس الدين محمد بن أحمد الذهبي ، دار النشر : دار الكتب العلمية بيروت - 1995 ، الطبعة : الأولي ، تحقيق : الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود ج5 ص239 شماره6124 [ 6122 ]

لسان الميزان ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي ، دار النشر : مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت - 1406 - 1986 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : دائرة المعرف النظامية - الهند - ج4 ص307 شماره863

و ذهبي در المغني في الضعفاء نام او را به عنوان راوي ضعيف آورده و مي نويسد:

عمر بن سعد عن الأعمش شيعي راجح قال أبو حاتم متروك.

عمر بن سعد شيعه خوبي است و ابو حاتم او را متروك الحديث خوانده

المغني في الضعفاء ، الإمام شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي ، دار النشر : ، تحقيق : الدكتور نور الدين عتر ج2 ص467 شماره4470

در نتيجه عمر بن سعد اسدي از ديدگاه اهل سنت نيز ضعيف است.

3- ابوروق عطيه بن الحارث الهمداني الكوفي:

از ديدگاه شيعه:

علماي شيعه ، كنيه او را برخي ابو روق و بر خي ابي ورق ضبط كرده اند؛ ولي آيت الله سبحاني مي نويسد :

در رجال نجاشي هم ابي روق آمده ولي در فهرست شيخ طوسي ابي ورق آمده؛ اما صحيح ابي روق است؛ همچنان كه ابن نديم هم در كتابش صفحه 57 به آن تصريح كرده است. سپس مي گويند ابن عقده در مورد او مي گويد:

كان ممن يقول بولاية أهل البيت عليهم السلام

معتقد به ولايت اهل بيت عليهم السلام بوده است

مفاهيم القرآن (العدل والإمامة) الشيخ جعفر السبحاني ج 10 ص356 از رجال النجاشي : ج1 ص78 ، الطبقات الكبري : ج6 ص368 ، خلاصة الأقوال : ص131 ، معجم الأدباء :ج1 ص 107 شماره 2

علامه تستري در قاموس الرجال بدون اينكه در مورد او جرح يا تعديلي داشته باشد به نقل از علامه حلي او را از طبقه تابعين معرفي مي كند

قاموس الرجال العلامه محمدتقي التستري ج7 ص208 مؤسسه النشر الاسلامي قم طبعه الثانيه 1415 بنفل از خلاصه الأقوال في معرفة أحوال الرجال علامه حلي

آقاي خوئي (ره) در ترجمه او مي گويند:

هو الهمداني الكوفي تابعي و انه كان ممن يقول بولايه اهل البيت عليهم السلام

از تابعين است و قائل به ولايت اهل بيت بوده است

معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواه سيد ابوالقاسم الموسوي خوئي ج11 ص147 مركز نشر آثار شيعه طبعه الرابعه قم 1369ش

بنابراين، عطية عوفي هرچند كه از شيعيان و دوست داران اهل بيت عليهم السلام بوده، اما توثيق صريحي ندارد .

در نظر اهل سنت:

اهل سنت در باره او ديدگاه هاي مختلفي را نقل كرده اند و در حقيقت راوي مختلف فيه به حساب مي آيد . برخي او را توثيق و برخي به خاطر شيعه بودنش، تضعيف كرده اند .

ابن حجر عسقلاني در مورد او مي گويد:

وأبو روق ليس بقوي، ضعفه يحيي بن معين وغيره.

ابو روق قوي نيست يحيي بن معين و غير او وي را ضعيف دانسته اند.

التلخيص الحبير في تخريج أحاديث الرافعي الكبيرج1 ص339 ، أبو الفضل أحمد بن علي بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلاني (المتوفي : 852هـ) ، دار الكتب العلمية ، الطبعة الأولي 1419هـ .1989م.

اما در تهذيب التهذيب چنين مي گويد:

قال أحمد والنسائي ليس به بأس وقال بن معين صالح وقال أبو حاتم صدوق وذكره بن حبان في الثقات.

قلت وقال يعقوب بن سفيان لا بأس به وذكره بن سعد في الطبقة الخامسة وقال هو صاحب التفسير

وقال بن سعد خرج عطية مع بن الأشعث فكتب الحجاج إلي محمد بن القاسم أن يعرضه علي سب علي فإن لم يفعل فاضربه أربعمائة سوط واحلق لحيته فاستدعاه فأبي أن يسب فأمضي حكم الحجاج فيه ثم خرج إلي خراسان فلم يزل بها حتي ولي عمر بن هبيرة العراق فقدمها فلم يزل بها إلي أن توفي سنة 111 وكان ثقة إن شاء الله وله أحاديث صالحة.

احمد و نسائي گفته اند : اشكالي در او نيست و ابن معين گفته صالح است و ابو حاتم گفته صدوق است و ابن حبان او را در ثقات نقل كرده است و يعقوب بن سفيان گفته است اشكالي در او نيست و ابن سعد او را در طبقه پنجم ذكر كرده است و گفت كه او تفسيري دارد... عطيه با پسر اشعث در كوفه خروج كرد، حجاج به محمد بن قاسم در نامه اي دستور داد تا او را بر دشنام دادن به علي(عليه السلام) وادار نمايد كه اگر سرپيچي كرد چهار صد تازيانه بر وي بزند و ريشش را بتراشد، محمد بن قاسم او را احضار كرد و فرمان را گوشزد نمود اما عطيه نپذيرفت و لذا دستور حجاج را اجرا كرد، عطيه از كوفه هجرت كرد و به خراسان رفت و تا زماني كه عمربن هبيره والي بغداد شد در خراسان ماند سپس به عراق بازگشت تا در سال 111 از دنيا رفت، عطيه فردي مورد اعتماد بود و احاديث شايسته اي دارد.

تهذيب التهذيب ، اسم المؤلف: أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي الوفاة: 852 ، دار النشر : دار الفكر - بيروت - 1404 - 1984 ، الطبعة : الأولي ج 7 ص 200 و201 شماره 413

ابن ابي حاتم مي گويد:

عطية بن الحارث أبو روق الهمداني: ليس به بأس ...صالح ... صدوق

عطيه بن حارث ابو روق همداني مشكلي بر او نيست فردي صالح و راستگوست.

الجرح والتعديل ، عبد الرحمن بن أبي حاتم محمد بن إدريس أبو محمد الرازي التميمي الوفاة: 327 ، دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت - 1271 - 1952 ، الطبعة : الأولي ج 6 ص 382 شماره2122

محمد بن حبان او را در كتاب ثقاتش نقل كرده است.

الثقات ، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم التميمي البستي الوفاة: 354 ، دار النشر : دار الفكر - 1395 - 1975 ، الطبعة : الأولي ، تحقيق : السيد شرف الدين أحمد ج 7 ص 277

ابن حزم اندلسي در مورد او مي گويد:

أبو روق عطية بن الحارث بن عبد الرحمن محدث ضعيف

ابو روق محدث ضعيفي است.

جمهرة أنساب العرب ، اسم المؤلف: أبو محمد علي بن أحمد بن سعيد بن حزم الأندلسي الوفاة: 456 هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1424 هـ - 2003 م ، الطبعة : الثالثة ، ج 2 ص 393

و در كتاب ديگري براي رد حديثي ضعف او را ملاك قرار داده مي گويد:

وَهَذَا حَدِيثٌ لاَ يَصِحُّ لأن رواية ( راويه ) أبو رَوْقٍ وهو ضَعِيفٌ

اين حديث صحيح نيست چون در روات آن ابو روق قرار دارد و او ضعيف است.

المحلي ، علي بن أحمد بن سعيد بن حزم الظاهري أبو محمد الوفاة: 456 ، دار النشر : دار الآفاق الجديدة - بيروت ، تحقيق : لجنة إحياء التراث العربي ج 1 ص 245

ابن عبدالبر مي گويد:

وقال الكوفيون أبو روق ثقة ولم يذكره أحد بجرحه

تمام كوفيان ابوروق را ثقه مي دانند

الاستذكار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار ، اسم المؤلف: أبو عمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر النمري القرطبي الوفاة: 463هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 2000م ، الطبعة : الأولي ، تحقيق : سالم محمد عطا-محمد علي معوض ج 1 ص 257

مزي مي گويد:

عطية بن الحارث: أبو روق الهمداني الكوفي... قال أحمد بن حنبل: ليس به بأس. وكذلك قال النسائي. وعن ابن معين: صالح. وقال أبو حاتم: صدوق. وذكره ابن حبان في الثقات. روي له أبو داود، والنسائي، وابن ماجه، وأبو جعفر الطحاوي.

احمدبن حنبل و نسائي گويند مشكلي ندارد ابن معين او را فرد صالحي شمرده است و ابو حاتم او را راستگو مي داند و ابن حبان او را در ثقاتش ذكر كرده و ابو داود و نسائي و ابن ماجه و طحاوي از او روايت نقل كرده اند.

تهذيب الكمال ، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج المزي الوفاة: 742 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1400 - 1980 ، الطبعة : الأولي ، تحقيق : د. بشار عواد معروف ج 20 ص 144 شماره 3955

بدر الدين عيني: همان سخنان ابو حاتم را نقل كرده است.

مغاني الأخيار ، اسم المؤلف: أبو محمد محمود بن أحمد بن موسي بن أحمد بن حسين الغيتابي الحنفي بدر الدين العيني (المتوفي : 855هـ) الوفاة: 855 ، دار النشر : ج 3 ص 375

صفي الدين خزرجي مي گويد:

عطية بن الحرث الهمداني أبو روق الكوفي: قال أبو حاتم صدوق

ابوحاتم او را راستگو مي داند.

خلاصة تذهيب تهذيب الكمال في أسماء الرجال ، اسم المؤلف: الحافظ الفقيه صفي الدين أحمد بن عبد الله الخزرجي الأنصاري اليمني الوفاة: بعد 329 هـ ، دار النشر : مكتب المطبوعات الإسلامية/دار البشائر - حلب / بيروت - 1416 هـ ، الطبعة : الخامسة ، تحقيق : عبد الفتاح أبو غدة ج 1 ص 267

ترمذي بعد از نقل روايتي كه در سند آن عطيه كوفي وجود دارد مي گويد :

هذا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ .

اين حديثي است حسن و صحيح.

الترمذي السلمي ، محمد بن عيسي أبو عيسي (متوفاي279هـ) ، الجامع الصحيح سنن الترمذي ، ج 4 ، ص 670 ، ح 2522 ، تحقيق : أحمد محمد شاكر وآخرون ، ناشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت .

و أبو الحسن عجلي در باره عطيه مي گويد :

عطية العوفي كوفي تابعي ثقة وليس بالقوي .

عطيه عوفي كوفي از تابعان وثقه است اگر چه قوي نيست.

معرفة الثقات من رجال أهل العلم والحديث ومن الضعفاء وذكر مذاهبهم وأخبارهم ، ج 2 ، ص 140 ، رقم : 1255 ، أبي الحسن أحمد بن عبد الله بن صالح العجلي الكوفي نزيل طرابلس الغرب (متوفاي261هـ ، ناشر : مكتبة الدار - المدينة المنورة - السعودية - 1405 - 1985 ، الطبعة : الأولي ، تحقيق : عبد العليم عبد العظيم البستوي .

و ملا علي قاري در باره او مي گويد :

عطية بن سعد العوفي ، وهو من أجلاء التابعين .

عطيه از بزرگان تابعان است.

ملا علي القاري ، علي بن سلطان محمد (متوفاي1014هـ) ، شرح مسند أبي حنيفة ، ج 1 ، ص 292 ، ناشر : دار الكتب العلمية ـ بيروت .

نتيجه گيري نهائي بررسي سندي:

در جمع بندي بررسي سندي بايد گفت:

از ديدگاه شيعه، هر چند كه مي توان نصر بن مزاحم را توثيق كرد؛ اما دو راوي ديگر؛ يعني عمر بن سعد و عطيه، به هيچ وجه قابل توثيق نيست . بنابراين از نظر شيعه، سند اين روايت ضعيف و غير قابل اعتماد است .

اما از ديدگاه اهل سنت، نصر بن مزاحم و عمر بن سعد، ضعيف هستند و عطيه عوفي مختلف فيه . بنابراين از ديدگاه اهل سنت نيز اين روايت ، ارزش استدلال كردن ندارد .

پاسخ سوم : سخنان امام علي (ع) ناظر به سخنان معاويه است و از طرف او گفته مي شود

هر چند كه با تضعيف سند روايت، نيازي به بررسي متن روايت نيست؛ اما در عين حال در متن روايت نيز مطلب ارزشمندي وجود ندارد كه پيروان خليفه بتوانند به آن استناد نمايند .

همچنان كه در متن روايت ملاحظه كرديد، اميرمؤمنان عليه السلام اين سخنان را در پاسخ معاويه فرموده و در حقيقت كلمات او را ذكر كرده است و اين سخنان، از خود آن حضرت نيست .

براي اثبات اين مطلب به قرائن زير مي توان استناد كرد:

الف: حضرت در همان ابتدا نامه مي فرمايند:

فإن أخا خولان قدم علي بكتاب منك تذكر فيه محمدا صلي الله عليه وآله...

برادي خولاني نامه اي آورده كه تو در آن گفته اي محمد صلي الله عليه وآله ...

ب: امام در ادامه و قبل از جمله: « أنصحهم لله ولرسوله الخليفة الصديق» مي فرمايد:

و ذكرت أن الله اجتبي له من المسلمين...

و تو در آن آوردي كه خداوند از بين مسلمانان بر مي گزيند...

ج : سپس دوباره با آوردن كلمه زعمت تأكيد مي كند كه اين سخن از زبان تو است يعني اينها گمان توست:

...فكان أفضلهم زعمت في الإسلام و أنصحهم لله و رسوله الخليفة و خليفة الخليفة...

افضل و انصح آنها در اسلام به زعم و گمان تو خليفه رسول الله است و جانشين او...

بنابراين، جملات استناد شده از زبان معاويه است، نه سخن اميرمؤمنان عليه السلام.

پاسخ چهارم: ديدگاه اميرمؤمنان عليه السلام در باره خلفاء روشن است:

وجود كلمات و سخناني از امير المؤمنين علي عليه السلام در مذمّت از خلفا، و ناخشنودي از گفتگو و همنشيني با آنان، و نيز غصب خلافت از طرف آنان، و پايمال كردن حقّ ويژه ي اهل بيت (ع) كه هدايت و رهبري امّت پس از پيامبر خدا (ص) بود، بخشي گسترده از صفحات ميراث حديثي علي (ع) را تشكيل مي دهد ؛ از جمله در همين نامه حضرت تصريح به اهليت خود براي خلافت و غصب آن توسط خلفاي نخستين مي كنند و در چند جا هم معاويه آنها را به رخ حضرت مي كشد و حضرت هم آنها را تاييد مي كنند كه به برخي اشاره مي شود البته براي تكميل به قسمت آغازين مقاله رجوع كنيد.

معاويه مي گويد: ...

تقاد إلي كل منهم كما يقاد الفحل المخشوش حتي تبايع و أنت كاره...

...براي بيعت با همه خلفا با كراهت و زور مي رفتي...

اولاً: آيا اين تأخير و كراهت جز براي اين بوده كه موافق با خلافت آنها نبوده است؟ لذاست كه در پاسخ اين سخن معاويه با قبول آن مي فرمايد:

...أما الإبطاء عنهم و الكراهة لأمرهم فلست أعتذر منه إلي الناس...

...اگر تاخير داشتم يا با اجبار براي بيعت مي آمدم عذر خواهي نمي كنم...

ثانياً؛ چرا علي عليه السلام مي فرمايد كه عذر خواهي نمي كنم؟ چون كار درست همين بوده، چون حق خودش بوده، آنها بايد از او عذر خواهي كنند نه علي از آنها ! آيا غير از اين است؟ اگر غير از اين است چرا در مقام استدلال برآمده و چنين مي فرمايد:

...أن الله جل ذكره لما قبض نبيه ص قالت قريش منا أمير و قالت الأنصار منا أمير فقالت قريش منا محمد رسول الله ص فنحن أحق بذلك الأمر فعرفت ذلك الأنصار فسلمت لهم الولاية و السلطان فإذا استحقوها بمحمد ص دون الأنصار فإن أولي الناس بمحمد ص أحق بها منهم و إلا فإن الأنصار أعظم العرب فيها نصيبا فلا أدري أ صحابي سلموا من أن يكونوا حقي أخذوا أو الأنصار ظلموا بل عرفت أن حقي هو المأخوذ و قد تركته لهم تجاوز الله عنهم...

...چون پيامبر از دنيا رفت، قريش و انصار هر كدام گفتند اميري از ما باشد ؛ سپس قريش (استدلال كردند و) گفتند: محمد، پيامبر خدا صلي الله عليه وآله از ما است؛ پس ما سزاوارتريم، لذا انصار ولايت و سلطنت را به ايشان سپردند. اگر خويشاوندي ملاك است پس هرچه خويشاوندتر سزاوارتر (و چه كسي از من خويشاوندتر). (به هر تقدير) نمي دانم آيا صحابه در مورد گرفتن حق من تعلل كردند؟ يا انصار به ما ظلم كردند؟ [بلكه ] فقط اين را دانستم و ديدم آنچه سلب شده همان حقّ من است، و آن را به خدا واگذاشتم كه از ايشان درگذرد...

منظور از «حق» آيا چيزي غير از خلافت مي تواند باشد؟ احتجاج پاياني آن را چطور مي خواهيد توجيح كنيد؟

...قد كان أبوك أتاني حين ولي الناس أبا بكر فقال أنت أحق بعد محمد ص بهذا الأمر و أنا زعيم لك بذلك علي من خالف عليك ابسط يدك أبايعك فلم أفعل و أنت تعلم أن أباك قد كان قال ذلك و أراده حتي كنت أنا الذي أبيت لقرب عهد الناس بالكفر مخافة الفرقة بين أهل الإسلام ...

...پدر تو حق مرا شناخت و پس از رسول الله گفت بيا با تو بيعت كنم تو مستحق اين خلافتي ولي من بخاطر رعايت مصلحت مسلمين نپذيرفتم...

تصريحي از اين بالاتر مي خواهيد؟

براي اطلاع بيشتر در باره ديدگاه اميرمؤمنان عليه السلام در باره خلفا به آدرس ذيل مراجعه فرماييد :

http://www.valiasr-aj.com/persian/shownews.php?idnews=5742

پاسخ پنجم: لقب صديق و فاروق، ارتباطي با ابوبكر و عمر ندارد:

علماي اهل سنت به دروغ بودن اين حديث اذعان دارند چرا كه علي (ع) عمر و ابوبكر را صديق و فاروق نمي دانست . طبق روايات صحيح السندي كه در بسياري از كتابهاي اهل سنت وجود دارد ، اين لقب مبارك ، از القاب اختصاصي علي عليه السلام بوده است ؛

لقب صديق:

ابن ماجه قزويني در سننش كه يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار مي آيد ، با سند صحيح نقل كرده :

عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّيْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ .

عباد بن عبد الله گويد : علي عليه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را صديق نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از ديگران نماز مي خواندم .

سنن ابن ماجة القزويني، ابوعبدالله محمد بن يزيد (متوفاي275هـ) ، ج1 ، ص 44، تحقيق محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار الفكر - بيروت.

البداية والنهاية ابن كثير الدمشقي، ابوالفداء إسماعيل بن عمر القرشي (متوفاي774هـ) ، ج3 ، ص 26، ناشر: مكتبة المعارف - بيروت.

المستدرك ، الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاي 405 هـ) ، ج3 ، ص 112 ، المستدرك علي الصحيحين، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولي، 1411هـ - 1990م و تلخيص آن ، تأليف ذهبي در حاشيه همان صفحه.

تاريخ طبري الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاي310) ، ج2 ، ص 56 ، تاريخ الطبري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

الكامل في التاريخ، ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) ، ج2 ، ص 57 تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

الخصائص ، النسائي، ابوعبد الرحمن أحمد بن شعيب بن علي (متوفاي303 هـ)، ص 46، خصائص اميرمؤمنان علي بن أبي طالب، تحقيق: أحمد ميرين البلوشي، ناشر: مكتبة المعلا - الكويت الطبعة: الأولي، 1406 هـ. با سندي كه تمام روات آن ثقه هستند.

تذكرة الخواص، سبط بن الجوزي الحنفي، شمس الدين أبوالمظفر يوسف بن فرغلي بن عبد الله البغدادي (متوفاي654هـ)، ص 108، ناشر: مؤسسة أهل البيت ـ بيروت، 1401هـ ـ 1981م.

و ده ها سند ديگر، محقق سنن ابن ماجه در ادامه مي نويسد :

في الزوائد : هذا إسناد صحيح . رجاله ثقات . رواه الحاكم في المستدرك عن المنهال . وقال : صحيح علي شرط الشيخين .

در كتاب مجمع الزوائد آمده است كه اين روايت صحيح و تمام راويان آن ثقه هستند . اين روايت را حاكم از منهال نقل كرده و گفته كه بنابر شرايطي كه بخاري و مسلم در صحت روايت قائل هستند، اين روايت صحيح است .

لقب فاروق:

محمد بن سعد در الطبقات الكبري ، ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق ، ابن اثير در اسد الغابة و محمد بن جرير طبري در تاريخش مي نويسند :

قال بن شهاب بلغنا أن أهل الكتاب كانوا أول من قال لعمر الفاروق وكان المسلمون يأثرون ذلك من قولهم ولم يبلغنا أن رسول الله صلي الله عليه وسلم ذكر من ذلك شيئا .

ابن شهاب گويد : اين گونه به ما رسيده است كه اهل كتاب نخستين كساني بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آنها متأثر شدند و اين لقب را در باره عمر استعمال كردند و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم هيچ مطلبي در اين باره به ما نرسيده است .

الطبقات الكبري الزهري، محمد بن سعد بن منيع ابوعبدالله البصري (متوفاي230هـ)، ج 3 - ص 270، الطبقات الكبري، ناشر: دار صادر - بيروت.

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)، ج 44، ص 51، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

تاريخ طبري الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاي310) ،ج 3 ، ص 267، تاريخ الطبري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

أسد الغابة، ابن أثير الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ)، ابن الأثير، ج 4، ص 57، تحقيق عادل أحمد الرفاعي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي، 1417 هـ - 1996 م.

پاسخ ششم: نكات قابل توجه در اين روايت:

در اين روايت مطالب ديگري نيز وجود دارد كه اهل سنت به هيچ وجه نمي توانند آن ها را بپذيرد: از جمله :

1. در اين روايت آمده است كه اميرمؤمنان عليه السلام نسبت به خلفا حسادت مي كرده و بر آن ها شوريده است :

...فكلهم حسدت و علي كلهم بغيت...

معاويه مي گويد: اي علي تو بر خلفا حسادت ورزيدي و بر همه آنها شوريدي...

آيا اهل سنت مي توانند بپذيرند كه اميرمؤمنان عليه السلام بر خلفاي پيش از خود حسادت كرده و بر آن ها شوريده باشد؟ آيا اين مطلب با عدالت صحابه و ساير اعتقادات اهل سنت در باره صحابه سازگاري دارد؟

2. اهل سنت، معتقد هستند كه خلافت انتخابي است، خدا و رسولش در اين باره اظهار نظر نكرده اند؛ بلكه تنها دليل مشروعيت خلافت خلفا، اجماع صحابه بر خلافت آن ها است؛ اما در اين روايت آمده است كه علي عليه السلام در اجماع مسلمين شركت نداشته و با انتخاب سه خليفه اول موافق نبوده است و بالاخره با اجبار و اكراه بيعت كرده است و با خلفا مخالفت و گردنكشي داشته چنانكه معاويه ادعا مي كند:

...علي كلهم بغيت عرفنا ذلك في نظرك الشزر و في قولك الهجر و في تنفسك الصعداء و في إبطائك عن الخلفاء تقاد إلي كل منهم كما يقاد الفحل المخشوش حتي تبايع و أنت كاره... المجانبة لعثمان و البغي عليه...

تو بر همه ايشان رشك بردي و با همه گردنكشي كردي. و ما آن عصيان را در نگاه خشم آلود و گفتار ناهنجار و آههايي كه از دل بر مي كشيدي و در تأخير تو از (بيعت با) آن خلفا دريافتيم (و مي ديديم) كه به سان كشاندن هيون فحلي حلقه در بيني (به قهر و جبر) كشانده مي شدي، تا با اكراه با ايشان بيعت مي كردي وحال آنكه بر آن كراهت داشتي...

و علي عليه السلام نيز در ادامه با تأييد تلويحي سخن معاويه درباره حسادت نسبت به خلفا مي فرمايد:

...ذكرت حسدي الخلفاء و إبطائي عنهم و بغيي عليهم فأما البغي فمعاذ الله أن يكون و أما الإبطاء عنهم و الكراهة لأمرهم فلست أعتذر منه إلي الناس...

...تو از رشك بردن من بر خلفا و تأخيرم از (بيعت با) آنها و گردنكشي من بر ضد ايشان سخن گفتي. اما (درباره) گردنكشي، پناه بر خدا اگر هرگز چنان بوده باشد، و اما تأخير من در موافقت با ايشان و ناخوشايندي از كار آنان، من در اين مورد از كسي پوزش نمي خواهم (و نياز به عذر آوري ندارم)...

3. اهل سنت ، خلفاي سه گانه را از اميرمؤمنان عليه السلام بالاتر مي دانند و حتي اگر كسي اميرمؤمنان عليه السلام را از عثمان بالاتر بداند، او را شيعه مي دانند ؛ اما طبق اين روايت، علي عليه السلام از ديگر خلفا بالاتر است و خلافت به مستحقش نرسيده است.

...لعمر الله إني لأرجو إذا أعطي الله الناس علي قدر فضائلهم في الإسلام و نصيحتهم لله و رسوله أن يكون نصيبنا في ذلك الأوفر... .

..به حقّ خدا، مرا اميد چنان است كه آنگاه كه خداوند به مردم به اندازه فضايلشان در اسلام و نيكخواهي ايشان نسبت به خود و پيامبر خود نصيبي عطا فرمايد، سهم ما بيشتر باشد...

4. علي عليه السلام قبول ندارد كه انصحهم لله ابوبكر و عمر باشند:

...فما سمعت بأحد و لا رأيت فيهم من هو أنصح لله في طاعة رسوله و لا أطوع لرسوله في طاعة ربه و لا أصبر علي اللأواء و الضراء و حين البأس و مواطن المكروه مع النبي ص من هؤلاء النفر الذين سميت لك(عتبه، حمزه، جعفربن ابيطالب، زيد)...

...و هرگز نشنيدم و نديدم كه در ميان آنان كسي خدا را در فرمانبرداري از پيامبر او، نيكخواهتر، و پيامبرش را در فرمانبرداري از خدا گوش به فرمان تر، و در محنت و سختي و به گاه شدّت خطر بردبارتر، و در جايگاههاي ناگوار به همراهي با پيامبر صلي اللّه عليه و آله از آنان كه براي تو نام بردم(عتبه، حمزه، جعفربن ابيطالب، زيد) شكيباتر بوده باشد...

5. علي عليه السلام خلافت را حق خود مي داند و معتقد است كه كساني به ناحق آن را گرفته اند و بر حقانيت خود استدلال مي كند.

...أن الله جل ذكره لما قبض نبيه صلي الله عليه وآله قالت قريش منا أمير و قالت الأنصار منا أمير فقالت قريش منا محمد رسول الله ص فنحن أحق بذلك الأمر فعرفت ذلك الأنصار فسلمت لهم الولاية و السلطان فإذا استحقوها بمحمد ص دون الأنصار فإن أولي الناس بمحمد ص أحق بها منهم و إلا فإن الأنصار أعظم العرب فيها نصيبا فلا أدري أ صحابي سلموا من أن يكونوا حقي أخذوا أو الأنصار ظلموا بل عرفت أن حقي هو المأخوذ و قد تركته لهم تجاوز الله عنهم...

...چون خداوند، كه يادش شكوهمند است، جان پاك پيامبرش صلي اللّه عليه و سلم را باز گرفت، قريش گفتند: امير از ما بايد، و انصار گفتند: امير از ما باشد. سپس قريش (به استدلال) گفتند: محمد، پيامبر خدا صلي اللّه عليه و سلم از ما است پس ما بدين فرماندهي سزاوارتريم، و بر اثر آن انصار اين حق را براي آنها شناختند و ولايت و سلطنت را به ايشان سپردند. اگر آنان حق خود را به مناسبت پيوندي بيش از انصار با محمد صلي اللّه عليه و آله و سلم مطالبه مي كردند، در واقع نزديكترين مردم به محمد صلي اللّه عليه سزاوارتر از همه آنها بود. وگرنه انصار را در ميان عرب نصيبي بيشتر در حكومت بود. (به هر تقدير) نمي دانم آيا صحابه در اين مورد كه حق مرا گرفته اند (خطايي نكرده اند) و از اين عيب منزه و سالمند؟ يا انصار ستم كرده اند؟ [بلكه ] فقط اين را دانستم و ديدم آنچه سلب شده همان حقّ من است، و آن را به خدا واگذاشتم كه از ايشان درگذرد...

6. ابو سفيان و گروهي ديگر از حاميان او با بيعت ابوبكر مخالف بوده اند و علي عليه السلام را مستحق بيعت مي دانسته و به ايشان پيشنهاد بيعت داده است و علي عليه السلام بوده كه به خاطر صلاح مسلمين از آن دست برداشته است.

...قد كان أبوك أتاني حين ولي الناس أبا بكر فقال أنت أحق بعد محمد ص بهذا الأمر و أنا زعيم لك بذلك علي من خالف عليك ابسط يدك أبايعك فلم أفعل و أنت تعلم أن أباك قد كان قال ذلك و أراده حتي كنت أنا الذي أبيت لقرب عهد الناس بالكفر مخافة الفرقة بين أهل الإسلام فأبوك كان أعرف بحقي منك فإن تعرف من حقي ما كان يعرف أبوك تصب رشدك و إن لم تفعل فسيغني الله عنك...

...هنگامي كه مردم ابو بكر را به سرپرستي خويش مي گرفتند، پدرت نزد من آمد و گفت: پس از محمد صلي اللّه عليه و آله و سلم تو سزاوارترين كس به اين كار هستي و من در اين زمينه رهبري مقاومت در برابر هر كس را كه به مخالفت با تو پردازد بر عهده گيرم. دستت را فراز آر تا با تو بيعت كنم. و من چنان نكردم. و تو خود داني كه پدرت چنين گفت و چنين مي خواست، و اين من بودم كه امتناع كردم زيرا مردم به روزگار كفر نزديك بودند و من از ايجاد تفرقه بين مسلمانان بيم داشتم. پس پدرت بيش از تو به حق من آگاه بود و اگر تو نيز همان قدر كه پدرت حقم را مي شناخت، حق مرا بشناسي راه درست را يافته اي و اگر چنين نكني خداوند (مرا) از تو بي نيازي دهد...

نتيجه گيري نهائي :

1. كتاب مورد استناد قابل اطمينان نيست؛

2. بر فرض صحت و وثاقت ما نسبت به كتاب، اين روايت از نظر سندي ضعيف است هم از نظر شيعه و هم از نظر اهل سنت و روايت ضعيف ارزش استدلال ندارد؛

3. اين كلمات از زبان معاويه نقل شده و اصلا سخنان خود اميرمؤمنان عليه السلام نيست؛

4. بر فرض صحت انتساب روايت، اين روايت با سخنان ديگر اميرمؤمنان عليه السلام كه با سندهاي صحيح در منابع شيعه و سني نقل شده ، در تعارض است؛

5. در اين روايت، مطالبي وجود دارد كه اهل سنت به هيچ وجه نمي توانند آن ها را بپذيرند؛ زيرا در صورت پذيرش اين روايت، اصل مشروعيت مذهب و مباني قطعي خود آن ها زير سؤال مي رود؛

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر

 





Share
1 | مهرداد | , ایران | ٠١:٣٧ - ٢٥ اسفند ١٣٩٠ |
اگر هم مدرك قوي بود ما اصلا باور نميكرديم اين خلفا داراي اين صفات هستند....
چونكه معاويه عليه العنه شيعيان مولا علي(ع) را ترسانده و تاريخ نويسان و راويان وابسته به حكومت هرچه ميخواستند در مورد خلفا مي نوشتند ...
2 | منتقد | , ایران | ٠٨:٥٤ - ٠٥ فروردين ١٣٩١ |
سلام مقاله را كامل خواندم.في الواقع پاسخ جامع و كاملي داده ايد. واقعاً كه خسته نباشيد. اجركم عند الله تعالي. با عرض پوزش من در مقالات مختلف سايتتان نظرات و سؤالاتي مطرح كرده ام چرا به مقالات ديگر سري نميزنيد؟ مقاله اي هم درباره سني يا شيعه بودن ابن ابي الحديد تهيه كنيد. چون به هر سني مي گويي ابن ابي الحديد فوراً ميگويد او شيعه است.

پاسخ:

با سلام

دوست گرامي

با تشكر از دقت و اعمال نظر شما؛ اگر نظرات شما در ايام عيد بوده بخاطر تعطيلات، حجم زيادي از نظرات جمع آوري شده كه به تدريج جواب و نمايش داده خواهد شد و الا دوباره ارسال نماييد تا نمايش داده شود.

در مورد ابن ابي الحديد هم مقاله اي ارائه شده كه مي توانيد در اين آدرس مطالعه كنيد:

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=727

براي اطلاع از مطلب مورد نظر خود به هريك از بخشها رفته و كلمه كليدي مورد سؤال خود را در قسمت جستجوي همان بخش(سؤالات، سخنرانيها، مقالات يا...) نوشته و جستجو را كليك كنيد تا سريع به مطالب دسترسي داشته باشيد.

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

3 | علي | , ایران | ٢٢:٠٦ - ٠٥ فروردين ١٣٩١ |
سخناني از دكتر شريعتي از جنس خودتان:
پدر مادر امامت را به من ياد دادي و گفتي كه پيغمبر بعد از خودش پسر عمويش را به جانشيني خودش رسما نصب كرد بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن به طور اتوماتيك و بر اساس خويشاوندي با پيغمبر حاكم بر مردم شدن ..به هر حال ميپرسم خوب براي حالا چه فايده؟؟اكنون چيكار كنم؟؟اين عقيده به چه درد من به چه درد ما به چه درد بشريت امروز مي خورد كه ما معتقد شويم كه بعد از پيغمبر تا سال 250 بايد اين 12 نفر حكومت ميكردند نه آنها كه حكومت كردند؟؟الان چه بايد كرد؟؟به اين انسان كنوني يه اين مردم چه ميگويي؟؟چه فرقيست بين امامت وساير نظامها؟؟آن كسي كه به ابوبكر راي داد رفت آن كسي هم كه به علي وفادار ماند او هم رفت آنها هم كه به هيچ كدام وفادار نبودند و به كسان ديگر وابسته بودندآنها هم رفتند و تو همه فكر و ذكرت را به اين قرار داده اي كه حكومت حق مال اينها بود نه آنها و اين همه نسبت به حكومت حساسيت داري اما در تاريخ!!
بعد گفتي اين امامها شخصيت هاي معصوم متافيزيكي هستند!!از جنس من و تو نيستند اينها ما فوق انسان هستند در درگاه خدا تا در دنيا به آنان متوسل جوييم و در آخرت از جهنم و حساب و كتاب و عدل الهي نجات پيدا كنيم!!!! اما پدر مادر من به دنبال امامتي ميگردم كه امروز به كار انسان و سرنوشت شوم او بيايد و مردم كه همواره به دست حكومت هاي ظلم و جور و تبعيض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام وقرباني ميشدند رهايي يابند براي آنها و براي همه كساني كه به دفاع و نجات آنها مي انديشيم و احساس مسوليت ميكنيم به رهبري مبتني بر عدالت و مبتني بر آزادي و انسانيت بجوييم ..امامت تو اينجوري نيست امامت تو يك 12نفريست كه خود تو از روي شماره رديف آنها را ميشناسي!! اينارو نوشتم از يه آدم كاملا شيعه خواستم بگم خودتون رو خسته نكنيد با اين تبليغات مزخرفتون حالمون به هم ميخوره كي حرف شما ها رو باور ميكنه مگه فقط خود احمقتون جهان سومي ها تو همين بمونيد چطور نميخنيدي به خودتون با اون امام زمانتون به يه بچه ي كه مغزشو شستشو نداده باشين اين حرفا رو بزنيد به حالتون افسوس مي خوره با اين طرز فكرتون...اوكي تو همين خيالات بمونيد خوش باشين بهشتم نصيب شما ما نخواستيم برين حالشو ببرين با 12امامتون راستي حريصتر از شما ها نديدم بچه مسلمونا دنيا رو دودستي چسپيدين هنوز و هنوز سر اين كه كي بايد حكومت ميكرد دعوا دارين خدا بهتون رحم كنه
4 | شيعه متحير | , ایران | ٠٩:٤٦ - ١٢ فروردين ١٣٩١ |
ايا حقيقت دارد که امير المومنين علي بن ابي طالب روحي فداه براي حمايث عثمان دو فرزندش حسن و حسين عليهما السلام را به درگاه عثمان فرستاد تا او را از شر دشمنان حفظ کنند ؟؟؟ ايا راست است تا اخرين لحظات عمر عثمان تنها مولا بود که او را حمايت ميکرد و سعي در خاموش کردن فتنه بر عليه او داشت ؟؟؟ ايا به قول علاکه عسکر يدر کتاب نقش عايشه در اسلام راست است که وقتي خبر قتل عثمان را به امير المومنين علي بن ابي طالب روحي فداه دادند ايشان يک سيلي به حسن و مشتي به سينه حسين کوبيد و فرمود مگر صحابي رسول خدا را ميکشند ؟؟؟ با اين حساب چه طور ما شيعيان اين قدر از خلفا برائت مي جوييم در حالي که مورد حمايت مولاي ما بودند

پاسخ:
با سلام
دوست گرامي
در باره حمايت حضرت علي عليه السلام از عثمان به اين آدرس مراجعه كنيد
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=15306
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
5 | السلفية منهجي | , آمریکا | ٠٧:٤٦ - ١٤ فروردين ١٣٩١ |
هركسي كه كمترين سليقه تحقيق داشته باشد و در گوگل درباره اين کتاب جست و جو کند در مي يابد بر خلاف نوشته هاي شما اين کتب از مهمترين کتب تاريخ در نزد شيعه هست. 1. سايت ويکي فقه: در پايين همين سايت چنين نوشته شده: تدوين مطالب توسط طلاب قم، مشهد، نجف و ساير حوزه‌هاي علميه با رعايت اتقان و استناد، انجام مي‌شود. لذا نوشته هاش مورد قبول هست. اين کتاب قديمي ترين سند تاريخي است که درباره جنگ صفين نگاشته شده و به دست ما رسيده و از معروف ترين کتابهاي تاريخي است که با قلم روان، به نقل حوادث کوفه و دمشق در عصر خلافت امام علي - عليه السلام - پرداخته است. مؤلف اين کتاب با امانت خاص سخنان امير المؤمنين - عليه السلام - و ياران آن حضرت و معاويه و طرفدارانش را آورده است. اين کتاب علاوه بر حوادث تاريخي و نقل سخنراني­ها، به نقل اشعار حماسي اي که به مناسبتهاي مختلف سروده شده نيز پرداخته است. به دليل صداقت مؤلف در بيان حوادث، نسبت شيعه بودن به ايشان داده اند که اين نسبت درست به نظر مي رسد. مؤلف در آغاز به بيان مقدمات جنگ صفين پرداخته و سپس با دقتي خاص، صحنه جنگ را به تصوير کشيده و جزئيات صحنه جنگ را نقل کرده و در اين ميان، به نقل گفته ها، سخنرانيها، نامه ها و اشعار هر دو جبهه پرداخته است. اين کتاب به وسيله استاد پرويز اتابکي به نام نبرد صفين به فارسي نيز ترجمه شده است. لينک: http://www.wikifeqh.ir/%D9%88%D9%82%D8%B9%D8%A9+%D8%B5%D9%81%DB%8C%D9%86 2. سايت حوزه: اين سايت نيازي به تعريف و تمجيد در راستاي تبليغات شيعه ندارد. در اين سايت علاوه بر اينکه اين کتاب تحت عنوان کتاب ماندگار نامبرده شده نويسنده را از براي امانت داري مورد تمجيد قرار داده است. http://www.hawzah.net/fa/magart.html?MagazineID=6435&MagazineNumberID=7175&MagazineArticleID=87644 خواننده با خواندن مطالب مندرج در کتاب، به تدريج به اين نتيجه مي رسد که هرچه در رفتار و گفتار حضرت اميرالمؤمنين (ع) در زمينه هاي مختلف، مانند: ايمان استوار، حق پرستي، صداقت و بزرگواري ديده مي شود، از جانب معاويه و هم گامان او، حب جاه و مکنت، خدعه ها و بند و بست هاي پوشيده و آشکار صورت مي گيرد. مؤلف در نقل سخنان و نامه هاي برخي از مخالفان، از جمله متن پاسخ معاويه و عمروعاص را به اميرالمؤمنين 9، هم انصاف و اعتدال به خرج داده و هم کتاب خود را مستند و معتبر کرده است. 3. انجمن آسک دين: که اين انجمن هم زير نظر حوزه علميه است و درباره اين کتاب چنين مي نويسد: مؤلف اين اثر علاوه بر اطلاعات ارزشمندى كه در باره پيكار صفين به خواننده عرضه مى‏دارد، اولا بسيارى زواياى مبهم زندگى على (ع) خصوصا در دوره حكومتش را با نقل و ضبط شمار قابل توجهى از خطبه‏ها و نامه‏هاى على (ع) رهنمون مى‏شود. ثانيا به بسيارى از امور اجتماعى و فرهنگى به ويژه نظامى پرداخته است. او گاه چنان دقيق به گزارشگرى از تاكتيك‏هاى جنگى و روانى، شيوه آرايش سپاه، رجزها، هجوها و سوگواريها و تصوير پردازى از جامه‏ها، اسلحه‏ها، آلات جنگى، وصف اسبها و... مى‏پردازد كه پس از دوازده قرن مى‏توان به آسانى، رخدادها، حوادث و صحنه‏هاى اين پيكار را بازسازى كرد. http://www.askdin.com/thread5044-4.html در آخر هم مي گويم: زي تير نگه کرد و پر خويش بر آن ديد گفتا زکه ناليم که از ماست که بر ماست

پاسخ:

باسلام

دوست گرامي

همچنانكه در مقاله مطالعه فرموديد مصحح آن كه از همه اطلاع و تلاش بيشتري بكار برده مي گويد در آن تصحيف و زياده و نقص شده است ما ادعاي بي دليلي نگفته ايم هرچند در كل، في الجمله اين روايت را قبول داريم و دودليل اول، ناظر به قواعد علمي مورد قبول شما ذكر شده است و جواب اصلي جوابهاي ديگر است و يقينا پذيرش آن به نفع ماست چون استفاده ما از اين روايت بسيار است و اشكالاتي كه در صورت پذيرش آن بر شما وارد است در ذيل ذكر شده است من از شما كه در پذيرش آن اينهمه دليل مي آوريد و اصرار داريد لطفا به آنها پاسخ دهيد؟ منتظر پاسخهاي شما هستيم!

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

6 | arshiamiran | , ایران | ١٩:٤٤ - ١٧ فروردين ١٣٩١ |
خداوند لعنت کند آن کساني راکه حق محمد(ص) وآل محمد(ص) را غصب کرده وبر آنان ستم کردند.(چه علني وچه کسانيکه با سکوت خويش زمينه غصب وستم را فراهم کردند.)
7 | دوستدار اهل بيت | , ایران | ١٢:٠٠ - ٢٩ فروردين ١٣٩١ |
در جواب نام و نام خانوادگي: علي - تاريخ: 05 فروردين 91 - 22:06:39 قصيد ه اي از عمر در مدح شراب از جنس خودتان وکتب وعلماي خودتان : قصيده اي در مدح شراب ابوبکر و عمر شراب ميخورند (1) يک روز ابوبکر و عمر و ديگر رفقا! در سال هشتم (سال فتح مکه و بعد از تحريم و نزول آيه حرمت شراب) در منزل ابوطلحه زيد بن سهل جمع شدند و مشروب خوردند و مجلس عيشي تشکيل دادند. ابوبکر پس از خوردن شراب و مست شدن بر کشته هاي مشرکين جنگ بدر افسوس خورد و با اشعار کفر آميز زير برايشان نوحه نمود !!! : احيي ام بکر بالسلام...........وهل لک بعد قومک من سلام يحدثنا الرسول بان سحتا...........و کيف حياه اصل او هشام و ود بنو المغيره لو فدوه..................بالف من رجال او سوام کاني بالطوي طوي بدر..............من الشيزي يکلل بالسنام کاني بالطوي طوي بدر .............من الفتيان و الحلل الکرام عمر نيز در آن مجلس مشروب خورد و مست کرد و همانند همکارش کفريات زير را بر کشته هاي جنگ بدر نوحه سرايي نمود: و کائن بالقلب قليب بدر............من الفتيان و العرب الکرام ايوعدني ابن کبشه ان سنحيي.....و کيف حياه اصداء وهام ايعجز ان يرد الموت عني.........و ينشرني اذا بليت عظامي الا من مبلغ الرحمن عني.............باني تارک شهر الصيام فقل لله يمنعني شرابي..............و قل لله يمنعني طعامي وقتي خبر به پيامبر رسيد حضرت پيامبر صلي الله عليه و اله رسيد حضرت بسيار خشمگين شد و در حال غضب و ناراحتي در حالي که رداي مبارکش روي زمين کشيده ميشد بدانجا تشريف برد و چيزي در دست داشت آن را بلند کرد که بر سر حضار مجلس زند آنها متفرق شدند و عمر گفت ديگر نميخورم. (2) مجموع حضار در آن مجلس يازده نفر بودند و ابن حجر ده نفر آنها را نام مي برد به ترتيب زير: 1- ابوبکربن ابي قحافه در سن پنجاه و هشت سالگي 2 - عمربن الخطاب در سن چهل و پنج سالگي 3- ابوعبيده جراح (گورکن مدينه) در سن چهل و هشت سالگي 4ـ ابو طلحه زيد بن سهل ميزبان مجلس در سن چهل و چهار سالگي 5- سهل بن بيضاء 6- ابي بن کعب 7- ابودجانه سماک بن خرشه 8- ابو ايوب انصاري 9- ابوبکر بن شغوب 10- انس بن مالک ساقي قوم ! در سن هيجده سالگي (از همه کوچکتر ! ) (3) 11- معاذ بن جبل (ابن حجر او را از قلم انداخته و در آن هنگام بيست و سه سال داشت (4). آلوسي ميگويد (5): بزرگان صحابه بعد از نزول آيه حرمت شراب در سوره بقره باز هم مي آشاميدند و دست بردار نبودند و بسياري از حفاظ و مفسرين نزول ايات حرمت شراب را در اوايل هجرت ميدانند و ايه سوره مائده جهت تشديد و تاکيد حرمت بود. (6) به هر حال در نزد همه مسلم است که اين دو خليفه شراب ميخوردند و عجيب تر آنکه عمر نه فقط پس از تحريم شراب از آن دست بردار نبود بلکه تا ساعت آخر مرگش شراب انگور را ميخورد. عمروبن ميمون گفت: ساعتي که عمر ضربت کارد به شکمش خورد برايش شراب انگور تند آوردند و آن را آشاميد. (7) ونيز آمده است (8) که عمر شراب تند را خيلي دوست ميداشت. او ميگفت: براي رفع حرمت شراب در آن آب مي ريزيم !!! و نيز ميگفت: براي هضم گوشت شتر تنها شراب آنگور مفيد است !!! آري اين است خليفه مسلمين. (9) و نيز آمده است: يک روز عمر يک عربي را که مشروب خورده و غش کرده بود با تازيانه حد شراب زد و اين اجراي حد بر او به جهت مستي او بوده و نه شراب خوردن يعني خوردن مشروب تا مستي نياورده مانعي ندارد. (10) ! جصاص داستان جالبي دراين رابطه از عمر نقل ميکند. ميگويد: يک روز عربي که شراب خورده بود. عمر خواست او را با تازيانه حد بزند عرب گفت: من همان شرابي را خوردم که خودت ميخوري!!! عمر شراب خود را خواست و آن را با آب مخلوط نمود و گفت: هر کس در اين موضوع شک کرد آب را داخل شراب نمايد مانعي ندارد آنگاه پس از اينکه عرب را حد شراب زد خودش شراب را نوشيد ! (11) و از اين قبيل داستانها زياد است (12) و در همه آنها آمده که عمر مي گفت: آب را داخل شراب کنيد و بخوريد مانعي ندارد! در حالي که شراب با آب مخلوط شود باز هم شراب است و پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله فرمود: هر چه را که زيادي آن مستي آورد کمي آن نيز حرام ميباشد خواه مستي بياورد يا نياورد. (13) و نيز آورده اند يک وقتي مردم شام از سرما و سنگيني آب و بدي محصول زمين نزد عمر شکايت بردند. عمر به آنها اجازه داد که شراب را بجوشانند وقتي دو ثلث آن کم شد يک سوم باقيمانده را بياشامند. (14) اين درحاليستکه جانشين به حق رسول الله صلي الله عليه و اله يعني اسدالله الغالب اميرالمومنين عليه السلام در عظمت حرمت شراب ميفرمايد: اگر قطره اي شراب در قناتي ريخته شود و به وسيله آن قنات علفهاي دشت را آبياري کنند. و گوسفندها آن علفها را بخورند. من از گوشت اين گوسفندها نميخورم !!! اسناد: (1) کشف الغمه امام شعراني ج2 ص 154- احکام القران ابوبکر جصاص رازي حنفي ج1 ص 388- رسائل الجاحظ ص 34- شرح ابن ابي الحديد ج3 ص 264. (2) البته عمر در اين گفتار خود دروغ گفت و چنانکه ديديدم از شراب دست برنداشت و تا ساعت مرگش زماني که ضربت خورد شراب مي آشاميد (نوادر الاصول حکيم ترمذي ص 66- الاصابه ج4 ص22- مجمع الزوائد هيثمي ج5 ص51- فتح الباري ج10ص 30- صحيح بخاري کتاب التفسير سوره مائده ايه حرمت شراب- صحيح مسلم کتاب الاشربه باب حرمت شراب- تفسير الدر المنثور سيوطي ج2ص321- مسند احمد ج3 ص 181و 227- سنن کبري بيهقي ج8 ص286و 290- تفسير ابن کثير ج2ص93و 94) و در تفسير طبري ج2 ص 203 و ج7ص 24 به جاي نام ابوبکر "مردي" اورده و ان را تحريف و خيانت نموده است و درباره عمر نيز آقاي طبري به جاي عمر کلمه "مردي آورده که به مصداق مثل معروف محبت آدمي را کر و کور ميکند گويا شرم داشته از اينکه نام خلفاي خود را که ديگران او را به نام آورده اند به قلم بياورد. (3) فتح الباري ابن حجر ج10 ص 30 (4) تفسير ابن جرير ج7ص24- مجمع الزوائد هيثمي ج5ص52- عمده القاري عيني ج8 ص 598- تفسر الدر المنثور ج2 ص 321- شرح نووي در حاشيه ارشاد قسطلاني ج 8 ص 232 (5) تفسير روح المعاني آلوسي ج2 ص 115 (6) احکام القران جصاص ج 1 ص 380- تفسير قرطبي ج 3 ص 60- تفسير فخر رازي ج 2 ص 229 و 231- الامتاع مقريزي 193- فتح الباري ج10 ص24- عمده القاري ج10 ص 82 - سيره ابن هشام ج2ص192- تفسير شوکاني ج2ص71- عيون الاثر ابن سيد الناس ج2ص48 (7) تاريخ بغداد خطيب بغدادي ج6 ص 156 (8) جامع مسانيد ابوحنيفه ج2 ص 192 (9) به کتابهاي اهل سنت مراجعه شود از جمله: السنن الکبري بيهقي ج8ص 299- محاضرات راغب ج1ص319- کنز العمال ج2ص109- جامع مسانيد ابوحنيفه ج2ص190و 215. (10) العقد الفريد ج3 ص 416 (11) احکام القران ج2 ص 565 (12) به کتابهاي زير مراجعه شود: حاشيه سنن کبري بيهقي ابن ترکماني ج8ص306- کنز العمال ج3ص 110- سنن نسائي ج8 ص 326- کتاب الاثار قاضي ابويوسف ص 226- جامع مسانيد ابوحنيفه ج2ص 192 (13) سنن دارمي ج2 ص 113- سنن نسائي ج8 ص 301 - سنن بيهقي ج8 ص 296- مصابيح السنه ج2 ص 67- تاريخ خطيب بغدادي ج3 ص 327- صحيح ترمذي ج 1ص342- (14) سنن بيهقي ج8 ص 300 و 301- سنن نسائي ج8 ص 329- کنز العمال هندي ج 3ص 109و 101- تيسير الوصول ج2 ص 178- جامع مسانيد ابوحنيفه ج2ص 191
8 | گراشي | , امارات متحده عربی | ٠٥:٥٧ - ٠١ ارديبهشت ١٣٩١ |
يک خبر جالب از ماهواره وسايتها شنيده ام در کويت قانون دادن حکم اشدمجازات يعني اعدام در حق کسي که به رسول الله اهانت کند به تصويت مجلس اين کشور رسيده است ميدونيد چه شده شيعيان بخصوص اونهايي که با ايران در ارتباطند دارند اعتراض ميکنند
9 | دوستدار اهل بيت | , ایران | ١٧:٠٤ - ١٠ ارديبهشت ١٣٩١ |
جناب گراشي :
جواب نظر شما :
!!!!!!!!!!!!!!!
خداوند قوم لجوج ومتعصب را هدايت کند.
10 | بخت النصر | , ایران | ٠٩:٤٧ - ١٣ ارديبهشت ١٣٩١ |
گراشي!!! فرق نجد و حجاز را ياد گرفتي؟ راستي طبق اين حکم که تمام پيروان عمر بن خطاب بايد اشد مجازات شوند!!! چون اول توهين کننده به ساحت مقدس حضرت محمد مصطفي (صلي الله عليه و آله) عمر بن خطاب بوده است!! اساس دين ؟؟؟، توهين به ساحت انبياء الهي است!!
11 | امير دلاور از بندر عباس | , آمریکا | ٢٣:٥٥ - ٠٩ خرداد ١٣٩١ |
سلام.در تصحيح نظر قبلي خودم بايد عرض کنم که بي دقتي کرده بودم سوال بي موردي کرده بودم چون اين کتاب از نظر شيعه و سني ضعيف بوده لذا نظر خود را تصحيح ميکنم.با تشکر
12 | حسين | , ایران | ٢٢:٣٤ - ١٦ شهریور ١٣٩١ |
نمتوانم باور کنم به اهانت کنندگان به رسول الله مجازات شوند پس چرا عمر بايد مجازات نشود که گفت ان رجل ليهجر به نبوت رسول خدا شک کرده است وخلافت را غصب کرده است
   
* نام:
* پست الکترونیکی:
* متن نظر :
* کد امنیتی:
  

آخرین مطالب
پربحث ترین ها
پربازدیدترین ها
صفحه اصلی | تماس با ما | آرشیو | جستجو | پیوندها | لیست نظرات | درباره ما | فروشگاه | طرح پرسش | گنجینه ولایت | نسخه موبایل | آثار و تألیفات | العربیة | اردو | English